کافه کلاسیک

نسخه کامل: اینترنت گردی ...
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید. نمایش نسخه کامل با قالب بندی مناسب.
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25

 ویدیوهای کوتاهی که از فیلم های قدیمی در اینترنت پخش می شود، گاهی انگیزه کافی برای تماشایشان را می دهند. به نظرم حرفهای این آقا به دوبله هم ربط دارد!

یک سطر بعد از ماجرای تئاتر لندنش. و شکست تجاری بی ربط به کیفیت بازی ریچل زگلر-که زیبا هم می شود توصیفش کرد- و یکی از معدود نکات مثبت سفید برفی، و به‌مراتب بهتر از سایر بازیگران فیلم بود: ریچل زگلر مسئول فیلمنامه‌ ضعیف، جلوه‌های ویژه نامناسب، طراحی کوتوله‌ها یا بازی گل گدوت نیست.

از Eddington, 2025 انتظار یک فیلم بسیار خوب بودن را داشتم که احتمالا انتظار بیجایی بوده، هر چند بی پایه نبود.

(۱۴۰۴/۲/۳۰ عصر ۰۲:۱۸)Kathy Day نوشته شده: [ -> ]

درود، وتشکر

هم فیلم وهم کارتون را برای اولین بار (ونه با کمال میل) دیدم،  دیدن کارتون بدون رد کرن دقایقی در حین تماشا ممکن نشد و خوبیش این بود که از هر کجا ادامه می دادی از خط راست(مسیر اصلی داستان) دور نمی‌شدی!  فیلم بهتر بود بنظرم.

ولی منظورم از یک سطر بعداز ماجراها، مقایسه دو اثر و یا دفاع از دومی نبود. فقط حس کردم که درباره شخصیت و هنر و ظاهر این دخترک بیش از حد ناصواب می گویند. احتمالا به خاطر حرفهایی که در اعتراض به وضعیت مردم غزه زده بود و با شکل و جریان دهی افکار و احساسات.

و در این که احتمالا بهترین گزینه برای این نقش نبوده حرفی نیست.ولی این احتمال هست که مد نظرشان همان "جوهره" و نهاد و سرشتش بوده، فراتر از ظاهر شخصیت!

درباره "معصومیت" هم بنظرم مشکلشان با سفید برفی کارتونی هم همین بوده، که نماد معصومیت خنثی یا سادگی و بلاهت بود.و ابتکار و توانایی عملی برای تغییر وضعیت خود نشان نمی داد. و پیام نهایی کارتون هم به همین میزان منفعل است، که بخورید و بخوابید، تا شاهزاده ای بیاید و خوشبختتان بکند, به گفته خودشان, دست‌کم تلاش می‌کنند تا زن را موجودی فعال، دارای اراده و ابتکار و عقل، که ترسی از آزمودن و خطا کردن ندارد، معرفی کنند. که خودش می‌جنگد، انتخاب می‌کند و شکست و پیروزی تجربه می کند. و همین جنبه انسانی و خدشه پذیر او را واقعی‌تر و تأثیرگذارتر می کند.

دلیل این تعریف و تمجید از قسمت نمی دانم چندم آخرین بازمانده را نفهمیدم ، با این دختر اینقدر از این آدم متنفر، کل داستان انتقام و فصل دوم چرند تر از قبل هم شد.

درود بر شما...

بله ریچل زگلر در واقعیت زیباست و چهره نَمکینی هم دارد اما مناسب نقش سفید برفی نیست. به دو دلیل: نکته اول اینکه جوهره وجودی سفید برفی داشتن صورتی سفید به مانند برف است و نکته بعد فقدان آن معصومیتی است که سفید برفی ِ انیمیشن دیزنی از آن موهبت برخوردار بود.

با سلام

چندی پیش که علاقمند به کارهای ویوین لی شده بودم، این را دیده بودم.

مطالبی درباره فیلم "رفیق ۱۹۳۷" سبب شد که
سال 1963 بودنش قابل توجه است.

