چهارم دبستان را که تمام کردم با شور و شوق سراغ کتابخانه مادرم رفتم و اولین کتاب جدی زندگیم یعنی اسکارلت را خواندم.تا قبل از آن هر کتابی که خوانده بودم _هر چند قطور _ برای بچه ها نوشته شده بود مثل زنان کوچک, آن شرلی، هری پاتر و ... .مادرم علاقه زیادی به سینمای کلاسیک دارند و این علاقه از ایشان به من هم به ارث رسیده است. از همان دوران کودکی از بین فیلمهای محبوب مادرم به برباد رفته علاقه عجیبی داشتم و در سنی که دوستانم کارتون نگاه می کردند من بارها و بارها به تماشای برباد رفته می نشستم و تقریبا تمام دیالوگهایش را حفظ بودم. یادم می آید که همراه خواهرم صدای تلویزیون را کم می کردیم و خودمان به جای شخصیتها دیالوگ می گفتیم و به حساب خودمان فیلم را دوبله می کردیم...
برای من که تا آن سن تنها فیلم محبوب زندگیم بربادرفته بود, خواندن کتاب اسکارلت جذابیت زیادی داشت.آنقدر در خواندن رمان بزرگسالان کند بودم که تمام کردن کتاب یک ماه کامل وقت برد و در پایان آن من خوشحال و شاد از اینکه بالاخره رت و اسکارلت بار دیگر به هم می رسند.
بعدها که بزرگتر شدم نظرم تغییر کرد و به این نتیجه رسیدم که وقتی یک شاهکار هنری خلق می شود نباید ادامه ای برایش رقم بزنند.تجربه نشان داده وقتی ادامه ای برای کتاب یا فیلمی می نویسند و می سازند اکثرا با شکست مواجه می شود( در بین آثاری که در ذهن دارم, انیمیشن داستان اسباب بازیها که از این قاعده مستثنی است)

اما غرض از نوشتن این پست معرفی کتاب اسکارلت است. رمان اسکارلت در سال 1991 توسط الکساندرا ریپلی در ادامه کتاب بربادرفته نوشته شده است.در آن زمان کتاب با انتقاد شدید منتقدین روبرو شد اما با این حال یک موفقیت تجاری به شمار می رفت و میلیون ها نسخه فروش داشت.
کتاب با حضور اسکارلت در مراسم تشییع جنازه ملانی و در حالیکه رت در مراسم حضور ندارد آغاز می شود .اسکارلت دلشکسته به تارا برمی گردد و وقتی متوجه می شود مامی تکیه گاه اصلی او از زمان تولد, در بستر بیماری ست، غمگین تر می شود.مامی سخت مریض است اما در انتظار دیدار رت, تلاش می کند که زنده بماند.اسکارلت که می داند رت به حرف او توجه نمی کند, حال وخیم مامی را با تلگرافی به نام ویل شوهر سوالن به اطلاع رت می رساند. رت لحظاتی قبل از مرگ مامی به بالینش می آید و به او قول میدهد از اسکارلت مواظبت کند و او را ترک نکند.اما بعد از مرگ مامی به اسکارلت می گوید هیچ چیز عوض نشده و او به مامی دروغ گفته چون می خواسته او را در آخرین لحظات عمرش خوشحال کند. رت بار دیگر اسکارلت را ترک می کند .اسکارلت برای برگرداندن رت به چارلزتون سفر می کند و ... .
یکی از بخش های جالب رمان, سفر اسکارلت به ایرلند و استقبال گرم و صمیمانه خویشاوندان ایرلندی اش از او و ماجراهایی ست که در ایرلند رخ میدهد.در کل کتاب جذاب نوشته شده است و اگر با دید مستقل از بربادرفته نگاهش کنید, ارزش یک بار خواندن را دارد.من الان که بزرگتر شده ام ترجیح می دهم داستان بربادرفته, با رفتن رت تمام شود و به مخاطب اجازه دهد خود,سرنوشت شخصیتها را در ذهنش رقم بزند.
در سال 1994 از روی کتاب مینی سریالی با بازی تیموتی دالتون به عنوان رت باتلر و جوآن والی-کیلمر به عنوان اسکارلت اوهارا اقتباس شده است که به هیچ وجه با بربادرفته قابل مقایسه نیست .

فراموش نمیکنم وقتی که این فیلم را دیدم چقدر توی ذوقم خورد و ناراحت شدم از اینکه اسکارلت این فیلم به اسکارلت بربادرفته هیچ شباهتی نداشت .انگار آن زمان هنوز نمیدانستم اسطوره های کلاسیک تکرار ناپذیرند.
در ضمن چند روز قبل متوجه شدم کتابی با عنوان رت باتلر در سال 2007 به قلم دانلد مكينگ نوشته شده و در ایران نیز با ترجمه مریم رضائی منتشر شده است.گویا نویسنده کتاب به سرنوشت رت از دوران نوجوانی و افرادی که در شکل گیری شخصیتش نقش داشته اند پرداخته است.

اما واقعا افسوس می خورم وقتی فکر می کنم, مارگارت میچل بعد 10 سال زحمت شبانه روزی بربادرفته را به اتمام رساند و اکنون هر نویسنده ای با استفاده از نام بربادرفته برای خود شهرتی دست و پا می کند.حتما تا چند سال دیگر کتابهایی با عنوان ملانی, اشلی، مامی و ... می نویسند و داستان را از زاویه دید آنها روایت می کنند.