[-]
جعبه پيام
» <کاپیتان اسکای> امروز ۶ مه ۱۹۱۵زادروز ابرستاره دنیای سینما، اورسن ولز، کسی که با هنر بی‌همانندش کاری کرد که سینمای پس از او دیگر سینمای پیش از او نبود.
» <کاپیتان اسکای> سپاس از مارک گرامی، پست ویرایش و پیوند به برگه دست اندرکاران دوبله "صفحه اول" ایجاد شد. http://cafeclassic5.ir/thread-1144-post-...l#pid42115
» <مارک واتنی> کاپیتان اسکای عزیز ... قبلا عوامل دوبله فیلم صقحه اول قرار داده شده : http://cafeclassic5.ir/thread-132-post-2...l#pid23906
» <کاپیتان اسکای> ازدواج پردردسر یک خبرنگار حرفه‌ای عاشق پیشه! (چیستان سینمایی) http://cafeclassic5.ir/thread-1144-post-...l#pid42110
» <کاپیتان اسکای> درود و سپاس Kurt Steiner ارجمند، به نمایندگی از سوی همه معلمین کافه کلاسیک
» <Kurt Steiner> با تبریک این روز فرخنده به معلمین علم و ادب و دانش و هنر دون دیگو، کاپیتان اسکای، هانیبال، شارینگهام و بزرگواران کافه http://cafeclassic5.ir/thread-1125-post-...l#pid40274
» <Kurt Steiner> گرامیداشت روز معلم، یادی از قدردانی ها و هدایای بچه های کلاس در این روز و یادی از فیلم خاطره انگیز " روز بخیر خانم داو " که این ایام در دهه شصت از تلوزیون پخش میگردید
» <توماس مور> لطفا اگر میتونید. نام گوینده این فایل صوتی رو تشخیص بدید. تشکر
» <توماس مورhttps://s18.picofile.com/file/8432351100...a.mp3.html
» <کاپیتان اسکای> اسم دو نفر برای دوبله فیلم آمده "دوبله فارسی فیلم بقایای روز گویندگان: ناصر احمدی، میثم نیکنام و… https://www.film2media.ws/5653/the-remai...si-dubbed/
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یادش به خیر...
نویسنده پیام
سروان رنو آنلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 2,077
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 78


تشکرها : 9855
( 15613 تشکر در 806 ارسال )
شماره ارسال: #81
RE: یادش به خیر...

امروز بارانی  بود و من غرق اندیشه و خیال ...

به یاد نویسنده ای افتادم که از کودکی همیشه او را دوست دارم: ژول ورن .

نویسنده رویایی من . Jules Verne  :heart:

البته او برای من فقط یک نویسنده نبود که یک دانشمند بود ... چرا که علم را چاشنی داستان های تخیلی اش کرده بود . اولین بار یادم نیست کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم که کتاب " جنگل های تاریک آمازون" اش را در کتابفروشی آقای آمالی دیدم. فروشگاهی که کعبه آرزوهای من بود و همیشه در راه مدرسه باید سر می زدم. داستان درباره ماجراهای خوفناکی بود که در جنگل های ترسناک آمازون می گذشت و شاید برای سن و سال من هم مناسب نبود. اما من هیچوقت رده بندی های سنی الف- ب- ج و ... که پشت کتاب ها می نوشتند را قبول نداشتم و از اینکه کار آدم بزرگ ها را انجام دهم لذت می بردم ! ...

دومین کتاب اش را بهتر به یاد دارم : " پنج هفته پرواز با بالون بر فراز آفریقا " . درباره یک گروه پیشرو اکتشاف قاره آفریقا که برای اولین بار از بالون استفاده می کردند ... اینقدر شیرین بود که دو روز نخوابیدم و چشم از کتاب برنداشتم..... قوه خیال به من قدرت می داد تا برای داستان هایش در ذهنم تصویر سازی کنم.... البته این اعجاز کتاب های داستان است... هر کسی بر اساس رویای خود تصویر دلخواهش را می سازد ، چیزی که هنر سینما در آن کم می آورد و در می ماند ... بعدها "سفر به مرکز زمین" - "سفر به ماه" - "بیست هزار فرسنگ زیر دریا" - "دور دنیا در هشتاد روز" و "جزیره اسرار آمیز " ... را دیدم یا خواندم ... برخی را به صورت کتاب و برخی را به صورت کارتون و فیلم ... همگی خواننده و بیننده را از مرز واقعیت جلوتر می برند ..