و خلاصه متنی که در اینباره دیدم:
در ۱۸ مارس ۱۹۶۳، نمایشنامه‌ «رفیق» برای نخستین بار در برادوی به صحنه رفت. یکی از سخت‌گیرترین منتقدان نیویورک، والتر کر، از طریق تلویزیون اعلام کرد که، ویوین لی یکی از گوهرهای تاج سلطنت است. و با نوری درونی این نمایش زیبا و دلنشین را روشن می‌کند.
همکارش، پرایس-جونز، چنین به یاد می‌آورد: به یاد دارم که ویوین لی چقدر انعطاف‌پذیر و باورنکردنی جوان بود. او به فرم گذشته‌اش بازگشته بود و چنان سبک‌بال بر صحنه حرکت می‌کرد که انگار دوباره هجده‌ساله شده است. اگر در حافظه جست‌وجو کنی، فیلم کوچه سنت مارتین را به خاطر می‌آوری، همان فیلمی که ویوین لی جوان در آن رقص‌کنان می‌گذرد. اینجا هم همان کار را می‌کند، با ظرافت و سبکی شبیه به ادل آستر سال ۱۹۲۵. مثل همیشه، دلربا و ناتوان از انجام کوچکترین حرکت ناشایست، او شب را نجات می‌دهد. حتی آوازخوانی خش‌دار و به‌طرز عجیبی احساس‌برانگیزش هم پذیرفتنیست. برای ژان-پیر اومون چیزی جز همراهی با او باقی نمی‌ماند. دکورها دلپذیرند، کارگردانی ظریف است، اما تنها چیزی که می‌درخشد، ویوین لی است!
نه منتقدان و نه تماشاگران نمی‌دانستند این معجزه، چه بهایی برای ویوین داشته است. نیویورک همیشه شرجی است، اما آن تابستان به‌ویژه طاقت‌فرسا بود. ویوین از گرما رنج می‌برد، سردردهای شدید داشت و قلبش درد می‌کرد. با این‌حال، بی‌آنکه نشانی بروز دهد، روی صحنه ظاهر می‌شد، آواز می‌خواند، می‌رقصید و نور می پراکند. نمایش کاملاً بر دوش او بود، و به او فرصت استراحت نمی‌دادند.
اندکی بعد، ویوین لی جایزه «تونی» را برای بهترین بازی نقش زن در برادوی دریافت کرد – معادلی برای اسکار سینما.
تا پاییز، ویوین به‌سختی سر پا ماند، و پزشکان توصیه کردند اجرا برای مدتی متوقف شود تا او بتواند دوره درمانی را در لندن بگذراند.
اما اجرای شبانه آن پاییز را نتوانست به پایان برساند، حمله درست روی صحنه آغاز شد، و فردای آن روز، پروازی به‌سوی انگلستان در پیش داشت…
و چون از صدا و خواندنش هم در این میان نوشته شد، با لهجه!

درود!

جالب می بود اگر نورما شیرر را در نقش اسکارلت اوهارا می دیدیم.

اما او این پیشنهاد را رد کرد و گفت: من نمی‌خواهم نقش اسکارلت را بازی کنم. نقشی که دوست دارم بازی کنم، نقش رت باتلر است!

آن‌که گفته بود: «نظامی چون مسیحا شو طرفدار ـ جهان بگذار بر مشتی علف‌خوار»، بی‌گمان در ذهنش حتی تصور وگان‌ امروزی هم نبود؛ کسانی که البته در قیاس با آنچه او گفته، فرق چندانی با آدمیان ندارند!
حال اگر کسی می‌تواند جنسیتش را تغییر دهد، چرا نتواند انتخاب کند سگ باشد؟ به‌ویژه که در مقایسه با «زن و مرد» که دو جنس جداگانه‌اند، بنا به گفته حکما بسیاری از آدمیزاد(سرگرم خور و خواب وخشم و شهوت) ذاتاً همانند که بودند!

با درود فراوان

در 2024 هالیوود 4درصد نسبت به سال قبل افت فروش داشته. بیشتر آثار بزرگ هم یا نیمه‌جان بر پرده آمدند یا اساساً به جایی نرسیدند. والبته استریمینگ هم آن‌گونه که باید و شاید پیروز داستان نبود.

 اپل که می خواست با آوردن بهترین کارگردانها پرچمدار سینمای اصیل باشد، ناپلئون ریدلی اسکاتش، با  200 میلیون خرج،فروشی کمتر از 220 میلیون داشت، و قاتلان ماه گل اسکورسیزی، حدود 156 میلیون فروش در برابر بیش از 230 میلیون. فیلم‌های کوچک‌تر و آرگایل(خرج 150 و سود90)، مرا به ماه پرواز ده(42 فروش و 100 هزینه)، گرگ‌ها و غیره هم، نتوانست توازن ایجاد کند. حتی فرهنگی‌ترین جشنواره‌ها هم به فروش، نگاه می‌کنند.

 فیلم‌های پرخرج نتفلیکس یکی پس از دیگری در هیاهوی عرضه غرق شدند. حتی پروژه‌هایی با ستاره‌های بزرگ، تنها چند هفته در صدر جدول داخلی نتفلیکس ماندند و بعد در انبوه سریال‌های کمدی و مستندات جنایی گم شدند. ، و رشد کمتر از 6 درصد مشترکان، به‌سختی می‌تواند هزینه های میلیازدی‌ تولید را توجیه کند.

آمازون میلیاردها خرج فیلم‌هایی کرد که، اگر فردا از کاتالوگ حذف شوند، شاید حتی یک درصد مشترکان هم متوجه نشوند! چند سریال شاخص همچنان نگه‌دارنده‌ حیثیت برند بودند، اما وقتی صحبت از فیلم سینمایی می شد، آمازون عملا غایب بود. وپروژه‌های سینمایی آمازون یا در اکران محدود خاک خوردند یا بی‌سروصدا وارد پرایم شدند.


حال بخش کارگردانها، با چهره‌هایی‌ که نامشان قرار بود وزنی به فیلم بدهد، بهتر نبود. شیامالان با دو فیلم Trap با فروشی حدود 48 میلیون دلار در برابر بودجه‌ای نزدیک به 30 میلیون. The Watchers که او تهیه‌کننده‌اش بود و دخترش ایشانا کارگردانی‌ کرد، با فروش نزدیک به 30 میلیون در برابر بودجه 40 میلیون. تماشاگران قرن بیست‌ویکم دیگر حوصله ندارند برای یک غافلگیری نیم‌بند دو ساعت صبر کنند.

