[-]
جعبه پيام
» <کاپیتان اسکای> امروز ۶ مه ۱۹۱۵زادروز ابرستاره دنیای سینما، اورسن ولز، کسی که با هنر بی‌همانندش کاری کرد که سینمای پس از او دیگر سینمای پیش از او نبود.
» <کاپیتان اسکای> سپاس از مارک گرامی، پست ویرایش و پیوند به برگه دست اندرکاران دوبله "صفحه اول" ایجاد شد. http://cafeclassic5.ir/thread-1144-post-...l#pid42115
» <مارک واتنی> کاپیتان اسکای عزیز ... قبلا عوامل دوبله فیلم صقحه اول قرار داده شده : http://cafeclassic5.ir/thread-132-post-2...l#pid23906
» <کاپیتان اسکای> ازدواج پردردسر یک خبرنگار حرفه‌ای عاشق پیشه! (چیستان سینمایی) http://cafeclassic5.ir/thread-1144-post-...l#pid42110
» <کاپیتان اسکای> درود و سپاس Kurt Steiner ارجمند، به نمایندگی از سوی همه معلمین کافه کلاسیک
» <Kurt Steiner> با تبریک این روز فرخنده به معلمین علم و ادب و دانش و هنر دون دیگو، کاپیتان اسکای، هانیبال، شارینگهام و بزرگواران کافه http://cafeclassic5.ir/thread-1125-post-...l#pid40274
» <Kurt Steiner> گرامیداشت روز معلم، یادی از قدردانی ها و هدایای بچه های کلاس در این روز و یادی از فیلم خاطره انگیز " روز بخیر خانم داو " که این ایام در دهه شصت از تلوزیون پخش میگردید
» <توماس مور> لطفا اگر میتونید. نام گوینده این فایل صوتی رو تشخیص بدید. تشکر
» <توماس مورhttps://s18.picofile.com/file/8432351100...a.mp3.html
» <کاپیتان اسکای> اسم دو نفر برای دوبله فیلم آمده "دوبله فارسی فیلم بقایای روز گویندگان: ناصر احمدی، میثم نیکنام و… https://www.film2media.ws/5653/the-remai...si-dubbed/
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یادداشتهای کوتاه
نویسنده پیام
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 524
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 42


تشکرها : 1325
( 7535 تشکر در 382 ارسال )
شماره ارسال: #1
یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

مانند روال مرسوم گذشته؛ " یادداشتهای کوتاه " عنوان تاپیک موقتی است از حقیر که مدتی مهمان کافه کلاسیک است و به مانند قبل مطالبی پراکنده را که فاقد انسجام مشخص و بعضاً موقتاً به اشتراک گذاشته میشوند را شامل میشود تا حذف آنها خللی در تاپیکهای ثابت انجمن ایجاد نکند و بعد از تکمیل نهایی؛ با حذف این تاپیک تعدادی از مطالب در بخش های اصلی انجمن قرار خواهند گرفت . این نوشتار تقدیم میشود به همه دوستان هم کافه ای عزیزم ....  .

.

همیشه شاد و سلامت باشید



.




ارادتمند

kurt steiner

.


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۳/۷ عصر ۰۴:۴۴
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, پرنسس آنا, مراد بیگ, کنتس پابرهنه, مارک واتنی, سروان رنو, دون دیه‌گو دلاوگا, لوک مک گرگور, Classic, زرد ابری, فورست, آدمیرال گلوبال
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 524
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 42


تشکرها : 1325
( 7535 تشکر در 382 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

[ دلم میخواست میشد قبل از شروع صحبت درباره موضوع اصلی؛ خارج از نام، کاراکتر، آواتار و ... همانند دوران کودکی لحظه ای مینشستیم کنار هم و از خودمون حرف میزدیم ... مثل وقتهایی که ظهرهای تابستون بعدِ یک فوتبال جانانه، هفت سنگ و الک دولک، با یک پارچ آب یخ خنک، کنار جوی کوچه مینشستیم و از خاطره هامون، فکرهامون، از آرزوها و آینده مون برای هم تعریف میکردیم - بگذریم که گاهی وقتها یکی از بچه ها معرفت بخرج میداد و بقیه رو کیک و نوشابه هم مهمون میکرد - اون موقع ها بود که خواهر های کوچکمون اونطرفتر گوشه آسفالت تازه کوچه رو با گچ جدول می کشیدن و روش لی لی میکردن؛ برای ما هیچی تو دنیا جز همون لحظات شاد و با صفا ارزشی نداشت .

راستی اون بچه ها الان کجا هستند ؟ ... دلم برای جلال، احمد، آرش و مسعود و خسرو و روهام  ... تنگ شده . یادمه همیشه موقع فوتبال بین ما چند تا اسم مرتب تکرار میشد؛ گلیت، فان باسن، ریکارد و آث میلان ... اما جلال که دروازه بان ما بود یک اسمو بیشتر از همه دوست داشت ... والتر زنگا ...

اونها همون بچه هان؛ بچه های درس، بچه های کار، بچه های درد . همونهایی که حتی اگه تو مدرسه بزرگترای کلاسم بودن - بهشون میگفتیم عمو - موقع کتک خوردن از شیطنت - خلافای کوچیک - ، سعی میکردن با اونهمه شلنگی که به کف دستشون میخورد جلوی ما گریه نکنند . موقع تصحیح مشقها و دیکته ها، با اینکه بچه های درس خون کلاس اسمشونو به معلم میدادن؛ ولی بازم معرفت داشتن و موقع یار کشی تو زنگهای ورزش هوای همه رو داشتند ... راستی واقعاً کجان؟ چی شدن؟ شاید اون بچه ها، اون خاطرات و چهره ها پشت همون میز و نیمکتها موندن و ما رو جا گذاشتن ... دوست دارم با یادآوری برخی خاطرات یادمون بیفته کی بودیم؟ کجاییم؟ داریم چکار میکنیم و به کجا میریم؟ برای همین ... این بار یادی می کنم از چند جای خالی از داستانها و فیلمهای کودکان و نوجوانان از دهه شصت مربوط به میهن خودمون ... ]

.

http://cafeclassic5.ir/thread-262-post-2...l#pid24333

.

.

همانند روال خوبی که خانم کنتس در یاد نمودن از کاربران داشته اند و از مطالب دوستمون " بتمن " به نیکی یاد کرده اند بنده هم بنوبه خود در پستهای ذیل از برخی دوستان کافه یادی میکنم و آنها را به ایشان تقدیم مینمایم . با این  امید که هر جا هستند سالم و سلامت باشند و لحظات زندگی شان مملو از زیبایی و شادی باشد ... در ابتدا پست ذیل تقدیم میشود به خود دوستان حاضر کافه بخصوص  پیرمرد عزیز خانم کنتس و دون دیگو دلاوگا

.

.

.

تکمیل پست [ درج تصاویر و ویدئو از مطالب ]

http://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...7#pid33357

.

.

انیمیشن دنیای کوچک سوزی

.

با نام اصلی Susi's lille verden محصول دانمارک در سال 1973         کارگردان : Hans-Henrik Ley

.

.

.

دنیای سوزی، یک انیمیشن آموزشی برای خردسالان شامل 6 قسمت کوتاه است که بر اساس تصاویری از هانس هنریش لی، Hans-Henrik Ley  و با سبک انیمیشن مقوایی، Cutout animation ساخته شده است - راوی : داوود نماینده -

.

.

.

سوزی دختر سه ساله و کنجکاوی است که تلاش میکند محیط پیرامونش را با کمک حواس خود بشناسد . این انیمیشن درباره زندگی روزمره اوست ... هنگامی که برای سوالهای خود جوابهای خوبی دریافت میکند . هر قسمت از این مجموعه به یکی از حواس سوزی اشاره دارد و شامل بینایی، بویایی، چشایی، شنوایی و لامسه میباشد .

.

.

.

.

.


.

.


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ویدئو شماره 1

.


.

ویدئو شماره 2

.


.

ویدئو شماره 3

.


.


.