سپاس از تو ژول ورن عزیز به خاطر داستان های شگفت انگیز علمی-تخیلی ات که ذهن ما را خیال پرور و علم باور کرد. :heart:

Image result for ‫ژول ورن جنگلهای تاریک آمازون‬‎..Related image


رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۳۹۷/۱۱/۸ عصر ۰۹:۲۱
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ماهی گیر, مراد بیگ, tom sawyer, Savezva, بانو الیزا, کنتس پابرهنه, سناتور, شارینگهام, Classic, دون دیه‌گو دلاوگا, کاپیتان اسکای, پرنسس آنا, توماس مور, rahgozar_bineshan, لوک مک گرگور, لو هارپر, پیرمرد, oceanic, مموله, زرد ابری, واترلو, مورفیوس, آلبرت کمپیون
Savezva آفلاین
جک لمون
***

ارسال ها: 185
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۱۰
اعتبار: 31


تشکرها : 880
( 1693 تشکر در 106 ارسال )
شماره ارسال: #82
RE: یادش به خیر...

تشکر از جناب سروان عزیز که ما رو برد به دنیای قشنگ کتابهای قدیمی به خصوص کتاب های ژول ورن...

شخصا عاشق داستان های ژول ورن بودم و به جرات می توانی بگویم که در همان دوران کودکی و نوجوانی تمام داستان هایی که از ژول ورن منتشر شده بود را خوانده ام. از بیست هزار فرسنگ زیر دریا تا دور دنیا در هشتاد روز و میشل استروگف که داستان مورد علاقه ام بود.

یاد آن روزها بخیر که علیرغم همه محدودیت ها و نبودن کامپیوتر و اینترنت و موبایل بزرگترین سرگرمیمان خواندن کتاب بود.


سفید پوشیده بودم با موی سیاه/ اکنون سیاه جامه ام با موی سفید
۱۳۹۷/۱۱/۱۷ عصر ۰۹:۴۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کاپیتان اسکای, سروان رنو, مراد بیگ, سناتور, Classic, rahgozar_bineshan, لوک مک گرگور, لو هارپر, پرنسس آنا, زرد ابری, پیرمرد, کنتس پابرهنه, Kurt Steiner, واترلو, مورفیوس, آلبرت کمپیون, پطرکبیر
مورچه سیاه آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 51
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۸/۵/۲۹
اعتبار: 12


تشکرها : 163
( 322 تشکر در 51 ارسال )
شماره ارسال: #83
یادش بخیر...‌

با سلام حضور دوستان عزیز

یه کلیپی بود اون موقع ها (منظور دهه شصت) لابلای برنامه های کودک پخش میشد که شنیدنش منو یاد زمانی انداخت که شرایط کشور جنگی بود. تو یوتیوب پیداش کردم . خاطرات خودشو داره

http://uupload.ir/view/edj_سرود_گنجشک_ناز_و_زیبا.mp4/


طبق تحقیقات دانشمندان مورچه از لحاظ شنوایی نسبت به انسان ها برتری دارد
۱۳۹۹/۲/۲ عصر ۱۲:۳۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, پیرمرد, Savezva, پرنسس آنا, kramer, Kathy Day, زرد ابری, مارک واتنی, واترلو, آلبرت کمپیون, پطرکبیر
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 158
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 43


تشکرها : 2964
( 2534 تشکر در 94 ارسال )
شماره ارسال: #84
RE: یادش به خیر...