حاصل کار برادران یهودی کوئن در سینما، از فارگو تا No Country for Old Men،  شاهکارهای معاصر بودند. اما فیلم کمدی-جنایی ایتن کوئن با بودجه‌ای حدود 20 میلیون دلار، فروش جهانیش به زحمت از 10 میلیون عبور کرد.

گای ریچی زمانی چهره‌ای تازه در سینمای بریتانیا بود، اما امروز به کارگردانی بدل شده که مسلسل وار فیلم می‌سازد، و بی کیفیت. The Ministry of Ungentlemanly Warfare – بودجه حدود 60 میلیون، فروش جهانی 36 میلیون. The Covenant – فروش حدود 21 میلیون (با بودجه‌ای نزدیک به 55 میلیون). ویک پروژه‌ دیگر که اساسا به تعویق افتاد و هنوز سرنوشتش در هاله‌ای از ابهام است.


 انتظارات از فیلم هایی چون فیوریوسا، جوکر ۲ و کلاغ هم، برآورده نشد. 2024 Furiosa با بودجه‌ای نزدیک به 168 میلیون دلار، و فروش 175 میلیون. فروش Joker: Folie à Deux فاجعه‌ نبود، اما با توجه به بودجه‌ سنگین‌تر و توقعات نجومی، نتیجه دلخواه بدست نیامد. تماشاگرانی که دنبال شوک روانی فیلم اول بودند، با موزیکال‌های طولانی و تکرارهای ملال‌آور مواجه شدند. و آنانی که برای دیدن یک موزیکال عاشقانه آمده بودند، در میان خشونت و دیالوگ‌های تاریک گم شدند.

The Crow یکی از پروژه‌های بداقبال هالیوود که از سال 2009 زمزمه‌ بازسازیش به گوش می رسید، بالاخره در 2024 به اکران رسید. اما با افتتاحیه در آمریکای شمالی کمتر از 15 میلیون دلار،  و با فروش جهانی که به زحمت از 50 میلیون گذشت، در برابر بودجه‌ای حدود 80 میلیون. این بازسازی هم، نه جویندگان نوستالژی را راضی کرد، نه نسل جدید را جذب.

کوپولا و کاستنر همه‌ اعتبار مالی و هنریشان را روی Megalopolis, 2024 و Horizon: An American Saga گذاشتند، اما بی نتیجه. تماشاگر امروز با سه-چهار ساعت فیلم، و ده‌ها شخصیت تازه ارتباط نمی‌گیرد. و ظرفیتی برای حماسه‌های طولانی، کند ملال آور و پرخرج ندارد.

از 2008 تا اوایل دهه 2020، فقط مارول به تنهایی بیش از 25 میلیارد دلار فروش جهانی داشت. دنیای سینمایی دی‌سی هم هرچند کمتر موفق بود، اما چند میلیاردی برای برادران وارنر سود داشت. اما 2024 رسما سال فروپاشی ژانر کمیک بوکی بود. Madame Web: فروش جهانی کمتر از 120 میلیون در برابر بودجه‌ای حدود 80 میلیون + تبلیغات. عملاً یک شکست سنگین بود. Kraven the Hunter بارها به تعویق افتاد و وقتی هم اکران شد، به زحمت توانست هزینه‌هایش را برگرداند. Aquaman and the Lost Kingdom که از 2023 ادامه یافته بود، عملاً بی‌رمق به پایان رسید و پایان رسمی دنیای سینمایی دی‌سی محسوب شد. حتی مارول هم، در مقایسه با روزهای اوج، چیزی برای عرضه نداشت، جز تداوم پروژه‌های تلویزیونی کم‌فروغ.

و البته که همه پول بلیط های فروش رفته به جیب سازندگان نمی رود. مثلا فیلم Sinners عملکرد جالبی داشت. با بودجه‌ای متوسط(90) و تبلیغات، توانست 367 میلیون دلار بفروشد و گفته می‌شود که 60 میلیون دلار سود داشته باشد.

ستاره‌ها نیز خودشان قصه‌ای دیگرند. تعداد آژانس‌های بزرگ بازیگری که زمانی ده‌ها آژانس مستقل بودند، امروز عملاً به دو شرکت CAA و WME، و کمی هم ICM محدود شده. از سوی دیگر، نشریات و رسانه‌های معتبری مانند ورایتی، هالیوود ریپورتر، رولینگ استون و ایندی‌وایر، بنا به گفته‌ ها بسیاری دیگر هم، امروز همگی زیر چتر یک مالک اصلی یعنی PMC اداره می‌شوند و دیگر آن استقلال سابق را ندارند. ستاره‌شدن و ماندن در عصر کنونی، بیش از آن‌که به استعداد یا حتی فروش گیشه وابسته باشد، به شبکه‌ای از روابط، تبلیغات، الگوریتم‌های پلتفرم‌ها و حمایت رسانه‌ها گره خورده. هالیوود قدیم هرچند بی‌رحم‌تر بود، اما صادق‌تر هم می‌نمود. اگر فیلمی شکست می‌خورد، ستاره‌اش سقوط می‌کرد و سر از سریال‌های پلیسی درجه‌دو درمی‌آورد.

