[-]
جعبه پيام
» <سروان رنو> نگاهی به فیلم زیبا و خاطره انگیز " صورت یک فرشته " ... http://cafeclassic5.ir/thread-1125-post-...l#pid42258
» <مارک واتنی> اگر کسی مجموعه توکتو رو بصورت دوبله داره، لطفا به من پیغام بده تا بر روی نسخه اصلی سینکش کنیم و در اینجا برای استفاده دوستان قرار بدیم. ممنون
» <مارک واتنی> بخشی از مجموعه قدیمی و خاطره انگیز توکتو (اسکیموها) دوبله فارسی : https://www.namayesh.com/v/1bd4
» <آلبرت کمپیون> دوستان ! برنامه صندلی داغ، پنجشنبه ساعت 7 بعد از ظهر دوباره استارت می خوره. لطفاً سوالات خودتون رو آماده کنید تا فردا از جناب زاپاتا بپرسید..
» <سروان رنو> صندلی داغ با حضور " زاپاتا " فردا پنجشنبه ... http://cafeclassic5.ir/thread-929-post-3...l#pid32532
» <مارک واتنی> سریال خاطره انگیز و زیبای " بله آقای وزیر" دوبله فارسی و بدون حذفیات : http://cafeclassic5.ir/thread-509-post-4...l#pid42237
» <مارک واتنی> آدمیرال عزیز سپاس، فکر کنم الان مشکل پست و لینک ها حل شده باشه. در ضمن با آی پی ایران دانلود کنید.
» <آدمیرال گلوبال> سلام جناب مارک واتنی عزیز ممنون بابت سریال اوشین...فقط این لینک که گذاشتید حذف شده میشه زحمت بکشید دوباره بزارید...ممنون
» <سروان رنو> به به ! جناب زاپاتا ... الان گفتم صندلی را از انبار بیرون بیاورند و تمیز کنند ...
» <آلبرت کمپیون> دوستان عزیز، جناب زاپاتا برای نشستن روی صندلی داغ اعلام آمادگی کردند. بزودی انشالله صندلی داغ ایشون برگزار میشه
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خبرنگاران نامدار سینمای کلاسیک
نویسنده پیام
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6830 تشکر در 136 ارسال )
شماره ارسال: #1
خبرنگاران نامدار سینمای کلاسیک

سلامی دیگر بر دوستان

ابتدا تصمیم داشتم این جستار را یکماه دیگر استارت بزنم و همزمان با 17 مرداد ماه روز خود ساخته خبرنگار در ایران از آن رونمایی کنم، روزیکه بنظر من عزت و احترام ما ایرانیان زیر سوال رفت و بنده نیز یکی از بهترین دوستان دوران نوجوانی خود را در آن روز سیاه در مزار شریف از دست دادم. اما برای آنروز پست دیگری را خدمت دوستان ارائه خواهم داد تا شاید پس از گذشت 17 سال برخی از نقاط سیاه آنروز سخت را برای دوستانیکه در جریان واقعی ماجرا نیستند بازگویی نمایم:

سینمای کلاسیک مملو است از سوژه های ناب و زیبا . قتلهای پیچیده ، گانگسترهای زرنگ ، کلانترهای شجاع ، عشقهای نافرجام ، زندانیهای بیگناه ، سرقت های بزرگ ،اعدامهای مخوف و .......  خبرنگارهای سمج اما جذاب. حرفه خبرنگاری در قرن نوزدهم به واسطه محدود بودن رسانه های خبری جزو یکی از حرفه های جذاب و پر خطر بود. خبرنگاران تاثیر به سزایی در تغییر مسیر جامعه داشتند. این حرفه آنقدر حائز اهمیت بود که در سینمای کلاسیک بارها و بارها فیلمهایی با محوریت خبرنگاران ساخته شد.

حتی در بسیاری از مواقع علیرغم آنکه سوژه و هدف فیلم موضوع دیگری بوده است گاهی حضور کوتاه یک خبرنگار در فیلم چنان تاثیر گذار بود که موجب تغییر مسیر فیلم می گردید. تعداد خبرنگاران مهم و تاثیرگذار در سینما تامل برانگیز است. از آنجا که در حوزه وب و در هیچ سایتی به این معقوله بصورت مستقل پرداخته نشده است به این فکر افتادم تا بکمک دوستان اولین مرجع خبرنگاران سینما را در این سایت ایجاد و اطلاعات مربوط به کلیه خبرنگاران ماندگار در سینمای کلاسیک را جمع آوری نمائیم. هرچند اخیرا احساس می کنم دوستان یا بدلیل مشغله و یا بدلیل یکنواختی و یا به هر دلیل دیگر کمتر در موضوعات مشارکت می کنند ، با اینحال امیدوارم دوستان با مشارکت و اطلاعاتی که دارند این جستار را پربار و کامل نمایند.

فیلم تکخال در حفره

کارگردان : بیلی وایلدر

نام خبر نگار: چاک تیتام

نام اصلی هنرپیشه خبرنگار: کرک داگلاس

صدا پیشه نقش خبرنگار : منوچهر اسماعیلی

سال ساخت : 1952

تکخال در حفره فیلمی ست که کمپانی پارامونت بدون اطلاع بیلی وایلدر قبل از اکران فیلم نامش را به کارناوال بزرگ تغییر میدهد اما فیلم در نمایش های تلویزیونی و انتشار نسخه های ویدئویی آن با نام اصلی تکخال در حفره یا تکخال در آستین منتشر می شود. فیلم تصویریست از دو واقعه تاریخی مشابه که به فاصله بیست سال از یکدیگر بوقوع می پیوندد. کارگری که در سال 1925 در معدن ماسه در اثر زمین لرزه گرفتار می آید و مردی که در سال 1945 در چاهی سقوط می کند.

در هر دو ماجرا هزاران نفر در پی نجات این بخت برگشتگان گرد هم می آیند و در هر دو مورد نیز عملیات نجات ناموفق رغم می خورد. اما در هر دو ماجرا روزنامه ها در تحریک افکار عمومی نقش بسزایی داشتند.

چاک خبرنگاریست که موقعیت خود را در روزنامه ای که سابقا برایش کار میکرد را از دست داده است و حالا در پی اخبار برای روزنامه کوچکی می باشد که برایش کار می کند. او خیلی اتفاقی در جای دورافتاده ای در نیومکزیکو کارگر معدنی بنام لئو را می یابد که در اثر ریزش معدن در حفره ای  حبس شده است و تنها از سوراخ کوچکی می توان با او ارتباط برقرار نمود. چاک از این اتفاق بهترین بهره را برای بدست آوردن یک موقعیت طلایی می برد. چاک موضوع گرفتاری لئو را به یک موضوع عاطفی و ملی تبدیل می کند و با تحریک افکار عمومی مردم بسیاری را از سراسر آمریکا به ان منطقه دورافتاده می کشاند. در حالیکه برای نجات لئو راه کوتاه و آسانتری وجود داشت چاک با طولانی کردن عملیات نجات برای خود و روزنامه اش اعتبار بالایی کسب می کند. طولانی شدن عملیات نجات در نهایت به مرگ لئو می انجامد. کارگر نگون بختی که می توانست با یک عملیات ساده از معدن نجات یابد قربانی خودخواهی و زیاده خواهی یک روزنامه نگار می شود.

قطعا هر بیننده ای که برای اولین بار این فیلم را می بیند یک حس انزجار از خبرنگاران را تجربه می کند. بیلی وایلدر با فیلم تکخال در حفره بوسیله کرک داگلاس در نقش چاک صورت دیگری از خبرنگاران را به مخاطبین نمایش می دهد. کسانیکه در آن سالها این فیلم را دیدند بخوبی دریافتند که خبرنگاران چه قدرتی دارند و چگونه می توانند از احساسات مردم سوء استفاده نمایند.

لئو با حبس شدن در معدن می شود پله ترقی چاک و کلانتر محلی و حتی همسر خود. چاک با تحریک حس خیرخواهانه مردم جمعیت زیادی را به آن محل دورافتاده می کشاند. حالا چاک تبدیل می شود به خبرنگاری که هر روزنامه ای آرزوی داشتن او را داشت. خبرنگاری که دستمزدش می شود روزی هزار دلار. همسر لئو که بالاترین رقم صندوق مغازه بین راهیش 11 دلار بود حالا در روز اول آغار عملیات نجات 140 دلار از محل فروش همبرگر و قهوه دریافت می دارد.

   

پیمانکار محلی می توانست با بازسازی تونل و استفاده از الوار برای مهار ریزش طی 16 ساعت خود را به لئو برساند به دستور چاک و کلانتر خود فروخته از روش دیگری استفاده می کند آنها از یک مته بزرگ و ایجاد سوراخ از بالای صخره استفاده می کنند تا عملیات طولانی تر شود. حالا تمام خبرنگاران روزنامه های بزرگ به انجا می آیند و به تعداد جمعیت روز به روز افزوده می گردد. چاک می شود مرد شماره یک کمپین نجات لئو. همسر لئو و کلانتر و اطرافیانش  بدون اجازه چاک با هیچ خبرنگاری مصاحبه نمی کنند. او با داستان خود به رویاهای خود دست یافته بود اما قوای لئو در آن حفره تنگ و تاریک لحظه به لحظه تحلیل می رفت. چاک تیتام و لئو حالا تبدیل شده بودند به تیتر اول تمام روزنامه ها. مردم هر روز صبح روزنامه ها را میخریدند و مشتاقانه اخبار مربوط به نجات لئو را دنبال می کردند.

