[-]
جعبه پيام
» <آدمیرال گلوبال> ورزشگاه و زمین های ورزشی تفریحی تو تیتراژ پسر شجاع کجا هستن؟ http://cafeclassic5.ir/thread-509-post-4...l#pid43941
» <Savezva> شارینگهام گرامی سپاس از اظهار لطف شما، ارادتمندم
» <باربوسا> خوش برگشتید بانو
» <BATMAN> برای بانو [تصویر: aaaabr0n8yncyxhp3-e8cxt1yjc8nehhvvjoc5o3...9_fs7k.png]
» <رابی جاکوب> از آشنایی با شما خوشحالم.
» <شارینگهام> Savezva عزیز، زنده باد! خواندن این پست ارسالی شما از شیرینی صعود هم برایم دلچسب تر بود.
» <Savezva> حذف مانشافت، فروپاشی یک امپراطوری بزرگ http://cafeclassic5.ir/thread-204-post-4...l#pid43913
» <باربوساhttps://www.khabaronline.ir/news/1702041...8%B4%D8%AF
» <باربوسا> نتایج نظرسنجی جدید سایت سایت اند ساند ساعاتی پیش اعلام شد؛ فیلمی تجربی، زنانه و کمتر شناخته شده بالاتر از سرگیجه و همشهری کین در صدر بهترین های تاریخ سینما!
» <منصور> ما هم یادی از جام 90 کردیم http://cafeclassic5.ir/thread-204-post-4...l#pid43911
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 5 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داشتن و نداشتن ( هاوارد هاکس )
نویسنده پیام
آوینا آفلاین
ته تغاری کافه !
*

ارسال ها: 43
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۱۱/۴
اعتبار: 4


تشکرها : 875
( 343 تشکر در 22 ارسال )
شماره ارسال: #21
RE: داشتن و نداشتن ( هاوارد هاکس )

خارجي - خياباني در محله‌اي قديمي - روز

يك ماشين گشت از جلوي خانه‌اي رد مي‌شود و پسربچه‌اي سياه پوست، در حال غذا دادن به مرغ‌ها ماشين را به مادرش نشان مي‌دهد.
پسر بچه: جوجو جوجو ....
مادر: رفتن.

داخلي - خانه - روز

هري: ادامه بده.
پل كلر: مياي تا ساحل اون وري آنگيلا، از جنوب. حدود سي كيلومتري قرار.
هري: خليج نزديك اون اسكله، نه؟
پل كلر: تو بهتر مي‌دوني.
هري: علامت هماهنگ شده؟
پل‌كلر: بله، اميل مي‌تونه نشونت بده.
هري: اميل اونجا نيست.
پل‌كلر: خواهش مي‌كنم آقاي ...
هري: هر چي من بگم.
فرنچي: اما اما ....
هري: من تنها مي‌رم. علامت چيه؟
پل كلر: تو يه چراغ به ساحل مي‌زني. اونها با دو چراغ بهت جواب مي‌دن. يكي پس از اون يكي. دو نفرو هم بر‌مي‌گردوني.

هري: از كجا بشناسمشون؟
پل‌كلر: ما هم هيچ وقت نديديمشون.
فرنچي: فقط اسم يكيشونو مي‌دونيم. پل دوبورسا.
هري: كافيه. براي برگشت و پهلوگيري در اينجا چه فكري كردين؟
پل‌كلر: تنگه سن پي ير رو بلدي؟
هري: آره.
پل‌كلر: يه قايق اونجا منتظرته.
هري: تو توي اون قايق باش، فرنچي. من حوالي ظهر مي‌رم. به ظاهر براي ماهيگيري. اگه قايق گشتي دور و برم نبود، نيمه شب ميام سن پي‌ير. بيشتز از يه علامت نمي‌دن. بهتره خوب حواستو جمع كني.
پل‌كلر: يه چيز ديگه، آقاي مورگان. ديشب شما كاملاً از اين كار امتناع مي‌كردين. چرا عقيده‌تون عوض شد؟
هري: حالا به پول احتياج دارم . ديشب نداشتم.
پل كلر: اگه بدونين اين كار براي ما چه ارزشي داره؟
هري: نمي‌خوام بدونم.
پل‌كلر: به هر حال خوشحالم كه شما در جبهه مايين.
هري: پولشو دارم مي‌گيرم. اوه، راستي. دوست دارم الان بگيرم.
زن: چارلز. من جاي تو بودم، به آقاي مورگان اعتماد نمي‌كردم.
هري: دكتر پاي ايشونو ديده؟
زن: نه. اونها تمام دوست‌هاي دكتر ما رو مي‌پان.
هري: استخونش شكسته؟
زن: فكر كنم.
هري: شانس آورده. كي گفت بالش زيرش بذارين؟
زن: چه عيبي داره؟
پل: حتماً مخصوص اين نوع صدمه نيست.
هري: صدمه اساسي ديده و بايد بهش رسيد، مگه اين كه بخواين قانقاريا بگيره. الان ترتيبشو مي‌دم.
زن: شما دكترين؟
هري: نه، اما تيرخورده‌هاي زيادي رو درمون كردم. بهتره به من اعتماد كنين.
فرنچي: موفق باشي، هري.
مادر: همه چيز رو به راهه.
هري بيرون مي‌رود.


روز - داخلي - رستوران

پيشخدمت: بازم قهوه، خانم؟
مري: لطفاً، اين چيه مي‌زني؟
كريكت: چيزي گفتي؟
مري: آره، اسم اين قطعه چيه؟
كريكت: هنوز اسم نداره. تازه دارم شعرشو بالا پايين مي‌كنم. خيلي سنگين نيست. دوست داري بشنوي؟
مري: حتماً.
كريكت (مي‌نوازد و مي‌خواند): ... اين طوريه. تقريباً تو اين مايه‌هاس.
مري: خوب بود.
كريكت: آره، اگه بتونم كاملش كنم.
هري: صبح بخير كريكت.
كريكت: صبح بخير هري.
هري: صبح بخيراسليم.
مري: سلام استيو.
هري: چطوري خوابيدي؟
مري: عالي و طولاني. بفرما قهوه.
هري: ممنونم، تازه خوردم.
مري: زود بلند شدي. چي كار داشتي؟
هري: يه بليت هواپيما براي ساعت چهار بعدازظهر برات جور كردم. مي‌توني آماده شي؟
مري: البته. كارو گرفتي، آره؟
هري: ببين، فكر كردم بهتره تو آلوده اين كار نشي.
مري: آره، بهتره.
هري: خب، پس تو هم موافقي، نه؟
مري: من فقط ... مي‌خواي من برم. آره؟
هري: آره، مي‌خوام بري.
مري: باشه استيو.
هري: كريكت كمكش مي‌كني به هواپيما برسه؟
كريكت: حتماً هري.
هري: ممكنه اون قدر گرفتار شم كه ديگه نبينمت. اما اگه تونستم ...
مري: حتماً سعي كن بتوني. نشوني‌ام رو پيش فرنچي مي‌ذارم كه بتوني پيدام كني.
هري: شايد اون موقع سوت زدنو ياد گرفته باشم. به اميد ديدار، اسليم.
مري: به اميد ديدار، استيو ... (به خودش) خوش گذشت، ولي زود تموم شد.
كريكت: شايد اين طوري بهتر باشه، اسليم.
مري: نمي‌دونم.
كريكت: تو خيلي وقت نيس كه اونو مي‌شناسي. مرد خوبيه.
مري:آره.

