[-]
جعبه پيام
» <سرگرد راینهارت> فیلم غازهای وحشی رو همه دیدیم اما من نمیدونستم که نسخه دو هم داره که البته جز اسم هیچ شباهتی به هم ندارن
» <سرگرد راینهارت> درود دوستان ارجمند
» <گربه چکمه پوش> فروزان https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4730
» <BATMAN> بهترین عناوین به نظرم اینها بودن که البته بیشترش تو کنسولهای سگا و سوپرنینتندو هم قابل اجرا بودن اما گرافیک آرکید به مراتب بالاتر بود https://cdn.imgurl.ir/uploads/d2125_Arcade.jpg
» <BATMAN> اواخر دهه 80 تا اواسط دهه 90 زیاد بازیهای آرکید رو (با مبدل تو ویندوز) پلی میدادم ، این عنوان رو هنوزم یه وقتا بازیش میکنم https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=277&pid=2122
» <سروان رنو> یادی از دستگاه های بازی آرکید .... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=1212&pid=4730
» <آلبرت کمپیون> جداً مطالبی که می نویسی گیرا و سرگرم کننده هست
» <گربه چکمه پوش> خواهش میکنم،خوشحال میشوم شما عزیزان هم فعالیت داشته باشید در به اشتراک گذاری مطالب
» <آلبرت کمپیون> گربه جان این مطلبت هم (درباره آوا گاردنر) عالی بود دمت گرم
» <اکتورز> این ارسال بلاخرە کم و بیش ویرایش شد https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4726
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یادش به خیر...
نویسنده پیام
آرلینگتون آفلاین
در به در کافه
*

ارسال ها: 95
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۱/۳/۲۳
اعتبار: 22


تشکرها : 758
( 722 تشکر در 93 ارسال )
شماره ارسال: #141
RE: یادش به خیر... چاقاله تلخ

سلامتی و شادی همراهتان دوستان مهربانم . دوروز پیش با دیدن فروش چاقاله های نوبرانه ی بهاری با قیمت های نجومی ، برآن شدم تا گذری بر سالهای کودکی بزنم . بی تردید دوستان ، خوب به خاطر دارند . در زمان کودکیه ما ، شرایط و محیط زندگی اکثر ما ، با امروز تفاوت داشت . هنوز باغ و باغات و مزارع و رود ها از بین نرفته بود و جای خود را به شهر و شهرک و ساختمان و آپارتمان نداده بود . خانه ها اکثرا حیاط و پرچین داشتند و در هرکدام حداقل چند درخت میوه از انواع مختلف وجود داشت . مایحتاج میوه ی خانواده ها غالبا در فصول گرم سال از همان حیاط و در مقیاس بزرگتر از باغات همان دور و اطراف تامین میشد و مانند امروز خبری از خرید آن چنانی میوه جات از مغازه ها و فروشگاه ها وجود نداشت . منطقه ی زندگی ما نیز از چنین امری مستثنی نبود .به نعمت عبور رود کرج و سیراب کردن باغ و باغات و مزارع پایین دست ، بهشتی پدیدار گشته بود .محیطی سرسبز و خرم با درختانی تنومند و کهنسال که ماوای پرندگان با آن نوای دلنشین در شب های پرستاره زیر نور ماه .پرندگانی خوش اواز و رنگارنگ از انواع و اقسام ، که هنوز نوای زیباشان در گوشم هست . حتی طوطی و یک نوع پرنده به نام سبزه قبای هندی ، به چشم میخورد . امروز به هرکسی میگویم که زمانی اینجا طوطی داشتیم و شاهد پروازشان بر فراز درختان بسیار بلند و تنومند تبریزی و راش بودیم ، با طعنه و تمسخر میگوید مگر اینجا آفریقاست؟ ای کاش به مانند امروز ، دوربین و موبایل در دسترس ما نیز بود تا سندی بر گفته های خود داشتیم . در هرحال ، باغات منطقه ی زندگی ما ، به داشتن میوه های متنوع و اعلا مشهور بود و بعدها به این نکته پی بردم که تقریبا هشتاد درصد از محصولاتش در همان اواخر دهه ی شصت و اوایل هفتاد ، جزئ کالاهای صادراتی بوده است . کودکی ما نیز به خوبی در میان این محیط زیبا و سرسبز میگذشت . به یاد دارم که در فصل توت چینی ، تا چشم کار میکرد پارچه های بزرگ سفید زیر درختان پهن میشد و باد ، خود ، کار چیدن میوه را انجام میداد و شب هنگام ، برای جمع کردن پارچه ها، به خاطر وفور میوه های توت و سنگینی پارچه ، هرخانواده نیاز به یاری دیگران داشت . به یاد دارم که خانواده ها در کمال خوشی و ذوق و شادی در درست کردن لواشک های رنگ و وارنگ و ترش و ملس ، در حیاط خانه ها ، دور هم جمع میشدند . عذاب وجدانی نیز در من هست ، زیرا به همراه دوستم بارها ، دور از چشم مادر و خانواده ، گاهی اوقات میرفتیم و روی لواشک هایی که روی سینی های بسیار بزرگ در سرتاسر حیاط و جلوی آفتاب گذاشته شده بود ، سرسره بازی میکردیم . فراوانی الو الوچه به حدی بود که مقدار بسیار زیادشان ، به خودی خود بر روی خاک میریخت و از بین میرفت ، چرا که برای چیدنشان ، نه زمان کافی وجود داشت و نه نیروی کافی . میوه های دیگر هم از این امر مستثنی نبود و مثلا با وجود چیدن فصل و درست کردن مرباهای رنگ و وارنگ ، گلابی و سیب و هلو ، باز مقدار زیادیشان بر روی خاک میریخت و خوراک جانوران میشد یا تبدیل به خاک . خرمالوی های پاییزه بر بالای درختان پاییزی ، اخرین از میوه های باقی مانده بود که رنگ سرخش ، چشم را نوازش میداد . یاد دارم مش قنبر خدا بیامرز ، از اواخر بهار ، از همسایه ها و اهالی خواهش میکرد که از الان ، برای کمک به چیدن آلبالو و گیلاس های باغ بزرگش ، برنامه ریزی کنند و نوبتی خاص در نظر بگیرند ، چرا که گاوهای شیری ، هنگام عبور از وسط باغ ، بادیدن رنگ سرخ میوه ها ، دچار ناراحتی و استرس میشوند و شیرشان کم میشود . مش قنبر خدابیامرز تمام میوه ها را به رایگان در اختیار اهالی میگذاشت و از آن ها برای کمک به چیدن میوه ها قول میگرفت . گاوداری بزرگی در انتهای باغ بسیار بزرگ خود داشت . روحش شاد . تنها فردی بود که در منطقه ، موتور برق داشت و به محض رفتن برق در شبها ، که در آن زمان بسیار معمول بود ، تمام اهالی میدانستند که تا چند ثانیه ی دیگر ، صدای مهیب روشن شدن موتور برق به از کیلومتر ها دورتر به گوش خواهد رسید . به یاد دارم که در پایین دست ، طغیان رود ، موجب وحشت اهالی و باغداران و مزرعه داران شد و من که کودکی کم سن و سال بودم از دیدن کوبیده شدن تنه های بسیار بزرگ درخت به دیوارهای خانه ها و باغات  ، که آب با خود حمل میکرد  ، وحشت کرده و گریه میکردم . این ها را گفتم تا تفاوت محیط زندگی ما و کودکان امروزی ، تا حدودی تداعی شود . کودکان امروز محیطی بسته دارند و از ان باغات و مزارع فراخ و دردسترس بودن رایگان انواع میوه های فصل ، خبری نیست. نسل من زیاد به خاطر نداریم که در کودکی ، برای خریدن هلو و زردالو و سیب و گلابی و گیلاس و .... ، به مغازه و فروشگاه رفته باشیم . ای وای از گلابی