[-]
جعبه پيام
» <Classic> هم اکنون برنامه “نقاش صدا” ویژه دوبلورها از شبکه iFilm
» <آلبرت کمپیون> من از نهایت شب حرف میزنم. من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم. اگر به خانه من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
» <مارک واتنی> همیلتون جان ارادتمندم
» <Hammilton> مارک عزیز ممنون از ارائه مجدد لینک جنگجویان کوهستان...
» <مارک واتنی> خواهش می کنم مموله عزیز
» <مموله> سپاس مارک واتنی عزیز
» <مارک واتنی> لینک دانلود سریال جنگجوبان کوهستان دوباره در سایت قرار گرفت : http://cafeclassic5.ir/thread-509-post-4...l#pid42174
» <سروان رنو> رنگی کردن یا نکردن ... مساله این است ! .... http://cafeclassic5.ir/thread-282-post-4...l#pid42166
» <سروان رنو> بذله گویی های ایرج دوستدار به جای "جان وین" .. http://cafeclassic5.ir/thread-56-post-42...l#pid42162
» <سروان رنو> ای کیو سان .. مظلوم کوچک ! ..... http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-4...l#pid42161
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 5 رای - 4.2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سکانس آخر ....
نویسنده پیام
Joe Bradley آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 174
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۴/۲۹
اعتبار: 16


تشکرها : 160
( 1542 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #21
RE: سکانس آخر ....

سلام به همه

یکی از آثار بسیار گرانقدر که واقعا کلاسیک نیز به حساب می آید فیلم بسیار زیبا و موفق پاپیون است.من شخصاچند بار این فیلم را دیده ام و برایم خاطره انگیز است .

شاید ذکر این نکته در ابتدا خالی از لطف نباشد که هافمن یکی از بزرگترین ستارگان سینما می باشد که توانایهای بسیار زیادی در ارائه نقش و کاراکترهای گوناگون دارد اما به نوعی قدر خود را ندانسته و میشود گفت تنزل درجه پیدا کرده است زیرا میتوانست کارنامه هنری بهتری داشته باشد، از طرفی دیگر استیو مک کوئین نیز تقریبا به همین شکل است ، با این تفاوت که او زودهنگام از دنیا رفت و دستش از دنیا کوتاه ماند ، هردو بازیگر از نظر شخص من دارای استیلی خاص دربازیگری بودند ، و به نوعی در نقش خود غرق شده و با پوست و گوشت خود یک شخصیتی جدید خلق کرده و با آن زندگی میکرده اند.

شاید باورش مشکل و عجیب باشد اما این فیلم واقعا من را تحت تاثیر قرار داد به ویژه 2 دفعه اول که این فیلم را دیدم به نوعی انگار شما شاهد یک فیلم مستند هستید و حس همذات پنداری واقعا به طور محسوس در این فیلم جلوه میکند .

اگر بخواهم یک جمله در مورد این فیلم بگویم باید بگویم بهترین فیلم در ستایش آزادی و تلاش انسان برای رسیدن به این هدف ، شاید این فیلم بهترین فیلم استیو مک کوئین باشد.

 جا دارد در همین ابتدا از دوبلورهای زحمت کش این فیلم تشکر شود واقعا اگر این دوبلورها نبودند شاید این فیلم جزء فیلمهایی بود که هیچ موقع دیده نمی شد و یا کمتر دیده مید مخصوصا در آنسالها که فیلم تولید شده و خبری از زیر نویس نبود ، واقعا چه میتوان گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زمانی یک کار موفق است که مجموعهای از عوامل دست به دست هم بدهند و شاهکاری خلق کنند .
خسروخسروشاهی  به عنوان مدیر دوبله از منوچهر اسماعیلی به جای مک کوئین و ناصر طهماسب  به جای هافمن دعوت کرد تا نقشهای اصلی فیلم را بگویند.

در بعضی از سکانس های این فیلم انسان وادار به خنده میشود و در بعضی سکانسها میخواهد گریه کند ، فیلم عجیبی است از نظر من یک درامی است مخلوط با تراژدی و دارای بعضی از سکانس های طنز و کمدی واقعا جالب است .

یکی از نکات بارز فیلم در «پاپیون» کارگردانی پر وسواس و وصف ناپذیر فرانکلین جی. شفنر است، با بررسی صحنه و عوامل و لوکیشنها می توان این را درک کرد که به شدت بر روی فیلم وقت گذاشته شده است  که کار کارگردان به استادی تمام در این فیلم نمایان است .

بازيگران:استيو مک کوئين ( پاپيونداستين هافمن (لوئيس دگا )
کارگردان: فرانکلين جي شافنر
تهيه کننده: تد ريچموند
نويسندگان فيلم نامه: هنري چارير و دالتون ترامبو
سال تولید : 1973

داستان فيلم:«هنري چارير» يا پاپيون ( استيو مک کوئين) به اتهام قتل  محاکمه می شود  و به یکی از جزایر فرانسه فرستاده می شود اما او خود را بی گناه می داند . وي در ادامه داستان با لوئيس دگا (داستين هافمن) آشنا مي شود.