در حالیکه بینندگان فیلم در اوج انزجار از خبرنگاران بویژه چاک قرار دارند بیلی وایلدر زیرکانه با تغییر روند فیلم نوک پیکان انزجار را از روی چاک برمی دارد. عفونت در بدن لئو گسترش می یابد و  او را در شرایط بدی قرار می دهد. چاک تصمیم می گیرد تا عملیات حفر سوراخ با مته را متوقف کند و برای تسریع در عملیات نجات به همان روش مهار تونل با الوار روی بیاورد. اولین بارقه های انسانیت در چشمان چاک دیده می شود. او دریافته بود که لئو تا زمان رسیدن مته به حفره زنده نمی ماند لذا او دیگر به پول و شهرت فکر نمی کرد و نجات لئو برایش مهمتر می شود اما پیمانکار می گوید بدلیل ضربه های مته دیواره های تونل بسیار سست شده است و دیگر امکان بازگشایی تونل وجود ندارد و تنها راه نجات لئو ادامه حفر سوراخ با همان مته می باشد.

وجدان خفته چاک بیدار می شود. او خود را در مخمصه ای که برای لئو درست کرده بود مقصر می دانست. این دوگانگی و تردید در سکانس رساندن هدیه لئو به همسرش توسط چاک کاملا برای مخاطب مشهود است. لئو از چاک میخواهد هدیه ای که او برای پنمجمین سالگرد ازدواجش با همسرش را خریده است و در کمد اتاقش پنهان کرده است ، به همسرش بدهد و آنرا بپوشد.

لئوی محبوس در آن حفره فقط به همسرش فکر می کرد و قیافه همسرش را بعد از به تن کردن شالِ  خز دار تجسم می کرد که مانند زنان ثروتمند شده است ، اما همسر لئو به دور از گرفتاری همسرش فقط در فکر جمع کردن دلارهایی ست که از مردم برای دیدن و نجات لئو به آنجا آمده اند. همسر لئو با دیدن شالِ خز پاریسی با اکراه به آن نگاه می کند و از پوشیدن آن امتناع می کند و به چاک می گوید با پولهایی که جمع کرده است از آن بهتر را می تواند بخرد اما چاک به اجبار از او می خواهد آنرا بپوشد زیرا این درخواست لئو می باشد. این موضوع در نهایت موجب درگیری و مجروح شدن چاک می گردد اما این مجروحیت برایش بی اهمیت است ، تنها چیزیکه برای او اهمیت دارد این است که همسر لئو ، آن خز پاریسی را به تن کند.

   

چاک در حال تحول می باشد ، این رفتار برای بینندگان از چاک کمی غیر منتظره می باشد. چنین رفتاری از خبرنگار خودخواه و مغروری که برای اشتهار و ثروت موجب گرفتاری لئو شده است به دور از انتظار بود. حالا آدمهای زیادی از ایالتهای مختلف خود را به آنجا رسانده اند. فروشندگان دوره گرد، چرخ و فلک و ..... سانحه پیش آمده برای لئو حالا برای خیلیها تبدیل به یک موقعیت شده است. همسر لئو دیگر همبرگر و قهوه نمی فروشد ، او در می یابد با گرفتن کمیسیون از فروشندگان دوره گرد و اجازه فروش به آنها پول بیشتر و راحت تری را می تواند دریافت کند. تابلوی ورودیه ماشینها که در روز اول عدد 25 سنت بعنوان ورودیه روی آن درج شده بود حالا به یک دلار (چهار برابر) رسیده بود. برای لئو نفس کشیدن در آن حفره لحظه به لحظه سخت تر می شد بدون آنکه بداند محبوس شدنش در چند قدم آنطرف تر خارج از حفره باعث چه خیر و برکتی شده است.

حال لئو رو به وخامت می رود و دیگر امیدی به زنده ماندن او نیست . لئو از چاک که او را بهترین دوست خود می پندارد می خواهد تا پدر روحانی را برایش به آنجا بیاورد. چاک نیز بلافاصله درخواست لئو را اجابت می کند و پدر روحانی را به معدن می آورد تا لئو بتواند از سوراخی که تنها راه ارتباطی با آن حفره بود ، نزد کشیش اعتراف کند.

لئو می میرد در حالیکه مردم همچنان در بیرون از معدن منتظر بیرون آوردن او هستند. عذاب وجدان چاک را آزار میدهد. او دیگر بفکر روزنامه خود و ارسال تازه ترین خبرها نیست. چاک در حالیکه هنوز از زخم ناشی از درگیری با همسر لئو رنج می کشد بر بلندی می رود و خبر غافلگیرنده ای را به مردم میدهد:  لئو مرد ، در حالیکه مته فقط بیست فوت تا حفره فاصله داشت ، حالا برید خونتون.

   


نمایش تمام می شود و ظرف چند دقیقه همه چیز جمع می شود. جمع شدن چادر بزرگ  در وسط محوطه کنایه از به اتمام رسیدن سیرک می باشد. لحظاتی بعد اطراف معدن درست مثل ابتدای فیلم ساکت و خلوت می شود. رئیس بزرگترین روزنامه نیویورک عصبانی از اقدام چاک او را اخراج می کند. اما چاک خبر مهم دیگری دارد که رئیس روزنامه دیگر حاضر نیست آنرا بشنود. چاک تصمیم گرفته بود به حرفه خبرنگاری خود وفادار بماند و مانند هر خبرنگار با وجدانی واقعیت را به مردم بگوید: لئو نمرده است بلکه کشته شده است. او خوب می دانست که خبرنگاریست که برای رسیدن به شهرت موجب کشته شدن لئو شده است.

   

سکانس پایانی فیلم بسیار هوشمندانه ارائه میگردد. چاک تیتام که حالا هیچ روزنامه ای به او اعتماد نمی کند بهمراه دستیارش به دفتر کوچک روزنامه سابق خود می آید تا واقعیت را به اطلاع مردم برساند. او رئیس روزنامه را صدا میزند و می گوید: میخوای روزی 1000 دلار کاسب بشی؟ من یه خبرنگار روزی 1000 دلاری ام، میتونی منو مجانی داشته باشی!!! لحظاتی پس از گفتن این جمله چاک تیتام در اثر ضعف و خونریزی ناشی از زخم ، نقش بر زمین میگردد .........

چاک تیتام را باید یکی از خبرنگاران معروف سینمای کلاسیک دانست که بیلی وایلدر توانست از او چهره متفاوتی از خبرنگاران را به مردم نشان دهد. فیلم با انتقاد وسیعی از سوی روزنامه نگاران مواجه می گردد و آنها اعتقاد داشتند بیلی وایلدر در تخریب جایگاه خبرنگاران زیاده روی نموده است. بیلی وایلدر که بکار خود اعتقاد راسخی داشت بعدها در مصاحبه ای می گوید:

روزنامه نگاران از فیلم تکخال در حفره بیزار بودند. من در همان موقع که نقدهای وحشتناکی از این فیلم را در روزنامه ها می خواندم روزی مشغول رانندگی در بلوار ویل شایر بودم که با صحنه تصادفی روبرو شدم . ماشین خود را متوقف نمودم و تصمیم گرفتم به مصدوم که در حال جان دادن بود کمک کنم. شخص دیگری از اتومبیلش پیاده شد و شروع کرد از صحنه حادثه عکس انداختن . به او گفتم بهتر است یک آمبولانس خبر کنی و او گفت احمق بهتر است خودت اینکار را انجام دهی من باید به دفتر روزنامه لوس آنجلس تایمز بروم و عکسها را تحویل دهم.

چاک خبرنگار بی عاطفه ای بود که برای شهرت خود لئو را نردبان ترقی خود می کند تا با تحریک افکار عمومی داستانش را به سرانجام برساند.

۱۳۹۴/۴/۲۲ عصر ۰۶:۵۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : هایدی, زینال بندری, Kurt Steiner, خانم لمپرت, هانا اشمیت, سروان رنو, BATMAN, ژان والژان, سرهنگ آلن فاکنر, دکــس, مگی گربه, Classic, زاپاتا, پیرمرد, حمید هامون, اسکورپان شیردل, سناتور, برت گوردون, شیخ حسن جوری, ایرج, rahgozar_bineshan, کارآگاه علوی
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6830 تشکر در 136 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: خبرنگاران نامدار سینمای کلاسیک

با هر طلوع می میریم

کارگردان: ویلیام کایلی

نام خبرنگار: فرانک راس

نام  اصلی هنرپیشه خبرنگار: جیمز کاگنی

صدا پیشه نقش خبرنگار : منوچهر اسماعیلی

سال ساخت: 1939

فرانک راس خبرنگار سمج و شجاعی بود. جنس شخصیت او از جنس همان خبرنگارانی بود که در سینمای کلاسیک شاخص بودند. او یک خبرنگار واقعی و آرمانگرا بود و  مانند هر آرمانگرای دیگری تاوان سختی را نیز متحمل گردید.

