[-]
جعبه پيام
» <ترنچ موزر> دونالد ساترلند ، از بازماندگان سینما کلاسیک درگذشت
» <لوک مک گرگور> پت و مت یا جن و جودی؟! https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...9#pid45599
» <شارینگهام> پست بسیار زیبا و سینمایی ورزش 3 در وصف برد پرگل آلمان https://www.varzesh3.com/news/2048718
» <سروان رنو> آقای اسمیت به واشنگتن می رود ! ... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...5#pid45595
» <رابرت> "ناصر"های گوینده-دوبلور در "خاطرات سودا زده من" https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...2#pid45592
» <شارینگهام> تقدیم به کنتس عزیز: «نومید مشو ،امید می‌دار ای دل* در غیب عجایب است بسیار، ای دل»
» <کنتس پابرهنه> جناب شارینگهام عزیز مرسی برای این کشفیات... پس من از حالا به خودم وعده ی پنجمین ستاره رو دادم.
» <سروان رنو> بحث تاریخی درباره مهاجران و تیم ملی فوتبال آلمان و فرانسه ... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...8#pid45568
» <شارینگهام> سلام و درود ، خوش آمدید
» <master of puppet> سلام به تمامی کاربران کافه کلاسیک
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 7 رای - 4.29 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
برنامه های دهه 70
نویسنده پیام
رزا آفلاین
پیشکسوت
*

ارسال ها: 227
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۵/۲۹
اعتبار: 52


تشکرها : 5834
( 3533 تشکر در 141 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: برنامه های دهه 70

وقتی با دوستان در مورد خاطرات تصویری دهه 70 صحبت میکنیم همیشه ذهنمون درگیر مجموعه داستانیه که فکر میکنم هرکدوم از ما قسمتی از اون رو به خاطر داریم . . .  البته بعدا فهمیدم این برنامه در غالب فیلم نبوده بلکه داستانکهای کوچک 25 الی 30 دقیقه ای بوده که گاهی صدا و سیما سه تا سه تا بصورت فیلم 90 دقیقه ای، عصر جمعه نمایش داده بوده. مجموعه ماجراهای غیر منتظره یا داستانهای غیرمنتظره. گرچه خیلی از نویسندگان از عنصر چرخش موضوع در آخر داستان و پایان غیرمنتظره زیاد استفاده میکنند ولی این داستانکها برتری خاصی بر سایر رقبای خود داشتند. عرض 25- 30 دقیقه معرفی شخصیتها در طول داستان پیش میرفت و در آخر نمایش نکته ابهامی برات وجود نداشت مگه لذتی که از گول خوردنت برده بودی چون هیچوقت نمیتونستی آخر داستان رو حدس بزنی و همیشه پایان داستان چیزی نبود که تصورشو میکردی و این زیبائی این اثر بود. بعدها موضوعات این داستانها و غافلگیریهاش دستمایه خیلی از سریالها و فیلمهای جذاب حال حاضر شده است. از دوستان و همراهان و اساتید عزیز خواهشمندم هر خاطره تصویری از این مجموعه دارند بیان کنند. چون حافظه معیوب من فقط در همین حد یاری رسونده.

رفیق دزد و شریک قافله یا The Flypaper :

سیلویا دختریه که با مادربزرگش زندگی میکنه، همیشه تو خودشه، خبرهایی از یک قاتل زنجیره ای دختران مدرسه ای در تلویزیون و رادیوی محلی به مردم داده میشه. سیلویا فکر میکنه تحت تعقیبه و بالاخره مردی که بنظر میرسه همون قاتله، سیلویا رو در اتوبوس گیر میاره. زنی به کمک سیلویا میاد و اعتماد اونو به خودش جلب میکنه و قاتل رو از سیلویا دور میکنه. سیلویا و زن به کاروان زن میرن تا به پلیس زنگ بزنن و مشخصات قاتل رو بدن. چایی دم میکنن حتی سیلویا بیسکویتها رو تو ظرف میچینه و ... قاتل وارد کاروان میشه و درها رو قفل میکنند و سیلویا تازه میفهمه وارد چه تله ای شده. سیلویا در تمام مدت داشته در کاروان قاتلش براش چایی و بیسکویت آماده میکرده!

عاقبت هوش زیاد و توجه کم یا Memory Man :

مشتری تازه ای پیش مردی که دارای قدرت خلاقه ذهنیست و قدرت هیپنوتیزم افراد رو داره مراجعه میکنه. این مرد یادش رفته که گنجینه ای رو قبلا کجا قایم کرده و از استاد هیپنوتیزم میخواد که بهش کمک کنه تا محل پولها رو پیدا کنه. استاد هیپنوتیزم هم که وسوسه شده و در عین حال به هویت مشتریش که دزده پی برده تصمیم میگیره خودشو به مکان پولها برسونه ولی ....هیپنوتیزمش ناقص بوده، دزده به استاد هیپنوتیزم نگفته بود که به همراه پولها بمبی هم موجوده. بمب در دست استاد هیپنوتیزم منفجر میشه!

 استحاله زنبوری یا Royal jelly: (بنظر میرسید این قسمت یکی از خسته کننده ترین و در عین حال قابل پیش بینی ترین قسمتها باشه. علتش اینه که یا من نسخه دوبله اشو خوب متوجه نشدم یا اینکه در دوبله اش به یه سری از مسائل بی توجهی شده و زیبائی اثر از بین رفته)

http://en.wikipedia.org/wiki/Royal_jelly

مردی (با بازی تیموتی وست) بنام آلبرت تیلور به همراه همسرش (میبل) و نوزاد تازه به دنیا آمده شون در مزرعه ای که پر از کندوی عسله زندگی میکنن. از اولین سکانس با گریه نوزاد و بیقراری میبل میفهمیم مشکلی وجود داره، در حالی که آلبرت به راحتی کندوها رو بدون لباس مخصوص و نقاب و دستکش وارسی میکنه و با آرامش کامل با زنبورهاش صحبت میکنه. حتی برنامه ای از زندگی آلبرت ساخته شده و بیصبرانه منتظره تا این برنامه رو از تلویزیون تماشا کنه. میبل شاکیه که نوزاد خیلی گریه میکنه و اصلا شیر نمیخوره و مرتب در حال کاهش وزنه. . . در برنامه تلویزیونی هم کمی با شخصیت مرد داستان، آلبرت آشنا میشیم و اینکه از 12 سالگی به پرورش زنبورها پرداخته و با زنبورها دوسته و احتیاجی به استفاده از لباس مخصوص برای باز کردن کندوها نداره. در مورد ژله سلطنتی هم صحبت میکنن. گریه نوزاد دیگه اجازه تماشای برنامه رو به آلبر نمیده. آلبر بچه رو از همسرش میگیره و بهش قول میده آرومش کنه. میبل استراحت میکنه و وقتی بیدار میشه میبینه از گریه نوزاد خبری نیست. آلبرت بهش اطمینان میده همه چی درست شده. بچه به راحتی شیر میخوره و بنظر میرسه کم کم تعادل داره به این خانواده برمیگرده. اما...

