یادداشت شماره3
ساعت 22:30 شبی سرد و زمهریر در میانه ی آبان ماه سال 1379 خورشیدی در مرکز آموزشی 03 عجب شیر
یک ساعت و نیم از زمان خاموشی شبانه می گذرد و هم دسته ای هایم در گروهان پنجم گردان یکم آموزشی در خواب خوش فرورفته اند و نفیر خرخرشان و صداهای مخرب دیگر
فضای آسایشگاه را مزین کرده است
.
برای منی که پس از تجربه ی ناکامی در کنکور آن سال ها وارد خدمت سربازی شده ام و به خاطر داشتن خطی خوانا منشی گروهان شده ام و از طرفی برای اینکه آدم فروشی نکرده ام
از طرف مربیان آموزش به عنوان تنبیه و در واقع (تحقیر)
مسئول نظافت سرویس ها و محوطه نیز هستم، دمی آب خوردن و آسودن در آسایشگاه پس از بدسگالان به از عمر صد سال در نظرم جلوه می کند
. فرمانده گروهان در مرخصی است و از این ماجرا بی خبر. در اندیشه ی تنبیه کردن «ع.س» هستم. گروهبان سومی که به غیر از توهین و آزار و اذیت هیچ هنری ندارد، حتی طرز عادی صحبت کردنش نیز ناگوار و بد است. سه شبانه روز است که تصمیم گرفته ام توهینش در صبحگاه گروهان به من و چند نفر دیگر از بچه ها را تلافی کنم. آخر ما پس از گذشت بیست سال نخستین دوره از سربازان دیپلمه هستیم که برای دوره ی آموزش وارد عجب شیر شده ایم و خیلی از این مربیان آموزش که اکثراً گروهبان های وظیفه هستند درباره ی نحوه مواجهه با ما سردرگم هستند. به هر روی سه روز است که او را زیر نظر دارم
و متوجه شده ام عادتی عجیب دارد، عادتی که می تواند سوژه ی خوبی برای تنبیهش باشد
. و اما چه عادتی؟ این که آقا روزها هر وقت به سرویس بهداشتی گروهان می رود، شلوارش را درآورده و روی در آویزان می کند
قصد کرده ام شلوارش را شب هنگام و و قتی که به سرویس بهداشتی مخصوص خودشان می رود بردارم و چند ساعتی در گوشه و کناری قایم کنم
. مشکل اینجاست که پس از ساعت 09:00 شب که شیپور خاموشی نواخته می شود. همه جا قرق شده و کسی اجازه بیرون امدن از آسایشگاه ها را ندارد مگر در مواقع اضطرار و با اجازه گروهبان نگهبان
. پس مجبورم روی بخت و اقبال و همینطور خواب آلود بودن نگهبان آسایشگاه و پاسبخش پاس اول حساب کنم و دل به دریا بزنم. کاپشن شخصی ام را که بلند و تیره رنگ است از درون ساک بیرون می کشم و می پوشم البته با رعایت سکوت و مخفی کاری، در زیر نور ضعیف لامپ قرمز آسایشگاه یواش یواش به نگهبان نزدیک می شوم و می بینم که هفت پادشاه را در خواب می بیند و به کل فارغ از این دنیاست. به آرامی در را باز می کنم و از کنار دیوار که تاریک است با کمترین سرو صدای ممکن به آسایشگاه مربیان نزدیک می شوم ، خدا را شکر! نگهبان محوطه ی گروهان اصلاً در محوطه نیست. جالب است بر خلاف آسایشگاه های سربازان آموزشی که غرق در سکوت و خاموشی و تاریکی است، روشن و پر سر و صداست. از پشت پنجره یواشکی سرک می کشم و «ع.س» را می بینم که در حال بگو و بخند و چای خوردن با همکارانش است. خدا خدا می کنم که به شکم کارد خورده اش فشار بیاید و برای رفتن به سرویس بیرون بیاید
. هوا بس ناجوانمردانه سرد است و سوزناک و من حسابی می لرزم و چهارچشمی مواظب اطرافم هستم که گیر نگهبانان محوطه نیفتم. پس از حدود یک ربع ساعت این پا و آن پا کردن آرزویم برآورده می شود
. «ع.س» از آسایشگاهشان بیرون می آید و من در حاشیه ی تاریک دیوار آسایشگاه او را تعقیب می کنم تا وارد سرویس بهداشتی مربیان شود. خوشبختانه این سرویس نگهبان ندارد اما درب آن قفل است و کلیدش در اختیار خود مربیان که در طول شب بتوانند بروند و بیایند. بخشکی شانس! حالا اگر برود و درب را از داخل قفل کند که نقشه ام نمی گیرد
، خوشبختانه در را قفل نمی کند و کلید را بر روی قفل رها کرده و وارد سرویس بهداشتی می شود، جانمی! بهتر از این نمی شود
! یواش و پاورچین پاورچین وارد سرویس بهداشتی می شوم و می بینم که شلوار نظامی اش را روی درب کابین شماره 1 آویزان کرده و صدای نکره اش که دارد زور می زند می آید.
