[-]
جعبه پيام
» <ترنچ موزر> دونالد ساترلند ، از بازماندگان سینما کلاسیک درگذشت
» <لوک مک گرگور> پت و مت یا جن و جودی؟! https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...9#pid45599
» <شارینگهام> پست بسیار زیبا و سینمایی ورزش 3 در وصف برد پرگل آلمان https://www.varzesh3.com/news/2048718
» <سروان رنو> آقای اسمیت به واشنگتن می رود ! ... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...5#pid45595
» <رابرت> "ناصر"های گوینده-دوبلور در "خاطرات سودا زده من" https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...2#pid45592
» <شارینگهام> تقدیم به کنتس عزیز: «نومید مشو ،امید می‌دار ای دل* در غیب عجایب است بسیار، ای دل»
» <کنتس پابرهنه> جناب شارینگهام عزیز مرسی برای این کشفیات... پس من از حالا به خودم وعده ی پنجمین ستاره رو دادم.
» <سروان رنو> بحث تاریخی درباره مهاجران و تیم ملی فوتبال آلمان و فرانسه ... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...8#pid45568
» <شارینگهام> سلام و درود ، خوش آمدید
» <master of puppet> سلام به تمامی کاربران کافه کلاسیک
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 3 رای - 3.33 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات سودا زده من
نویسنده پیام
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #21
خلَاء

همه ما در زندگی با لحظاتی روبرو می‌شویم که گویی وارد خلَاء شده‌ایم. شاید مناسب‌ترین مصداق، لحظات اولیه با خبر شدن از فوت عزیزان‌مان باشد. همه خاطرات گذشته و مخصوصاً آخرین آنها جلوی چشم‌مان جان گرفته و رژه می‌روند. آهی سرد، بغض، قطره‌ای اشک و ناگهان یک هیچ بزرگ... مواجهه با یک تُهی!

یکی از تجربیات مهم خلَاء‌وار من و طبعاً بسیاری از آنها که سربازی رفته‌اند، روز اول خدمت است. برای خودت کسی بوده‌ای و کیا بیایی داشته‌ای و حالا پشت دیوارهای بلند پادگان با موهای کوتاه شده با نمره چهار، لباس‌های خاکی و دستورات گاه و بی‌گاه بالا دستی‌ها روبرو هستی و صد البته در دوره آموزشی همه بالا دستی‌ات محسوب می‌شوند! هر چه سن و میزان فعالیت قبل از خدمت بالاتر باشد، خلَاءت هم بزرگتر است! من ازدواج کرده بودم و فرزندم در راه بود و سن‌ام نیز از همه بیشتر بود که به پادگان ۰۲ اعزام شدم. از اقبال بلندم! پادگان ۰۱ که مخصوص آموزش نیروهای لیسانس و فوق لیسانس وظیفه بود، پر شد و من و جمعی دیگر را به ۰۲ فرستادند. همان لحظه ورود مورد استقبال گرم سربازان ۱۸ ساله ای قرار گرفتیم که بسیاری از آنها کمتر از پنج کلاس سواد داشتند!

شب اول، پاس‌بخش وظیفه مهم حراست و نگهبانی از ۲۰ چشمه* را به من واگذار کرد! با لیسانس و سال‌ها تجربه کار در تلویزیون می‌بایست مراقب آفتابه‌ها و شلنگ‌های سرویس بهداشتی می‌بودم و یکی از بزرگترین وظایفم، مطلع کردن پاس‌بخش از گرفتن احتمالی چاه مَبال بود! (پس از گذشت سال‌ها، هنوز هم که یاد آن شب می‌افتم، در خلَاء فرو می‌روم.)

شاید بعضی روزهای اول و یا حتی آخر تحصیل و بعضی دیگر پس از اولین روز حضور در عرصه کاری که علاقه‌ای به آن ندارند، به خلَاء وارد شوند و چه بسیار عشاق جوانی که پس از اولین دعوا و بگو مگو وارد خلَاء می‌شوند. خلاصه اینکه همه ما در طول زندگی با خلَاءهای پر شماری روبرو می‌شویم.

***

تمام اینها را گفتم تا از یک دوران خلَاءآمیز بزرگ هنرمندان مملکت خودمان بگویم. اواخر دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰ است.

هنرمندان، دست‌اندرکاران و فعالان مختلف رشته‌های موسیقی، سینما، تلویزیون، تئاتر و حتی نقاشی و مجسمه‌سازی به ناگاه با رخدادی بزرگ روبرو می‌شوند. همه آنها نه راه پس دارند و نه راه پیش. اوضاع اجتماعی تغییر کرده و خلَایی بی‌انتها پیش روی‌شان قرار گرفته است.

دوبلورها و گویندگان نیز از این اتفاق مصون و مستثنی نیستند. تا مدتی قبل حجم انبوهی از فیلم‌ها برای اکران سینما وارد کشور شده و پس از دوبله‌های درخشان روی پرده می‌رفتند؛ اما حالا تعداد این فیلم‌ها به شدت کاهش پیدا کرده است. آنها که مانده‌اند، چاره‌ای ندارند جز اینکه بیشتر به گویندگی انواع برنامه‌هایی که برای دو شبکه تلویزیون در نظر گرفته شده، بپردازند. در این میان سهم مجموعه‌های انیمیشن و سریال بیشتر از فیلم‌های سینمایی است. دو شبکه، نهایتاً دو باکس پخش فیلم هفتگی دارند. تازه در بسیاری مواقع، آثار تکراری پخش می‌کنند.

اساتید تراز اول دوبله کشور که تا دیروز به جای بزرگترین هنرپیشه‌های دنیا سخن می‌گفتند، امروز ناچار هستند به شخصیت‌های کارتونی غالباً ژاپنی جان بدهند! اما آنها از کار و حیثیت‌شان کم نمی‌گذارند. نتیجه کار برای ما کودکان آن دوره بسیار بسیار لذت‌بخش است و اصلاً همین لذت ناب است که باعث ماندگاری آن آثار و بیداری حس نوستالوژیک ما شده است. چه بسا انیمیشن‌ها و سریال‌های درجه دو و سه که با فداکاری اساتید دوبله به آثاری همیشه ماندگار در ذهن مردم تبدیل شده‌اند.

استاد منوچهر اسماعیلی

خوب به یاد دارم، استاد منوچهر اسماعیلی در یکی از این دوره‌های پر خلَاء، در رادیو برای‌مان قصه می‌گفت. من نمی‌دانم آن هنگام در ذهن آن استادِ حنجره طلایی که سال‌ها به جای بهترین‌ها سخن گفته بود، چه می‌گذشت؟ اما این را می‌دانم که خاطره آن قصه‌ها که با تسلط و زیبایی لحن و گفتار استاد روایت می‌شد، تا همیشه در ذهن من و بسیاری از هم‌نسلانم نقش بسته است...

روح همه بزرگان درگذشته دوبلاژ شاد و سایه زنده‌ها با سلامت تن و روح‌شان بر سرمان مستدام...

----------------------------------------------------

* در پادگان وجه متمایز سرویس‌های بهداشتی تعداد آنهاست. مثلاً ۱۰ چشمه یعنی ۱۰ سرویس و ۲۰ چشمه یعنی ۲۰ سرویس بهداشتی!

همیشه از سطح شعور و دانش شخصی که این اصطلاح پلشت را برگزیده است، در حیرتم! "چشمه" کجا و "چاه مبال" کجا؟ چشمه منبع آب پاکی است که از زیر زمین می‌جوشد و مبال، چاهی است که فضولات را درون آن می‌ریزند...  


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۶/۳ عصر ۰۱:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, مموله, باربوسا, سروان رنو, کوئیک, Classic, Emiliano, شارینگهام, پرنسس آنا, مراد بیگ, کلانتر چانس, پطرکبیر, مورفیوس, rahgozar_bineshan, ماهی گیر, پیرمرد, اکتورز, آدمیرال گلوبال
کلانتر چانس آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 48
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۱/۴/۱
اعتبار: 10


تشکرها : 593
( 449 تشکر در 47 ارسال )
شماره ارسال: #22
Sad RE: خلَاء

[quote='رابرت' pid='43645' dateline='1661421134']

یکی از تجربیات مهم خلَاء‌وار من و طبعاً بسیاری از آنها که سربازی رفته‌اند، روز اول خدمت است....

رابرت گرامی! این خاطره ی تلخ خلا به نوعی دیگر برای من از دوران 03 عجب شیر(Sad) باقی مانده است. در دو هفته ی اول که درگیر تطابق ذهن و روح و روان با محیط به شدت سرد و بی روح عجب شیر بودیم و این وسط برخی ها برای این که از شر شرایط سخت راحت شوند روی به آدم فروشی و گزارش مثلاً سیگار کشیدن فلانی یا قایم شدن بهمانی در پشت ساختمان های گروهان برای رهایی از بدو بایست ها و سینه خیز رفتن ها و پامرغی ها، آورده بودند. (چقدر از این جماعت که باعث تفرقه و تشنج اعصاب بودند بیزار بودم !) روزی از روزهای آن دوران دو نفر از کمک مربیان آموزشی(یک سرجوخه و یک گروهبان سوم) مرا به کناری کشیدند و از من دعوت کردند تا به این مشغله ی پست تن بدهم (با تهدید به این که در صورت نپذیرفتن اضافه خدمت می خوری و در تنبیهات به خدمتت می رسیم) و من-با پرخاش به آن دو- قبول نکردم. فردای آن روز در صبح گاه گروهان نام مرا به عنوان مسئول نظافت سرویس بهداشتی ثبت کردند و برای تمسخر با صدای بلند اعلام کردند. متاسفانه فرمانده گروهانم در مرخصی بود و بره کشان استوارها و کمک مربیان آموزشی! در همان حالت بهت و خلائی که برایم به وجود آمده بود به خودم گفتم که از این شرایط تلخ بهترین بهره را خواهم گرفت. دو هفته از آن روز تلخ گذشت، رفتار تمسخر آمیز هم خدمتی ها و مربیان را تاب آوردم و گله ای نکردم. صبح ها ساعت 5صبح بیدار می شدم و تا ساعت هفت صبح به بهترین شکل ممکن کارها را انجام می دادم. بله! دو هفته گذشت و شنبه از راه رسید و ناگهان فرمانده گردان سرزده از وضعیت بهداشتی گروهان ها بازدید کرد و آن روز بود که مژده رهایی رسید. سرگرد ح.ح فرمانده گروهان مرا خواسته بود و از او پرسیده بود که مسئول نظافت سرویس بهداشتی گروهانت کیست؟ او را نزد من بفرست! فرمانده گروهان هم با لحنی تند به من گفت که پیش سرگرد بروم. به ستاد گردان رفتم. فرمانده گردان تا مرا دید به گروهبان وظیفه ای که در رکن یک کار می کرد گفت: ایشان را در دستور صبح گاهی گردان مورد تشویق قرار بدهید. سپس به من گفت: کارت عالی بود پسرجان تا حالا ندیده بودم که محیط این قدر تمیز باشد! حالا برو! به گروهان برگشتم و و فرمانده گروهان که فکر می کرد اشتباهی انجام داده ام که فرمانده گردان مستقیم احضارم کرده است با قیافه ای اخمو از من پرسید: چکار کرده بودی که جناب سرگرد تو را خواست؟! ماجرا را تعریف کردم، فرمانده گروهان به طور واضحی خوشحال شد و از من پرسید: دیپلمه ی چه رشته ای هستی؟ من هم گفتم: ریاضی فیزیک و چند پرسش دیگر درباره ی موضوعات محتلف از من پرسید و در پایان گفت: برای شما 48 ساعت مرخصی تشویقی می نویسم و از امروز بر نظافت کل محوطه ی گروهان  نظارت می کنی و شخص دیگری به جای شما برای نظافت سرویس خواهم گذاشت. ماجرای خودم با آن دو کمک مربی را برایش تعریف کردم و در پاسخم گفت: به زودی آن دو را با دو گروهبان آموزشی تازه نفس و باشخصیت جایگزین خواهد کرد که همین طور هم شد.خلاصه هم تشویق شدم و هم باعث رهایی هم خدمتی ها از دست آن دو کمک مربی آموزشی شدم و هم فرمانده گروهان با روشن شدن حقیقت در صبح گاه گروهان به تمامی آدم فروشان اولتیماتوم داد و ریشه ی این موضوع را خشک کرد.


به دوستانت نزدیک باش!به دشمنانت نزدیک تر!
۱۴۰۱/۶/۵ صبح ۰۸:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, سروان رنو, Emiliano, پطرکبیر, Stalker, rahgozar_bineshan, رابرت, باربوسا, شارینگهام, کوئیک, ماهی گیر, پیرمرد, آدمیرال گلوبال, اکتورز
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #23
قدر اهل هنر کسی داند/ که هنر نامه‌ها بسی خواند (پیش شماره)

اگر عمری بود، طی سه پست کوتاه، درمورد برخی کم مهری‌ها با هنرمندان و بزرگان تلویزیون سخن خواهم گفت. اولین نفر را همه می‌شناسند؛ اما دو نفر بعدی با وجود حق بزرگ به همه اهالی مباحث نوستالوژیک، ناشناخته و مهجور هستند...

---------------------------------------------------

* این بیت زیبا از "هفت پیکر" حکیم نظامی گنجوی است:

قدر اهل هنر کسی داند                  که هنر نامه‌ها بسی خواند


شورای طرح و برنامه اداره کل مهندسی و مدیریت پیام مرکز بودجه

شبکه سه سیما

نمایندگی پوشاک بچه­گانه غنچه در کرج

مرکز سیمای استان­ها

پخش سیمای البرز

مرکز سیمای استان­ها

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

پخش شبکة جام جم

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

اداره کل سیمای استان­ها

پخش اخبار سیما

واحد آموزش معاونت سیما


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۶/۸ عصر ۰۹:۴۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کلانتر چانس, مارک واتنی, باربوسا, شارینگهام, کوئیک, ماهی گیر, پرنسس آنا, پیرمرد, پطرکبیر, آدمیرال گلوبال, اکتورز
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #24
قدر اهل هنر کسی داند/ که هنر نامه‌ها بسی خواند (۱)

(۱۴۰۰/۹/۸ صبح ۰۱:۲۶)رابرت نوشته شده:  

در پست های قبل به عرض رساندم که:

در بهمن ۱۳۷۴ با امید، انگیزه و اشتیاق فراوان در رشته تولید (گرایش برنامه‌سازی تلویزیونی) دانشکده صدا و سیما مشغول تحصیل شدم.

پس از پایان تحصیلات، با عنوان رسمی کارگردان - و البته با شغل‌های متفاوت کارگردانی، تصویربرداری، تدوین و نویسندگی- در واحدهای مختلف معاونت‌های سیاسی، استان‌ها و سیما فعالیت کردم.