«دگا» هم به دليل جعل بعضی اوراق فرانسه، براي گذراندن محکوميت راهي «گويان» است. «دگا» پول زیادی با خود دارد و زندانیان این موضوع را می دانند و پاپیون پیشنهاد میدهد از او حفاظت کند. «دگا» ناچار مي شود پيشنهاد پاپيون را براي مراقبت از وي بپذيرد و  در برابر پول فرار او را بدهد .و به این ترتیب این دو نفر بیشتذر به هم نزدیک می شوند .

در سکانس آخر با اینکه چهره پاپیون شکسته و درهم ریخته است باز هم امیدی در دل دارد و آن هم امید آزادی و فردایی روشن است ، پس خود را به دریا می اندازد و از آنجا فرار می کند ، همین جرات و جسارت او را تا به اینجا حفظ و زنده نگه داشته است .

در نهايت پس از سال ها تلاش و ۳ بار فرار نافرجام، پاپيون موفق به فرار مي شود ولي دگا با او نمي رود و....

اگر 5 صفحه هم در مورد این فیلم بنویسم باز هیچ نگفته ام .
این فیلم برای شخص خود من از بسیاری از جهات جزء 10 فیلم مهم زندگیم محسوب میشود .


لعنت به چراغ سرخ ، لعنت به چراغ سبز
-----------------------------------------
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
----------------------------
تا زمانی که شخص ضعیف و مظلومی وجود نداشته باشه ، اشخاص ظالم به وجود نمی آیند.
۱۳۹۳/۱۰/۱۷ صبح ۱۲:۴۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سارا, سروان رنو, BATMAN, مگی گربه, نیومن, فیلیپ ژربیه, برو بیکر, Classic, پیرمرد, زاپاتا, اسپونز, سناتور, رضا خوشنویس, Kurt Steiner, حمید هامون, هانا اشمیت, Papillon, ژان والژان, گروهبان گارسیا, هایدی
Joe Bradley آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 174
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۴/۲۹
اعتبار: 16


تشکرها : 160
( 1542 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #22
RE: سکانس آخر ....

سلام به همه

فیلم امروز پرواز بر فراز آشیانه فاخته یا دیوانه از قفس پرید .

در مورد این فیلم باید خیلی زودتر از اینها می نوشتم اما به دلیل مشغله های مختلف و ذهن به هم ریخته کم کم داشت یادم میرفت .البته باتوجه به نام تاپیک که سکانس آخر می باشد به نظرم اگر بیشتر در مورد سکانس آخر تمرکز کنم بهتر خواهد بود ، اگر بگویم موفق ترین اثر جک نیکلسون این فیلم است شاید اغراق نکرده باشم ، چرا که باتوجه به سن وسال جک و سال ساخت فیلم واقعا فیلم پرمحتوایی است که به نتیجه نشسته است .

 نکته ایی که به نظرم واقعا جالب به نظر می رسد این است که چرا بیشتر بار فیلم بر دوش جک نیکلسون می باشد ؟ زیرا ما در فیلم شاهد این هستیم که افراد دیگری هم در آسایشگاه هستند اما فقط بازی جک دیده میشود و به طور مثال دنی دویتو میتوانست نقش پر رنگ تری داشته باشد

و فقط شخصیت مک مورد توجه قرار نگیرد.

فیلمی ماندگار و تحسین برانگیز که تا به حال چند دفعه تماشاکرده ام و حتی از تلویزیون هم پخش شده است و واقعا انتخاب خوبی برای دیدن می باشد ، در این کافه فکر نمی کنم شخصی باشد که این فیلم را ندیده باشد و یا شاید حتی چند دفعه مشاهده کرده است ، زیرا فیلم دارای نکات ریز و درشت بسیاری است که به تماشای مکرراین فیلم می ارزد ، خود این موضوع یعنی تماشای چند باره فیلم از سوی دوستان دلیل این مدعاست که جایگاه این فیلم خاص می باشد ، چه از نظر نوع بازی و چه از نظر کارگردانی و فیلمبرداری و حتی موسیقی فیلم ، زیرا هر کدام از این عوامل خود شاخصه ای مهم هستند برای این فیلم ، نکته دیگر دوبله خوب این فیلم در ایران می باشد که با استقبال از سوی بیننده روبرو شده است و به زیبایی آن می افزاید.