میبل متوجه میشه افزایش وزن نوزاد کمی غیرعادیه. دستاش و پاهاش لاغرن ولی شکمش ورم کرده. زیبائی آخرین سکانس داستان مدیون بازی عالی تیموتی وسته که متاسفانه در نسخه فارسیش این مورد از قلم افتاده. وقتی میبل بازم شروع به اعتراض میکنه که چرا نوزادمون اینطوری شده؟ آیا چیزی به شیرش اضافه کردی؟ آلبرت شروع میکنه به ویز و ویز (وز وز) کردن. ویز و ویز میکنه و توضیح میده که در هر وعده به شیر نوزادشون، ژله سلطنتی اضافه میکرده و مدتهاست به کمک زنبورها مقدار زیادی ژله سلطنتی ذخیره کرده و اینو بدون توجه به اثرات جانبی داخل غذای نوزادشون ریخته.  حتی اعتراف میکنه که خودش هم مرتب از این ژله میخوره!!!(ژله سلطنتی رو در ساعت دیواری مخفی کرده و همیشه به بهانه کوک کردن ساعت کمی از ژله رو برداشته و داخل شیشه شیر نوزاد میریزه!) آخرین جملاتش در حالی که ویز ویز میکنه به همسرش اینه: پتو رو بنداز رو ملکه مون. تو که دوست نداری ملکه مون سرما بخوره! و چشمان نوزاد مثل زنبور ملکه برق میزنن!

از مکافات عمل غافل نشو یا Skeleton in the Cupboard : زوجی زندگی آرامی در شهری زیبا دارند. مرد با دختری آشنا میشه که مدعیه به دنبال شخصی میگرده. کم کم که باهم صحبت میکنن مرد حدس میزنه که دختر بدنبال همین مرد بوده. این مرد بار گناهی رو سالها به دوش میکشیده. تصادفی داشته که منجر به مرگ مصدوم شده ولی از محل حادثه فرار کرده و بنظرش میرسه که این دختر در پی قاتله. مرد که موقعیت خودشو در خطر میبینه نقشه قتل حساب شده ای رو میکشه و دختر رو میکشه.

یه روز صبح که داشت با وجدانی آرام! صبحانه میخورد و روزنامه میخوند، زنش نامه ای دریافت میکنه از دخترش. قبلا به همسرش نگفته بوده که ازدواج کرده و دختری از زندگی قبلیش داشته. سر میز صبحانه، زن اعتراف میکنه و عکس دخترش رو به همسرش نشون میده... دختر همون مقتوله.  مرد در واقع دختر خودشو نادانسته به قتل رسونده و باید تا آخر عمر بار گناه دو قتل (بخاطر هیچ) رو بر دوش بکشه!

 

 به مادر خودتون اعتماد کنین یا Clerical Error : داستان در مورد پیرمرد ثروتمندیه که فوت کرده. (عکس پیرمرد در حالی که لبخندی بر لب داره بر دیوار اتاق اصلی خونه آویزانه). پل استندینگ ( با بازی هیو فریزر) برای مراسم تدفین پدرش اومده و ظاهرا سالهاست از پدرش بیخبر بوده که پیامی رو دریافت میکنه از یه موسسه که کتابهای کمیاب برای مشتریاش فراهم میکنه. (موسسه برادران کری). پل به این موسسه مراجعه میکنه. موسسه ای که دیواراش قفسه هایی پر از کتابه. دو برادر به پل میگن که پدرت کتابی با ارزش به ما سفارش داده و کتاب رو به پل نشون میدن. کتاب پر از عکسهای مستهجنه. پل اصلا نمیتونه قبول کنه که پدرش همچین کاری کرده اونم قبل مرگ. در اصل حفظ آبروی متوفی به هر قیمتی از واجب ترین کارهاست. برادران کری شروع به اخاذی میکنن و به پل میگن که میخوان کتاب رو به مادرشون هم نشون بدن. کم کم متوجه میشیم که کار برادران کری اخاذیه و این موسسه کاملا دروغیه. کارشون اینه که از طریق صفحه ترحیم روزنامه ها متوفاها رو شناسائی کرده و با خانواده اش تماس میگیرن و میگن که کتابی توسط متوفی سفارش داده شده بوده و .....از این طریق پول هنگفتی به جیب میزنن. پل بهشون میگه که مادرم حالش خوب نیست. بعدا بهتون جواب میدم.

بعد مدتی پل به برادران کری زنگ میزنه که روز جمعه سیزدهم به خانه پدریم بیاین چون مادرم در فلان وقت روز خونه نیست و براحتی میتونیم معامله رو انجام بدیم. دو برادر که یکیشون به نحسی سیزده معتقده به راه می افتن. بخاطر خرابی ماشین چند بار از ادامه راه پشیمون میشن ولی بالاخره با تاخیر زیاد به خانه پل میرسن. پل اونجاست و پولها رو نشون برادران میده. برادران شروع به شمردن پوندها میکنن که میبینن پل اسلحه ای به سمت آنها نشانه رفته. مادر پل هم به پل ملحق میشه. برادران کری میگن باید به پلیس زنگ بزنیم. پل و مادرش هم موافقن. مادر پل به اونها میگه متوفی نمیتونسته این کتاب رو سفارش بده چون در سالهای آخر عمرش کور بوده!!! و عکس پیرمرد همچنان لبخند به لب به تماشاچی نگاه میکنه!