هایی که از فرط رسیده و آبدار بودن و شیرینی ، چاک خورده و پاره شده بود و زنبورها  شهد آن را نوش جان کرده و لذت میبردند و یک گاز از آن گلابی های بسیار بزرگ ، که دیگر نسلش منقرض شده ، کافی بود که دور لب هایمان از شیرینی زیاد ، تاول بزند . من که به یاد ندارم در کودکی ، چاقاله فروش در منطقه ی ما وجود داشته باشد . آن هم با این قیمت های میلیونی که بادیدن آن ، چند روز پیش ، مانند گوزن شاخ درآوردم و چقدر دلم به حال کودمان امروزی سوخت که با حسرت به ان نگاه میکنند ، در حالی که خانواده ها توان خرید آن را ندارند . مگر میشود که چاقاله کیلویی شش میلیون تومان ؟ خانه ی پدری ما طبق اسناد ومدارک ، به قیمت یک و صد و بیست هزار تومان خریداری شده است . حالا چاقاله کیلویی شش میلیون ؟ عجبا . در هرحال به یاد دوران کودکی خود افتادم که کمبودی از لحاظ لااقل میوه هایی از قبیل چاقاله بادام نداشتیم . بگذریم . فصول سرد سال با فکر و امید امدن بهار و تابستان و میوه دزدی از باغات و باغ و هیجان گریز و فرار و تعقیب صاحب باغ ، گذشت . شب هنگام حدود بیست نفر از یاران و دوستان جمع شدیم تا برای عملیات شبیخون به باغ مرحوم آقای دانشمندی ، طرح و نقشه بریزیم . جالب این بود که فرزند خود آقای دانشمندی هم در جلسه حظور داشت . طرح عملیات ، به قدری دقیق و نکته سنجی صورت میگرفت که دست کمی از طراحیه عملیات بارباروسا ی جنگ دوم جهانی نداشت . محمود ، پسری قد بلند و تیزبین با پاهای دراز ، به دیده بانی و نگهبانی گماشته شد تا هنگام آمدن صاحب باغ ، فورا خبر دهد و دیگران از خوردن میوه های بالای درخت دست کشیده و فرار کنند و از باغ خارج شوند . دستمزد محمود ، یک گونی چاقاله تعیین شده بود که تمام افراد ، هرکس به قدر سهم خود ، باید داخل گونی میریخت . صبح هنگام ، تمام بچه ها ، پشت دیوار ته باغ که کاهگلی بود جمع شدیم ، و در انتظار مستقر شدن محمود در جای خاص خود نزدیک عمارت صاحب باغ شدیم . با اعلام محمود ، مانند مور و ملخ ، هرکس از یک جای دیوار بالارفت و داخل باغ پرید و شروع از بالا رفتن درختان کرد . دیگر خدا را فراموش کرده و شکم راانتخاب کرده بودیم . راستش را بگویم در دنیایی کودکی ، این انتخاب ، ارزشش را داشت . نمیدانم چرا ؟ تقربا اکثرا بچه ها ، در حیاط خانه هاشان یا باغ خودشان و یا باغ دوستان و فامیل ها ، درختان چاقاله داشتند ، . اما باز طعم میوه ی دزدی ، چیز دیگری بود که نمیشد از آن گذشت . نمیدانم چرا دل درد نمیگرفتیم . شاید بیشتر از سه کیلو چاقاله ، در هرنوبت میوه دزدی میخوردم اما باز سیری نداشتیم. هم میخوردیم و هم در یک کیسه که  همه ی کودکان به کمر خود بسته بودیم ، سهم محمود را جدا میکردیم . در همین حال ، ناگهان با صدای محمود به خود آمدم . به سرعت باد مانند میگ میگ فرار میکرد و فریاد میزد اومد اومد اومد . از بالای درخت به چشم خود دیدم که محمود ، اولین نفری بود که به دیوار کاهگلیه ته باغ رسید و از آن بالا رفت و از باغ خارج شد . سایر بچه ها و من هم به سرعت و با چالاکیه خاص ، از درختان پایین پریدیم و لحظه ای بعد در ان طرف دیوار باغ ، کنار هم جمع شده و همگی به اتفاق به کنار رود رفتیم تا هم دست و