[-]
جعبه پيام
» <سرگرد راینهارتhttps://www.picofile.com/f/qJOB7dJcxS/ن...https://www.picofile.com/f/qJOB7dJcxS/نمایش-صوتی-قلب-کوچک-پریسا-اثر-محمد-مجلسی-MP3-128K.mp3
» <شارینگهام> تسلیت بابت درگذشت هنرمند همه کاره، مرحوم سیروس ابراهیم‌زاده، روحش شاد
» <شارینگهام> سلام و درود. اول مهر که یادآور روزهای روشن دانایی و دوستی های ماندگارِ مدرسه است ، تبریک می گویم.
» <سرگرد راینهارت> نمایش قلب کوچک پریسا به یاد سیروس ابراهیم زاده تقدیم به دوستان در بخش مربوطه
» <سرگرد راینهارت> صدای ایشان در نمایشهای رادیویی در کنار اثار تلویزیونی و سینمایی ایشان ماندگار شد... نام و یادش گرامی
» <سرگرد راینهارت> سیروس ابراهیم زاده درگذشت.صدای همیشه جوان رادیو
» <سرگرد راینهارت> درود بر همه دوستان
» <BATMAN[تصویر: p311308_spaceship-.png] https://cdn.imgurl.ir/uploads/n491186_Antique.mp4
» <سروان رنو> نگاهی به دوبله اول و دوم فیلم هومبره (مرد) پل نیومن .... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=94&pid=4736
» <باربوسا> متاسفانه رهبر نوربخش دوبلور جوان بر اثر سانحه رانندگی از دنیا رفت.
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 3 رای - 3.33 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات سودا زده من
نویسنده پیام
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 152
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 30


تشکرها : 2382
( 2215 تشکر در 152 ارسال )
شماره ارسال: #13
Sad آشفته حالی!

چند سال قبل، پس از کلی جستجو به مجتمع مسکونی جدیدی نقل مکان کردم. مجتمع با وجودی که  چند سال ساخت بود، معماری زیبا و دلنوازی داشت. بر خلاف آپارتمان‌های موجود، حیاط مشاع دقیقاً در وسط ساختمان و بین واحدها قرار گرفته بود. باغچه‌ای زیبا با انواع گل‌های رز و یک پیچک پر برگ که به دور استوانه چراغ روشنایی وسط باغچه پیچیده بود، منظره‌ای بسیار زیبا درست می‌کردند.

من در آن ایام هنوز بازنشسته نشده بودم و بسیار مشغله داشتم. از یک سو فیلمنامه یک سریال معروف را مطالعه می‌کردم و از سوی دیگر مشغول نگارش یک داستان کوتاه بودم. جای شما خالی... بعد از ظهرهای تابستان که از جام جم به منزل برمی‌گشتم، صندلی و میز کارم را در بالکن بزرگ خانه می‌گذاشتم و هر از چند گاه از بالکن نگاهی به پایین و آن باغچه مصفا می‌انداختم و سر کِیف می‌آمدم. معمولاً چای یا قهوه‌ای هم آماده بود و به اتفاق عیال نوش جان‌می‌کردیم.

مجتمع ما شانزده واحد داشت و هر شانزده واحد بر حیاط مشرف بوده و از این فضا استفاده می‌کردند. همسایه‌ها در خنکای دم غروب، کنار باغچه گرد هم می‌آمدند و گل می‌گفتند و گل می‌شنفتند.

اما یک روز فریاد یکی از همسایه‌ها، آن روال را به هم ریخت. آقای "م" بر سر اینکه نوه‌اش به یکی از گل‌های باغچه حساسیت تنفسی پیدا کرده، داد و بیداد راه انداخته بود. سر و صدا آن‌قدر بالا گرفت که ساکنان مجتمع‌های کناری هم پشت در حیاط ما جمع شدند.

سایر اهالی هم که از این اوضاع ناراحت شده بودند، با آقای "م" مجادله و منازعه کردند.