دست بالای دست بسیار است یا A picture of a place : پیرزنی تنها در خانه ای پر از عتیقه در دهکده ای آرام زندگی میکنه. وسایل این خانه مورد طمع کارچاق کن های زیادیه که با فریب پیرزن اجناس و تابلوهای خانه رو به قیمت غیرواقعی میخرن و پیش خودشون فکر میکنن که بهترین معامله عمرشونو انجام داده اند. غافل از اینکه این پیرزن خود کپی کار آثار بزرگ هنریه و در اتاق زیرشیروانی خونه اش از تابلوهای بزرگ هنری کپی ای تهیه کرده و آنها رو بر دیوار خانه اش آویزان میکنه!

آخرین شعبده یا  Stranger in town: غریبه ای عجیب و غریب وارد شهر کوچکی میشه. اون شعبده بازه و لباسهای مضحکی پوشیده و کارش جلب توجهه. از هر آستینش جادوئی در میاره. کم کم همه مردم شهر عاشقش میشن. اسمش آقای کلمبوسه. آقای کلمبوس هر روز در شهر میچرخه و برنامه اجرا میکنه و خنده بر چهره مردم میاره. وقتی در شهر قدم میزنه همه بهش دست تکون میدن و بچه ها خیلی دوسش دارن. همیشه عده ای  از بچه ها پشت سرش حرکت میکنن و باهاش به نقاط مختلف شهر سرک میکشن و تفریح میکنن و از کلکهایی که میزنه و از شعبده هاش متعجب میشن و خوشن. گرچه میگن تنها کسانی که میتونن بفهمن راز شعبده بازها چیه بچه ها هستند چون به دقت هرچه تمامتر کارهاشونو دنبال میکنن و مثل آدم بزرگا غرق دنیای دروغین نیستند. صحنه ای که شعبده باز ادای نواختن فلوت با چترش رو درمیاره و بچه ها هم پشت سرش حرکت میکنن آدمو یاد قصه The Pied Piper of Hamelin میندازه.

http://en.wikipedia.org/wiki/Pied_Piper_of_Hamelin

ولی اصل ماجرا این نیست.  کلمبوس دیوونه 10 روز در شهر میمونه و برای همه مردم شهر انسانی شناخته شده میشه اما روز دهم به دفتر مردی به اسم لتام میاد. منشی دیرش شده و کلمبوس با همان رفتار عجیب و جلب توجه های مخصوص به خودش منشی رو به خونه میفرسته. وارد دفتر لتام میشه و بازم شروع میکنه به شعبده بازی و بازی کردن با لتام. تا اینکه دستهای لتام رو دستبند میزنه. هویتشو براش فاش میکنه و میگه که من کسیم که بخاطر جنایت تو 15 سال به زندان رفتم. تمام لباسها و کلاه مسخره اش تبدیل به لوازم دیگه ای میشه. کفشهای پاشنه بلندشو که درمیاره دیگه همون کلمبوس نیست. چترش هم به نیزه ای تبدیل میشه که لتام رو باهاش میکشه در حالی که براش توضیح میده هیچوقت کسی نخواهد فهمید که قاتل کی بوده. شاید بگن قاتل کلمبوس بوده ولی کلمبوسی دیگه وجود نداره. خیلی راحت از اتاق لتام خارج میشه. براحتی در شهر قدم میزنه بدون اینکه کوچکترین جلب توجهی بکنه. به همان ایستگاه قطاری میره که اولین بار از همون جا به شهر قدم گذاشته بود. فقط برای یه بچه اثری بجا میذاره ولی هیچ کس نمیفهمه کلمبوس برای همیشه ناپدید شده و آخرین شعبده اش از بهترین شعبده هاش بوده. اینکه آیا شعبده کلمبوس، بوجود آوردن کلمبوس بود یا ناپدید کردن اون زیاد مهم نیست مهم لبخند رضایت شعبده باز در پایان کاره که نشون میده کارش بی نقص و موفق بوده. اما کارش قتلی حساب شده بوده با برنامه ریزی دقیق بدون برجا گذاشتن اثر جرمی. همه دیدند که کلمبوس وارد دفتر لتام شد ولی .... بازی درک جاکوبی فوق العاده بود و استفاده از اشیائی مثل چتر و کیف و کفش و بارانی و کلاه بخوبی در پیشبرد اهداف فیلم کارساز بود.

زدی ضربتی، ضربتی نوش کن یا Nothin short of highway robbery : زن و مردی سوار بر ماشین خارج شهر در حال رانندگی هستند که ماشینشون خراب میشه و خودشونو به اولین پمپ بنزین میرسونن و از کارگر – مسئول -  رئیس اونجا خواهش میکنن که کمکشون کنه و ماشینشونو تعمیر کنه. این کارگر که طعمه خوبی پیدا کرده با وقت کشی و عدم تعمیر درست سعی میکنه از این تازه واردها سو استفاده کنه و پول خوبی به جیب بزنه. اینقدر وقت تلف میکنه و وسایل ماشین رو عوض میکنه که حوصله زن و مرد سر میره... در حقیقت زن و مرد میخواستند به اولین شهر رفته و اونجا به دزدی مسلحانه دست بزنن چه موقعیتی بهتر از این. نقشه دزدی مسلحانه رو در همین پمپ بنزین پیاده میکنن!

کف رفتن بی.ام.و  یا Hitch-hiker : (این قسمت باعث و بانی خرابی ویدئوی خونمون شد و مجبور شدیم دستگاه تازه ای بخریم ولی بازم همین قسمت، قاتل دستگاه تازه بود. فکر میکنم این قسمت رو 56 بار دیده ام و هنوزم دیدنش برام خالی از لطف نیست. با دیدن چندین باره این اثر میشه به هنر و آفریننده اش آفرین گفت. حتی اگه پایان داستان رو هم بدونی، گفتگوی بین شخصیتها اونقدر جذاب و دیدنیه که نمیتونی ثانیه ای از تماشاشون غافل بشی.) واقعا کار مترجم و مدیر دوبلاژ این اثر فوق العاده بود. میشه گفت تمام دیالوگهای این اثر ماندنی و فراموش نشدنیه. بجای فیش، آقای پزشکیان و بجای پل دووین ، آقای بهرام زند و بجای پلیس، آقای شهروز ملک آرائی صحبت میکردند. بازم همه هنرها دست به دست هم داده اند تا یکی از بهترین خاطره ها برامون رقم زده بشه. تعدادی از دیالوگها رو تقدیم علاقمندان میکنم.