صورتی شسته و استراحت کنیم و هم سهم محمود را داخل گونی بریزیم . فرزند صاحب باغ ، گویا کمی ترسده بود و مدام میگفت بابام فهمید ، بابام فهمید . به اواطمینان خاطر دادیم که آقای دانشمندی اورا ندیده . همچنین به او گفتم که در عوض ، بعد از ظهر ، به او ، اجازه ی استفاده از دوچرخه ی برادرم را خواهم داد . دوچرخه که چه بگویم ، بهتر است نام آن را چهار چرخه بگذاریم ، چرا که رکاب نداشت و ناچار بودی برای به حرکت درآوردنش ، هردوپای خود را از طرفین به روی زمین بکشی . ترمز هم نداشت ، و یکبار همین محمود به اتفاق برادرم ، به علت سرعت زیاد در شیب ، و عدم کنترل ، به دیوار برخورد کردند و محمود ، حدودا دو ماه فراموشی گرفته بود و ان سال از مدرسه و درس هم عقب افتاد ، اما خوش بختانه بهبود یافت . خلاصه . با این طور حرف ها ، خیال پسر صاحب باغ راحت شد و مانند دیگران ، از آرامش پس از طوفان ، لذت برد . تک تک بچه ها ، خوشحال از موفق بودن عملیات ، هر کدام در گوشه ای ، پای خود را به درون آب انداختند و ولو شدند .اما با کمال تعجب ، خبری از محمود نبود . گفتیم شاید به خانه رفته و به زودی به ما ملحق خواهد شد ، اما تا اواسط ظهر خبری از او نشد و جست و جوی ما هم اثری نداشت . یکی از بچه ها ، به خانه ی محمود مراجعه کرد ، اما محمود خانه هم نبود . به ناچار همه ی کودکان برای خوردن ناهار به خانه هایمان رفتیم و من نیز در حالی که گونیه حامل سهم چاقاله ی محمود را به زحمت بلند کرده بودم ، به خانه رفتم . در حال خوردن ناهار بودم که با صدای درب خانه ،به خود امدم . مادر محمود بود که با مادرم خوش و بش میکرد و از نیامدن محمود برای خوردن ناهار متعجب بود . حدود نیم ساعت بعد ، به یکباره با صدای دوستم ، به داخل حیاط رفتم . خبر داد که آقای دانشمندی ، محمود را گرفته و بهتر است بگویم دستگیر کرده است . علت غیبت محمود مشخص شد . اولین نشانه های ، موفقیت آمیز نبودن عملیات ، نمایان شده بود . از این خبر تعجب کردم . با چشمان خود دیده بودم که دیده بان گروه ، خود اولین نفری بود که به سرعت فرار کرده و از باغ خارج شد . چطور ممکن است به جای دیگر بچه ها ، او دستگیر شده باشد ؟ چطور ممکن است اقای دانشمندیه کهنسال ، بتواند محمود فرز و چالاک را گرفته باشد ؟ به سرعت و با آمدن دیگر بچه ها ، به پشت دیوار کاهگلیه باغ رفتیم ، و دیدیم ای وای . صاحب باغ ، محمود را با طناب به درخت بسته و روبروی او نشسته و چای میخورد و هر چند ثانیه یکبار ، با چوب به پای محمود بیچاره میزند . محمود گریه میکرد و از شرکت خود در عملیات دزدی میوه ، اعلام برائت و بی اطلاعی میکرد . با تمام وجود سعی کردیم از دوست خود دفاع کرده و اورا نجات دهیم . همگیه بچه ها داد میزدیم ولش کن ولش کن ولش کن و با پرتاپ سنگ و چوب سعی در تحت تاثیر قرار دادن صاحب باغ و نجات دوست خود داشتیم . و باز جالب این که ، پسر خود آقای دانشمندی ، بلند تر از بقیه داد میزد ولش کن ولش کن و بیشتر از بقیه چوب پرت میکرد . بدون تردید نگران بود و میترسید محمود اعتراف کند و آقای دانشمندی ، از دست داشتن و شرکت فرزند خود در این عملیات آگاه شود . خلاصه ، اقای دانشمندی ، کوتاه نیامد که نیامد . به ناچار همگی باهم به درب خانه ی محمود رفتیم و موضوع را با مادر محمود در میان گذاشتیم و به سرعت فرار کردیم  و دوباره در پشت دیوار کاهگلی جمع شدیم تا به اتفاق ببینیم چه پیش خواهد امد . چند دقیقه بعد ، پدر محود را دیدیم که از درب باغ آقای دانشمندی وارد باغ شد و مسیر ابتدای باغ تا عمارت باغ را طی کرد و با دیدن فرزند گرفتار خود ، در کنار پیرمرد صاحب باغ نشست و در کمال تعجب حدود نیم ساعت با صاحب باغ گفت و گو میکرد و چای مینوشید و محمود بیچاره همان طور پژمرده و خسته ، به درخت بسته شده بود . سرانجام بعد از حدود یک ساعت ، پدر محمود ، به محمود نزدیک شد و طناب ها را باز کرد . محمود بیچاره ، در حالی که فریاد میزد من نبودم من نبودم ، با دمپایی های نارنجی رنگ خود ، به سرعت باد شروع به دویدن به سمت درب باغ کرد . ما نیز با دیدن ازاد شدن محمود ، به سرعت از باغ دور شدیم و طبق معمول به سمت کنار رود ، که پاتوق و پناهگاه و مکان گردهماییه تمام ما بود رفتیم ،  با این امید که محمو آن جاست . اما نبود و نیامده بود . هنگام شب ، به بهانه ی دادن آش مادرم به مادر محمود ، به خانه ی محمود رفتم . خوش بختانه خود محمود درب را باز کرد  و با دیدن من کمی تعجب کرد . پدرش او را حسابی کتک زده بود . محمود آش را از من گرفت و به داخل خانه رفت و دوباره به درب خانه آمد . از او درباره ی چگونگی دستگیریش سوال کردم . گویا برادر آقای داشمندی ، دقیقا هنگام پایین امدن محمود از دیوار باغ حین فرار ، از داخل کوچه باغ عبور میکرده و فورا محمود بیچاره را از بالای دیوار به پایین کشیده و از درب پشتی باغ به داخل باغ برده و تحویل آقای دانشمندی داده بود . از محمود خواستم به همراه من به خانه ی ما بیاید تا سهم میوه هایش را که در انباری پنهان کرده بودم به او تحویل دهم . خوشحال شد لبخندی زد و همراه با من ، به خانه ی ما رفتیم و جای همه ی سروران و دوستان هم کافه ای ، چاقاله خوردیم . انگار نه انگار که تا چند ساعت قبل ، ماجرایی سخت بر ما گذشته بود . چند روز بعد ، مشغول طرح نقشه ی عملیاتی دیگر ، این بار برای شبیخون به باغ زیبای حاج احمد خدابیامرز بودیم .  .یادش به خیر .

۱۴۰۳/۱۲/۳۰ صبح ۰۹:۳۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رابرت, مراد بیگ, مارک واتنی, Emiliano, سروان رنو, کوئیک, پیرمرد, شارینگهام, آدمیرال گلوبال, rahgozar_bineshan, Dude, ترنچ موزر, BATMAN, باربوسا
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
یادش به خیر... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۱۱/۵, عصر ۱۱:۰۸
RE: یادش به خیر.... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۱۱/۶, عصر ۰۷:۴۳
RE: یادش به خیر.... - بلوندی غریبه - ۱۳۹۳/۱۱/۷, صبح ۰۸:۲۰
RE: یادش به خیر.... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۱۱/۷, عصر ۰۵:۴۹
RE: یادش به خیر.... - خانم لمپرت - ۱۳۹۳/۱۱/۱۰, صبح ۱۲:۳۰
RE: یادش به خیر.... - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۳/۱۱/۱۱, عصر ۰۱:۱۰
RE: یادش به خیر.... - BATMAN - ۱۳۹۳/۱۱/۱۱, عصر ۱۰:۳۸
RE: یادش به خیر.... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۱۱/۱۲, عصر ۰۸:۳۲
