تالار کافه کلاسیک

نسخه کامل: قهوه خانه ی کافه کلاسیک
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید. نمایش نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35

خب لازم نیست اینجا زیاد رسمی و خشک و جدی باشید.

بعضی دوستان در پیام خصوصی میگن که از بس مطالب کافه سطح بالاست می ترسند که چیزی بنویسند که مقبلو نیفتند !

نگران نباشید....

در قهوه خانه می توانید خیلی ساده و خودمانی بنویسید ... از خودتان .. تفکرهایتان و احساستان در زمان حال....

از وقتی احساس ها رفت در private های فیسبوک و اینستاگرام , آمار افسردگی  بالا رفته . :cheshmak:

و اما بعد ...


در روزگار قدیم , قهوه خانه  محلی مانند انجمن و forum بود , چیزی شبیه شبکه های اجتماعی در نوع ابتدایی خودش ... اخبار و تحلیل ها در این مکان ها تبادل می شد... بیشتر هم قشر بالای جامعه به آنجا می رفت و معجونی از طبقات مختلف در آنجا گرد هم می آمدند ... نوع شرقی کافه در غرب ...

اما امروزه قهوه خانه ها بیشتر پاتوق اقشار رده پایین یا اراذل و اوباش شده است و معمولا آدم حسابی پایش را به این مکان ها نمی گذارد. عجیب تر این است که با اینکه اسمش قهوه خانه است اما خبری از قهوه نیست و فقط چایی می دهند و قلیان !

(۱۳۹۶/۶/۱۶ عصر ۰۷:۰۲)سروان رنو نوشته شده: [ -> ]

خب لازم نیست اینجا زیاد رسمی و خشک و جدی باشید.

بعضی دوستان در پیام خصوصی میگن که از بس مطالب کافه سطح بالاست می ترسند که چیزی بنویسند که مقبول نیفتد !

نگران نباشید....

در قهوه خانه می توانید خیلی ساده و خودمانی بنویسید ... از خودتان .. تفکرهایتان و احساستان در زمان حال....

از وقتی احساس ها رفت در private های فیسبوک و اینستاگرام , آمار افسردگی  بالا رفته . :cheshmak:

و اما بعد ...

حالا که اینطوره،پس ما هم یه چشمه لاتی می آییم...

سام علیک!

چاکر از دم تا آخرتونم!

امشب حوصله م سر رفته بود،گفتم بیام کافه یه چیزی بندازم بالا...

 

پا تو کافه گذاشتم، رفتم  لای بچه ها...حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامون هم بود.

 کریم آب منگل ، از ما نه, ازاونا آره، که بریم دوا خوری. تو نمیری به موت قسم اصن ما تو نخش نبودیم، آره نه گاز دنده دم هتل کوهپایهٔ دربند اومدیم پایین، یکی چپ یکی راست یکی بالا یکی پایین عرق و آبجو جور شد رو تخت نشسته بودیم داشتیم می‌خوردیم. اولی رو رفتیم بالا، به سلامتی رفقا، لولِ لول شدیم، دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع، پاتیل پاتیل شدیم؛ سومی رو اومدیم بریم بالا آشیخ علی

نامرد ساقی شد. گفت بریم بالا، مام رفتیم بالا. گفت به سلامتی میتی؛ تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم؛ این جیب نه اون جیب نه تو جیب ساعتی ضامن‌دار اومد بیرون رفتم اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن، پریدم تو اوتول اومدم دمه کوچه مهران بغل این نُرقه فروشیه اومدم پایین دیدم یه سره هیکل میزونیه, این جوریه, زد بهم افتادم تو جوب، گفتم هته ته! گفتم اه! یکی گذاشت تو گوشم، گفتم نامرداش؛ دومی رو از اولی قایم‌تر زد، دستمو کردم تو جیبم که برمو بیام چشام باز کردم دیدم مریض‌خونه روسام. حالا ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده، آره،خوبیت نداره. واردی که!»

...

خلاصه. ..قیصرررررر رر!

کجایی که شارینگهامت رو کشتند!

این پوستر زیبا تقدیم به علاقمندان فیلم کازابلانکا

عجب پوستر زیبایی دوست تازه وارد - رابین هود -گذاشتند... کیف کردیم . eeiikk

و اما بعد ...