خارجي - بندرگاه - روز

هري در قايق است. ادي از راه مي‌رسد و مي‌پرد توي قايق.
ادي: سلام، هري. چه خبر؟
هري: خوب. فكر كنم بهت گفته بودم تو هتل بموني.
ادي: مي‌دونستم داري مي‌ري.
هري: كي بهت گفت؟
ادي: اوه، هري، نمي‌توني منو گول بزني. من همه چيزو مي‌فهمم. راستي، مي‌تونم يه كم ...؟
هري: نمي‌توني.
ادي: ببين. خيلي كم، اندازه يه انگشتونه؟
هري: بسه، ادي، برو.
ادي: چي شده، هري؟ سرحال نيستي ...
هري: بسه، ادي، شرت رو كم كن.
يك سيلي به گوش ادي مي‌نوازد.
ادي: من همچين كاري باهات نمي‌كردم.
هري: راست مي‌گي، نمي‌كردي. اما اين دفعه نمي‌تونم ببرمت، همين.
ادي: خب ديگه چرا مي‌زني؟
هري: براي اين كه گوش كني.
ادي: تو با من روراست نيستي.
هري: كي اين روزها روراسته؟ تو خودت تو بچگي به مادرت هم كلك مي‌زدي. خودت گفتي.
ادي: شوخي كردم.
هري: هي، ادي.
اسكناسي به او مي‌دهد.
ادي: ممنونم هري. ولي براي چي منو نمي‌بري؟
هري: براي اين كه بهت احتياجي ندارم.
ادي: هه. فكر مي‌كني. عيب نداره دوست قديمي، بازم از ديدنم خوشحال مي‌شي.

خارجي - دريا - روز

هري پشت سكان قايق مي‌راند كه صدايي از داخل كابين مي‌شنود.
هري: كيه؟
ادي در را باز مي‌كند و بيرون مي‌آيد.
ادي: اين منم هري، من.
هري: ببينم، تو چطوري سوار قايق شدي؟
ادي: از خيابون رد شدم، دو تا شيشه زدم و تو رو ديدم كه داري به موتور ور مي‌ري. مي‌دونم منو مي‌بري، هري.
هري: اگه شنا بلد بودي، همين الان مي‌انداختمت تو آب.
ادي: شوخي نكن. من و تو وقتي مشكل داريم، با هميم.
هري: از كجا مي‌دوني من مشكل دارم؟
ادي: نمي‌توني منو گول بزني. من مي‌فهمم. خب، حالا كجا قراره بريم، هري؟
هري: ادي، اگه كسي بهت شليك كنه، چه كار مي‌كني؟
ادي: شليك كنه؟ با اسلحه؟ هه. كي مي‌خواد به من شليك كنه؟
هري: اگه خوش شانس باشي، هيچ كس.
ادي: خب، هري.كجا قراره بريم؟ چه كار بايد بكنيم؟
هري: وقتش كه شد، بهت مي‌گم.حالا برو يه كم طعمه بيار. خوشحالي كه اومدي، آره؟
ادي: نه.
كمي بعد ...
هري: بيا، ادي. اينو بپوش. داره سرد مي‌شه.
ادي: من خوبم هري. ببينم،چه خبره؟چي شده؟
هري: هيچي.
ادي: چرا، شده. اين تفنگ‌ها براي چيه؟
هري: اگه به كوسه يا همچي چيزي برخورديم ...
ادي: كوسه؟ تو شب؟ يا همچي چيزي؟ منظورت چيه. «همچي چيزي»؟
هري: سرت به كار خودت باشه، ادي.
ادي: چي شده؟
هري: يه كار جديده. وقتش كه شد، بهت مي‌گم.
ادي: كار؟ چه كاري؟ من چه كار بايد بكنم؟
هري: بلدي با اين كار كني؟
ادي: معلومه كه بلدم. هر كسي مي دونه چطور با يه اسلحه كار كنه. فقط كافيه نشونه بگيري و ماشه رو فشار بدي. مي‌دوني كه بلدم. سؤال‌هاي احمقانه نكن: «آيا مي‌تونم با اين كار كنم؟». هه. ببينم، براي چي بايد با اسلحه كار كنم؟
هري: براي اين كه منو قانع كني.
ادي: بس كن، هري. مي‌دوني كه مي‌تونم. مثل احمق‌ها رفتار نكن. گاهي فكر مي‌كنم اصلاً به حرف‌هام گوش نمي‌دي. ببينم، يعني كار به اونجاها مي‌كشه؟
هري: هنوز نمي‌دونم. بستگي داره چقدر خوش شانس باشيم.
ادي: پس براي اين نمي‌خواستي منو ببري. فكر مي‌كردم دليل ديگه‌اي داشته باشي. تو هيچ وقت با من نامهربون نيستي. مي‌خواستي صدمه نبينم. به فكر من بودي.
هري: مراقب باش، ادي.
ادي: حالا حالم بهتر شد، هري. خب خب. مي‌بيني ... (كمي بعد) چي شده، هري؟ چرا اين طوري به من زل زدي؟ به چي مي‌خندي؟
هري: به جواب يه سؤال.
ادي: چه سؤالي؟
هري: اين كه واقعاً مي‌خواي با من بياي؟
ادي: بسه، هري. من به دردت مي‌خورم و خودت هم اينو خوب مي‌دوني.
هري: مي‌دونم، ولي وارد اقيانوس مي‌شيم. هر جور خودت مي‌خواي.
ادي: چرا اين طور مي‌گي؟ من مي‌خوام بيام و از اقيانوس هم نمي‌ترسم.
هري: به هر حال براي خودت گفتم. مي‌خوام اگه مياي، كاري از دستت بربياد.

