[-]
جعبه پيام
» <سرگرد راینهارت> فیلم غازهای وحشی رو همه دیدیم اما من نمیدونستم که نسخه دو هم داره که البته جز اسم هیچ شباهتی به هم ندارن
» <سرگرد راینهارت> درود دوستان ارجمند
» <گربه چکمه پوش> فروزان https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4730
» <BATMAN> بهترین عناوین به نظرم اینها بودن که البته بیشترش تو کنسولهای سگا و سوپرنینتندو هم قابل اجرا بودن اما گرافیک آرکید به مراتب بالاتر بود https://cdn.imgurl.ir/uploads/d2125_Arcade.jpg
» <BATMAN> اواخر دهه 80 تا اواسط دهه 90 زیاد بازیهای آرکید رو (با مبدل تو ویندوز) پلی میدادم ، این عنوان رو هنوزم یه وقتا بازیش میکنم https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=277&pid=2122
» <سروان رنو> یادی از دستگاه های بازی آرکید .... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=1212&pid=4730
» <آلبرت کمپیون> جداً مطالبی که می نویسی گیرا و سرگرم کننده هست
» <گربه چکمه پوش> خواهش میکنم،خوشحال میشوم شما عزیزان هم فعالیت داشته باشید در به اشتراک گذاری مطالب
» <آلبرت کمپیون> گربه جان این مطلبت هم (درباره آوا گاردنر) عالی بود دمت گرم
» <اکتورز> این ارسال بلاخرە کم و بیش ویرایش شد https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4726
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 19 رای - 4.37 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کـارتون های ماندگار و خاطره انگیز کودکی
نویسنده پیام
دیوید لارابی آفلاین
کافه نشین
*

ارسال ها: 7
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۵/۳/۳
اعتبار: 8


تشکرها : 15
( 92 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #1297
RE: کـارتون های ماندگار و خاطره انگیز کودکی

ماشین‌ها 1

اولین باری که ماشین ها را دیدم، هشت ساله بودم. آن موقع فقط رنگ قرمز مک کویین را به خاطر می سپردم و خنده های ماتر را. فیلم برایم یک مسابقه طولانی بود که زیادی حرف می زد و کم مسابقه می داد. حالا در اواخر بیست و چهار سالگی برگشته ام به سراغش، درست در آستانه چیزی که اطرافیانم مسیر موفقیت می نامند، و نمی دانم چرا این بار انیمیشنی درباره ماشین های سخنگو، چیزی شبیه به یک اعتراف از آب درآمده.

پیکسار همیشه بلد بوده مفاهیم بزرگ را در پوسته های کوچک بپیچد، اما در ماشین ها کاری کرده که شاید عمدی نبوده باشد: فیلمی ساخته درباره بحرانی که نسل امروزه در سکوت تجربه می کند. نسلی که به ما گفته اند سریع باش، اول باش، بدرخش، اما هیچ کس نگفته که اگر در این مسابقه بی پایان به خط پایان هم برسی و دور و برت را نگاه کنی، ممکن است کسی آنجا نباشد

اگر دقت کنید، لایتینگ در ابتدای فیلم تنهاست. این تنهایی از جنس تنهایی قهرمانان تراژیک نیست؛ از آن تنهایی های معمولی و پیش پا افتاده ای است که در خوابگاه های دانشجویی، پشت میزهای کنکور، و میان جمع دوستانی که فقط کانکشن محسوب می شوند، به وفور یافت می شود. او بلد نیست رابطه بسازد. تیم خدماتی اش را سه بار از دست داده. شعار زندگی اش این است:من یک برنده ام، و برنده ها تنها می مانند و من نمی دانم باید بخندم به این جمله یا وحشت کنم، چون هر بار که کسی در فامیل از موفقیت و آینده درخشان حرف می زند، چیزی شبیه همین شعار را از لای کلماتش بیرون می کشم.

