[-]
جعبه پيام
» <شارینگهام> دوستان،از این سایت خبر داشتید؟ https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=509&pid=4532
» <جیمز باند> عملیات مرداب هم تمام شد... چه زیبا اشاره کردید...آخرین بازمانده هم رفت... یادش همیشه گرامی
» <جیمز باند> وقتی سریال 24 را بار اول میدیدم به خودم گفتم صدای او شایسته مشاور نامزد ریاست جمهوری است...
» <جیمز باند> استاد ربیعی، بی ادعا، بی حاشیه، مرد نازنین، با صدایی دوست داشتنی، کار بلد به معنای واقعی، تیپ ساز...
» <مموله> روح استاد پرویز ربیعی شاد شاهکارشون توی سریال جنگجویان کوهستان به جای کائوچیو بود البته به جز بچه های دهه شصت بنظرم پسرشجاع ،الفی ،میشا ،استرلینگ هم یتیم شدند.
» <رابرت> "پدرهای مهربانی که پیپ می‌کشیدند..." به یاد مرحوم "پرویز ربیعی" https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=56&pid=4531
» <اکتورز> بهترین جایگاەها نزد آفریدگار را برای آرامش روح استاد پرویز ربیعی آرزومندم ، خداحافظ صدای مهربان استاد ادر نجار
» <شارینگهام> در جمع دوبلوران «عملیات مرداب » استاد ربیعی ، اولین کسی بود که از دور خارج میشه و در زندگی آخرین نفر!
» <شارینگهام> سلام و هزاران تسلیت ؛ استاد پرویز ربیعی هم رفت. دیگه از جمع دوبلوران« عملیات مرداب »هیچ کس نمانده ...
» <سروان رنو> من تون صداش رو خیلی دوست داشتم ؛ سروان رنوی کلود رینز با صدای ربیعی محشر بود , یا تام هیگان پدرخوانده
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
" کافه کلاسیک " ، داستان .
نویسنده پیام
اکتورز آفلاین
مشتری همیشگی
***

ارسال ها: 376
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۴/۲۱
اعتبار: 38


تشکرها : 2335
( 3903 تشکر در 183 ارسال )
شماره ارسال: #1
" کافه کلاسیک " ، داستان .

با اجازهء مدیران و همهء کاربران عزیز .

توجه : این یک نوول است به نام " کافه کلاسیک " که مختص به همین سایت نوشته شده و براساس شناخت کم و بیش بنده از کاربران سایت شخصیت پردازی شده که در یک مهمانی در کافه ای بنام کلاسیک گرد هم می آیند و سایر ماجراهایی که اتفاق میافتد .

کلیهء رویدادها خیالی و بیشتر قالب سرگرمی دارد و امیدوارم باعث رنجش خاطر هیچ کدام از عزیزانی که در جریان داستان نام کاربریشان می آید ، نشود .

داستان در چند قسمت ارائه میشود و امیدوارم پیشنهادات شما را جهت تغییر بخشهایی از داستان که مطمئنآ بی نقص نیست در پیام خصوصی بشنوم .

( به دلیل بلند بودن داستان لازم دیدم که تاپیک مستقلی در این تالار داشته باشد نه اینکه در تاپیک دست نوشته ها یا قهوه خانه که تا حدودی هم داستان به ماجراهای آنجا ارتباط دارد قرار گیرد ، زیرا قرار نیست در بین قسمتهای آن کاربر دیگری پست ارسال کند/ باتشکر ، ارادتمند آکتورز ) 

***

" کافه کلاسیک " داستان نیمه بلند .

نوشتهء : آکتورز .

