از پیرمرد گرامی برای این پست ارزشمند، پرمحتوا و البته خاطره انگیز کمال تشکر را دارم. به خاطر دارم که سریال The River Kings با عنوان مردان رودخانه موری از تلویزیون ملی پخش شد. پدر خانواده سالها پیش آنها را ترک کرده بود، اما همسرش همچنان انتظار بازگشتش را می کشید. ولی بعد پسر جوان در یکی از سفرها پدرش را دید که با زن جوانی ازدواج کرده است. البته وی پدرش را نمی شناخت و این پدر بود که خود را معرفی کرد. در پایان سریال پسرک برای اینکه مادرش دست از انتظار واهی بردارد به دروغ به او می گوید که از یک نفر شنیده که پدرش جان سپرده است. راستش من زمان پخش را به شکل دیگری به یاد داشتم. تاریخی که من به یاد می آورم فکر می کنم عید نوروز سال ۱۳۷۸ بود. همان عیدی که امیر حسین مدرس مجری برنامه کودک شبکه یک شده بود و هر روز لهجه خود را تغییر می داد و با یکی از لهجه های استانهای کشور برنامه اجرا می کرد. وقتی سریال مردان رودخانه موری در هشت قسمت (نسخه تلویزیون ملی) به اتمام رسید، پس از آن تا پایان عید یک سریال هشت قسمتی دیگر با عنوان مهاجم آبهای جنوب پخش شد که با اجازه به یادآوری آن می پردازم.
سریال مهاجم آبهای جنوب محصول سال ۱۹۹۰ که البته معمولا برای اختصار تنها با نام مهاجم خطاب می شد اثری محصول نیوزیلند و کانادا بود. بنده به دلیل داستان پیچیده تر و اسرارآمیز تری که داشت آنرا بر مردان رودخانه موری ترجیح می دادم و البته بعداً که دیدم در سایت آی ام دی بی امتیاز بالایی نیاورده، متعجب شدم. چرا که اگر در دوران نوجوانی از من می پرسیدند نظرت درباره این سریال چیست به صراحت می گفتم که از بهترین آثاری است که در تمام عمرم دیده ام. البته سایت IMDb این سریال مهجور را به اشتباه یک فیلم تلویزیونی و نه یک اثر هشت قسمتی درج کرده است.

داستان آن درباره سه نوجوان با نامهای بابی، جک و کیت بود که به قایقرانی علاقه مند بودند اما یکبار با کشف یک گالن سیاه مرموز متوجه فعالیت های زیرزمینی و توطئه های مرتبط با قاچاق شدند که می توانست شهر کوچکشان را به دردسر بزرگی بیندازد. آنها در راه کشف و حل اسرار گرفتار آدم بدها می شوند و ماجراهای پرتعلیقی را از سر می گذرانند. آن طور که فهمیدم این سریال بر پایه رمانی از فرانکلین دیکسون ساخته شده است. احتمالا سریال ساختاری به نسبت جدی داشت و این مرا جذب می کرد. چرا که من از همان کودکی وقتی سعی می کردند به اثری وجه کمدی بدهند ناراحت می شدم و معتقد بودم چرا ما بچه ها نباید جدیت را در یک اثر ببینیم. اگرچه با توجه به اینکه بیش از بیست و پنج سال از تماشای آن می گذرد و تا به امروز دیگر موفق به تماشای دوباره اش نشدم، شاید نتوانم توضیحات دقیق تری درباره آن بدهم. البته جدیدا قسمت اولش در سایت NZ ON SCREEN قرار داده شده است اما تماشایش ملزم به داشتن VPN و IP کشور نیوزیلند می باشد.
سریال دیگری نیز در سال ۱۳۷۵ از برنامه کودک و نوجوان شبکه یک پخش شد که با کمال تعجب ندیدم کسی در این کافه یادی از آن بکند. این سریال که در دو فصل در انگلستان ساخته شد The Borrowers و یا به عبارتی قرض گیران نام داشت که البته در ایران به اسم آدم کوچولوها پخش می شد. این سریال که بر پایه رمانی انگلیسی ساخته شده بود به زندگی خانواده سه نفری می پرداخت که آدم کوچولو بودند و در زیر زمین یک خانه زندگی می کردند. آنها نیازات خود را از طریق دزدی از صاحبخانه رفع می کردند و البته اسم آنرا نیز قرض کردن می گذاشتند! البته حق هم داشتند. چرا که با آن کوچولویی چه کسی به آنها کار می داد تا بتوانند از طریق شرافتمندانه امرار معاش کنند!
دختر نوجوان خانواده که اریتی نام داشت با پسری به نام جورج که مدت کوتاهی است، در آن خانه زندگی می کند دوست می شود. جورج موقعیت شان را درک می کند و به آنها کمک می رساند اما ملاقاتهای او باعث میشود که دیگران نیز متوجه حضور آدم کوچولوها در خانه بشوند و شوربختانه سایرین مانند جورج مهربان نیستند! اریتی و پدر و مادرش با کمک جورج از آنجا فرار کرده و به مکان های دیگر نقل مکان می کنند اما قدم هایشان آنقدر کوتاه است که نمی توانند به سادگی از دست آدم بزرگها بگریزند! و در نتیجه مشکلات آنها تا مدتها ادامه دارد...