در نیمه دهه شصت میلادی هم، نسل تماشاگران عوض شده بود، و تلویزیون با قدرت فزاینده‌اش، به رقیب واقعی سینما بدل می‌شد، با پخش برنامه‌های متنوع و خرید حق نمایش فیلم‌های قدیمی. فیلم‌های عظیم و پرهزینه، به طرز فجیعی شکست می‌خوردند. دیگر فیلمهای پرزرق و برق براساس کتاب مقدس، تاریخی و موزیکال هم سرنوشت مشابهی داشتند.
جلد شماره دسامبر 1967مجله تایم به فیلم بانی و کلاید اختصاص داده شد. عنوانش بود"THE NEW CINEMA: VIOLENCE...SX...ART" و هنر اینجا، کلمه‌ اضافی نبود.
این فیلم گانگستری بی‌پرده و تحریک‌آمیز، بی‌سابقه در خشونت و جسارت، و آمیخته با شور هنری، که از تکنیک‌های موج نوی فرانسه الهام گرفته بود و فیلمنامه‌اش از زیر دست تروفو و گدار گذشته بود، سینمای آمریکا را تکان داد. و در همان سال یک کمدی مالیخولیایی و گزنده‌ درباره جوانی سردرگم ،ساخته مایک نیکولز، با بازی داستین هافمن هم، موفق و سودآور بود.
سالهایی که سلطان فیلمهای ترسناک و اکشن کم‌هزینه درجه دو و سه راجر کورمن، دانشجویان و کارآموزانی (مارتین اسکورسیزی، ران هاوارد،جاناتان دامی، بوگدانوویچ و دیگران) را چون نیروی کار ارزان جذب می کرد. و بازیگرانی چون دنیرو، نیکلسون و پیتر فوندا، اولین تجربه‌هایشان را نزد او به‌دست آوردند. و نسلی از کارگردانان جسور و جوان که از پذیرش مسئولیت و پرداختن به موضوعات چالشی نمی ترسیدند پیدا شد.
از دل این تحولات، جنبشی زاده شد که بعدها آن را "هالیوود جدید" نامیدند. در این دوران، فیلم‌سازانی جوان، پرشور و تحصیل‌کرده چون اسکورسیزی، کاپولا، آلتمن، آشبـی، بوگدانوویچ، فریدکین، فورمن و کوپولا، پیدا شدند. هر چند در پی سود نبودند، و فیلم برایشان نه کالایی صنعتی، ولی موفقیت تجاری آثارشان چشمگیر بود. درنتیجه، برای نخستین بار پس از دهه 30، سینمای آمریکا با چیزی به‌نام "کارگردان مؤلف" روبه‌رو شد که، فیلمهایشان زخم های جامعه را پنهان نکرد و نشان داد. فیلم‌ها تاریک‌تر، خشن‌تر و صادق‌تر شدند.
در سطح تکنیکی نیز تحول رخ داد، و نور طبیعی، فیلم‌برداری در مکان‌های واقعی، دوربین‌های سبک‌تر و تدوین‌های سریع‌تر، زبان تازه‌ای برای دهه هفتاد ساختند. محدودیت سنی، جایگزین کد هیز می شد. قهرمان ها به خیابان‌ها و خانه‌های فرسوده پا می‌گذاشتند، با لباسها و سر و وضع معمولی. با قهرمان‌هایی ضدقهرمان، با پایان‌هایی تلخ و با طنزی سیاه و گزنده. از پدرخوانده و راننده تاکسی گرفته تا مک‌کیب و خانم میلر، قهرمانها آدمهایی بودند خسته، درهم‌شکسته، سرگردان و گاه بیزار از خود. راک اند رول، فولک، و موسیقی معاصر جایگزین ارکسترهای پرطمطراق هالیوود شدند. هم‌زمان، نگاه زنان در حال تغییر بود. جین فوندا، لیلی تاملین، سیبل شفرد و فی داناوی، نقش‌هایی بازی کردند که ، محور درام و حامل معنا شدند.
با این حال، این شور خلاق بی‌پایان نبود. در پایان دهه هفتاد، «هالیوود جدید» نیز قربانی جاه‌طلبی خود شد. Heaven’s Gate (مایکل چیمینو) با هزینه‌ 40 میلیونی و فروش 3میلیونی،استودیوی یونایتد آرتیستس را ورشکست کرد. فیلم های کوپولا بسیار زیان آور بودند، وفیلم‌هایی دیگر هم با شکست‌های سنگین، سرمایه‌گذاران را فراری دادند.
در این احوال، یک رویداد بسیار مهم روی داد. در سال 1975، فیلم "آرواره‌ها" اکران شد. این فیلم با بودجه 7 میلیون، نیم بیلیون فروش کرد. فیلمی که مخاطب عام را بطور گسترده ای جذب کرد. دو سال بعد، فیلم جنگ ستارگان جورج لوکاس اکران شد، با بودجه یازده میلیون، و فروش هفتصد و هفتاد میلیونی. و این دو فیلم مسیر آینده را تعیین کردند، با آوردن سرگرمی. و این آغاز "سینمای بلاک‌باستر" بود.
سینما، هرچقدر هم در محاسبات مالی غرق شود، باز در نهایت هنر است. به زودی، از دل همین خستگی و تکرار امروز، نسل تازه‌ای بیاید، همان‌گونه که روزی از دل سکون دهه شصت میلادی، نسلی برخاست. تا در دهه پربار 90، فیلم‌سازی به مرحله‌ای جدید از خودآگاهی فرمی و مهارت فنی برسد. و بهترین فیلم های تاریخ سینما هم در قرن 21 ساخته شود.