روزهایی تو زندگی ما بود که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن. حتی اگه مثلن مراسم یا سنتهایی الان اجرا بشن دیگه هرگز حس و حال عجیب اون روزها رو ندارند. اون روزها شدن خاطراتی که واسه همه مون ملموس و ارزشمنده و تنها جایی که اون خاطرات زنده هستند مخیله ذهن من و شماست. چند وقت پیش به چند تا دانشجوی معماری گفتم حیاط یک خونه قدیمی رو تصور کنید و حس و خاطره ای که ازش دارید رو بهم بگید و در کمال تعجب دیدم همه شون با دهن باز بهم نگاه میکنن و میگن ما تجربه زندگی در چنین حیاطی رو نداریم. اونجا بود که فهمیدم من جزو آخرین افراد از نسلی هستم که خاطرات مشترکی که تو حافظه جمعی ما ثبت شده رو در ذهن دارم. خاطراتی که برای نسل جدید غیر قابل درک و نامفهومه...بگذریم.

اخیرا با نقاشِ با ذوقی آشنا شدم که مطمئنم شما هم از دیدن آثارش لذت میبرید. اصلن یادم نیست تو اینستاگرام چطوری به این صفحه برخوردم! یکدفعه به خودم اومدم و دیدم از تماشای این نقاشی ها غرق لذت شدم. اون خاطراتی که فقط تو ذهن من و شماست رو نقاشی زبر دست و بی نهایت باهوش به اسم آقای علی میری عزیز برامون به تصویر کشیدن. چند تا از نقاشی هاشون که بیشتر دوست دارم با متنی که خودشون زیر عکس نوشتن رو براتون اینجا پست میکنم. برای دیدن بقیه این نقاشی های باارزش پیج ایشون رو در اینجا دنبال کنید.

پ.ن: همیشه با دیدن این نقاشی ها بی اختیار یاد بتمن عزیز می افتم. شاید دلیلش این باشه که بتمن عزیز همیشه با اون قلم شیرین از خاطرات اون روزها برامون مینویسند. حافظه جمعی ما در این خاطرات اونقدر اشتراک داره که بعضی از این نقاشی ها انگار نوشته های بتمن عزیز هست که به تصویر کشیده شدن...

پیشنهاد میکنم دو تا از پست های خاطره انگیز بتمن مهربون کافه رو در اینجا و اینجا بخونید.

از شیرین‌ترین خاطرات کودکی، شلوغ‌کاری بود... مخصوصاً بازی با لحاف تشک‌ها و بهم ریختن این برج بلند هیجان انگیز! البته سر و صدای مامان یا مامان‌بزرگ هم به دنبالش بود ولی بازم می‌ارزید! گاهی زیر انبوه پتو و بالش غرق میشدیم و اون وسطا میلولیدیم... دیگه چی میتونست بیشتر از این خوشحالمون کنه.
چقدر جالب بود که تو خونمون یه عالمه لحاف تشک و پتو داشتیم با هوارتا بالش (آخه اون موقع‌ها مهمون زیاد میومد و شب موندن هم معمول بود) و چقدر خوب بود که همه این لحاف تشکها رنگارنگ بود! انواع پارچه‌ها با انواع گل و رنگ و اصلا هم نگران نبودیم که این رنگ به اون رنگ میاد یا نه. اون زمانا همه چی کاراکتر داشت. قاشق چنگالها، استکان نعلبکی‌ها، بشقابها، حتی موزاییک‌های کف حیاط هر کدوم یه نقش مستقل داشت و میشد شناختشون. آجرها، نقش قالی، گلدونها، ... میشد دید که یکیشون مهربونه یکی عصبانیه، یکی خجالتیه... مثل الان نبود که همه چی باید شکل هم باشه. نماهای کامپوزیت، سرامیک و کفپوشهای دقیقا شکل هم، ام دی اف با یک پترن تکرار شده که مثل مرده میمونه و هیچ حسی نداره... قدیمها حتی آدمها هم بیشتر کاراکتر داشتن... همه بیشتر شکل خودشون بودن و چقدر تفاوتها و کنتراست‌ها بیشتر بود. همه چی داره به سمت بی‌روح شدن میره...