تنها یک نفردرگوشه ای خلوت ازکافه نشسته بود و سیگار میکشید.
ریک ( صاحب کافه ) بارانی وکلاهش رابه تن کرد و خواست ازکافه خارج شود ولی درحالی که در را تا نیمه باز کرده بود قبل از خارج شدن روبه متصدی بار برگشت و گفت : برای آخرین بار میگویم حواستان باشد تنها کسانی که از طرف انجمن بودند حق ورود به کافه را دارند. سپس با چشم به آن مرد اشاره کرد و آهسته گفت : ببینید اگر درخواست دیگری نداشت قبل از ورود اعضا ایشان راهم بگویید که تعطیل میکنیم .
ریک در رابست و به طرف ماشین راه افتاد .
ازظهر باران شدیدی در حال باریدن بود، راننده در ماشین را برای ریک باز کرد و بعد از سوارشدن ریک ، خودش نیز سوارشد و قبل از حرکت آینه اش را تنظیم کرد و از همان آینه به ریک نگاهی انداخت و پرسید : قربان مقصدتون کجاست؟
ریک : برو به ایستگاه قطار .
راننده : چشم قربان.
هنوز دقایقی از خروج مدیرنگذشته بود که پسر جوانی وارد کافه شد ، به طرف پیشخوان بار رفت و به آرامی با مسئول بار صحبت کرد.
جوان : سلام من امشب اینجا دعوتم ، ازطرف انجمن آمده ام . 
خانم لمپرت ( مسئول بار ) پرسید : شما دعوت نامه اتان را بهمراه دارید ؟
جوان : بله . 
دستش را به جیب کتش برد و کارت دعوتی را که مهر انجمن برروی آن نقش بسته بود درآورد و به مسئول نشان داد . 
خانم لمپرت ابتدا با تعجب و کنجکاوی جوانک را ورانداز کرد و سپس گفت : جوانتر از ‌‌‌‌آنی هستید که تصور میکردم کاپیتان ؟ 
پسرجوان خندید و این بار آهسته تر گفت : معذرت میخوام خانم ، یک آقایی اونطرف خیابون چند اسکناس به من دادند و گفتند که به " کافه کلاسیک " برو و این کارت رو نشون بده وبگو که " کاپیتان اسکای " هستم ، سپس ببین کسی از اعضای انجمن اونجا هست یا نه ؟ بعد هم گفت که وقتی از اینجا برم بیرون خودش من رو پیدا میکنه و نتیجهء رو میپرسه. الان من به ایشون چی بگم ؟
خانم لمپرت اندکی فکر کرد و سپس گفت : به ایشان بگویید دست از این محافظه کاری ها بردارد و به داخل کافه بیایند تا چشممان به جمال ایشان روشن شود، درضمن ( با خنده ) بگو که سروان رنو آنجا نیست از چه میترسد .
پسرجوان دعوتنامه را از لمپرت پس گرفت و کافه را ترک کرد.
مردجوانی که ساعتها بود در گوشه خلوتی از کافه نشسته بود واز پشت پنجره بیرون رانگاه میکرد سیگارش را که به انتها رسیده بود خاموش کرد وبه طرف پیشخوان آمد.
مرد : ببخشید خانم .
لمپرت : بله بفرمایید ، چیزی لازم داشتید؟
مرد : نه فقط خیلی اتفاقی و ناخواسته شنیدم که جناب مدیراز یک مهمانی یا همچین چیزی صحبت میکردند و الان هم این پسر جوان در مورد شخصی به نام کاپیتان حرف زدند ، آیا این مهمانی امشب در اینجاست؟
لمپرت : ظاهرآ شما گوشهای بسیارتیزی دارید ! بله امشب یک مهمانی در کافه داریم، اما نه یک مهمانی معمولی بلکه مهمانانش از قبل برایشان دعوتنامه فرستاده شده و بیشتر به یک گردهمایی شبیه است . متاسفانه نمیتونم بیشترازاین اطلاعاتی بدهم .
مرد : پس یک کار مخفیانه قراره انجام بشه .
لمپرت : منظورتان چیست ؟
مرد : یک انجمن زیرزمینی یا یک سازمان مخفی هستید ، درسته ؟
لمپرت : نه جناب ، لطفآ موضوع رو بزرگش نکنید و در مسائلی که به شما مربوط نیست دخالت نکنید .
مرد : چرا هل شدید ! نترسید بانوی گرامی ، من خودم هم دعوتنامه ای دارم .
مرد به طرف میز کنار پنجرهء انتهای سالن برگشت و از کنار بستهء سیگارش دعوتنامه اش را برداشت و به طرف لمپرت برگشت .
مرد : بفرمایید میتونید بخونید تا هویتم برایتان مشخص شود ، ببخشید " خانم لمپرت " اگه اشتباه نکرده باشم .
پاکت را به خانم لمپرت داد و منتظر ایستاد تا لمپرت نامه را در آورد و خواند ؛ سپس خانم لمپرت که از نگاهش میشد فهمید متعجب شده است این باربا خوش رویی بیشتری گفت : جناب آکتورز پس چرا زودتر خودتان را معرفی نکردید ؟ خوش آمدید لطفآ هرکجا که مایل بودید بنشینید تا سایر اعضا نیز بیایند.
بیرون از کافه باران حتی تندتر از قبل میبارید و ریک داخل ماشینش منتظر بود تا ازترافیکی که به خاطر جمع شدن آب باران و بسته شدن خیابان ایجاد شده بود کاسته شود .
ریک سیگاری از جعبهء سیگارش در آورد و برلب گذاشت اما هرچه گشت فندکش را نیافت و به یادش آمد که فندکش را روی میز دفترش جا گذاشته است ؛ زیر لب گفت : بخشکی شانس .
راننده از آینه نگاهی انداخت و پرسید : ببخشید قربان متوجه نشدم چی فرمودید ؟
ریک : با تو نبودم .
راننده : قربان ، چی میفرمایید ؟
ریک : چیزی نگفتم .
راننده : قربان ببخشید بخاطر صدای باران و این برف پاککن نشنیدم .
برف پاک کن را نگه داشت و برگشت رو به ریک و پرسید : چیزی لازم داشتید قربان ؟
ریک : فندک همرام نیست ، آتیش داری ؟
راننده : قربان دو روزه سیگار نمیکشم و فندکم رو دادم به یکی از بچه های کافه .
ریک : برو از بیرون برام کبریتی چیزی بیار .
راننده : الان قربان !؟
ریک : آره چطور مگه !؟
راننده : آخه بخاطر بارون و ترافیک میگم .
ریک سیگارش را دوباره به داخل جعبه سیگارش برگرداند و گفت : ایرادی نداره در ایستگاه وقتی الزا را دیدم اونجا با فندک ایشون روشن میکنم .
راننده برف پاک کن را روشن کرد و صدای باران و برف پاک کن و گاهی هم صدای بوق ماشینهای دیگر باعث به هم ریختن آرامش ریک شدند . ریک شیشهء ماشین را که به خاطر سیگارش پایین داده بود دوباره بست و پس ازگذشت کمتر از یک دقیقه به راننده گفت که تا ایستگاه راهی نمانده و بقیهء راه رو پیاده میرم .
ریک از ماشین پیاده شد و سر در گریبان بارانیش فروبرد و چند قدم آهسته و سپس با قدمهای سریعتر و حتی دویدن به طرف ایستگاه راه آهن میرفت.
راننده همچنان به انتظار بند آمدن ترافیک منتظر بود و سکوت فضای داخل ماشین را پرکرده بود ، راننده متوجه شد که ریک به خاطر عجله جعبهء سیگارش را نیز فراموش کرده است .
تنها صدای برف پاک کن ماشین و قطرات باران که به شیشه و سقف ماشین میخورد شنیده میشد.