خارجي - دريا - شب

در دوردست، جزيره‌اي پيداست، هري چراغ مي‌زند و جواب مي‌گيرد.
ادي: قضيه چيه هري؟ چه كار بايد بكنيم؟
هري: دو نفرو بايد با خودمون ببريم. حالا گوش كن. اين تفنگو بردار و برو اون پشت وايسا. هر مشكلي پيش اومد، شليك كن. فقط به من نزني.
ادي: اگه برات اتفاقي افتاد، چي؟
هري: من چه مي‌دونم؟ تو خودتو به اين سفر دعوت كردي، نه من. برو ديگه.
به جزيره مي‌رسند. مردي با چراغ قوه و كنارش مرد و زني با چمدان ايستاده‌اند.
مرد فرانسوي: ببخشين. شما؟
هري: اسم من هري مورگانه. پل كلر منو فرستاده. اون نورو از صورت من كنار بگير.
مرد فرانسوي: يك آمريكايي ...
دوبورسا: سر پل كلر چي اومد؟
هري: گير افتاد. اسم شما چيه؟
دوبورسا: دوبورسا.
هري: خودشه، خيلي خب. ادي. بيايين سوار شين. هي، وايسا ببينم. اون چيزي راجع به يه زن نگفت.
دوبورسا: اجازه بدين كاپيتان. اين همسرم، خانم دوبورساست.
هري: حال شما چطوره؟
خانم دوبورسا: حال شما چطوره؟
هري: آخه براي چي...؟ باشه، ميل خودتونه. زودتر دور شيم.
دوبورسا (به فرانسه): كيفمو بذار اونجا.
هري: خب، ادي. مي‌توني استراحت كني. اما نخواب، هنوز خونه‌ نرسيديم.
دوبورسا: آقاي مورگان؟
هري: اگه سردش شد، مي‌تونين ببريدش پايين تو كابين.
دوبورسا: آقاي مورگان. شما كي هستين؟
هري: من اين قايقو اجاره مي‌دم. پل كلر بهم پول داده كه شماها رو ببرم سنت مارتينيك.
دوبورسا: پس از ما نيستين.
هري: نوچ.
دوبورسا: طرفدار ما هم نيستين.
هري: نوچ.
دوبورسا: نمي‌فهمم.
هري: من هم جنگ شماها رو نمي‌فهمم. زن‌هاتون چرا همراهتونن؟ توي خونه راحت‌تر نبودين؟
خانم دوبورسا: آقاي مورگان. گفتين براي اين كار پول گرفتين.
هري: درسته.
خانم دوبورسا: پس پيشنهاد مي‌كنم صحبتو تموم كنين و ما رو به مارتينيك ببرين.
هري: بله، همين كارو داريم مي‌كنيم.
كمي بعد...
ادي: چي شده، هري؟
هري: ساكت شو. فكر كردم اونجا چيزي ديدم. گوش كن.
خانم دوبورسا: چيه؟
دوبورسا: نمي‌دونم.
هري: خفه شين. مي‌شنوي؟
ادي: قايق گشته؟
هري: صداي موتورشونو نمي‌شناسي؟ همين نزديكي‌هاست. خيلي خب، سكانو نگه‌دار و تفنگو به من بده.
ادي: تو نمي‌توني با اونها بجنگي، هري.
هري: چي شده ادي؟ الان وقتشه كه خودتو بهم نشون بدي.
ادي: معلومه كه مي‌تونم. چه كار مي‌خواي بكنم؟
هري: اگه شانس بياريم، هيچ كار. اگه نه، سريع بزن به چاك.
دوبورسا: يعني چي، آقاي مورگان؟
هري: مشكل، اگه ببيننمون ...
دوبورسا: چه كار مي‌تونيم بكنيم؟
هري: هيچ كار .فقط روي عرشه دراز بكشين و تكون نخورين. ديگه نمي‌دونم چه كاري بايد بكنين.
دوبورسا: اگه مقاومت كني، همه رو به كشتن مي‌دي.
خانم دوبورسا: لطفاً گوش كنين. ما مي‌دونيم كه ...
هري: هر دوتون خفه شين و دراز بكشين. شما فرانسه رو نجات بدين. من فقط مي‌خوام قايقمو نجات بدم. سكان رو نگه دار و سريع برو، ادي.
شروع به تيراندازي مي‌كند و قايق گشت جواب مي‌دهد.
دوبورسا: شليك نكنين!
مانع مي‌شود و تير مي‌خورد.
هري به نورافكن قايق شليك مي‌كند و در تاريكي دور مي‌شود. كمي مي‌گذرد ...
هري: خب، مثل اين كه شانس آورديم. كتشو دربيار و اون جعبه كمك‌هاي اوليه رو بده. خيلي بد نيست. اگه اين قدر زود تسليم نمي‌شدي، كار به اينجاها نمي‌كشيد.
خانم دوبورسا: لطفاً كمك كنين. بشونمش رو صندلي.
هري: به حال خودش بذاريدش. نمي‌خوام كارمو ببينه.
ادي: بيا، هري.
هري: خب، ادي. حالا مي‌توني يه گلويي تازه كني.
ادي: ممنونم، هري.
هري: كمكم كنين كتشو دربيارم. خيلي خب، پسر. آروم باش ... (كمي بعد) مرد توي اون قايق از اينجا مي‌بردت.
خانم دوبورسا: نمي‌فهمم.
هري: گروه زيادي منتظر اين لحظه‌ان و بيشتر از ما راجع بهش مي‌دونن. فرنچي. اين دوبورسا و اينم همسرشه.
فرنچي: اسم من ژراره.
دوبورسا: حال شما چطوره؟
هري: به حال خودش بذارش. تير خورده.
فرنچي: چي‌ شده؟
هري: به قايق گشت برخورديم. بهت مي‌گه. مجبور شديم كمي چرخ بزنيم. اما ظاهراً شانس آورديم. موفق باشين.
فرنچي: ممنونم.

داخلي - رستوران هتل - شب

هري و ادي از راه مي‌رسند. پيشخدمت هتل در را براي آنها باز مي‌كند.
ماما (به فرانسه): شب بخير بچه‌ها.
هري: شب‌بخير ماما.
ادي: هري، فكر كردم گفتي دختره رفت.
هري: بايد مي‌رفت.
مري با گروه كريكت مشغول هم‌خواني است.
مري: سلام استيو.
هري: كريكت، گفتم سوار هواپيماش كني.
كريكت: هري، اون گفت ...
هري: چي شد؟ هواپيما نرفت؟
مري: هواپيما رفت. من نرفتم.
هري: چرا؟ گفتم كه مي‌خوام دور از دردسرهام باشي.
مري: براي همين نرفتم.
هري: گند زدي. اوضاع خطرناكه ... بايد فكرشو مي‌كردم.
مري: استيو، حالا پكر كه نيستي؟
هري: ببين، خوب مي‌شد اگه ...
مري:من فقط بليتو تمديد كردم. ببين.
هري: خب، اين خودش كمكه بزرگيه. بهتره خوب نگهش داري.
ادي: مي‌تونيم كمي ...
هري:اون برات مي‌خره. هر چيزي غير از نوشيدني.
مري: يادم مي‌مونه. نگران نباش استيو. راستي من يه شغل دست‌ و پا كردم.
هري: چه كاري؟
مري: فرنچي مي‌گه مي‌تونم بخونم.
هري: كافه خودشه.
مري: گاهي منو ديوونه مي‌كني، مي‌تونم ...
فرنچي: هري.
هري: چه كار مي‌خواي بكني؟
فرنچي: هري، به كمكت احتياج دارم.
هري: ديگه چيه؟
فرنچي: اون ...
هري: عيب نداره. ادامه بده.
فرنچي: مرده حالش بده، هري.
هري: يه نگاه بهش انداختم. گلوله نزديك استخونش جا خوش كرده. بايد يكي رو گير بياري درش بياره.
فرنچي: تو نمي توني
هري: من از هر دکتري در اين کار واردترم. اما اونها منو شناسايي کردن و هر لحظه ممکنه بگيرندم. من بايد سريع تر برم.
فرنچي: اين كارو نمي‌كني.
هري: اينجا كه نياورديش.
فرنچي: چرا، اون پايينه.
هري: راستي؟ بد نبود وسط سالن تو يه آكواريوم مي‌ذاشتيش!
فرنچي: بايد كاري مي‌كرديم. اونها تمام جاده‌ها رو مي‌پان.
هري: ببين اينجا رو به چه گندي كشيدين.
مري: من هر جا بري باهات ميام.
فرنچي: لطفاً هري، اين كارو مي‌كني؟
هري: هيچ شانسي نداريم فرنچي.
ماما: كاپيتان مورگان. صورت حسابتون تا اينجا شش هزار و سيصد و پنجاه و شش فرانك شده ...
ادي:شش ...
هري: راست مي‌گه، ادي. حساب كتابت درسته ماما. نه؟
ماما:خوشحال مي‌شيم اگه اين لطفو در حق ما بكنين و از خجالتتون در بياييم.
هري (با اشاره به مري): صورت حساب اونو هم تسويه مي‌كنين؟
فرنچي: البته.
هري: فقط كافيه گلوله رو دربيارم و زخمو بپيچم ديگه؟
فرنچي: همين.
هري: رو من درست حساب كردين ماما، به جز يه چيز. من هنوز به شما بدهكارم. گوش كن اسليم. تو اتاق من يه جعبه كمك‌هاي اوليه هست. خاكستريه و تقريباً بزرگيش اين قدره با نام قايقم روش. بپر بيارش.
مري: البته.
هري: آه، كليد رو بگير. كمي هم آب گرم بيار.
فرنچي: از اين ور، هري.
ادي: هري، هري. منم مي تونم کمک کنم؟
هري: نه، ادي. تو فقط دور شو. و اگه پليس گرفتت، يادت باشه چي گفتم بهشون بگي.
ادي: آه، چي بود هري؟
هري: فقط دور شو، ادي.
ادي: آها، يادم اومد!