خواب تحمیلی نیمروز از اون دسته خاطراتیه که اغلب بچه‌های دیروز داشتن و یادشونه!
مجبور بودیم به زور دراز بکشیم و کلی به در و دیوار نگاه کنیم تا خوابمون ببره. خب توی این شرایط حوصله‌م سرمی‌رفت ولی چون خواب پدرم از جنس هلیوم و بی‌نهایت سبک بود، هیچ کاری نمی‌شد بکنم. گاهی حتی از صدای فکر کردن من هم بیدار می‌شد و با صدایی یا تکونی بهم حالی می‌کرد که بچه آروم باش بگیر بخواب دیگه!!
فرار کردن از کنار بابا از اون پروژه‌های عجیب بود شبیه فیلمهای فرار جنگ جهانی دوم! گاهی بیست دقیقه طول می‌کشید که از زیر ملافه طوری دربیام که پدرم بیدار نشه!!
یادش به خیر...


نزدیک مدرسه‌مون یک خونه بود که یه بخشیش تبدیل به یه بقالی کوچیک شده بود و یه زن و شوهر اداره‌ش میکردن.
محصول استراتژیک این بقالی بستنی یخی یا همون آلاسکا بود که خانم خونه با ریختن آب و شکر و یه ذره گلاب داخل قوطی‌های قرص جوشان درست میکرد. یه چیزی هم بهش اضافه میکرد که رنگشو قرمز کنه!
نمیدونم چرا، ولی بدجور خوشمزه بود!! کافی بود که از یه جایی یه سکه دو تومنی پیدا کنم و کل زمان مدرسه توی جیبم لمسش کنم و منتظر باشم که تعطیل بشم و بپرم سمت بقالی! قسمت یخدون یخچال بزرگ نبود و هر روز تعداد محدودی آلاسکا تولید میشد و اگر دیر میجنبیدم، باید بچه‌هایی رو نگاه میکردم که در حال لیسیدن آلاسکای تگرگی بودند و حال می‌کردند در حالی که سکه دو تومنی توی مشت فشرده و عرق کرده من، گرم و گرمتر میشد...


"... همین‌طور داشت توی تاریکی میرفت که یهو از پشت سرش یه صدایی شنید... "
در حسرت شبهایی هستم که توی حیاط یا روی پشت بوم رختخواب پهن میکردیم و تا دیروقت یا بهتره بگم تا درومدن صدای اعتراض بزرگترها حرف میزدیم... چقدر با ماجراهای ترسناک همو می‌ترسوندیم. جن و پری و آل و روح و... هر چیزی که تخیلمون اجازه می‌داد.
می‌ترسیدیم و در عین حال کیف می‌کردیم.
گاهی هم یه لرزی به تنمون می‌افتاد که نمیدونم از سردی هوا بود، از سردی قسمتهای دست نخورده لحاف و تشک بود یا از ترس. ولی به هر دلیلی که بود، فرو رفتن تا زیر چونه، زیر لحاف و پتو، احساس امنیت عجیبی بهمون میداد. حسی شبیه مخفی شدن در یک دژ نفوذ ناپذیر ...


سرازیری جمعه‌ها بعد از ناهار با صدای گرم رضا رهگذر توی رادیو شروع میشد و آهسته آهسته به سمت بیابون اخبار ساعت ۲ تلویزیون میرفت! و ما منتظر بودیم که زودتر تموم بشه...
بالاخره بعد از این که خلاصه اخبار و مشروح همه خبرهای ریز و درشت داخل ایران و کل جهان تموم می‌شد و مجریان خبرهایی که «هم‌اکنون» به دستشون می‌رسید رو هم می‌خوندن و دیگه مطمئن می‌شدند که هیچ چیزی نمونده که بشه گفت، ما رو به خدای بزرگ می‌سپردن و .... دیگه بعدش ما بودیم که ردیف جلوی تلویزیون دراز میشدیم و دیگه کیفمون کوک بود. تلویزیون ریموت نداشت ولی با انگشت پای دراز شده هیچ احساس کمبودی نداشتیم!
با پناه بردن به تلویزیون تا جایی که ممکن بود، یعنی تا بعد از فیلم سینمایی و تا شروع برنامه نفرت انگیز گزارش هفتگی، عصر جمعه رو طولش می‌دادیم. ولی بالاخره آخرش بجایی می‌رسیدیم که بهش میگن: «غروب دلگیر جمعه»