به طور خلاصه طی این سال‌ها در هر سه بخش اصلی تولید، تأمین و پخش برنامه تلویزیون تجربه کسب کردم و در شوراهای مختلف عضویت داشتم.

(۱۴۰۱/۶/۸ عصر ۰۹:۴۶)رابرت نوشته شده:  

اگر عمری بود، طی سه پست کوتاه، درمورد برخی کم مهری‌ها با هنرمندان و بزرگان تلویزیون سخن خواهم گفت. اولین نفر را همه می‌شناسند؛ اما دو نفر بعدی با وجود حق بزرگ به همه اهالی مباحث نوستالوژیک، ناشناخته و مهجور هستند...

مرحوم اصغر افضلی از بزرگان دوبله و مخصوصاً شاخص‌ترین کمدی‌گوهای تاریخ سینما و تلویزیون است که نیازی به بازگویی نقش‌های متعددش نیست. او از زمره اساتید صداپیشه‌ای است که هیچ‌گاه جای خالی‌ خودش و آن صدای نازنینش پر نخواهد شد.

مرحوم افضلی در ۱۰ شهریور سال ۱۳۹۲ بدون هیچ سابقه بیماری و کسالت و به معنای واقعی کلمه، به صورت ناگهانی چشم از جهان فرو بست.* بی‌مناسبت ندیدم به یاد نهمین سالگرد فقدان ایشان، خاطره‌ای از اولین روزهای حضور در صدا و سیما ذکر کنم...

***

از آنجا که ما دانشجویان ترم اول به صورت بورسیه در آزمون سراسری پذیرفته شده‌ایم به سازمان صدا و سیما تعهد خدمت داریم و می‌بایست فرم رسمی محضرخانه را به دفتر حقوقی، واقع در طبقه دوم ساختمان شیشه‌ای تحویل بدهیم.

اولین روزهای اردیبهشت سال ۱۳۷۵ است. من با خوشحالی و غروری وصف ناشدنی، برگه محضری کاغذ A3 را چند تا کرده و در کلاسورم گذاشته‌ام و مانند فاتحان قاره‌ای نو، در آستانه درِ ورودی بِلال هستم. این ورودی به تازگی جلوی مسجد بلال ایجاد شده و شامل یک راه‌بند برای اتومبیل‌ها و یک کانتینر فلزی رنگ و رو رفته برای عابران پیاده است که کف آن را با موکت قرمز بد رنگی پوشانده‌اند. چند میز چوبی در یک سمت کانتینر قرار گرفته و چند جوان هم پشت آنها نشسته‌اند. از آنجا که فعلاً هیچ کارت شناسایی برای ما دانشجویان ترم اول صادر نشده، می‌بایست آفیش شده و وارد محوطه سازمان بشویم. شناسنامه‌ام را به متصدی حراست تحویل می‌دهم که ناگهان صدایی آشنا توجهم را به خود جلب می‌کند. استاد اصغر افضلی است. پیش از آنکه برگردم و چهره‌اش را ببینم، بی‌درنگ یاد کارآگاه گجت می‌افتم؛ زیرا چند وقتی است که جمعه صبح‌ها انیمیشن کارآگاه گجت از برنامه کودک شبکه دو پخش می‌شود. در کسری از دقیقه خاطرات وودی آلن، وروجک، شِلمان، پرنس جان، اِدگار و ... در ذهنم جان می‌گیرند.

زنده‌یاد استاد اصغر افضلی

جناب افضلی به اطلاع متصدی حراست می‌رساند که فراموش کرده، کارت ترددش را بیاورد و باید به واحد دوبلاژ برود. متصدی حراست اما؛ خیلی بی‌تفاوت مدعی می‌شود که این مشکل خود آقای افضلی است و ربطی به او ندارد! کمترین میزان ادب حکم می‌کرد که آن جوان متصدی حراست (مثلاً) بگوید:

«چند لحظه تشریف داشته باشید؛ من با واحد دوبلاژ تماس می‌گیرم، بعد از آفیش تشریف ببرید داخل»

 اما آن جوان اینها را نمی‌گوید! فقط با اشاره دست، تلفن زیمنس بزرگ قدیمی را به جناب افضلی نشان می‌دهد تا خودش شماره واحد دوبلاژ را بگیرد و آفیش شود. استاد افضلی شماره می‌گیرد و موقعیت را برای آن سوی خط توضیح می‌دهد. وقتی تلفن را قطع می‌کند، به او نزدیک شده و سلام می‌کنم. با تواضع پاسخ می‌گوید. تا منشی دفتر دوبلاژ به متصدی حراست تلفن کرده و مشکل آفیش را حل کند؛ آقای افضلی روی مبل می‌نشیند. بسیاری از مراجعان که او را شناخته‌اند، سلام و احوال پرسی می‌کنند و جناب افضلی هم با حوصله و مؤدبانه پاسخ همه را می‌دهد. با وجود آنکه در این کانتینرِ دَم گرفته معطل شده و جوانک متصدی برخورد چندان مؤدبانه‌ای با او نداشته؛ اما از گفتگوی مردم با خود کلافه نشده و با هیچ کس، بی‌حوصله سخن نمی‌گوید.

من جوان و بی‌تجربه‌ام؛ اما از همین نخستین تجربه عینی متوجه می‌شوم که متأسفانه این روال ناشایست و جاری سازمان صدا و سیماست که در برخورد با هنرمندان، ادیبان، دانشمندان و ... آن چنان که باید قدردانی و گوهرشناسی وجود نداشته باشد! مگر می‌شود جوانک، صدای استاد را نشنیده باشد و از این صدا خاطره‌ای نداشته باشد؟! پس چرا این قدر سرد و بی‌تفاوت برخورد کرد؟ در همین افکار هستم که صدای ترمز کشدار یک بنز آخرین مدل جلوی راه‌بند ماشین‌رو، توجهم را جلب می‌کند. یکی از فوتبالیست‌های تیم ملی فوتبال است. تنها کاری که می‌کند این است که عینک آفتابی‌اش را از روی چشمش به روی موهایش هل می‌دهد. مسئول راه‌بند، با او خوش و بشی کوتاه کرده و لبخندی تحویلش می‌دهد. بلافاصله راه‌بند را بالا می‌دهد و فوتبالیست تیم ملی گاز بنز را می‌گیرد و دور می‌شود.

***

بالاخره کار آفیش من هم تمام شده و اکنون برای اولین بار وارد محوطه سازمانی شده‌ام که همیشه آرزوی حضور در آن را داشته‌ام. من شیب سر بالایی را با سرعت طی می‌کنم. اندکی بعد استاد افضلی را می‌بینم که با طمأنینه و آرام به سوی ساختمان سیزده طبقه سیما و واحد دوبلاژ گام برمی‌دارد...     

-------------------------------------------------------

* در گفتگوی پسر ایشان با "باشگاه خبرنگاران جوان" در تاریخ ۱۱ شهریور سال ۹۲ به این موضوع تأکید شده است:

 https://www.yjc.news/fa/news/4536817/%D9...8%B4%D8%AA


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۶/۱۰ صبح ۱۰:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, شارینگهام, مموله, سروان رنو, ماهی گیر, مراد بیگ, Classic, مورفیوس, کلانتر چانس, mr.anderson, کوئیک, پرنسس آنا, پیرمرد, باربوسا, سناتور, لوک مک گرگور, پطرکبیر, اکتورز, rahgozar_bineshan, آدمیرال گلوبال
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #25
قدر اهل هنر کسی داند/ که هنر نامه‌ها بسی خواند (۲)

(۱۴۰۱/۶/۸ عصر ۰۹:۴۶)رابرت نوشته شده:  

اگر عمری بود، طی سه پست کوتاه، درمورد برخی کم مهری‌ها با هنرمندان و بزرگان تلویزیون سخن خواهم گفت. اولین نفر را همه می‌شناسند؛ اما دو نفر بعدی با وجود حق بزرگ به همه اهالی مباحث نوستالوژیک، ناشناخته و مهجور هستند...

مرحوم دکتر سید مجید حسینی‌زاد از شخصیت‌های تأثیرگذار بر تلویزیون در طول حداقل سه دهه است. او از آغازین سال‌های دهه ۶۰ و بر اساس اتفاقی غیرقابل پیش‌بینی، از هُمافری ارتش خارج شده و به صدا و سیما آمد و تا سال ۱۳۸۸ مشغول فعالیت رسمی بود. او ضمن پذیرش مسئولیت‌های متعدد در تلویزیون ایران، چهره‌ای شناخته شده در محافل دانشگاهی است، زیرا سال‌ها در کسوت استادی رشته جامعه‌شناسی دانشگاه تهران مشغول فعالیت بوده است.

از جمله مهم‌ترین سِمت‌های تأثیرگذار او در دهه‌های گذشته، مدیریت طرح و برنامه شبکه یک، مدیریت تأمین برنامه شبکه یک، مدیریت دوبلاژ سیما و نهایتاً مدیریت تأمین برنامه شبکه سه (از بدو تأسیس تا سال ۱۳۸۸) بوده است.

اما جدای این سِمت‌ها، او همواره مردی خوش‌مشرب، با سواد به معنای آکادمیک و همچنین دارای فهم اجتماعی بالا، بذله گو، کاردان و از همه مهم‌تر خوش سلیقه در انتخاب فیلم‌ها و سریال‌های خانوادگی و خاطره‌انگیز بود. جدای نصایح غیر مستقیم و نظرات کارشناسانه‌اش، خاطرات آموزنده  و جالبی داشت که اتفاقاً در بسیاری موارد برای ما جوان‌ترها نقشه راه و پر از عبرت‌آموزی بود.

زنده یاد دکتر سید مجید حسینی‌زاد

دکتر حسینی‌زاد ارزش و اعتبار بسیار زیادی برای مخاطب قائل بود و بیش از آنکه به خوش‌آمد بالا‌ دستی‌ها بیندیشد، رضایت بیننده‌های تلویزیون را در نظر می‌گرفت. همین امر و نیز صداقت و راستگویی او، شاید مهم‌ترین دلایل آن بود که علیرغم دانش و تجربه بسیار بالا، هیچ‌گاه از رده مدیران میانی بالاتر نرفت...

مرحوم حسینی‌زاد برای من تعریف می‌کرد که اتفاقات پیش‌آمده در سنین جوانی باعث شده تا همیشه وسایل شخصی‌اش را در یک جعبه کوچک نگهداری کند تا آماده جابجایی از یک اداره به اداره دیگر باشد!

مرحوم حسینی‌زاد، حق بزرگی بر گردن علاقمندان برنامه‌های نوستالوژیک تلویزیون دارد. او علاوه بر اِشراف کامل به سینمای کلاسیک، درمورد سینمای جدید و قدیم ایران و هنر بسیاری از مناطق جهان مطالعات گسترده‌ای داشت. وی به زبان‌های آلمانی، انگلیسی و عربی آشنایی داشت و به همان خوبی که سینمای آمریکا و اروپا را می‌شناخت، قادر به تحلیل سینمای هند و خاور دور نیز بود.

خوشبختانه در آخرین سال‌های زندگی اش، (۱۴ آذر سال ۱۳۹۶) مراسم نکوداشتی برای او از سوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. امری که متأسفانه هیچ‌گاه در سازمان صدا و سیما -حتی در حدّ یک جلسه خودمانی و کم‌جمعیت نیز- محقق نشد!


مراسم بزرگداشت مرحوم حسینی‌زاد در دانشگاه تهران (۱۴ آذر ۱۳۹۶) البته دوربین بیشتر حالت ناظر بر صحنه دارد؛ اما گزارش جالبی برای علاقمندان است. 

 دکتر حسینی‌زاد به واسطه معلومات و تجربیات فراوان از مدعوین بسیاری از جلسات کارشناسی در حوزه سینما، تلویزیون و جامعه شناسی بود. یکی از افتخارات من، حضور در بعضی جلساتی است که او در آنها شرکت می‌کرد.*

مرحوم حسینی‌زاد از آن دست انسان‌هایی بود که فکر می‌کردی تا صد سال زندگی خواهد کرد؛ اما متأسفانه بیماری و کسالت ناگهانی، باعث خانه‌نشینی چند ساله و نهایتاً فوت ایشان در ۲۹ بهمن سال ۱۳۹۹ و در آستانه ۷۰ سالگی‌اش شد.

تلخ‌ترین خاطره من از نحوه برخورد سازمان صدا و سیما با درگذشتِ او اما؛ چند روز پس از مرگش در ذهنم شکل گرفته و تا ابد همراه من خواهد بود:

***

چند روز از مرگ دکتر مجید حسینی‌زاد گذشته و از روی اجبار گذرم به شبکه سه، واقع در در خیابان گلخانه افتاده است. دریغ از یک پارچه نوشته و بنر تسلیت و حتی یک آگهی اطلاع‌رسانی فوتِ آن مرحوم در ساختمان شبکه سه! جایی که بیش از ۱۵ سال به عنوان قدیمی‌ترین و باتجربه‌ترین مدیر تأمین برنامه در آن فعالیت می‌کرد.

آشنایی را می‌بینم و از چرایی این بی‌توجهی و بی‌مِهری می‌پرسم. خیلی صریح می‌گوید:

- خیلی وقته که از اینجا رفته بود، دیگه خیلی‌ها نمی‌شناسنش...

- شماهام نمی‌شناختینش؟!!!

پاسخ نمی‌دهد.

***

دکتر حسینی‌زاد یکی از باسوادترین، خوش‌اخلاق‌ترین، خاطره‌سازترین، شجاع‌ترین و کار بلدترین مدیرانی بود که طی سال‌های فعالیت در صدا و سیما دیدم و شناختم.

بسیاری از برنامه‌هایی که در همین کافه نام و خاطرشان ذکر شده است، حاصل انتخاب و زحمات مرحوم حسینی‌زاد بوده  است. اگر او این عضو این کافه می‌بود، با تکیه بر حافظه استثنایی‌اش به خیلی از سؤالات دوستان در مورد نام و شناسنامه آثار پاسخ می‌داد و احتمالاً خاطرات خرید آنها را نیز بازگو می‌کرد!

من و نسل من علاوه بر انتخاب‌های تأثیرگذار او در انتخاب برنامه‌ها، مدیون شجاعت او در چینش کنداکتور و جانمایی برنامه‌های ورزشی، دوبله‌های درخشان آثار مختلف و نیز نمایش بسیاری از انیمیشن‌های خاطره‌انگیز دوران کودکی هستیم.

----------------------------------------------------------

* اگر عمری بود، شرح یکی از این جلسات را که با حضور مرحوم دکتر مجید حسینی‌زاد، فریدون جیرانی، جمال امید، اینجانب و قائم مقام وقت شبکه نمایش در اولین روزهای تأسیس آن برگزار می‌شد، خواهم آورد...