 داخلي - طبق پايين هتل - شب

خانم دوبورسا: اينجا چي مي‌خواي؟
هري: بهت مي‌گم. ازم خواسته شده بيام. اون خواست.
خانم دوبورسا: تو كه دكتر نيستي.
هري: نوچ.
خانم دوبورسا: دكتر كجاست؟
فرنچي: لطفاً صبور باشين.
خانم دوبورسا: به اندازه كافي صبور بوده‌ام. ازكجا بدونم كه شما چيزي درباره ...
فرنچي: نمي‌دونين.
خانم دوبورسا: صبر كنين.
هري: چه مدته بي‌هوشه؟
خانم دوبورسا: فقط چند دقيقه‌اس.
هري: اون تب داره و نبضش تند مي‌زنه. اما گلوله رو كه درآريم، حالش خوب مي‌شه.
خانم دوبورسا: دست بهش نمي‌زني. شنيدي؟
هري: پس من مرخصم و پولي هم در كار نيس.
فرنچي: خواهش مي‌كنم. اون نمي‌دونه چي مي‌گه. تو خودش نيست.
هري: پس كيه؟
فرنچي: هري، تو قول دادي.
هري: ببين. مي‌خواي به شوهرت كمكم كني يا نه؟
خانم دوبورسا: بله.
هري: پس كله ‌تو به كار بنداز. به دلايل واضح نمي‌تونيم دكتر خبر كنيم. تازه، شانس آوردين كه من به جاي هر كس ديگه اينجام.
خانم دوبورسا: ولي من نمي‌ذارم تو اين كارو بكني.
هري: چرا؟ اون با ديگران براي من فرقي نداره، فقط مريض‌تره. البته اون قدرها هم حالش بد نيست. شما مي‌تونين بعداً عصبانيتتون رو سر من خالي كنين. سلام، اسليم.
مري: سلام.
هري:خانم براونينگ، خانم دوبورسا. هي، با اسليم تند نباش، پوزت رو مي زنه. خودت گفتي اين كارو مي‌كني. نه؟ آب رو بيار اينجا.
خانم دوبورسا: صبر كنين. من ...
مري: اون فقط مي‌خواد كمكتون كنه.
خانم دوبورسا: شما كي هستين؟
مري: هيچ كس. يه داوطلب ديگه. آب رو كجا بريزم؟
هري: توي اون ظرف. داغه؟
مري: جوشه.
هري: پس يه خورده شو اونجا بريز و كمي هم توي اين ظرف. شما عقب‌تر وايسين. ممكنه نارحت بشين.
خانم دوبورسا: من چيزيم نيست.
هري: پس اينو نگه دارين.
خانم دوبورسا: چي هست؟
هري: كلروفرم. سر شوهرتون رو نگه دارين و اگه خواست به هوش بياد، كمي از اون روي پنبه بريزين و جلوي بيني‌اش نگه دارين. تا نگفتم، درش رو باز نكنين. (به فرنچي) چهار تا از اينها رو هم در بيار... چراغ را جلوتر بيارين، ببينم دارم چه كار مي‌كنم. حالا خوب شد. خب، اسليم، اينو بگير (به خانم دوبورسا) درشو باز كن و كمي جلوي بيني‌اش نگه‌دار. ببينين مي‌تونين سرشو كمي پايين نگه دارين؟ (خانم دوبورسا از حال مي‌رود و شيشه از دستش مي‌افتد) ... حالا خوب شد. نگران نباشين. (به مري) چيزي ازش مونده؟
مري: فكر كنم كافيه.
هري: نه، صبر كن. فكر كنم نيازي بهش نباشه. خودش بي‌هوشه. چراغو پايين تر بيارين. فرنچي، ظرف آب رو بيار. آها ... اينم از گلوله. گفتم بغل استخون جا خوش كرده بود. خيلي خب، زخمو ببندين. از نوار توي جعبه استفاده كنين. خب، مثل اين كه اين خانمو بايد بيرون ببرم تا به هوش بياد.
مري: مي‌خواي وزنشو حدس بزني؟!
هري: سنگين‌تر از اونيه كه فكر مي‌كني. بهتره لباس‌هاشو درآري.
مري: خيلي خب، شما بهتره به شوهرش برسين!
هري: اون ديگه به من احتياجي نداره.
مري: زنش هم همين طور! استيو، خوبه يه كم كلروفرم جلوي بيني‌اش بگيرم؟!
هري: خب، مثل اين كه حالت جا اومد. خوش شانسي. از حال رفته بودي.
دوبورسا: چي شده؟ شما بايد ...
هري: صبح درباره‌ش حرف مي‌زنيم. سعي كن يه كم بخوابي.
دوبورسا: ممنونم.

 داخلي - طبقه پايين هتل - صبح

هري: چطور شد با اون به همچين سفري اومدين؟
خانم دوبورسا: دوستش دارم. مي‌خواستم پيشش باشم.
هري: دليل خوبيه.
خانم دوبورسا: دليل ديگه‌اي هم هست. اونها ازم خواستن كه بيام. مردم. اونها مي‌گن در اين شرايط كسي نبايد عزيزانشو در فرانسه بذاره كه اسير آلماني‌ها بشن.
هري: مي‌فهمم.
خانم دوبورسا: بهشون گفتم سر از اين كار درنميارم، به درد كاري نمي‌خورم و مي‌ترسم. اما واسه اون سخت بود كه منو تنها بذاره. خودم ازش اين كارو خواستم. حالا اون مي‌ترسه.
هري: خب، شما كه ازش دعوت نكردين.
خانم دوبورسا: از كي؟
هري: از ترس.
خانم دوبورسا: ممنونم آقاي مورگان.
هري: خب، تبش هم قطع شد.
خانم دوبورسا: دك ...
هري: اوه، نه، من دكتر نيستم. اما به نظرم حالش داره خوب مي‌شه. اگه بيدار شد، يه دونه ديگه از اين قرص‌ها بهش بدين.
خانم دوبورسا: آقاي مورگان، آقاي مورگان، من ...
مري در آستانه در پيدا مي‌شود كه برايشان صبحانه آورده است. آنها او را نمي‌بينند.
هري: دوباره كه نمي‌خواهين غش كنين؟
خانم دوبورسا: نه، فقط خيلي وقته كه مي‌خوام چيزي بگم.
هري: بگين. رودربايستي نكنين. من ناراحت نمي‌شم.
خانم دوبورسا: خب، اگه شما نبودين، ممكنه بود پل ... به خاطر رفتارم عذر مي‌خوام.
هري: اوه، نيازي نيست. فقط يه كم خل بازي درآوردين.
خانم دوبورسا: مي‌دونم.
هري: آه ...
خانم دوبورسا: اما از اين حرفتون عصباني نمي‌شم. فكر كنم از هيچ حرف شما ديگه هيچ وقت عصباني نشم.
هري: اوه، يه زن رمانتيك ديگه! شما چطور مي‌تونين ...؟
مري: صبح بخير. متأسفم جمعتونو به‌هم مي‌زنم. فقط كمي صبحونه آوردم.
خانم دوبورسا: صبح بخير.
مري: مريضتون چطوره؟
هري: داره خوب مي‌شه.
مري: يا شايد خيلي وقته نديديدش!
هري: چرا، داره خوب مي‌شه، غروب برمي‌گردم. اگه قبلش كارم داشتين، خبرم كنين.
خانم دوبورسا: باشه.
مري: اميدوارم هر چي بخواهين، اينجا باشه. تخم‌مرغ‌ها ممكنه كمي سفت شده باشن.
خانم دوبورسا: عيب نداره. دوست دارم.
مري: شما خوش شانسين. مگه نه؟