فرانک و روزنامه اش با اطلاعاتی که داشتند برای جسی هانلی که خود را برای انتخابات فرمانداری آماده می کند غیر قابل تحمل شده بودند بنابراین حذف او در دستور کار او و دار و دسته اش  قرار می گیرد. فرانک با یک صحنه سازی و شهادت دروغ به جرم قتل سه نفر حین رانندگی با مستی راهی زندان می شود. آشنایی او با گانگستری بنام هود استیسی با بازی جورج رافت در زندان تحولی در زندگی او ایجاد می کند.

استیسی با کمک فرانک  و دوستان روزنامه نگارش با یک نقشه  قبلی از زندان فرار می کند و استیسی نیز به او قول می دهد پس از فرار از زندان به سراغ کسانی برود که با پاپوش درست کردن برای او باعث گرفتاریش شده اند. اما استیسی پس از فرار از زندان فرانک را فراموش می کند. دوست دختر فرانک به سراغ استیسی می رود و به او یادآوری می کند که فرانک بخاطر مشارکت در فرار او شرایط بدی را در زندان سپری می کند.

   

استیسی که نماد بارز یک گانگستر حرفه ای می باشد دچار عذاب وجدان می باشد و تصمیم می گیرد به قول خود وفا کند. او پس از پیگیری موضوع در می یابد یکی از کسانیکه باعث گرفتاری فرانک شده است اکنون در زندان است لذا او مجددا خود را به زندان معرفی می کند و سرانجام موفق می شود در زندان هنگام شورش زندانیان برای فرار قبل از مرگ خود از فرد مورد نظر در حضور رئیس زندان آقای آرمسترانگ (با بازی جورج بنکرافت ) اعتراف بگیرد تا فرانک از مخمصه رهایی یابد.

با هر طلوع می میریم یکی از فیلمهای زندان محور است با چاشنی گانگستر مآبانه. مانند بسیاری ار فیلمهای سینمای کلاسیک که با سوژه زندان ساخته شده اند بسیاری از سکانسهای فیلم در زندان اتفاق می افتد. بار اصلی فیلم بر دوش فرانکِ خبرنگار و استیسیِ گانگستر می باشد.

فیلم در ارائه پیام خود دچار شلختگی می شود. زیرا مخاطب در پردازش شخصیت خبرنگار بارها دچار تردید می شود. نمی داند او را باید یک خبرنگار شجاع و مبارز خطاب کند یا خیر؟ زیرا علیرغم آنکه بشدت بر آرمانهای خود استوار است و فرد محکمی بنظر می آید اما رفتارهایی از او می بینیم که غیر قابل باور است. کارگردان سعی می کند این پیام را به بیننده خود القا نماید که مردان سرسخت هم در مقابل ناملایمات زندگی می توانند تغییر روش دهند. همانطور که فرانک در 5 ماه زندان انفرادی ابراز می کند دیگر نمی خواهد یک انسان درستکار باشد و تصمیم گرفته است مانند تبهکاران رفتار کند.

   

از طرفی او 5 ماه زندان انفرادی را تحمل می کند اما هرگز با رئیس زندان همکاری نمی کند و حاضر نمی شود استیسی را لو دهد و بگوید در نقشه فرار او دست داشته است. زیرا او امیدوار است که استیسی در بیرون از زندان در حال یافتن کسانی است که برای او پاپوش درست کرده اند. غافل از اینکه در قانون استیسی آدمهای بامرام وجود ندارند و او فکر می کند که فرانک قطعا در بازجویی های سخت زندان او را لو داده است.

اما نیمه دوم فیلم همه شخصیتها زیر و رو و متحول می شوند. استیسی تحت تاثیر حرفهای دوست دختر فرانک قرار می گیرد و از وقتی می فهمد فرانک 5 ماه را در انفرادی زندان سپری نموده است اما او را لو نداده است وجدانش بیدار می شود و تبدیل به یک گانگستر خوب می شود و در می یابد انسانهایی هم وجود دارند که بر آرمانهای خود استوار باشند لذا او  تا آنجا پیش می رود که برای نجات فرانک تصمیم می گیرد دوباره به زندان برگردد.

در این فیلم بنظر من شخصیت استیسی به مراتب بهتر پرداخته گردیده شده تا شخصیت فرانک. سکانس تقاضای عفو مشروط برای فرانک از سکانسهایی می باشد که یک بعد چند شخصیتی به فرانک داده می شود. زیرا فرانک که نزد مخاطب یک خبرنگار شجاع و مغرور معرفی شده است وقتی با مخالفت هیئت با عفو مشروطش مواجه می شود ابتدا بشدت پرخاش می کند ، در واقع این همانچیزیست که از این خبرنگار مبارز انتظار داریم اما بلافاصله پشیمانی و گریه های معروف با تغییر میمیک صورت کاگنی ناگهان شخصیت فرانک تغییر می کند.

   

یکی از انتقاداتی که بشدت به فیلم وارد می باشد و اغلب دوستاران سینمای کلاسیک در اولین برداشت خود از این فیلم به آن اذعان دارند عدم تطبیق پذیری شخصیت یک خبرنگار شجاع با ویژگیهای بازی کاگنی می باشد. جیمز کاگنی ذاتا یک گانگستر است. هرچند بنظر من از ویژگیهای یک هنرپیشه خوب آنست که بتواند هر نوع نقشی را بازی کند اما چهره برخی از هنرپیشه ها برای هر نقشی مناسب نمی باشد. از جیمز کاگنی همانقدر انتظار می رود که از فردین برای بازی در نقش یک بدمن انتظار نمی رود.

جیمز کاگنی و هنرپیشه نقش مقابلش جورج رافت در نقش استیسی فیلمهای مشترک زیادی با هم داشته اند. بنظر بنده اگر کارگردان نقش این دو نفر را با هم عوض می کرد فیلم به مراتب جذابتر بنظر می رسید ( این یک نظر کاملا شخصی می باشد) بعبارتی جورج رافت برای نقش فرانک در قامت یک خبرنگار به مراتب باور پذیرتر بنظر می آمد و جیمز کاگنی نیز می توانست نقش استیسی را بازی کند تا همچنان گانگستر معروف و خوش چهره سینمای کلاسیک باقی بماند.

   

مطابق معمول بعد از جمع بندی مطالبم و ابراز نظرهای شخصی خود در خصوص این فیلم گشت و گزاری در وب نمودم و بجز نقد مسعود خان فراستی نقد دیگری از سوی منتقدین نیافتم. باور ناپذیری شخصیت کاگنی در قامت یک خبرنگار درست موضوعی بود که استاد نیز بر آن پافشاری نموده اند و اگر چه هرگز بنده نوشته های خود را در حد و قامت نوشته های استاد نمی دانم و قصد مقایسه آنرا نیز ندارم اما صادقانه خدمت دوستان عرض کنم این وجه اشتراک با نقد استاد کاملا اتفاقی می باشد و هرگز قصد نسخه برداری از نوشته های بزرگان را نداشته ام.

فیلم با جمله زیبایی از سوی استیسی خطاب به فرانک در هنگام مرگ به پایان می رسد. در سینمای کلاسیک گانگسترها معمولا همانقدر جذاب هستند که جاهلان فیلمفارسی در سینمای ایران جذابند. بویژه آنکه در پایان فیلم یک گانگستر از گذشته خود ابراز پشیمانی نیز بکند. همانطور که خود جیمز کاگنی در فیلم فرشتگان آلوده صورت هرگز بعنوان یک گانگستر مورد تنفر قرار نمی گیرد و در پایان فیلم حتی محبوبیت نیز کسب می کند.

در فیلم با هر طلوع می میریم نیز استیسی بعد از وفا کردن به قول خود و کمک به فرانک برای تبرئه او از زندان در هنگام مرگ از گذشته خود پشیمان است و خطاب به فرانک می گوید بقیه عمر منو تو زندگی کن. فرماندار جسی هایلی نیز بخاطر جرایم مرتکب شده تحت تعقیب قرار می گیرد. فرانک راس را می توان یکی از خبرنگاران شاخص سینمای کلاسیک دانست.

   

۱۳۹۴/۴/۲۴ عصر ۰۵:۵۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ویگو مورتنسن, هایدی, Kurt Steiner, حمید هامون, زینال بندری, اسکورپان شیردل, Classic, پیرمرد, فیلیپ ژربیه, خانم لمپرت, هانا اشمیت, سرهنگ آلن فاکنر, BATMAN, ژان والژان, مگی گربه, منصور, سروان رنو, بولیت, Princess Anne, سناتور, برت گوردون, شیخ حسن جوری, ایرج, rahgozar_bineshan, کارآگاه علوی
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6830 تشکر در 136 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: خبرنگاران نامدار سینمای کلاسیک

در یک شب اتفاق افتاد

کارگردان : فرانک کاپرا

نام خبرنگار: پیتر وارن

نام اصلی هنر پبشه خبرنگار: کلارک گیبل

صدا پیشه نقش خبرنگار : چنگیز جلیلوند

سال تولید: 1934

یکی از جذابتهای خبرنگاران در سینمای کلاسیک در دست داشتن دوربین با آن فلاش های بزرگشان که هنگام عکسبرداری برق می زدند و یا در دست داشتن یک دفترچه یا کاغذ با یک قلم می باشد که مرتب در حال نوشتن بودند. به این ابزار یک دستگاه تایپ قدیمی با آن صدای معروفش را نیز اضافه کنید . اما فرانک کاپرا در سال 1934 به لطف بازی روان کلارک گیبل خبرنگاری را به سینما رو ها معرفی می کند که در طول 105 دقیقه هرگز ابزارهای خبرنگاری را در دست او نمی بینیم اما مخاطب در طول فیلم باور می کند با یک خبرنگار کاملا حرفه ای روبرو می باشد.