این فیلم که جزء لیست 250 فیلم برتر سینما جهان قرار دارد ،  حتی جزء 20 فیلم معتبر سایت imdb قرار دارد. در واقعا جایگاه خوبی در تاریخ سینما دارد و می توان گفت یکی از فیلمهایی است که به درستی مورد اقتباس قرار گرفته .فیلم به نوعی برای افراد درونگرا زیبایی خاص خودش را دارد و این فیلم رمز و رازهای خودش را دارد.

   
کارگردان:میلوش فورمن
تهیه‌کننده: مایکل داگلاس/شول زائِنتز
نویسنده رمان:کن کیسی
فیلمنامه:لورنس هاوبن /بو گَلدمن
 
بازیگران: جک نیکلسون /لوئیز فِلِه چر/ویل سمپسون/براد دوریف
موسیقی: جک نیچه
فیلم‌برداری :هاسکل وکسلر
تدوین: شلدون کان /لینزی کینگمن

جوایز فیلم
•    نامزد 9 اسکار در سال 1976
•    برنده اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد (جک نیکلسون)
•    برنده اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن (لوئیس فلچر)
•    برنده اسکار بهترین کارگردان (میلوش فورمن)
•    برنده اسکار بهترین تهیه کننده (مایکل داگلاس)
•    برنده اسکار بهترین فیلم نامه اقتباسی
•    برنده 6 جایزه گلدن گلوب سال 1976
•    نامزد 10 جایزه و برنده 6 جایزه از بفتا 1976

فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته یا همان فیلم دیوانه از قفس یرید یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما محسوب می گردد،چه از نظر کارگردانی و وجوه تکنیکی کار و چه از نظر فیلمنامه و چه از لحاظ بازیگری ، جایگاه  جک نیکلسون در فیلم واقعا خاص هست ، خصوصا با آن دیالوگها خاص فیلم و حرکاتی را که به جا اجرا می کند .

داستان فیلم  :

((پرواز بر فراز آشیانه فاخته)) محصول ۱۹۷۵ امریکا، داستان شخصیتی منحصر به فرد با نام «مک مورفی» را روایت می کند که به اتهام ناروای تجاوز جنسی زندانی شده و سپس به بهانه ضرب و جرح نگهبانان زندان، به بیمارستان روانی ایالت منتقل شده است. او را به اینجا آورده اند تا از سلامت روانی او اطمینان پیدا کنند. در طول داستان مک با یک سرخ پوست دوست میشود که به آن رئیس می گویند .

در صحنه های آخر فیلم مورفی می خواهد پرستار آسایشگاه را خفه کند که مسئولین و نگهبانان آسایشگاه مانع میشوند و او را تحت شوک الکترونیکی قرار میدهند که مانند یک تکه گوشت بی حرکت می شود .

سکانس پایانی :

در سکانس پایانی آنجایی که مک رو به بخش منتقل کردند و رئیس از خواب بلند میشه و وضعیت مک رو میبینه ، خیلی جالب هیچ کسی توقع نداره که مک رو با بالش خفه کنه و این نقطه اوج فیلمه ، و بالاخره آبخوری رو از جا میکنه و پنجره رو میشکنه و فرار میکنه  با شنیدن صدای شکستن شیشه یکی از دیوانه ها(که از قضیه اطلاع نداشته) بلند فریاد میزنه:

 
     هی٬مک مورفی فرار کرد.....
     اون رفت٬مک مورفی فرار کرد....
                
      دیوانه از قفس پرید...

فرار رئیس و مرگ مورفی هر کدام به نوعی خلاصی و رهایی از قید و بند و به نوعی نشان از زندگی دوباره است ، زیرا فیلم  جو نظام سلطه را به نمایش می گذارد و شکستن سلطه امپریالیستی جالب است ، زیرا این آسایشگاه است که زندگی را برای افراد تعیین می کند حتی اگر بداند افراد بی گناه و سالم هستند .

شخصیت مک مورفی هم جالب است ، شخصی که خود را زرنگ به حساب می آورد اما  وارد جمعی میشود که بیشتر آنها از لحاظ ذهنی سالم هستند .

در صحنه ایی در فیلم  دیالوگی را از او میشنویم که خیلی جالب است : مک مورفی خطاب به دیوانه های تیمارستان: فکر مي کنيد که چي هستيد، خداي من؟ ديوونه يا يه همچين چيزي؟!نيستيد. شما ديوونه نيستيد. شما از نصف اون الاغ هايي که بيرون توي خيابون ها راه ميرن ديوونه تر نيستيد .