داخلي - راهروي طبقه بالا - صبح

هري: مي‌رم كمي بخوابم. بعداً مي‌بينمت.
مري: ممنونم.
هري: ديگه چي مي‌خواي؟
مري: يه كبريت مي‌خوام.
هري: گوش كن.
مري: گوش به فرمانم ...
سعي مي‌كند كفش‌هاي هري را دربياورد.
هري: گوش كن. من هر موقع بخوام كفش‌هامو درآرم، خودم اين كارو مي‌كنم.
مري: باشه. چيزي نمي‌خواي بخوري؟
هري: نه.
مري: فقط يه صبحونه كوچيك.
هري: فقط مي‌خوام يه كم بخوابم.
مري: فكر خوبيه. مي‌تونم كمكت كنم.
هري: هي، كجا داري مياي؟
مري: يه دوش داغ بگير. كمكت مي‌كنه بهتر بخوابي.
هري: ببين فسقلي، من نه مي‌خوام كفش‌هامو درآري، نه صبحونه براي بياري، و نه ...
مري: كار ديگه‌اي هست كه بتونم انجام بدم، استيو.
هري: بله، لطفاً ...
مري: مي‌دونين آقاي مورگان؟ شما با اين حرف‌ها منو عصباني نمي‌كنين. فكر كنم از هيچ حرف شما ديگه هيچ وقت عصباني نشم. چطوره استيو؟ بار دوم هم از اين جملات خوشت مياد؟
هري: مي‌خواي يه كاري برام بكني، ها؟
مري: اوهوم.
هري: دور من بچرخ. يالّا بيا دور من بچرخ. دور تا دور. چيزي پيدا كردي؟
مري: نه استيو، نه. هيچ بندي تو رو گرفتار نكرده، البته هنوز. ازت خوشم مياد، البته به جز ريشت. چرا ريشتو نمي‌زني؟
فرنچي: هري.
هري: بعد، فرنچي.
فرنچي: هري، بازرس رنار پايين پله‌هاس. بهتره بياي.
هري: نمي‌تونم. بايد ريشمو بتراشم.
فرنچي: اون ادي رو دستگير كرده.
هري: اون چي؟
فرنچي: ادي. داره بهش نوشيدني مي‌ده و ازش سؤال مي‌كنه.
هري: از همين مي‌ترسيدم. خوب شد منو تو وان نينداختي.
مري: مواظب بندهات باش استيو. ممكنه كار دستت بدن.
فرنچي: بندهات؟ من كه بندي نمي‌بينم.
مري: اونها نامرئي‌ان، فرنچي.

 داخلي - سرسراي هتل - صبح

ادي: بايد اون ماهي رو مي‌ديدي. اگه يه تن نبود، حداقل نهصد كيلو بود. بزرگ‌ترين مارليني بود كه در همه عمرت ديدي. مي‌دوني، مارلين يه نوع شمشير ماهيه كه ...
رنار: صبح بخير ناخدا.
ادي: سلام هري. اوضاع چطوره؟
هري: خوب.
رنار: به ما ملحق نمي‌شين؟
هري: براي اين جور مهموني‌ها يه كم زوده.
رنار: ادامه بدين آقاي ادي.
ادي: شنيدي هري؟ به من گفت آقا. دمت گرم. ببينم، تا حالا تو رو يه زنبورِ ...
هري: نه ادي، نزدش، گفت حرف‌هاتو ادامه بده.
ادي: آها، داشتم براش ماجراي ماهي گنده ديشبو مي‌گفتم. اون قدر بزرگ بود كه من و هري به زور نگهش داشتيم. خلاصه ريقمون دراومد. مگه نه هري؟
هري: درسته.
ادي: ديگه تاريك شده بود و ما هنوز علافش بوديم. به راحتي هزار كيلويي مي‌شد.
رنار: هر بار آقاي ادي گيلاسي مي‌نوشن، اين ماهي بزرگ‌تر مي‌شه!
هري: پس بايد با يه ماهي كوچولو شروع كرده باشه!
رنار: دوست شما اين دري‌وري‌ها رو از كجا ياد گرفته؟
هري: پس بهتون نگفته. ما به زيردريايي آلماني برخورديم.
رنار: به زيردريايي آلماني؟
هري: فكر كنم، چون نور‌شو انداخت روي ما و شروع كرد به آتيش كردن. درست و حسابي نفهميدم.
رنار: فكر نمي‌كنم ...
هري: معلومه، اين روزها شما چندان دقت نمي‌كنين.
رنار: فكر نمي‌كنم كسي بتونه دليل قشنگ‌تري براي سرپيچي از فرمان قايق‌هاي گشتي ما ارائه بده، چه برسه به نورافكن و تيراندازي ...
هري: قايقِ گشت؟
رنار: بله.
هري: پس اين بود. تو راست مي‌گفتي ادي.
ادي: معلومه. من هميشه راست مي‌گم.
هري: مي‌دوني، خيلي بامزه‌اس. اون مدام مي‌گفت قايق گشته و من باورم نمي‌شد.
بازرس: يه چيز براي من روشن نيست، ناخدا مورگان.
هري: ها؟ چي؟
بازرس: اين كه چرا يه ماهيگير روزمزد براي دل خودش مي‌ره ماهيگيري.
هري (خطاب به مأمور ايستاده): هي، ببينم. چرا شما سؤال نمي‌كنين؟ اهل حرف زدن نيستين؟... نه، مثل اين كه نيستين.
بازرس: آيا يه ماهيگير روزمزد براي دل خودش مي‌ره ماهيگيري؟
هري: خب، بله، اگه دوست داشته باشه و ما هم دوست داشتيم، مگه نه ادي؟
ادي: آره. اون شبي رو تو كي وست يادت مياد كه ...؟
رنار: ما كه يادمون نمياد.
ادي: چهارم ژوييه بود و ...
رنار: لطفاً ادي، لطفاً.
ادي: فقط مي‌خواستم بگم چهارم ژوييه سه سال پيش در كي‌وست بوديم. ساعت هشت شب. هري يادشه.
رنار: درباره مسافرهاتون ...
هري: ساعت هفت بود، ادي.
رنار: درباره دو مسافرتون كه ...
ادي: نخير، ساعت ...
هري: از دستش عصباني نشين. خودتون نشئه‌اش كردين.
رنار: دو مسافرتون چي شدن؟
هري: كدوم مسافرها؟
رنار: اونهايي كه از آنگيلا سوار كردين.
هري: همكارتون ديشب تو اسكله بود. من كجا مي‌تونستم اونها رو پياده كنم؟ تو خواب؟
رنار: در حداقل دوازده نقطه ممكن ديگر از اين ساحل.
هري: اوه، درسته. اين امكان وجود داره.
رنار: آيا پونصد دلار حافظه‌ تو جا مياره؟
هري: نه، حافظه‌م كاملاً خوبه. براي مثال، يادمه تو هموني هستي كه گذرنامه و همه پول‌هامو گرفتي.
رنار: اگه گذرنامه و پول‌هاتو بديم، حافظه‌ت بهتر مي‌شه؟
هري: اين شامل هشتصد و بيست و پنج دلار طلب من از جانسون هم مي‌شه؟
رنار: چرا كه نه؟
هري: و اين پونصد دلار آخري كه گفتي؟
رنار: كيسه بزرگي دارين، ناخدا مورگان.
هري: خب، اگه اونها اين قدر مهم نيستن و پيدا كردنشون هم اين قدر سخت نيست، كيسه‌اي ندارم.
رنار: البته قابل شما رو نداره. خوب فكر كنين و هر چي مي‌دونين، بگين.
رنار و مأمورانش خارج مي‌شوند و فرنچي و مري به كنار ميز مي‌آيند.
هري: همه رو شنيدي؟
فرنچي: بيشتر‌شو.
هري: به زودي كله‌ش كار مي‌افته و ديوونه مي‌شه.
فرنچي: مي‌فهمن دستشون انداختي.
هري: هنوز اين هتلو نگشتن، نه؟
فرنچي: نه، هنوز نه.
هري: خب نكته همين جاست. اونها فقط فرانسوي‌ها رو نمي‌خوان. رد كل تشكيلاتو مي‌خوان.
فرنچي: ما بايد چه كار كنيم؟
هري: ما نه، تو. كاري نمي‌توني بكني تا اون مرد پايين پله‌ها از جاش تكون بخوره. تا اون موقع احتمالاً در اماني. به هر حال بهتره از شرش خلاص شي.
فرنچي: آره.
هري: يه كم صبحونه براي ما بفرست. لطف مي‌كني؟
فرنچي: حتماً.
مري: فكر مي‌كردم صبحونه نمي‌خواي.
هري: اون موقع نمي‌خواستم. چيزي مي‌خواي بگي ادي؟
ادي: داشتم فكر مي‌كردم اونها رو باش كه فكر مي‌كنن من احمقم و مي‌خوان با نوشيدني، منو خام كنن. هنوز منو نشناختي. نه هري؟ فكر كنم دارن دنبال چيزي مي‌گردن؟ به نظر تو اون مي‌تونه چي باشه؟
هري: تو نمي‌دوني؟
ادي: نه، عقلم به جايي نمي‌رسه.
هري: پس بهتره فراموشش كني. ضمناً داري سكسكه مي‌‌كني.
ادي: راستي؟ اوه، آره. دقت نكرده بودم.
مري: بهتر نيست كمي آب بخوري؟
ادي: آب؟
هري: فكر خوبيه اسليم.
ادي: اوه، نه... نه. آب نه.
مري: حالتو خوب مي‌كنه.
هري: ببين ادي.
ادي: بله، هري.
هري: مخفي باش و از پليس دور شو. اونهابراي بار دوم، داستانتو باور نمي‌كنن.
ادي: كدوم داستانو، هري؟
هري: دور شو.

