«فدریکو گارسیا لورکا» همراه با «لوئیس بونوئل» در مادرید، چند روز پیش از آخرین سفرش

***
به هنگامی که پیرامون ما طوفان بالا می گرفت، صحبت از شعر و نقاشی کاری مشکل بود. لورکا که چندان علاقه ای به سیاست نداشت، چهار روز قبل از پیاده شدن فرانکو، ناگهان تصمیم گرفت به شهر خودش گرانادا (غرناطه) برود. سعی کردم او را منصرف سازم و گفتم:
- فدریکو، روزهای وحشتناکی در پیش است. همینجا بمان. جای تو در مادرید امن تر است.
دوستان دیگر هم کوشیدند جلوی او را بگیرند اما فایده ای نداشت. با روحیه ای خرد و خراب مادرید را ترک گفت. خبر مرگ او برای همه ما ضربه ای هولناک بود.
***
فدریکو از همه کسانی که در زندگی شناخته ام برتر بود. من نه از نمایشنامه هایش حرف می زنم و نه از شعرهایش، بلکه خود او را در نظر دارم. او، خودش شاهکار بود. برای من حتی مشکل است که کسی را با او قابل مقایسه بدانم. یک دم آرام نمی گرفت: یا پشت پیانو می نشست و قطعه ای را به سبک شوپن می نواخت، یا یک قطعه پانتومیم را به اجرا در می آورد و یا صحنه کوچکی را بداهه سازی می کرد، و در همه حال مقاومت ناپذیر بود. وقتی که چیزی می خواند – قادر به خواندن همه چیز بود – از لبهایش زیبایی می تراوید. سراپا شور و شادی و جوانی بود. مثل یک شعله زبانه می کشید.
وقتی برای اولین بار در کوی دانشگاه با او برخورد کردم، چیزی جز یک قهرمان زمخت ولایتی نبودم. او به نیروی رفاقت و دوستی، مرا عوض کرد و به دنیای دیگری سوق داد. دینی که به او دارم از حد بیان بیرون است.
***
جسدش هیچ وقت پیدا نشد. درباره مرگ او افسانه های گوناگون بر سر زبانها افتاده است، حتی [سالوادور] دالی با بی شرمی آن را به یک ماجرای همجنس بازانه مربوط دانسته است که ادعای به کلی پوچ و مزخرفی است. فدریکو فقط به این خاطر کشته شد که شاعر بود. در آن روزگار در جبهه مقابل ما فریاد سر داده بودند که «مرگ بر احساس»!
در گرانادا به خانه یکی از افراد فالانژ، یعنی شاعری به نام روسالس، که با هم دوستی خانوادگی داشتند، پناه برده بود. گمان برده بود که در آنجا از امنیت برخوردار است. افرادی – که مسلک و مرامشان زیاد مهم نیست – با راهنمایی شخصی به اسم آلونسو، شبانه او را دستگیر و با چند کارگر سوار یک کامیون کردند.
فدریکو از درد و مرگ به شدت می ترسید. تصور احساس او در آن حالت که نیمه شب با آن کامیون او را به قتلگاهش در باغ زیتون می بردند، مرا دگرگون می کند. هنوز هم این اندیشه آزارم می دهد.

لوئیس بونوئل، با آخرین نفس هایم، ترجمه علی امینی نجفی، نشر هوش و ابتکار، چاپ اول، بهار 1371، ص 250-251