.

kurt steiner




دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۳/۸ صبح ۰۹:۳۳
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, کنتس پابرهنه, مارک واتنی, پرنسس آنا, سروان رنو, دون دیه‌گو دلاوگا, مراد بیگ, لوک مک گرگور, Classic, Emiliano, زرد ابری, Kathy Day, نانگیولا
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 524
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 42


تشکرها : 1325
( 7535 تشکر در 382 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

پست ذیل تقدیم میشود به : خانم لمپرت گرامی 

شاید آنچه ایشان را متمایز از سایرین نمود؛ جدا از شخصیت والا و نوشته های سینمایی بسیار خوبشان که نشان از تبحرشان در این زمینه است؛ ارتباط بسیار خوبشان با سایر کاربران بود . ارتباطی آمیخته با حس احترام، صبر و حوصله و مهربانی و موجب برقراری نوعی نظم و آراستگی و انسجام در انجمن .  آنگونه که بسیار کاربران چه اعضا جوان و چه قدیمی به اعتبار وی در کافه حضور داشتند. گاه که بواسطه مسوولیت شان در کافه خسته از تنش ها میشدند باز هم با حوصله کارشان را انجام میدادند و به خاطر می آورم زمانی را که در پایان یک روز پر مشغله ی انجمن، برایشان کلیپی از موسیقی گذاشتم و ایشان ضمن تشکر اظهار داشتند؛ چقدر طبیعت و آفرینش خداوند زیبا و آرام بخش است و ای کاش جامعه و انسانها نیز در همه رفتار و کارهایشان اینگونه بودند . ]






.

.

یادی از فیلمهای پخش شده تلوزیونی در سالهای دهه شصت :

.

فیلم سینمایی "  مندی "  با نام  اصلی  Mandy   محصول انگلستان در سال 1952

..


.

" مندی "  از فیلمهای زیبا و بیاد ماندنی  پخش شده در سالهای دور تلوزیون است .

.

.

.

داستان دختر بچه ای بنام " مندی  " که والدینش بعد دو سال از تولد او متوجه ناشنوایی فرزندشان میگردند .

کریستین گارلند، مادر مندی اکنون متوجه میشود که یک دختر ناشنوا دارد . او مندی را در یک آموزشگاه ویژه ناشنوایان ثبت نام میکند و مندی اولین تجربه صحبتش با استفاده از بادکنک حاصل می شود . او اکنون قادر است لرزش صدا را بر روی بادکنک احساس نماید و بداند که توانسته  صدا ایجاد کند .

.

هری گارلند همسر کریستین به نزد او و مندی باز می گردد و می خواهد کودک از مدرسه خارج و به مدرسه خصوصی فرستاده شود . اما کریستین به شدت مقاومت می کند .

آموزشها ادامه می یابد و سرانجام موفقیت حاصل می گردد . جایی که مندی میتواند کلمه "ماما" را به زبان آورد . اما پدر، مندی را از مدرسه بیرون و به خانه نزد والدینش می برد . اکنون مندی غمگین است  . در پایان فیلم او به محل بازی کودکان نگاه می کند . بچه ها از او می خواهند تا به آنها ملحق شده و نامش را می پرسند و در آن لحظه برای اولین بار میتواند نام خود را به ربان آورده و خطاب به آنها می گوید " مندی  "

.

 

.

.

.

kurt steiner



دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۳/۹ عصر ۰۳:۴۱
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, مراد بیگ, مارک واتنی, کنتس پابرهنه, دون دیه‌گو دلاوگا, پرنسس آنا, سروان رنو, Classic, زرد ابری, Kathy Day, EDWIN
دون دیه‌گو دلاوگا آفلاین
مسافر سبزـپوش کافه
***

ارسال ها: 251
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱۲/۶
اعتبار: 26


تشکرها : 1106
( 2486 تشکر در 235 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: یادداشتهای کوتاه

(۱۳۹۹/۳/۸ صبح ۰۹:۳۳)Kurt Steiner نوشته شده:  

...

انیمیشن دنیای کوچک سوزی

.

این قطعاتِ نو-یافته از کارتون سوزی واقعاً خاطره‌انگیز بود. یادِ تلاش‌های چندسال پیش خودم افتادم که سعی کرده بودم قطعات باکیفیتی از کارتون "پوکو" را بدست آورم! تلاشی که البته بی‌نتیجه ماند! [یک قسمت از "پوکو" با کیفیتِ کپچر-شده در یوتیوب موجود است]

در زیر، مکاتباتِ مربوطه‌اش را می‌آورم. به نظرم خوب پیش رفته بودم؛ ولی صداقتِ آخرم، کار را خراب کرد! باید آن آخر می‌گفتم که می‌خواهم کارتون را خریداری کنم؛ و نه اینکه فقط برای دیدن و تجدید خاطره می‌خواهمش{#smilies.confused}. دوستان اگر توانستند، مسیر را دوباره طی کنند و حواسشان باشد که آن آخر در چهره‌ی یک خریدار واقعی ظاهر شوند، تا مگر از کارتون "پوکو" هم قطعات باکیفیتی بدست آوریم:

To: bibliotek@dfi.dk
Sendt: 6. august 2017 13:38
Til: Det Danske Filminstitut
Emne: Please help me find this nostalgic animation

Hi

Poko was a children's animated series I used to watch many years back as a kid (around 80's) in IRAN TV. The boy was called "Poko". Being friends with this fantastic, spherical creature named "Jupi" or "Jupiter" who kept four balls on his head, he took one of his balloons whenever he had a wish. Blowing up the balloon, he would take a short journey up in the skies in sleepwear every night and when he would come back to his room, his desire was fulfilled. (He would sing a kiddy song like this while going up: Jupie, Jupia, lala la la la la la la) I remember this episode in which "poko" desired to shrink and become as small as mice. Eventually, his fantasy was answered and he could enter a mouse hole while his parents were searching for him. I really long for watching it once more

 

Title: Poco

Idea, drawings, music : Hans-Henrik Ley

Animator: Per Tønnes Nielsen

Publisher: Denmark Radio, DR Video, 1993

---

Series: DR video kids & youngsters, 2 cassettes -VHS

Contents: Poco, voksen for en dag ; Poco's rumfart ; Poco med hest og lasso

Link: https://bibliotek.dk/da/work/870970-basi...#show-more

 

Please help me find this nostalgic animation

where I can see a part of this animation

 

Regards

Y. K

IRAN



From: Bibliotek DFI bibliotek@dfi.dk

Hello Y. K


I’m sorry to inform you that we do not have the film in our archive

 

Please contact the producer of the film (the national tv station) Danmarks Radio for a copy: http://www.dfi.dk/branche_og_stoette/DFI...px?id=7179

 

Best regards

Birgit Granhøj

 

Bibliotek, Videotek og Billedarkiv / Library and Stills & Posters Archive

Direkte telefon / Direct phone +45 3374 3590

bibliotek@dfi.dk 


To: jado@dr.dk

Dear Jan
Where I can see a part of these animations
Poco – som dyrepasser” andPoco – alt for lille”  
Just for seeing
Not the whole, but minutes of those two
---
Music: Hans-Henrik Ley
Animator: Per Tønnes Nielsen
Publisher: Denmark Radio
---
There's a link in youtube
https://www.y o u t u b e . c o m/watch?v=zDfbQChhhS4

From: Jan Dohrmann DR Kommunikation og Presse <JADO@dr.dk>

Dear Y.

 

I am trying to find out, what we can do.

If it was in Denmark you could go to different libraries and see it, but I don’t exact what we can do, now you are in Iran.

 

Best regards Jan

  

– –     –    –           –       –        

Jan Dohrmann
Redaktør for ekstern kommunikation
DR Kommunikation og Presse

jado@dr.dk
http://www.dr.dk


From: presse [FÆLLESPOSTKASSE] <presse@dr.dk>

Dear Y.

 

Is it because you want to buy it – or just because, you want to see it?

سؤال کلیدی ِ کسی که کارتون را دارد و دوستان باید اینجا حواسشان باشد

 

Best regards Jan Dohrmann

 

– –     –    –           –       –        

Jan Dohrmann
Redaktør for ekstern kommunikation
DR Kommunikation og Presse

jado@dr.dk
http://www.dr.dk


To: presse@dr.dk
Thanks for replying. Just for seeing. همونجایی که گفتم یهو صداقته گُل کرد
Not the whole, just minutes of those two.
"Poko" was a children's animated series I used to watch many years back as a kid (around 80's) in IRAN TV. This is a nostalgic animation for me.

Sincerely,
Y. K
IRAN

{#smilies.undecided}و نتیجه‌ی نهایی اون صداقته

From: DR Arkivsalg [FÆLLESPOSTKASSE]    arkivsalg@dr.dk

Dear Y.

 

Thank you for mailing us at the DR.

 

I’m sorry to inform you that due to copyright issues we cannot help you with a copy.