دیشب به اتفاق پیشوا در ویلای برشسگادن در حال کباب کردن جوجه   بودیم که ناگهان پرنسس آنا در جعبه پیام خبر داد که فیلم برادران شیردل از شبکه نمایش در حال پخش است... سریع رفتیم روی شبکه نمایش و دیدیم بعله ...  اسکورپان شیردل ...:heart: با همان دوبله ماندگار ... کلی خاطرات زنده شد.:lovve:

جالب اینکه چون در سایت شبکه نمایش هنوز اطلاعات هفته قبل قرار داشت و سایت به روز رسانی نشده بود , کمتر کسی از قبل خبر داشت که قرار است این فیلم پخش شود.

سریال قدیمی بادبانهای برافراشته خاطرتان هست؟ دهه شصت برای اولین بار پخش شد و اگر اشتباه نکنم دهه هفتاد بود که عصرهای جمعه و بعد از فیلم سینمایی بازپخش داشت. سریال هیجان انگیزی بود مخصوصا شخصیت صورت لختی. عصر جمعه که حوصله مان سر میرفت و فیلم سینمایی را هم دیده بودیم، دیدنش مزه میداد. البته اگر بزرگترها اجازه میدادند. چون به قولشان دیدن یک سریال بلافاصله بعد از فیلم سینمایی، باعث پررویی مان میشد!{#smilies.dodgy}

دو روزی است که شبکه تماشا این سریال را پخش میکند. امیدوارم از دیدنش لذت ببرید.

صد و هفدهمین سالگرد سینمای ایران را خدمت همه سینما دوستان گرامی و اعضای محترم کافه کلاسیک تبریک عرض می کنم. با آرزوی رشد و بالندگی روز افزون سینمای ایران..

به این مناسبت کلیپی تقدیم میگردد

دانلود

جایتان خالی ...

امروز به اتفاق ریک و سرگرد اشتراسر رفته بودیم باغ دلگشا ...بعد از شنا و آب تنی مشغول سرخ کردن جوجه و قارچ بودیم که کیم جونگ اون روی تلگرام پیام داد... تعجب کردم  این پسر چقدر پر رو است ... چون یکبار که برایش کاری کرده بودیم  پورسانت ما را نداد و ما هم بعد از یک دعوای آتشین کلا قطع رابطه کرده بودیم ...

خلاصه در secret chat تلگرام کلی احوال پرسی کرده بود و از این استیکرهای قلب و عشقولانه فرستاده بود ...  گفتم حتما کارش باز جایی گیر کرده که به یاد ما افتاده ... اخبار را که چک کردم دیدم  بعــله... باز موشک پرانده و همه حتی دوستان سابق اش را ترسانده ...

اصلا این بچه از کوچکی به موشک پرانی علاقه داشت . یادم هست همان موقع هم بادبادک و موشک های کاغذی می ساخت و همراه با ترقه به خانه در و همسایه می انداخت و یک شهر از دست اش عاصی بودند ... همیشه هم  در راه مدرسه می گفت من یک روزی مثل هیتلر جنگ جهانی راه می اندازم که البته ما به لاف هایش می خندیدیم ....

حتی زمانی که بچه های همدوره ما عکس های آنچنانی دخترها را مخفیانه رد و بدل می کردند کیم جونگ عکس هیتلر و ناپلئون جمع می کرد...

کیم از همان زمان به بمب های بزرگ عشق می ورزید... یک بار تعداد زیادی از ترقه های بچه ها را  گرفت و مواد داخل آنها  در یک قوطی خالی شیرخشک خالی  کرد و بعد زیر یک تپه خاکی  گذاشت و منفجر کرد تا قارچ اتمی بسازد , اما فقط محله را پر از گرد و غبار کرد ...

حالا سالها گذشته و  اسباب بازی های اون , واقعی  شده ... بار قبل که شوهر عمه اش را در قفس سگ ها  انداخت من خوشم نیامد چون کاری کلیشه ای بود ... من توصیه کردم که  در هر کاری باید چاشنی هنر وجود داشته باشد... چه نقاشی چه گرفتن جان آدم ها ...

.. پیشوا که بعد از استالینگراد در لاک دفاعی فرو رفته , معمر قذافی  هم که رفیق فابریک ما بود الان زیر خروارها خاک آرمیده ... پس فعلا همه امید ما به کیم است  .... او آخرین سامورایی عصر ماست .