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۶/۱۸ صبح ۱۱:۳۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Emiliano, پیرمرد, آلبرت کمپیون, مورچه سیاه, مارک واتنی, سروان رنو, کوئیک, شارینگهام, مورفیوس, Classic, کلانتر چانس, مراد بیگ, ماهی گیر, لوک مک گرگور, پطرکبیر, آدمیرال گلوبال, اکتورز
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #26
قدر اهل هنر کسی داند/ که هنر نامه‌ها بسی خواند (۳)

(۱۴۰۱/۶/۸ عصر ۰۹:۴۶)رابرت نوشته شده:  

اگر عمری بود، طی سه پست کوتاه، درمورد برخی کم مهری‌ها با هنرمندان و بزرگان تلویزیون سخن خواهم گفت. اولین نفر را همه می‌شناسند؛ اما دو نفر بعدی با وجود حق بزرگ به گردن همه اهالی مباحث نوستالوژیک، ناشناخته و مهجور هستند...

توضیح: چند روزی هست که مطالب این پست را آماده کرده‌ام؛ اما به خاطر این روزهای تلخ و سخت، دست و دلم به ارسال نمی‌رفت؛ با این وجود برای آنکه قول داده بودم، امروز پست جدید را تقدیم می‌کنم. به امید روزهای خوش برای ایران...

***

اما سومین نفر که می‌خواهم درمورد او سخن بگویم، محمد ابراهیم سلطانی‌فر است که در ۶۶ سالگی درگذشت. متأسفانه شخصاً او را از نزدیک ندیده و افتخار همکاری با او را نداشتم. او آن قدر مهجور بود که بسیاری از مردم و حتی مدیران تأمین شبکه‌های تلویزیون او را نمی‌شناسند!

مرحوم سلطانی‌فر متولد ۱۳۳۲ تهران و فارغ‌التحصیل سینما از دانشگاه هنر بوده و فعالیت سینمایی خود را با تهیه‌کنندگی فیلم‌های کوتاه آغاز کرده بود. او چند سمَت مهم وتأثیرگذار در تلویزیون داشت؛ اما بی‌شک مهم‌ترین آنها دوره طلایی مدیریت او در تأمین برنامه خارجی شبکه یک سیماست. مهم از آن جهت که بسیاری از برنامه‌های خاطره‌ساز دهه‌ ۶۰ با همت، تلاش و سلیقه او خریداری شده و ایشان به صورت ویژه بر مراحل دوبله آنها نظارت داشته است:

لبه تاریکی و ارتش سری*...

همین دو عنوان کافی است تا دوستداران آن آثار ناب، با قدر و منزلت مرحوم سلطانی‌فر آشنا شوند. دو سریال بی‌نظیر با دوبله‌هایی بی‌مانند در تاریخ هنر این مملکت.

مرحوم محمد ابراهیم سلطانی‌فر

البته مرحوم سلطانی‌فر، به زودی عطای پُست‌های مدیریتی را به لقای‌شان بخشید و ترجیح داد وارد کار تولید شود. مهم‌ترین آثار او عبارتند از:

نویسندگی و کارگردانی سریال آتش و شبنم، کارگردانی فیلم‌های تلویزیونی همچون رؤیای مرد مرده و اجاق‌های شعله‌ور، کارگردانی مستند داستانی سرزمین رنگین‌کمان، نویسندگی انیمیشن مروارید سرخ و قصه‌های مرزبان‌نامه

همچنین نگارش فیلم‌نامه اولیه سریال مختارنامه هم از دیگر سوابق وی در عرصه هنری است که احتمالاً با آنچه نهایتاً توسط داوود میرباقری بازنویسی و ساخته شد، تفاوت‌های چشمگیری داشته است.

اما شاید مهم‌ترین اثر او، سینمایی سه اپیزودی تویی که نمی‌شناختمت باشد که آن را در سال ۱۳۶۹ و براساس داستان‌هایی از سید مهدی شجاعی، نویسندگی و کارگردانی کرد. این اثر با مضمونی متفاوت نسبت به بیشتر آثار مربوط به جنگ ایران و عراق، ساخته شده و به عقیده اینجانب از لطافت قابل توجهی در مضامین و داستان‌ها برخوردار است.

مرحوم سلطانی‌فر، در سال‌های پایانی دچار بیماری شد و متأسفانه یک پای خود را از دست داد. به گفته جناب محمد جعفر صافی** هیچ حمایت معنوی از جانب مسئولان تلویزیون شامل حال مرحوم سلطانی‌فر نشد. مرحوم سلطانی‌فر آن‌قدر برای مدیران تازه بر مَسند آمده، ناشناس بود که -با وجود علاقه شخصی‌ و سابقه درخشان- هیچ‌گاه از او برای شرکت در جلسات شوراهای طرح و برنامه و بررسی فیلم‌نامه، دعوت به عمل نیامد!

مرحوم محمد ابراهیم سلطانی‌فر در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ پس از تحمل طولانی مدت بیماری، دار فانی را وداع گفت.

----------------------------------------------------

* درمورد سریال ارتش سری Secret Army و چگونگی پخش آن از تلویزیون ایران، گفتنی‌ها بسیار است! البته دوستان در همین کافه و مخصوصاً تایپیک زیبای ارتش سری (کافه کاندید و ماجراهایش) حق مطلب را ادا کرده‌اند. بزرگترین تغییر در نسخه پخش شده از شبکه یک سیما در آن سال‌ها، تغییر نوع روابط آلبر فوآره و مونیک دوشان بوده است. اما شاید توضیح این مطلب کمی، دلیل انتخاب این سریال توسط مرحوم سلطانی‌فر را بیان کند:

مرحوم سلطانی‌فر، در آن سال‌ها این شاهکار تلویزیون بی‌بی‌سی را می‌بیند. حال با توجه به نوع روابط شخصیت‌ها و بعضی مواقع خرده داستان‌ها، دو راه پیش رو دارد: 

۱) کاملاً از خیر سریال بگذرد و به قول معروف بی‌خیال خرید و پخش آن شود. (شتر دیدی، ندیدی)

۲) با وجود تمام مغایرت‌های سریال با ضوابط پخش تلویزیون ایران، آن را بخرد و پس از تغییرات داستان و انجام دوبله، روانه آنتن کند.

مرحوم سلطانی‌فر ترجیح می‌دهد، بیننده ایرانی، با وجود تغییرات داستان، به کل از تماشای آن محروم نشود و راه دوم را که اتفاقاً بسیار پر دردسر است، انتخاب می‌کند. او به ناچار روابط مثلثی آلبر، مونیک و آندره را تغییر داده و البته اشاره‌های هوشمندانه‌اش برای مخاطب نکته‌سنج مؤید رابطه عاشقانه -و نه زن و شوهری- آلبر و مونیک است!:cheshmak:

عنایت داشته باشید، در حال حاضر، پخش هر دو سریال یاد شده در بالا (لبه تاریکی و ارتش سری) از شبکه‌های سراسری ممنوع بوده و مجوز شخص رییس سازمان را می‌خواهد! اولی به خاطر انرژی هسته‌ای و دومی به خاطر جنگ جهانی دوم

** محمد جعفر صافی، اولین مدیر شبکه سه تلویزیون ایران است که از بدو تأسیس، (۱۴ آذر ۱۳۷۲) تا سال ۱۳۸۲ مدیریت این شبکه را بر عهده داشت. بی‌شک بهترین روزهای شبکه سه، مربوط به دوره حضور او بوده است.


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۷/۲ عصر ۰۲:۳۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, باربوسا, مراد بیگ, Classic, کوئیک, سروان رنو, Emiliano, مورفیوس, شارینگهام, لوک مک گرگور, پیرمرد, Savezva, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, mr.anderson, آدمیرال گلوبال, اکتورز
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 2,162
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 85


تشکرها : 11539
( 19146 تشکر در 1602 ارسال )
شماره ارسال: #27
RE: قدر اهل هنر کسی داند/ که هنر نامه‌ها بسی خواند (۳)

(۱۴۰۱/۷/۲ عصر ۰۲:۳۲)رابرت نوشته شده:  

.... به خاطر این روزهای تلخ و سخت، دست و دلم به ارسال نمی‌رفت؛ با این وجود برای آنکه قول داده بودم، امروز پست جدید را تقدیم می‌کنم. به امید روزهای خوش برای ایران...

واقعا همینطور است . narahat:heart:

.

و اما بعد ...

 برای من همیشه سوال بود که در آن دوران بسته و جنگ زده , چطور بهترین برنامه ها از تلویزیون پخش می شد؟! با توضیحات شما مشخص شد که معدود افراد خوش ذوق سعی می کردند با هر ترفندی شده  اقدام به خرید و پخش این آثار کنند . آن زمان گرچه محدودیت ها شدید بود اما هنوز تلویزیون از افراد خوش سلیقه تهی نشده بود.

در همین داستان پخش ارتش سری , من یادم هست که تازه تلویزیون رنگی به ایران وارد شده بود و همه از دیدن این زنان خوش پوش و زیبا در تلویزیون ذوق کرده بودند ! حتی من یادم هست که برخی آشنایان به خاطر دیدن رنگ موی طلاییِ زنان سریال , تلویزیون سیاه و سفید خود را با هزینه گزاف رنگی کردند !

من خودم عاشق ناتالی بودم و هنگامی که سرگرد برادلی کشته شد حسابی دلم خنک شد  !

گرچه دستکاری هایی در روابط شخصیت ها در سریال صورت گرفت اما خرید این سریال در آن مقطع باعث شد که یکی از بهترین دوبله های تاریخ دوبلاژ ایران رقم بخورد.

.

ارتش سری ناتالی سرگرد برادلی



رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۴۰۱/۷/۳ صبح ۱۱:۳۳
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رابرت, Emiliano, مارک واتنی, باربوسا, مورفیوس, Classic, زاپاتا, شارینگهام, کوئیک, لوک مک گرگور, پیرمرد, Savezva, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, rahgozar_bineshan, آدمیرال گلوبال, اکتورز
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #28
کمیسر متهم می‌کند

یکی از دایی‌‌های پدرم شخصیت خیلی جالبی داشت. شخصیت پدر سالار با بازی مرحوم محمد علی کشاورز  و البته ده بار مستبدتر و پدرسالارتر را در نظر بگیرید! صاحب یک چلوکبابی معروف در مرکز شهر و یک خانه بسیار بزرگ در خیابان خراسان تهران که علاوه بر خودش و همسرش، سه پسر دیگر هم به اتفاق زنان و فرزندان‌شان ساکن همین خانه بودند و طبعاً کسی بدون اجازه او جرأت آب خوردن نداشت. یکی از روزهای پاییز سال ۱۳۶۴ دایی-پدر سالار هوس کرد تا کل بچه‌های فامیل را به سینما ببرد. او ۲۵ نفر از بچه‌های قد و نیم‌قد فامیل (شامل نوه‌های خودش، خواهر زاده‌ها و برادر زاده‌های همسرش و اینجانب) را از مبدأ (خیابان خراسان) سوار وانت پیکانِ* چلوکبابی‌اش کرد و به سینما فرهنگ قلهک برد. ترکیب سنی ما از ۸ تا حداکثر ۱۲ سال بود. اگر فکر می‌کنید که یک سینمایی انیمیشن را برای ما بچه‌ها در نظر گرفته بود، سخت در اشتباهید. ما ۲۵ نفر و دایی-پدر سالار و یکی دو تا بزرگتر دیگر (که برای کمک در ضبط و ربط ما داوطلب شده بودند)، به تماشای سینمایی کمیسر متهم می‌کند، نشستیم. در آن سال‌ها هنوز هم تعداد کمی فیلم سینمایی خارجی بر روی پرده‌ها اکران می‌شد که البته چند صباح بعد، همین روال نیز متوقف شد. هنوز صدای شلیک گلوله‌ها و انفجار اتومبیل‌ها در گوشم هست. با هر شلیکِ کمیسر مولدوان از روی صندلی هامان بلند می‌شدیم و کلی جیغ و داد و هوار. یک بار هم مدیر سینما برای دادنِ تذکر به ما آمد؛ اما با چنان اخمی از جانب دایی خان روبرو شد که دیگر آن حوالی پیدایش نشد و ما هم به داد و فریادمان ادامه دادیم.

داستان فیلم واقعاً مناسب سن ما نبود؛ اما خاطره آن تماشای دسته جمعی برای همیشه در ذهنم نقش بسته است.

در سال ۱۹۴۰ میلادی، رومانی جولانگاه دو دسته بزرگ سیاسی است که هر دو در سودای حکمرانی مطلق هستند و هر دو دسته هم سعی دارند، از طریق نزدیکی به آلمان نازی اعتبار کسب کنند. پلیس‌های ویژه‌ و سنگدلی در خدمت یکی از این گروه‌ها هستند که برای رسیدن به مقصود، از هیچ جرم و جنایتی روگردان نیستند. آنها لباس یونیفرم رسمی نظامی نمی‌پوشند و همگی پالتو و کت‌های چرمی مشکی و قهوه‌ای به تن دارند و با نام گارد آهنین شناخته می‌شوند. در پی قتل عام زندانیان سیاسی**، کمیسر مولدوان از سوی رییس پلیس -که در واقع از افراد رده بالای گارد آهنین است- مأمور رسیدگی ظاهری به پرونده می‌شود تا به اصطلاح مردم فکر کنند که همه چیز به خوبی و خوشی و با نظارت مسئولان پیش می‌رود؛ اما مولدوان وجدانش را زیر پا نمی‌گذارد و مردانه و تا پای جان، پرونده را پیگیری کرده و حتی از بذل جانش در راه مبارزه با مأموران چرم پوش گارد آهنین هراسی ندارد...

سینمایی کمیسر متهم می‌کند محصول ۱۹۷۴ رومانی

پس از پایان فیلم دایی خان ما را به خانه خودش برد و طبعاً همه بزرگترها برای شام آنجا جمع بودند. یک مهمانی بزرگ و البته ۲۵ بچه قد و نیم‌قدی که تحت تأثیر فیلم به هیچ عنوان قابل کنترل نبوده و صحنه‌های فیلم را به شکل خطرناک و ماجراجویانه‌ای بازسازی می‌کردند! ابتدا با دست‌های‌مان ادای شلیک به سوی همدیگر درمی‌آوردیم؛ اما اندکی بعد قضیه جدی‌تر شد و با مشت و لگد به جان هم افتادیم! چند لب خونین، چشم کبود و یک سر شکسته، حاصل انتخاب فیلم توسط دایی-پدر سالار بود!

اکنون که حدود ۳۷ سال از آن روز می‌گذرد، فقط خاطره خوش آن روز باقی مانده و خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم ای کاش همه چیز مثل آن موقع بود. خانه‌های بزرگ، مجالس پر تعداد و پر مهمان، دل‌های شاد و خوش و ...

علاوه بر دایی-پدر سالار که سال‌هاست به سرای ابدی سفر کرده، تعداد زیادی از مهمان‌های آن شب، درگذشته‌اند و تعداد زیادی از آن ۲۵ بچه به قاره‌های دیگر دنیا کوچیده‌ و به نوعی همه پخش و پلا شده‌ایم...


