سلام و درود
یادم هست که سال 64 و در صبح یکی از جمعه های پاییزی ، از شبکه ی دوفیلمی داستانی پخش شد با محوریت جمع آوری پول توسط بچه ها.
آن ها در هر خانه ای را می زدند ومی گفتند:
یک پنی برای گای
آن ها در خانه ی یک مخترع را هم می زنند که یک دستگاه ردیاب ذخایر زیرزمینی نفت را ساخته است.
عده ای تبهکار او و دستگاهش را می ربایند.
زندان آن ها یک اتاق مخفی بود که یک در نامحسوس داشت: تابلویی بود که چهره ی رییس تبهکاران روی آن نقش بسته بود و کلید در نوک دماغش بود!
البته لمسی بود و تابلو به روی پاشنه می چرخید و در باز می شد.
بچه ها که شاهد قضیه بودند، به پلیس اطلاع می دهند و طی ماجراهایی مخترع را از اسارت دزدان نجات می دهند.
در پایان، مخترع وسایل آتش بازی بچه ها را فراهم می کند.
قبل از ارسال این پست، در گوگولی(!) جستجو کردم که با پاسخ هوش مصنوعی مواجه شدم:
"یک پنی برای گای" (A penny for the Guy) یک سنت در شب گای فاکس در بریتانیا است. در این شب، کودکان با ساختن عروسک گای فاکس (که یک نماد از توطئه گای فاکس است) و حمل آن در خیابانها از مردم درخواست پول میکنند تا با آن وسایل آتشبازی بخرند و جشن بگیرند.
در شب پنجم نوامبر، کودکان و بزرگسالان با آتشبازی و روشن کردن آتش، به یادبود خنثی شدن توطئه گای فاکس در سال ۱۶۰۵ این شب را جشن میگیرند.
بنابراین، "یک پنی برای گای" یک درخواست نمادین است که کودکان در شب گای فاکس برای جمعآوری پول برای خرید مواد آتشبازی از مردم میپرسند.
منتظر یاری سبزتان هستم.
(۱۴۰۴/۳/۲۲ صبح ۱۰:۵۸)TARZAN نوشته شده: [ -> ]
سلام و عرض ادب
در سالهای دهه شصت، فیلمی از تلویزیون ایران نمایش داده شد که در رابطه با داستان یک خلبان متفقین( ظاهراً کانادایی) بود که در منطقه تحت کنترل آلمانها، سقوط می کند و طی ماجراهایی از دست آلمانها فرار نموده و به سوییس رفته و از آنجا کانادا برمی گردد.
در صحنه ابتدایی فیلم، مرد مذکور که سالهای میانسالی را می گذراند با ناراحتی و غم و اندوه فراوان به یک اسب پیر شلیک نموده و حیوان را خلاص می کند و بعد در قالب فلش بک، داستان سقوط هواپیما و ماجراهای مرتبط با آن روایت می شود و اینکه، اسب مورد نظر در نجات خلبان یاد شده نقش داشته است.
محل سقوط هواپیما، منطقه ای روستایی در یکی از کشورهای اروپای شرقی(مجارستان یا بلغارستان) است.
دوستان نام فیلم را بخاطر می آورند؟
سلام دوست همدل من
از آشنایی شما خیلی خوشحالم.
اتفاقا" من هم به دنبال نام این فیلم هستم.
نام خلبان سروان برادی بود که همرزمش بعد از فرود با چترنجات دچار سانحه می شود و می میرد.
گله داران اسب مجار به او پناه می دهند.
کلمه ی متشکرم را به زبان آن ها یاد می گیرد: کازلا
او با پسری نوجوان رابطه ی عاطفی برقرار می کند.
آن ها در حین فرار از مرز با موتورسواران آلمانی برخورد می کنند که پسرک کشته می شود، ولی برادی با جسد او به آزادی می رسد.
البته کل داستان این نیست، امیدوارم زودتر پیدا شود تا با تماشای آن بیشتر و بهتر تجدید خاطره شود.