القصه... فردا صبح عازم پیونگ یانگ هستم تا ببینیم چه کار می توانیم برایش بکنیم.

سروان رنو - 25 ذوالحجه 1438

امروز اول مهر بود ...

از یک طرف فصل پاییز برگ ریز زیبا همراه باران های دلربا شروع خواهد شد  و از طرف دیگر آغاز مدرسه و درس و مشق است. خوشبختانه سالهاست که ما از این کابوس رها شده ایم. محیط مدرسه با اینکه خاطرات خوب زیادی برای ما به یادگار گذاشته اما یادآور یک محیط بسته پادگانی بود که همه از شاگرد و معلم و ناظم و مدیر و فراش و ... منتظر بودند زنگ پایان درس بخورد و هر چه زودتر به خانه بروند. حتی من که شاگرد اول بودم هم از مدرسه زیاد خوشم نمی آمد. بقیه که بیزار و متنفر بودند. حتی معلم ها هم از خدایشان بود که اتفاقی بیفتد و سر کلاس نیایند !

خلاصه عجب سیستم آموزشی ناکارآمد و بچه گریزی داشتیم .... باید فکری به حال آن بکنند.

و اما بعد ...

دوران ما - دهه 60 - هر کاری در مدرسه قواعد و معانی خاص خودش را داشت.

مثلا اگر آموزگار به کسی می گفت که برود از  دفتر  گچ بیاورد آن شاگرد دیگر در پوست خود نمی گنجید و بقیه به او حسودی می کردند  چون او می توانست وارد حریم ممنوعه دفتر مدرسه شود و احیانا اخباری ناب بیاورد یا سلام و علیکی با حکمرانان مدرسه بنماید !

معلم ها در آن زمان مقام شان  دست کمی از یک پادشاه نداشت و معمولا ماموریت آوردن گچ  را به نورچشمی ها می دادند تا شان و منزلت او را بالاتر ببرند ... اما  اگر می خواستند کسی را گوشمالی دهند ماموریت پاک کردن تخته سیاه را به او می دادند تا موها و لباسش گرد و خاکی شود یا آسم بگیرد !

:eee2

حکایت و سیاست روز ,

آن مرد بالغ ,  آن سیاستمدار عاقل ؛ آن مرشد کامل ,  آن مرید مکتب ماکیاول ؛ آن مو طلایی سرخ رو , آن صاحب برج و کازینو ؛ آن پسر سر به هوا ,  آن عاشق مدل ها و  مانکن ها ؛ آن عاشق بازی گلف ,  آن نکرده کاری از سر لطف ؛ آن سرش در حساب و کتاب , زاییده شده در خانواده ترامپ ؛ شیخنا دونالد ترامپ (حفظه الله دختره ) , رئیس ینگه دنیا بود و لاجرم زورش زیاد بود.

آورده اند در روزگار قدیم پدرش ساختمان می ساخت و این به پسر به ارث رسید. پس دونالد که به پول و زن علاقه وافر داشت ( و در این جهان چه بهتر از این دو ؟! ) در کار برج سازی و کازینو به سرحد کمال رسید. آنگاه به کشتی کـج روی آورد و دگر روز شومن تلویزیون گشت. گویند که اینقدر مانکن و مدل به زنی گرفت که نسل مانکن ها و مدل ها در خطر انقراض افتاد. پس وقتی فارغ گشت با خود گفت دیگر در این دنیا آرزویی ندارم جز اینکه رئیس جهان شوم. پس بکوشید و حاکم جهان شد....

ادامه دارد.

باز باران، با ترانه،
با گوهر های فراوان ،
می خورد بر بام خانه.

من به پشت پنجره تنها ،
ایستاده.

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

آسمان آبی، چو دریا،
یک دو ابر، اینجا و آنجا،

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان،
ریخت باران، ریخت باران.

بس گوارا بود باران،
به، چه زیبا بود باران !

:heart:

http://s9.picofile.com/file/8312497042/b...http://s9.picofile.com/file/8312497042/baz_baran_

در یک هفته اخیر چند پست از دوستان در کافه بود که گفتم مطرح کنم تا در لذت ها و تجربه های آن با دیگر عزیزان شریک باشیم:

یکی یادآوری جناب منصور در جعبه پیام بود و آن اینکه 30 آبان سالروز اکران اولین فیلم ایرانی یعنی دختر لر است. همیشه اولین ها , تجربه ها و اتفاقات جالبی را به خود به همراه دارند.