 داخلي - رستوران هتل - شب

كريكت مي‌نوازد و مي‌خواند ...
هري: ادي رو اين ورا نديدي؟
متصدي نوشگاه: نه آقاي مورگان. تمام عصر نديدمش.
هري: فرنچي كجاست؟
فروشنده با دستش به طبقه پايين اشاره مي‌كند ...
كريكت همچنان مي‌نوازد و مي‌خواند ...
جمعيت: دوباره. دوباره.
مري: مي‌خوام كارمو شروع كنم. دوست داري؟
هري: نمي‌خوام در انظار زياد بخوني.
مري: مي‌دوني استيو؟ گاهي منو بيش از حد ...
هري: به خاطر خودته. ادي رو كه نديدي، ها؟
مري: نه، از ظهر نه، چطور؟
هري: قايقو گذاشته و برنگشته.
مري: از چيزي نگراني؟
هري: نمي‌دونم. هي، الان نگاه نكن، اما نزديك در، ميز دوم، يه مرد سيبيلو مي‌بيني. فكر كنم در تعقيب منه. مواظبش باش. از پله‌ها پايين مي‌رم.
كريكت: هي، هري. همين دوروبرا باش. مي‌خواد بخونه.
هري: برمي‌گردم.
مري: سلام منو بهش برسون.
هري: سلام خودمو بهش مي‌رسونم ... اگه ببينمش.
كريكت: اين بقيه شعره. تو آماده‌اي؟
مري: خب، بايد يه نوشيدني بنوشم.
كريكت: باشه، بيا. چي مي‌خواي؟
مري: اسكاچ و سودا.
كريكت: من هم همين طور.

داخلي - طبقه پايين - شب

هري: عصر بخير.
دوبورسا: عصر بخير، ناخدا مورگان.
هري: حالت چطوره؟
دوبورسا: خيلي بهترم و از شما بسيار سپاسگزارم.
هري: فراموش كن. بذارين نگاه بيندازيم ... اوه، خونريزي كاملاً قطع شده.
دوبورسا: بله.
هري: درد مي‌كنه؟
دوبورسا: كمي. بيشتر موقع غذا خوردن. آخه مي‌دونين، من راست دستم.
هري: دفعه ديگه سعي كنين طوري برنامه‌ريزي كنين كه دست ديگه‌ت تير بخوره! خب، تو ديگه به من نيازي نداري. فرنچي، من دارم مي‌رم.
فرنچي: كي؟
هري: هر وقت ادي رو پيدا كنم.
دوبورسا: دوستتون غيبش زده؟
هري: آره.
فرنچي: چي شده؟
هري: نمي‌دونم. اسكله رو ترك كرده و برنگشته. سابقه نداره حرفمو گوش نكرده باشه.
دوبورسا: اگه اتفاقي افتاده باشه، متأسفم.
هري: تا وقتي پيدايش نكنم، نمي‌تونم چيزي بگم.
دوبورسا: نمي‌‌‌تونين همين جا بذاريدش؟
هري: فكر نكنم خوشش بياد. ببين فرنچي. به محض اين كه من برم، رنار اينجا رو مي‌گرده، از بالا تا پايين. بنابراين بهتره ببيني اينو چطوري و كجا مي‌توني ببري.
دوبورسا: بهتر نيست ما با شما بياييم ناخدا؟
هري: چرا مي خواهين برين؟ من مي خوام از شر آوردن شما به اينجا خلاص شم. پس اصلاً چرا اومدين؟ البته دليل زنتو مي دونم. خودش گفت. تو چرا؟
دوبورسا: تا حالا نام پي‌ير ويلمار رو شنيدين؟
هري: پي‌ير ويلمار؟ آره، تو روزنامه‌ها راجع بهش مي‌خوندم. ويشي گرفتش و كشتش. نه؟
دوبورسا: نه، نه، نه. اون تو جزيره شيطانه. اونها منو فرستادن كه بيارمش. برش گردونم به مارتينيك. مردم من به او اعتقاد دارن و دنباله‌رواش هستن.
هري: چطوري مي‌خواي ببريش؟
دوبورسا: شما چيز زيادي از من نمي‌دونين ناخدا مورگان. شايد تعجب مي‌كنين كه چرا منو براي اين مأموريت انتخاب كردن. خودمم تعجب مي‌كنم. مي‌دونين، من پردل و جرئت كه نيستم، هيچ، خيلي هم ترسو‌ام. آرزوم اينه براي يه لحظه جربزه شما رو داشته باشم ناخدا. شما وقتي با خطر روبه‌رو مي‌شين، به هيچ چيز فكر نمي‌كنين جز پيروزي بر اون. كلمه شكست براي شما معنا نداره. اما من هميشه مي‌ترسم و بنابراين شكست مي‌خورم.
هري: البته آوردن يه آدم از جزيره شيطان، خيلي دل و جرئت نمي‌خواد. اما فقط به دلايل حرفه‌اي مي‌پرسم. دوست دارم بدونم چطور مي‌خواهين اين كارو بكنين؟
دوبورسا: يه راهي پيدا مي‌كنيم. البته ممكنه شكست بخوريم كه در اين صورت و اگر من زنده باشم، بايد مأموريتمو به يكي ديگه منتقل كنم. شايد به يكي بهتر از خودم كه شكست نخوره. هميشه يكي هست. اين اشتباه آلماني‌ها در مورد همه كسانيه كه اونها قصد نابوديشونو دارن. هميشه يكي ديگه هست.
هري: آره.
دوبورسا: ما ابتدا مي‌خواستيم تمام كارمونو از اينجا برنامه ريزي كنيم. اما به دليل بي‌عرضگي من ممكن نشد. اين بود كه از شما كمك خواستيم.
هري: ببين، اين دفعه حتي تا اسكله نمي‌تونم ببرمت. يه مأمور اونجا هست، يكي هم بالاي اين پله‌ها. اونها همه جا پرن. از خيابون‌ها چطور ردت كنم؟
دوبورسا: خودتون چطوري مي‌رين؟
هري: اونها منو مي‌پان كه تو رو پيدا كنن. وقتي شما همراهم نباشين، لااقل مي‌تونم خودمو به قايقم برسونم. نيمه‌شب، جزر شروع مي‌شه و مه هم همه جا رو مي‌گيره. مي‌تونم بدون روشن كردن موتورهام، از محدوده خارج بشم. مي‌بيني كه بدون تو هم به اندازه كافي مشكل دارم.
فرنچي: ناخدا مورگان ...
دوبورسا: ناخدا مورگان راست مي‌گن. شما تا اين جاش هم خيلي به ما لطف كردين. ژرار بهم گفت كه ما‌ رو لو ندادين.
هري: از كجا مي‌دونين هنوز نداده باشم؟
دوبورسا: البته اونهايي كه لو مي‌دن، بيشترن. اما كسي مثل شما كم پيدا مي‌شه.
هري: موفق باشين.
دوبورسا: اميدوارم دوستتو‌نو پيدا كنين.
هري: ممنونم.
خانم دوبورسا: خداحافظ و ممنونيم.
هري: اوه، فرنچي. قبل از رفتنم بايد باهات صحبت كنم.
فرنچي: يه لحظه ديگه ميام بالا هري.