 

All the best

– 

Philip Trier Jacobsen

Archive Sales, Danish Broadcasting Corporation
DR Sales manager - DR Arkivsalg

DR Arkiv og Proces

 

ptj@dr.dk
http://www.dr.dk


۱۳۹۹/۳/۱۰ عصر ۰۳:۲۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, پرنسس آنا, مارک واتنی, مراد بیگ, سروان رنو, لوک مک گرگور, ال سید, Classic, زرد ابری, شارینگهام
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 524
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 42


تشکرها : 1325
( 7535 تشکر در 382 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

تشکر فراوان از زحمات دوستمون دون دیگو  دلاوگا برای یافتن گمشده های کودکی

پست ذیل تقدیم میشود به دوستان خوبمون حمید هامون مرد آرام کافه بتمن عزیز و دکتر لکتر

(۱۳۹۴/۱۱/۲ صبح ۰۳:۵۰)BATMAN نوشته شده:  

بهترین و به یادماندنی ترین بازی واکاشی (تیم میوا) مقابل تیم شاهین (سوباسا) بود که با تمام وجودش از دروازه تیمش دفاع کرد

بی درنگ و در یک لحظه دو بار مانع ورود گل به دروازه شد، یکبار مقابل حمله تارو بار دوم هم با تمام توان مقابل سوباسا ایستاد !

(۱۳۹۴/۱۰/۱۶ عصر ۰۴:۰۴)حمید هامون نوشته شده:  

اسطوره ی کارتونی

....

قهرمان وارد می شود : صبرکنین، دروازه بان باید تعویض شه. (در حال رد شدن از کنار کاپیتان) : کاپیتان برو جلو.توپو که گرفتم می فرستم برات.ضربه ی پنالتی را بهترین بازیکن تیم حریف می زند .به یکی از سخت ترین زوایای دروازه.اما قهرمان دست او را خوانده.به همان سمت شیرجه رفته و پنالتی را مهار میکند.کن واکاشی مازو به وعده اش عمل می کند و توپ را برای کاکه رو ارسال می کند.کاکه رو دروازه را باز می کند و تیم به فینال می رود.سوباسا قهرمان کارتون محو تماشاست...

 

 

 ..

... با همه ی اینها، واکاشی مازوی تا قبل از وقت اضافی بازی فینال، محبوبترین شخصیت انیمیشن فوتبالیستها برای من ماند که ماند، هنوز بعد از چند بار تکرار کارتون، ما به عشق اون معرفی معرکه و آن صحنه های فوق العاده، فوتبالیستها را تماشا می کنیم و در خلوت خودمان با واکاشی مازوی نازنینش حال می کنیم.قهرمان فوتبالیستها برای من مازوست که یادش را تا به حال با خودش آورده نه کس دیگر....

با احترام : حمید هامون

یا حق...

برای BATMAN و هانیبال عشق فوتبال و دوستدار کن واکاشی مازو ...

.

.

(۱۳۹۵/۱/۱ عصر ۱۰:۳۶)Memento نوشته شده:  

سال نو با ناتالی

1

9) ناتالی در جوار حضرت پیرمرد!

10) ناتالی در محضر کورت اشتاینر!

.

11) ناتالی و پاپیون

 

.

14) ناتالی و همسرش در کنار seyed

.

.

.

.

.

.

گاه فاصله تا خوشبختی تنها گشودن یک پنجره است  ...

.

سارا کرو از فیلمهای سینمایی کارتونی است که در دهه شصت پخش گردید .

.

.

  و تفییر زندگی همراه یک تلگراف

.

.

موسیقی انیمیشن :

.


.

.

 

kurt steiner




دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۳/۱۱ عصر ۰۸:۰۶
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, دون دیه‌گو دلاوگا, مارک واتنی, کنتس پابرهنه, سروان رنو, لوک مک گرگور, Classic, پرنسس آنا, مراد بیگ, زرد ابری, Kathy Day
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 524
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 42


تشکرها : 1325
( 7535 تشکر در 382 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

(۱۳۹۳/۸/۶ صبح ۱۲:۵۶)سروان رنو نوشته شده:  

اورسن ولز  جهت شرکت در افتتاحیه فیلم اش از ماشین پیاده می شود.

آیا یک متخصص تاکسی در کافه پیدا میشه که بگه روی در تاکسی چی نوشته ؟! idont

هر یک مایل 5 سنت ؟! دربستی 20 سنت ؟shakkk!

.

پی نوشت: بیچاره ولز ! همه عمر فقیر بود. تا اینجا هم با تاکسی اومده !

(۱۳۹۳/۸/۶ صبح ۰۸:۵۱)پرشیا نوشته شده:  

با سلام

نوشته ی روی تاکسی به این معنی است که کرایه ی یک چهارم مایل اول, بیست سنت می شه و به ازای هر یک چهارم مایل اضافی, باید پنج سنت پرداخت بشه؛ چیزی مثل ورودی اولیه ای که در تاکسی مترها درج می شه و بعد در قبال مسافت طی شده ی معین, مقدار مشخصی به کرایه ی تاکسی اضافه می شه.

پست ذیل تقدیم میشود به خانم " پرشیا "  گرامی مترجم

اولین روزهای حضورم در کافه بود و تالار انیمیشن در سکوت و خلوتی .... به  نوشتن پستها ادامه میدادم  . گاه میدیدم مطالب خوانده میشوند و بعد هر  ارسال ذیل شان چند لایک بچشم میخورد .... یکی از آنها مربوط به کاربری بود بنام "پرشیا " . کاربری که مثل بسیاری از اعضا برایم نا آشنا و غریب بود .  اما نوعی تشویق به یک عضو تازه وارد را در لایک چند عضو قدیم انجمن حس میکردم در مقطعی که توجه چندانی به مطالب تالار انیمیشن نمیشد . برای همین در پیامی از لطف این دوستان تشکر کردم و همین چند تشویق ساده باعث ادامه مطالب گردید . خاطرم هست از آنجا که برای مدتی طولانی، روزانه 5 ارسال ثبت میشدند؛ بناچار بازبینی نهایی مطالب به تاخیر و گاه فراموش میشدند و وقتی در ارسال مطلبی ینام "  پَو وَ ، پسر سرخپوست " در یک اشتباه فاحش آنرا پسری از هند ترجمه کردم ؛ خانم پرشیای گرامی در پیام شخصی با فروتنی و ادب  اشتباه ترجمه را یادآور شدند و عنوان نمودند از انجا که سهوا مطلبی از شما به اشتباه درج گردیده  آنرا در پیام خصوصی یاداور و ضمن توضیح درباره واژه indian برایم در ارسالهای انیمیشن آرزوی موفقیت کردند ....  و بواسطه لطف و بزرگواری شون مطلب قبل از بازدید سایرین  تصحیح گردید .  به هر روی هر جا هستند؛ همیشه شاد و همیشه سلامت باشند .........

.

.

موسیقی انیمیشن:

گاهی به آسمان نگاه کن و پرواز را بخاطر آور:

وقتهایی با خودم فکر میکنم فرشتگانی در آسمان هستند که  اهل زمین را ندا میدهند؛ ای اهل دنیا شما برای هدفی والاتر آفریده شده اید و منزلگاه شما مکانی دیگر است . پس در دنیا توشه ای فراهم کنید از زیبایی، از دانش و خرد از محبت و نیکی، از عشق ورزیدن و یاری به دیگران . روزها را به تلاش و کار پردازید و از لطف حضرت حق غافل نباشید .

.


..

مسافر کوچولو در هر سفرش با شخصیتهایی آشنا میشود که در درون خود نقطه ای مبهم و راز آلود دارند .   آدم هایی که تجریبات گوناگون، گاه سخت و دشوار و گاه تلخ را گذرانده اند در مبارزه با گذشته و اکنون در درونشان  مانعی برای عبور دارند . برای باز کردن پنجره به سوی زندگی

در داستانهای این مجموعه گاه از نمونه های ادبی مشهور الهام گرفته شده مانند پیر مرد و دریا یا موبدیک؛ نهنگ سفید.  در این اپیزود، مرد ماهیگیر فرزندش را بواسطه لجاجت، سر سختی و خودخواهی  برای شکار ماهی بزرگ دریا  از دست میدهد و اکنون پرواز دوباره " توبی " پرنده ای که از او مراقبت کرده است برایش الهام بخش زندگی است.


.


.


.