پل دووین امریکائی، 15 ساله که در انگلیس زندگی میکنه و نویسنده موفقیه. از رانندگی با اتومیبلهای شیک لذت میبره. نقطه ضعفش سرعته! همیشه با حداکثر سرعت مجاز رانندگی میکنه. روزی که در حال لذت بردن از سواری با بی ام و تازه اشه پیرمرد مضحکی (مایکل فیش) رو کنار جاده میبینه و تصمیم میگیره سوارش کنه.

فیش :ماشین تر و تمیزی دارین. مدل جدیده؟

دووین: بله. مشخصه! این تو که هستم احساس بچه ای رو دارم که با اسباب بازی جدیدشه. میفهمی؟

فیش: بوی اسبهای نژاد اصیل لندنی رو میده!

دووین: شرط بندی رو اسبها رو دوست دارم!

فیش : ولی من هیچوقت روی اسبها شرط نمیبندم. حتی دوست ندارم دویدن اونها رو تماشا کنم!

دووین: پس چرا میخوای بری داربی؟

فیش : برای کار!

از این به بعد طرح معما و حدس و خطا شروع میشه. پیرمرد نمیخواد بگه چیکاره است و دووین کنجکاو بشدت دوست داره بدونه فیش مشغول چه کاریه؟ هر لحظه معما سخت تر و سخت تر میشه و هردو از این همراهی لذت میبرن!

فیش : هر سوالی دوست داشتین میتونین بپرسین. اینجا صاحب اختیار شمائین!

بدین ترتیب بحث و جدل ادامه پیدا میکنه و حتی کار به جائی میرسه که پیرمرد قهر میکنه و از دووین میخواد که پیاده اش کنه که البته با عذرخواهی دووین دعوا فیصله پیدا میکنه.

تا اینکه...

فیش : پس شما کتاب مینویسین؟ میدونی! این کار مهارت زیادی میخواد. راز زندگی اینه که آدم کار خیلی مشکلی رو قبول کنه و سعی کنه از عهده اش بربیاد.

دووین : بعله و شما در این مورد موفق بودین؟

فیش : بله درسته همینطوره. مثل خود شما! باید براتون خیلی آب خورده باشه. ماشینو میگما!

دووین : نه ارزون نبود. رانندگی با ماشین خوب تنها تفریح منه.

فیش : قدرتش چقدره؟ یعنی موتورش چقدر دور در دقیقه میچرخه اگه تخت گاز برین؟

دووین : این؟ سازنده اش میگه 129 مایل در ساعت!

فیش : حتی یه دوک نخ ریسی هم اینقدر تند نمیره! 129 مایل در ساعت؟ نه! این یه لحظه هم به این سرعت نمیرسه. سر هرچیزی که فکر میکنی شرط میبندم.

دووینمن میگم میتونه.

فیش : نه تو خیال میکنی جانم! تولیدکنندگان ماشین همه شون دروغگوئن. برام عجیبه که آدم باهوشی مثل شما چطور این مزخرفات رو قبول میکنه؟ اگه میتونی ثابت کن!

و فیش باهوش که معتقده از شرط بندی و قماربازی متنفره، دووین عاشق سرعت رو تحریک میکنه که در بزرگراهی با حداکثر سرعت ماشین بی ام و رانندگی کنه.

فیش : آره. این یه شاهکاره آقا. این یه جته! 110! 115! گاز بده! عقربه چسبید به اون ته. برو جانم. برو..حالا حالاها جا داره. برو!130! حق با توئه! گفتم که کار تو درسته. واقعا کیف کردم.

و پلیس موتورسواری رو میبینن که بهشون اخطار میده و از کنارشون رد میشه و بهشون دستور توقف میده.

فیش : دیگه فایده نداره. رسید!

دووین :  اصلا چرا من به حرف تو گوش دادم؟

فیش : چرا؟ چون تو یه قمارباز خوبی! یه قمارباز خوب. میبینی ماشین تو و موتور اون ساخت یه کارخونه ان.

پلیس بدقلقه ولی در اولین برخورد سعی میکنه دووین رو به حقوق خودش آشنا کنه تا اگه دفاع و بهانه ای داره رو کنه ولی دووین دفاعی نداره. بالاخره پلیس سختگیر تمام مشخصات دووین رو یادداشت میکنه و جریمه سنگینی رو براش تعیین میکنه. حتی به فیش هم گیر میده. ازش میخواد پیاده بشه و تمام مشخصاتشو بگه.

فیش : من از دست تو شکایت میکنم!

پلیس :  نه منم که از دست تو شکایت میکنم!

فیش : جدا؟ ولی این آقا (اشاره به دووین) خودش شاهد منه!

پلیس : نه خیر! تو شاهد منی! هر دوتاتونو تو دادگاه میبینم!

فیش و دووین تصمیم میگیرن از بزرگران خارج بشن و نفسی تازه کنن ولی همچنان حالشون گرفته است. دووین هنوزم نفهمیده فیش چه کاره است؟

فیش : میدونی! من یه ذره دروغ گفتم به اون یارو پلیسه. چون من بیکار نیستم. راستش حسابی سرم شلوغه مخصوصا از امروز صبح و ظهر! بنظرم شما نویسنده ها همتون انسانهای فضول و مزاحمی هستین. درسته؟

و ...... بالاخره دووین متوجه هنرمندی انگشتان فیش میشه. سیگار رو به تندی هرچه تمامتر میپیچه.

فیش : تا حالا یه همچین چیزی دیدی؟ (فیش یه کمربند به دووین نشون میده)

دووین : مال منه؟ از کمر شلوارم باز کردی وقتی که رانندگی میکردم؟ تو سگک رو باز کردی، اونو از تمام پلهای شلوار عبور دادی اونم موقع رانندگی؟

فیش : خودت که داری میبینی. پس اینو چی میگی؟

و فیش یکی یکی دزدیهاشو رو میکنه. بند کفش. ساعت مچی. کیف پول. کراوات. مدارک ماشین!

