مهمترین دیالوگ فیلم زمانی شنیده میشود که بس (سفیدپوست درستکار یا همان آدم خوبه داستان) به همراه برده ها در حال ساخت انبار یا کلبه هستند
گرمای هوا به شدت آزار دهنده است و اپس هم این را میداند بنابراین به آقای بس پیشنهاد میکند تا کمی استراحت کرده و آب بنوشد
Bass/ چیزی که باعث تعجب من شده اینه که تو نگران حال من در این گرما هستی در حالیکه وضعیت کارگرات خیلی سخته!
Edwin Epps/ اونها جزء دارایی های من هستن
Bass/ هدف از این گفتگو اینه که مشخص شه چی واقعیته و چی نه!
پس باید گفت که در برده داری نه عدالتی هست و نه رستکاری

اما سوال جالبی مطرح کردی! وقتی به این نکته برسیم که تو چه حقی در مقابل برده هات داری، چه حقی؟
Epps/ من اونهارو خریدم و بابتشون پول دادم
Bass/ البته که اینکارو کردی و قانون میگه تو حق نگه داشتن سیاه پوست رو داری ولی با عرض معذرت این دروغه
فرض کن قانون رو دستکاری کنن، آزادیت رو بگیرن و تو رو برده کنن! اینطور فرض کن
Epps/ نمیشه چنین فرضی کرد!
Bass/ قوانین عوض میشن اپس، حقایق جهان بدون تغییرن!
این یه حقیقته، حقیقت ساده اینه که چیزی که درسته و حقه برای همست
سفید و سیاه مثل هم هستن!
_________________________________________

سالمون پس از فروخته شدن به آقای فورد (ارباب خوب) در مزرعه نیشکر مشغول به کار میشود
او یک برده معمولی نیست و غیر از هنر نوازندگی ویولن، از مهندسی حمل و نقل نیز سر رشته دارد
قرار است تعدادی از کارگران از منطقه محل کار به نقطه دیگری حمل شوند
طبق روال همیشگی قرار میشود از مسیر کنار برکه عبور کنند اما سالمون پیشنهاد جالبی ارائه میکند
او عقیده دارد به جای مسیر قبلی از رودخانه و بوسیله کلک مسافت همیشگی را طی کنند تا زودتر به مقصد برسند

در نهایت با نقشه خلاقانه سالمون موافقت و ایده او عملی میشود
ارباب فورد که از این ابتکار بسیار خوشش آمده یک ویلون زیبا به سالمون هدیه میکند

برداشت من از این سکانس/ هنر و هنرمند جزئی از وجود هم و به هم وابسته اند، تا هنرمندی نباشد هنری شکوفا نخواهد شد
تا هنری (در اینجا موسیقی و آلات آن مد نظر است) هم نباشد نمیتوان شاهد هنرنمایی یه هنرمند بود
بنابراین نمیشود بین آنها فاصله ایجاد کرد، اگر هم چنین اتفاقی پیش آمد بعدها دوباره شاهد پیوند این دو خواهیم بود (یک هنرمند عاشق هنر)
مورد بعد/ یکی از قوانین برده داری این است که برده های سیاه پوست غیر از بیگاری (کار بدون مواجب) حق و حقوق دیگری ندارند
مثلا اگر برده ای از سواد نوشتن و خواندن برخوردار بود به هیچ وجه اجازه طرح آن را ندارد
شاید به این علت که در آن زمان داشتن سواد (حتی در حد خواندن و نوشتن) یک برتری محسوب میشد
به این ترتیب برده ها حق داشتن یک همچین امتیازی را نداشتند، گویا محکوم بودند تا از تمامی فضایل اخلاقی محروم باشند
خوب طبیعتا داشتن هنر هم یک امتیاز است اما تفاوت هنر این باشد که هر جا و به هر نحوی خودش را نشان میدهد
کسی هم نمیتواند منکرش شود یا ندید بگیرد، به همین علت اربابان سفید پوست قادر نبودند هنر نوازندگی سالمون رو کتمان کنند
از سکانسهای ابتدایی و پایانی فیلم

دقایق آغازین فیلم سالمون در حال کوک و تنظیم کردن ویولن است و درست در همان سکانسهای آغازین نیز گرفتار میشود