 

kurt steiner




دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۳/۱۲ صبح ۱۱:۳۴
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, کنتس پابرهنه, لوک مک گرگور, مارک واتنی, Classic, پرنسس آنا, سروان رنو, مراد بیگ, دون دیه‌گو دلاوگا, زرد ابری, Kathy Day
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 524
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 42


تشکرها : 1325
( 7535 تشکر در 382 ارسال )
شماره ارسال: #7
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.l,

(۱۳۹۳/۶/۲۹ صبح ۱۲:۰۴)زینال بندری نوشته شده:  

(۱۳۹۳/۳/۳ عصر ۰۲:۲۸)Kurt Steiner نوشته شده:  

6- یک وسترن زیبا پخش از برنامه هنر هفتم ؟ درباره یک شهر؛ یک بانک و یک کلانتر با جرات و مسوول که درخواست راهزنان برای تسلیم  پولهای بانک به آنها را نمیپذیرد . در حالیکه مردم ، شهر را از ترس ترک کرده اند و کسی حاضر به کمک نیست خود با معاونش یک تنه  آماده رویارویی با گنگسترها میشود  با کمک او پولها را در جای امنی قرار میدهد . برای مبارزه مواضع امنی درست می کند و بعد کلانتر  به تنهایی  با سنگربندی و صحنه چینی آنها را از پای در می آورد . در انتهای فیلم خود درون گاوصندوق بانک میرود  تنها و با ابتکارعمل طوری اسلحه آماده شلیک و دینامیتها  را میچیند که بانک  با ورود راهزنان منفجر میشود . درحالیکه دیگر همه چیز از بین رفته خود زنده و سالم از درون گاوصندوق بیرون می آید

جواب سوال شما که سوال جناب "جان لاک" هم میباشد. فیلم "جدال در شهر" است

Shootout in a One-Dog Town 1974

http://www.imdb.com/title/tt0072154/

پست ذیل تقدیم به دوست خوبمون  " زینال بندری "  ار کاربران با مرام کافه کلاسیک که همیشه نقش مثبتی در کمک به کاربران داشته اند چه در زمینه اطلاعات دوبلاژ فیلم و چه در یافتن نام فیلمهای گمشده  .

.

موسیقی انیمیشن :

داستان اسب تروا و آشیل شکست ناپذیر


.

.

 

kurt steiner




 



دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۳/۱۲ عصر ۰۸:۲۵
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, مارک واتنی, زینال بندری, کنتس پابرهنه, پرنسس آنا, سروان رنو, دون دیه‌گو دلاوگا, زرد ابری, Kathy Day
زینال بندری آفلاین
شر کافه
*

ارسال ها: 224
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۵/۱۳
اعتبار: 27


تشکرها : 3396
( 3296 تشکر در 87 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: یادداشتهای کوتاه

پست ذیل تقدیم به دوست خوبمون  " زینال بندری "  ار کاربران با مرام کافه کلاسیک که همیشه نقش مثبتی در کمک به کاربران داشته اند چه در زمینه اطلاعات دوبلاژ فیلم و چه در یافتن نام فیلمهای گمشده  ..

موسیقی انیمیشن :

داستان اسب تروا و آشیل شکست ناپذیر

 

kurt steiner

سلام دوست عزیزم جناب کورت. خوشحالم که فعالیت رو از سر گرفتین و همینطور از مرام و لطف همیشگیتون به بنده.
پست زیبایی بود. ممنونم از محبتتون دوست من. پایدار باشید.


دوره جوانی دوره ایست که نمیتوانی آن رادرک کنی.مگر موقعی که آن را طی کرده باشی
تازه وقتی که کمی سر عقل آمدی فورا مانند جرقه ای تو را ترک خواهد کرد
۱۳۹۹/۳/۱۲ عصر ۱۰:۰۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Kurt Steiner, مارک واتنی, پرنسس آنا, پیرمرد, سروان رنو, ال سید, Classic, زرد ابری
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 524
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 42


تشکرها : 1325
( 7535 تشکر در 382 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.l,

(۱۳۹۴/۸/۱۷ عصر ۰۶:۴۵)جروشا نوشته شده:  

:ttt1حضرت مارلون براندو !

سلام سروان گرامی و سروران. تبریک برای افتتاح تاپیک .

راستش خونه قدیمی عموی من یک دوبلکس کوچیکه که زیرش دوتاپارکینگ داره یکی برای ماشین و یکی برای موتورسیکلت. ظاهرا عموجان قبل از انقلاب از طرفداران جناب مارلون براندو بوده چون یک پوستر تمام قد خیلی مشهور از مارلون رو زده بوده به دیوار پارکینگ موتورسیکلتش که البته بعد انقلاب پوستر تبدیل میشه به عکس نخراشیده جناب چگوارا! تنها یادگار ازین پوستر قشنگ عکسیه که عمو و زن عموم کنار موتور ایستادند و پشت سرشون قسمتهایی ازین پوستر معلومه که البته اجازه ندادند اونو بزنم برا همین اصل پوستر رو میذارم:

وقتی تونت سرچ کردم دیدم این پوستره مال فیلم وحشی درسال 1953 است که مارلون براندو در نقش جانی استابلر یک جوون طاغی با گروهی موتور سوار یاغی وارد شهرکوچیکی میشن و شلوغ بازی در میارن. اما یک دیالوگ خیلی باحال این جانی استابلر درباره همین موتورش داره که فرموده:

جـانــی(مـارلــون بــرانـدو): تـرجـیـح مـیـدم رو مـوتــورم بـشـیـنـمُ بـه فـکـرِ خـدا بـاشــم تـا ایـنـکـه تـو کـلـیـسـا بـشـیـنـمُ بـه فـکـرِ مـوتـورم بـاشــم!

البته این برای من تداعی یه چیز دیگه هم شد. قدیما که میرفتیم زیارت به فکر کفشام بودم که باید به کفش دارها تحویل میدادم. چون همیشه ترتمیز و خوشگل و واکس زده بودند میترسیدم کثیف بشه یابچه دیگه ای بپوشدش و ببردش اما خاله ام که فهمید از استرس کفش از زیارت غافل میشم اونا رو میکرد تو کیسه نایلون و زیرچادر باخودش میبرد تو. خلاصه خاله ام باعث شد من همه جا بفکر خدا باشم حتی تو خونه خدا.

اما من برای افتتاحیه تاپیک یک شعر گفتم به اسم «حضرت مارلون براندو» که میخوام تقدیم کنم ببخشید اگه کمی تاقسمتی چپ اندر قیچی است:shrmmm!

اینکه شده نقشش  نگار روی تابلو

سلطان صحنه حضرت مارلون براندو

یک اتوبوسی از هوس آکنده دارد

یا وحشی است و رو موتور پابنده دارد!

یک جا بناپارت است در فیلم دزیره

جایی پدرخوانده که بازیش بی نظیره

در بار-انداز کازان یک قلچماق است

در آخرین تانگو ولی نقشش چه داغ است

در کشتی بونتی بود یک انقلابی

سرباز یک چشمش شده کاری حسابی

این زاپاتای هالیوودی زنده بادا

جولیوس سزار داده به او اُسکار اعلا

اینک در آخر-ُالزمان او رفته و نیست

گویم سایونارا و الحق نمره اش بیست




.

.

(۱۳۹۴/۱۰/۲۸ صبح ۰۲:۱۷)جروشا نوشته شده:  

داشتم تاپیک اتومبیلهای کلاسیک رو نگاه میکردم و یه سوژه به ذهنم رسید سرچ کردم تو نت و همراه عکسای مربوط به سوژه ام ، این تصویرهای خوشگل از شرلی تمپل دوست داشتنی رو یافتم:

بعدش یادم اومد منم کوچولو که بودم عشقم این بود که تو پارک یا پاساژها سوار اون ماشین اسباب بازیهایی بشم که توش سکه مینداختیم درجا تکون میخورد و آهنگ میزد. چه صفایی داشت مینشستی رو صندلی راننده اون فرمون الکی رو میچرخوندی و هی با آهنگ تکون تکون میخوردی انگار تویه دست انداز موزیکال هستی :) وقتی حرکت ماشین یواش میشد التماسهای من به بزرگترا برای انداختن یک سکه دیگه و ادامه ماجرای شیرین دست انداز موزیکال...

البته این ماشینا انواع گوناگون داشت بدترینش اونایی بودن که باید سوار یه جونور میشدیم -دانل داک یا اسب و الاغ یا ازهمه وحشتناکتر دلقکtajob، پشتش لیز بود هرآن ممکن بود با لرزشهاش سر بخوریم بیفتیم.

دردرجه دوم اتوموبیل و قطار و کشتی بودن که خوب آدم توش احساس امنیت بیشتری میکرد!

اما ازهمه باحالترش هلیکوپتر و هواپیما بودن که معمولا تو ارتفاع بالاتری هم نسبت به بقیه این دستگاههای تکان دهنده سکه ای (اسمشون همینه) نصب میشدن. آخ که وقتی توش مینشستی خلبانی بودی در اوج آسمونها...زیبا- جادار- مطمئن- موزیکال و خلاصه همه چی تموم.

.