دو روایت متفاوت از یک داستان واحد، بسته به نیت کارگردان، دوره‌ تاریخی ساخت و زاویه‌ دید. یکی شاعرانه، با حرکت آهسته، پرندگان در آسمان، که بازی‌های تئاتری و کلاسیک‌گونه‌ جلب توجه می‌کند. نگاه‌های ردوبدل‌شده، حس لحظه‌ای مرگ و نوعی پذیرش تقدیر، و ادامه پیچ و تاب خوردن بدن‌ها در حین شلیک گلوله‌ها, همه به سبک سینمای کلاسیک و ملودرام نزدیک است. اثری هنری و تراژیک متمرکز بر اسطوره‌ بانی و کلاید. دیگری، بازسازی‌ واقع‌گرایانه، با صحنه‌ مرگی ناگهانی، خشن، ضدقهرمانانه و تقریباً مستندگونه، در نسخه‌ جدید. مرگی شاعرانه، در برابر مرگی سرد. در یکی، بانی و کلاید شورشیان ضد نظام حاکم و نماد جوانان طغیان‌گرند، نسخه‌ نتفلیکس اما، درباره‌ قانون‌شکنی و هزینه‌هایش، و نیز هزینه‌های اخلاقی اجرای قانون بود. بازی امیلی بروبست در همان چند لحظه‌ کوتاه حضورش، با درونی‌سازی احساس، به‌جای نمایش اغراق‌آمیز یا تئاتری، غلظت عاطفی بیشتری داشت. دوستش داشتم. هر چند نسخه قدیمی و فی داناوی جذاب تر و از جهاتی دوست داشتنی تر بودند.

و این هم مرکز فرماندهی من :

(۱۴۰۴/۱۰/۵ صبح ۱۱:۵۹)آلبرت کمپیون نوشته شده: [ -> ]

و این هم مرکز فرماندهی من :

2-3 روی عکس زدم که زوم بشه جزییات رو بهتر ببینم وقتی زوم نشد یادم افتاد که صفحه مانیتوره نه گوشی موبایل! در هرحال اسپیکرهات رو پسندیدم جناب! همپنین اون زیرموشی طرح قالی! :haha::

(۱۴۰۴/۱۰/۵ صبح ۱۱:۵۹)آلبرت کمپیون نوشته شده: [ -> ]

و این هم مرکز فرماندهی من :

آلبرت جان ، میز شلوغ پلوغت بیشتر بە ستاد بحران شبیە است (البتە مرکز جنگ زدەی فرماندهی هم می‌شود). کمی هم شبیە آن میز چرخان مسابقەی ببین و بگو هست ، رویش همە چیز یافت میشود.

من تقریباً هر چیزی که برای کارم بهش احتیاج دارم دم دستم گذاشتم. تازه توی کشوی میزم هم کلی وسیله هست که باید بگم از جون مرغ تا شیر آدمیزاد توش پیدا میشه ! :D

خلاصه تمام امکانات تکمیله

سنگ قبری در نوادا

ناجورها فارغ از ارزش سینمایی‌اش، به یکی از شوم‌ترین و غم‌انگیزترین فصل‌های هالیوود بدل شد. در ادامه، روایت این نحسی و سرنوشت تراژیک بازیگرانش را مطالعه میکنیم.

تقدیر گاهی قلمش را نه بر کاغذ، که بر سایه‌ها می‌کشد.ناجورها، آخرین فیلم سه تن از درخشان‌ترین ستاره های سینما، نه یک اثر سینمایی، که یک مجلس ترحیم پیش‌از موعد بود؛ مرثیه‌ای که در قاب‌های سیاه‌وسفیدش، زنگ‌های مرگ را برای بازیگران اصلی‌اش به صدا درآورد. این فیلم که در گرمای طاقت‌فرسای صحرای نوادا و زیر سایه سنگین اعتیاد، افسردگی و جسم‌های فرسوده فیلمبرداری شد، به لوح نفرین‌شده‌ای بدل شد که نام‌های بزرگش، یکی‌یکی در آن محو شدند.