عکس این اتفاق در سکانسهای پایانی اتفاق میافتد، سالمون در حالیکه ویلون خود را در دست گرفته و ظاهرا قصد کوک کردن آن را دارد
لحظاتی بعد سیمهای ویولن را پاره کرده و به زمین میکوبد
شاید بتوان چنین برداشتی کرد/ سالمون هنر خود را عامل بدبختی و گرفتار شدنش میدانست
قبل از بردگی در ایالت و شهر خودش نوازنده ای خاص و شناخته شده ای بود به همین علت چهره ای شناخته شده ای بود
همین شهرت باعث میشود به دام دو فرد ناشناس و شیاد گرفتار و سپس به عنوان برده فروخته شود
برای همین ویلون را میشکند تا روحش را از بند شهرتی که عامل بدبختی او شد خلاص کند
جالب تر آنکه بعد از این اتفاق است که سالمون به آرزوی تقریبا محالش یعنی آزادی دست میابد
شاید این جمله برایتان آشنا باشد که شهرت درد سرساز است و انسان گمان خوشبخت تر است!
این سکانس بسیار پر معنا و قابل تامل است
در دقایق آغازین در صحنه ای که سالمون در بند است و با کشتی به آمریکای جنوبی منتقل میشود و قرار است به فروش برسد
پس پیاده شدن از کشتی در اسکله و در گوشه ای مینشیند و در همین حال به زمانی میاندیشد که به عنوان مردی آزاد صاحب همه چیز بود
در فلاش بک، سالمون به همراه همسر و فرزندانش، آزاد و خوشبخت برای خرید داخل مغازه ای میشوند که بطور اتفاقی یک سیاه پوست دیگر هم در آنجا میشود
اما او مانند سالمون مردی آزاد نیست و برده است، لحظاتی بعد اربابش از راه میرسد و صدایش میکند
سپس خطاب به فروشنده میگوید، عذرخواهی من را بابت ورود بدون اجازش پذیرا باشید
لحظه ای بعد سالمون با نگاهی غرور آمیز (نگاهی که به خود میبالد زیرا او یک سیاه پوست آزاد است) پاسخ میدهد

نیازی به اجازه خواستن نیست!
سپس ارباب یا همان مرد سفیدپوست در حالی که از فروشنده خداحافظی میکند با نگاهی تهدید آمیز
همراه با بغض و کینه که یقینا حرفهای زیادی در پس آن پنهان است از مغازه خارج میشود

حین تماشای فیلم به این فکر میکردم که شاید ماجرای اغفال سالمون و گرفتار شدنش زیر سر همین شخص باشه!
اگر هم اینطور نباشه باز هم نگاه پر معنا و کنایه آمیزیه، به قول قدیمیها که میگن کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم میرسه! (شاید به زودی خودت هم برده شدی پس انقدر خوش خیال نباش)
در هر صورت سکانس بسیار تاثیر گذاری است و مخاطب عمیقا با کاراکتر احساس همدردی میکند، شاید سالمون هیچ وقت فکرش را هم نمیکرد روزی خودش برده دیگران باشد!
مورد آخر که باز هم تاثیر گذار است
اسارت و آزادی
زمانی که هم بندی سالمون (کلمنز) توسط اربابش و با ارائه سند به او بازگردانده میشود مخاطب همزمان دو احساس کاملا متفاوت و متضاد را تجربه میکند
از بین تمام صحنه ها این یکی برای من ماندگارتر خواهد بود و سکانسی هست که خیلی بهش علاقمندم
سفید و سیاهی که به ظاهر ارباب و برده اند در حالیکه حقیقت امر چیزه دیگریست!

1/ خوشحال از اینکه یک برده سیاه پوست که قرار بود به اجبار محکوم به سرنوشتی نامعلوم باشد به آغوش زندگی بازمیگردد
2/ غمگین به اینخاطر که برده های دیگر با حسرتی وصف ناشدنی این اتفاق خوشایند را نظاره میکنند و افسوس میخورند

التماسهای سالمون به کلمنز Clemens هم بطور حتم مخاطب را بی اندازه متاثر میکند
اما درست در پایان فیلم شاهد این اتفاق غیر قابل پیش بینی برای سالمون خواهیم بود
باز همان احساس شادی توامان با غم البته بسیار عمیق تر
سالمون مثل همیشه و به اجبار به همراه برده های دیگر در زمین ارباب با مشقت کار میکند که ناگهان مردی سیاه پوش (کلانتر) صدایش میزند پلت (نام بردگی سالمون)؟ پسری که پلت صدایش میکنند کجاست؟
لحظاتی بعد و در اتفاقی غیر منتظره دوست قدیمی سالمون با حضور کلانتر سند آزادی سالمون رو برایش به ارمغان میآورند! این برای سالمون کمتر از یک معجزه نیست

لحظه وداع پتسی Patsey با سالمون که بسیار احساسی است
اما اینبار کسی که شاهد آزادی برده ای دیگر است دختر جوانیست که بارها مورد تجاوز، آزار و اذیت اربابش قرار گرفته + رفتارهای غیر انسانی و نگاههای تحقیر آمیز همسر ارباب

همه اینها دست یه دست هم میدهند تا مخاطب غم سنگینی را که در سینه دختر جوان پنهان است را به خوبی احساس کند
حین تماشای این صحنه به این فکر میکردم با رفتن سالمون قراره چی به سره پتس بیاد؟! مسلما وجود سالمون دلگرمی و دلخوشی بزرگی بود براش
سکانس پایانی
سالمون، سرانجام پس از مشقت های فراوان و تحمل 12 سال بردگی بار دیگر به آغوش همسر با وفایش بازمیگردد

_____________________________________________________
برداشت شخصی