یکبار که پای صحبت قدیمی ها و پیرمردها بودم از اولین اکران یک فیلم در شهر خودمان تعریف می کردند ؛ گویا شخصی فرهنگ دوست ( و حتما اقتصاد دان ! ) اولین آپارات را حدود 60 سال پیش خرید و بر روی دیوار گچ کاری و سفید کاری شده حیاط  خانه اش فیلم نمایش می داد. ظاهرا در یکی از اولین شب ها که فیلم جذابی را نمایش می داده اند , در یک سکانس رقص و آواز , یکی از تماشاگران عنان از اختیار می دهد و با فریاد "الهی قربانت شوم"  به سوی بازیگر زن داستان می دود تا او را در آغوش بگیرد اما محکم با سر و صورت به دیوار گچی می خورد و بیهوش می شود !

:D

درباره فیلم دختر لر هم بچه های کافه سینما در لینک زیر پرونده خواندنی ای کار کرده اند که می توانید بخوانید:

سالروز اکران فیلم دختر لر

و اما بعد ...

بریده روزنامه ای که بانو الیزا درباره دوبلور جاودانه کشورمان ژاله کاظمی در این پست (اینجا) گذاشته بودند دارای نکات جالبی بود که من قبلا نشنیده بودم و آن اینکه سالروز تولد و مرگ ژاله  در یک روز است.... مانند هنرپیشه بی همتا و زیبایی که به جایش صحبت می کرد: اینگرید برگمن

البته من برای بررسی بیشتر در اینترنت جستجو کردم و دیدم در برخی سایت ها مانند ویکی پدیا تاریخ تولد ژاله را 13 فروردین و  برخی دیگر از سایت ها  12 فروردین نوشته اند. گرچه تفاوت زیادی در اصل ماجرا ندارد اما بد نیست نظر دوستان حرفه ای را درباره تاریخ دقیق تولد خانم کاظمی جویا شویم.

:heart:

نفوذ سروان رنو در نیروی هوایی سلطنتی یا ... مامور ویژه، جیمز باند؟

باز چه خبره؟

یکی بگه اینو کجای دلم بگذارم! یعنی همه ی این ها بازی بود؟ یعنی هیتلر و نازی ها بازی خورده اند؟

یعنی آن همه  خرابکاری در سیستم نازی ها عمدی بوده؟

این تصاویر هم اکنون در فضای مجازی منتشر شده و هیتلر و دار و دسته اش شکه شده اند.

باید دید چه حوادثی پشت انتشار این دو تصویر رخ خواهد داد.

بهتره من چیزی نگم...!

(۱۳۹۶/۱۰/۸ عصر ۱۱:۵۴)جیمز باند نوشته شده: [ -> ]

بهتره من چیزی نگم...!

درود بر جیمز عزیز

در این سال‌ها در نبرد با نازیسم و فاشیسم از سروان چیزها دیده ام که در باور هر کسی نمی گنجد.

از شب‌هایی که دوست و هم اتاقی بودیم و شبگردی‌ها و بازی‌های بیلیارد و ... تا آن عشق آتشین که چهره‌ی دیگری از سروان را نشان داد تا و همدستی با هیتلر و مبارزه با رابین هود و همدستی با روس‌ها و ...، الان هم که با این لباس نیروی هوایی سلطنتی انگلیس ... .

بله بهتر است ما چیزی نگوییم و خود سروان دهان باز کند و اسرار نهفته را بازگوید.

چی ؟!!

tajob... tajob2

امان از غیب صغری هنگامی که کبری شود :D

باز مدتی ما نبودیم و دستگاه پروپاگاندای متفقین دست به کار شد. :eee2

ارادت ما به پیشوا (حفظ الله نژاده ) مانع این نیست که هر وقت دلمان برای ملکه تنگ شود به او و دوستان قدیمی مان در نیروی هوایی سلطنتی سر نزنیم. پیشوا در جریان دوستی ما با ایشان هست و رشته دوستی ما را پاره نکرده اند. پیشوا از بس مهربان هستند یکبار فرمودند که جنگ نباید باعث دوری دوستان از هم شود حتی اگر دشمن باشند !