 
ادامه دارد...

 


در این درگە کە گە گە کــُــە کــَــە و کــَــە کــُــە شود ناگە / ز امروزت مشو غرە کە از فردا نەای آگە
۱۳۹۳/۱۱/۶ صبح ۰۵:۱۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, هانا اشمیت, rahgozar_bineshan, بولیت, ژان والژان, BATMAN, فرانکنشتاین, برو بیکر, سروان رنو, Classic, کنتس پابرهنه, سرهنگ آلن فاکنر, فورست, Memento, دن ویتو کورلئونه, هایدی, آلبرت کمپیون, کوئیک, باربوسا
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
" کافه کلاسیک " ، داستان . - اکتورز - ۱۳۹۳/۱۱/۶ صبح ۰۵:۱۰
RE: " کافه کلاسیک " ، داستان . - اکتورز - ۱۳۹۳/۱۱/۷, صبح ۰۲:۲۴
RE: " کافه کلاسیک " ، داستان . - اکتورز - ۱۳۹۳/۱۱/۹, صبح ۰۳:۳۱
RE: " کافه کلاسیک " ، داستان . - اکتورز - ۱۳۹۳/۱۱/۱۳, صبح ۰۵:۱۳
RE: " کافه کلاسیک " ، داستان . - اکتورز - ۱۴۰۲/۱۰/۲۳, عصر ۰۸:۳۳