فیلم روایتگر دیوانگی و جنون است که به نوعی  افرادی را نشان میدهد که  در سلامت به سر می برند اما برای  مشکلات زندگی خود را به دیوانگی زده اند . پرواز بر فراز آشيانه فاخته  فيلمي بي نظير درباره ي مردي است كه به ايجاد تغيير در زندگي خود و ديگران مصمم است و از اين كه در برابر حاكميت جاري بايستد، نمي ترسد.
جک نیکلسون به صورتی در فیلم بازی میکند و در نقش خود غرق میشود که بیننده راهی به جز قبول کاراکتر او ندارد ،
کن کیسی نویسنده رمان پرواز بر فراز آشیانه فاخته  که فیلم فورمن از روی  آن ساخته شد، کتابش را در سال ۱۹۶۲ نوشت. نویسندگی را در دانشگاه استفورد تحصیل کرد و اما از دانشگاه اورگان فارغ التحصیل شد .

و در پایان هم رییس به خاطر اینکه دیوانه هایی که تمام امیدشان مک مورفی است ، آن تکه گوشت خورد شده ای که روزی مک مورفی بود را نبینند ، و آخرین امیدشان را هم از دست ندهند ،او را خفه می کند و از آسایشگاه می گریزد، دیوانه ها ی هنوز امید وار به معجزه مک مورفی ، شاد و سرخوش فریاد دیوانه از قفس پرید را سر می دهند.

نکته جالب این است که فیلم در گرگ و میش شروع می شود و در گرگ ومیش تمام می شود .

در پایان یادی می کنیم از دوبلورهای زحمت کش و گرامی که فیلمها را برای ما خاطره انگیز و ماندگار و هم قابل فهم می نمایند.

 دوبله فیلم به مدیریت  خسرو خسروشاهی

جک نیکولسون / رندل پاتریک مک مورفی / ناصر طهماسب
لوئیز فلچر / پرستار راچد / رفعت هاشم پور
ویلیام ردفیلد / هاردینگ / پرویز ربیعی
برد دوریف / بیلی بیبیت / خسرو خسروشاهی
دین آر. بروکس / دکتر اسپایوی / حسین معمارزاده
دنی دوویتو / مارتینی / ظفر گرایی
ناتان جورج / واشینگتن / محمد بهره مندی
مل لمبرت / رئیس لنگرگاه / جواد پزشکیان
سیدنی لاسیک / چارلی چزویک / پرویز نارنجیها
کریستوفر لوید / تیبر / ناصر نظامی
ویل سمپسون / رئیس برامدن / خسرو شمشیرگران
ماریا اسمال / کندی / مینو غزنوی
وینسنت اسکیاولی / فردریکسون / بهرام زند
یکی از دکترها (کراوات سیاه و قرمز) / سیامک اطلسی
دو تا از دکترها (جوان با عینک و سبیل،مسن با عینک و کچل) / بهرام زند


لعنت به چراغ سرخ ، لعنت به چراغ سبز
-----------------------------------------
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
----------------------------
تا زمانی که شخص ضعیف و مظلومی وجود نداشته باشه ، اشخاص ظالم به وجود نمی آیند.
۱۳۹۳/۱۰/۲۹ عصر ۰۴:۰۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سناتور, اسپونز, BATMAN, پرشیا, پیرمرد, سارا, رضا خوشنویس, آنا کارنینا, حمید هامون, هانا اشمیت, Papillon, ژان والژان, گروهبان گارسیا, واتسون, هایدی
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6828 تشکر در 135 ارسال )
شماره ارسال: #23
RE: سکانس آخر ....

فیلم افسانه 1900 و پایانی تراژدیک اما تحسین برانگیز

نویسنده و کارگردان: جورپه تورنا توره

سال تولید: 1998

هنرپیشه اصلی: تیم راث

فیلم افسانه 1900 از جمله فیلمهای سنگین و پرمعنای سینما محسوب میگردد ، با موضوعی ناب که کمتر دیده ام در جایی به آن پرداخته شود. این فیلم سرگذشت پسری را بتصویر می کشد که در سال 1900 وقتی نوزادی بیش نبود توسط یکی از کارگران یک کشتی بزرگ در کشتی پیدا می شود و بدلیل مجهول الهویه بودن نام 1900 را روی او می گذراند .1900  در همان کشتی بزرگ و رشد پیدا میکند و تا پایان عمرش هیچوقت پایش را از کشتی به بیرون نمی گذارد. او در کشتی بصورت خودجوش و غریزی پیانو یاد می گیرد و استعداد بینظیرش در نواختن پیانو موجب حیرت کارکنان کشتی می گردد و کارش در کشتی می شود نواختن پیانو برای مسافرین. مهارت او در خلق قطعات زیبای جاز و قطعات احساسی و عاشقانه باعث اشتهار او می شود.