گیبل، در قامت گی لنگلند، گاوچرانی پیر و سرخورده که دل به زنی رویایی می‌بازد، برای آخرین بار در برابر دوربین ظاهر شد. او که در اوج بدنی خود نبود، بدل‌کاری‌های طاقت‌فرسا با اسب‌های وحشی را شخصا انجام داد؛ گویی می‌خواست به جهان ثابت کند که هنوز همان مرد هوس‌باز و سرسخت گذشته است. اما جسمش تاب نیاورد. تنها دو هفته پس از پایان فیلمبرداری، در ۱۶ نوامبر ۱۹۶۰، قلب پادشاه از تپش ایستاد. او بر اثر سکته قلبی در ۵۹ سالگی درگذشت. تلخی ماجرا اینجاست که چهار ماه بعد، همسرش، کی ویلیامز، فرزندشان را به دنیا آورد؛ پسری که هرگز پدرش را ندید. گیبل در ناجورها شکارچی‌ای بود که خود، طعمه مرگ شد.

برای مونرو، جهنمی شخصی بود. فیلمنامه را همسرش، آرتور میلر، نوشته بود و شخصیت رزلین عملا بازتاب روح شکسته و شکننده خودش بود. مریلین در این فیلم، در اوج فروپاشی روانی، اعتیاد به الکل و قرص‌های خواب‌آور به سر می‌برد. تاخیرهای مداومش در سر صحنه، نبردهای لفظی با کارگردان و شکنندگی‌اش، همگان را به وحشت انداخته بود. او پس از پایان فیلم گفت: این بهترین کاری بود که تا به حال کردم... و آخرینش و چنین شد. (ناجورها) آخرین فیلم تکمیل‌شده مریلین مونرو باقی ماند. کمتر از دو سال بعد، در ۴ آگوست ۱۹۶۲، پیکر بی‌جان او در خانه‌اش پیدا شد. او تنها ۳۶ سال داشت. رزلین، زنی که التماس می‌کرد کسی او را نجات دهد، سرانجام در واقعیت نیز غرق شد

کلیفت، نابغه تراژیک سینما، نقش پرک هولند، گاوچرانی شکست‌خورده و الکلی را بازی می‌کند. غم‌انگیزترین وجه، اینجاست که او عملا نقش خودش را بازی می‌کرد. کلیفت که پس از یک تصادف وحشتناک رانندگی در ۱۹۵۶، چهره و روانش برای همیشه آسیب دیده بود، در این فیلم با اعتیادی فلج‌کننده به الکل و مسکن‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کرد. نگاه‌های مات و غم‌بارش در فیلم، بازیگری نیست؛ سند زنده یک زوال تدریجی است. او شش سال پس از این فیلم، در ۲۳ جولای ۱۹۶۶، در آپارتمانش در منهتن بر اثر سکته قلبی درگذشت. او نیز ۴۵ سال بیشتر نداشت. مرگ برای او، گویی رهایی‌ای طولانی و دیررس بود از رنجی که در ناجورها به اوج خود رسیده بود.

بدین ترتیب، به سه‌ضلعی مرگ برای آخرین بازماندگان دوران طلایی هالیوود بدل شد. سه تن که در این فیلم رو به دوربین آمدند تا از آزادی، زندگی و رهایی بگویند، خود در چنگال مرگی محتوم گرفتار بودند. این فیلم شکار اسب‌های وحشی نبود؛ شکار روح‌های زخم‌خورده‌ای بود که سینما آن‌ها را بلعید و تاریخ، آن‌ها را جاودانه کرد. ناجورها امروز نه فقط یک شاهکار، که سنگ قبری است مرمرین برای سه اسطوره که تقدیر، پیش از آنکه پرده فرو افتد، تیتراژ پایانی زندگی‌شان را نوشته بود.

این هم هنر بنده nnnn: امیدوارم دلتون نخواد {#smilies.blush} : 

(۱۴۰۵/۴/۸ عصر ۰۲:۰۵)آلبرت کمپیون نوشته شده: [ -> ]

این هم هنر بنده nnnn: امیدوارم دلتون نخواد {#smilies.blush} : 

خب خب ! دیگه مشخص شد اگر زمانی با بچه های کافه دور هم جمع شدیم میتونیم روی چه کسی برای آشپزی حساب کنیم :cheshmak:nnnn:

(۱۴۰۵/۴/۸ عصر ۰۸:۵۹)سروان رنو نوشته شده: [ -> ]

(۱۴۰۵/۴/۸ عصر ۰۲:۰۵)آلبرت کمپیون نوشته شده: [ -> ]

این هم هنر بنده nnnn: امیدوارم دلتون نخواد {#smilies.blush} : 

خب خب ! دیگه مشخص شد اگر زمانی با بچه های کافه دور هم جمع شدیم میتونیم روی چه کسی برای آشپزی حساب کنیم :cheshmak:nnnn:

نظر لطف شماست جناب سروان، من در خدمتم {#smilies.biggrin} علاوه بر پیتزا، سوپرمک هم بلدم درست کنم. سالاد الویه هم بلدم. لازانیا هم بلدم. سیب زمینی تنوری با قارچ و پنیر و انواع و اقسام فست فودها رو تو خونه درست میکنم تا وقتی با خانواده دور هم جمع میشیم خوش بگذرونیم. هم ارزونتر از بیرون در میاد، هم خیلی تمیزتر و بهداشتی تر ::ok:

مارک والبرگ یکی از پرفراز و نشیب‌ترین و در عین حال عجیب‌ترین مسیرهای شغلی را در تاریخ سرگرمی آمریکا طی کرده است. والبرگ از یک نوجوان خلافکار در خیابان‌ها به یک ستاره موسیقی پاپ و بعد  به یک بازیگر تحسین‌شده و در نهایت به یکی از ثروتمندترین تاجران هالیوود تبدیل شد.در اوایل دهه نود میلادی او با نام هنری مارکی مارک و همراه با گروه موسیقی‌اش یک‌شبه به یک ستاره بزرگ تبدیل شد. او با بدنی سنگ خورده  و استایل خاص خودش نماد جذابیت آن دوران به شمار می‌رفت. تبلیغات مشهور او برای لباس زیر برند کلوین کلاین در کنار کیت ماس مارک را به محبوبیتی جهانی رساند. در دوران جوانی پوستر او در اتاق خواب میلیون‌ها نوجوان در سراسر جهان نصب بود. مارک خام یاغی و به شدت مشهور بود، اما کمتر کسی او را به عنوان یک هنرمند جدی قبول داشت.وقتی والبرگ تصمیم گرفت وارد سینما شود بسیاری بهش خندیدند اما خیلی زود ثابت کرد که پتانسیل فوق‌العاده‌ای دارد.

یکی از اولین نقاط عطفش بازی در فیلم خاطرات بسکتبال در سال هزار و نهصد و نود و پنج بود جایی که در نقش یک نوجوان معتاد و بزهکار به نام میکی در کنار لئوناردو دیکاپریوی جوان قرار گرفت. والبرگ در این فیلم چنان واقعی و خشن بازی کرد که منتقدان را شگفت‌زده کرد و نشان داد که در برابر استعدادی مثل دی‌کاپریو به هیچ وجه کم نمی‌آورد. اوج همکاری مارک با دیکاپریو یازده سال بعد یعنی فیلم جدامانده رقم خورد. والبرگ در نقش گروهبان دیگنام-یک پلیس تندخو بددهن و به شدت باهوش تمام صحنه‌هایی که در آن‌ها حضور داشت حتی صحنه‌های مشترک با دی‌کاپریو و جک نیکلسون را مال خود کرد. این نقش برایش نامزدی جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را به همراه آورد و ثابت کرد که اگر بخواهد می‌تواند در بالاترین سطح هنرپیشگی در سینمای جهان رقابت کند.

اگر مارک والبرگ مسیر فیلم‌هایی مثل مشت‌زن جدامانده و شب‌های عیاشی را ادامه می‌داد بدون شک امروز جایگاهی شبیه به کریستین بیل واکین فینیکس یا خود لئوناردو دیکاپریو داشت. می‌توانست یکی از بازیگران محبوب کارگردانان صاحب سبک باشد و به جای یک نامزدی اسکار امروز چند مجسمه طلایی در خانه داشته باشد. پتانسیل این را داشت که به عنوان یکی از بزرگترین بازیگران درام نسل خودش شناخته شود کسی که می‌توانست نقش مردهای طبقه کارگر-خشن-آسیب‌پذیر و پیچیده را به بی‌نقص‌ترین شکل ممکن ایفا کند.اما در دوراهی هنر و تجارت با قاطعیت تجارت را انتخاب کرد. امروز بیشتر در فیلم‌های اکشن پرخرج و توخالی مثل مجموعه تبدیل‌شوندگان و فیلم‌های اکشن شبکه‌های پخش اینترنتی مثل نتفلیکس و کمدی‌های گیشه‌ای مثل تد و خونه بابا بازی می‌کند. فیلم‌هایی که دستمزدهای بیست تا سی میلیون دلاری برای او به همراه دارند ولی ارزش هنری چندانی ندارند.

 بیشتر از اینکه یک بازیگر باشد یک تاجر و تهیه‌کننده موفق است. والبرگ تهیه‌کننده سریال‌هایی مثل همراهان و امپراتوری بوردواک بوده است صاحب رستوران‌های زنجیره‌ای برگرهای والبرگ است و در برندهای ورزشی تولید آب معدنی و پوشاک سرمایه‌گذاری‌های کلانی کرده است.در نهایت می‌توان گفت مارک والبرگ استعدادی خام و غریزی داشت که در اواخر دهه نود و اوایل دهه دو هزار همه را مبهوت کرد و هم‌بازی شدن و درخشیدن در کنار غولی مثل لئوناردو دیکاپریو اثبات کننده این موضوع است اما در نهایت تصمیم گرفت که نمی‌خواهد یک هنرمند زجرکشیده و به دنبال جایزه اسکار باشد. او ترجیح داد به یک ماشین پول‌سازی یک مرد خانواده‌دار با برنامه روزانه منظم و یک میلیاردر آینده تبدیل شود. شاید سینماگران و منتقدان حسرت پتانسیل هنری او را بخورند اما وقتی والبرگ به حساب بانکی و امپراتوری تجاری‌اش نگاه می‌کند احتمالن از مسیری که در زندگی و کار انتخاب کرده کاملا راضی باشه