(۱۳۹۵/۲/۱۵ عصر ۰۷:۳۵)جروشا نوشته شده:  

تقدیم به کاربر بزرگوار و دوست عزیزمان جناب واتسون

سلام. من همیشه برام سوال بود که شرلوک هلمز چطور با اینکه توان مالیش رو داره هیچوقت ماشین شخصی نخریده و هرجا میخواد بره تاکسی میگیره، در صورتیکه داشتن یک ماشین شخصی میتونه خیلی جریان تحقیقاتش رو سرعت بده؟

جالبیش این بود وقتی تو نت گشتم دیدم یه بنده خدایی هم مثل من همین سوال رو تو yahoo ask پرسیده و یه بنده خدای دیگه ای جواب خوبی بهش داده و اون اینکه :

«شاید دلیل خاصی نداشته باشه ولی میشه حدس زد چرا، اولا گاهی وقتا پیاده رفتن یا استفاده از تاکسی برای ردیابی و همینطور رد گم کردن کاربردی تره و یه ماشین شخصی خیلی تو چشمه، دوما وقتی آدم رانندگی نمیکنه هوش و حواسش هم به دور و برش بیشتره! اما از همه مهمتر اون شرلوک هلمزه و هرکاری دلش بخواد میکنه جوریکه عمرا بقیه دلیلشو بفهمند!» :cheshmak:

البته من شخصا با هوش و نبوغ خودم علت این قضیه رو فهمیدم و به شعر در آوردم که تقدیمتون میکنم:

شـــرلوک که از خویش ندارد خودرو

با پای پیاده کرد، هی آمد و شــو

واتسون نصیحتش همی کرد و گفت:

از جیب مبارک بده با تاکسی برو !

 


..

.

(۱۳۹۴/۱۰/۱۴ عصر ۰۲:۳۳)واتسون نوشته شده:  

سلام خدمت همه دوستان عزیزم

سینما همیشه ارتباط بسیار نزدیکی با صنعت حمل و نقل و به خصوص خودرو داشته است و هنرپیشه های بسیاری نیز عاشق خوردو بوده اند.

یکی از عاشقان دلخسته اتوموبیل:هنرپیشه،کمدین،کارگردان و نویسنده آمریکایی  اد هرمن  بوده ،وی در حومه دیترویت (پایتخت و زادگاه صنعت خوردو)به دنیا آمده بود و بنابراین عشقش بی دلیل نبوده است!

نقل قولی عالی در مورد خودرو دارد که حرف دل همه عاشقان خودروست:

اتوموبیل ها همیشه بخشی از زندگی من بوده اند و مطمئنم همیشه خواهند بود.چه چیزی در مورد اتوموبیل وجود دارد که مرا چنین شیفته می کند؟صدای معرکه موتور،یگانگی و هماهنگی مهندسی خودرو  و بدنه اش ،تاریخ شرکت ها و البته زیبایی ناب این شیء.

 

.

.

.

پست ذیل تقدیم به دوستان خوبمون  " جروشا  " و  "  دکتر واتسون  "     ار کاربران خوب کافه کلاسیک که مطالب نوستاژی و زیبایشان در خاطره ها مانده است . 


.


نوستالژی ورزشی :  خرداد همیشه یادآور جام های جهانی است؛ اما هیچ جام جهانی برامون، جام 98 نشد.... خاطره کلیپ نوستالژی و زیبای جام 98 فرانسه که آن زمان از تلوزیون کشورمان پخش گردید و بعد چند ماه جستجو سرانجام آنرا یافتم .

سکانس پاسکاری دو پسر بچه و شور و حال مردم جهان در آستانه شروع بازی های جام جهانی 98   و خود " ژان میشل ژارژ " که در حال قدم زدن در معابر و تماشای این شور و غوغاست ...

موسیقی : ژان میشل ژارژ  

.


.

.

.
.
.
.
نسخه  vhs

.

نسخه  تصحیح شده

.

 

kurt steiner




دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۳/۱۴ عصر ۰۱:۵۸
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, کنتس پابرهنه, پرنسس آنا, مارک واتنی, دون دیه‌گو دلاوگا, سروان رنو, Classic, زرد ابری, Kathy Day, شارینگهام
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 524
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 42


تشکرها : 1325
( 7535 تشکر در 382 ارسال )
شماره ارسال: #10
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

پست ذیل تقدیم میشود به پاس زحمات و نوشته های بسیار خوب دوستان کافه کلاسیک  " مگی گربه "  ،  " برو بیکر  " و  " منصور "

.

(۱۳۹۳/۱۱/۲۸ صبح ۱۰:۰۹)منصور نوشته شده:  

هوا سرد بود. بارش نیم متر برف روی برف باقیمانده پریروز و روزهای قبل زمستان، اون سال رو از زمستانی تر از سالهای قبل کرده بود. بچه بودم ;  خیلی بچه ! اینکه میگم خیلی بچه علتش این نیست که ادبیات نمیدونم ، نه . سن خودم رو یادم نمیاد . هرچی بود اونقدر کم سن و سال بودم که قدم بزور چند وجب میشد! هوا سرد بود. خیلی سرد . چایی شیرین صبحونه رو که خوردم مادر گفت پاشو منصور. گفتم کجا؟ از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و با چشم غره گفت : مگه دیشب نگفتم من امروز باید برم خرید تو رو میذارم صف نفت؟ خودم نمیرسم وگرنه دلم نمیاد تو این سرما تو رو بیرون ببرم. هزارتا بدبختی دارم چندجا باید برم، شب مهمون داریم، نمیرسم، به پیر به پیغمبر نمیرسم ، میخوام امروز کمک کنی ، میخوام یکی دو ساعتی صف نفت وایسی. بشکه حیاط رو برو نگاه کن، تهش هیچی نمونده ، اگه زبونم لال اول  مهمونی این چراغه وقتی غذا روشه نفتش ته کشید میگی چه خاکی سرم کنم. اون یکی چراغ علاالدین هم که دیگه وامصیبتا. اون خاموش بشه که دیگه یخ میزنیم تو این زوقوم باران زمستان.پاشو مادر پاشو دیر میشه ها. ده دقیقه دیر برسیم صف پیت حلبی ها میره تا ته کوچه ها ، پاشو... لباسهای گرممو بهم پوشوند.شال قشنگی که تابستان از مشهد خریده بود برام رو دور تا دور صورتم پیچید و کلاه سرمه ای لبه دار رو که خودش میگفت کلاه شاخدار! تا بناگوشم کشید پایین و یقه کاپشن کوچیکم رو داد بالا.جوراب پشمی برام بافته بود پام کرد. هیچوقت ازینجور جورابا خوشم نمی اومد. خیس که میشد بوی بدی میداد تو کفش. متنفر بودم ازینجور بوها . دستکشش هم بود. اون زمانا مادرا جفتی میبافتن. هم دستکش هم جوراب. کفشم رو که پوشیدم پریدم تو کوچه و مادر، پشت سرم ...

همه جا برف بود و یخ. برف وسط کوجه ارتفاعش تا نیمه ی دیوار خونه ها بالا رفته بود. کوره راهی کنار دیوار کوچه از کنار دادن برف درست کرده بودن که فقط میشد ازونجا رد شد و از کوچه گذشت. برف حیاطا و پشت بوما رو مردم میریختن تو کوچه و همین باعث میشد برف کوچه ها اندازه یه کوه بشه طوریکه براحتی میشد از بوم هرخونه پرید وسط کوچه روی برفها . فاصله ای نبود از پشت بام تا ارتفاع برف وسط کوچه. البته پریدنت دست خودت بود و درومدنت دست خدا چون اگه هوا خوب بود و برف، نرم ، تا سر فرو میرفتی داخل برف .توی حیاط خونه ، گاهی از زیر کوهی از برف، تونل میزدم و برای خودم خونه درست میکردم. در یک فیلم قطبی دیده بودم که اسکیموها برای محکم کردن خونه هاشون که از برف می ساختن کار جالبی میکردن; با گرم کردن داخل آلونکشون، برف سطح داخلی رو تا اندازه ای ذوب میکردن و وقتی سردش میکردن برف آب شده سطح ، یخ میزد و دیواری در داخل آلونک تشکیل میداد که توپ هم نمیتونست خرابش کنه. من هم همین کارو میکردم. چراغ نفتی رو میبردم داخل خونه خودم و ... اونقدر محکم میشد که اگه مادرم هم میرفت روش ریزش نمیکرد... اونقدر محکم میشد که اگر پدر میخواست روزی این برفها رو بریزه تو کوچه ، پاروی چوبی که چی بگم ، بیل هم جواب نمیداد و باید کلنگ می آورد برای خرد کردن برف و یخ ، و بعدش غرغر بود و نقشه های شیطانی منصور که : آخه این وضعشه بچه ! ... راهمو کشیدم و از کنار نعش پرنده ها گذشتم. در سرمای بیشتر از 20 درجه زیر صفر ، برف یخ زده زیر پات صدای خاصی میده. صدای جیرجیر خاصی ازش درمیاد که نشون میده هوا واقعا سرده ، واقعا سرد ... صدای جیرجیر کفشهای کوچیکم سکوت کوچه خلوت رو در تاریک روشن هوا می شکست...