 داخلي - رستوران - شب

هري: ادي پيداش نشد؟
مري: نه، اما دوستت هنوز پشت اون ميزه.
هري: آره، مي‌دونم.
مري: موضوع چيه استيو؟
هري: نمي‌دونم. قبل از اين كه اوضاع توفاني بشه، بايد كاري كنيم. اينجا خيلي ساكته.
مري: چه كار مي‌خواي بكني؟
هري: مي‌خوام امشب بزنم به چاك، به محض اين كه ادي رو پيدا كنم. سه تايي‌مون مي‌ريم. حالا صبر كن. مي‌خوام بدوني پا تو چه راهي داري مي‌ذاري. موقعيت خطرناكيه. اگه شانس بياريم و به قايق برسيم، فقط دويست گالن بنزين و كمي پول داريم. شايد فقط براي رسيدن به فور دوفرانس كافي باشه.
مري: هيچ وقت اونجا نبودم.
هري: نمي‌دونم كي ممكنه به خونه‌ت برگردي. ممكنه خيلي طول بكشه.
مري: يا تا آخر عمر؟ شايد از همين مي‌ترسي! به هر حال من آماده‌ام استيو. كافيه ازم بپرسي.
هري: چقدر طول مي‌كشه وسايلتو ببندي؟خيلي‌ها اين دور ‌و برن. مواظب باش. تا نيمه‌شب نبايد چيزي بروز بديم. برو و به كارت برس.
كريكت: آماده‌اي اسليم؟
مري: البته، اما غمگين نزن كريكت. چون خيلي خوشحالم.
كريكت: از قيافه‌ت پيداس. پس بزن بريم ...
آهنگي شاد مي‌نوازد و مري‌ مي‌خواند.
فرنچي: هري، خانم دوبورسا مي‌خواد ببيندت.
هري: ببين فرنچي، همه چي تموم شد.
فرنچي: اون بالا تو اتاقه.
هري: چرا اجازه دادي كه ...؟
فرنچي: خواهش مي‌كنم.اين آخرين تقاضامه. ممنونم.

 داخلي - اتاق هري - شب

هري: نبايد اينجا مي‌اومدين. خيلي شانس آوردين. گفتم كه نمي‌تونم ببرمتون.
خانم دوبورسا: مي‌دونم. براي اين بالا نيومدم. شما تا اينجا هم لطف بزرگي در حق ما كردين. اما مي‌خوام يه خواهش ديگه بكنم. مي‌خوام اينو قبول كنين. مال مادربزرگم بوده كه وقت ازدواج به من رسيده. تنها چيزيه كه دارم. مي‌خوام از اينجا خارجشون كنين و ازشون مواظبت كنين تا ما ...
هري: اگه منو گرفتن، چي؟
خانم دوبورسا: بيندازيدشون تو دريا. لااقل به دست اونها نمي‌افته.
هري: اگه شما هيچ وقت پيداتون نشد، چي؟
خانم دوبورسا: در آن صورت، به عنوان جبران بخشي از لطف‌هاي شما قابلتونو نداره. خواهش مي‌كنم. شما كه ...
مري وارد مي‌شود.
مري: رنار اومد ... و داره مياد بالا.
هري: تو رو ديد؟
مري: فكر نمي‌كنم.
هري: اينو بگير. هر دوتون برين اونجا و ساكت باشين. وقتي رفتن، ايشونو ببر پايين.
مري: باشه استيو.
رنار: عصر بخير. مي‌تونيم بياييم تو؟
هري: عصر بخير. بفرمايين. دنبال چي مي‌گردين؟
رنار: اون دو مسافر.
هري: اوه، هنوز پيداشون نكردين؟
رنار: نه، اما امروز صبح از منابعمون اسم‌هاشونو فميديم. خانم و آقاي دوبورسا. درسته. نه؟
هري: من از كجا بدونم؟
رنار: خب، گفتم شايد ... چه بوي عطر خوبي.
هري: خوشتون مياد. ها؟
رنار: آره.
هري: من هم همين‌طور. خيلي خب اسليم. بيا بيرون. تو قبلاً اينا ‌رو ديدي.
مري: عصر بخير.
رنار: مادموازل. خب، حالا همه‌مون اينجاييم، به جز دوست شما آقاي ادي، همون‌طوركه دوست داره خطابش كنيم!
هري: پس شما گرفتيدش ؟
رنار: بله، حالا فقط اون دو نفرو كم داريم.
هري: با ادي مي‌خواهين چه كار كنين؟
رنار: اگه شما اطلاعاتي رو كه مي‌خواهيم به ما ندين، شايد اون بره، البته اين دفعه بهش نوشيدني نمي‌ديم. با كتك ازش حرف درمياريم و اون قدر ادامه مي‌ديم كه به نتيجه برسيم.
هري: مي‌دونين چه بلايي به سرش ميارين؟
رنار: فكر كنم بدونيم.
هري: نمي‌تونه دووم بياره. داغون مي‌شه.
رنار: شما به راحتي مي‌تونين از اين مسئله جلوگيري كنين.
هري: بله، مي‌تونم (به مأمور ايستاده) يه سيگار بده. (به رنار) مي‌شه اونو به حرف آورد؟
رنار: اگه لازم بشه، چرا.
هري: توي اون كشوست، اسليم.
رنار: شما مي‌تونين اونو از اين مخمصه دربيارين.
مري: استيو!
كشو را باز مي‌كند و سيگاري به هري مي‌دهد. هفت تيري در كشو پيداست ...
رنار: و همچنين منو، اگه بگين اون دو نفر كجا هستن؟
هري: چقدر بهم مي‌دين؟ بيشتر از پول‌هاي خودم؟
رنار: در موقعيت فعلي فكر نمي‌كنم بايد به كسي پول بدم.
هري: راست مي‌گي. كبريت ندارم.
به طرف كشو مي‌رود ...
رنار: حاشيه نرو ...
هري: خيلي خب، (از درون كشو شليك مي‌كند كه به مأمور كم حرف اصابت مي‌كند) يالّا (خطاب به رنار و مأمور ديگه) هفت تير‌هاتونو بكشين. گفتم بكشين. زود باشين.
فرنچي: هري، نه، نه.
هري: خيلي وقته دارين سربه‌سرم مي‌ذارين. حالا هم كه زورتون به ادي رسيده، يه پيرمرد ضعيف دائم الخمر كه آزارش به هيچ كس نرسيده. حالا به حماقت خودتون پي ببرين. ببينين چقدر نزديك شده بودين بد‌بخت‌ها. فرنچي، هفت‌تيرهاشونو بگير. برين اون طرف. بشينين. هي خانم، بيا بيرون، نگاه كنين. اين يكي‌شونه. اون يكي هم پايينه. فرنچي، ببرشون پايين و دو مسافر منو آماده كن. اسليم،بپر. ادي رو برمي‌داريم و مي‌ريم.
مري: باشه استيو.
رنار: چطور مي‌خواي ...؟
هري: خفه شو! خودت مي‌دوني چطوري ميارمش. خيلي راحت يه تلفن بيرون هست. زنگ مي‌زني و مي‌گي آزادش كنن. يالّا. يكي‌تون به سرعت اين كارو مي‌كنه تا فك هر دوتونو خرد نكردم. چطوره از تو شروع كنم؟
مشتي به صورتش مي‌كوبد ...