سرتان را درد نیاورم. این قضیه کش پیدا کرد و هر روز بر ابعاد فاجعه افزوده شد. آقای "م" هر روز قیل و قال راه می‌انداخت و کار تا آنجا پیش رفت که من صندلی و میز را از بالکن جمع کردم و گوشه اتاق مشغول کارم شدم. با این وجود، تمرکزم به هم ریخته بود و نتوانستم به موقع کارهایم را به اتمام برسانم.

یک هفته گذشت. نیمه‌شبی متوجه صدای خش‌خش شدم. صدا از حیاط می‌آمد. از بالکن نگاهی انداختم. مدیر مجتمع که انسانی شریف بود در آن هنگام شب، مشغول بیرون آوردن گل حساسیت‌زا از باغچه و انتقالش به یک گلدان سفالی زیبا بود. خود را به کنار باغچه رساندم و علت را جویا شدم. اینکه چرا ایشان این کار را همان ابتدا انجام نداده است؟

مدیر مجتمع که انسانی سرد و گرم چشیده بود، به مطلب جالبی اشاره کرد:

- آقای رابرت! حتماً این بیت را شنیدید:

هیچ ترتیبی و آدابی مجوی     هر چه می‌خواهد دل  تنگت بگوی

- بله، شنیدم. چطور مگه؟

- این همه جا مصداق نداره. من بیشتر به این ضرب‌المثل اعتقاد دارم:

- هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...

اگر آقای "م" خیلی راحت و دوستانه و در گفتگویی شخصی به من اطلاع می‌داد که نوه‌اش به این گل حساسیت داره، بلافاصله گل رو جابجا می‌کردم. اما با داد و بیداد کارها پیش نمی‌ره. مخصوصاً اینکه همسایه‌های مجتمع‌های دیگه و عابران رهگذر فکر کردند اینجا چه خبره و نسبت به ما فکرهای بد کردند!

***

آن شب سر آمد و چند روز گذشت. من چند سال دیگری ساکن آن مجتمع بودم. خوشبختانه از  آن به بعد، دیگر هیچ مجادله‌ای پیش نیامد. آقای "م" و سایر اهالی هم خواسته‌هایشان را با کمال احترام به اطلاع همدیگر می‌رساندند.

من هم دوباره میز و صندلی را به بالکن برگرداندم و حتی زمستان‌ها با وجودی که سگ‌لرز می‌زدم! در فضای باز کارهایم را انجام می‌دادم.

القصه، همه روزه عابران و رهگذران خسته‌دل و پر شکسته‌ زیادی به کافه ما سر می‌زنند. ان‌شاء‌الله هیچ وقت خاطر آنها و ما همسایه‌های دائمی مکدر نشود...


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۱/۱۵ عصر ۰۳:۱۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مموله, مارک واتنی, مراد بیگ, Classic, کاپیتان باگواش, لوک مک گرگور, سروان رنو, آلبرت کمپیون, EDWIN, آدمیرال گلوبال, مارکوپولو, باربوسا, ماهی گیر, کلانتر چانس, اکتورز
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
خاطرات سودا زده من - سروان رنو - ۱۴۰۰/۶/۳۰, عصر ۱۰:۰۹
پیش شماره - رابرت - ۱۴۰۰/۶/۳۱, عصر ۰۹:۳۵
خارج از نوبت - رابرت - ۱۴۰۰/۷/۱۸, عصر ۱۱:۳۲
آنا... - رابرت - ۱۴۰۱/۲/۵, عصر ۰۵:۲۷
RE: آنا... - مموله - ۱۴۰۱/۲/۵, عصر ۰۹:۳۵
RE: خاطرات سودا زده من - سروان رنو - ۱۴۰۲/۲/۳۱, صبح ۰۱:۱۸
RE: خاطرات سودا زده من - Classic - ۱۴۰۲/۳/۱, صبح ۱۱:۰۵
RE: خاطرات سودا زده من - سناتور - ۱۴۰۲/۳/۴, عصر ۰۳:۲۳
RE: خاطرات سودا زده من - سروان رنو - ۱۴۰۲/۱۱/۲۵, عصر ۱۰:۳۵