[-]
جعبه پيام
» <شارینگهام> سلام. آپلود فیلم شازده احتجاب ، با لطف دوست عزیزمان، زرد ابری، سایه ش مستدام باد
» <جیمز باند> اونم با صدای آقای نظامی دوبله شده قدیم
» <جیمز باند> یه فیلم دیگه هم از لی میجر هست که نقش خلبانی را بازی میکنه که در شوروی سقوط میکنه
» <ال سید> من فکر کنم چون تو آرشیو صداوسیما بوده و بهشون ندادن پخش نکردن
» <جیمز باند> فقط به یک دلیل مسخره ممکنه پخش نکرده باشن: چون کانال جم داره با یک دوبله جدید اونو پخش میکنه!!
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دستنوشته ها و دلخوری ها
نویسنده پیام
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #21
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

http://www.ifilmtv.ir/images/english/slide/fa_new/63/63p.jpg

به ندرت فیلم و سریال ایرانی نگاه می کنم. مطلبی که مطرح میکنم را نیز اتفاقی دیدم. سریال ارمغان تاریکی از آن دسته سریال هایی نیست که آخرش عروسی باشد. بی معنی و پوچ نیز به پایان نمی رسد. در این سریال شخصیت اول فیلم پس از گذراندن یک سیر معرفتی ، از یک گروهک خراب کار جدا می شود و راه زندگی اش را عوض میکند . در ادامه ، برای تنبیه او ، به صورت همسرش اسید می پاشند و صورت همسرش می سوزد. همسر وی از لحاظ روحی به شدت آزرده شده و به او میگوید که دیگر نمیخواهد با او زندگی کند چون صورت او دیگر زیبا نیست. بعد از مطرح شدن این موضوع شخصیت اول فیلم دچار بیماری کوری می شود و همسر وی برای کمک به او و با این فکر که دیگر صورت سوخته او باعث آزار همسرش نخواهد شد ، به زندگی با وی ادامه می دهد. شاه بیت این سریال سکانس پایانی است . پانزده سال از این زندگی مشترک با این شرایط جدیدش گذشته است که مخاطب سریال متوجه می شود که شخصیت اول فیلم کور نبوده است و عشق او به همسرش باعث شده تا تمام مشقّت های نقش بازی کردن به عنوان یک مرد کور را به جان بخرد تا همسرش با او بماند و دیگر ناراحت این نباشد که شوهرش صورت سوخته او را می بیند. من اسم این را عشق میگذارم و در نظرم اینگونه عاشقی از تمام شبه عشق های ادعایی که در سایر فیلم ها به نمایش در آمده یک سر و گردن بالاتر است. چه خارجی اش و چه ایرانی اش !


من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۳/۱۲/۸ صبح ۰۶:۴۱
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رضا خوشنویس, دکــس, زینال بندری, اسکارلت اُهارا, اسپونز, برو بیکر, BATMAN, پیرمرد, بلوندی غریبه, ژان والژان, مگی گربه, Kurt Steiner, جولیانو جما
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #22
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها
525062_l7a6PVdq.jpg
به نام خدا
خیلی به دنبال دیدنش بودم. فکر می کردم چیزی شبیه به ((لیلی با من است)) باشد. اما اشتباه می کردم . در حد ((اخراجی ها)) هم نبود چه برسد به ((لیلی با من است)). البته من ساحت مقدس ((لیلی با من است)) را به ((اخراجی ها)) آلوده نمی کنم. بگذریم !
گویا ((ضد گلوله)) برنده 2 سیمرغ بلورین نیز شده است. برای من که این چیزها اصلا مهم نیست. از آنجایی که فیلم را فقط تفریح و سرگرمی نمیدانم، این قصه شلم شوربای ((ضد گلوله)) بیشتر شبیه به یک جوک بی مزه بود.
البته با تمام مسخره بازیهایش یک چیز داشت. آنهم اینکه شهادت مطاعی نیست که به هر بی سر و پایی بدهند.
قصه از این قرار است :
یک فروشنده محصولات مستهجن ، سرطان می گیرد و برای اینکه نام نیکی از او بماند و قبل از اینکه به مرگ طببیعی (حاصل از بیماری سرطان) بمیرد تصمیم میگیرد تا به جبهه برود بلکه شهید شود و پایان عمرش با رستگاری ختم شود. با مشکلات زیاد به منطقه جنگی می رود و هر چه می کند تا تیری بخورد و شهید شود ، نمی شود ، حتی خواب میبیند که هاتفی به او نوید رستگاری میدهد ولی بدون هیچ دلیل مشخصی دست آخر جنگ تمام می شود و به شهر بر می گردد و جالب آنکه آن بیماری نیز او را نمی کشد و باز هم به همان شغل شریف گذشته اش ادامه می دهد.
اتفاقات جبهه و دوستان وی که شهید می شوند اثر چندانی در منش و تفکرات او ایجاد نمی کنند . حتی شما دو رکعت نماز در طول فیلم از او نمی بینید. آدم های درون جبهه برای بیننده فیلم غریبه هستند . شخصیت پردازی درستی از ایشان در طول فیلم مشاهده نمی شود. معلوم نیست تفکرات آنها چگونه است و برای چه به جنگ آمده اند.
خلاصه فیلمی است ابتر. بی معنی و بی هدف. پوچ و سرکاری.
شاید تنها چیزی که بتوانی به زور از آن بفهمی این است که هر کسی که جبهه رفته و برگشته لزوما آدم خوبی نیست. ولی کارگردان اصلا نتوانسته این را درست توضیح دهد و حال آنکه همین موضوع به ظاهر ساده ، هزار و یک دلیل و پیچ و خم دارد .
البته خودم هم از فیلم های ایرانی خیلی توقع ندارم . فیلم سازی ماها هم یک کاری است شبیه به اکثر کارهای دیگرمان .