جدای از سکانس آخر فیلم که بسیار حیرت انگیز بتصویر کشیده می شود فیلم سرشار است از سکانسهای ماندگار و دیالوگهای پر معنا،  قبل از پرداختن به سکانس آخر جای دارد به یکی از سکانسهای زیبای این فیلم در باب مهارت 1900 در نواختن پیانو که برایم بسیار لذت بخش بود اشاره ای داشته باشم . اشتهار 1900 در پیانو زدن بویژه در سبک جاز که تسلط و سرعت را می طلبد آوازه او را به خارج از کشتی می کشاند و  باعث کنجکاوی بهترین پیانومن جهان جناب جلی مورتن مغرور که خود را ابداع کننده موسیقی جاز می دانست میگردد و او برای اینکه تبحر خود را به رخ همه بکشد تصمیم می گیرد مسافرتی با کشتی داشته باشد و در آنجا 1900 را دعوت به دوئل با پیانو نماید و بدین ترتیب روی او را کم کند. مسابقه شروع می شود و هریک در نواختن قطعاتی از جاز هر بار سرعت انگشتان خود را بیشتر و بیشتر می کنند تا مهارت خود را به رخ دیگری بکشد . اما هربار که جلی قطعه ای را اجرا می کند پس از او 1900 پشت پیانو می نشیند و همان قطعه را با تنظیمی زیباتر و سرعتی بالاتر می نوازد . جلی به خشم می آید و آخرین قطعه ، که ترکیبی از موسیقی جاز با تم شرقی می باشد را که از ساخته های خودش می باشد را با سرعت بالا و برای اولین بار اجرا می کند تا تیر خلاص را به 1900 بزند. بعد از او 1900 در کمال خونسردی  پشت پیانو می نشیند و از یکی از تماشاچیان یک نخ سیگار مطالبه می کند. دوستان او متعجب می شوند و می گویند تو که هیچوقت سیگار نمی کشیدی. 1900 یک نخ سیگار را می گیرد و می گذارد کنار پیانو و شروع میکند همان قطعه را با سرعتی بسیار بالاتر و بسیار زیباتر اجرا می کند.

   

سرعت حرکت انگشتان او روی کلاویه های پیانو بقدری بالا می رود که دوربین قادر به ثبت آن نیست و همگان با تعجب مشغول دیدن و شنیدن اجرای او با سرعتی بینظیر هستند. 1900 با نواختن پیانو طوفانی بپا می کند و اطرافیانش را مبهوت  خود می نماید .وقتی قطعه به پایان می رسد 1900 سیگار را از روی پیانو بر می دارد و در حالیکه هیچکس نمی داند او چکار می خواهد بکند سیگار را آهسته به یکی از سیمهای پیانو می چسباند و سیگار در کمال تعجب روشن میگردد و آنرا به جلی تقدیم می کند . این یعنی آنقدر سرعت پیانو زدن 1900 بالا بوده که سیمهای پیانو از برخورد چکش به آنها بقدری داغ شده اند که قادر به روشن کردن سیگار می شوند. جلی با دیدن چنین صحنه ای زدن پیانو را برای همیشه کنار می گذارد و شکست را می پذیرد.

1900 در کشتی با یک نگاه عاشق یکی از مسافرین می شود و قطعات او پس از ایجاد چنین عشقی رنگ و بوی دیگری بخود می گیرد و فوق العاده احساسی می شود. او در خیال خود و با فکر کردن به عشقش قطعات بینظیری را خلق می کند. 1900 معتقد است روح هر شخصی را میتوان با موسیقی ترسیم کرد . اما سکانس پایانی فیلم:

بنظر من فیلم افسانه 1900 کاملا متکی است به سکانش آخرش. بعبارتی این سکانس آخر فیلم است که به فیلم معنا می دهد و میتوان گفت فیلم بدون سکانس آخرش هیچ مفهوم و معنایی ندارد و باید گفت تورناتوره با سکانس آخرش ذهن مخاطب خود را به یک پارادکس بزرگ در دنیا دعوت می کند. سکانسی که باید گفت در خور و شان فیلم بود و عملا نمی توان پایان دیگری برای آن نوشت:

کشتی ای که 1900 در آن زندگی میکرد دیگر فرسوده شده است و به پایان عمرش رسیده است و باید امحا گردد. از طرفی 1900 هم که در همان کشتی زندگی میکرده درون آن پنهان شده است و چون از خشکی میترسد حاضر نیست کشتی را ترک کند . دنیای او درون آن کشتی می باشد و او هرگز پایش را به خشکی نگذاشته است. درون کشتی مواد منفجره کار میگذارند تا برای حفظ محیط زیست آن کشتی فرسوده را برای همیشه نابود کنند.