فیش : من فقط خواستم سوالتونو جواب بدم. شما پرسیدین من خرجمو چطور درمیارم منم دارم نشونتون میدم. منم تو حرفه خودم مقرراتی دارم مثلا چیزائی که بدردم نمیخوره پس میدم به صاحبشون. شما آدم خشکی هستین حتی از اون پلیسه هم بدترین.

دووین : از ماشین من پیاده شو. الان اون پلیسه داره دنبالت میگرده!

فیش: نه اصلا اون نمیتونه دنبال من باشه آقا.

دووین : آره!!! اون اسم و آدرستو نوشت. همه چیز رو تو اون کتابچه سیاه کوچولوش نوشت!

فیش : حالا میخوام بدونم نظرت در این مورد چیه؟ (کتابچه پلیس دست فیشه) مایکل اوبراین فیش! بیکاره! این مشخصات من بود. حالا اینم مشخصات شما!

دووین : تو اونو از پلیس دزدیدی؟؟؟

فیش : آره! عین آب خوردن بود. اون یادش نمیمونه. برای این نوشته بود تا یادش بمونه چون فکر نمیکرد گمش کنه. من قبلا بارها جریمه شدم و هر دفعه دفترچه رو کف رفتم. بعدشم هیچ خبری نشده!

دووین دیگه هیچی نمیتونه بگه. هم مبهوت و متعجبه هم از فیش خوشش اومده. فیش بهش پیشنهاد میده که بهتره با هم سفر کنن و دووین متحیر قبول میکنه! فیش پیشنهاد میکنه همینجا آتشی روشن کنن و مدارک پلیس رو بسوزونن. فیش به دووین میگه که بره هیزم بیاره. دووین میره هیزم بیاره و وقتی برمیگرده میبینه بی ام و تازه اش ناپدید شده. چیزی برای گفتن نداره و بدون کت و بند کفش و کراوات و کمربند و مدارک در کنار جاده هیزم به دست به خودش میگه: اون میخواست به مقصد برسه!

 داستانهای پخش شده اثر رولد دال، نویسنده مشهوره که خودش بعنوان راوی پیش از پخش داستان حاضر شده و نکاتی رو ضمیمه هر نمایش مینمود.  (با صدای آقای رسولزاده ) با توجه به دنیای رولد دال و فضای خلق شده در داستانهاش، باید زرنگ باشی نه بیش از حد، نه کمتر از حد معمول که در غیر اینصورت قربانی ماجرا خواهی بود. رولد دال روال داستان رو طوری خلق میکنه که همه چیز خوب بنظر میاد حتی از نظر قاتلی که برای قتلی برنامه ریزی میکنه ولی آخر ماجرا هیچوقت دست برنامه ریز روایت نیست. اینجاست که نویسنده با قدرت خود وارد ماجرا میشه و با چرخش مناسب و غیرمنتظره تمام تصورات بیننده و قهرمانان داستان رو به چالش میکشونه. کارگردانان این مجموعه ها، کارگردانان سریال ارتش سری هم بودند. متن عالی، تعامل عالی بین نویسنده اثر و کادر حرفه ای به ایجاد اثری قابل توجه منجر شده که همچون سریال ارتش سری بعد گذشت سالیان سال، غبار کهنگی بر روش ننشسته و همچنان قابل تماشا و لذت و سرگرمی و یادگیریه. تعدادی از این داستانها رو در دهه 70 به تماشا نشسته ایم و سه تا رو در دهه 60، که با اجازه دوستان، هر کدوم از داستانها رو در قسمت مربوطه مینویسم.

این مجموعه به زبان اصلی در ی.و.ت.ی.و.ب هست، امیدوارم از تماشای دوباره شون لذت ببرید. این مجموعه در 9 سری بین سالهای 1979-1988  ساخته شده که هر سری شامل چندین داستان بوده. عنوانبندی این مجموعه و تیتراژ و موسیقی متنش با حال و هوای داستانها همخوانی مناسبی داشت.

http://uk.imdb.com/title/tt0075592/?ref_=fn_al_tt_1

لیست تمام داستانهای این مجموعه:  http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_Tal...d_episodes

همه چیز در مورد رولد دال 

از روزنامه ي جام جم - نسل 3

http://www.roalddahlfans.com/index.php

http://www.oxforddnb.com/view/article/39827

حتي اگر هيچيک از آثار رولد دال را هم نخوانده باشيد ، فيلم  چارلی و کارخانه شکلات سازی که همين يکي دو سال پيش در جهان اکران شد و از تلويزيون ما نيز پخش شد، به حد کافی برای همه آشناست . اين فيلم با وجود کارگردانی قوی تيم برتون از چنان پشتوانه محکم داستانی برخوردار بود که نام رولد دال را يک بار ديگر و اين بار 15 سال پس از مرگش در جهان مطرح کرد. رولد دال که در ايالت ولز انگليس به دنيا آمد ، زاده پدر و مادری نروژی است ، آن هم در خانواده ای شلوغ و پرجمعيت که در برگيرنده هفت بچه بود. پدر او وقتي رولد 3 سال داشت از دنيا رفت و مادر جوانش زندگی بچه ها را به خوبی اداره کرد. پسرک علاقه چندانی به مدرسه نداشت و با پانسيون های شبانه روزی انگليس که کنترل سخت کاتوليکی بر آن حاکم بود کنار نمی آمد. از همين جا همان نبرد خير و شر در وجود او رخنه کرد. بچه ها مجبور بودند به عنوان نوکر در خدمت سال بالايی ها باشند، اما می توانستند دق دلی شان را سر کلاس درس خالی کنند. همه خاطرات پر از شيطنت در داستان های متعددی که او برای بچه ها نوشته است، به نوعی حضور يافته اند؛ از لذت خوردن شکلات که سالی يکبار در مدرسه شبانه روزی به عنوان هديه دريافت می کردند تا توسری هايی که روزگاری نصيبش شده بود. شايد همين خاطرات رولد دال ماجراجو را از ادامه تحصيل بازداشته و در جستجوی يافتن دنياهای جديد به آفريقا و سرزمين های دور دست کشانده باشد. او وارد شرکت نفت شد و در جريان ماموريت های آن به آفريقا رفت . مواجه شدن با يک مار بزرگ و شيری که در يکی از داستان هايش آمده است نيز برگرفته از تجربيات واقعی خود اوست. بعد هم جنگ جهانی دوم و حضور او به عنوان خلبان در اسکادران هوايی ديگر اوج ماجرا بود. ماجرايی که خلبان جوان را سرانجام وادار کرد تا در پی يک حمله ي هوايی از دست هواپيماهاي دشمن فرار کند و در صحراهای آفريقا فرودی اجباری داشته باشد، استخوان جمجمه اش شکست و تا مدت ها بينايی خود را از دست داد و بينی آسيب ديده اش را هميشه با خود داشت تا يادآور روحيه ماجراجويی اش باشد.