در یک شب اتفاق افتاد یکی از فیلمهای مشهور سینمای کلاسیک می باشد. شاید یکی از دلایل اشتهار این فیلم حضور کلارک گیبل فقید می باشد که بخاطر آن موفق به دریافت جایزه اسکار گردید. در واقع این تنها فیلمی بود که کلارک گیبل موفق شد بخاطر حضورش در آن این جایزه بزرگ را اخذ نماید. مضافا اینکه تنها فیلمی می باشد که موفق می شود هر پنج جایزه اسکار را یکجا نصیب خود کند ( جایزه بهترین فیلم ، بهترین کارگردان ، بهترین هنرپیشه نقش اول مرد ، جایزه بهترین نقش اول زن ، جایزه بهترین فیلمنامه)

پیتر وارن یک خبرنگار کاملا حرفه ای می باشد که مطابق معمول اغلب خبرنگاران سینمای کلاسیک با رئیس روزنامه خود مشکل دارد و دربدر بدنبال شکار یک سوژه ناب می باشد. این فیلم دارای مایه طنز نیز می باشد. اولین لایه های طنز از لحظه حضور او در فیلم آغاز می گردد و مخاطب هنگام حضور کلارک گیبل متوجه می شود که با یک فیلم تقریبا کمیک طرف می باشد.

اولین حضور او در این فیلم در باجه تلفنی می باشد که او در آن مشغول صحبت با مدیر روزنامه خود است و دوستان پیتر نیز در اطراف او ایستاده اند و در حال گوش دادن به صحبتهای او می باشند. در این مکالمه در حالیکه می شنویم مدیر روزنامه از شدت عصبانیت به پیتر می گوید تو اخراجی و گوشی را قطع می کند اما پیتر با خونسزدی تمام مکالمه وانمودی خود را با کسیکه گوشی را قطع کرده است ادامه میدهد و به او می گوید : فایده ای ندارد ، التماس نکن ، حتی اگه جلوم زانو بزنی   دیگه برنمی گردم اونجا . و بدینوسیله اقتدار خود را به رخ دوستانش می کشد.

یکی از حواشی این فیلم در همین لحظه رغم می خورد. پیتر بعد از قطع تلفن به سمت اتوبوسی می رود که قصد دارد برای رفتن به نیویورک سوار آن شود. دوستان مست او ، پیتر را تا کنار اتوبوس مشایعت می کنند  و به سایر مسافران می گویند راه را باز کنید پادشاه تشریف فرما شدند ، زنده باد پادشاه . پادشاه یا سلطان لقبی بود که کلارک گیبل در هالیوود آنرا با خود یدک میکشید.

   

در همین لحظه دومین دیالوگ طنز در کشمکش پیتر با راننده اتوبوس در برداشتن روزنامه ها از روی صندلی بوقوع می پیوندد تا مخاطب بداند با فیلم مفرحی روبرو خواهد بود. جائیکه پیتر به راننده اتوبوس می گوید آخرین باری که روی یک روزنامه نشستم تمام تیتر روزنامه چسبید به شلوار سفیدم  همه دنبالم راه افتاده بودند و خبرها را از روی نشیمن گاه من  می خواندند.

پیتر خبرنگاری بود که منتظر یک شکار بود تا موقعیت از دست رفته خود در روزنامه اش را باز یابد. دست بر قضا بزرگترین اتفاق زندگی او در همین اتوبوس بوقوع می پیوندد و هرگز نمی دانست بزرگترین شانس زندگیش قرار است در این اتوبوس به سراغش بیاید.

الی اندروز دختر خودخواه آقای الکساندر اندروز  یکی از بزرگترین سرمایه داران وال استریت و بانکدار معروف می باشد که عاشق مرد خلبانی گردیده که پدرش هیچ دلخوشی از او ندارد و معتقد است این مرد فرصت طلب فقط بخاطر ثروت او ، دخترش را مغبون خود نموده است. الی که نمی تواند پدرش را برای ازدواج با کینگ وستلی متقاعد کند از پیش پدرش در میامی فرار می کند و بر حسب اتفاق بصورت ناشناس سوار اتوبوسی می شود که پیتر پیش از او سوار آن شده بود تا خود را به نیویورک برساند تا با کینگ وستلی بدون رضایت پدرش ازدواج کند.

مواجهه پیتر با الی در اتوبوس سکانسهای جالبی را در پی دارد. پیتر در اولین ایستگاه از طریق روزنامه متوجه فرار دختر سرمایه دار وال استریت می گزدد و در می یابد مسافری که کنار او در اتوبوس نشسته است همان دختر فراری می باشد که پدرش تمام کارآگاهان خصوصی را برای یافتنش بسیج نموده است.

   

پیتر ، الی را مجبور می کند تا با او معامله ای انجام دهد. پیتر بخوبی دریافته بود که الی برای رسیدن به نیویورک به کمک پیتر نیاز دارد. پیتر هم به الی می گوید در صورتی حاضر است به او تا رسیدن به نیویورک کمک کند که او داستان زندگیش را برای چاپ در روزنامه در اختیارش قرار دهد. معامله منصفانه ای بود. با قبول این معامله هم الی میتوانست از دست گماشته های پدرش فرار کند و به عشقش برسد و هم پیتر  می توانست با یک سوژه داغ خود را در صدر خبرنگارها مطرح نماید.

مسافرت طولانی پیتر و الی آغاز می گردد، مسافرتی که سه شب بطول می انجامد. در طول مسافرت پیتر با الی یک رفتار کاملا معمولی را برقرار می سازد، رفتاری که تا پیش از آن الی آنرا از طرف هیچیک از اطرافیانش تجربه نکرده بود. در واقع الی برای پیتر فقط یک تیتر روزنامه بود و بس. بنابراین سعی میکرد همیشه بین خودش و او این فاصله را رعایت کند. همین موضوع نیز باعث میگردد تا الی در کنار پیتر احساس امنیت نماید.

رفتارهای پیتر ، الی را متحول می کند و باعث می گردد او آرام آرام به پیتر علاقمند شود. اما پیتر که کاملا به فاصله طبقاتی بین خود و او واقف بود هرگز به برقراری رابطه با الی فکر نمی کند. الی بکمک پیتر پا به دنیای آزاد گذاشته بود. دنیایی که او قادر بود فارغ از بادیگاردهای پدرش با مردم عادی ارتباط برقرار کند.

در لایه های درونی فیلم مخاطب کاملا در می یابد پیتر برای الی یک قهرمان محسوب می گردد و کاملا متوجه علاقمندی او به پیتر می گردد. او حالا نامزد خلبان خود را فراموش کرده و فقط به زندگی هیجان انگیز در کنار پیتر فکر می کند. اما پیتر فقط و فقط به فکر تکمیل کردن داستان هیجان انگیز خود درباره زندگی الی در روزنامه خود می باشد. هرچه باشد او یک خبرنگار حرفه ایست. پیتر و الی اگر چه از دو قشر متفاوت جامعه هستند اما از لحاظ فکری و اخلاقی بسیار بهم نزدیک می باشند. این نزدیکی را می توان در سکانسی که کارآگاهان به کمپ می آیند و پیتر و الی بصورت بداهه وانمود می کنند بعنوان یک زن و شوهر  مشغول دعوا با یکدیگر هستند ، احساس کنیم. در واقع ایندو بدون هماهنگی قبلی جلوی کارآگاهان وانمود می کنند در حال دعوا هستند و هر دو بخوبی از عهده این موضوع بر می آیند.

   

فیلم در بیست دقیقه پایانی به جمعبندی خوشی می رسد. آنها به نزدیکی نیویورک رسیده اند و الی میداند با رسیدن به نیویورک وقت خداحافظی فرا می رسد. بنابراین دل را به دریا می زند و از احساسات خودش نسبت به پیتر پرده بر می دارد و صراحتا به او  ابراز علاقه می کند. گفتگوی مشهوری که پیش تر از این در جستار فیلمهای متشابه به آن اشاره نموده بودم. عکس العمل پیتر هم درست همان عکس العملی بود که در فیلم همسفر از بهروز وثوقی نسبت به گوگوش دیده بودیم. (اینجا) در واقع وقتی الی از پیتر می پرسد تا حالا عاشق شدی؟ پیتر به او پاسخی می دهد که الی را کاملا متحول می کند و آرزو دارد بجای دختر رویایی مورد علاقه پیتر باشد.

اما در نیمه های شب پیتر نیز ناگهان احساس می کند که او هم به الی علاقمند شده است. لذا کلبه اجاره ای در کمپ را برای قرض کردن پول به مقصد نیویورک ترک می کند تا پیش از بیدار شدن الی دوباره به آنجا بازگردد. سوء تفاهم ایجاد شده برای الی و پیتر باعث می گردد در لحظات پایانی فیلم ایندو برای مدتی کوتاه از یکدیگر جدا شوند.