مکس که از دوستان نزدیک 1900 می باشد و سالها پیش در همان کشتی در کنار 1900 ترامپت می نواخت بطور اتفاقی متوجه می شود که کشتی را می خواهند منفجر کنند او حدس می زند که احتمالا 1900 هنوز در کشتی می باشد و از کسانیکه میخواهند کشتی را منفجر کنند خواهش می کند تا فرصتی را در اختیار او بگذارند تا یکبار دیگر داخل کشتی را جستجو کند. او 1900 را در کشتی پیدا می کند و تمام تلاش خود را برای متقاعد نمودن 1900 جهت خروج از کشتی می کند اما نهایتا این 1900 می باشد که مکس را متقاعد می کند که دنیای او به پایان رسیده است و تصمیم دارد همزمان با مرگ کشتی به استقبال مرگ خود برود. دیالوگهای رد وبدل شده بین 1900 و مکس دیالوگهای فوق العاده سنگین و پرمعنایی می باشد . در دیالوگهای پایانی در سکانس آخر  ، 1900 به روزی اشاره میکند که تصمیم داشت از کشتی پیاده شود و به شهر برود اما در میانه پله ها متوقف میگردد و ضمن پشیمانی ، مجددا به کشتی باز می گردد او به مکس می گوید:

- همه چیز خوب بود منم خوشحال  بودم با پالتویی که تنم بود خوش قیافه شده بودم و پیاده شدم. همه چیز تضمین شده بود. مشکل این نبود. مکس ، چیزی که من دیدم منو متوقف نکرد . چیزی که ندیدم متوقفم کرد. متوجه میشی؟ چیزی که ندیدم انتهای اون شهر بود. هیچ پایانی وجود نداشت.

چیزی که ندیدم این بود که همه این چیزها کی و کجا جمع میشن و به پایان میرسند. پایان دنیا. یه پیانو رو در نظر بگیر کلیدها شروع میشن و به پایان می رسند. تعدادشون 88 تاست کسی بیشتر یا کمتر نمی گه کلیدها بی انتها نیستند ولی تویی که بی انتهایی و میتونی بی نهایت آهنگ بسازی من اینو دوست دارم و میتونم باهاش زندگی کنم. ولی تو منو جایی میبری و جلوی چشمهام چیزی میگذاری که میلیونها میلیونها کلید داره . مکس ، کلیدها پایانی ندارند اون کیبورد بی انتهاست و اگه اون کیبورد بی انتها باشه با اون کیبورد نمی تونی آهنگ بسازی ، روی صندلی اشتباهی نشستی اون پیانوی خداست.

خدای من فقط اون خیابونها رو دیدی؟ هزاران هزار خیابون وجود داره ، چجوری میخوای یکیسون رو انتخاب کنی؟ یه زن ، یه خونه ، یه روش برای مردن. من توی این کشتی بدنیا اومدم و دنیا منو نادیده گرفت و هر روز آرزوی 2000 نفر توی این کشتی جا میموند و لی همه چیز بین دماغه و عقب کشتی خلاصه میشد. من یاد گرفتم اینطوری زندگی کنم. خشکی؟ خشکی کشتی ایست که برای من خیلی بزرگه مثل یه زنی که خیلی زیباست یه پلی که خیلی طولانیه یه آهنگیه که نمیدونم چجوری بسازمش هرگز نمیتونم از این کشتی پیاده بشم هرگز نمیتونم از زندگیم بیرون بیام. در نهایت از نظر بقیه من یه مرده ام. ولی تو استثنایی فقط تو میدونی من اینجام. ولی متاسفم دوست من ، من پیاده نمی شم.

   


مکس ناامیدانه کشتی را ترک می کند و به کسانیکه می خواهند کشتی را منفجر کنند می گوید کسی داخل کشتی نیست. لحظاتی بعد کشتی منفجر می شود و افسانه 1900 بدین ترتیب به پایان می رسد تا هر مخاطبی با دیدن این سکانس علیرغم آنکه میداند 1900 افسانه ای بیش نبوده است اما از اینکه یک نابغه اینگونه به زندگیش پایان میدهد متاثر گردد. سکانس پایانی 1900 را باید به لیست فیلمهایی که دارای سکانس پایانی شاهکارگونه هستند اضافه کنید.

پی نویس: افسانه 1900 فیلم عمیق و بزرگیست. اگر ندیده اید حتما ببینید. و اگر هم دیده اید امیدوارم توانسته باشم با احساس و رابطه ای که با این فیلم برقرار نمودم برایتان یک فیلم خوب را یادآوری کرده باشم. صادقانه عرض کنم وقتی از تقابل بین جلی و 1900 در نواختن پبانو می نوشتم از بکاربردن واژه دوئل که به ذهنم رسید بسیار لذت بردم اما وقتی در خصوص این فیلم سرچ کردم دیدم اغلب کسانیکه درباره این فیلم نوشته اند تصادفا به این سکانس اشاره نموده بودند و درست بر قضا از واژه دوئل نیز استفاده کرده بودند. همانطور که صادقانه عرض کردم این تشابه کاملا تصادفی بوده و مطالب همگی برگرفته از احساسات و برداشتهای شخصی خود از این فیلم می باشد.