RE: یادش به خیر.... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۱۱/۲۱, عصر ۰۳:۵۲
RE: یادش به خیر... - برو بیکر - ۱۳۹۳/۱۱/۲۲, عصر ۰۶:۰۳
RE: یادش به خیر... - خانم لمپرت - ۱۳۹۳/۱۱/۲۷, صبح ۱۱:۰۲
RE: یادش به خیر... - منصور - ۱۳۹۳/۱۱/۲۸, صبح ۱۰:۰۹
RE: یادش به خیر... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۱۲/۱, عصر ۱۱:۳۳
RE: یادش به خیر... - اکتورز - ۱۳۹۳/۱۲/۲, صبح ۰۵:۲۹
RE: یادش به خیر... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۱۲/۲۰, صبح ۰۹:۴۱
RE: یادش به خیر... - جروشا - ۱۳۹۳/۱۲/۲۶, عصر ۰۷:۱۵
یادش به خیر... - پیرمرد - ۱۳۹۴/۳/۱۱, عصر ۰۳:۲۳
RE: یادش به خیر... - BATMAN - ۱۳۹۴/۳/۲۸, صبح ۰۴:۳۷
RE: یادش به خیر... - کارآگاه علوی - ۱۳۹۴/۵/۱۶, صبح ۱۲:۱۶
RE: یادش به خیر... - آلبرت کمپیون - ۱۳۹۴/۶/۹, صبح ۱۱:۵۹
یادش به خیر روپولی - آلبرت کمپیون - ۱۳۹۴/۶/۱۰, صبح ۱۱:۴۰
RE: یادش به خیر روپولی - آلبرت کمپیون - ۱۳۹۴/۶/۱۰, عصر ۰۳:۳۱
RE: یادش به خیر روپولی - بولیت - ۱۳۹۴/۶/۱۰, عصر ۰۷:۵۴
RE: یادش به خیر روپولی - آلبرت کمپیون - ۱۳۹۴/۶/۱۰, عصر ۰۸:۱۲
RE: یادش به خیر... - جروشا - ۱۳۹۴/۷/۳۰, صبح ۰۲:۱۳
RE: یادش به خیر... - حمید هامون - ۱۳۹۴/۸/۲۰, عصر ۰۴:۲۱
RE: یادش به خیر... - آلبرت کمپیون - ۱۳۹۴/۸/۲۱, عصر ۰۹:۰۳
RE: یادش به خیر... - آلبرت کمپیون - ۱۳۹۴/۹/۸, عصر ۰۶:۱۳
RE: - Memento - ۱۳۹۴/۹/۱۵, عصر ۰۴:۰۸
RE: - زبل خان - ۱۳۹۴/۹/۱۶, صبح ۰۷:۰۲
RE: - سروان رنو - ۱۳۹۴/۹/۱۷, صبح ۰۱:۰۰
RE: یادش به خیر... - جیمز باند - ۱۳۹۴/۹/۲۵, عصر ۱۲:۳۴
RE: یادش به خیر... - جیمز باند - ۱۳۹۴/۱۰/۶, عصر ۰۶:۰۹
RE: یادش به خیر... - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۴/۱۰/۶, عصر ۰۶:۵۸
RE: یادش به خیر... - خانم لمپرت - ۱۳۹۴/۱۰/۶, عصر ۰۹:۳۴
RE: یادش به خیر... - آلبرت کمپیون - ۱۳۹۴/۱۰/۷, صبح ۱۲:۱۰
RE: یادش به خیر... - Papillon - ۱۳۹۴/۱۰/۷, عصر ۱۰:۱۴
RE: یادش به خیر... - حمید هامون - ۱۳۹۴/۱۰/۱۶, عصر ۰۴:۰۴
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۴/۲, عصر ۰۶:۲۲
RE: یادش به خیر... - سروان رنو - ۱۳۹۵/۸/۵, صبح ۱۲:۲۳
RE: یادش به خیر... - Joe Bradley - ۱۳۹۵/۹/۱۲, عصر ۰۹:۱۴
RE: یادش به خیر... - سروان رنو - ۱۳۹۶/۴/۱۷, عصر ۱۰:۱۶
RE: یادش به خیر... - BATMAN - ۱۳۹۶/۸/۲۸, عصر ۰۶:۰۱
RE: یادش به خیر... - BATMAN - ۱۳۹۶/۹/۱۶, عصر ۰۸:۴۲
RE: یادش به خیر... - سروان رنو - ۱۳۹۷/۱۱/۸, عصر ۰۹:۲۱
RE: یادش به خیر... - Savezva - ۱۳۹۷/۱۱/۱۷, عصر ۰۹:۴۹
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۳/۸, عصر ۰۳:۴۳
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۳/۱۲, عصر ۰۷:۵۵
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۳/۱۵, صبح ۰۹:۵۳
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۳/۱۸, عصر ۰۱:۰۲
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۳/۲۰, عصر ۰۴:۲۴
RE: یادش به خیر... - لوک مک گرگور - ۱۳۹۹/۳/۲۸, عصر ۱۱:۲۴
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۴/۲۰, عصر ۰۴:۴۳