در واقع پیتر فکر می کند که الی برای رسیدن به آقای خلبان از او سوء استفاده نموده است و الی نیز فکر می کند پیتر فقط برای بدست آوردن جایزه ده هزار دلاری پدرش او را تا نیویورک مشایعت نموده است. فیلم به سبک فیلمهای قدیمی هندی به پایان می رسد. وسط مراسم ازدواج، الی توسط پدرش در می یابد که پیتر از دریافت جایزه سرباز زده است و فقط به دنبال 39 دلار و شصت سنتی بوده است که در طول سفر برای الی هزینه نموده است. لذا او وسط مراسم عروسی جشن را ترک می کند و لحظاتی بعد در می یابیم که او با پیتر در کلبه ای مشغول گذراندن ماه عسل هستند. گماشته های پدر الی نیز برای او تلگرافی ارسال می دارند که در آن از فرو ریختن دیوار چین ( همان طناب و پتو) خبر می دهند. موضوعی که موجب خرسندی پدر الی میگردد.

   

   

پیتر خبرنگار خوش شانسی بود که آنروز بطور اتفاقی سوار اتوبوسی می شود که الی نیز مسافر آن می باشد. او مرد باتجربه و جذابی بود. همین تجربه باعث می گردد تا الی را به شدت مجذوب خود نماید. طنز نهفته در فیلم طنز سبکی نمی باشد. طنزی که متکی بر دیالوگ و حرکات فیزیکی بصورت توام می باشد اما نمی توان بواسطه چند سکانس شادی آور آنرا یک فیلم کمدی محض نامید. از نظر بنده فیلم را می توان یک فیلم عاشقانه و نشاط آور نامید.

فیلم دارای سکانسهای معروف و بیاد ماندنی زیادی می باشد. جدای از سکانس معروف انتظار پیتر و الی در کنار جاده برای سوار شدن ماشین که در آن الی به پیتر ثابت می کند شصت عضو برتر بدن نمی باشد و یا به دوش کشیدن الی توسط پیتر برای عبور از رودخانه و از همه مهمتر آویزان کردن یک پتو یا پرده هنگام خواب بعنوان دیوار اریحا بین پیتر و الی شخصا از سکانس رقصیدن و آواز خوانی مسافران در اتوبوس بیشتر لذت بردم. شور و شعفی که در چهره الی  در این سکانس دیده می شود بیانگر آنست که بعنوان یک دختر ثروتمند هرگز چنین لحظاتی را در کنار مردم عادی تجربه نکرده است ( احساسی که رز نیز در فیلم تایتانیک وقتی به دعوت جک به کابینهای مسافرین درجه سه می آید و مشغول رقص و پایکوبی می گردد، تجربه می کند). بنظر من اغلب سکانسهای فیلم در عین سادگی و ظرافت با طعم لطیف طنز زیبا و ماندگار ساخته شده است.

چنین فیلمهای ماندگاری معمولا حواشی زیادی را با خود بهمراه دارند اما انچه مسلم است همه می دانند که فرانک کاپرا و کلارک گیبل و حتی کلودت کولبرت هرگز فکر نمی کردند این فیلم به چنین مقامی دست یابد. شاید به همین دلیل بود که کولبرت بعد از مراسم اسکار آماده سفر بود و در مراسم اهدای جوایز با لباس سفر حضور پیدا می کند و هرگز فکر نمی کرد جایزه بهترین بازیگر زن را دریافت خواهد کرد . این فیلم تنها فیلمی بود که تا آنزمان پنج جایزه مهم اسکار را همزمان دریافت نموده بود. پس از این فیلم تنها دو فیلم دیوانه از قفس پرید و سکوت بره ها موفق به کسب چنین جوایزی میگردند. کلودت کولبرت بازی در این فیلم را با اکراه می پذیرد و هرگز از نوع پوشش و لباسهایی که برای او در این فیلم انتخاب گردیده بود راضی نبود. (در نسخه وطنی - فیلم همسفر - نیز هنرپیشگان از این قاعده مستثنا نبودند و بهروز وثوقی در طول فیلم فقط با پیرهنی شبیه به یک زیرپیراهنی تیره ظاهر می گردد).

   

در غافلگیری عوامل ساخت فیلم در مراسم اسکار همین بس که  کولبرت پس از اتمام فیلمبرداری به دوستانش می گوید بدترین فیلم زندگی من تمام شد . او دستمزد خود را در فیلم به دو برابر افزایش می دهد و با کاپرا شرط می گذارد که فیلم حداکثر در چهار هفته به پایان برسد. فرانک کاپرا ابتدا رابرت مونتگمری را برای ایفای نقش پیترِ خبرنگار در نظر می گیرد اما مانند هر فیلمی که بعدها معروف میگردد او بدلیل ضعیف بودن سناریو بازی در این نقش را نمی پذیرد تا در نهایت این نقش به کلارک گیبل برسد.

سوژه و موضوع عشق یک دختر پولدار به یک مرد بی پول یا برعکس سوژه ای بود که بعد از سال 1934 دستمایه  فیلمهای بسیاری (اما بشکلهای متفاوت ) میگردد. اما موفقیت فیلم در یک شب اتفاق افتاد بیشتر بخاطر سادگی آن بود. فیلم دارای داستان پیچیده ای نبود و هر مخاطبی از پیر و جوان گرفته تا کودک به راحتی با آن رابطه برقرار می نماید.

در فیلم در یک شب اتفاق افتاد مانند هر فیلم ژورنالیست محور ، علاوه بر حضور یک خبرنگار روزنامه ها هم بسیار نقش داشتند، برای مثال خبر فرار الی از طریق روزنامه ها به اطلاع مردم می رسد. پدر الی از طریق روزنامه ها خبر اعطای جایزه ده هزار دلاری برای یافتن دخترش را منتشر می کند. او سپس از طریق همین روزنامه ها خبر موافقت خود را با ازدواج دخترش و کینگ وستلی را اعلام می کند. همچنین پوشش روزنامه ها از جشن مراسم عروسی نیز در نوع خود نشان از اهمیت این رسانه کاغذی در دهه سی و چهل دارد.

   

در پایان نیز یکی دیگر از نظرهای شخصی خود را ابراز می دارم. اگر چه کلارک گیبل و کلودت کولبرت هر دو موفق به اخذ جایزه بهترین بازیگر شدند اما شخصا اعتقاد دارم بازی کلارک گیبل نسبت به کولبرت بسیار روانتر و جذابتر بود و بار اصلی جذابیت فیلم را او به تنهایی به دوش می کشد. در مجموع باید گفت پیتر وارن از معدود خبرنگاران سینمای کلاسیک بود که فارغ از رسالت شغلی خود و بدور از جنجالهایی که معمولا یک خبرنگار در حرفه خود با آن درگیر می شود سرانجامی خوش دارد و به رستگاری می رسد.

پیتر وارن ، با بازی کلارک گیبل را باید یکی از خبرنگاران ماندگار سینمای کلاسیک بدانیم که بجای درگیر شدن در مسائل سیاسی یا اجتماعی و یا بر ملا کردن یک رسوایی ، در یک ماجرای شخصی درگیر می شود تا فیلم ماندگار در یک شب اتفاق افتاد را برای ما ماندگار کند. فیلمی که بنظر من در یک شب اتفاق نیافتاد بلکه سیل و باران و طولانی شدن مسافت باعث می گردد تا فیلم در یک شب اتفاق نیافتد زیرا این فیلم بجای در یک شب در سه شب اتفاق افتاد!!!!!.

۱۳۹۴/۵/۴ صبح ۰۲:۴۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, زینال بندری, Classic, برت گوردون, پیرمرد, Kurt Steiner, هانا اشمیت, مگی گربه, دکــس, BATMAN, شیخ حسن جوری, rahgozar_bineshan, خانم لمپرت, سرهنگ آلن فاکنر, سروان رنو, حمید هامون, کارآگاه علوی, ایرج
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6830 تشکر در 136 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: خبرنگاران نامدار سینمای کلاسیک

امروز مثلا روز خبر نگار است ...... اما من اصلا قبول ندارم  که امروز روز خبر نگار است .... در واقع بیست و هفتم اوت روز جهانی خبرنگار می باشد ...... این دردنامه کمی طولانیست .... اما انتظارم از دوستانی که سایر پستهای من را خوانده اند آنست که حداقل یکبار با دقت و کامل بخوانند .... ارزش یکبار خواندن را دارد ..... شاید مطالبی در این پست باشد که شما تا پیش از این نمی دانستید ....... این پست یک داستان نیست ..... واقعیت محض و تلخیست .... 

فیلم مزار شریف

نام خبرنگار : محمود صارمی

نام اصلی هنرپیشه خبرنگار : ابراهیم برزیده

کارگردان : عبدالحسن برزیده

سال ساخت : 1393

من با نوراله ( که نوری صداش میزدیم ) در روزهای اولیه مهر ماه در پشت نیمکتهای چوبی در سال اول متوسطه در هنرستان فنی شهید بهشتی کرج آشنا شدم . کلاس اول دبیرستان برای من و هم سن و سالهای من پر از خاطره و زیبایی های خاص می باشد. پس از عبور از کلاس سوم راهنمایی ، همکلاسیهایی که سه سال را با آنها زندگی کردیم همه متفرق می شوند و دست سرنوشت هر یک را بواسطه انتخاب رشته راهی مدرسه و کلاس دیگری با همکلاسیهای جدیدی می نماید. مضافا اینکه وقتی وارد دبیرستان می شدیم ، احساس بزرگی به ما دست می داد.