ماه رمضونای قدیم توی خونه ما، شیرینی و لذت خاصی داشت. چند روز مونده به ماه رمضون، حوض خونه رو تمیز و پر آبش میکردیم. به قول داییم، ماه رمضونه و حوض پرآبش!
نون قندی (ما میگفتیم نون قاق) و شیرمال، زولبیا بامیه، شربت خاکشیر، ماقوت یا فرنی و خرما پای ثابت سفره افطار بود.
عصر که میشد، حیاط رو جارو میکردیم و فرش پهن میکردیم. همیشه خدا هم خونمون پر از مهمون بود. مهمونی نبود... همه از خود بودن. اونایی که زودتر میومدن توی پاک کردن سبزی و پختن افطار کمک میکردن... اونایی که دیرتر میومدن توی چیدن سفره. به نظر من سادگی سفره ربط به نگاه داره. سفره افطار پر از خوردنی بود ولی ساده بود.. صمیمی و بدون آلایش بود. همه به چشم نعمت خدا نگاش میکردن و از این که با بقیه شریک بشن لذت میبردن. نمیدونم چرا سفره‌های رنگی اون موقع به نظرم بی‌تکلف‌تر و ساده‌تر بود از حتی یک نون و پنیر امروزی.
مینشستیم پای سفره و منتظر بودیم که یهو صدا از تلویزیون میومد:
همه از خداییم... به سوی خدا برویم


کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را
به تیرِ معجزه آهو کن
۱۳۹۹/۲/۱۸ صبح ۰۴:۰۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, سروان رنو, Savezva, مارک واتنی, دون دیه‌گو دلاوگا, مراد بیگ, لوک مک گرگور, مورچه سیاه, مموله, بانو الیزا, هستی گرا, Kathy Day, زرد ابری, Classic, Kurt Steiner, واترلو, مورفیوس, سناتور, آلبرت کمپیون, پطرکبیر
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 232
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 48


تشکرها : 5349
( 4161 تشکر در 114 ارسال )
شماره ارسال: #85
تابستان و قلم ژول ورن و قلموی صادق صندوقی

تابستان و قلم ژول ورن و قلموی صادق صندوقی

چند وقتی بود در حال آماده کردن این متن بودم که پست سرکار خانم کنتس گرامی موجب شد تا خاطراتی دیگر هم برایم تداعی شود و از ایشان بسیار سپاسگزارم. کلیپی از کارهای زیبای آقای میری هم چند ماه قبل در تلگرام دیده بودم که گمانم دیدنش خالی از لطف نباشد.

دنیای ما زرق و برق چندانی نداشت، هر نقش و نگار رنگینی ولو بستۀ پارۀ پفک و بیسکویت، جذاب بود. کتاب های قدیم، غالباً بر برگه های زرد بد رنگی که به اصطلاح "کاهی" نامیده می شوند و البته هنوز هم برای طراحان و دانشجویان رشته های هنر و معماری، نام آشنایند، طبع می شدند. نقاشی روی جلد کتاب، توفیق فروش آن را دوصدچندان می کرد، خاصه که رنگی هم بود. بیشتر که فکر می کنم، جلد تخته ای کتاب هم از مؤلفه های برتری بر همگنان مقوایی، محسوب می شد. با این تفاصیل، عکسی که دوست گرامی، سعید عزیز،(جناب Savezva) قرار دادند، در چشم ما بس خیره کننده بود.

(۱۳۹۷/۱۱/۱۷ عصر ۰۹:۴۹)Savezva نوشته شده:  

تصویر جلد کتاب میشل استروگف ... چشمان وحشت زدۀ ایوان اوگارف خائن و اسبش... شوشکۀ میشل استروگف در دستش... و از آن سو چشمان اشک آلودش که از برابر شمشیر آخته و گداخته به سلامت گذشته

مروری بر داستان در یک نگاه، شبیه پوستر فیلم یا در نوع سنتی، پردۀ نقال در نقاشی قهوه خانه ای

تصویرهای اینچنینی جرقّۀ اول برای به حرکت درآوردن خیال خواننده اند.

یادش بخیر...