شاید تماشای چند سکانس اصلی این فیلم خالی از لطف نباشد

------------------------------------------------------------------

* در آن روزگاران استفاده از وانت در جابجایی انسان‌ها امری متداول و مرسوم بود! ما بچه‌ها لذت‌مان از وانت‌سواری مضاعف بود و آن عقب حسابی سر و کله هم می‌زدیم و با هر ترمز و جابجایی کوچک روی هم می‌افتادیم و از خنده روده‌بُر می‌شدیم.

** با وجودی که فیلم در سال ۱۹۷۴ میلادی ساخته شده، اما ظاهراً دوبله آن بعد از انقلاب ۵۷ انجام شده است. هنگام تماشای فیلم، هر کجا به عبارت "جمهوری‌خواه" رسیدید، کلمه "کمونیست" را جایگزین آن کنید. :cheshmak: 


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۷/۱۱ عصر ۱۰:۰۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مورچه سیاه, باربوسا, لوک مک گرگور, پیرمرد, شارینگهام, rahgozar_bineshan, سروان رنو, مارک واتنی, Classic, مراد بیگ, مورفیوس, Hammilton, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, کوئیک, آدمیرال گلوبال, اکتورز
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #29
جام جهانی ۱۹۹۰

انگار دست تقدیر است که همه چیز دهه‌های پیش با امروز متفاوت باشد! تنها چند ماه از زمانی که فوتبال ملی یکی از بزرگترین عوامل وحدت و شادی سراسری در کشور بود، گذشته است. اما امروز داستان طور دیگری است...

***

اولین دوره جام جهانی فوتبال که خاطرات محوی از آن به یاد دارم، جام جهانی ۱۹۸۶ مکزیک است. خاطراتم محو و گنگ هستند؛ زیرا از یک سو تنها ۹ سال سن داشتم و از طرف دیگر بحبوحه جنگ عراق با ایران فرصت و دلخوشی زیادی برای پیگیری اخبار فوتبال باقی نمی‌گذاشت.

اما قصه جام جهانی بعدی طور دیگری شروع شد. جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا مصادف با خرداد سال ۱۳۶۹ بود و من برای امتحانات ثلث سوم سال دوم دوره راهنمایی آماده می‌شدم؛ اما این امتحانات یک تفاوت بزرگ با دیگر امتحانات داشت. تمام هوش و حواس بچه‌ها و حتی معلمان به این رخداد مهم و بزرگ بود. پایان جنگ هشت ساله و باز شدن فضا و کم شدن استرس مردم باعث شده بود این جام جهانی برای مردم ایران بسیار پر اهمیت و فرح‌بخش باشد. البته تیم ایران در بازی‌های انتخابی حذف شده و به ایتالیا راه پیدا نکرده بود؛ اما به هر حال مردم خودشان را برای تماشای این رویداد بزرگ آماده می‌کردند. (وَصفُ العِیش، نِصفُ العِیش)

از طرفی این نخستین بار بود که تلویزیون وعده داده بود، بازی‌ها را در حدّ توان پوشش دهد.

ما بچه‌ها هم بیکار ننشسته بودیم و بیشتر به خاطر چشم و هم‌چشمی و کم نیاوردن جلوی همدیگر، هر چه عکس و پوستر و کارت و برچسب آدامس فوتبال گیر می‌آوردیم، می‌خریدیم و بعد به همدیگر پُز می‌دادیم! من هم از قافله عقب نماندم و ویژه‌نامه مهم آن روزها را خریدم و برای آنکه در کوران مسابقات قرار بگیرم، شخصاً زمان بازی‌ها و نتایج را می‌نوشتم و همراه رقابت‌ها پیش می‌رفتم!

دو-سه روز قبل، به سراغ این مجلات و دست نویس‌ها رفتم و با حسرت نگاه‌شان کردم. برای یادآوری آن روزها و حس مشترکی که احتمالاً خیلی از هم‌نسلان داریم، بد ندیدم چند صفحه از آن ویژه‌نامه‌ها را تقدیم دوستان کافه کنم:

جدول مسابقات

این روزنامه در میانه جام و پس از حذف تیم شگفتی‌ساز کامرون منتشر شد

و صد البته هر کدام از این اسم‌ها و قیافه‌ها برای ما پر از خاطره است:

مارادونای فقید و آن حرکات با توپ و بدون توپش، یورگن کلینزمن خوش‌تیپ و مؤدب، لوتار ماتئوس کاپیتان، توماس هسلر ریز نقش، فرانکو بارسی، والتر زنگا بد اخم، جوزپه برگومی، روبرتو باجو جوان، اسکیلاچی گل‌زن که تازه بچه‌دار شده بود، پیتر شیلتون کهنه‌کار، گری لینه کر فرز، کانیگیا با آن موهای بلندش، استویچکف با آن قدرت بدنی بالا، مارکو فان باستن تیز هوش، رود گولیت با آن موهای بافته، فرانک رایکارد بی‌اعصاب که همیشه با رودی فولر دعوا و کُری داشتند!

صفحاتی از دست‌نویس‌های رابرت درمورد نتایج بازی‌ها (خط خرچنگ قورباغه را بر من ببخشید!) 

آن سال تلویزیون ایران تنها دو شبکه داشت و فقط بازی‌های مهم‌تر به صورت تقریباً مستقیم و با تأخیر چند ثانیه‌ای از شبکه یک پخش می‌شدند. تقریباً همه بازی‌ها توسط عباس بهروان، جهانگیر کوثری، هادی صالح‌نیا و مرحوم بهرام شفیع گزارش می‌شدند و جالب این بود که کار گزارش هر بازی توسط تلفیق دو نفره این گزارشگران انجام می‌شد. 

از راست عباس بهروان، جهانگیر کوثری و مرحوم بهرام شفیع (البته این عکس مربوط به گزارش بازی‌های جام جهانی ۱۹۹۴ آمریکاست.)

به هر حال آن جام جهانی با کلی خاطره خوش و البته یک خاطره تلخ (زلزله سهمگین بامداد ۳۱ خرداد رودبار)* به پایان رسید و خاطراتش برای همیشه در ذهن من نقش بست.



موسیقی رسمی جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا و تصاویری خاطره‌ساز از آن بازی‌ها 

------------------------------------

* برگزاری بازی بین تیم‌های برزیل و اسکاتلند در آن شب، شاید جان هزاران نفر از مردم را نجات داد؛ چون بسیاری از علاقمندان به فوتبال بیدار بودند و با احساس اولین لرزه‌ها فرصت فرار پیدا کردند. 


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۹/۳ عصر ۰۷:۰۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, مارک واتنی, مراد بیگ, سروان رنو, شارینگهام, Emiliano, باربوسا, مورچه سیاه, Classic, مموله, tom sawyer, کنتس پابرهنه, Savezva, آدمیرال گلوبال, rahgozar_bineshan, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, کوئیک, mr.anderson, BATMAN, ماهی گیر, اکتورز
tom sawyer آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 29
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱/۷
اعتبار: 3


تشکرها : 67
( 56 تشکر در 9 ارسال )
شماره ارسال: #30
RE: جام جهانی ۱۹۹۰

(۱۴۰۱/۹/۳ عصر ۰۷:۰۵)رابرت نوشته شده:  

اولین دوره جام جهانی فوتبال که خاطرات محوی از آن به یاد دارم، جام جهانی ۱۹۸۶ مکزیک است. خاطراتم محو و گنگ هستند؛ زیرا .....

سلام جناب رابرت عزیز

از به اشتراک گذاری خاطرات قشنگ و تصاویر مجله کیهان ورزشی که حس نوستالژیک دهه شصت رو مجدداً برام بیدار کردید، ممنونم

من اون موقع امتحانات خرداد سوم دبستان را تمام کرده بودم و تازه ده سالم شده بود، راستش تب و تاب جام جهانی نود یه حال و هوای دیگه ای داشت اگر چه من کودک بودم اما از بچه های همسایه و بزرگترها در جریان مسابقات تا حدی بودم بطوریکه مسابقه نیمه نهایی و فینال رو کاملاً دیدم، منتها دو سوال برام پیش اومد: اون موقع آیا واقعاً مسابقات جام جهانی فوتبال (بدلیل عدم تطابق زمانی مناسب ایران با مکزیک) ضبط میشد و بعداً پخش میشد مخصوصاً فینال جام نود که یادم میاد دیر وقت تموم شد؟

سوال دوم در رابطه با یکی از مجلات اون زمان بود من یه مجله رو از بچه های همسایه دیدم که تصاویر بازیکنان فوتبال به صورت نقاشی های بسیار زیبا و نزدیک به واقعیت ترسیم شده بود آیا خودتان همچین مجله ای رو بیاد دارید!؟

۱۴۰۱/۹/۴ عصر ۱۰:۳۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : باربوسا, مارک واتنی, رابرت, پیرمرد, Savezva, آدمیرال گلوبال, rahgozar_bineshan, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, کوئیک, ماهی گیر, اکتورز
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #31
RE: جام جهانی ۱۹۹۰

(۱۴۰۱/۹/۴ عصر ۱۰:۳۵)tom sawyer نوشته شده:  

... دو سوال برام پیش اومد: اون موقع آیا واقعاً مسابقات جام جهانی فوتبال (بدلیل عدم تطابق زمانی مناسب ایران با مکزیک) ضبط میشد و بعداً پخش میشد مخصوصاً فینال جام نود که یادم میاد دیر وقت تموم شد؟

سوال دوم در رابطه با یکی از مجلات اون زمان بود من یه مجله رو از بچه های همسایه دیدم که تصاویر بازیکنان فوتبال به صورت نقاشی های بسیار زیبا و نزدیک به واقعیت ترسیم شده بود آیا خودتان همچین مجله ای رو بیاد دارید!؟

سلام و ارادت خدمت همه بزرگواران، مخصوصاً تام سایر عزیز؛

درمورد سؤال اول باید بگویم تا آنجا که به خاطر دارم، بازی‌های جام جهانی ۱۹۸۶ مکزیک اصلاً پوشش زنده نداشت؛ اما قاعدتاً بازی‌های دیگر نیم‌کُره زمین (قاره آمریکا) به لحاظ زمانی چندان با اوضاع ما جور درنمی‌آید. (مثلاً یادم هست بسیاری از مسابقات جام جهانی ۱۹۹۴ آمریکا، به وقت ایران، بامداد و صبح علی الطلوع پخش می‌شدند و به خاطر همین، دانش‌آموزان به امتحانات پایانی نمی‌رسیدند و آمار تجدیدی آن سال خیلی بالا بود! خود من هم آن هنگام، سوم دبیرستان بودم و با اجازه شما ۲ تجدید آوردم.:cheshmak:)

اما همان طور که اشاره کردم، اولین جام جهانی که به صورت زنده از تلویزیون ایران پخش شد، ۱۹۹۰ ایتالیا بود که به دلیل تنها ۲:۳۰+ اختلاف زمانی ایران و ایتالیا، چندان تفاوت فاحشی با ساعات ایران وجود نداشته است.

اختلاف تقریبی پخش تصاویر در سال ۱۹۹۰ میلادی (خرداد و تیر ۱۳۶۹ خورشیدی) روایت‌های مختلفی داشت و آنچه من از همکاران قدیمی و با سابقه سازمان صدا و سیما شنیدم، میانگین از ۸ ثانیه تا نهایتاً ۲ دقیقه را شامل می‌شد. اما منطقی‌ترین زمان، زیر ۱ دقیقه است؛ چون تدوینگران سریع یک نوار چند دقیقه ای از تصاویر باز استادیوم‌ها، تماشاگران، بازیکنان و مربیان آماده کرده و به پخش می‌رساندند. این تصاویر در صورت نیاز و با صلاحدید ناظر پخش به صورت Loop (تکرار) پخش می‌شده است.

به عبارت صریح، بین آنچه در زمین سبز اتفاق می‌افتاد و آنچه بیننده ایرانی می‌دید، کمتر از ۱ دقیقه اختلاف وجود داشته است.

درمورد سؤال دوم هم باید بگویم در دهه ۶۰ خورشیدی -تا آنجا که من به خاطر دارم- تنها ۳ روزنامه و کمتر از ۲۰ مجله هفتگی و دو هفته‌ای به چاپ می‌رسید.* در این میان سهم نشریات ورزشی بسیار ناچیز بود. تنها روزنامه ورزشی که آن هم به خاطر مناسبت‌هایی چون بازی‌های آسیایی، المپیک، جام جهانی و ... به صورت ویژه‌نامه منتشر می‌شد، کیهان ورزشی بود. (چند مدت بعد، روزنامه ابرار ورزشی به شهرت فراوان رسید و روزنامه‌های گوناگون ورزشی دیگر هم با فاصله، روانه پیشخوان‌های مطبوعاتی شدند.)

همچنین من تنها دو هفته‌نامه ورزشی را به یاد می‌آورم: کیهان ورزشی و دنیای ورزش

تصاویری که تقدیم کردم، از ویژه‌نامه هفتگی کیهان ورزشی بود و شاید مورد نظر تام سایر عزیز نقاشی‌هایی باشد که در همین شماره چاپ شده و در آن تمام تیم‌های قهرمان جام (از بدو پیدایش، (سال ۱۹۳۰ میلادی) تا دوره قبلی آن وقت، یعنی ۱۹۸۶ مکزیک) را با ذکر خلاصه ای از شرح حال چگونگی قهرمانی معرفی می‌کرد.

احتمالاً این صفحات مورد نظر تام سایر عزیز بوده‌اند که من سه صفحه را به عنوان نمونه تقدیم می‌کنم

----------------------------------------------

* ۳ روزنامه دهه ۶۰ که من به یاد می‌آورم: اطلاعات، جمهوری اسلامی، کیهان

نشریات هفتگی و دو هفته‌ای دهه ۶۰ که من به خاطر دارم: کیهان بچه‌ها، کیهان ورزشی، زن روز، اطلاعات هفتگی، آوای هامون، دنیای ورزش، کارتون، نهال انقلاب، پاسدار اسلام، فیلم، دانشمند، دانستنیها، ماشین...

(اندکی بعد، نشریاتی چون گل آقا، سروش نوجوان، سوره نوجوان و بزرگسال، گزارش فیلم، دنیای تصویر و ... انبوهی از مجلات تخصصی و عمومی به این فهرست افزوده شدند.)


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۹/۵ عصر ۰۴:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, مارک واتنی, شارینگهام, Savezva, Emiliano, آدمیرال گلوبال, سروان رنو, tom sawyer, باربوسا, rahgozar_bineshan, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, کوئیک, مراد بیگ, ماهی گیر, مورفیوس, اکتورز
tom sawyer آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 29
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱/۷
اعتبار: 3


تشکرها : 67
( 56 تشکر در 9 ارسال )
شماره ارسال: #32
RE: جام جهانی ۱۹۹۰

سلام مجدد خدمت رابرت عزیز و سایر دوستان

بله دقیقاً همین مجله با نقاشی های بسیار زیبا و دیدنی بود که برام بصورت معمایی بود که مربوط به کدام مجله بوده و از هر دوست علاقه مند به فوتبال هم می پرسیدم اطلاعات خاصی در رابطه با آن نداشت، ممنون که دوباره زحمت کشیده و آن را با دوستان به اشتراک گذاشتید.