همه جا برف بود و سرما... مادر از پشت سر می اومد و من جلوتر . نَفَس هام که از کناره های بینی و شال میزد بیرون بخار میشد و این بخار روی پلکهام یخ میزد. به همین سرعت! مجبور بودم دائم با آستینم یخهای پلکمو پاک کنم که بتونم از زیر اونهمه شال و کلاه راهمو پیدا کنم  ... سرما ، سرمای فقیرکُشی بود! کنار یه درخت چندتا کلاغ و گنجشک رو دیدم که روی برف، مثل سنگ ،درحالیکه پاهاشون رو به آسمون بود یخ زده و مرده بودن. معلوم بود از شدت سرما از درخت افتاده بودن.دلم خیلی سوخت. عاشق حیوانات بودم. الانشم هستم. وایسادم و نگاشون کردم. اشک در چشمام حلقه زد و درجا یخ زد. پاکش کردم. مادر نهیب زد : منصور واینسا . برو ... خیلی سرده... برو ...  (همون شب اخبار اعلام کرد : امروز همدان با 44 درجه زیر صفر سردترین شهر ایران بود. و من ، اونروز ، این سرما رو با تمام وجود حس کرده بودم. این رکورد فکر نمیکنم بعد از انقلاب هنوز هم شکسته شده باشه... چشمام موقع اخبار ناخوداگاه بسمت پنجره اتاق رفت... شیشه یخ زده بود. شیشه یخی که میگفتن همین بود. شیشه سفید شفاف ،با نقشهای گاه منظم و گاه نامنظم طوری شده بود که اون سمتش حتی در روشن ترین روزها هم دیده نمیشد شب که جای خود داشت. شیشه اینوری که نزدیک بخاری نفتی بود علاوه بر یخی شدن، یخ هم زده بود. قالبهای یخ که مثل قندیل، ته هر شبکه شیشه، ازبخار آب روش یخ زده بود گاهی آدمو میترسوند... یادمه وقتی اون شب به پدر گفتم : بابا ازین سردتر هم میشه؟ لبخندی زد و گفت بله من سردتر ازین هم دیدم . سال 42 آب رو کرسی یخ زده بود! ... )

اونروز 4 ساعت تو صف نفت بودم. مادر دو تا پیت 20 لیتری گذاشت تو صف پیت ها. صف پیتها نزدیک ظهر ، ازین کوچه رد میشد و سر از کوچه بغلی درمی آورد. کنار هر چندتا پیت ،یکی وایساده بود .آدمها کنار پیتها تو صف بودن. شاید دل پیتها به حضور آدمها گرم بود و شاید ، دل آدما به همین پیتها. گاهی آدما عوض میشدن. مادر میرفت پدر می اومد ، پسر کوچیک میرفت برادر بزرگتر می اومد .نوبت پر کردنشون خیلی دیر میرسید. هم از کُندی نفتی ها و هم از بلند بالایی صف ها... میگن اگه به کسی که 2 دقیقه س منتظره بگن چند وقته انتظار میکشی ، میگه 5 دقیقه! و اگه از کسی که 5 دقیقه س منتظره همین سوالو بکنن ، میگه 12 دقیقه! دیگه شما حساب کن که در اون سوز و گداز هوا و خشم طبیعت ، 4 ساعت بر من چند روز گذشت !... ظهر پدر رو از دور دیدم که از سرکار یک ضرب اومده بود جای منو بگیره. با دیدنش پاهای یخ زدم جون گرفت و سمتش دوئیدم. اشک در چشمام حلقه زد... خسته شدم باباجون . سردمه. گفت الهی من قربونت بشم. بوسم کرد . برو خونه من اینجام. برو ناهارتو بخور و استراحت کن. برو عزیزم... پاهام جون گرفت و مثل اسیری که از زندان فرار میکنه مثل تیری که از چله کمون درمیره بسمت خونه دوئیدم ... حتی یادم رفته بود خداحافظی کنم... یک نفس تا خونه... دم در خونه، پام لغزید و محکم زمین خوردم ...صدای گریه م مادرو کشوند بیرون... منصور ! بمیرم الهی... پات زخمی شده؟ اشک در چشمان هردوتامون حلقه زوده بود... حتی کلاغها هم نبودن که شاهد خستگی تن و اشک چشمام باشن... چه روز سردی! ... چه روز سختی! ...

.

(۱۳۹۳/۱۱/۲۲ عصر ۰۶:۰۳)برو بیکر نوشته شده:  

شَب بود

ماه پُشتِ اَبر بود

من و برادر و خواهرهایم از پشت پنجره به آسمان نگاه می کردیم

برف می بارید و ما همه خوشحال از آنکه فردا شاید مدرسه ها تعطیل شود.

صبح طبق معمول هر روزه مادر همه را از خواب بیدار کرد و همه گوش به رادیو بودیم.

صبحانه زمان ما نان و پنیر و چای شیرین بود، صدای هم زدن قاشق در استکان چای ، زیباترین سمفونی دورانی بود که همه اعضای خانواده بدور هم جمع بودند.

تقویم تاریخ ..... و بعد برنامه کودک و نوجوان رادیو قبل از ساعت هفت صبح ، تکرار روزمره گی من و همنسلان من بود.......  بابا ابر تند ترش کن   تند تر و تند ترش کن و سرودهای کودکانه انقلابی .....  به به چه حرف خوبی ، آنشب امام ما گفت - حرفی که خواب دشمن ، از آن سخن بر آشفت

اینها آغاز یک صبح با نشاط برای رفتن به مدرسه بود اما آنروز صبح هنوز رادیو هیچ اطلاعیه ای را از سوی آموزش و پرورش نخواند که نخواند .....

دستکشها را دست کردم و کلاهی که تمام سر را بجز چشمها و دهان را می پوشاند. به مدرسه رسیدم. یادش بخیر ، روزهای برفی از سر صف  ایستادن و قرآن و دعا خبری نبود، یکراست می رفتیم سر کلاس و بخاری نفتی قطره ای که همه بچه ها تا از راه می رسیدند حلقه می زدند دورش.

هنوز نیم ساعت از شروع کلاس نگذشته بود ، سرو صداهای تویه راهرو نوید یک خبر خوش را می داد ،ناظم درب کلاس را زد : دانش آموزان وسایل خود را جمع کنند و آروم برن خونه .... وای که چه لذتی داشت ، آموزش و پرورش بالاخره تسلیم شده بود و با یک تاخیری یکساعته مدارس را تعطیل کرده بود و ما تو دلمون می گفتیم خوش به حال بعدازظهریها که اصلا مدرسه نمی یان.

زیباترین خاطرات آن سالها موقع بازگشت بود. در حالیکه از کوچه می گذشتیم یکی بچه ها یواشکی می رفت سمت یکی از درختها و با زدن یک لگد محکم همه بچه ها را وادار به دویدن و فرار از زیر درخت می کرد.

یادش بخیر وقتی می رسیدیم خونه همه اعضای خانواده آماده بودند برای رفتن به پشت بام و عملی لذت بخش بنام پارو کردن برفهای پشت بام.

همیشه از از وسط پشت بام بین من و برادرم و سایر اعضای خانواده مرز بندی می کردیم. برفهای انتهای پشت بام را هم ابتدا یک نایلون بزرگ  پهن می کردیم کف پشت بام و برفها را با پارو می ریختیم روی آن و بعد دو ، سه نفری می کشیدیم تا می رسیدیم لب پشت بام و همه رو می ریختیم توی کوچه.

برف همچنان در حال باریدن است و کار پارو کردن به اتمام رسیده است. من و خواهرم خوشحال از اتمام کار به کوچه می رویم. برفهای پارو شده درست مانند یک تپه خاک کوچک توی کوچه خودنمایی می کرد و ما سرمست از پیچیدگیهای زندگی آینده می رفتیم نوک قله اون تپه و یک پیست کوچک برای سرسره بازی درست می کردیم.

دیری نمی گذشت که بقیه بچه های همسایه هم به ما می پیوستند و شادی وصف ناپذیری وجود همه را فرا می گرفت.