رمان خواندن در ایّام قدیم کم از فیلم سینمایی دیدن، نداشت. در آن دوران، رمان دریچه ای بود به سوی دنیای ناشناختۀ خارج از ایران، گرچه ترجمه ها همیشه روان نبود ولی آنقدری خوب بودند که بتوانند شمای کلی را در ذهن بپرورانند یا حداقل ذهن ما آنقدر تشنه بود که از بین آن ترجمه های ضعیف، صحنه پردازی کند. همان طور که تصور ما از خارج، فقط اروپا و امریکا را شامل می شد، تصور من هم از رمان فقط رمان های اروپایی و امریکایی بود. تا زمان دانشگاه، گرچه ده ها رمان خارجی خوانده بودم اما به جزء قصۀ حسین کرد شبستری و رستم نامه، که آنها را هم اتفاقی در وسایل مهجور خانۀ پدربزرگم یافته بودم، هیچ رمان ایرانی را درست و درمان نخوانده بودم. بعد از آن هم با یکی دوبار تلاش ناکام در هضم رمان های ایرانی درکتابخانۀ دانشگاه، که معمولاً قصۀ غصه در سایۀ یأس یا خوانش خون در پس خیانت(با احترام به همۀ ادبای نویسنده و طرفدارانشان) هستند، دریافتم که رمان های مطبوع(چاپ شده) ایرانی، مطبوع طبع من یک نفر نیست و عطایشان را به لقایشان بخشیدم و هیچگاه حسرت نخواندن هیچ رمان وطنی را نخوردم.

بعدازظهر داغ تابستان در شهر کویری ما، با همۀ جلایی که داشت، امکان جنب و جوش در فضای باز را سلب می کرد. اما موهبت آن بعدازظهرهای طولانی، فرصتی بود که برای رمان خواندن به من می داد. خواندن آثار ژول ورن، همچون آبی گوارا برای ذهن تشنۀ دانستن در مورد ناشناخته ها بود. با تصور خواندن رمان در بعدازظهرهای طولانی تابستان، روزهای بهاری مدرسه و امتحان های خرداد را با شوقی بیشتر، پشت سر میگذاشتم تا در اولین فراغت، با دورخیزی بر بالای رختخواب های درون اشکاف کنار اتاق، بپرم و در فضای نیمه تاریک آن تارک، طائر خیال را به پرواز در بیاورم.

(۱۳۹۹/۲/۱۸ صبح ۰۴:۰۲)کنتس پابرهنه نوشته شده:  

ژول ورن محبوب ترین رمان نویسی بود که در حین خواندن آثارش، صحنه صحنۀ نوشته هایش را تجسم می کردم. نویسنده ای توانمندی و صحنه پردازی قابل با قلمی گیرا، اما... اما اثر قلموی صادق صندوقی در پیش سازی ذهنی از شخصیت های داستانهای ژول ورن را، نمی توان نادیده گرفت. قلمویی که اگر بر جلد هر کتابی تصویرگری می کرد، اغوایی بود بر ابتیاع آن کتاب.

تصویرگری ایشان شاید به قول برخی منتقدان حرفه ای، هنر کیج باشد و به قول برخی دیگر عامه پسند، امّا اگر ایجاد حس خوب در مخاطب را یکی از مؤلفه های هنر در نظر بگیریم، در آن صورت صادق صندوقی هنرمندی زبده است.

بسیاری از کتاب های ژول ورن را خریده بودم و لو دست دوم، اما همیشه آرزوی داشتن مجموعۀ کتاب هایش از انتشارات ارغوان با تصویرگری زیبای صادق صندوقی را داشتم که ناکام ماند. حتی خاطرم هست، کتاب سفر به ماه را که از انتشاراتی دیگر و البته دست دوم و با جلدی سفید یکدست بدون نقشی بر آن داشتم، هیچ وقت تا انتها نخواندم.

از نقاشی های زیبای دیگر وی بر روی جلد، کتابهای رابینسون کروزوئه، بن هور، تاراس بولبا بود که سعی کرده بود، تصویر روی جلد، شبیه صحنه های فیلم های ساخته شده بر طبق این رمانها باشد.