۱۴۰۱/۹/۵ عصر ۱۱:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رابرت, باربوسا, rahgozar_bineshan, مارک واتنی, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, کوئیک, mr.anderson, ماهی گیر, آدمیرال گلوبال, اکتورز
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #33
خاطره واقعاً سودا زده...

* این خاطره ربطی به هنر، ادبیات و حتی گذشته های دور ندارد؛ اما خیلی دوست دارم آن را با هم‌کافه‌ای‌ها به اشتراک بگذارم. اگر فرصتش را داشتید، بخوانید. پیشاپیش از طولانی بودن آن عذر می‌خواهم.

مهر ماه سال ۱۴۰۰

هفتم مهر است و من هنوز روی تخت بیمارستان هستم. در این دو-سه ماه، زندگی روی سگیِ سگیِ سگی خودش را به من نشان داده است! موج کرونای دلتا مردم را خسته کرده است. فقط در عرض دو ماه و اندی، زیر و زبر من و همکاران سابق یکی شده است. محمد ک (همکار سیمای استان‌ها) از ۲۹ تیر در به در دنبال رمدیسیور برای دختر ۱۷ ساله‌اش است. دریغ  از دارو... مقداری گیر آورده و دخترک را به بیمارستان رسانده است؛ غافل از اینکه خودش هم مبتلا شده و تنها ۵ روز بعد آن، تن ورزشکارش را به آغوش خاک خواهیم سپرد.

همه همکاران و مخصوصاً مستندسازان شهرستانی پکر شده‌اند؛ آخر محمد، حداقل ۱۹ سال بی‌وقفه و بی‌منت از تولیدات آنها حمایت کرده است. به فاصله ۴ روز خانم خ، از دیگر همکاران سیمای استان‌ها با حمله آسمی به بیمارستانی در رشت می‌رود. او دو سال پیش برای رهایی از هوای آلوده تهران، انتقالی گرفته بود. صبح فردایش، جنازه او به سردخانه منتقل می‌شود.

اواسط همان روز، خانم فرزانه معصومیان (گوینده خبر رادیو) با وجود آن همه انرژی مثبتش، پس از یک هفته بیماری و رفتن به کما، زندگی را بدرود می‌گوید.

همان شب علی آقای م (از همکاران پخش جام جم) به فاصله ۲۴ ساعت از همسرش تمام می‌کند و یگانه دختر جوانش برای همیشه سایه پدر و مادر را از دست می‌دهد. (پیشتر در اینجا http://cafeclassic5.ir/thread-1150-post-...l#pid43416 به مرحوم م اشاره کرده بودم)

ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود. حاج حسین ت (از تدوینگران پخش اخبار سیما) هم مدت‌هاست درگیر کرونا شده است. او برای نگهداری از پدر پیرش به منزل او رفته که مبتلا می‌شود. کار تزریق واکسن پس از مدت‌ها تعلل و با زمان‌بندی کذایی شروع شده و پیرمرد هر دو دوز واکسنش را دریافت کرده است؛ اما ویروس لاکردار به بدن حاج حسین رخنه و زمین‌گیرش می‌کند. کار مداوای بی‌فرجام حاج حسین ۳۱ روز به درازا می‌کشد. هر روز بیم و امید... یک روز اوضاعش بهتر می‌شود و یک روز بدتر. یک روز خونش را عوض می‌کنند و روز دیگر کارش به دیالیز می‌کشد. پسرهایش مثل پروانه دور پدر می‌چرخند. همکاران پخش مدام برایش دعا کرده و گوسفند قربانی می‌کنند. آخر او انسانی به غایت مهربان و دلسوز بوده و هیچ کس کوچکترین بدی از او ندیده است. اما دریغ از حتی یک کمک رسمی از سازمان عریض و طویل صدا و سیما. سازمانی که حاج حسین ت، ۳۹ سال در آن به عنوان تصویربردار و تدوینگر زحمت کشیده و حتی یک رابطه استخدامی پیش پا افتاده ندارد! بدتر اینکه ریه‌اش شیمیایی بوده و به هیچ کس، حتی ما که از نزدیک‌ترین دوستانش بودیم، بروز نداده است! این ۳۱ روز جهنمی بالاخره، ظهر ۶ شهریور تمام می‌شود و حاج حسین هم می‌رود...

تنها چند روز بعد، اصغر گ (از دیگر همکاران معاونت استان‌ها) پس از ۴۰ روز بستری در بیمارستان فوت می‌کند. مرگ او هم مرثیه‌ای است. یک روز چشمش نابینا می‌شود و روز دیگر کلیه‌اش از کار می‌افتد. همسر، دختر و پسر نوجوانش نمی‌دانند، چه کنند؟ او هم سال‌ها به صورت حق‌الزحمه‌ای مشغول کار بوده است.

***

این موج کرونا خیلی سهمگین است. تعدادی از بستگان، آقای تقی‌پور که هر سال ماشین را در نمایندگی او بیمه می‌کردم، شاطر نان بربری سر کوچه و آقای شمس (همسایه روبرویی‌مان) به فاصله چند روز تسلیم بیماری می‌شوند. آقای شمس همان روزی به بیمارستان می‌رود که من و دو پسرم بستری شده‌ایم. او در کرج و ما در تهران...

***

روزهای آغازین مهر است. اول عیال مبتلا شده است و بعد پسر کوچکم که باید به کلاس اول برود. طفلک اولین روز مهر، مریض است و آهسته ناله می‌کند. اما اوضاع من و دو پسر بزرگتر بدتر است. ما به فاصله چند روز بعد کاملاً زمین‌گیر شده‌ایم و ریه هر سه‌مان در کمتر از ۲۴ ساعت، بیشتر از ۵۰ درصد درگیر شده است. واقعاً نفس‌مان بالا نمی‌آید. سرفه امان‌مان را بریده و نمی‌توانیم قدم از قدم برداریم. به زور سوار ماشین می‌شویم و دور شهر می‌گردیم تا در یک بیمارستان پذیرش بگیریم. تمام بیمارستان‌های طرف قرارداد پر از بیمار هستند. عاقبت در بیمارستان نورافشار تهران و در یک اتاق سه تخته بستری می‌شویم. پسر بزرگترم امسال کنکور داده است و نتایج را از روی تخت بیمارستان پیگیر می‌شود! دومی هم که باید به کلاس نهم برود، چیزی بروز نمی‌دهد؛ اما خیلی پکر است. اوضاع پس کوچکتر به لحاظ روحی بدتر است. زبان بسته هر روز با مادرش به بیمارستان می‌آید و پشت در ورودی بخش می‌نشیند. مادرش برای ما آب سیب و آب هویج و گوشت بلدرچین می‌آورد. هیچ ساعت ملاقاتی وجود ندارد و اگر هم چنین امکانی باشد، شخصاً اجازه نمی‌دهم تا بابا با آن بیماری دیابت و مامان با آن آریتمی قلبی‌اش به دیدن ما بیایند.

***

هفتم مهر است و پسرها صبح مرخص شده‌اند و من تنهای تنها مانده‌ام. غذای بیمارستان افتضاح است و با مصیبت و از روی ناچاری آن را پایین می‌دهم؛ هر چند این بیماری کوفتی باعث شده اصلاً رغبت به خوردن و آشامیدن نداشته باشم! برنامه‌های شبکه‌های تلویزیون افتضاح است و من که با دل پر و به عنوان یک منتقد از صدا و سیما جدا شده‌ام و از طرفی پشت پرده بسیاری از مشکلات مدیریتی را می‌دانم، طاقت تماشای حتی چند دقیقه برنامه‌‌های آن را ندارم. خبرهای بیرون هم خوب نیستند. سیامک اطلسی چند روز پیش (۴ مهر) درگذشته است و اوضاع فتحعلی اویسی و عزت‌الله مهرآوران خوب نیست. دورادور هر سه عزیز را می‌شناسم و سابقه آشنایی با آنها مرا پریشان‌تر کرده است. با یکی از رفقا که صحبت می‌کنم، صراحتاً از عدم امیدواری به روند بهبود آقای اویسی می‌گوید. اوضاع آقای مهرآوران کمی متفاوت است. یک روز حال بهتری دارد و یک روز بدتر.

اوضاع اقتصادی هم دوباره خراب‌تر شده و نرخ ارز به سیاق چند ماه پیش ساعت به ساعت گران می‌شود...

***

هفتم مهر است و با صدای خر و پف هم‌اتاقی جدیدم که دم ظهر او را به اینجا آورده‌اند، از چرت بعد از ظهر بیدار می‌شوم. خواب کوتاه و دهشت‌آوری که به واسطه ضعف دچارش شده‌ام و مدام کابوس دیده‌ام! (شرح آن کابوس را در اینجا آورده‌ام: http://cafeclassic5.ir/thread-1150-post-...l#pid42578)

هم‌اتاقی جدید یک مرد حدوداً ۶۰ ساله است که تا ساعتی پیش در بخش مراقبت‌های ویژه همین بیمارستان بستری بوده است. با آمدن او، اوضاع از قبل هم بدتر می‌شود. این مرد بی‌نوا قادر به حرکت نیست و برای قضای حاجت، لگن زیرش می‌گذارند. او دو پسر دارد که مدام تر و خشکش می‌کنند؛ اما نکته تأسف‌بار و عجیب آن است که او با این حال زارش، بر خلاف من اشتهایی سیری‌ناپذیر دارد و مدام به پسرانش دستور می‌دهد تا انواع اطعمه و اشربه را برای او فراهم آورند! آن دو هم انصافاً فروگذار نمی‌کنند. انواع چای، دم نوش و آبمیوه و حتی غذای جامد خانگی از رستوران اطراف فراهم شده و مرد هم‌اتاقی دست ردّ به سینه هیچ کدام نمی‌زند! نمی‌دانم بیماری چنین او را به اشتها آورده یا به طور ذاتی اینگونه است! به هر حال نتیجه وحشتناک است. بعد از خوردن هر وعده و نیم‌وعده، نیاز به اجابت مزاج دارد و داستان لگن مدام تکرار می‌شود. بوی نامطبوع و غیر قابل تحمل، فضای اتاق را پر کرده و اوضاع روحی و جسمی مرا بدتر کرده است...

***

هفتم مهر است و شب فرا رسیده است. سعی می‌کنم رویم را به دیوار کنم و به هیچ چیز فکر نکنم. کارد تا آنجا به استخوانم رسیده که به مرگم راضی‌ام...

در همین اوضاع و احوال صدای سلام علیک یک نظافت‌چی مرا به خود می‌آورد. در این چند روز که بستری هستم، نظافت اتاق و سرویس بهداشتی به دفعات و منظم انجام شده است. نظافت‌چی‌های مختلفی آمده و کار خودشان را کرده‌اند و رفته‌اند؛ اما این یکی با بقیه فرق دارد. تمام گوشه‌ها و کنج‌هایی را که دیده نمی‌شوند، با وسواس تمیز می‌کند. همه جا را می‌کاود تا نکند ذره‌ای از آلودگی باقی مانده باشد.

سرویس بهداشتی دقیقاً پایین تخت من است و الآن که آن را تمیز می‌کند، کاملاً او را زیر نظر دارم. چند بار زمین را می‌شورد. در حالی که زیر لب ترانه‌ای محلی زمزمه می‌کند، شیرهای آب و آیینه را برق می‌اندازد. واقعاً برق می‌اندازد! مدام با خود صحبت می‌کند و می‌خندد! چشم در چشم می‌شویم و او سر صحبت را باز می‌کند. ۴۰ سال دارد و بچه دهات اطراف فومن است. کار اصلی‌اش نقاشی ساختمان است و به خاطر کسادی کار در دوران کرونا به نظافت کاری در این محیط پر خطر روی آورده است. مدام لبخند دارد و از باغ کوچک پدری‌اش در دهات‌شان تعریف می‌کند. نمی‌دانم چه چیزی و چه انرژی عجیبی در وجود این نظافت‌چی فومنی نهفته است؟! هر چه هست حال مرا دگرگون کرده و کاملاً تغییر داده است. کار او در اتاق ما حدود چهل دقیقه طول می‌کشد؛ اما بعد از رفتن او نه اتاق آن اتاق قبلی است و نه من همان آدم قبلی هستم! زیر و رو شده‌ام. نمی‌دانم چرا؟ دیگر دوست ندارم به این زودی‌ها بمیرم و پیش محمد، حاج حسین، علی م، آقای تقی‌پور، آقای شمس، شاطر نانوایی بربری سر کوچه و سیامک اطلسی بروم! ترجیح می‌دهم به خانه برگردم تا ظرف چند روز دیگر سرمشق "بابا نان داد" پسر کوچکتر را ببینم.

***

دی ماه سال ۱۴۰۱

الآن که این‌ها را می‌نویسم، دیگر فتحعلی اویسی و عزت‌الله مهرآوران به علاوه هزاران نفر دیگر در بین ما نیستند. اتفاقات تلخ و شیرین فراوان -و البته بیشتر تلخ- روی داده است. نرخ ارز بالاتر رفته و ...

من حتی اسم آن نظافت‌چی ۴۰ ساله فومنی را نمی‌دانم؛ اما تأثیری که او در آن روزها بر من گذاشت، تجربه‌ای عجیب، شیرین و تکرار ناشدنی است...

امیدوارم همه در لحظات نا امیدی زندگی با یک نظافت‌چی ۴۰ ساله فومنی روبرو شوند...

   


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۱۰/۱۴ عصر ۰۱:۲۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : باربوسا, کوئیک, آرلینگتون, مراد بیگ, BATMAN, سروان رنو, مارک واتنی, Emiliano, پیرمرد, rahgozar_bineshan, مموله, مورفیوس, شارینگهام, ماهی گیر, آدمیرال گلوبال, اکتورز
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #34
جلسه‌هایی که می‌رفتیم... (قسمت اول)

(۱۴۰۰/۹/۸ صبح ۰۱:۲۶)رابرت نوشته شده:  

در پست‌های قبل به عرض رساندم که:

در بهمن ۱۳۷۴ با امید، انگیزه و اشتیاق فراوان، مشغول تحصیل در رشته تولید (گرایش برنامه‌سازی تلویزیونی) دانشکده صدا و سیما شدم.

پس از پایان تحصیلات، با عنوان رسمی کارگردان -و البته با شغل‌های متفاوت کارگردانی، تصویربرداری، تدوین و نویسندگی- در واحدهای مختلف معاونت‌های سیاسی، استان‌ها و سیما فعالیت کردم.