غروب پدر از سر کار آمد. برف همچنان در حال باریدن بود. نزدیکیهای غروب دوباره همه جمع شدیم و رفتیم بالای پشت بام و دوباره برفهای پشت بام را پارو کردیم. کاری که هیچوقت از انجامش خسته نمی شدیم. تازه گاهی اینقدر لذت بخش بود که به کمک همسایه بغلی هم می رفتیم و در پارو کردن برفها کمک می کردیم.

اونروزها همه بفکر هم بودند. شب همه دور هم و در یک اتاق جمع بودیم. رادیو اعلام کرد اداره آموزش و پرورش شهرستان کرج طی اطلاعیه اعلام نمود تمام مدارس این شهرستان بدلیل بارش برف فردا تعطیل می باشد.

از اون سالها سی ساله که میگذره. اینها زیباترین خاطرات من از اون دورانه. براستی بچه های امروزی سی سال دیگه از چه چیز این روزها بعنوان خاطره یاد خواهند کرد؟ اونروزها ما از امکانات ناچیزی برخوردار بودیم. خیلی چیزها دلمون می خواست داشته باشیم اما شرایط اقتصادیمون اجازه نمی داد.

اما درسته که چیزی نداشتیم و آرزوی خیلی چیزها رو داشتیم. در عوض چیزی داشتیم که اینروزها خیلیها ندارند. دلِ خوش. امروز به لطف خدا احساس می کنم همه چیز دارم، حتی خیلی بیشتر از انتظاراتم ، اما چیزی که اونروزها همه داشتیم رو ندارم ، دلِ خوش. و تنها چیزی که امروز باعث می شود موجب فخر فروختن همنسلان من گردد خاطرات زیبایی است که بچه های امروز در آینده از آن محروم خواهند بود.

بروبیکر - بهمن ماه سال 1363 - کلاس سوم راهنمایی

.

(۱۳۹۳/۱۰/۱۰ عصر ۰۵:۰۱)مگی گربه نوشته شده:  

(۱۳۹۳/۱۰/۹ عصر ۰۷:۴۹)برو بیکر نوشته شده:  

زوج بریک و مگی در فیلم گربه روی شیروانی داغ

بازیگران اصلی: پل نیومن و الیزابت تایلور

مقدمه: بیش از سه روز می باشد که مشغول تهیه این پست هستم. شب گذشته برای تکمیل نوشته هایم از کاربر دوست داشتنی کافه ، مگی گربه عزیز خواهش نمودم تا در تکمیل این پست بنده را کمک نمایند و خلاصه ای از برداشتهای خود را از شخصیت مگی برایم بنویسند. ایشان نیز قبول زحمت نمودند و برداشت خود را مفصلا توضیح دادند. بدور از ادب بود اگر می خواستم زحمات ایشان را در لابلای پست خود از زبان خود بنویسم. بنابر این امیدوارم ایشان قبول زحمت نمایند تا مراتب را از دیدگاه خود در همین جستار و بنام خود ادامه دهند.

با سپاس فراوان از جناب بروبیکر عزیز برای این تاپیک ناب سینمایی و مطالب همیشه جامع و ارزشمندشان...

داستان تکراری اختلافات خانواده ای ثروتمند بر سر ارث و میراث، دیگر سالهاست که کهنه و نخ نما شده ولی پیچیدگی درام مشهور تنسی ویلیامز هنوز هم جذابیت های خود را دارد. اقتباس سینمایی صورت گرفته از این اثر، فیلمی متوسط ولی مطرح در زمان خودش بوده است اما با این حال به لطف بازی های جذاب و روان دو ستاره اسطوره ای و محبوب سینمای کلاسیک (پل نیومن و الیزابت تیلور) و صد البته برای ما ایرانی ها با دوبلۀ زیبایش، سبب می شود که این زوج در حافظۀ سینمایی مان ثبت شود... البته در بین فیلم هایی در این رده، گربه روی شیروانی داغ محبوبت خاص خود را دارد و فیلمی ساده و صمیمی است اما جدا از نقد فیلم که در این جستار نمی گند، اگر بخواهیم تحلیلی از شخصیت پردازی داشته باشیم، باید گفت که مگی در حد و اندازه دیگر قهرمانان زن نمایشنامه های ویلیامز از جمله بلانش در اتوبوسی به نام هوس، آماندا در باغ وحش شیشه ای و یا کاترین در ناگهان تابستان گذشته نیست و تنها چیزی که از کاراکتر مگی برای من می تواند جالب باشد این است که شخصیت دوگانه ای دارد و تا نیمه های فیلم تا حدی هدف او دقیقاً برای تماشاگر به وضوح مشخص نمی شود که آیا او زنی زیبا و جذاب است که می کوشد با دلربایی هایش توجه شوهر الکلی اش را به خود جلب کند و خاکستر عشق از دست رفته شان را دوباره بیدار کند؟ یا اینکه زنی طماع است که چون در نوجوانی طعم تلخ فقر را چشیده حالا به هر قیمت می خواهد صاحب مال و مکنت شود و در این راه از هیچ تلاشی هم فروگذار نیست؟ تا جایی که حتی بدش نمی آید از پدرشوهر خود نیز دلربایی کند تا به مقاصد خود برای رسدن به میراث و نقش برآب کردن نقشه های گوپر و  هم به این طریق نوعی رقابت عشقی ناگفته ای بین پدر و پسر (پدربزرگ و بریک) ایجاد کند... به همین خاطر مگی شخصیتی به شدت مادی و خاکستری (و تا حدی در ابتدا منفی به خاطر اتهام خیانت) دارد و این تنها امتیاز اوست که از ورطۀ کلیشه شدن نجاتش می یابد؛ البته عنوان عجیب فیلم که استعاره ای است از موقغیت او و همچنین لقب گربه برای او، می تواند تمام کننده این شخصیت باشد و در عین حال نوعی ابهام را برانگیزد. مگی مثل گربه ای هست که پاهایش روی شیروانی داغ است و نه می تواند بماند و نه می تواند بپرد و این نوسان با صدای پر رمز و راز ژاله کاظمی اوج می گیرد و مگی را در کانون توجه مخاطب قرار می دهد. حقیقتاً هنرنمایی کاظمی از بازی تیلور فراتر است؛ او با تغییرهای مکرر لحنش گاهی اغواگری و ترحم را همزمان برمی انگیزد...

جایی از فیلم پدربزرگ (با بازی برل آیوز) دربارۀ مگی می گوید: می دونم، توی بدن این زن زندگی وجود داره... و شاید علت تحسین مگی توسط برای پدربزرگ این باشد که در آن خانۀ سرد و یخ زده که حتی سروصدای گوشخراش بچه های قد و نیم قد گوپر و می هم نمی تواند گرمابخش باشد و در بین انسان هایی خنثی که عاطفه ای خشک و خالی هم از خود بروز نمی دهند، تنها این مگی است که خود را به آب و آتش می زد تا نیازهای مادی و معنوی اش (ثروت و عشق) را به دست آورد که در نهایت پیروز هم می شود...

بریک قهرمان فوتبال به آخر خط رسیده، الکلی با وجودی پر نفرت به دنیای بیرونش که حالا برایش پوچ و بی معنا شده می نگرد و انزوا، انفعال و بی تحرکی او در مقابل شور و پویایی مگی پارادکسی جذاب می سازد. بریک با ترکیب بازی پل نیومن و صدای چنگیز جلیلوند آن قدر تلخ و سنگین است که اجازۀ هرگونه ترحم و دلسوزی را از مخاطب سلب می کند و تنها در آن صحنۀ رویارویی پدر و پسر است که طغیان می کند و عقده های سرکوب شدۀ گذشته اش چون زخمی چرکین سر باز می کند و بغض شکنندۀ جلیلوند از ورای چهرۀ سرد و سنگی بریک  طنین انداز می شود...

دوبله فیلم خود حکایتی دیگر است و به واقع سخت و بیهوده است که بخواهیم شخصیت ها را از صداهای دوبله فارسی اش تفکیک کنیم...