 داخلي - راهرو - شب

رنار(تلفني): فوراً آزادش كنين.
هري: بگو بعداً توضيح مي‌دي.
رنار: بعداً توضيح مي‌دم.
هري: بگو برش گردونن به هتل و تا تو نرفتي هيچ كار ديگه‌اي نكنن.
رنار: برش گردونين به هتل و تا نگفتم كار ديگه‌اي نكنين.
هري: خيلي خب، برين تو. حالا بايد چند تا فرم عبور پر كني، براي همه ما به اضافه پل و خانم دبورسا (فرنچي وارد مي‌شود) الان ميام فرنچي. (به مأمور فرانسوي) حالا همه در اختيار توان.
مرد: ممنونم، آقاي مورگان.
فرنچي: همه آماده‌ان، هري.
هري: بزنين بريم. اين فرم‌ها كمك مي‌كنن از نگهبان‌ها رد شيم.
فرنچي: كجا مي‌بريشون هري؟
هري: شايد جزيره شيطان.
فرنچي: كجا؟
هري: شايد تونستيم ويلمار رو هم آزاد كنيم. مگه همين رو نمي‌خواستين؟
فرنچي: عاليه. تو ... تو چرا اين كارو مي‌كني هري؟
هري: نمي‌دونم. شايد چون از تو خوشم مياد و از اونها نه.
فرنچي: خوشحالم كه تو رو دارم، هري.
هري: مواظب اين آقايون باش.
فرنچي: البته. براي فرار شما زمان كافي در نظر مي‌گيرم.
هري: اگه بذاري برن، اينجا رو به آتيش مي‌كشن.
فرنچي: بكشن. آتيش كوچيكيه. ورق كه برگرده، ما آتيش بزرگ‌تري بر‌پا مي‌كنيم.
هري: توي قايق مي‌بينمتون.
ادي از راه مي‌رسد.
مرد 2: يه دقيقه لطفاً.
هري: ولش كن. بذار بياد.
ادي: سلام هري. اوضاع چطوره؟
هري :حالا رو به راهه.
ادي:از ديدن من خوشحال به نظر مياي. مي‌دوني، يه چيز بامزه ...
هري: آره، مي‌دونم.
ادي: نمي‌دونم چي مي‌خواستن، اما به من يه قطره هم ...
هري: توي قايق يكي بهت مي‌دم. ما داريم مي‌ريم ادي. حاضري اسليم؟
مري: اومدم استيو. اينو ببند، ممكنه؟
ادي: چي؟ اونم با ما مياد؟
هري: آره، اين طور به نظر مي رسه.
ادي: اوه، هري، يعني؟ ببينم، تو كي هستي؟
مري: تا حالا يه زنبور مرده نيشت زده؟
ادي: تو رو چي؟
مري: آره. مي‌دوني، بايد مواظب زنبورهاي مرده باشي. اونها هم به خوبي زنده‌ها نيش مي‌زنن. به خصوص اگه وقت مردن، ديوونه باشن.
ادي: اوه، انگار با خودم حرف مي‌زنم!
مري: منو كه صد بار اين طوري زدن.
ادي: تو چرا نيششون نزدي؟
مري: مي‌خواستم، ولي نيش نداشتم.
ادي: اوه، شناختمت! كارت درسته. اون مي‌تونه بياد هري. از نظر من ايرادي نداره. حالا بايد مواظب هر دوتون باشم. نه؟
هري: آره، ادي. مي‌توني با حمل اين ساك‌ها شروع كني. بيا اسليم.

 داخلي - رستوران - شب

مري: استيو، وقت هست از كريكت خداحافظي كنم؟
هري: البته، برو.
مري: كريكت، اومدم خداحافظي كنم.
كريكت: چرا؟
مري: ما داريم مي‌ريم. براي همه چيز ممنونم.
كريكت: هي اسليم. هنوز خوشحالي؟
مري: تو چي فكر مي‌كني؟...
همچنان كه كريكت مي‌نوازد، هري و مري و پشت سرشان ادي خارج مي‌شوند ...


منبع: ماهنامه فيلم نگار، شماره ي 39

۱۳۹۰/۱۱/۱۳ صبح ۰۹:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : الیشا, ژان والژان, Papillon, BATMAN, خانم لمپرت, مگی گربه
پرشیا آفلاین
مترجم کافه
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۹/۱۶
اعتبار: 25


تشکرها : 4498
( 2782 تشکر در 75 ارسال )
شماره ارسال: #22
RE: داشتن و نداشتن ( هاوارد هاکس )

(۱۳۹۳/۳/۹ صبح ۱۲:۰۹)الیزا دولیتل نوشته شده:  

وعکسی از نویسنده ی این شاهکار

[تصویر: 1401395273_4722_d1a82624b6.jpg]

بانو دولیتل عزیز, رمان داشتن و نداشتن (To Have and Have not) را ارنست همینگوی بزرگ به عنوان نخستین رمان سیاسی خود نگاشت و در آن شخصیت های مثبت را از بین اعضای طبقه ی کارگر و ضد قهرمان ها را از بین ثروتمندان تن پرور برگزید. اما زمانی که هاوارد هاوکز تصمیم گرفت فیلمی بر اساس این اثر بسازد, رمان دچار تغییرات بنیادی شد و باز نویسی آن به دست تیمی انجام گرفت که ویلیام فالکنر, دیگر اسطوره ی ادبیات آمریکا در آن حضور داشت.

william faulkner

از راست به چت: استیو فیشر (یکی از سناریست های هالیوود و نویسنده کارهای عامه پسند), ویلیام فالکنر و هاوارد هاوکز

ویلیام فالکنر در چهار بازه ی زمانی بین سال های 37-1932, 45-1942, 1951 و 1954 در هالیوود روزگار می گذراند یا به عنوان سناریست با کارگردان ها همکاری می کرد.

to have and have not

پرثمرترین این تعاملات را فالکنر با هاوکز داشت و در نگارش گروهی فیلم نامه ی دو اثر نامدار او شرکت جست که هر دو اقتباس های ادبی از نوشته های نویسندگان معاصر بود. یکی همین اثری است که در بالا به آن اشاره شد و در سال 1944 روی پرده ی سینماها رفت. دیگری, اقتباسی از خواب بزرگ (The Big Sleep), اثر ریموند چاندلر, ساخته به سال 1946 بود که در هر دوی این آثار, شاهد نقش آفرینی همفری بوگارت و لورن باکال هستیم.

big sleep

البته لازم به یادآوری است که خواب بزرگ بار دیگر در سال 1978 با حضور رابرت میچام جلوی دوربین رفت.


بزرگ ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن

ژان دو لا برویر, فیلسوف فرانسوی قرن 17
۱۳۹۳/۳/۹ صبح ۱۲:۳۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, BATMAN, برو بیکر, خانم لمپرت, Classic, بانو, مگی گربه, حمید هامون, فیلیپ ژربیه
ارسال پاسخ