به طور خلاصه طی این سال‌ها در هر سه بخش اصلی تولید، تأمین و پخش برنامه تلویزیون تجربه کسب کردم و در شوراهای مختلف عضویت داشتم.

شورای طرح و برنامه اداره کل مهندسی و مدیریت پیام مرکز بودجه

شبکه سه سیما

نمایندگی پوشاک بچه­گانه غنچه در کرج

مرکز سیمای استان­ها

پخش سیمای البرز

مرکز سیمای استان­ها

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

پخش شبکة جام جم

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

اداره کل سیمای استان­ها

پخش اخبار سیما

واحد آموزش معاونت سیما

به خاطر شغل و سمَت‌های زمان اشتغال، در جلسات متعدد داخل و خارج سازمان صدا و سیما شرکت می‌کردم. حضور در بعضی از این جلسات و بهره‌گیری از حضور با تجربه‌ها، هنرمندان و پیشکسوتان بسیار لذت‌بخش بود و شرکت در بعضی دیگر بسیار خسته‌کننده و باعث کسالت روح و تن!

در مجموع بیشترِ نشست‌های ناخوشایند، جلسات اداری بودند؛ اما گهگاه هم‌نشینی با بعضی به اصطلاح هنرمندان عافیت‌طلب و نان به نرخ روز خور، بیشترین بار خستگی و نزاع را به دنبال داشت!

سعی می‌کنم برای جلوگیری از هدر رفتِ وقت دوستان، در چند پست کوتاه به بعضی از جلسات -از هر دو نوع لذت‌بخش و ناخوشایند- اشاره کنم.

برای شروع در این پست به سراغ جلسات شورای تأمین برنامه شبکه‌ها رفته و مختصری از این جلسات می‌نویسم:

همان‌طور که پیشتر گفته‌ام، از بهمن ۱۳۸۴ تا خرداد ۱۳۸۷ در اداره کلّ تأمین برنامه‌های خارجی سیما مشغول کار بودم. نوع فعالیت در این مجموعه به صورت بالقوه بسیار شیرین و مورد علاقه‌ام بود؛ اما گاه سختی‌های انتخاب و خرید برنامه به خاطر ضوابط سلیقه‌ای و غیر استاندارد، نتیجه را تغییر می‌داد. همان‌طور که قبلاً اشاره کردم، وظیفه این اداره کل، خرید تمام برنامه‌هایی بود که خارج از چرخه کاری تلویزیون تولید شده‌اند.

یعنی گستره بسیار وسیعی از تمام برنامه‌های تولید شده در خارج کشور (سریال و مجموعه نمایشی، فیلم سینمایی و تلویزیونی، مستند، انیمیشن و ...) به علاوه انواع برنامه‌های ایرانی تولید شده توسط اشخاص و شرکت‌های غالباً حقیقی را در برمی‌گرفت. (به غیر از سریال و مجموعه نمایشی ایرانی که حتماً می‌بایست در جلسات مختلف طرح و برنامه شبکه‌ها مُصوب می‌شدند)

جلسه‌های این شورا برای ارجاع آثاری که در بازبینی اولیه مورد پذیرش کارشناسان و بازبین‌های اداره کل قرار گرفته و نیز تخصیص نهایی برنامه‌هایی که چند شبکه طرفدار و خواهان آنها بودند، تشکیل می‌شد. انصافاً مدیران تأمین برنامه در آن سال‌ها عیار وزینی داشتند و به نوعی یکی از مهم‌ترین ستون‌های هر شبکه به حساب می‌آمدند. طرز چینش کنداکتور و پخش برنامه‌ها تا حدود زیادی معرف مدیر تأمین آن شبکه بود و هست.*

اما پر حاشیه‌ترین و طولانی‌ترین جلسات این اداره کل، مربوط به تخصیص فیلم‌های نوروزی بود که معمولاً در چند نشست هفتگی از آذر ماه شروع شده و نهایتاً در پایان دی به اتمام می‌رسید. در این نشست‌ها، مدیران هر شبکه -بلاتشبیه!- با چنگ و دندان برای گرفتن آثار برتر و معروف‌تر می‌جنگیدند و در هر سال چندین مورد قهر و نزاع کلامی هم پیش می‌آمد! اما نهایتاً با نظر جمع و بر اساس تعریف کارکرد شبکه، آثار مختلف بین شبکه‌ها توزیع شده و تازه کار دوبله و آماده‌سازی برای قرار گرفتن برنامه در کنداکتور آغاز می‌شد.

جدول پخش فیلم‌های نوروزی شبکه‌های یک تا پنج در نوروز ۱۳۸۷

به  هر حال در آن سال‌ها، جلسات اداره کلّ تأمین برنامه‌های خارجی سیما، با وجود بعضی کج سلیقگی‌ها و اِعمال نظر مدیران ارشد سازمانی، بسیار تخصصی برگزار می‌شد و در بیشتر اوقات از حضور پیشکسوتانی چون مرحوم دکتر حسینی‌زاد از شبکه ۳ (که پیشتر به او اشاره کرده‌ام)، الف از شبکه ۱، ر از شبکه ۲ و ف از شبکه ۴ و مبارزه‌شان برای به دست آوردن برنامه‌های بهتر و توجه فراوان این افراد به جذب مخاطب، لذت می‌بردم.

                                                                                                           ادامه دارد   

--------------------------------------------------------------

* با رجوع به برنامه‌های ۲۰ تا ۴۰ سال پیش شبکه‌های مختلف تلویزیون، می‌توانید به طور نسبی از میزان تجربه، آگاهی و سلیقه آن افراد مطلع شوید. 


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۱۲/۱۲ عصر ۰۴:۱۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, کنتس پابرهنه, آرلینگتون, لوک مک گرگور, پهلوان جواد, BATMAN, پیرمرد, مراد بیگ, Emiliano, مموله, rahgozar_bineshan, سروان رنو, ماهی گیر, اکتورز, مارک واتنی, کوئیک, باربوسا, شارینگهام, مورفیوس, آدمیرال گلوبال
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #35
جلسه‌هایی که می‌رفتیم... (قسمت دوم- شوراهای فیلمنامه)

(۱۴۰۰/۹/۸ صبح ۰۱:۲۶)رابرت نوشته شده:  

در پست‌های قبل به عرض رساندم که:

در بهمن ۱۳۷۴ با امید، انگیزه و اشتیاق فراوان، مشغول تحصیل در رشته تولید (گرایش برنامه‌سازی تلویزیونی) دانشکده صدا و سیما شدم.

پس از پایان تحصیلات، با عنوان رسمی کارگردان -و البته با شغل‌های متفاوت کارگردانی، تصویربرداری، تدوین و نویسندگی- در واحدهای مختلف معاونت‌های سیاسی، استان‌ها و سیما فعالیت کردم.

به طور خلاصه طی این سال‌ها در هر سه بخش اصلی تولید، تأمین و پخش برنامه تلویزیون تجربه کسب کردم و در شوراهای مختلف عضویت داشتم.

شورای طرح و برنامه اداره کل مهندسی و مدیریت پیام مرکز بودجه

شبکه سه سیما

نمایندگی پوشاک بچه­گانه غنچه در کرج

مرکز سیمای استان­ها

پخش سیمای البرز

مرکز سیمای استان­ها

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

پخش شبکة جام جم

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

اداره کل سیمای استان­ها

پخش اخبار سیما

واحد آموزش معاونت سیما

از آبان ۱۳۹۰ تا آخرین روزهای خدمت در سازمان صدا و سیما (اول اردیبهشت ۱۳۹۶) به طور مستمر در شوراهای طرح و برنامه معاونت استان‌ها، شوراهای بررسی فیلمنامه و نیز جلسات برآورد تولید آثار مراکز استانی حضور داشتم.

در این دوره، عملاً بی‌پولی سازمان جهت ساخت آثار نمایشی آغاز شده و از بودجه‌های کلان سال‌های قبل خبری نبود. در واقع مسئولان روی چند اثر شاخص و پر خرج متمرکز شده و اقبال خاصی نسبت به تولید آثار متعدد ارزشمند نشان نمی‌دادند. تفاوت و تبعیض بین مراکز استانی و تهران از منظر برآورد هزینه تولید، نوع محاسبه مبلغ پرداختی و حتی زمان تسویه حساب از زمین تا آسمان بود! گاه حتی یک فیلم تلویزیونی زیبا و بی‌ادعا در مرکز استانی با یک/ پنجم هزینه نسبت به تهران تولید شده و متأسفانه هنگام پخش نیز به دلیل عدم نمایش از شبکه‌های سراسری، چندان دیده نمی‌شد. در آن سال‌ها دو مرکز فارس و اصفهان بیشترین رقابت* در تولید فیلم تلویزیونی را داشتند و گاه آثار دیدنی و بسیار زیبایی نیز تولید می‌کردند.**

سخن کوتاه کنم. طی سال‌های یاد شده، اعضای شورای طرح و برنامه نمایشی چند بار تغییر کردند.

خانم پوران درخشنده (کارگردان)، جناب عباس اکبری (نویسنده و مترجم آثاری چون راهنمای فیلمنامه‌نویسی سید فیلد)، مرحوم ضیاءالدین دری (کارگردان) و آقای سید ناصر هاشم‌زاده (مشاور فیلمنامه بسیاری از آثار جناب مجید مجیدی) از بزرگان و معتبرینی بودند که از آنها نکاتی را یاد گرفتم و از هم‌نشینی‌شان لذت بردم. البته این فهرست بسیار مفصل‌تر است. بعضی اعضای این شوراها از کارشناسان خوش‌قریحه و باسواد سازمانی بودند که به دلیل ناشناس بودن نزد عموم، نام آنها را نیاورده‌ام و اتفاقاً هر کدام نقش و تأثیر بسزایی در بهبود کیفیت آثار نمایشی داشته‌اند.

اما از این اسامی که بگذریم، تعدادی از کارگردان‌ها، مدیران سابق شبکه‌ها و افراد دارای نفوذ در تلویزیون نیز عضو این شوراها بودند که متأسفانه بیشتر به دنبال منافع شخصی و پر کردن جیب خود بوده‌ و هستند! طبعاً از منظر اخلاقی و به خاطر اینکه افراد مورد نظر در اینجا، توانایی توجیه و یا دفاع از خود را ندارند، مجاز به ذکر نام‌شان نیستم؛ اما همین قدر بدانید که گاه شرف بعضی دزدان که به ناچار و برای سیر کردن شکم زن و بچه از دیوار خانه مردم بالا می‌روند، از بعضی آقایان و خانم‌ها بیشتر است!

شاید این سؤال پیش بیاید که مگر اعضای این شوراها چگونه انتخاب می‌شدند که این بلبشو پیش می‌آمد؟shakkk!

در حالت معمولی و استاندارد، اعضای شورا می‌بایست توسط مدیر امور نمایشی هر واحد و یا شبکه انتخاب شوند؛ اما متأسفانه در مواردی اعضای شورا توسط مقام‌های بالای سازمانی و با ملاحظات غیر کاری انتخاب شده و شورا از حالت کاربردی و علمی- هنری خود خارج می‌شد.

بدیهی است در یک شورای استاندارد و سالم، هیچ کدام از اعضا حق ندارند، طرح‌های خود و یا بستگان‌شان را ارائه کنند؛ مخصوصاً اگر شورا در معاونت امور استان‌ها تشکیل شود و طبق اساس‌نامه فقط نمایندگان ۳۳ مرکز استانی، مجاز به ارسال طرح و یا فیلمنامه باشند.

حال فرض کنید، یک شورای فرمایشی تشکیل شده و اعضای فرمایشی با کمال وقاحت، طرح‌ها و فیلمنامه‌های خود، دوستان و بستگان‌شان را ارائه کرده و حتی مانع بررسی طرح‌های استانی شوند!

***

در بسیاری از جلساتی که افراد فوق‌الذکر حضور داشتند، انرژی سایر کارشناسان صرف خنثی کردن توطئه مصوب‌سازی فیلمنامه توسط این حضرات و جلوگیری از رسیدن به مقاصد خاص‌شان می‌شد! این دسته نه تنها همیشه به دنبال تصویب طرح‌ها و فیلمنامه‌های پر منفعت برای خود و اطرافیان‌شان بودند؛ بلکه جلوی تولید آثار ارزشمندی که برای‌شان نان نداشت، می‌گرفتند! دهان به دهان شدن با این نوع آدم‌ها سخت و طاقت‌فرسا بود و البته گاه منازعات کلامی، به داد و فریاد در اتاق جلسات منجر می‌شد.

فرض کنید:

۱) رییس یک واحد مهم در همان هفته اول انتصاب، طرح سریال تاریخی مربوط به زمان مشروطه آقازاده‌اش را برای بررسی و لاجرم تصویب به شورای تحت نظر اداره خودش ارسال کند!***

۲) یک کارگردان نور چشمی با حمایت یک مقام سازمانی، طرح و داستانی به شدت تکراری را، آن هم برای یک سریال ۳۰۰ قسمتی به شورا ارائه کند و حتی زحمت تغییر لوکیشن تصویربرداری را به خود ندهد! پیشاپیش یک تهیه کننده جوان و رانت‌خوار سینما نیز برای پیگیری امور و شرکت در جلسه برآورد طرحی که هنوز مصوب نشده است، معرفی شود!****

۳) یک نویسنده/ کارگردان/ استاد (!) که به صورت فرمایشی به عضویت شورا درآمده است، طرح یک سریال به شدت ضعیف را طی دفعات به شوراهای شبکه‌‌ها ارائه کرده و هر بار نتیجه ردّ گرفته باشد و این بار، آن طرح ضعیف و پر اشکال را به شورایی ارائه دهد که خودش را به عضویت آن درآورده‌اند!*****

فرض کنید هر سه مورد بالا در مدت کوتاهی اتفاق بیفتد و اعضای پاک‌دست با این طرح‌ها مخالفت کنند و فرض کنید نتیجه این مخالفت، برکناری کارشناسان مخالف و انتصاب تعدادی از دوستان و نور چشمی‌های موافق این طرح‌ها باشد!

*** 

سخن به درازا کشید. با تمام این اوصاف، ماحصل این جلسات تولید ده‌ها اثر نمایشی (فیلم تلویزیونی و سریال با کیفیت و گاه بی‌کیفیت) و صدها فیلمنامه قابل قبول بود که به واسطه بی‌پولی هیچ‌گاه ساخته نشده و به محاق رفتند!

از آن تأسف‌بارتر اینکه، بعضی عناوین خوش‌ساخت از شبکه‌های بدون مخاطبی چون شما پخش شده و حتی فرصت دیده شدن توسط عموم بینندگان را نیز پیدا نکردند.