دوستی من و نوراله در حین درس خواندن در چهار ساله متوسطه به خارج از مدرسه کشید و ارتباطمان دارای ابعاد دیگری شد. حالا ما فقط با هم همکلاس نبودیم. با هم جبهه رفتیم و با هم در یک پادگان خدمت سربازی را سپری کردیم. شبهای زیادی را با هم گذراندیم. اما باز دست سرنوشت باعث شد بعد از سپری شدن یکسال از خدمت سربازی نام من در بین قبول شدگان کنکور دانشگاه قرار بگیرد. او حتی همراه من به اهواز آمد تا بلکه بتوانیم راهی پیدا کنیم تا ادامه تحصیل در دانشگاه را یکسال به تعویق بیاندازیم تا هر دو خدمت سربازی را به اتمام برسانیم تا مجبور نباشم پس از چهار سال مجددا به پادگان برگردم که نشد. من رفیق نیمه راه شدم و رفتم به دانشگاه شهید چمران اهواز و او در تهران ماند تا خدمت سربازیش را تمام کند.

تابستانها و تعطیلات بین ترم به محض بازگشت از اهواز هنوز یکساعت از رسیدنم نمی گذشت که باز بدور هم جمع میشدیم. بزرگترین خلاف ما در آن دوران بازی با آتاری بود  و یا نهایتا گشتی در جاده چالوس با موتور و چاق کردن قلیانی روی تختی کنار رودخانه.

بعدها هر دو زدیم به کار آزاد در دو رشته مختلف. اما هردو بهمدیگر کمک می کردیم . من در کار آزاد موفق بودم و او نا موفق. به استخدام وزارت امورخارجه در آمد. شبهای زیادی را با هم تا پاسی از شب  از درختها و تیر چراغ برقها بالا می رفتیم و برای تبلیغ کار من پلاکارد و تراکت بر دیوارهای شهر نصب می کردیم. صبح فرداش من کت و شلوار تن میکردم و بعنوان مدیر عامل شرکت پاسخگوی مراجعه کنندگانی بودم  که اطلاعیه های روی دیوار را خوانده بودند اما او با سرویس عازم محل کارش از کرج به میدان فاطمی تهران می گردید تا در محل کارش حاضر گردد . هرچقدر من در کارم موفق میشدم او هم  پله های ترقی را وزارت امورخارجه طی میکرد و من به شوخی به او میگفتم آقای ولایتی !!!!

پس از رفتن به چند ماموریت به افغانستان و پاکستان یکی از آرزوهایش ماموریت به اروپا بود. ساعت 3 بعدازظهر یکی از روزهای اول تابستان سال 77 بود که صدای زنگ خانه ، من را از خواب نیمروز بیدار نمود. نوراله به اتفاق یکی دیگر از دوستان مشترکمان برای خداحافظی آمده بود. باز هم ماموریتی دیگر ، ماموریتی که قرار بود به ورشو در لهستان باشد اما در آخرین لحظات با یکی دیگر از همکارانش آنرا جابجا نمود و سر از مزار شریف افغانستان درآورد.

آنروزها شهرهای افغانستان یکی پس از دیگری سقوط می کردند و بدست طالبان می افتاد. بیش از 90 درصد از خاک افغانستان در اشغال طالبان بود اما دولتمردان باهوش کشورمان هنوز برهان الدبن ربانی را رئیس جمهور افغانستان می شناختند.مزار شریف آخرین شهری بود که طالبان تصمیم داشت آنرا پس از چند تلاش ناموفق مجددا به اشغال خود در بیاورد. طبق توافق ایران با طالبان ، آنها با دیپلماتهای ایرانی در کنسولگریهای شهرهای اشغال شده کاری نداشتند، مشروط بر آنکه در زمان اشغال آنها در عمارت کنسولگری باشند. این موضوع هنگام اشغال کابل و هرات تجربه شده بود. اما اینبار موضوع فرق می کرد. گزارشها و پیغامهای زیادی به کنسولگری ایران در مزارشریف می رسید که شهر را ترک کنید زیرا اینبار اتفاقات تلخی در راه است ، اما تماسهای دیپلماتها با وزارت امور خارجه مبنی بر کسب تکلیف حاکی از عدم ترک کنسولگری داشت.

لحظات بدی در حال سپری شدن بود. احمد شاه مسعود نیز از پنجشیر برای کارکنان کنسولگری پیام می فرستند که فرار کنید اما کارکنان باید میان ماندن یا تمرد یکی را انتخاب می کردند و آنها ماندند. سفیر ایران در ازبکستان (همسایه شمالی افغانستان ) نیز چهار روز قبل از سقوط کامل شهر (13 مرداد) با کنسولگری در مزار شریف تماس میگیرد و اذعان میدارد برای تمام کارکنان ویزای ازبکستان گرفته ام به ترمذ ( نقطه مرزی افغانستان و ازبکستان) بیائید و پس از امن شدن شهر دوباره برگردید. اما مسئول سرکنسولگری می گوید ما باید بمانیم ، زیرا اگر کنسولگری تعطیل شود مردم هم دست از مقاومت می کشند.حضور ما موجب دلگرمی مردم می گردد.

شامگاه 15 مرداد سفیر ایران در ازبکستان مجددا با کنسولگری تماس می گیرد و با نورالله صحبت می کند. نورالله می گوید طالبان وارد شهر شده اند او صدای گلوله را از پشت تلفن می شنود و به نورالله می گوید در اولین فرصت کنسولگری را ترک و به سمت ترمذ حرکت کنید.  نورالله با عجله خداحافظی می کند و می گوید خیلی سخت است ، ببینم چکار می توانیم بکنیم.  در ساختمان کنسولگری بجز نورالله که کارمند وزارت امور خارجه بود هشت نفر دیگر نیز بودند. در خصوص چهار نفرشان ، مطمئن هستم که دیپلمات بودند و یکنفرشان هم خبرنگار ایرنا اما اینکه بقیه از اعضا سپاه یا اطلاعات یا هر یگان دیگری بودند اطلاعی ندارم اما هرچه بودند ایرانی بودند و به وظیفه خود عمل می کردند.

روز 16 مرداد آخرین پرواز مسافری بین مشهد و مزار شریف انجام می پذیرد. بدلیل شرایط جنگی این هواپیما باید سریعا مسافرین خود را از مزار شریف به مقصد مشهد سوار کند. یکی از مسافرین این هواپیما به اصرار شهید ناصری ( از فرماندهان سپاه ، مستقر در کنسولگری ) مزار شریف را ترک می گوید. شهید ناصری از عوامل وزارت امور خارجه نبود. او نقل می کند که شهید ناصری می گفت اختیار این افراد در دست من نیست ، اگر مسئولانشان می دانستند اینجا چه خبر است یک لحظه هم درنگ نمی کردند و دستور بازگشت آنها را می دادند. این شخص نقل می کند به محض رسیدن به مشهد با هزار مکافات شماره یکی از مسئولین را میگیرد و به او می گوید می دانید من از کجا می آیم؟ و پس از شرح ماجرا پاسخ می شنود که اینجورا که شما میگوئید نیست ، من خودم هر دو ساعت یکبار با مزار شریف در تماس هستم.!!!!!!

اما در حالیکه همه در حال ترک مزار شریف می باشند این هواپیما مسافرینی را نیز از مشهد به مزار شریف می آورد . یکی از این مسافرین محمود صارمی خبرنگار ایرنا می باشد که بدستور مافوقش برای تهیه گزارش باید به مزار شریف می آمد. هواپیما بدلیل شرایط جنگی در مزار شریف باید سریعا مسافرین مزار شریف به مشهد را با خود بازمیگرداند. این هواپیما می توانست تمام اعضا کنسولگری را با خود به مشهد بازگرداند اما .....

ساختمان خبرگزاری ایرنا نیز در مقابل کنسولگری بود و محمود صارمی نیز تنها خبرنگار و ساکن آن عمارت بود که تنها یک روز قبل از اشغال مزار شریف با پای خود به قتلگاه آمده بود. او نیز برای مصون ماندن از حمله طالبان از شب پیش وسایل خود را جمع می کند و به ساختمان کنسولگری پناه می آورد. صدای گلوله لحظه ای قطع نمی شود. مردم شهر ، خانه های خود را رها کرده بودند و هرکس که می توانست وسایل خود را جمع می کرد و با خانواده اش شهر را ترک می گفت . مزار شریف سرانجام در صبح روز هفدهم مرداد سقوط می کند و کاملا به تصرف طالبان در می آید. لحظاتی بعد یک گروه مسلح از طالبان جدا می شود تا ماموریت شومی را به انجام برساند . این گروه بلافاصله بعد از تصرف شهر به سمت ساختمان کنسولگری ایران می رود. دو نگهبان مسلح افغانی که مسئول حفاظت از کنسولگری بودند از آنجا متواری می گردند.