اما نکته ای که در خصوص این فیلم می خواهم خدمت دوستان عرض کنم چیزیست که تاکنون هیچکس درموردش ننوشته است. اغلب منتقدین (حتی در مراجعه به سایتهای خارجی) جوزپه تورنا توره را بخاطر بتصویر کشیدن چنین سوژه ناب و غیرتکراری ستایش نموده اند زیرا تورناتوره هم نویسندگی و هم کارگردانی فیلم را بعهده داشته است ( البته از خالق سینما پارادیزو قطعا همین توقع می رود) اما بروبیکر ناخودآگاه با دیدن این فیلم بیاد یکی دیگر از شاهکارهای سینما می افتد که تاحدودی این فیلم را منبعث از آن میداند.

نمی دانم دوستان فیلم زیبای معمای گاسپارهاوزر را بیاد دارند یا خیر. وقتی 1900 نمی تواند با دنیای خارج از کشتی ارتباط برقرار کند به مکس میگوید وقتی روی پلکان کشتی بوده تا از کشتی خارج شود نگاهی به شهر میکند و می گوید چیزی که ندیدم انتهای اون شهر بود. این درست دیالوگی بود که گاسپارهاوزر در دیدگاهش از دنیا بیان میکند. 1900 و گاسپارهاوزر مشترکات زیادی داشتند. او در یک کشتی به بلوغ می رسد و کاسپارهاوزر در یک زیرزمین تنگ و تاریک و در نهایت فلسفه هر دو  و نیز جهانبینی هردویشان از دنیا به یک شکل بود و در پایان هر دو هم بدلیل آنکه نمی توانند با دنیای ما ارتباط برقرار کنند به استقبال مرگ می روند. (البته این یک نظر شخصی است ، و برداشت و سلیقه بنده در خصوص مشتبهات بین این دو فیلم می باشد ممکن است اهالی فلسفه نظر دیگری داشته باشند.) به تمام اینها معصومیت و مظلومیت مشترک بین چهره ایندو را نیز اضافه کنید که قطعا می توان آنرا حاصل بازی دوهنرپیشه مختلف از دو نسل مختلف دانست:

۱۳۹۳/۱۱/۱ عصر ۰۵:۰۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, BATMAN, soheil, نیومن, نایب تیمور خان, Classic, خانم لمپرت, اسکورپان شیردل, مگی گربه, سرهنگ آلن فاکنر, بانو, زینال بندری, سروان رنو, اکتورز, شیخ حسن جوری, هانا اشمیت, Joe Bradley, سارا, پرشیا, کارآگاه علوی, زرد ابری, بلوندی غریبه, رضا خوشنویس, میرزا کوچک جنگلی, حمید هامون, ژان والژان, گروهبان گارسیا, واتسون, هایدی
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6828 تشکر در 135 ارسال )
شماره ارسال: #24
RE: سکانس آخر ....

مرد سوم

کارگردان : کارول رید

سال تولید : 1949

شاید مشهورترین سکانس مرد سوم همان سکانس ملاقات مارتینز با هری لایم در چرخ و فلک و دیالوگهای رد و بدل بین ایندو باشد. اما سکانس آخر این فیلم همه مخاطبین را در لایه های درونی فیلم غرق می کند. در واقع روند فیلم به گونه ای پیش می رود که هر بیننده ای که برای بار اول این فیلم را می بیند احساس می کند پایان خوشی در انتظار آنا (دوست دختر هری ) و مارتینز می باشد.

در سکانس پایانی وقتی برای بار دوم همه در مراسم تشیع جنازه هری شرکت می کنند مارتینز سوار بر ماشین افسر پرونده می شود تا با رفتن به فرودگاه انگستان را به مقصد آمریکا ترک نماید. او در جدال بین احساس و وظیفه سرانجام بر احساس خود غلبه نموده بود و باعث به دام افتادن و نهایتا کشته شدن قدیمی ترین دوست خود هری شده بود.

 

در بازگشت از گورستان در نمای زیبایی از خیابانی خلوت که به درختان بی برگی مزین شده است مارتینز ، آنای غمگین را می بیند که پیاده در حال بازگشت به شهر است. کمی جلوتر ماشین توقف می کند و مارتینز از ماشین پیاده می شود تا با آنا صحبت کند و جناب سرگرد به تنهایی به شهر باز میگردد. باید خیلی خوشبین باشیم که فکر کنیم  مکالمه عاشقانه ای در آن خیابان غم گرفته بین ایندو رد و بدل خواهد شد و یا شاید  مارتینز ،  آنا را با خود به آمریکا خواهد برد.

اما آنا که توقع نداشت مارتینز به قدیمی ترین دوست خود پشت کند و او را مسبب کشته شدن هری میدانست کاملا بی اعتنا و بدون آنکه حتی نیم نگاهی به مارتینز داشته باشد از مقابل او عبور می کند و مانند یک غریبه که گویی هرگز او را ندیده است از کادر دوربین خارج می شود و پایانی تحسین برانگیز را برای یکی از کلاسیک ترین فیلمهای سینما رغم می زند.