داستان های رولد دال درباره جنگ و رسته هوايی و موجودات خيالی بدجنسی که در کار پرواز اختلال ايجاد مي کردند، اولين داستانی است که او اقدام به انتشار آن کرد و افسر مافوق او آنقدر آن را پسنديد که داستان را به والت ديسنی داد و انيميشن ساز بزرگ نيز درصدد برآمد تا بر مبنای آن کارتونی بسازد. پايان يافتن جنگ آن ها را از صرافت اين کار انداخت و سرانجام اولين اثر رولد دال به صورت کتابی مصور در آمريکا منتشر شد. آثار بعدی او که در برگيرنده تعداد زيادی از داستان های کودکانه است پس از آن پشت سر هم در آمريکا و انگليس چاپ شد و تصوير سازان مشهوری برای آن ها تصوير سازی کردند. توقف بر فراز ليبی ، کاتينا ، فقط همين ، شمشير ، مواظب سگ باش ، جادوگران ، ماتيلدا ، تنها رفتن و انگشت جاديی بخشی از اين آثار هستند.  با اينکه کتاب های بسياری براي بچه ها نوشت، اما فقط نويسنده کتاب کودک و نوجوان نيست، بلکه داستان های کوتاه او در نوع خود بي نظير و شگفت انگيز هستند. او برای نوشتن اين داستان ها که بيش از 60 عنوان را دربرمي گيرند ، سه بار جايزه ي ادبي آلن پو را از آن خود کرد و داستان او توسط يان فلمينگ براي نوشتن داستان های جيمزباند مورد استفاده قرار گرفت. آلفرد هيچکاک نيز تعدادی از داستان های او را برای ساخت فيلم برگزيد. بررسی ويژگي های ناشناخته انسان ها، عکس العمل های سخت رذيلانه و غيرمنتظره و آدم هايی که در ظاهر بسيار معمولی هستند اما در عمل کاملا با آنچه در بدو امر درباره آن ها مي انديشيديم متفاوتند ، دستمايه اصلي داستان های رولد دال را تشکيل مي دهند. او آدم ها را با دقيق ترين صفت ها موشکافی می کند و به اين ترتيب روحيات درونی آن ها را باز می نمايد. کلک های فرومايه ای که آدم ها برای موفقيت به يکديگر مي زنند و چهره بسيار موجهی که در ظاهر از خود بروز مي دهند، چنان متضاد است و او چنان استادانه از تضاد اين دو پاياني شگفت انگيز و غير منتظره را رقم می زند که از همين رو استاد پايان های غير منتظره لقب گرفته است. علاوه بر همه اين ها عنصر وحشت که با اين داستان ها در هم تنيده شده ، چنان تأثيرگذار است که موجب جلب کارگردان بزرگ ژانر وحشت يعني آلفرد هيچکاک به سوی آن ها شده است. مردی که پوست ديگران را می کند ، زن پيری که سرانجام در انتهاي عمر از شوهر  خبيثش انتقام می گيرد و برای اين کار غير منتظره ترين لحظه ها و روش را برمي گزيند يا گربه ای که روح مردی بزرگ و چهره ای تاريخي در وجودش حلول کرده ، بخشی از تخيلات به شدت باورپذير اين نويسنده متفاوت است. حمله اسرائيلی ها به کشور لبنان در سال 1982 موجب شد تا اين نويسنده نامدار بارها اعلام کند که ضد اسرائيل است و تا آخر عمر با سياست های غيرانسانی مخالفت کرد. داستان های دال منبع خوبی برای تقويت حس تخيل و نگاه متفاوت به جهان پيرامون محسوب می شود.

 او افزون بر داستان، ۳ مجموعه شعر به نام های شعرهای دل به همزن، حیوانات پلید و شعرهای دست اول نیز برای کودکان سروده است. فیلم ها و انیمیشن های ساخته شده از داستان‌های او با استقبال کودکان در سراسر دنیا روبه رو شده است.  شخصیت‌های کودک داستان‌های رولد دال با شرارت‌های آدم بزرگ‌هایی که از کودکان نفرت دارند و با آن‌ها بدرفتاری می‌کنند، در کشمکش‌اند و دست کم یک آدم بزرگ خوب با آدم بد داستان مبارزه می‌کند.  داستان‌های او بیشتر دارای طنزسیاه (طنزتلخ) و ماجراهای ترسناک و خشونتی آزار دهنده‌اند. بیشتر آثار رولد دال را کوئنتین بلیک تصویرگری کرده است.

دال همچنین چهار زندگی‌نامه خود نوشت دارد: پسر قصه های دوران کودکی، پرواز، سفر تک نفره و سال من.

رولد دال که به عنوان یکی از نویسندگان پرفروش دنیا به حساب می‌آید، نوامبر سال ۱۹۹۰ در سن 74 سالگی درگذشت.

به افتخار وی گالری کودکان رولد دال در موزه اشرافی باکینگ شایر نزدیک ایلسبری افتتاح شده است. همچنین در سال ۲۰۰۲، یکی از میدان‌ها کاردیف به نام او نامگذاری شد و فراخوانی برای ساخت مجسمه‌اش برای نصب در شهر داده شد. در سال ۲۰۰۸ نیز، خیریه بوک تراست به کمک مایکل روزن جایزه سالیانه رولد دال را برای نویسندگان داستان‌های خنده‌دار کودکان برگزار کرد. ۱۳ سپتامبر، روز تولد رول دال به نام او نام‌گذاری شده و هر سال به پاس خدماتش در زمینه ادبیات کودکان در این روز جشن گرفته می‌شود.