نکته تلخ ماجرا اینجاست: لایتینگ حتی نمی داند که تنهاست. او آن قدر در مسیر سریع حرکت می کند که وقت نکرده در آینه نگاه کند و غیاب آدم ها را ببیند. شاید بزرگ ترین تراژدی فیلم، تصادف لایتینگ در بزرگراه نباشد؛ بزرگ ترین تراژدی این است که او قبل از گم شدن در رادیاتور اسپرینگز، از قبل گم شده بود، فقط خودش خبر نداشت

و بعد فیلم ما را می برد به شهری که روی هیچ نقشه ای نیست. جایی که زمان، نه با ساعت، که با بالا آمدن خورشید از پشت کوه های صخره ای سنجیده می شود. رادیاتور اسپرینگز فقط یک لوکیشن نیست؛ یک فلسفه است. فلسفه ای که می گوید:جهان می تواند بدون تو هم بچرخد، پس کمی آهسته برو

برای کسی که مدام از آینده می پرسد، از رقابت، از رزومه، از مسیر شغلی، تماشای لایتینگ که مجبور می شود یک جاده خاکی را آسفالت کند، عجیب آرامش بخش است. آن صحنه که او برای اولین بار درست و حسابی به غروب خیره می شود، و سالی به او می گوید قبلا هیچ وقت بهش نگاه نکرده بودم ،انگار یکی دارد با خود من حرف می زند. راستش را بخواهید، آدم هایی که می شناسم و خود من هم  اصلا به غروب نگاه نمی کنیم. ما همیشه به ساعت نگاه می کنیم، به ددلاین، به مقصد بعدی. شاید حق با فیلم باشد: یک جای کار می لنگد.

هادسن هورنت، آن ماشین آبی ترش‌رو که زیر کاپوتش یک قهرمان فراموش شده پنهان شده، از نظر من مهم ترین شخصیت فیلم است. در شهر او را دکتر صدا می زنند، لقبی که هم به طبیب بودنش اشاره دارد و هم به جایگاهش چون قاضی رادیاتور اسپرینگز. اما این لقب محترمانه، مثل یک نقاب، گذشته ای را پنهان می کند که خیلی ها حتی نمی دانند وجود داشته. او تنها کسی است که طعم شهرت را چشیده، به قله رسیده، و بعد، وقتی زمین خورده، جهان او را مثل یک قطعه یدکی تاریخ مصرف گذشته دور انداخته. جامعه مسابقه ای که روزگاری او را روی دوش می چرخاند، ناگهان نگاهش را از او دزدید.

این چیزی است که در کتاب های موفقیت نمی نویسند: اینکه جهان فقط قهرمان های نو را می خواهد، و وقتی از دور خارج شدی، حتی اسمت را هم به سختی به خاطر می آورند. هادسن هورنت این حقیقت تلخ را می داند، و شاید به همین دلیل است که به لایتینگ درس رانندگی روی پیست خاکی می دهد. پیچیدن روی شن و گرد و خاک نیاز به تعادل دارد، به فروتنی، به این که بفهمی زمین چقدر سفت است وقتی با صورت روی آن فرود می آیی. این درس را در اتوبان های صاف و بی دردسر نمی شود یاد گرفت.

ماتر را هم نمی شود نادیده گرفت. اغلب منتقدان از او به عنوان شخصیت کمیک صرف یاد می کنند، یک یدک کش زنگ زده که فقط هست تا بچه ها را بخنداند. اما من فکر می کنم ماتر باهوش ترین شخصیت قصه است. او تنها کسی است که اصلا در مسابقه شرکت نکرده و بنابراین هرگز بازنده هم نبوده. او از لایتینگ هیچ نمی خواهد  نه امضا، نه عکس، نه شهرت. فقط می خواهد دوست باشد. و در جهانی که دوستی تبدیل به نتورکینگ شده، این خلوص بی چشم داشت تقریبا یک بیانیه انقلابی است.

شبی که ماتر و لایتینگ در مزرعه، تراکتورها را رم می دهند و می خندند، شاید احمقانه ترین صحنه فیلم به نظر برسد. اما همان جاست که لایتینگ برای اولین بار بی دلیل می خندد. نه برای برد، نه برای جام، نه برای تایید دیگران. فقط می خندد. و این، اگر اشتباه نکنم، همان لحظه ای است که لایتینگ مک کویین شروع می کند به انسان تر شدن.

و بعد می رسیم به آن صحنه. صحنه ای که بعد بیست سال هنوز می تواند آدم را میخ کوب کند. لایتینگ در آستانه خط پایان است. جام در دسترس. اما سلطان، پیرمرد محترم پیست، گوشه زمین افتاده و دود از موتورش بلند می شود. و لایتینگ ترمز می کند. ترمز می کند!

