"مردان ما سنتی مانده اند و زنان ما به روز شده اند. اگر همانند زنان، روزآمد شده ای و نگاه سنتی ات را کنار گذاشته ای ازدواج کن!"
این جمله زیبا را من سه جا در کافه خواندم جایگاه اول که کاپیتان اسکای عزیز در صندلی داغ خودشان آن را شفاف، صادقانه و با زیبایی هرچه تمامتر ذکر نمودند. مکان دوم و سوم هانای عزیز در جعبه پیام و اسکورپان گرامی روی صندلی نقل قول کردند. وقتی در جمله کاپیتان عمیق شدم متوجه یک نکته گشتم؛ این جمله فی نفسه هیچ موضعی به نفع یا برعلیه پیامی که می رساند ندارد. بعبارتی قضاوت نمی کند فقط بیان یک حقیقت از دیدگاه شخص گوینده آن است. سالها پیش فیلمی دقیقا با همین موضع "بی قضاوتی" و در همین باب مدرنیته زنان و سنت گرایی مردان، دیده بودم که به نظرم برای زمان خودش (و شاید امروزه) حرفهای خوبی برای گفتن داشت: کاغذ بی خط از ناصر تقوایی... همان موقع بیدرنگ فیلم نوشته کاغذ بی خط به قلم ناصر تقوایی و با همکاری مینو فرشچی را خریداری و مطالعه کردم و اینک مطالب تقدیمی برداشتهای شخصی خودم از فیلم و کتاب مزبور است:

"کاغذ بی خط" نمایشی ملموس و حقیقی است از آنچه درون بسیاری از خانه های قشر متوسط روشنفکر و تحصیلکرده ی شهرنشین می گذرد. فیلم درباره زندگی زنی رویا پرداز و آرمان گرا بنام رویا رویایی (هدیه تهرانی) است. او مادری شایسته برای دو کودک دلبندش و همسری وفادار و کدبانو برای شوهرش جهانگیر وحدتی(خسرو شکیبایی) است که نقشه کش و معمار است. رویا همان زن خوب فرمانبر پارسایی است که همسرش را پادشا کرده رفاه اجتماعی و ثبات نسبی در این خانه جاری است... تنها مسئله خیال پردازی شدید رویا و تلفیق آن با زندگی واقعی است، جایی که همیشه فرزندانش را شنگول و منگول قصه و خود را مادر بزغاله های درمعرض خطر حمله گرگ می پندارد. جهانگیر واقع گرا که از رویاپردازی همسرش به ستوه آمده به او پیشنهاد می کند که بجای رویایی کردن زندگی خانوادگی، تخیلاتش را روی کاغذ بریزد و نویسنده شود:
- شک نکن به حرف من! تو از هیچ بلدی همه چی بسازی. عین نویسنده ها، از همه اون چیزایی که تو زندگیت نیس یه دنیای راس راسکی می سازی... یه دروغ راس راسکی!

رویا تعارف جهانگیر را در هوا می قاپد و در کلاس فیلمنامه نویسی باغ فردوس ثبت نام می کند. استاد (جمشید مشایخی) بسیار بر افکار او تاثیرگذار است او ضمن تشویق و تحسین شاگردش اظهار می کند نوشته خوب باید پشتش فکر باشد و فکری آزاد کنجی خلوت و بی دغدغه می طلبد. رویا تصمیم به نگارش داستان زندگی شخصیش را دارد . او رفته رفته در نویسندگی پیشرفت کرده با هر قدم صعود او در جامعه و بالارفتن رتبه اجتماعیش، جهانگیر وحدتی خود را تنهاتر و دورتر از رویا حس می کند. اما چون ژست روشنفکریش، باور سنتی اش را مانند نقابی مستتر کرده و او تمایل به برافکندن نقاب بیرونی ندارد دچار چالش بی نتیجه ای می شود. جهانگیر رویا را از آن زندگی شخصی و خانواده و خود می داند نه جامعه ولی جرئت ابراز این عقیده را ندارد. با خودش کلنجار می رود. رویا یک زن «خوب» است ولی جهانگیر که سرد و گرم روزگار را چشیده، نمی خواهد رویا زندگی اش را با قلم تیز آغشته به مرکّب حقیقت، بنویسد شاید بخاطر خطراتی که همسر خیالپردازش را در جامعه واقعی تهدید می کند، نگران است یا اینکه همسرش با فهم حقیقت جامعه دچار عواقبی غیرقابل پیش بینی شود... به هرحال آنچه مسلم است این است که جهانگیر همواره احساس عدم امنیت می کند. مخصوصا که بقول ناصر تقوایی: " احساس عدم امنیت در ملت ما ژنتیک شده است!"... پس ناخودآگاه به عنادورزی پرداخته و بر علیه خواسته های رویا جبهه می گیرد. اما رویا هم در این وانفسا تکلیف خودش را نمی داند کلفت بودن یا روشنفکری؟!...

جهانگیر بنا بر رسوم پدران و نیاکانش رو به خشونت غیر مستقیم و انحصار طلبی می آورد، مانند صحنه های قدرت نمایی با ساطور یا شکستن در... رویا اما با تحول شخصیت اجتماعیش نمی تواند زیربار حرف یا عقیده زور برود. نمی خواهد دوباره به قالب زن سنتی فرو رود. قهر می کند و به خانه مادر (جمیله شیخی) می رود تا فیلمنامه زندگی خود را تمام کند. مادر هم او را شماتت می کند. باز می گردد، اما تسلیم محض نشده است باید از هویت جدیدش همچنان در مقابل اعتقادات جهانگیر دفاع کند جنجال بالا می گیرد:
- تو می تونی پشت هم ده دفعه بگی می شورم و می سابم و می پزم؟! من روزی ده مرتبه می شورم و می سابم و می پزم... منم عین تو شبامو لازم دارم... دلم به این خوشه که این فکر منه، خط منه. بدون اینا من کی هستم؟ تو اگه کلفت می خواستی چرا اومدی سراغ من؟! یه آگهی می دادی تو روزنامه، تایلندی، کامبوجی، فیلیپینیش هم هست...
اما رویا درنهایت تسلیم خواسته جهانگیر می شود. شوهرش باید قبل از هرگونه برنامه ریزی روی فیلم نوشته اش متن را بخواند و مجوز صادر کند! رویا پیش نویس ها را یک یک در آتش شومینه می اندازد اما آتش درونش را چاره چیست؟... ارمغان دیگر دنیای مدرن برای اطفا حریق درون او پناه بردن به قرصهای آرامبخش... و، و، و ...

فیلم با بیرون آمدن زوج از اتاق خواب شروع و با رفتن آنها به داخل آن خاتمه می یابد. ما هرگز متوجه نمی شویم آیا عشقی هم در این بین جاری است یانه و فی الواقع در نظر بیننده تنها پیوند دهنده زوج روشنفکر فیلم، همانگونه که در آغاز و پایان فیلم می بینیم "بستر" است... مکانی برای فراموشی. جایی که می توان مثل یک خیاط به رفوی درزهای شکافته زندگی پرداخت چه ماهرانه چه ناشیانه ولی موقت... ولی این شاید تنها شِبه راه حلی باشد که می تواند مدتی صورت مسئله را در یک کاغذ بی خط پاک نماید...