من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۴/۱/۲ عصر ۰۸:۴۱
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بلوندی غریبه, ژان والژان, rahgozar_bineshan, رضا خوشنویس, زینال بندری, BATMAN, Princess Anne, پیرمرد, جولیانو جما
فرانکنشتاین آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 221
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۹/۱۱
اعتبار: 25


تشکرها : 265
( 2453 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #23
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

سلام دوستان ,
دو ماه پيش ميخواستم مطلبي رو بنويسم كه متاسفانه مشكلات شخصي مانع شد. يكسالي ميشه كه با تعدادي از دوستاران دوبله در سرتا سر ايران همكاري ميكنم و با دوستان زيادي اشنا شدم .  دوستاني كه با مسنجر ، وايبر دو سه باري  درهفته در تماسند . اين دوستان اطلاع دارند كه بنده بهيچ وجه قصد فخر فروشي را ندارم .
در دهه شصت شرايط مالي خوبي بدليل معلم بودن والدبن نداشتيم و دسترسي به دستگاه vhs player نبود . اين عجيب نبود. اکثریت مردم همینطور بودند.
 يادمه سوپر هشت جيسون و ارگوناتها رو كه ١٠ دقيقه بيشتر نبود رو هزار بار ديدم . ساعت فراقت من قدم زدن در ويديو كلوپها و عكسهاي كاور اونها بود :D. بگذريم شايد بهمين دليله اگر كسي چيزي از من بخواهد حتي اگر نداشته باشم ميگيرم براش و اين كار حس خيلي خوبي بمن ميده . ولي .....
دو نفر در اين كافه حضور دارند كه از اين حسن نيت بنده سو استفاده كردند و با استفاده از ابتداييترين روشها و با كمك ايميل و اي دي بنده اقدام به حك كردن كامپيوتر من كردند . سابقه درخشاني هم دارند ، با سايتهاي هنر سينما ، ايران دوبله هم همكاري ميكنند و اگر اطلاعاتم غلط نباشه اقدام به حك وب سايت ملن روژ هم كردند . 
تنها يه مسله رو اين دوستان ابله بايد در نظر ميداشتند . كامپيوتر من جزوي از كامپيوترهاي مدار بسته كمپانيست و مجهز به مدرنترين سيستمهاي حفاظتی جهان و پليس سايبري اختصاصيست . دوست ابله من خيال كردي !! بايد بگم كه بدجايي گير كردي ! ادم خيلي ارومي هستم و با نظر نيگران زندگي نميكنم ، و توهيني اگه بمن بشه جواب ميدم ولي كينه بدل نميگيرم اما..... 
شما اگه فكر كردي با ورود به حريم شخصي من ، واكنشي از طرف من نميشه ، اشتباه ميكني
گزارش پليس سايبري بعد از برگشت از مرخصيم روي ميز من بود ، دقيقا ميدونم كي هستي ، دوست عزيزت كيه ، كجا هستي ، اسم اصليت چيه و از اون بهتر ، شماره تلفن همراه و اگر باور ميكني ادرس منزلت  
تو زندگيم اهل تهديد نيستم ولي به قبر عزيزانم قسم ، تمام مشخصات شما رو براي دوستان كافه قرار ميدهم ، شما اطلاع نداريد كه پيگرد قانوني از طرف من چه عواقب بدي رو براي شما داره ، خلاصه از من گفتن بود
مسنجر شما و دوست دلقكتان بلاك شده و تنها  پيغامگير اين كافه براي شما مانده . 
این پست را چندین بار در جعبه پیغام خواهم گذاشت اگر از شما پیغامی نگرفتم اقدام خواهم کرد . مطالب کافه را بردی چیزی نگفتیم. فیلمایی که دوستان ساعتها زحمت کشیدند رو بردی باز سکوت کردیم ولی دیگه تمام شد انقدر ادب دارم که تا الان حرمت اون نیمچه اعتبارترا نگه داشتم و مشخصاتت را به کسی نگفتم . امیدوارم سریعتر بمقام آدمیت برسی  

 پس نویس

دوست عزیز ٬میدانستم فکر میکنی بلوف میزنم .بهمین جهت اقدامی کردم که مطمن هستم هنگام خواندن عرق بدنت را روی ستون فقراتت حس میکنی !!! جالب نیست ؟ دختر خانمی که با شماره تلفن همراهتون دیروز ۳ بار تماس گرفتن و دنبال فروشگاه گل سرخ بودن از اقوام بنده بودن .میبینی که شوخی ندارم . متاسفم کار به اینجا کشید ولی شما شروع کردید. من تمومش میکنم.بهت قول میدم . دو روز فقط داری با من تماس بگیری . گفتم چکار میکنم و در اون شک نکن . 

۱۳۹۴/۱/۸ عصر ۱۱:۴۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, سید رسول, BATMAN, زینال بندری, ژان والژان, پدرام, گولاگ, هایدی, زاپاتا, اتان ادواردز, حمید هامون, rahgozar_bineshan, پیرمرد, جولیانو جما, آلبرت کمپیون
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 467
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷
اعتبار: 69


تشکرها : 337
( 7266 تشکر در 48 ارسال )
شماره ارسال: #24
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

(۱۳۹۴/۱/۸ عصر ۱۱:۴۰)فرانکنشتاین نوشته شده:  

دقيقا ميدونم كي هستي ، دوست عزيزت كيه ، كجا هستي ، اسم اصليت چيه و از اون بهتر ، شماره تلفن همراه و اگر باور ميكني ادرس منزلت  
تو زندگيم اهل تهديد نيستم ولي به قبر عزيزانم قسم ، تمام مشخصات شما رو براي دوستان كافه قرار ميدهم ، شما اطلاع نداريد كه پيگرد قانوني از طرف من چه عواقب بدي رو براي شما داره ...

فرانک عزیز 

زحمت بکشید نام و مشخصات این فرد را سریعا همینجا برای اطلاع همه دوستان کافه قرار بدهید 

کسی که به یک رایانه در آنسوی آبها رحم نمیکند یقین بدانید سایت کافه کلاسیک و پیامهای خصوصی و مشخصات اعضایش از چنین فردی در امان نخواهد بود . بنابرین فارغ از هر گذشت یا تهدید یا هر نوع اغماضی مراتب را همین جا به اطلاع همه دوستان (بخصوص مدیران سایت برای اقدام مقتضی) برسانید.

اگر چنین نکنید یا قائله را با عذرخواهی خصوصی نامبرده ختم به خیر کنید و دیگران را بی خبر کذارید ، نسبت به همه اعضا مسئولیت انسانی خواهید داشت.که : چو دانی و پوشی ، سکوتت خطاست.

مدیران محترم کافه در اینخصوص (به نیابت از کلیه اعضا) مسئولیت تام دارند.