آنها بشدت بر در می کوبیدند . هیچکس نمی دانست چه اتفاقی در راه است. شهید فلاح داوطلب می شود تا درب را باز کند . ساختمان کنسولگری به تصرف  آنها در می آید. یکی از کارکنان به اشغالگران میوه تعارف می کند اما آنها امتناع می کنند. گزارش ورود آنها به ساختمان لحظه به لحظه به تهران مخابره می گردید ، تماس بین تهران و مزار شریف پس از ورود افراد مسلح به اتاق مخابرات قطع می گردد. این آخرین تماس کنسولگری از مزار شریف به تهران بود.

درست در همانروز و در همان ساعات من در منزل یکی از دوستانم بودم. ساعت بیست و سی خبر عجیبی از رسانه ملی پخش گردید : شهر مزار شریف به تصرف طالبان درآمد ..... طالبان ضمن نقض قوانین بین المللی با ورود به کنسولگری ایران در مزارشریف دیپلماتهای کشورمان را ربودند !!!!!! . ابتدا باور نمی کردم. ماموریت نورالله به اتمام رسیده بود و من فکر می کردم او احتمالا باید بازگشته باشد. اما درست یکهفته قبل وقتی ماموریت نورالله به اتمام رسیده بود قصد بازگشت داشته است اما یکی از همکارانش از او تقاضا می کند قصد دارد یکهفته به مرخصی برود و از او می خواهد تا بازگشت از مرخصی او بجایش انجام وظیفه نماید .

تلفن را برداشتم و به منزلشان زنگ زدم. همه در بهت و حیرت بودند. خبر در ظاهر صحت داشت ، آنها به گفته مقامات وزارت امور خارجه به اسارت طالبان در آمده اند و متاسفانه سناریوی یک نمایشنامه تلخ از سوی وزارت امور خارجه کلید می خورد : طالبان دیپلماتهای ایرانی را ربوده اند.!!!!!!! خبری که هیچگاه طالبان آنرا تایید نکرد.

بیش از سی و پنج  روز آقایان با اعصاب و روح و روان یک ملت بازی کردند و هر روز در خبرها و جراید خبری منتشر می گردید و طالبان را تهدید می کردند هر چه سریعتر دیپلماتها را آزاد کنید. بیش از بیست هزار سرباز ایرانی در مرزهای افغانستان مستقر و به آماده باش در می آیند. اما آنروز بعدازظهر در ساختمان کنسولگری ایران در مزار شریف اتفاق دیگری افتاده بود.

شبه نظامیان وابسته به طالبان در همان لحظات اولیه ورود به ساختمان کارکنان را به اتاقی در زیرزمین ساختمان می برند. یکی از کارکنان پنهانی قصد تماس با مشهد را داشته است که متاسفانه با گیر کردن پای یکی از کارکنان سیم تلفن قطع می گردد. لحظاتی بعد صدای گلوله بیانگر به تیر بستن تمامی اعضای کنسولگری در آن زیر زمین مخوف را داشت. یکی از کارکنان سفارت بگفته خود هنگام تیراندازی پس از اصابت تیر به پایش به زیر میز می رود و جنازه یکی از همکارانش به روی او می افتد و معجزه وار زنده می ماند و موفق به فرار می شود.الله داد شاهسون تنها باقیمانده آن جمع نقل می کند دقایقی بعد از به رگبار بستن بچه ها وقتی از رفتن مهاجمان مطمئن می شود قصد فرار داشته است او صدای ناله نورالله را می شنود که می گوید : سوختم شاهسون ..... خلاصم کن ....


پولها و ماشین های کنسولگری غارت می گردد. لحظاتی بعد گروه دیگری از طالبان به ساختمان کنسولگری می رسند . جنازه هشت دیپلمات و خبرنگار ایرنا را به پشت ساختمان کنسولگری می برند و در چاه مدرسه ای بنام سلطان راضی دفن می کنند . در طی این مدت من مرتبا با منزل نورالله تماس می گرفتم. پدرش می گفت:  روزیکه نورالله بیاید تمام کوچه را چراغانی میکند. زمان همچنان طی می گشت و هر روز در خبرهای رسانه ملی مسئولین خواستار آزادی بی قید و شرط دیپلماتهایی بودند که در بعدازظهر روز هفدهم مرداد در زیر خروارها خاک در حیاط مدرسه سلطان راضی  آرمیده بودند و به آسمان پر کشیده بودند.

بی کفایتی مسئولین 35 روز بعد از وقوع حادثه اینبار به گونه ای دیگر نمود پیدا می کند. در حالیکه تمام بستگان و خانواده های دیپلماتها منتظر بازگشت آنها بودند و هر روز اخبارهای رسانه ملی را با دقت تمام دنبال می کردند در شبانگاه 21 شهریور اینبار خبر دیگری را بصورت ناگهانی از اخبار سراسری می شنوند: انالله و انا الیه راجعون و بدین ترتیب خبر ناگوار شهادت دیپلماتها از اخبار سراسری پخش می گردد. و متعاقب آن اعلام سه روز عزای عمومی در سراسر کشور اعلام می گردد . پرچمهای ایران بر فراز تمام سفارتخانه ها در سراسر دنیا نیمه برافراشته می شود.بسیاری از خانواده های این عزیزان نقل می کنند که در آن لخظه مشغول صرف شام بودند!!!!

حتی در دوران هشت سال جنگ تحمیلی که دهها هزار نفر به شهادت رسیدند هم خبر شهادت سربازان و بسیجیان به اینصورت به خانواده هایشان گفته نمی شد. در دوران هشت سال جنگ تحمیلی معمولا پرسنل تعاون سپاه و یا گاها بنیاد شهید به آدرس شهدا مراجعه می کردند و به اتفاق معتمدین و بزرگان محله برای دادن خبر شهادت داوطلبین جنگ به منزل آنها مراجعه می کردند . اما وزارت امور خارجه در این مورد هم باز غفلت کرد و زحمت حداقل 9 تلفن به خانواده های این عزیزان را بخود نداد. و این در حالیست که الله داد شاهسون تنها بازمانده این حادثه ناگوار از مدتها قبل به ایران آمده بود و در قرنطینه ، خبر شهادت کارکنان را به مسئولین داده بود.سه روز بعد در 24 شهریور  جنازه کارکنان بوسیله یک هواپیما از مزار شریف به فرودگاه مهرآباد منتقل می شود. من و دوستان و خانواده نورالله به همراه خانواده سایر دیپلماتها مضطرب در فرودگاه حضور داشتیم.

در حالیکه تعداد کارکنانی که به رگبار بسته شده بودند ده نفر بود اما 9 تابوت حامل جنازه 9 شهید از فرودگاه به ستاد معراج شهدا منتقل می شود. همه مردد بودند و اینکه شاید هنوز یکنفر از آنها زنده باشد. ساعت 9 شب بود. ماشینهای تشریفات یکی پس از دیگری حامل سفرای سایر کشورها جهت ادای احترام به همکاران خود وارد فرودگاه می شدند. عده ای لباس شخصی هم در گوشه دیگری از محوطه فرودگاه مشغول خواندن نوحه بودند .... کجائید ای شهیدان خدائی ....

شب سختی بود ، باور نمی کردم که درون این تابوتها جنازه کسی بود که روزها و شبهای زیادی را با هم سپری کرده بودیم. روی تابوتها هیچ اسمی نوشته نشده بود. بدلیل تجزیه شدن بخشی از پیکر شهدا ، فردای آنروز خانواده و نزدیکان دیپلماتها باید برای شناسایی به ستاد معراج می رفتند. آخرین فرصت برای وداع با نورالله. پس از شناسایی نورالله توسط خانواده اش حالا نوبت دوستانش بود تا با او وداع کنند. پس از تشریح وضعیت پیکر آنها وقتی بقیه دوستان مشترکمان به سمت معراج می رفتند پاهای من ناگهان از حرکت باز ایستاد. دوستانم هر چه اصرار کردند من نرفتم. همه متعجب بودند ، من تصمیم خود را گرفته بودم. ترس و واهمه ای از رویارویی با آنچه در انتظارم بود نداشتم. من دوست داشتم تصویر نورالله تا پایان عمرم در ذهنم همان باشد که در زمان حیاتش دیده بودم. تصمیمی که پس از بازگشت دوستانم مورد تایید آنان نیز قرار گرفت و می گفتند ایکاش ما هم نرفته بودیم.

جمعه همان هفته جنازه دیپلماتها از مقابل درب دانشگاه تهران تشیع گردید. حالا روی جنازه ها اسامی دیپلماتها نیز دیده می شد. شعار  مرگ بر طالبان!!!! طنین انداز مراسم تشیع جنازه دیپلماتها بود. حاج آقا بخشی هم لباس رزم پوشیده بود و با دست به روی تابوتها می کوبید و فریاد می زد انتقامتون رو از طالبان می گیریم. پس از تشیع ، جنازه شهدا به شهر های محل اقامتشان منتقل می گردد و فردای آنروز نیز در کرج جنازه نورالله مجددا تشیع می گردد و اینبار در مراسم تشیع بجز شعار مرگ بر طالبان شعار مطبوعات وابسته تعطیل باید گردد نیز طنین انداز می گردد ( سال 77 سال اوج جنبش دوم خرداد و دعواهای رسانه ای در روزنامه های جامعه ، صبح امروز و ..... بود). یکی از دوستانم می گفت بجای این شعار باید شعار بدهند : وزیر بی کفایت اخراج باید گردد و من گفتم اخراج برایش خیلی کمه باید شعار بدهند : وزیر بی کفایت اعدام باید گردد.