 

فیلم با این سکانس به پایان می رسد اما چالشها در ذهن مخاطبین ادامه دارد.....  اینکه آیا مارتینز کار درستی کرد؟ ....  آیا وفاداری آنا به هری علیرغم آنکه او میدانست هری فرد خلافکاریست و او را نیز با ظاهر سازی در مرگ اولیه بازی داده است منطقی بود؟ ....  و هزاران اگر و امای دیگر .....

اما اگر آنا وقتی می رسید به مارتینز می ایستاد و دست در دست یکدیگر مطابق میل مخاطب از کادر دوربین خارج می گردیدند چه بر سر پایان فیلم می آمد؟؟؟؟  آیا آنوقت این سکانس مانند امروز ماندگار میگردید؟؟؟

۱۳۹۳/۱۲/۱۴ عصر ۰۶:۳۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, زینال بندری, سناتور, terme, سرهنگ آلن فاکنر, خانم لمپرت, برت گوردون, جو گیلیس, اسپونز, هانا اشمیت, شیخ حسن جوری, BATMAN, سروان رنو, rahgozar_bineshan, پیرمرد, نایب تیمور خان, Kurt Steiner, میرزا کوچک جنگلی, مگی گربه, کارآگاه علوی, حمید هامون, Kathy Day, ژان والژان, سارا, گروهبان گارسیا, واتسون, هایدی
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6828 تشکر در 135 ارسال )
شماره ارسال: #25
RE: سکانس آخر ....

پس فطرت های لعنتی

کارگردان: کوئنتین تارنتینو

سال تولید: 2009

بازخوانی سکانس پایانی فیلم پس فطرتهای لعنتی با لحنی متفاوت :

حقش بود ، بیش از یکساعت حرص خوردم تا دلم خنک شود، سرهنگ هانس لاندا را می گویم ، یکی نبود بهش بگه کی دلش میاد این فرشته زیبا رو را خفه کند؟ سرهنگ هانس لاندا آبروی هر چی افسر گشتاپو  بود را برد ، هانس کجا و کسلر کجا؟

پس فطرت های لعنتی یا پس فطرت های  ... هرچی ...  ، (چقدر اسم های متفاوت از این فیلم شنیدیم) یکی از فیلمهای نادری بود که در سال 2009 ساخته شد اما طعم و رنگ و بویش مثل فیلمهای کلاسیک گشتاپو محور قدیمی بود. مخصوصا نیمه پایانی فیلم.

   

با دیدن سرهنگ هانس لاندا خودبخود بیاد کسلر خودمون افتادم، نمیدونم چه رازی در ذات این افسران گشتاپو نهفته است که آدم وقتی فیلمشونو میبینه میترسه وای بحال اینکه باهاشون روبرو بشیم ، آدم احساس میکنه همه چیز رو درباره مون میدونن.

با  زیرکی تمام سیندرلای فیلمو از روی لنگه کفش بجا مانده در آن رستوران پیدا میکنه و ناجوانمردانه خفه اش میکنه. اما آخر و عاقبت افسر گشتاپویی که به آرمانهای خود وفادار نباشد و به پیشوا خیانت کند چیزی نیست بجز نقش یک سوآستیکای ناب به روی پیشانی اش.

   

سکانس آخر پس فطرت های لعنتی یکی از ماندگار ترین سکانس های یک فیلم خوب است. سرهنگ هانس لاندا به طمع اعطای مدال افتخار توسط دولت آمریکا و یک ویلای بزرگ در یک جزیره در اطراف آمریکا  و بازنشستگی نظامی با حقوق و مزایای فراوان و در امان بودن از دست نازیها فریب می خورد و به پیشوا خیانت می کند.

او سلاح خود را به الدورین تحویل می دهد و خود را با وعده های فریبنده تسلیم می کند ، اما آلدورین با او مانند هر نازیِ به دام افتاده رفتار می کند و روی پیشانی او علامت سوآستیکا را با چاقوی خود حک می کند.

و در نهایت در ثانیه های پایانی فیلم آلدورین به دوست خود می گوید: این بهترین اثر هنری من است. ......... و فیلم پایان می یابد.

یک سکانس پایانی ماندگار ......

۱۳۹۴/۵/۲۲ عصر ۰۴:۱۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, دکــس, تایتوس پولو, برت گوردون, Memento, زینال بندری, هانا اشمیت, BATMAN, هایدی, Papillon, ژیگا ورتوف, کارآگاه علوی, rahgozar_bineshan, ژان والژان, مگی گربه, سرهنگ آلن فاکنر, سروان رنو, خانم لمپرت, واتسون, شیخ حسن جوری, سارا, پیرمرد, Kurt Steiner, گروهبان گارسیا
ارسال پاسخ