باتشکر از شما

۱۳۹۴/۱/۱۴ عصر ۱۰:۳۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, سید رسول, زینال بندری, rahgozar_bineshan, هایدی, گولاگ, پیرمرد, جولیانو جما, Memento
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #25
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

یه تشکر ویژه دارم از تمام بدل کارها و کتک خورهای فیلم ها. به خصوص فیلم های مذهبی و تاریخی. چون نقش مهمی در زیبا تر شدن فیلم دارن و زحماتی میکشن که شاید هیچ وقت اونجوری که باید، ازشون تشکر نمیشه. به خاطر همه زحماتتون ازتون متشکرم.


من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۴/۱/۱۶ صبح ۱۱:۰۸
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : rahgozar_bineshan, هایدی, سروان رنو, Kurt Steiner, پیرمرد, جولیانو جما
جیسون بورن آفلاین
تحت تعقیب
*

ارسال ها: 190
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۷/۱۵
اعتبار: 22


تشکرها : 1438
( 1527 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #26
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

خاطره‌ای تلخ از سعید مطلبی نویسنده و کارگردان سینما بعد از اعتراض پزشکان و توقف پخش سریال «در حاشیه»:

احتمالا زور خیلی پرزور بوده است

دکتر گفت فردا همسرتان باید جراحی شود... اما قبل از ساعت هشت صبح و پیش از آن که من به اطاق عمل بروم باید دویست و هفتاد هزار تومان به صندوق بیمارستان پرداخته باشید.

گفتم چشم. همین الان چکی بهمین مبلغ بصندوق میپردازم. فرمودند من با چک کار ندارم... پول نقد...عرض کردم قربان. الان ساعت چهار بعدازظهر است همه بانک‌ها تعطیل کرده‌اند و قبل از هشت صبح فردا هم باز نخواهند بود. اجازه بفرمائید که...

حرفم را قطع کرد و همان جمله معروف را گفت که: این مشکل شماست ـ و رفت

موضوع به دی ماه سال 67 مربوط است و آن زمان مثل این روزها نبود که دویست و هفتاد هزار تومان پول سه کیلو گوشت باشد. پول زیادی بود.... مانده بودم مستاصل و درمانده که چکار کنم...همسرم سرطان داشت. به ریه هایش متاستاز داده بود... هر کس که بیماری داشته است میداند که در چنین مواقعی انسان حاضر است زمین را به آسمان بدوزد که حتی ثانیه‌ای در درمان یا جراحی بيمارش وقفه نیفتد... از همان بعدازظهر كذائي دی ماه 67 تا ساعت 7 صبح فردا ... من به هر رفيقي که ميشناختم تلفن کردم و زحمت دادم... دویست و هفتاد هزار تومانی که صبح روز عمل فراهم شد شاید حاصل وام گرفتن از بیست و چند نفر دوست و آشنا بود... آخرین پول را سر ساعت هفت صبح مرحوم ایرج قادری بمن رساند. دقیق یادم هست. بیست و دو هزار تومان.

همسرم جراحی شد... حالش هنوز بد بود و ما مثل همه کسانی که عزیزشان بیمار است بدرو دیوار میزدیم...

گفتند در انگلیس پزشکی است بنام پرفسور برانسون متخصص سرطان. با هزار زحمت توسط دوستی با کلینیکش تماس گرفتیم دستور داد پرونده پزشکی و شرح عمل جراحی را برایش بفرستیم...

یک کپی از ورقه‌ای که دکتر بعد از عمل جراحی نوشته بود از بیمارستان گرفتیم. اما لازم بود که ترجمه آنرا برای پرفسور انگلیسی بفرستیم... به آقای جراح مراجعه کردم با این تقاضا که اگر ممکن است شرح جراحی را به انگلیسی بنویسد. فرمودند بایشان مربوط نمیشود. خودمان باید ترتیب ترجمه آنرا بدهیم. ورقه پر از اصطلاحات پزشکی بود که هیچ مترجمی تا تخصص پزشکی نداشت نمیتوانست آنرا ترجمه کند. بدوست پزشکی که ميشناختم مراجعه کردم (آقای دکتر همایون سمیعی که هر کجا هست خدا موفق و سلامتش بدارد) قبول کرد که زحمت ترجمه را بکشد. اما چهار کلمه بود که جراح محترم بدخط نوشته بود و او نمیتوانست بخواند. قرار شد بایشان مراجعه کنم و این چهار کلمه را بصورت خوانا بنویسند به بیمارستان رفتم. نبودند. گفتند در مطبشان تشریف دارند. آدرس مطب را گرفتم و خودم را به مطب رساندم. به خانم منشی گفتم ورقه ایست که آقای دکتر باید چند کلمه را در آن واضح و خوانا بنویسند ـ شاید باور نکنید ـ و حتماً هم باور نمیکنید. مجبور شدم ویزیت معمول آقای دکتر را به خانم منشی بپردازم تا اجازه ملاقات بیابم. و ایشان چهار کلمه‌ای که دکتر سمیعی نتوانسته بود بخواند با خطی خوانا مرقوم فرمایند.

***

این قصه و حکایت نیست. دروغ هم نیست اسم بیمارستان و آن جراح معروف را ننوشته ‌ام تا مسئله شخصي نشود. یادآوری آن روزها هم همیشه عذابم میدهد و اشکم را در میاورد. اما مجبور شدم بنویسم... تا آن هشت هزار پزشکی که برای اعتراض به یک مجموعه تلویزیونی قرار بود جلوی ساختمان جام جم تجمیع کنند... اگر نمیدانند بدانند و اگر بی‌خبرند. خبردار شوند که از سوی بعضی همکارانشان با بیماران بینوا و بیمار داران بینواتر، که دستشان از هر جا کوتاه است و چشم امیدشان به تخصص و تبحّر پزشک چه رفتاری میشود

قبل از آن که یادداشت را برای چاپ و انتشار بفرستم. با کمال تعجب و حیرت و ناباورانه در خبرها خواندم که مدیرعامل محترم تلویزیون... خسته از فشارهای خارجی بر سازمان و عواملش و در پاسخ به اعتراضات چند قشر و حرفه به یک مجموعه تلویزیونی اعلام داشته‌اند که ازاین پس هیچ حرفه و صنفی در تلویزیون با شوخی و طنز مواجه نخواهد شد!!