وقتی حرف از تاریخچه گوشی موبایل میشه محاله اسم نوکیا۱۱۰۰ وسط نیاد. این گوشی فقط یه وسیله نبود یه دوره کامل بود. با فروش بالای دویست و پنجاه میلیون دستگاه تو دنیا نه تنها پرفروش ترین گوشی بلکه پرفروش ترین وسیله الکترونیکی تاریخه

واسه ایرانی ها این گوشی خیلی بیشتر از یه رکورد جهانیه. یه رفیق بی ریا و یه نوستالژی شیرین بود و واسه خیلی ها اولین تجربه ورود به دنیای ارتباطات بی سیم به حساب میومد این گوشی عملا ضد ضربه بود.تو درگیری حکم سلاح برتر رو داشت،اگه به جایی برخورد میکرد قدرت تخریب پنجه بوکس و گاهی اوقات انبر قفلی رو داشت از دستت میفتاد از پله ها پایین  میرفت قاب و باتریش از هم میپاشید اما کافی بود تیکه هاشو به هم وصل کنی و روشنش کنی. مثل روز اول کار میکرد. تو کشوری که پول تعمیر و خرید گوشی همیشه مکافات بوده این جون سخت بودن یه نعمت بزرگ بود

اگر اشتباه نکنم ورودش هم همزمان شد با ارزون شدن سیم کارت تو ایران و اومدن اپراتورهای جدید. داشتن موبایل داشت از یه چیز خیلی لوکس تبدیل میشد به یه نیاز عادی و این گوشی ارزون ترین و بهترین راه واسه ورود به این دنیا بود.اون موقع ها آنتن خیلی ضعیف بود و نقطه کور زیاد داشتیم اما این گوشی به آنتن دهی قوی معروف بود. جایی که گوشی های گرون تر آنتن گم میکردند این با قدرت تمام آنتن میداد. یکی دیگه از سوپر قابلیت هاش سادگی و منوی فارسی بود. منوی خیلی ساده دکمه های نرم و پشتیبانی کامل از زبان فارسی باعث شد از بچه پونزده ساله تا پدربزرگ هشتاد ساله راحت بتونن باهاش کار کنن و پیامک بدن. این گوشی هوشمند نبود دوربین و اینترنت هم نداشت اما واسه اون زمان شاهکار بود. باتریش تموم نمیشد! باتریش یه اسطوره بود. بعضی وقتا تا یه هفته یا بیشتر اصلا شارژ نمیخواست. تیکه کلام اون موقع این بود که میگفتن شارژر گوشیمو گم کردم بس که دیر به دیر بهش نیاز پیدا میکنم.

اون زمان که انگار برق زیاد میرفت یا تو کوچه پس کوچه های تاریک این چراغ قوه واقعا فرشته نجات بود صفحه کلید پلاستیکی و ضد گرد و خاک داشت.تایپ کردن باهاش مخصوصا وقتی میخواستیم تند تند و چشم بسته زیر میز کلاس پیامک بدیم خیلی حال میداد. قابلیت عوض کردن قاب داشت. راحت میتونستی قاب جلو و پشت گوشی رو دربیاری و رنگ های مختلف مثل آبی قرمز مشکی زرد واسش بخری و ظاهر گوشیتو نو کنی.

سلطان بازی های اون موقع نقطه مار(بعضی ها هم میگفتن مار بازی)

روند بازی خیلی ساده اما به شدت معتادکننده بود. شما کنترل یه خط پیکسلی یا همون مار رو دستت داشتی. تو صفحه نمایش نقطه هایی به عنوان طعمه یا غذا پیدا میشدن. با دکمه های دو واسه بالا هشت واسه پایین چهار واسه چپ و شش واسه راست باید مار رو هدایت میکردی تا این نقطه ها رو بخوره. مار بزرگ میشد. با خوردن هر نقطه طول مار بزرگتر میشد و سرعت حرکتش هم بسته به درجه سختی که انتخاب کرده بودی بالا میرفت.چالش اصلی اینجا بود که نباید سر مار به دیوارها یا به بدن خودش میخورد. وقتی مار خیلی دراز میشد تمام صفحه رو پر میکرد و پیدا کردن مسیر بدون اینکه به خودت گره بخوری تمرکز و سرعت عمل بالایی میخواست.

مهارت تو این بازی گنگستری محسوب میشد،تو مدرسه دانشگاه یا مهمونی های فامیل همیشه بحث سر این بود که کی بالاترین رکورد رو تو این بازی داره. گوشی ها دست به دست میچرخید تا یکی بتونه رکورد قبلی رو بشکنه.این گوشی یادآور دورانیه که تکنولوژی هنوز اونقدر پیچیده نشده بود که ما رو تو خودش غرق کنه. دورانی که مشکل فقط تموم شدن شارژ باتری وسط روز نبود و بزرگترین دردسر برخورد سر مار به دمش تو صفحه نمایش کوچیک و سبز رنگ این گوشی بود

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25
آدرس های مرجع