                                                                                                            ادامه دارد   

-----------------------------------------------------------

* البته این رقابت سخت، گاه به یک چشم و هم‌چشمی فرسایشی و آزار دهنده برای خودشان و دیگران تبدیل می‌شد!:cheshmak:

** مراکز خراسان رضوی، سمنان، بوشهر، گیلان، آذربایجان شرقی، یزد، کرمانشاه و ...، نیز طی آن سال‌ها آثار نمایشی در خور توجهی تولید کردند.

*** فرض کنید این آقای رییس پس از ماه‌ها تلاش و با وجود مخالفت جدی سایرین، سرانجام طرح سریال گل پسرش را با مبلغ ۸۰۰ میلیون برای نگارش ۲۶ قسمت فیلمنامه برآورد کند!

**** فرض کنید اعضای پاک‌دست شورا آن قدر محکم (به قیمت برکناری) در مقابل این طرح بایستند و مشکلات متعددش را با سند علمی و صورت‌جلسه کارشناسی بیان کنند، که طرح سریال ۳۰۰ قسمتی به هوا برود.

***** فرض کنید این آقای نویسنده/ کارگردان/ استاد، علیرغم مردود شدن چند باره طرحش، با اعتماد به نفس مثال زدنی! فیلمنامه‌ کامل آن را نیز بنویسد و مبلغ ۲۵۰ میلیون تومان هم به شکل علی‌الحساب دریافت کند!


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۱۲/۱۴ عصر ۱۰:۴۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آرلینگتون, باربوسا, کوئیک, مراد بیگ, Emiliano, سروان رنو, مارک واتنی, BATMAN, شارینگهام, Classic, پهلوان جواد, ماهی گیر, مورفیوس, پیرمرد, اکتورز, آدمیرال گلوبال
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #36
جلسه‌هایی که می‌رفتیم... (قسمت سوم- در افق محو شده!)

(۱۴۰۰/۹/۸ صبح ۰۱:۲۶)رابرت نوشته شده:  

در پست‌های قبل به عرض رساندم که:

در بهمن ۱۳۷۴ با امید، انگیزه و اشتیاق فراوان، مشغول تحصیل در رشته تولید (گرایش برنامه‌سازی تلویزیونی) دانشکده صدا و سیما شدم.

پس از پایان تحصیلات، با عنوان رسمی کارگردان -و البته با شغل‌های متفاوت کارگردانی، تصویربرداری، تدوین و نویسندگی- در واحدهای مختلف معاونت‌های سیاسی، استان‌ها و سیما فعالیت کردم.

به طور خلاصه طی این سال‌ها در هر سه بخش اصلی تولید، تأمین و پخش برنامه تلویزیون تجربه کسب کردم و در شوراهای مختلف عضویت داشتم.

شورای طرح و برنامه اداره کل مهندسی و مدیریت پیام مرکز بودجه

شبکه سه سیما

نمایندگی پوشاک بچه­گانه غنچه در کرج

مرکز سیمای استان­ها

پخش سیمای البرز

مرکز سیمای استان­ها

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

پخش شبکة جام جم

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

اداره کل سیمای استان­ها

پخش اخبار سیما

واحد آموزش معاونت سیما

اما یکی از بزرگترین جلسات از لحاظ سطح و تعداد مدیران شرکت کننده و البته بی‌اهمیت‌ترین و بی‌اثرترین جلسات، سلسله نشست‌های سراسری افق رسانه بود که از همان ابتدا، نزد شرکت‌کنندگان به چپق رسانه معروف شد.:D

در بعضی از این جلسات، (بسته به دستور جلسه) علاوه بر مدیران از تهران و بخش‌های مختلف و عریض و طویل آن و مدیران کل مراکز که پای ثابت این نشست‌ها بودند؛ مدیران میانی مراکز استانی نیز ملزم به شرکت در جلسات می‌شدند. (مثلاً مدیران سیما، صدا، فنی، اداری، مالی و ... ۳۳ مرکز)

هزینه رفت و برگشت، اسکان و پذیرایی این جلسات زیاد بود و طبعاً هیچ کارآیی عملی برای سازمان نداشت. (امیدوارم این جلسات در راستای جلوگیری از بریز و بپاش دیگر برگزار نشود.)

شرکت در این جلسات اجباری بود و مدعوین، حضور و غیاب می‌شدند تا خدای ناکرده، نَهَست* نکرده باشند! با تمام این اوصاف بسیاری از مدیران و مسئولان با وجود توبیخ، به اصطلاح جلسه و برگزارکنندگان آن را پیچانده! و ترجیح می‌دادند به جای شرکت در این نشست‌ها و تلف کردن وقت، در محل کارشان حاضر شده و به رتق و فتق امور واحدشان مشغول شوند.

                                                                                                                                                ادامه دارد

-------------------------------------------

* نهست: هر گونه عدم حضور و به عبارتی غیبت سربازان وظیفه در یگان خدمتی نهست نامیده شده و اضافه خدمت به دنبال دارد.


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۱۲/۱۶ عصر ۰۹:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پهلوان جواد, آرلینگتون, مارک واتنی, باربوسا, سروان رنو, کوئیک, مراد بیگ, مموله, ماهی گیر, Dude, مورفیوس, پیرمرد, اکتورز, آدمیرال گلوبال
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #37
جلسه‌هایی که می‌رفتیم... (قسمت چهارم- موش‌های کثیف والت دیزنی!)

(۱۴۰۰/۹/۸ صبح ۰۱:۲۶)رابرت نوشته شده:  

در پست‌های قبل به عرض رساندم که:

در بهمن ۱۳۷۴ با امید، انگیزه و اشتیاق فراوان، مشغول تحصیل در رشته تولید (گرایش برنامه‌سازی تلویزیونی) دانشکده صدا و سیما شدم.

پس از پایان تحصیلات، با عنوان رسمی کارگردان -و البته با شغل‌های متفاوت کارگردانی، تصویربرداری، تدوین و نویسندگی- در واحدهای مختلف معاونت‌های سیاسی، استان‌ها و سیما فعالیت کردم.

به طور خلاصه طی این سال‌ها در هر سه بخش اصلی تولید، تأمین و پخش برنامه تلویزیون تجربه کسب کردم و در شوراهای مختلف عضویت داشتم.

شورای طرح و برنامه اداره کل مهندسی و مدیریت پیام مرکز بودجه

شبکه سه سیما

نمایندگی پوشاک بچه­گانه غنچه در کرج

مرکز سیمای استان­ها

پخش سیمای البرز

مرکز سیمای استان­ها

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

پخش شبکة جام جم

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

اداره کل سیمای استان­ها

پخش اخبار سیما

واحد آموزش معاونت سیما

شاید برایتان قابل باور نباشد که بیشتر وقت یکی از جلسات در اداره‌ای خاص به توضیح اشکالات یک نظر مضحک برای آقایان و خانم‌های مدیر گذشت. در میانه‌های دهه ۸۰ خورشیدی یکی از صاحب منصبان سینمای دولتی، تحلیل‌های عجیب و غریبی درمورد والت دیزنی و انیمیشن تام و جری ارائه کرده بود که اتفاقاً خیلی سر و صدا کرد! ایشان در آن روزها عباراتی با این مضمون گفته بود:

«والت دیزنی که یک یهودی بود، برای قُبح‌زدایی از یهودی‌ها در انیمیشن تام و جری، شخصیت مظلومی از موش (جری) به عنوان نماد یهودیان خلق کرد تا رفته‌رفته فرهنگ‌سازی کند و نظر مردم را نسبت به یهودی‌ها و ظلم‌هایی که به آنها می‌شود، تغییر دهد...»

تام و جری، محصول هانا و باربرا

در آن جلسه، تمام سعی من این بود که به شرکت‌کنندگان بفهمانم:

۱) تام و جری اصلاً توسط والت دیزنی ساخته نشده و در واقع هانا و باربِرا (Hanna-Barbera) خالق آن بوده‌اند!

۲) به هر حال ادبیات، سینما و هنر مقوله‌هایی تخصصی هستند که نیاز به استفاده از استعاره و تمثیل دارند؛ چنانچه پیشینیان ما نیز گاه داستان‌ها و حتی مضامین اخلاقی مورد نظرشان را از زبان و با حضور شخصیت‌های حیوانی بیان کرده‌اند. (از کلیله و دمنه تا موش و گربه عبید زاکانی)

۳) چه تضمینی وجود دارد که فردا یک نظریه‌پرداز دیگر وجوه خطرناک و تعبیری سگ، گربه، گاو، شتر، فیل و هر جانور دیگر را کشف نکند؟!!!

۴) در انیمیشن تام و جری، اتفاقاً بیننده بیشتر نگران تام (گربه) می‌شود تا جری (موش) و در واقع این تام است که بیشتر مظلوم واقع می‌شود!

این نظریه‌پرداز برجسته! عقاید دیگری هم داشت و دارد که متأسفانه در مواردی تأثیرگذار نیز هست.cryyy!

اما نکته مهم اینکه ظاهراً بعد از این جلسه، ماحصل آن را به عرض آقای نظریه‌پرداز رساندند؛ زیرا ایشان تمام مستندات مربط به این گفته را حذف کرد و سال‌ها بعد به اصطلاح (!) مقاله کاملی درباره موش و کثیفی آن و صهیونیزم جهانی و شرکت‌های فیلمسازی نگاشت و این بار مصادیق متعددی از انیمیشن‌ها و فیلم‌های سینمایی ردیف کرد تا به عنوان شاهد مدعا ارائه کند.* در مقاله ایشان، از میکی ماوس تا موش‌های انیمیشن سیندرلا و از رِمی (موش سرآشپز) تا آقای جینگلز** (موش سینمایی دالان سبز) مورد نوازش جدی قرار گرفته و حتی به شکل تلویحی از بی‌توجهی فیلم‌سازان ایرانی در این مقوله و ساخت آثاری مانند مدرسه موش‌ها گله شده است!khande

رِمی موش انیمیشن "راتاتویی" (موش سرآشپز)، محصول مشترک والت دیزنی و پیکسار

                                                                                                                                                                                                                                                                 ادامه دارد

------------------------------------

* در مقطعی نیز این گروه، انیمیشن‌های ژاپنی را که در آنها فرزندان به دنبال مادران‌شان بودند، زیر ذره‌بین دقیق(!) خود قرار داده و به این نتیجه رسیده بودند که مثلاً قصد هاچ (زنبور عسل)، پرین (انیمیشن باخانمان)، سباستین (انیمیشن بل و سباستین)، حنا (انیمیشن حنا دختری در مزرعه) و ...، رسیدن به سرزمین موعود بوده و این آثار ژاپنی به دنبال زنده کردن افکار صهیونیستی مام میهن و سرزمین موعود و ... بوده‌اند! این گروه به همین بسنده نکرده و اندکی بعد، انیمیشن هایی چون مهاجران و خانواده دکتر ارنست را نیز به این فهرست افزودند!

** حتماً آقای نظریه‌پرداز انتظار داشته است، آن مردک نگون‌بخت زندانی به جای آقای جینگلز، یک فیل را در کلاهش پنهان کند!


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۱۲/۱۸ عصر ۱۱:۴۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مراد بیگ, آرلینگتون, BATMAN, باربوسا, مموله, مارک واتنی, ماهی گیر, آقای ماگو, شارینگهام, rahgozar_bineshan, سروان رنو, لوک مک گرگور, Classic, کوئیک, Dude, مورفیوس, اکتورز, پیرمرد, آدمیرال گلوبال
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #38
جلسه‌هایی که می‌رفتیم... (قسمت پنجم- پزشک زرنگ!)

(۱۴۰۰/۹/۸ صبح ۰۱:۲۶)رابرت نوشته شده:  

در پست‌های قبل به عرض رساندم که:

در بهمن ۱۳۷۴ با امید، انگیزه و اشتیاق فراوان، مشغول تحصیل در رشته تولید (گرایش برنامه‌سازی تلویزیونی) دانشکده صدا و سیما شدم.

پس از پایان تحصیلات، با عنوان رسمی کارگردان -و البته با شغل‌های متفاوت کارگردانی، تصویربرداری، تدوین و نویسندگی- در واحدهای مختلف معاونت‌های سیاسی، استان‌ها و سیما فعالیت کردم.

به طور خلاصه طی این سال‌ها در هر سه بخش اصلی تولید، تأمین و پخش برنامه تلویزیون تجربه کسب کردم و در شوراهای مختلف عضویت داشتم.

شورای طرح و برنامه اداره کل مهندسی و مدیریت پیام مرکز بودجه

شبکه سه سیما

نمایندگی پوشاک بچه­گانه غنچه در کرج

مرکز سیمای استان­ها

پخش سیمای البرز

مرکز سیمای استان­ها

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

پخش شبکة جام جم

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

اداره کل سیمای استان­ها

پخش اخبار سیما

واحد آموزش معاونت سیما

یکی از مضحک‌ترین جلساتی که داشتیم در سال ۱۳۸۶* و در محل سالن جلسات اداره کلّ تأمین برنامه‌های خارجی سیما برگزار شد. این جلسه به دعوت مدیر کل وقت تأمین برنامه و با حضور کارشناسان این اداره کل و تعدادی از پزشکان مستقر در سازمان آغاز شد. بیشتر این آقایانِ پزشکان، معمولاً به عنوان مشاور امور پزشکی آثار نمایشی مشغول خدمت بوده و چند نفر هم از پزشکان مرکز بهداشت و درمان صدا و سیما بودند. دستور جلسه هم‌افزایی درمورد افزایش کیفیت مشاوره‌های پزشکی و پرهیز از ارائه غلط اطلاعات به مخاطبان درمورد مسائل شایع پیشگیری و درمان بیماری‌ها بود. در یکی-دو اثر نمایشی اطلاعات ارائه شده درمورد مرگ مغزی و کما و در نتیجه اهدای اعضاء به هم آمیخته شده و موجب شکایت جامعه پزشکان کشور شده بود. از سوی دیگر اداره کل اعلام کرد که حاضر است، مستندهای بسیار تخصصی پزشکی را یافته و از شرکت‌های مختلف خریداری کرده و ضمن ترجمه و آماده‌سازی، مقدمات پخش آنها را -با نظارت این شورا- از شبکه ۴ سیما فراهم کند.**

اما از میان جلسه، ورق برگشت و سرپرست هیأت پزشکی، مطالبه و هدف اصلی‌اش از شرکت در این جلسه را بیان کرد. او به دنبال تأسیس شبکه‌ای مستقل بود. تا اینجایش به ما ربطی نداشت؛ اما دستاویزهای او برای رسیدن به این مقصود، بسیار غلط و جاهلانه بودند. همین موضوع باعث شد تا رابرت، چند نفر از کارشناسان اداره کل و حتی دو-سه نفر از آقایان پزشکان بارها، اشتباه وحشتناکش را به او تذکر دهند و کار بالا بگیرد! مضمون سخنان این آقا به قرار زیر بود:

- امروزه دنیا به سریال‌های پزشکی توجه خیلی خوبی نشان داده و تحقیقات ما نشان می‌دهد، بهترین راه برای ساخت آثار جذاب، استفاده از پزشکی در فیلم‌ها و سریال‌هاست. بر همین اساس ما هم دنبال تأسیس یک شبکه اختصاصی پزشکی هستیم.

