...
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
باید این قطعه شاهکار رو از شعر «از دوست داشتن» فروغ مینوشتم چون به نظرم این شعر شیرین ترین تصویریه که یک هنرمند میتونه از احساسش خلق کنه. مثل یک فیلم عاشقانه که فیلمنامه اش کار فروغه و کارگردان و تمام عوامل فیلم در ذهن مخاطب شکل میگیرن تا بشه فیلمی زیبا که پایانی بر اون نیست «فیلم دوست داشتن»...
همیشه در تعجب و حیرتم که این بانوی فرازمان چطوری در اون شرایط تحمیلی و جبر زمونه تونست تا اوج قله هنر و ادبیات مدرن صعود کنه و محبوبی جاودان بشه که حالا حدود سه دهه پس از مرگش جوونایی که حتی اون موقع هنوز بدنیا نیومده بودن مثل من جذب خودش و هنرش بشن!؟

مطلب رو با شیرینی آغاز کردم چون نخواستم اول راه کامتون تلخ بشه اما بالاخره تلخی هم جزئی اجتناب ناپذیر از زندگیه و باید باهاش مواجه شد و ازش درس گرفت. یکی از این درسها رو در فیلم مستند خانه سیاه است می آموزیم. در جایی از فیلم با تک گویی ابراهیم گلستان میشنویم: «دنیا زشتی کم ندارد، زشتیهای دنیا بیش تر بود، اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود. امّا آدمی چاره ساز است».
این فیلم کوتاه که در سال 1342 در استودیوی گلستان تولید شد همون سال جایزهٔ بهترین فیلم مستند رو در فستیوال فیلم آلمان غربی از آن خود کرد. کارگردانی فیلم با فروغ فرخزاد و به تهیه کنندگی ابراهیم گلستان بود و به نقل از ویکی پدیای پارسی این مستند رتبهٔ نوزدهم رو از بین پنجاه مستند برتر دنیا به انتخاب سایت «سایت اند سوند» بدست آورده.
در اکتبر 2013 فیلم مستند خانه سیاه است، از شبکه TCM به نمایش در اومد، اکنون ما از زبون خانم استادی میخونیم که بعد نمایش فیلم تصمیم گرفت اونو به عنوان یکی از مباحث درسی سر کلاس برای دانشجوهاش مطرح کنه. ما هم اینجا در کلاس درس او حضور پیدا میکنیم:
- سوزان دال دکترای فیلم شناسی از دانشگاه Northwestern
خانه سیاه است فیلمی 22 دقیقه ای محصول سال 1963 است که مرز باور مردم از یک فیلم مستند را فراختر میکند، برای همین من آن را برای طرح در کلاسم در نظر گرفتم. کارگردان زنی ایرانی بنام فروغ فرخزاد است که پرتره ای از زندگی کولونی جذامیان در نزدیکی تبریز در شمال ایران را به تصویر کشیده است.

فیلم به مقاطعی از تنازع زندگی روزمره مبتلایان به بیماری جذام میپردازد؛ پیاده روی - خوردن - صحبت کردن. زندگی در کولونی جذامیان چیزی است که ندرتا افراد آن را مشاهده کرده باشند چه رسد به اینکه تجربه اش را داشته باشند.گرچه هنوز تعداد اندکی از این کولونی ها در سراسر جهان یافت می شوند ولی انگار به گذشته های دور تعلق دارند و تنها از آنها برای سوژه شدن در سرزمین های عجیب و غریب با بدنامی در داستانها یا فیلمهایی نظیر Moloka'i و Papillon یاد میشود. فرخزاد از ما میخواهد ورای واقعیت وجودی تحلیل رونده و روبه زوال آنها به این مردم به چشم انسان نگاه کنیم. تصویر نه احساساتی هستند و نه مغرضانه. فیلم واقعیتی از سبک خاص زندگی آنها را درگذر قطار زندگی به نمایش میگذارد.

راویان فیلم با دو صدای منحصربفردشان یک مرد(گلستان) و یک زن(فروغ) هستند. مرد کاملا متین به تشریح بیماری جذام میپردازد، اما صدای فروغ تفسیری شاعرانه با آمیزه ای از بیانات انجیل و قرآن و اشعار خودش میباشد. قدرت فیلم تماما در ترکیب تصاویر (واقعیت بیرونی کولونی) با صدا و تمنای درون آنها (روایت) نهفته است. مانند تمام مستندهای بزرگ، خانه سیاه است با ساختاری ساده همواره سیال و جاودانه است.

تجربه فیلمسازی درهای بسیاری در زندگی برای فروغ فرخزاد گشود. او که یک عصیانگر بود این بار قوانین و تابوهای فرهنگی را در برخورد با جذامیان درهم شکست، از جمله ممنوعیت تماس بدنی با جذامیان و حتی پذیرش یکی از کودکان زوجی مبتلا به عنوان فرزند خوانده، پسر بچه ای که در نزدیکی پایان فیلم در صحنه کلاس درس دیده می شود و پس از پایان یافتن فیلمبرداری فروغ او را با خود به تهران آورد.