بنظرم خود این حرف (اگر درست باشد و گفته ایشان باشد) خود به شوخی بیشتر شبیه است و احتمالا ـ یا زور خیلی پرزور است. یا ایشان خیلی خسته و دلزده از جوی که ساخته شده است.

این بدعت بدی خواهد شد. وقتی در تمام دنیا نویسندگان و سینماگران تلاش دارند که آستانه صبر و تحمل جامعه را بالا ببرند... اینکار اگر نه آموزش. حداقل پذیرفتن کم تحملی جامعه را میرساند.

حتي هنوز باور ندارم که با اعتراض یک صنف و چند صنف. بتوان رسانه‌ای را از حق مسلم که نه ـ بلکه ـ وظیفه قطعی و بی گفتگوی او محروم کرد... اگر رسانه ملی هم نتواند. نادرستی‌ها، كژي ها و اشتباهات را نقد کند. دیگر به کجا میتوان امید داشت.

آقای سرفراز آسانترین کار برای حل هر مسئله‌ای پاک کردن صورت مسئله است. انگار نه انگار. نه خانی آمده و نه خانی رفته است. اما آن که مسئله را حل میکند همیشه شایسته نقدير و ستایش است.تجمع ـ اعتراض و خواست ناموجه و بی‌دلیل هر کس هرصفت و هرتعداد.

چه هشت هزار نفر و چه هشتاد هزار نفر.نباید عاملی شود که هنرمندان ما کر و کور و لال شوند. خصلت هنرمند وظیفه و رسالت او دیدن، شنیدن و گفتن است.و رسانه ملی... تریبون این گفتن‌ها... دیدن و گفتن را از هنرمند نگیرید

چهارم اردیبهشت 94

روزنامه بانی فیلم

۱۳۹۴/۲/۲۰ صبح ۰۳:۰۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, شرلوك, برو بیکر, زاپاتا, Kurt Steiner, هایدی, rahgozar_bineshan, پرشیا, سرهنگ آلن فاکنر, اسکورپان شیردل, حمید هامون, پیرمرد, نسیم بیگ, جولیانو جما, واتسون, Memento, ایـده آلـیـسـت, مراد بیگ
جروشا آفلاین
جودی آبوت
***

ارسال ها: 79
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱۱/۱۷
اعتبار: 27


تشکرها : 1821
( 1471 تشکر در 35 ارسال )
شماره ارسال: #27
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

آزار حیوونا،کشتنشون غیر اخلاقیه از وجدان و انسانیت به دوره ... بخدا همه ی موجودات زنده حق حیات دارند. همه موجودات کوچیک و بزرگ،وحشی و غیر وحشی، پاک ونجس- حق دارند از زندگی،آفتاب،بهار،گل و دریا لذت ببرند.دست دستی این موهبت الهی رو ازشون دریغ نکنیم...

بگین وحشی ترین حیوون کدومه؟ جواب ِ این سوالو کی می دونه؟
بگین گـُرگه؟ یا شیره؟ یا پلنگه؟ یا ببری که حریص بوی خونه؟
ولی من این سوال بی جوابو می پرسم از یه موش آزمایشگاه!
نگاهم می کنه، هیچی نمی گه، جوابش خیلی کوتاهه، مث آ...ه!
تو رگ هاش جای خون ویروسه چون که، ما آدم ها نباید زود بمیریم!
باید درمون دردا رو بفهمیم، واسه این کار مُجازیم جون بگیریم!
می پرسم از یه اسب پیر ابلق، که عمری رو به گاری بسته بوده!
جوابش خیلی تلخه آخه پُشتش، هنوز از ضربه ی شلاق کبوده!
یه فیل گنده تو میدون سیرکه، که می رقصه با سوت رام کننده!
ازش می پرسم اما می گه: ول کن! برو بابا! دل خوش سیری چنده؟
برای کشفِ اون حیوون وحشی، کجای دنیا رو باید بگردم؟
سوالم ساده س اما بی جوابه، جوابش ر‌و چرا پیدا نکردم؟
می رم پیش گوزنی که سر اون، آویزونه به دیوار یه تالار!
می گم وحشی ترین حیوون کدومه؟ سکوتش رو سر من شه آوار!
یه روباه طلایی رو می بینم، ولی اصلاً جوابم رو نمی ده!
آخه اون خیلی وقته پالتو پوسته، دیگه مرده! به آرامش رسیده!
تموم ِ عمرشو در رفته بوده، از آدم، از سگو دامو گلوله!
حالا پالتو شده، پایین پالتو، هنوزم جای تیر یه دولوله!
سوالو  از قناری ها می پرسم، قناری ها جوابش رو می دونن!
جوابو از صداشون می شه فهمید، مث زندونیا آواز می خونن!
می رَم تا باغ وحش، اون جا که شیرا، دارن از بی غذایی نفله می شن؟
سوالم رو نگفته پس می گیرم، جواب این سوالم می شه روشن!
دیگه دنبال اون حیوون نگردین، من اونو توی آینه پیدا کردم!
شماها رو نمی دونم ولی من حالا دارم پِی آدم می گردم!


یغما گلرویی


برای من تنها چیزهایی جالبند که به قلب مربوط می‌شوند. «آدری هیبورن»
۱۳۹۴/۳/۷ عصر ۰۸:۳۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, زینال بندری, خانم لمپرت, BATMAN, Kurt Steiner, Keyser, هایدی, حمید هامون, سروان رنو, rahgozar_bineshan, Flirtacia, جولیانو جما, Memento, واتسون, jen yu, نسیم بیگ, Papillon, آلبرت کمپیون, ایـده آلـیـسـت, مراد بیگ
Keyser آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 91
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۹
اعتبار: 18


تشکرها : 305
( 664 تشکر در 4 ارسال )
شماره ارسال: #28
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

(۱۳۹۴/۳/۷ عصر ۰۸:۳۵)جروشا نوشته شده:  

آزار حیوونا،کشتنشون غیر اخلاقیه از وجدان و انسانیت به دوره ... بخدا همه ی موجودات زنده حق حیات دارند. همه موجودات کوچیک و بزرگ،وحشی و غیر وحشی، پاک ونجس- حق دارند از زندگی،آفتاب،بهار،گل و دریا لذت ببرند.دست دستی این موهبت الهی رو ازشون دریغ نکنیم...