برخی از آثار رولد دال در زمینه داستان برای کودکان:

گرملین‌ها-  ۱۹۴۳، جیمز و هلوی غول پیکر -۱۹۶۱، چارلی و کارخانه شکلات سازی -۱۹۶۴، انگشت جادویی -۱۹۶۶، آقای فاکس شگفت‌انگیز -۱۹۷۰، چارلی و آسانسور شیشه‌ای بزرگ -۱۹۷۳، دنی، قهرمان جهان -۱۹۷۵، داستان شگفت انگیز هنری شوگر و شش داستان دیگر -۱۹۷۷، کروکودیل عظیم -۱۹۷۸،سرزنش‌ها -۱۹۸۰، داروی معجزه گر -۱۹۸۱، جادوگران -۱۹۸۳، من و زرافه و پلی -۱۹۸۵، ماتیلدا -۱۹۸۸، اسیو تروت-  ۱۹۸۹، مینپین‌ها -۱۹۹۱، کشیش نیبلزویک-  ۱۹۹۱

  شعر کودکان :

ترانه‌های آشوبگر -۱۹۸۲، حیوانات کثیف -۱۹۸۳، شوربای ترانه‌ها -۱۹۸۹

داستان‌های بزرگسالان و رمان‌ها:

گاهی هرگز: قصه‌ای برای سوپرمن -۱۹۴۸، عمو اسوالد من -۱۹۷۹

مجموعه داستان‌های کوتاه:

ده داستان آگهی‌ها و پرواز -۱۹۴۹، کسی مثل تو -۱۹۵۳، ببوس ببوس -۱۹۶۰، بیست و نه بوسه از طرف رولد دال -۱۹۶۹، داستان‌های چشم‌نداشتنی -۱۹۷۹، داستان‌های چشم‌نداشتنی دیگر -۱۹۸۰، بهترین داستان‌های رولد دال -۱۹۷۸، داستان‌های ارواح -۱۹۸۳، مینی بوس رولد دال -۱۹۸۶،آه، راز شیرین زندگی ام -۱۹۸۹، مجموعه داستان‌های کوتاه رولد دال -۱۹۹۱

غیرداستانی :

گنج میلدنهال، پسر، داستان‌هایی از کودکی، تنها رفتن، سرخک، بیماری خطرناک، خاطرات در جیپسی هاوس، راهنمای ایمنی راه آهن، سال من

نمایشنامه‌ها :

عسل‌ها -۱۹۵۵، ویلی وانکا -۲۰۰۷

فیلمنامه‌ها :

۳۶ ساعت -۱۹۶۵، فقط دو بار زندگی می‌کنی -۱۹۶۷، چیتی چیتی بنگ بنگ -۱۹۶۸، شبکاو -۱۹۷۱