چندی پیش پس از بیست و هفت سال دوباره در یوتیوب به تماشای آن نشستم. سریال خوش ساخت است و مخصوصاً بینندگان کم سن و سال را می تواند به سادگی درگیر کند. اتفاقاً بچه ها بیشتر از بزرگترها موقعیت آدم کوچولوها را درک می کنند. چرا که خودشان هم کوچک هستند و درست به مانند همان آدم کوچولوها از بزرگترها می ترسند. با تماشای این سریال متوجه می شوید که مشکل ثابتی در دنیا وجود ندارد. اگر چیزی را مشکل می دانیم بدین دلیل است که قدرت انجامش را نداریم و به عبارتی این حد توانایی های ماست که مرزهای سختی را برایمان تعیین می کنند. به طور مثال مسیری که انسانهای معمولی در یک دقیقه طی می کنند برای آدم کوچولوها حکم سفری دور و دراز و طاقت فرسا را دارد!
سریال بعدی اما که چند سال بعد از آن آثار قبلی پخش شد، سریالی شش قسمتی بود به نام قلبهای سیاه در بترسی، محصول سال ۱۹۹۵ که البته اینهم اقتباسی از یک رمان انگلیسی نوجوانانه به حساب می آمد. اگرچه با توجه به اینکه در ایران از شبکه سه و برای بینندگان بزرگسال پخش می شد، هر دو قسمت را به هم متصل کرده و آنرا به عنوانی اثری سه قسمتی به بینندگان تقدیم کرده بودند. مضمون این اثر که داستانش مرتبط به قرن نوزدهم می باشد بدین گونه است که سیمون پسر پانزده ساله به پیشنهاد دوست بزرگسالش پا به لندن می گذارد تا در رشته مورد علاقه اش نقاشی تحصیل کند. با این وجود او موفق به پیدا کردن دوستش نمی شود و احساس می کند که خیلی ها با او صادق نیستند. او کم کم متوجه توطئه ای وحشتناک برای قتل پادشاه می شود. اما آیا او می تواند با این همه کنجکاوی از دست آن شیطان صفتان جان سالم به در ببرد و نقشه آنها را خنثی می کند؟ با حضور دختربچه ای باهوش و زبان دراز به نام دایدو بعید به نظر می رسد که سیمون نتواند مشکلات عدیده را از سر خود باز کند!

سریال بازیگری چندان خوبی ندارد. اما راستش اهمیتی هم ندارد! چرا که بازیگران مناسب با نقش هایشان انتخاب شده اند و در نتیجه بدون داشتن مهارت شگفت انگیز در بازیگری نیز می توانند مخصوصاً برای بینندگان نوجوان باورپذیر جلوه کنند.