بگین وحشی ترین حیوون کدومه؟ جواب ِ این سوالو کی می دونه؟
بگین گـُرگه؟ یا شیره؟ یا پلنگه؟ یا ببری که حریص بوی خونه؟
ولی من این سوال بی جوابو می پرسم از یه موش آزمایشگاه!
نگاهم می کنه، هیچی نمی گه، جوابش خیلی کوتاهه، مث آ...ه!
تو رگ هاش جای خون ویروسه چون که، ما آدم ها نباید زود بمیریم!
باید درمون دردا رو بفهمیم، واسه این کار مُجازیم جون بگیریم!
می پرسم از یه اسب پیر ابلق، که عمری رو به گاری بسته بوده!
جوابش خیلی تلخه آخه پُشتش، هنوز از ضربه ی شلاق کبوده!
یه فیل گنده تو میدون سیرکه، که می رقصه با سوت رام کننده!
ازش می پرسم اما می گه: ول کن! برو بابا! دل خوش سیری چنده؟
برای کشفِ اون حیوون وحشی، کجای دنیا رو باید بگردم؟
سوالم ساده س اما بی جوابه، جوابش ر‌و چرا پیدا نکردم؟
می رم پیش گوزنی که سر اون، آویزونه به دیوار یه تالار!
می گم وحشی ترین حیوون کدومه؟ سکوتش رو سر من شه آوار!
یه روباه طلایی رو می بینم، ولی اصلاً جوابم رو نمی ده!
آخه اون خیلی وقته پالتو پوسته، دیگه مرده! به آرامش رسیده!
تموم ِ عمرشو در رفته بوده، از آدم، از سگو دامو گلوله!
حالا پالتو شده، پایین پالتو، هنوزم جای تیر یه دولوله!
سوالو  از قناری ها می پرسم، قناری ها جوابش رو می دونن!
جوابو از صداشون می شه فهمید، مث زندونیا آواز می خونن!
می رَم تا باغ وحش، اون جا که شیرا، دارن از بی غذایی نفله می شن؟
سوالم رو نگفته پس می گیرم، جواب این سوالم می شه روشن!
دیگه دنبال اون حیوون نگردین، من اونو توی آینه پیدا کردم!
شماها رو نمی دونم ولی من حالا دارم پِی آدم می گردم!


یغما گلرویی

زیبا و به موقع بود و با اجازتون عین متن شما را در فروم دیگه که عضو هستم قرار دادم


Criterion.Blog.Ir
۱۳۹۴/۳/۸ صبح ۰۸:۱۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جروشا, Flirtacia, جولیانو جما, Papillon, Memento
ژیگا ورتوف آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 97
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۷/۱۷
اعتبار: 21


تشکرها : 474
( 1102 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #29
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

تهاجم

در را که باز کردم ، هزار تا امیر تتلو ریختند داخل خانه .زبانم بند آمده بود . هرجای خانه را که نگاه می‎کردم یک تتلو از درو دیوار بالا می رفت . داخل کمدها ، قفسه‎ها ، گنجه‎ها ، لای رخت‎خواب ، زیر تخت‎خواب . رنگ پریده ، حیرت‎زده به این همه تتلو که مثل مور و ملخ همه جا را تصرف کرده بودند نگاه می‎کردم . دلم گرومب گرومب می‎زد . در بیرون همیشه ، همه جا ، از کنار هر تتلویی با احتیاط رد شده بودم . سعی کرده بودم هرگز موجبات تحریک هیچ تتلویی را فراهم نکنم.نمی‎دانم چرا باید دچار چنین مصبیتی می‎شدم.از هر طرف خانه صدای پاره شدن کاغذ ، صدای شکستن های مختلف شنیده می‎شد. بوی بدی هم تمام خانه را پر کرده بود.می‎خواستم زار بزنم . می‎خواستم شیون کنم . انگار پاره پاره تنم را می کندند. انگار راه تنفسم را بسته‎اند.ده دقیقه ، بیست دقیقه ، سی دقیقه ..بعد یک تتلوی درشت در حال بیرون رفتن از خانه ، با صدای نتراشیده ، نخراشیده به یک تتلوی دیگر گفت : آدرس بعدی و از در خارج شد و پشت سر او به تدریج همه تتلوها از خانه بیرون رفتند . سکوت مرگ تمام خانه را گرفته بود.همه چیز له شده ، بهم ریخته ، شکسته ، پاره شده .. کتاب دن کیشوت تکه تکه شده خانواده تیبو ، ژان کریستف ... صدها کتاب پاره پاره شده روی زمین . سی دی های موتسارت ، بتهوون ، باخ ... عکس های روی دیوار جر خورده  نیما ، نیچه ... دی وی دی های فیلم ها ، کازبلانکا ، تمام هیچکاک‎ها ، ....روی زمین نمی‎شد راه بروی . خودم را بزحمت به اتاق رساندم .آن‎جا همین وضع ، فقط روی دیوار یک عکس بزرگ امیر تتلو چسبانده بودند و کنار دستگاه پخش یک سی دی از کار‎های تتلو.

۱۳۹۴/۶/۲۶ عصر ۰۸:۱۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, Memento, سی.سی. باکستر, حمید هامون, خانم لمپرت, اسکورپان شیردل, اسپونز, سروان رنو, واتسون, پیر چنگی, Papillon, آلبرت کمپیون, مراد بیگ
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #30
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

the revenant (از گور بازگشته)

http://cine.ch/photo/film/the-revenant--162651_1.jpg?w=250&h=335

دیدمش ! خوشم نیامد ! در نیامده بود ! خیلی غلو داشت ! میدانی چیست ! کارگردان بیش از حد زور زده بود که طبیعی و رِآل در بیاید ! مثل عسل بود ! یه مقدار که عسل بخوری ، از بس شیرین است دل را میزند . آخرش را دور تند دیدم چون دیگر حنایش برایم رنگ نداشت .

یک مثل جدید هست که میگوید :

(( کار از محکم کاریه زیادی (جِر) می خورد ))

خوب است این را به کارگردانش بگوییم .