RE: یادش به خیر... - Kathy Day - ۱۳۹۹/۴/۲۴, صبح ۰۳:۲۴
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۵/۶, عصر ۰۶:۴۵
RE: یادش به خیر... - Kathy Day - ۱۳۹۹/۵/۸, عصر ۰۴:۵۰
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۵/۱۰, صبح ۱۱:۴۲
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۵/۱۸, عصر ۱۰:۲۱
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۶/۹, صبح ۱۰:۰۱
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۶/۱۴, صبح ۱۱:۲۳
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۷/۱۶, عصر ۱۰:۴۵
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۸/۱۰, عصر ۱۰:۰۰
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۳۹۹/۸/۲۷, عصر ۰۸:۰۴
RE: یادش به خیر... - آلبرت کمپیون - ۱۳۹۹/۱۲/۳, عصر ۱۱:۰۶
RE: یادش به خیر... - مراد بیگ - ۱۴۰۰/۷/۲, عصر ۰۸:۴۲
RE: یادش به خیر... - سروان رنو - ۱۴۰۰/۹/۴, عصر ۰۹:۰۷
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۴۰۱/۳/۱۵, عصر ۰۱:۴۳
RE: یادش به خیر... - Emiliano - ۱۴۰۱/۳/۱۵, عصر ۰۲:۵۵
RE: یادش به خیر... - سروان رنو - ۱۴۰۱/۳/۱۶, عصر ۰۳:۳۷
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۴۰۱/۳/۱۶, عصر ۰۴:۴۵
RE: یادش به خیر... - Savezva - ۱۴۰۱/۳/۱۷, عصر ۰۶:۰۱
RE: یادش به خیر... - آیوانهو - ۱۴۰۱/۳/۱۸, صبح ۰۲:۰۰
RE: یادش به خیر... - آیوانهو - ۱۴۰۱/۳/۱۸, عصر ۰۳:۰۱
RE: یادش به خیر... - سروان رنو - ۱۴۰۱/۳/۲۵, عصر ۰۱:۱۷
RE: یادش به خیر... - کلانتر چانس - ۱۴۰۱/۴/۳۰, صبح ۰۹:۲۰
RE: یادش به خیر... - سروان رنو - ۱۴۰۱/۵/۷, عصر ۰۸:۲۱
RE: یادش به خیر... - کلانتر چانس - ۱۴۰۱/۵/۸, صبح ۰۷:۴۸
RE: یادش به خیر... - کلانتر چانس - ۱۴۰۱/۵/۱۸, صبح ۱۰:۵۴
RE: یادش به خیر... - rahgozar_bineshan - ۱۴۰۱/۸/۱۶, عصر ۱۲:۴۲
RE: یادش به خیر... - کلانتر چانس - ۱۴۰۳/۸/۱۴, عصر ۰۱:۵۲
RE: یادش به خیر... - آرلینگتون - ۱۴۰۱/۱۱/۱۳, صبح ۱۲:۲۷
RE: یادش به خیر... - آرلینگتون - ۱۴۰۱/۱۲/۱۸, صبح ۰۵:۵۵
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۴۰۲/۱/۶, عصر ۰۵:۰۵
RE: یادش به خیر... - آلبرت کمپیون - ۱۴۰۲/۳/۱۳, صبح ۱۱:۴۸
RE: یادش به خیر... - سروان رنو - ۱۴۰۳/۷/۳, عصر ۱۰:۲۳
RE: یادش به خیر... - کلانتر چانس - ۱۴۰۳/۸/۲۱, عصر ۰۴:۰۲
یادش بخیر آبعلی ! - BATMAN - ۱۴۰۳/۱۲/۲۶, صبح ۰۳:۵۸
RE: یادش به خیر... چاقاله تلخ - آرلینگتون - ۱۴۰۳/۱۲/۳۰ صبح ۰۹:۳۰
RE: یادش به خیر... - master of puppet - ۱۴۰۴/۵/۱۱, صبح ۰۷:۳۹
RE: یادش به خیر... - Dude - ۱۴۰۴/۹/۲, صبح ۰۹:۲۹
RE: یادش به خیر... - master of puppet - ۱۴۰۴/۹/۶, عصر ۰۲:۰۶
RE: یادش به خیر... - دکتر دیتون - ۱۴۰۴/۱۰/۲۶, صبح ۱۰:۱۶
RE: یادش به خیر... - پهلوان جواد - ۱۴۰۴/۱۰/۲۷, عصر ۱۲:۲۱
RE: یادش به خیر... - mr.anderson - ۱۴۰۴/۱۰/۲۶, عصر ۰۷:۵۹
RE: یادش به خیر... - BATMAN - ۱۴۰۵/۴/۷, عصر ۱۱:۰۳
گربه - سگ - مراد بیگ - ۱۴۰۵/۴/۱۳, عصر ۱۱:۵۰
RE: یادش به خیر - ترینیتی - ۱۳۹۴/۶/۱۸, عصر ۰۵:۰۸
Re: یادش به خیر... - Schindler - ۱۳۹۴/۱۰/۱۶, عصر ۰۵:۴۰
یادش بخیر خان بابا - BATMAN - ۱۳۹۴/۱۱/۲۲, صبح ۰۱:۵۴