به سرعت شلوارش را بدون اینکه صدایی بلند کنم بر می دارم و از سرویس بیرون می آیم
. برای تکمیل تلافی، با کلید که درون قفل و بر روی در آویزان است، در را قفل می کنم و کلید را بر می دارم باز هم با استفاده از گوشه های تاریک دیوار و سایه ها مسیری دیگر برای برگشتن را انتخاب می کنم. تقریباً ده متر دور شده ام که صدای داد و فریاد به گوشم می رسد: «آی! کدوم نامردی شلوارمو برداشته!!! بی...فا! چرا در رو قفل کردین؟!! کمک! کمک! کمک!» و محکم بر در فلزی می کوبد. اما گویی آن شب خیلی ها از فرط خستگی خوابند و صدایش را نمی شنوند
من یواش یواش و بی سر و صدا می گذرم و شلوار طرف را پشت بوته های باغچه ی کنار آسایشگاهمان می اندازم. به ناگهان میخکوب می شوم، نگهبان محوطه که هنگام رفتنم نبود، گویا از خواب ناز بیدار شده و به محل نگهبانی اش آمده است
. خدایا! این را چکار کنم؟!!! که به ناگهان صدای داد و فریاد و بر در کوبیدن «ع.س» به گوشش می رسد با حالتی مضطرب به سویی که صدا را شنیده است می دود و من از خطر می جهم
. سریع خودم را آسایشگاه رسانده و در را به آرامی باز می کنم، خوشبختانه نگهبان آسایشگاه به قدری خوابش سنگین است که متوجه نمی شود. یواشکی از کنارش می گذرم و کنار تخت خودم می روم، سریع کاپشن را درآورده و مرتب و تازده درون ساکم قرار می دهم و بعد به آرامی زیر پتوی سربازی ام می خزم. ساعت را که نگاه می کنم زمان 23:30 است در این فکرم که چطور گروهبان نگهبان گروهان برای یک بار هم که شده در این بازه ی زمانی به آسایشگاه سرکشی نکرده است
. خوابم می برد و یک ساعت بعد با صدای سوت گروهبان نگهبان از خواب می پریم: «زود باشین بیدار شین! بیاین پایین! بازرسی بدنی و وسایل!»
وای!!! به کلی یادم رفته بود که کلید را مفقود کنم
حالا چکار کنم؟!!! همگی جلوی تخت ها به خط شده ایم کلید در جیب من است و باید چاره ای کنم. در همین افکار غوطه ورم که صدای بلند افسر سر نگهبان آن شب پادگان ستوان یکم «و» توجه همه را به خود جلب می کند:«خیلی دلم می خواد بدونم کی سرکار«ع.س» رو توی سرویس زندونی کرده. دوساعت طول کشید تا کلید یدکی رو پیدا کردیم و تونستیم اونو بیرون بیاریم، از سرما کبود شده بود. کلید رو قطعاً یکی از شما سربازا ورداشته، آسایشگاه مربیا رو گشتیم اونجا نبود. حالا می خوایم هر سه تا آسایشگاه رو بگردیم. اینجا نزدیک ترین آسایشگاه به سرویس بهداشتی گروهباناست اول از اینجا شروع می کنیم تنبیه هم داریم. حالا اگه اونی که کلید رو برداشته خودش بیاره تحویل بده گروهان رو تنبیه نمی کنیم.یک دقیقه فرصت میدم تا خودش رو معرفی کنه.»
طاقت تنبیه شدن بچه ها را ندارم
یک قدم به جلو برداشته و می گویم:« من کلید رو برداشتم جناب سروان!»
با ناباوری نگاهم کرده و می گوید:«تو! جدی میگی! تو که بچه منضبطی بودی! بیا اینجا!»
می روم و در برابرش خبردار می ایستم. می گوید:«کلید رو به من بده و دنبالم بیا!»
کلید را به او می دهم و به دنبالش به راه می افتم. در تاریک و روشن محوطه نظام جمع قدم می زنیم.
- چرا اینکار رو کردی؟
: من در حالی که از سرما و استرس می لرزم با عصبانیت می گویم: چون می خواستم تلافی فحشای سه روز پیشش رو سرش دربیارم.
- چرا نیومدی به بازرسی پادگان یا به فرمانده گردان خبر بدی؟
:چون امیدی به اونا نداشتم!
ناگهان می ایستد و با صدای بلند به من می گوید:
- این چه حرفیه؟!!! اینطوری که باشه سنگ روی سنگ بند نمیشه!
: (با بغض و عصبانیت)من همین به فکرم رسید و باید تلافی توهینش رو سرش در می آوردم. حالا هم می خواین دادگاهیم کنین! زندانیم کنین! نمی ترسم!
-(با حالت تهدیدآمیز) حالا امشب رو که رفتی بازداشتگاه بلبل زبونی نمی کنی بزمجه!
-(با کمال عصبانیت) خود شما هم که دست کمی از اون گروهبان ندارید!
- ساکت باش و حرف مفت نزن! بیا بریم دفتر من!
به درون دفترش می رویم. روی صندلی اش می نشیند.
- با تو چیکار کنم؟!!!
: هر کاری که قانون میگه. من خوشحالم که انتقامم رو از اون گروهبان نامرد گرفتم. کسی که توی جمع برمیگرده فحش رکیک به آدم میده باید هم اونطوری تنبیه بشه.
- از عواقبش نمی ترسی؟ امشب یه گردان رو به هم ریختی. بازرسی و حفاظت اطلاعات میان سراغت، شکنجه ات می کنن.
: (با عصبانیت) بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.
شروع به نوشتن در برگه آ4 می کند. چند سوال درباره ی ماجرا که به صورت مشروح به آنها جواب می دهم...
ادامه دارد...