من بارها از خودم پرسیده ام که اگر جای او بودم، چه می کردم. صادقانه بگویم، هنوز جوابی ندارم. در حال حاضر آن قدر فشار موفق شدن روی آدم هست که ترمز کردن در آستانه خط پایان، چیزی شبیه دیوانگی به نظر می رسد. اما لایتینگ ترمز می کند و برمی گردد. او سلطان را به سمت خط پایان هل می دهد، در حالی که جمعیت ابتدا در سکوت فرو رفته و بعد، آرام آرام، بلند می شوند و دست می زنند.

در آن لحظه، لایتینگ اول نشد. او از قهرمانی پیستون کاپ بازماند. اما قهرمان شد، به معنایی که در هیچ جدول رده بندی نمی گنجد. و این شاید رادیکال ترین پیامی باشد که یک انیمیشن آمریکایی جرات کرده منتقل کند: اینکه بردن، لزوما پیروزی نیست. و گاهی باختن از سر شرافت، بزرگ ترین برد زندگی است

راستش را بخواهید، هنوز مطمئن نیستم که ماشین ها یک شاهکار سینمایی باشد. شوخی هایش گاهی زیادی بچه گانه، و شخصیت هایی مثل سالی می توانستند عمیق تر از اینها باشند. اما چیزی در این فیلم هست که از تحلیل فراتر می رود. چیزی که ربط دارد به آن لحظاتی که آدم می ایستد و فکر می کند: نکند دارم زیادی سریع می روم؟ نکند از کنار زندگی واقعی دارم رد می شوم بی آنکه ببینمش؟

در جهانی که مدام می گوید گاز بده، (ماشین ها)جرات می کند بگوید ترمز کن . و برای منی که پشت چراغ قرمز زندگی ایستاده ام و منتظر سبز شدن هستم، این پیام نه فقط یک توصیه اخلاقی، که یک راهنمای بقا در اتوبان بی رحمانه بزرگ شدن است.

شاید روزی برسد که من هم یک رادیاتور اسپرینگز پیدا کنم. یک جایی که زمان در آن از حرکت بایستد و کسی از من بپرسد: تو کی هستی، وقتی قرار نیست اول باشی؟ آن روز، اگر جوابی برای این سوال داشته باشم، مدیون یک ماشین قرمز رنگ انیمیشنی خواهم بود که یادم داد توقف، گاهی شجاعانه ترین شکل حرکت است


میرسد اینجا بهاری تازه با احوال نو
۱۴۰۵/۳/۱۱ عصر ۰۲:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, ممل آمریکایی, مارک واتنی, ترنچ موزر, سروان رنو, BATMAN, مراد بیگ, mr.anderson, آلبرت کمپیون, Savezva, رابرت, مموله
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
برنامه بچه های دیروز - هری لایم - ۱۳۹۰/۴/۱۷, عصر ۰۶:۴۶
داگ فادر - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۹/۷/۲, صبح ۰۱:۰۴
شجاع وشیرین - مموله - ۱۳۹۹/۱/۲۱, عصر ۰۹:۱۸
RE:پرسی پارکبان - مموله - ۱۳۹۹/۱/۲۳, عصر ۰۸:۰۸
کارتون قدیمی میکروبی - مموله - ۱۳۹۹/۱/۲۴, عصر ۰۸:۱۲
RE:مسافرکوچولو - مموله - ۱۳۹۹/۵/۲۱, عصر ۰۲:۴۰
RE: موش کوهستان - مموله - ۱۳۹۹/۹/۲۵, عصر ۰۹:۱۶
ای کی یو - مموله - ۱۴۰۰/۳/۱۱, عصر ۱۱:۱۲
سه بچه خرس عروسکی - رابرت - ۱۴۰۰/۶/۲۲, عصر ۰۹:۱۵
RE: کـارتون های ماندگار و خاطره انگیز کودکی - دیوید لارابی - ۱۴۰۵/۳/۱۱ عصر ۰۲:۱۹
RE: [split] اینترنت گردی ... - بهزاد ستوده - ۱۳۹۰/۳/۲۷, عصر ۰۶:۱۷
RE: [split] اینترنت گردی ... - سناتور - ۱۳۹۰/۳/۲۷, عصر ۰۹:۵۹