من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۵/۵/۳ صبح ۱۲:۴۱
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آمادئوس, آقاحسینی
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #31
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

fury (خشم)

http://www.filmscoop.it/locandine/fury-2015.jpg

خیلی فیلم نمیبینم . کارهای مهمتری برای انجام دادن دارم . ولی فیلم هایی که خیلی سر و صدا میکند را به امید آنکه زیبا و اثرگذار باشند میبینم .

fury را هم به همین امید دیدم . ای کاش نمیدیدم . گول حضور برد پیت را خوردم . فکر کردم ارزش دیدن را دارد .

اگر بخواهم در یک جمله خلاصه اش کنم می شود این :

(( تصور کنید نجات سرجوخه رایان را هندی ها می ساختند . به نظرتان چطور میشد ؟ ))

غلو دارد . خیلی هم زیاد . مخصوصا در انتهای فیلم . اصلا در نیامده است . میخواسته ادای اسپیلبرگ را در بیاورد ولی :

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند


من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۵/۵/۳ عصر ۰۸:۳۶
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آمادئوس
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #32
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

MAD MAX (fury road)

http://www.lyricis.fr/wp-content/uploads/2015/04/Mad-Max-Fury-Road-Mad-Ban-1.jpg

فیلم نیست .

توهین به شعور مخاطب است .

یک کنسرت است . در سالنی زیبا . ولی بدبختانه نوازندگانش بلد نیستند آهنگ بزنند . فقط با سازها بازی میکنند و صدای گوش خراش تولید میکنند .

داستان ندارد. شخصیت پردازی ندارد. اخلاق ندارد. خطاطی نیست . سیاه مشق است . نان (اکشن صرف) را میخورد.

خیلی معروف شده بود . بالاجبار دیدم که ببینم چیست . بیخودی هزینه کرده .

من اگر قرار باشد اکشن صرف ببینم ، میروم مسابقه بوکس نگاه میکنم .

اگر قرار است وحشیگری ببینم ، عبور گوزن های یال دار از درون رودخانه پر از کروکودیل را میبینم .

حالا اگر قرار است وحشیگری اش را موجود دوپا انجام داده باشد ، سر بریدن داعشی ها از همه اینها وحشیانه تر و شوک بر انگیز تر است . ارزان تر هم در می آید . دیگر نیازی نیست که میلونها دلار هزینه کنی که وحشیگری نشان بدهی . یک نفر را جلوی دوربین میکشی و تمام !

به نظرم قبل از اینکه اینگونه فیلم ها در ایران بیاید و خیلی ها را سرکار بگذارد، خوب است یک نفر پنبه اش را بزند تا دیگر وقت کسی برای دیدنش تلف نشود.

اگر هم قرار است فیلمی از این دست را ببینم ( که هیچ وقت از روی عمد یک همچین اشتباهی نمیکنم ) میروم فیلم RAMPAGE را میبینم .

حداقل به زور می شود یک نتایج اخلاقی و سیاسی و یا داستانی از آن دریافت کرد.

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/0/00/Rampage_Boll.jpg/220px-Rampage_Boll.jpg


من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۵/۵/۴ صبح ۰۶:۰۵
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آقاحسینی
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #33
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

EDGE OF TOMORROW (لبه فردا)

http://news.doddleme.com/wp-content/uploads/2014/03/Edge_of_Tomorrow_Poster.jpg

از فیلمهای آخر الزمانی و پسا آخر الزمانی بدم نمیآید . به شرطی که به فضاحت mad max نباشد.

فیلم لبه فردا را شانسی دیدم . ولی چون داستانش برایم مقبول افتاد تا آخر دنبال کردم . البته معمولا آنقدر غرق فیلم نمی شوم که جلوی تلوزیون میخکوب شوم و تا آخرش را ببینم . همین فیلم را در چند روز دیدم و هربار شاید مثلا 30 دقیقه اش را میدیدم .

داستان شگرفی ندارد . ساده است . حمله موجودات فضایی و دفاع انسانها از زمین در برابر آنها. چیزی که مرا گرفت (( بازی با زمان )) بود . از سفر در زمان خوشم می آید .

میدانی ! بعضی جاها در فیلم خودم را میدیدم . عاقلی در میان دیوانه ها که هر چه تلاش میکند و توضیح میدهد و ادله و برهان می آورد ، حرفش را نمی فهمند و مجبور است بعضی چیزها را تحمل کند و امیدوار باشد تا راه چاره ای پیدا شود .

فیلم اکشن بود . ولی به شخصه از اکشن آن خیلی هم لذت نبردم چون هواسم بیشتر دنبال داستان بود. اما اکشن آن هم خوب و قابل قبول است . بعضی جاها یک مقدار غلو دارد ولی در کل مقبول است .

به نظرم بیننده زمانی بیشترین لذت از یک فیلم را میبرد که بتواند خود را در فیلم پیدا کند و با قهرمان همزاد پنداری کند.

من هم همینطور هستم . معروفیت یا بفروش بودن یا هر ملاک دیگری در یک فیلم برایم مهم نیست .

مهم آن است که ببینم کارگردان میخواهد چه بگوید و آن را چگونه می گوید .


من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۵/۵/۴ عصر ۰۹:۵۳
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مراد بیگ
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #34
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

RAMPAGE (capital panishment)

http://img.seriebox.com/films/34/34066/affich_34066_1.jpg

بر خلاف گفته هایم ، ناپرهیزی کردم و قسمت دوم این سری وحشیانه را هم دیدم . بر خلاف قسمت قبلش، مضامین پر مغز تری داشت . حرف برای گفتن داشت . سیاسی بود و رُک . نقدی بود واضح بر سیستم سیاسی حاکم بر آمریکا . نمیدانم چطور میشود که فیلمسازان آن ور آب بعضی وقت ها اجازه پیدا میکنند که به حکومت فحش بدهند . برای ما که قربانش بروم اگر به یک گربه در فیلمی متلکی گفته شود ، فردایش گربه های کشور تجمع اعتراض آمیز برگزار میکنند چه برسد به آدمیزادش .

اما کارگردان طوری فیلم را روایت کرده بود که حرفهای درست و صادقانه شخصیت اصلی فیلم ، در پشت وحشیگری اش FADE شود .

انگار خود کارگردان هم از حرف زدن میترسیده است و به سبک (بهلول) حرف حق زده .

به گونه ای که هم گفته باشد و هم نگفته باشد .