سخن که به اینجا رسید، ما فهرست نمونه سریال‌های پزشکی را که مد نظر ایشان بود، درخواست کردیم. نمونه‌های مورد نظر ایشان این آثار بود:

گروه امداد (محصول استرالیا)، پزشک دهکده با بازی جین سیمور و پرستاران که در آن هنگام، چند سالی بود که پخش آن از شبکه یک آغاز شده بود.

در اینجای جلسه ما ناچار شدیم، شرح مختصری از گونه یا ژانر در سینما و تلویزیون را بیان کنیم. اینکه این سریال‌ها، اتفاقاً به صورت مطلق درام (Drama) بوده و استفاده از بیمارستان و یا شغل‌های پزشکی و امداد، صرفاً محملی برای پیشبرد ماجراهای نمایشی است. اینکه مثلاً پزشک دهکده، یک درام خانوادگی است و ژانر آن به هیچ عنوان پزشکی (Medical) نیست. اینکه با آن نوع نگاه، پس حتماً سریال ژاپنی معلم جزیره هم آموزشی (Educational) است!!!

سریال کانادایی Dr. Quinn, Medicine Woman که با نام "پزشک دهکده" از شبکه دو سیما پخش شد

البته ناگفته نماند، این اشتباهی است که امروزه حتی بعضی سایت‌ها مانند ویکی پدیا نیز به آن دچار شده و مثلاً ژانر سریال پزشک دهکده و یا گروه امداد را، درام پزشکی ذکر می‌کنند! در حالیکه عبارات صحیح و استاندارد برای این عناوین بدین شکل است:***

پزشک دهکده: درام (Drama)، خانوادگی (Family)

سریال گروه امداد: درام (Drama)، حادثه‌ای (Action)، مهیج (Thriller)

خلاصه از آقای دکتر اصرار و از ما انکار. جلسه با کدورت پایان یافت؛ اما چند ماه بعد فهمیدیم آن آقای دکتر با همین نظریات، موافقت رؤسای سازمان را برای تأسیس یک شبکه پزشکی جلب کرده و طبق دستور، هر سریالی که در آن کلمه "پزشک" وجود دارد، باید به آنها تحویل داده شود تا به عنوان سریال پزشکی پخش کنند! البته خوشبختانه با تغییراتی مهم، قرار شد تا نام شبکه سلامت باشد و بیشتر بر پیشگیری و بهداشت متمرکز شود تا درمان. این شبکه چند سال بعد تأسیس شد؛ اما کار تا آنجا پیش رفت که حتی سریال کمدی (Comedy) ساختمان پزشکان به کارگردانی سروش صحت نیز چند بار از شبکه سلامت پخش شد!:D

در قسمت بعدی (آخر)، ان‌شاءالله تجربه بسیار شیرین و ارزشمند از حضورم در جلسه‌ای تخصصی را با دوستان به اشتراک می‌گذارم و فکر می‌کنم، آن فضا برای رفقای کافه نیز جذاب و دوست‌داشتنی خواهد بود.

                                                                                                            ادامه دارد   

-----------------------------------------------------------

* راستش را بخواهید تاریخ دقیق برگزاری آن در خاطرم نمانده است.

** در آن تاریخ هنوز شبکه سلامت وجود نداشت.

*** ژانر یا گونه اثر به ترتیب اولویت و به صورت مجزا نوشته شده و گاه ممکن است اثری چند ژانر غالب داشته باشد.


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۱۲/۲۰ عصر ۱۰:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مموله, آرلینگتون, سروان رنو, مارک واتنی, ماهی گیر, rahgozar_bineshan, BATMAN, Dude, کوئیک, لوک مک گرگور, مورفیوس, Classic, مراد بیگ, اکتورز, کنتس پابرهنه, پیرمرد, آدمیرال گلوبال
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #39
جلسه‌هایی که می‌رفتیم... (قسمت آخر- یاد باد آن روزگاران، یاد باد)

(۱۴۰۰/۹/۸ صبح ۰۱:۲۶)رابرت نوشته شده:  

در پست‌های قبل به عرض رساندم که:

در بهمن ۱۳۷۴ با امید، انگیزه و اشتیاق فراوان، مشغول تحصیل در رشته تولید (گرایش برنامه‌سازی تلویزیونی) دانشکده صدا و سیما شدم.

پس از پایان تحصیلات، با عنوان رسمی کارگردان -و البته با شغل‌های متفاوت کارگردانی، تصویربرداری، تدوین و نویسندگی- در واحدهای مختلف معاونت‌های سیاسی، استان‌ها و سیما فعالیت کردم.

به طور خلاصه طی این سال‌ها در هر سه بخش اصلی تولید، تأمین و پخش برنامه تلویزیون تجربه کسب کردم و در شوراهای مختلف عضویت داشتم.

شورای طرح و برنامه اداره کل مهندسی و مدیریت پیام مرکز بودجه

شبکه سه سیما

نمایندگی پوشاک بچه­گانه غنچه در کرج

مرکز سیمای استان­ها

پخش سیمای البرز

مرکز سیمای استان­ها

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

پخش شبکة جام جم

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

اداره کل سیمای استان­ها

پخش اخبار سیما

واحد آموزش معاونت سیما

اما به عنوان حسن ختام، امروز از جلساتی می‌گویم که شرکت در آنها بسیار مورد علاقه‌ام بود و اکنون پس از گذشت بیش از یک دهه، حسرت حضور در چنین فضایی بر دلم مانده است...

هم‌زمان با پخش آزمایشی شبکه نمایش در پاییز ۱۳۹۰، از آقایان فریدون جیرانی، جمال امید، مرحوم دکتر سید مجید حسینی‌زاد و اینجانب دعوت شد تا در جلسات تنظیم کنداکتور (چینش جدول پخش) آن شبکه شرکت کنیم. علاوه بر این جمع، آقای م قائم مقام وقت شبکه که هم‌زمان مدیر تأمین برنامه نیز بود، در جلسات حضور داشت و انصافاً به همت ایشان نتایج آن نشست‌ها روی آنتن شبکه نمایش دیده می‌شد.

علاوه بر پیشنهاد نوع پخش آثار و مخصوصاً سینمایی‌ها از منظر ژانر، فیلم‌های کلاسیک تاریخ سینما، کارگردان، بازیگر و ...،* عنوان فیلم‌ها نیز توسط این جمع پیشنهاد شده و در کنداکتور قرار می‌گرفت.

هر کدام از بزرگوارانی که نام‌شان را بردم، ویژگی‌های برجسته‌ای داشته و دارند که بهره‌گیری از محضرشان برای من، مانند ده‌ها کلاس آموزشی بود:

فریدون جیرانی با آن سابقه روزنامه‌نگاری؛ نویسندگی در زمینه‌های نقد و فیلمنامه؛ کارگردانی سینما؛ اجرای برنامه‌های سینمایی؛** احاطه به مبانی تئوریک و عملی سینما و از همه مهم‌تر آشنایی و صمیمیت با عوامل پشت و جلوی دوربین (از کارگردان و بازیگر گرفته تا فیلمبردار و تهیه‌کننده و حتی دوبلورها)

فریدون جیرانی

جمال امید به عنوان یکی از بزرگترین دائره‌المعارف نویسان تاریخ سینمای ایران؛ با پیشینه خبرنگاری تخصصی سینما و هنر؛ نویسنده فیلمنامه و سردبیر مجلات تخصصی همچون ستاره سینما و سینما

جمال امید

(این عکس حداقل ۲۵ سال قبل گرفته شده است؛ متأسفانه عکس با کیفیت جدیدتری از ایشان پیدا نکردم)

جلد اول از مجموعه ۴ جلدی "فرهنگ فیلم‌های سینمای ایران"، تألیف جمال امید

و مرحوم دکتر سید مجید حسینی‌زاد با آن دانش فراوان؛ سابقه فعالیت در تلویزیون؛ حسن سلیقه در انتخاب برنامه‌ها؛ احترام به مخاطب و مخصوصاً شوخ‌طبعی و اخلاق پسندیده (پیشتر درمورد ایشان متنی را تقدیم کرده‌ام. http://cafeclassic5.ir/thread-1150-post-...l#pid43677 )

مرحوم دکتر سید مجید حسینی‌زاد

آن جلسات به صورت خشک و رسمی برگزار نمی‌شد و این عزیزان که سابقه دیرینه دوستی و آشنایی داشتند، از هر دری با موضوع سینما و هنر سخن می‌گفتند. از خاطرات قبل از انقلاب بازیگران ایرانی و خارجی و جشنواره‌های قدیم و جدید تا مبانی نقد و فیلمنامه و بررسی سینمایی‌های کلاسیک تا فیلم‌ها و سریال‌های روز...

خلاصه در آن روزها گویی من روی ابرها راه می‌رفتم. از مهم‌ترین ویژگی‌های این جلسه که بسیار کم‌نظیر بود، وقت‌شناسی فراوان تمام اعضا بود که مثال زدنی است.

این جلسات پس از نیل به اهداف اولیه و پس از تقریبا ۱۰ نشست تمام شد و فکر می‌کنم هنوز هم بعضی اثرات آن در چینش برنامه‌های شبکه نمایش قابل رؤیت باشد.

برای فریدون جیرانی، جمال امید و م عزیز آرزوی سلامتی می‌کنم و از خداوند می‌خواهم روح مرحوم حسینی‌زاد را شاد کند.       

                                                                                                                                                                                                                                                          پایان

-------------------------------------------

* در این نشست‌ها حتی سن مخاطبان، نوع کار و تحصیلات‌شان مورد نظر قرار می‌گرفت و چینش جدول پخش بر اساس این عوامل، پیشنهاد می‌شد. 

** به عنوان نمونه، برنامه "هفت" را با حضور فریدون جیرانی و بدون حضورش در نظر بگیرید...


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۱۲/۲۲ عصر ۱۰:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مراد بیگ, آرلینگتون, اکتورز, Emiliano, کوئیک, مموله, مارک واتنی, ماهی گیر, مورفیوس, BATMAN, سروان رنو, کنتس پابرهنه, Classic, Dude, شارینگهام, rahgozar_bineshan, پیرمرد, آدمیرال گلوبال
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 26


تشکرها : 1378
( 1630 تشکر در 118 ارسال )
شماره ارسال: #40
در آینه

تابستان ۶۵ برای دومین بار در عمرم به مشهد رفتیم. اولین بار که بابا ما را به مشهد برده بود، تقریبا سه ساله بودم و چیز زیادی خاطرم نماند. اما سال ۶۵، نزدیک ده سال داشتم و حسابی خوش گذشت.

یادم هست یک دکه سبز در یکی از خیابان‌های نزدیک حرم بود که کتاب می‌فروخت. نزدیک چلوکبابی قدیمی امید سر تقاطع خسروی نو.

مثل اکثر بچه‌ها، اولین عامل خرید کتاب برایم، نقاشی‌ها و عکس‌های آن بود. چند کتاب انتخاب کردم که چشمم به تصویر پسر بچه‌ای افتاد. تصویر او روی جلد کتاب در آینه نقش بسته بود و به جلو نگاه می‌کرد. انگار غم دنیا در چشم‌هایش بود و حالت ابروهایش، استیصال او را نشان می‌داد. کتاب را ورق زدم و چون هیچ عکسی نداشت، سر جایش گذاشتم. مامان کتاب را برداشت و کمی از آن را خواند و گفت:

- به نظرم کتاب خوبیه. بخرش.

من هم به حساب حرف مامان و البته قیمت پایین آن به نسبت بقیه انتخاب‌هایم آن را برداشتم. (۲۵ ریال)

وقتی به خانه رفتیم تا مدت‌ها نگاهی به آن نینداختم تا بالاخره یک روز گرم تابستان که حسابی بیکار بودم، آن را باز کردم. با آن که نسبتاً نوآموز بوده و تازه کلاس سوم را تمام کرده بودم، ظرف چند دقیقه آن را خواندم. مسعود مفتاحی (قهرمان داستان) شباهت‌های زیادی به من داشت. مسعود مفتاحی نوجوانی بود که لکنت زبان داشت و فهمید راه روبرو شدن با مشکلاتش فرار نیست و بلکه مواجهه با مشکل است. من مثل او لکنت زبان نداشتم؛ اما خیلی زود هول می‌شدم و دست و پایم را گم می‌کردم. خیلی هم خجالتی بودم. خواندن در آینه مرحوم کیومرث پوراحمد در آن ایام، تأثیر خوبی رویم گذاشت. آن‌قدر خوب که از همان روز نخستین سال چهارم دبستان، بدون ترس و واهمه داوطلب پاسخ به سوالات معلم‌ها بودم.

در همان سال‌ها چندین فیلم داستانی کوتاه از برنامه نوجوان شبکه دو پخش شدند که همگی با همت کیومرث پوراحمد ساخته شده بودند. دو پسر نوجوان یزدی را که رنگ بر تار و پود نخ می‌زدند، خیلی دوست داشتم. تار و پود، آلبوم تمبر، یادگار دایی جواد، گاویار و ...

و گل سرسبد همه‌شان مجموعه قصه‌های مجید که حدود یک دهه بعد پخش شد.

همه این نوجوانان یک پا مسعود مفتاحی بودند و چیزی در خودشان داشتند که وادارشان می‌کرد تا آخر مبارزه کنند؛ حتی اگر نتیجه، مطلوب نظرشان نبود.

اما سفر مجید به شیراز طور دیگری بود. داستان این سفر با سایر داستان‌های پوراحمد حسابی توفیر داشت. مجید هر چه تلاش کرد، سفر مطابق میلش پیش نرفت. سفر مجید به شیراز خیلی تلخ و غمبار بود، شاید به همان غمناکی پایان راوی و کارگردان آن. کاش کیومرث پوراحمد در آخرین لحظات زندگی، مسعود مفتاحی را در آینه می‌دید و همه چیز طور دیگری رقم می‌خورد...

اما بعضی وقت‌ها تلخی داستان‌های کودکی و نوجوانی با فرجام زندگی آنها که دوست‌شان داریم عجین می‌شود و این تلخی خیلی حسرت‌آور است. خیلی...

------------------------

می‌توانید کتاب "در آینه" نوشته مرحوم کیومرث پوراحمد را از کتابخوان طاقچه (به نشانی زیر) دریافت کنید:

https://taaghche.com/book/66456


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۲/۱/۱۶ عصر ۱۱:۵۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آرلینگتون, سروان رنو, مراد بیگ, BATMAN, Emiliano, مارک واتنی, مورفیوس, شارینگهام, Classic, لوک مک گرگور, کوئیک, rahgozar_bineshan, اسلون کلورا, اکتورز, پیرمرد, Dude, آدمیرال گلوبال
ارسال پاسخ