و اما این بار سفر ما و غیبت مان طولانی شد چون فرا زمینی بود و به اینترنت دسترسی نداشتیم. در این ماموریت سخت به مقر کاپیتان اسکای در فضا نفوذ کردیم و اطلاعات ناب و جالبی از مقر دشمن خونی رایش به دست آوردیم. همچنین در این عملیات متهورانه یکی از نیروهای جان بر کف ما موفق شد فیوز برق  دشمن را خراب کند که باعث خاموشی کل سیاره دشمن گردید.

سروان عزیز...

ما دیدیمت...

خودت گفتی و لو دادی...!!

دکتر گوودهد: جیمز! این جناب سروان شما نیست اونجا؟

جیمز باند: ا ا ا... خودشه!! اینجا چکار میکنه؟!! شرط میبندم اصلا قصد نداشته اینجاها بیاد!! شاید دگمه ای را اشتباه زده!... بهتره ما را نبینه! بذار ببینیم چکار میکنه!

دکتر گوودهد: جیمز! مراقبش باش! اون اینجا در معرض خطره!

جیمز باند: هوای یه دوست قدیمی را باید داشت، هر چی باشه بهتر از اون ژنرال روسی هست!

کلیپ بامزه ای از سریال مردان انجلس. با حضور اقایان جهانبخش سلطانی و منوچهر زنده دل جوان... و صدای استاد بهرام زند.

چهره و بازی جهانبخش سلطانی شباهتی به بازی و چهره الیور رید در فیلم عمر مختار دارد :دی

http://s9.picofile.com/file/8317709068/Angelos.mkv.html

دیالوگ برگزیده: پناه بر ژوپیتر قادر والا {#smilies.biggrin}

پناه بر خدا از شر حوادث و بلایای طبیعی  غیر طبیعی !

چندی قبل عزم تهران کردیم و تا زمین فهمید لرزید و به خاطر زلزله تهران آنجا همه در هول و ولا بودند.

هفته قبل هم تهران بودیم که خبر برخورد هواپیما به کوه دنا آمد و در فرودگاه همه استرس داشتند !

البته ما که جنگ جهانی دوم را از سر گذرانده ایم این بلایا برایمان عادی است و اهل خطریم اما خداوند نگهدار همه دوستان باشد.

(۱۳۹۶/۱۲/۴ عصر ۰۹:۰۹)سروان رنو نوشته شده: [ -> ]

پناه بر خدا از شر حوادث و بلایای طبیعی  غیر طبیعی !

چندی قبل عزم تهران کردیم و تا زمین فهمید لرزید و به خاطر زلزله تهران آنجا همه در هول و ولا بودند.

هفته قبل هم تهران بودیم که خبر برخورد هواپیما به کوه دنا آمد و در فرودگاه همه استرس داشتند !

تا چشم اسپیت فایر را دور می بینید راه می افتید و فتنه و آشوب را به هرجا می برید.

این روزها که اوضاع جبهه متفقین آرام است و پلنگان نازی خوی پلنگی را رها کرده اند، حتی سروان با لباس رسمی نیروی هوایی سلطنتی انگلیس !!! عکس می اندازد من و پاولی هم سوار بر اسپیت فایر به کنکاش زیر و بم تاریخ در آثار باستانی پرداخته ایم و عجیب است که به هر کجای تاریخ سر می زنیم یک جور سروان رنویی پیدا می شود. از افشین تا حاج ابراهیم کلانتر؛ پشتیبانان دیکتاتورها و زمینه سازان دیکتاتوری، چوبش را هم می خورند، باز ادب نمی شوند!

من و پاولی و اسپیت

صد بار گفتم سروان عزیز دست از نازیسم و پیروی از هیتلر بردار. هرجا شر هیتلر و طرفدارانش باشد هجوم بلایای طبیعی و غیرطبیعی، البته طبیعی است.

ای عزیز دل بیا از من شنو      -  از بلایای زمین، کهنه و نو

رعد و طوفان و سقوط و زلزله  -  جمله باشد باعثش سروان رنو

راستی پاولی سلام می رساند و از بابت پول‌هایی که از شما تلکه کرده سپاسگزار است.

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35
آدرس های مرجع