عاملان این جنایت هولناک هرگز شناسایی نشدند. طالبان هرگز مسئولیت کشتار دیپلماتهای ایرانی را بعهده نگرفت. انها راست می گفتند. طالبان هر وقت هر عمل تروریستی را که انجام می دهند اعلام و بعهده می گیرند. بسیاری معتقدند این دستور از پاکستان صادر گردیده بود. طالبان بیش از 90 درصد از خاک افغانستان را در اشغال داشت و زمزمه هایی مبنی بر ایجاد ارتباط بین تهران و کابل شنیده می شد. ارتباط طالبان با تهران یعنی بی نیازی آنها از پاکستان.

پاکستان بخوبی دریافته بود حتی اگر طالبان مسئولیت کشتار دیپلماتها را بعهده نگیرد باز چیزی از تقصیر آنها در عدم حفظ جان دیپلماتها ، کم نمی کند . این موضوع می توانست روابط ایران با طالبان را به شدت تیره نماید و مانع از توافق احتمالی ایران و طالبان گردد. حتی می توانست موجب بروز جنگ بین ایران و افغانستان گردد ، باتلاقی که استثنائا با هوشیاری آقایان در آن گرفتار نشدیم . این پیش بینی پاکستان کاملا درست بود و همین اتفاق نیز افتاد .  غرور تمام ایرانیان جریحه دار شده بود. از 17 مرداد 77 اکنون 17 سال می گذرد. اگرچه اصحاب رسانه این روز را به خاطر شهادت همکارشان به روز خبرنگار مبدل نمودند اما از نظر من هفده مرداد را نباید روز خبرنگار نامید. هفده مرداد برای من یادآور یک ننگ بزرگ است. هفده مرداد برای من روز بی کفایتی ست. در حالیکه سایر کشورها با ترکیدن یک ترقه تمام کارکنان و اتباع خود را به کشورشان فرا می خوانند اما دولتمردان کشور من بجای دستور ترک کنسولگری برای دلگرمی مردم مزار شریف که خود در حال ترک شهرشان بودند امر به ماندن دیپلماتها کردند.

دیگر کسی سراغ عاملان و مسببان قتل دیپلماتهای ایرانی را نمی گیرد. اما اگر روزی از من بپرسند چه کسانی دیپلماتهای ایرانی را به قتل رساندند به آنها می گویم برای یافتن قاتلان آنها نیاز نیست راه خود را دور کنید و به پاکستان و افغانستان بروید. آنها همینجا هستند ، در تهران ، میدان فاطمی. کسانیکه آنروز شهامت صدور دستور ترک کنسولگری را نداشتند. و من مانده ام برای کودکانی که اکنون 17 ساله شده اند آن واقعه را چگونه باید تعریف کنیم ، اصلا ما در مزار شریف چه کار داشتیم؟ و هزاران اگر و امای دیگر. اگر و اما هایی که حتی اگر پاسخ داده شود نمی تواند جای صمیمی ترین دوست زندگی مرا پر کند.

حالا هرچه زمان از آنروز بیشتر میگذرد من به مظلومیت این شهدا بیشتر پی می برم، از جمع دوستانم که با من و نورالله مجموعا پنج نفر می شدیم هر کدام در روزمرگی زندگی غرق شده ایم و سالهاست که از یکدیگر خبر نداریم. ذهن من مملو از خاطرات شیرینی ست که با نورالله داشتم . آنچه از آنرروزها برایم بجا مانده است خاطره ها و مُشتی عکس است که سالهاست دل نگاه کردن به آنها را ندارم. شاید اگر عبدالحسن برزیده با فیلم مزار شریفش به سراغ این سوژه تلخ نمی رفت سالهای بعد هیچ یادی از این افراد نمی شد. در کرج یک مدرسه را بنام نورالله کردند و بس. میدانم اگر به کسی اعتراضی کنیم خواهند گفت آنها با خدا معامله کردند!!!! اما من قبول ندارم.

در آنروز سیاه هرکسیکه دستی بر آتش داشت برای دیپلماتهای ما در مزار شریف پیغام فرستاد که آنجا را ترک کنید. هر کودکی می دانست که با توجه به اینکه تمام کشورها کارکنان خود را از مزار شریف خارج نمودند ، حتی مجاهدین افغان شهر را ترک کرده اند و حتی شهروندان عادی و شیعه نیز به کوهها پناه برده اند معهذا باید ما نیز به کارکنان خود فرمان ترک شهر را می دادیم. اینرا هر بیسوادی میفهمد اما مسئولین ما با یدک کشیدن دکترای دیپلماسی اینرا نفهمیدند و شاهکار دیپلماسی ما در آنروز شوم رغم میخورد و وزیر فرمان میدهد مگر خونه خاله ست که بخواهند برگردند ، اونهایی هم که اومدند هم باید برگردند !!!!!! براستی چه کسی در تهران فرمان ایستادگی و پایداری را با دست خالی در مزار شریف صادر نمود؟ اگر کسی می داند به او بگوید مردم ایران هرگز او را بخاطر این کوتاهی نمی بخشند. زیرا هنوز بعد از گذشت 17 سال قتل دیپلماتهای ایرانی مانند یک راز جزئی از خطوط قرمزی محسوب میگردد که کسی حق ندارد مسئولین وقت را بخاطرش مورد بازخواست قرار دهد.

مسئولین دوست دارند فاجعه آنروز به فراموشی سپرده شود. اکنون چند سالیست که دیگر در وزارت امور خارجه حتی مراسم یادبود این عزیزان برگزار نمی گردد. ساختمان کنسولگری ایران در مزار شریف بعدها از سوی ایران به دولت افغانستان فروخته می شود. شهر مزار شریف اکنون دستخوش تغییرات فراوانی شده است. در ساختمان کنسولگری ایران وزارت حقوق بشر افغانستان مستقر شده است. هیچ نشانی از دیپلماتهایی که در 17 مرداد 77 در این ساختمان پرپر شدند وجود ندارد. گویی هیچکس نمی داند 17 سال پیش در زیر زمین این ساختمان چه گذشت. اینهم از دستاوردهای سیاست خارجی ماست. ایکاش بجای عقد قرارداد با تجار افغانی، از آنها می خواستیم یک لوح از شرح ماجرایی که در این ساختمان گذشت بر دیوار این ساختمان می آویحتند تا آیندگان بدانند سالها پیش در این ساختمان چه گذشت.

تنها دستاورد آنروز نامگذاری روز خبرنگار می باشد که به یمن شهادت یکی از شهدا که خبرنگار بود بدست می آید تا بهانه ای گردد امروز من این پست را در پاورقی این جستار برای دوستان ارسال نمایم. چند روز دیگر فیلم مزار شریف به کارگردانی عبدالحسن  برزیده اکران خواهد شد. اما ایکاش بجای اکران این فیلم مستند چه کسی ما را کشت؟ ساخته محمد حسین جعفریان که  دو روز قبل از حادثه، مزار شریف را ترک می کند از صدا و سیما پخش میگردید. مستندی که سه سال پیش علیرغم وعده صدا و سیما دقایقی قبل از پخش ، نمایش آن بدستور آقای ضرغامی متوقف می شود.

اگر زندگینامه شهدای آنروز را بخوانید خواهید دید هیچیک در رفاه زندگی نکردند. پدر نورالله کارگر بازنشسته کارخانه فخر ایران هشتگرد بود و نورالله بعنوان جوانترین دیپلمات آنروز دهه بیست زندگی خود را سپری میکرد. فرزند شهید ناصری شش ماه پس از شهادتش بدنیا می آید. براستی اگر فرزند جناب آقای وزیر و یا معاونینش آنروز جزو یکی از دیپلماتها بود باز هم آقایان فرمان به عدم ترک کنسولگری میدادند؟؟؟ امیدوارم روزی راز سر به مهر آنروز بر ملا شودو یکنفر به فرزند شهید ناصری که اکنون 17 ساله می باشد بگوید چه بر سر پدرش آمد؟

یاد و خاطره این عزیزان بویژه دوست عزیزم شهید نورالله نوروزی جاویدان و پاینده باد.

پی نویس : چهارده سال بعد از شهادت این عزیزان سخنگوی والی بلخ از نامگذاری جاده ای در افغانستان بنام دیپلماتهای شهید ایرانی خبر می دهد. واکنش مردم افغانستان در اینخصوص در سایت شبکه اطلاع رسانی افغانستان را بخوانید:

http://www.afghanpaper.com/nbody.php?id=40014

۱۳۹۴/۵/۱۶ عصر ۰۳:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, دکــس, خانم لمپرت, پیرمرد, برت گوردون, هایدی, هانا اشمیت, زینال بندری, حمید هامون, کارآگاه علوی, Memento, سرهنگ آلن فاکنر, مگی گربه, rahgozar_bineshan, واتسون, شیخ حسن جوری, منصور, سروان رنو, ژیگا ورتوف, BATMAN, Classic, ایرج
ارسال پاسخ