گاهی ارزش واقعی یک لحظه را، تا زمانی که به یک خـاطره تبدیل شود، نمی‌فهمیم . .
۱۳۹۱/۱۱/۱۳ صبح ۱۱:۰۸
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جو گیلیس, BATMAN, سی.سی. باکستر, راتسو ریــزو, بانو, اسکورپان شیردل, حمید هامون, کسلر, منصور, Kassandra, سم اسپید, پرشیا, مگی گربه, ژان والژان, دزیره, Classic, پایک بیشاپ, الیور, دلشدگان, سروان رنو, اکتورز, لمون, هایدی, Hari, زینال بندری, پیرمرد, واتسون, Memento, آرلینگتون, کاپیتان باگواش
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
برنامه های دهه 70 - رزا - ۱۳۹۱/۸/۱۳, صبح ۱۱:۱۷
RE: برنامه های دهه 70 - زبل خان - ۱۳۹۱/۸/۱۳, عصر ۰۳:۰۶
RE: برنامه های دهه 70 - Schindler - ۱۳۹۲/۴/۱۱, صبح ۰۷:۰۶
RE: برنامه های دهه 70 - منصور - ۱۳۹۲/۵/۱۲, صبح ۰۷:۴۸
RE: برنامه های دهه 70 - حمید هامون - ۱۳۹۱/۸/۱۹, عصر ۱۰:۵۴
RE: برنامه های دهه 70 - رزا - ۱۳۹۱/۸/۲۸, عصر ۰۷:۰۳
RE: برنامه های دهه 70 - واترلو - ۱۳۹۲/۲/۱, عصر ۰۸:۳۹
RE: برنامه های دهه 70 - واترلو - ۱۳۹۲/۲/۱, عصر ۱۱:۰۶
RE: برنامه های دهه 70 - زاپاتا - ۱۳۹۱/۹/۱۰, عصر ۰۷:۵۶
RE: برنامه های دهه 70 - Sonny Corleone - ۱۳۹۵/۳/۱۰, عصر ۱۲:۵۳
RE: برنامه های دهه 70 - Sonny Corleone - ۱۳۹۵/۳/۱۲, صبح ۰۱:۵۲
RE: برنامه های دهه 70 - رزا - ۱۳۹۱/۹/۱۱, عصر ۰۷:۳۲
RE: برنامه های دهه 70 - رزا - ۱۳۹۱/۹/۱۵, عصر ۰۹:۳۵
RE: برنامه های دهه 70 - واترلو - ۱۳۹۲/۱۱/۲۷, عصر ۱۰:۰۳
RE: برنامه های دهه 70 - اکتورز - ۱۳۹۱/۹/۱۶, صبح ۰۴:۳۹
RE: برنامه های دهه 70 - رزا - ۱۳۹۱/۱۱/۱۳ صبح ۱۱:۰۸
RE: برنامه های دهه 70 - رزا - ۱۳۹۱/۱۱/۱۸, عصر ۱۲:۱۵
RE: برنامه های دهه 70 - واترلو - ۱۳۹۲/۲/۱, عصر ۱۰:۲۷
RE: برنامه های دهه 70 - اکتورز - ۱۳۹۱/۱۱/۲۹, صبح ۰۶:۴۰
RE: برنامه های دهه 70 - رزا - ۱۳۹۱/۱۱/۲۹, صبح ۰۹:۳۹
RE: برنامه های دهه 70 - اکتورز - ۱۳۹۱/۱۱/۲۹, عصر ۰۹:۴۱
RE: برنامه های دهه 70 - BATMAN - ۱۳۹۱/۱۲/۶, صبح ۱۲:۲۷
RE: برنامه های دهه 70 - اکتورز - ۱۳۹۱/۱۲/۱۶, صبح ۰۷:۳۱
RE: برنامه های دهه 70 - اکتورز - ۱۳۹۲/۱/۱, عصر ۰۷:۵۴
RE: برنامه های دهه 70 - واترلو - ۱۳۹۲/۲/۱, عصر ۱۱:۲۶
RE: برنامه های دهه 70 - BATMAN - ۱۳۹۲/۲/۷, صبح ۰۱:۵۸
RE: برنامه های دهه 70 - اکتورز - ۱۳۹۲/۲/۲۷, صبح ۰۱:۱۵
RE: برنامه های دهه 70 - BATMAN - ۱۳۹۲/۳/۲۹, صبح ۰۴:۱۷
RE: برنامه های دهه 70 - اکتورز - ۱۳۹۲/۵/۱۱, صبح ۰۶:۵۶
RE: برنامه های دهه 70 - سرگرد راینهارت - ۱۳۹۲/۷/۲۶, عصر ۱۱:۳۴
RE: برنامه های دهه 70 - سروان رنو - ۱۳۹۲/۱۱/۲۷, عصر ۱۰:۴۵
شینگن - مموله - ۱۳۹۵/۱۰/۸, عصر ۱۰:۴۳
RE: شینگن - سروان رنو - ۱۳۹۵/۱۰/۱۳, عصر ۰۶:۴۲
RE: شینگن - مموله - ۱۳۹۵/۱۰/۱۳, عصر ۰۷:۳۸
RE: برنامه های دهه 70 - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۲/۱۰/۶, عصر ۱۲:۵۷
RE: برنامه های دهه 70 - پینک فلوید - ۱۳۹۲/۱۰/۷, صبح ۰۲:۳۱
RE: برنامه های دهه 70 - مکس دی وینتر - ۱۳۹۲/۱۰/۱۲, صبح ۰۲:۵۲
RE: برنامه های دهه 70 - اکتورز - ۱۳۹۳/۲/۵, صبح ۰۴:۰۸
RE: برنامه های دهه 70 - اسپونز - ۱۳۹۳/۲/۵, صبح ۰۹:۱۷
RE: برنامه های دهه 70 - BATMAN - ۱۳۹۳/۲/۲۰, عصر ۱۰:۲۵
RE: برنامه های دهه 70 - BATMAN - ۱۳۹۳/۴/۲۳, صبح ۰۵:۰۵
RE: برنامه های دهه 70 - feranchesco - ۱۳۹۳/۴/۲۳, عصر ۰۵:۰۲
RE: برنامه های دهه 70 - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۳/۴/۲۴, صبح ۱۲:۴۵
RE: برنامه های دهه 70 - سناتور - ۱۳۹۳/۷/۱۴, عصر ۰۹:۱۲
RE: از برنامه های دهه 60 و 70 - BATMAN - ۱۳۹۳/۱۰/۸, عصر ۰۷:۲۰
RE: برنامه های دهه 70 - Memento - ۱۳۹۴/۵/۱۳, عصر ۰۸:۳۱
RE: برنامه های دهه 70 - زبل خان - ۱۳۹۴/۸/۱, صبح ۱۱:۰۷
RE: برنامه های دهه 70 - Memento - ۱۳۹۴/۵/۲۰, عصر ۰۲:۲۰
RE: برنامه های دهه 70 - واتسون - ۱۳۹۴/۶/۱۵, صبح ۰۸:۳۳
RE: برنامه های دهه 70 - پیرمرد - ۱۳۹۴/۷/۱۲, عصر ۰۷:۴۱
RE: برنامه های دهه 70 - مراد بیگ - ۱۳۹۵/۱/۲۸, صبح ۰۳:۵۱
سریال مدیرکل - سروان رنو - ۱۳۹۵/۹/۱۶, صبح ۱۲:۴۶
RE: سریال مدیرکل - دیوید نودلز - ۱۳۹۵/۹/۱۸, صبح ۰۷:۰۰
بانوی خوش حافظه - مموله - ۱۳۹۵/۱۰/۸, عصر ۱۰:۱۴
RE: برنامه های دهه 70 - لوک مک گرگور - ۱۳۹۶/۱۰/۲۹, صبح ۱۰:۰۸
RE: برنامه های دهه 70 - زرد ابری - ۱۳۹۷/۱۰/۲۱, عصر ۰۶:۴۴
همه چیز در پایان است - مراد بیگ - ۱۳۹۶/۱۲/۲۹, صبح ۱۲:۵۳
RE: همه چیز در پایان است - سناتور - ۱۳۹۷/۱۰/۲۱, عصر ۱۰:۱۴
RE: برنامه های دهه 70 - لوک مک گرگور - ۱۳۹۷/۱/۱۵, صبح ۰۱:۴۵
RE: برنامه های دهه 70 - ماهی گیر - ۱۳۹۹/۱۱/۱۰, صبح ۱۱:۵۳
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۰/۵/۱, عصر ۰۳:۰۰
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۰/۷/۱, عصر ۰۱:۰۱
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۰/۷/۳۰, عصر ۰۱:۳۸
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۰/۱۱/۱۹, عصر ۰۷:۵۴
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۰/۱۲/۱۹, عصر ۰۹:۲۲
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۰/۱۲/۲۵, عصر ۰۶:۳۰
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۱/۱/۱۰, عصر ۱۱:۰۰
RE: برنامه های دهه 70 - مموله - ۱۴۰۱/۱/۱۰, عصر ۱۱:۲۶
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۱/۱/۱۱, صبح ۱۲:۱۳
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۱/۱/۱۹, عصر ۰۶:۳۶
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۱/۴/۱۱, عصر ۰۷:۴۰
RE: برنامه های دهه 70 - آرلینگتون - ۱۴۰۱/۱۱/۲۵, عصر ۰۵:۵۵
سریال آوای بی صدا - پهلوان جواد - ۱۴۰۲/۹/۲۳, عصر ۰۸:۰۵
RE: برنامه های دهه 70 - پهلوان جواد - ۱۴۰۳/۱/۳۱, صبح ۱۲:۱۸
RE: برنامه های دهه 70 - Emiliano - ۱۴۰۳/۱/۳۱, عصر ۰۲:۰۵
[split] سینمای جنگ - Kurt Steiner - ۱۳۹۴/۶/۳۱, عصر ۱۰:۲۳