آرتیست فیلم استدلال های درستی داشت ولی اعمال نادرست زیادی از او سر میزد .

فیلمی بود با چاشنی اومانیسم . عمیق که می نگریستی ایراد فلسفی کم نداشت . تناقض کم نداشت .

ولی برای یک فیلم درجه B با بازیگران ناشناخته ، قابل قبول و تأمل بر انگیز بود.

از MAD MAX خیلی سر تر بود . از لحاظ مضامین و نه جلوه های ویژه


من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۵/۵/۶ عصر ۰۶:۲۴
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Papillon
آلبوس دامبلدور آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 6
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۵/۳
اعتبار: 0


تشکرها : 2
( 7 تشکر در 1 ارسال )
شماره ارسال: #35
Information RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

{#smilies.heart}

من نمیدونم چه سلیقه ای دارید در انتخاب یک فیلم خوب...اما پیشنهاد میکنم مجموعه the walking dead (مردگان متحرک)...که تا به حال 6 فصل ازون تولید شده...قسمت بعد از فصل هفت اول مهر شروع خواهد شد.

پخش کننده شبکه AMC ایالات متحده ...پر بیننده ترین فیلم نه تنها امریکا...بلکه علاقه مندان زیادی را از تمام دنیا به خودش جلب کرده.

یک ساله که دارم دنبالش میکنم...پیشنهاد میکنم ببینید...از فصل اول قسمت اول.

فیلم خشن و ترسناک هست ولی ببینید میفهمید خاص ترین سریالی است که تا حالا دیدید.

هر قسمت این سریال رو میبینید...برای قسمت بعدی اون لحظه شماری میکنید.

من خیلی سریال امریکایی دیدم ولی این فرق دارد واقعا.

{#smilies.heart}

این سریال امریکایی رو نگا کنید...اونوقت میفهمید فرق یک مجموعه امریکایی یا یک مجموعه 20 قسمتی ایرانی چیست هه.


شاملو راست میگفت..
دست های خالی را باید بر سر کوبید!
۱۳۹۵/۵/۱۴ صبح ۰۴:۱۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #36
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

چگونه قاتل شویم ؟

قتل یک انسان برای ما زمانی دردناک و مشمئز کننده است که ببینیم که داریم او را میکشیم . و الا :
درست کردن ماشین مردم با نقص فنی
دادن اغذیه ناسالم دست مردم
ندادن حق مظلومین
عدم رعایت نکات ایمنی برای کارگران توسط سرکارگر
دستورات نسنجیده یک فرمانده
و موارد مشابه بسیاری وجود دارد که منجر به مرگ انسان ها می شود
و فقط به این دلیل ما را قاتل نمی نامند ، چون مستقیماً با اسلحه به سر یک انسان شلیک نکرده ایم
با این منطق : خلبان هواپیمای جنگی ، مسئولین توپخانه و تمامی کسانی که در جنگ ، به طرف مقابل شلیک میکنند ولی برخورد گلوله هایشان به انسان ها را نمیبینند هم قاتل نیستند .
ولی در باطن قضیه قاتل اند
ما برای این عذاب وجدان نمیگیریم چون کشته شدن آن انسان را مستقیما ندیده ایم .
و همچنین است در خصوص تجاوز و شکنجه و ...

پس بیا چند سانتی متر عمیق تر نگاه کنیم


من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۵/۵/۱۸ صبح ۰۷:۵۳
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جیمز باند, BATMAN, مراد بیگ
BATMAN آفلاین

*

ارسال ها: 676
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 62


تشکرها : 9554
( 10394 تشکر در 154 ارسال )
شماره ارسال: #37
Lightbulb دست نوشته ها و دلخوری ها

گاهی اوقات با خودخواهی و یا ناآگاهی عده ای، ممکنه سرنوشتی بدتر از مرگ برای اطرافیان رقم بخوره!

1/ دادن اغذیه ناسالم دست مردم

فکر میکنید یکی از عواملی که در سالیان اخیر آمار مبتلایان به سرطان رو افزایش داده چی میتونه باشه؟

همین میوه و سبزیجات به ظاهر مفیدی که در طول روز مصرف میکنیم!

چطور؟

بهتره نگاهی به این صفحه بندازید

http://press.jamejamonline.ir/Newsprevie...0172023842

2/ عدم رعایت نکات ایمنی برای کارگران توسط سرکارگر

اگر هر از گاهی اخبار حوادث رو دنبال کنید متاسفانه با یک اتفاق تلخ اینچنینی مواجه میشید

نمونه اش گودبرداریهای غیر اصولی 

http://titre1.ir/fa/news/12310/%DA%AF%D9...8%B1%DB%8C

3/ دستورات نسنجیده یک فرمانده

این مورد رو شبی که خونه یکی از آشنایان بودیم از زبان صاحب خونه شنیدم که خیلی ناراحت کننده بود و همین باعث شد تو این بحث شرکت کنم

در همسایگی ایشون خانواده ای زندگی میکنن که چند سال قبل اتفاق بسیار تلخ و غم انگیزی برای فرزندشون پیش میاد

جوانی با نام رسول که ماههای آخر خدمتش رو سپری میکرده در حین انجام وظیفه دچار این مصیبت میشه

ماجرا ازین قراره که اوایل شب فرمانده به اون جوان دستور میده که باید عملیات پاکسازی مین رو به آخر برسونه

جوان با تواضع و فروتنی به فرماندش میگه/ الان خسته ام، ضمن اینکه وقت مناسبی برای اینکار نیست، پس بهتره فردا انجامش بدم

اما فرمانده لجباز و یک دنده از خواسته احمقانه اش کوتاه نمیاد و سرباز مجبور به اطاعت میشه (چاره ای هم نداشته)

لحظاتی بعد در حین پاکسازی، مین منفجر میشه و جوان دو دست و چشمانش رو از دست میده و حالا باید تا آخر عمر از نعمت سلامتی محروم باشه 

به نظر شما مقصر این اتفاق تلخ چه کسی میتونه باشه جز اون فرمانده بی خرد!

اصلا یک لحظه به این فکر نکرد که ممکنه این اتفاق سر بچه خودش بیاد؟

یا مثلا الان میتونه حال و روز مادر اون جوان رو بفهمه؟

مورد مشابه

http://www.mehrnews.com/news/426831/%D8%...B%8C%D8%AF


من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۵/۵/۲۱ صبح ۰۲:۳۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جیمز باند, زینال بندری, نسیم بیگ, Papillon, خانم لمپرت, مراد بیگ
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #38
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

خاطره ای از پرویز پرستویی ؛
یادمه هشت سالم بود
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن
واسه همین تو صف موندم
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود
الان پنجاه سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!!!!!!!


من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۵/۶/۱۲ عصر ۰۸:۳۷
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Papillon, آمادئوس, Gavino, مراد بیگ
نسیم بیگ آفلاین
مهمان خانه خانم هبیشوم هستم
*

ارسال ها: 65
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۱۱/۹
اعتبار: 4


تشکرها : 45
( 284 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #39
RE: دستنوشته ها و دلخوری ها

دلنوشته هایم را برای تشکر نمی نویسم .

برای آرام شدنم مینویسم .

آنچه درست است را مینویسم .

بدون چشم داشت .

خوبی اینجا این است که اگر از خودت بنویسی ، ریا نمی شود.

چون کسی تو را نمی شناسد .

آمده بود .

از راه دور .

برای به خاک سپاری مادرش .

صحبت کردیم .

رشته کاری اش مثل من بود .

دیدم وضع کارش خوب نیست .

سید بود و زحمتکش .

مالی نداشتم که کمکش کنم .

در عوض کمکی بهتر به ذهنم رسید .

هر چه بلد بودم .

هر چه جدید بود و بدیع .

هر چه میتوانست برایش مشتری بیشتری بیاورد .

در طبق اخلاص گذاشتم و تقدیم کردم .

خدایا ! همین را داشتم ! باشد که مورد قبولت واقع شود و دستم را بگیری !

والسلام


من جنگلی شدم مراد
۱۳۹۵/۶/۱۴ صبح ۰۵:۰۲
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آقاحسینی, BATMAN, زرد ابری, مراد بیگ, بوچ کسیدی
BATMAN آفلاین

*

ارسال ها: 676
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 62


تشکرها : 9554
( 10394 تشکر در 154 ارسال )
شماره ارسال: #40
Lightbulb دردسرهای مدرسه رفتن!

 اول مهر روز بازگشایی مدارس بود، حالا نمیدونم باید تبریک گفت یا ؟!

در هر صورت به فصل زیبای پاییز خوش آمد میگوییم

جالب اینکه امروز یاد صحبتهای کیومرث پوراحمد افتادم که مدتی قبل مهمان برنامه تلویزیونی بود

اون شب حرفهاشون رو که شنیدم باهاشون احساس همدردی کردم و فهمیدم که چه حسه مشترکی داریم!

نظر صریح کیومرث پوراحمد در مورد مدرسه رفتن

هنوز که هنوزه مثلا یه موقع از خونه میام بیرون یه جمع بچه مدرسه ای میبینم که دارن میرن یا دارن میان، میگم خدارو شکر که من مجبور نیستم برم مدرسه !

تماشای این بخش از گفتگو

اینجا بد نیست من هم یه سری از اتفاقات دوران مدرسه که ممکنه خیلیها باهاش مواجه بودن رو براتون بنویسم

وقتایی که نوبت صبح بودی (پدر یا مادر)/ چقدر میخوابی؟ بیدار شو ساعت نزدیکه 7 صبحه! مدرسه ات دیر میشه ها!

مواقعی که نوبت بعد از ظهر بودی (مادر)/ ناهار آمادست، بیا غذات بخور که تا ظهر چیزی نمونده باید بری مدرسه!

وقتایی که مهمونی بودی (پدر و مادر)/ با اجازتون ما دیگه رفع زحمت میکنیم، دیر وقته و فردا بچه ها مدرسه دارن!

تابستونا وقتی برای گذروندن تعطیلات شهرستان بودی (اواخر شهریور ماه)/ مادربزرگ گوشی رو برداشته و گرم صحبته

حالا با کی؟ مادر گرامی! چی به مادربزرگ میگه/ برا بچه ها بلیط گرفتید دیگه وقته برگشتنه، یه هفته دیگه مدرسه ها باز میشه!

وقتی به همراه مادر یا پدر برای خرید  کیف و کفش یا لباس داخل مغازه ای/ نه، اون خوب نیست تو مدرسه گیر میدن خیلی مارک و نوشته داره!

نزدیکای ظهر سر کلاس نشستی منتظری هر چه زودتر زنگ بخوره و بری خونه تا به کارهای دیگه ات (بازی، تماشای کارتون و ---) برسی

زنگ به صدا در میاد ولی معلم گرامی با خونسردی این خبر اعلام میکنه/ بچه های عزیز امروز کلاس تقویتی برگزار میشه و باید تا بعد از ظهر تو مدرسه بمونید!

آخر شب مادر گرامی گوشی رو برداشته با خواهر محترمش صحبت میکنه/ چه زحمتی، فردا منتظرم که با هم بریم خرید یا فلان جا! بچه مدرسه ای/ منم میام! مادر/ نمیشه، تو فردا باید بری مدرسه!

شبای امتحان (نصف شب)/ تلویزیون تماشا کردی و بعدش میخوای بری بخوابی اما یادت میاد که قبلش باید درسات مرور کنی چون فردا امتحان داری و باید بری مدرسه!

بچه ها تو کوچه سرگرم بازی کردنن که یکدفعه صدای پدر و مادر یا زن و مرد همسایه بلند میشه/ بچه ها مگه شما درس و مدرسه ندارید، چقدر بازی میکنید!

ایستادنهای گاه طولانی به هنگام صبحگاه و ---

خلاصه سوهان روح خیلی (شادیم یه عده خاص) از بچه ها بود، چی؟ مدرسه!

با تشکر از آقای پوراحمد خالق مجموعه تلویزیونی قصه های مجید که بنده رو واداشتن بخشی از خاطرات دوران تحصیلی رو به اشتراک بزارم

در پایان دو پوستر زیبای پاییزی در ارتباط با بازگشایی مدارس که امیدوارم بچه مدرسه ایها خوششون بیاد


من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۵/۷/۱ عصر ۱۱:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : خانم لمپرت, مراد بیگ, نسیم بیگ, جیمز باند, سروان رنو, Papillon, زرد ابری, Classic, آقاحسینی
ارسال پاسخ