چنگیز جلیلوند که همواره این فیلم را یکی از خاطره انگیزترین کارهای دوبله اش می داند، گفته: «من و گروه انتخابی برای دوبله، ابتدا یکی دو بار فیلم را تماشا کردیم، بعد مانند تمرین های روخوانی فیلم ها یا تئاتر، یک چنین جلسه ای گذاشتیم و دیالوگ ها را از اول تا آخر تمرین کردیم، بعد پای میکروفن نشستیم. در همان جلسۀ روخوانی هم تلاش زیادی کردیم که محاوره ها را تا حد امکان روان و سلیس کنیم. دوبله که تمام شد، انگار همه چیز را حفظ بودیم. من به ژاله گفتم، کاش امکانی وجود داشت و ما این نمایش را روی صحنه اجرا می کردیم...» (ماهنامۀ فیلم، کتاب سال سینمای ایران (ویژه دوبله به فارسی)، اسفند 1384، ص 154)


________________________________________________________________________________​________________________________________

پی نوشت: شاید عنوان کردن این مطلب در اینجا درست نباشد که طبعاً انتخاب اکثر کاربران برای نام کاربری از میان شخصیت های مورد علاقه شان صورت می گیرد اما در این خصوص برای من اینگونه نشد و اگر بنا بود از میان شخصیت های محبوبم یکی را انتخاب کنم، مگی به مخیله ام هم راه پیدا نمی کرد... من علاقه ای به شخصیت مگی ندارم و حتی الیزابت تیلور هم چندان بازیگر محبوب ام نبوده! (البته بازی پرقدرت او در «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟» فراموش نشدنی است...) اما علت انتخاب این نام برای من در یک کلام ژاله کاظمی بود در آن سالها که تازه علاقمند جدی و پیگیر هنر دوبله و صدهای ماندگار شده بودم و خوب به خاطر دارم اولین بار که این فیلم را دیدم، صدای اثیری و طین انداز خانم کاظمی مرا به شدت به تسخیر خود درآورد و هنوز هم که هنوز است دیالوگهایش با صدای او در گوشم است و این فیلم متوسط و کلیشه ای را تنها به عشق دوبله اش بارها تماشا کرده ام و با علم به این که انتخاب اسامی زنانه برای کاربر مرد و یا بالعکس چندان معقول نیست، این نام را انتخاب کردم که اتفاقاً از این بابت قدری معذب هم بوده ام و حتی قصد تغییر نام هم داشتم ولی به احترام دوستانی که از همان دوران اولیۀ حضورم از این نام استقبال کردند و پزیرایم شدند، از تغییر نام کاربری منصرف شدم.... ارادتمند شما

.

.

.

" صبح بخیر خانم داو "  از فیلمهای خاطره انگیز پخش شده از تلوزیون در سالهای ابتدایی دهه شصت میباشد .

.

.

با نام اصلی GOOD MORNING, MISS DOVE  محصول آمریکا در سال 1954

.

.

سکانسی که دکتر توماس بیکر متوجه وخامت حال شده و در مقابل سر سختی او  میگوید : نه هفته بعد و نه فردا .. همین الان خانم داو  ( جهت بستری در یمارستان } 

. ن



.

.

در این فیلم بیاد ماندنی که داستان و قصه فیلم در فضای آرام بخش و زیبای شهری کوچک بتصویر کشیده میشود؛ بر اهمیت نقش تعلیم و تربیت در زندگی افراد جامعه تاکید شده است . شروع فیلم از یک صبح زیبا و دل انگیز در شهری آرام و خلوت آغار میشود جایی که مثل همیشه درست سروقت، خانم " داو "  در حال رفتن به مدرسه ابتدایی شهر است و به صف کودکان کلاس که فرزندان شاگردان سابقش هستند صبح بخیر میگوید .

.

.

حین درس دادن، هنگامی که دردی جانکاه را در ستون فقرات خود احساس میکند؛ شاگرد خود " دیوید "  که مشغول نوشتن جریمه تکلیف است را به سراغ پدر وی می فرستد تا اطلاع دهد که بیمار است . سپس به آرامی سر بر روی دستان خود گذاشته و خاطراتش را به یاد میآورد .

.

.

او روزی را بخاطر میاورد که پدرش درگذشت و زندگی اش برای همیشه تغییر نمود . جاییکه متوجه میشود، پدرش که رئیس بانک بوده است، مبلغ زیادی " وام "  اخذ و اکنون خانه آنها در معرض رهن قرار گرفته است . دختر جوان به آقای " پورتر " رئیس جدید بانک قول میدهد که با شغل معلمی خود، بدهی ها را بازپرداخت نماید .

.

.

بزودی خبر بستری شدن خانم " داو " در شهر پیچیده و شاگردان سابقش به ملاقات او می آیند و در اینجاست که در ذهن معلم خاطرات دانش آموزانش تداعی میشود . او بیاد میاورد چگونه به  " موریس "  کودکی که از لهستان به شهر آمده بود و توانایی صحبت نداشت؛ زبان انگلیسی می آموزد و بعدها که او به نمایشنامه نویسی موفق تبدیل میشود؛ این معلم مهربان برای دیدن اولین نمایش اش به نیویورک سفر میکند .

.

دکتر بیکر به خانم " داو " اطلاع می دهد که برای معالجه بیماری اش باید عمل جراحی صورت گرفته و در این حال آقای " پورتر " پیشنهاد می کند که عمل خانم  "داو " توسط جراحی ماهر در یک شهر دور انجام شود . اما معلم اصرار میکند که دکتر بیکر خود این عمل جراحی را انجام دهد .

در روز عمل جراحی، کلاس ها تعطیل و مردم شهر برای گرفتن خبری از سلامت خانم " داو " در خارج از بیمارستان منتظر می مانند . وقتی معلم بیدار می شود؛ دکتر بیکر به او می گوید که این عمل موفقیت آمیز بوده و همه چی بخوبی صورت گرفته است.

فیلم " صبح بخیر خانم داو " فیلمی زیبا و باشکوه است . او معلمی است که با نظم و انضباط و رویکردی منطقی و عاقلانه در مورد چالش های روزمره زندگی، کلاس خود را اداره می کند و شاگردانش را تعلیم میدهد و از نظر ساکنان شهر و دانش آموزان سابقش او به عنوان مظهر نجابت و خرد شناخته می شود .

.

کلیپ از نسخه  vhs



.


 

kurt steiner




دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۳/۱۵ صبح ۱۱:۴۲
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : rahgozar_bineshan, پرنسس آنا, پیرمرد, سروان رنو, مارک واتنی, دون دیه‌گو دلاوگا, Classic, زرد ابری, کنتس پابرهنه, Kathy Day
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 524
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 42


تشکرها : 1325
( 7535 تشکر در 382 ارسال )
شماره ارسال: #11
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.l,

(۱۳۹۵/۷/۱۲ صبح ۰۳:۳۲)لوسکا نوشته شده:  

سه تا دوست عروسکی بودن که کنجکاوی میکردن. دوتاشون خواهر و برادر بودن. سومی بچه همسایه بود.

دختره سارافون قرمز تنش بود با عکس یک خرگوش سفید. برادره شلوار بندی سبز تنش بود با عکس جغد. بچه ی همسایه هم کچل بود.

نکته به یاد موندنی این سه تا، چشم های گردشون بود که تو حدقه می چرخید و دستاشون که به یک میله مانندی وصل بود و از پایین حرکت داده میشد. هم سرشون میچرخید. هم گاهی ابروهای برادره بالا و پایین میرفت. گاهی هم فک بچه همسایه تکون میخورد و باز و بسته میشد.

واسه مایی که بچه بودیم و صبح بعد از صبحونه جلوی تلویزیون نشسته بودیم، ورجه وورجه ها و کنجکاوی های این سه تا جذاب و سرگرم کننده بود. یک روز تو نخ خرگوش ها میرفتن. دنبال لونه ها و سوراخ هاشون تو زمین میگشتن. واسشون موز و سیب و هویج می بردن و به دنیا اومدن بچه خرگوشا رو تماشا میکردن. روز بعد راه میفتادن و سنگ های مختلف جمع میکردن. بعد از روزای بارونی راه میفتادن زیر برگ ها رو میگشتن و سعی میکردن حلزون ها رو از روی برگ ها و شاخه ها جدا کنن. یک روز دیگه سراغ مورچه ها میرفتن و سعی میکردن ته و توی مسیرهایی رو که مورچه ها تو خاک میساختن دربیارن. لوبیا می کاشتن و رشد ریشه ها و برگ ها رو تماشا میکردن. با قیچی به جون کاغذ رنگی ها میفتادن و کاردستی درست میکردن و با آهنربای نعلی شکلی که یک سرش حرف "اس" نوشته بود و یک سر ِ دیگه ش حرف "اِن" میخ و پونز و براده های آهن رو حرکت میدادن.

یک راوی بود که دیده نمیشد و صداش با بچه ها حرف میزد. یک جفت دست ِ آدم هم بود که آزمایشا رو انجام میداد.

"ببین و یاد بگیر" ترجمه اسم ژاپنی این مجموعه آموزشی است که از 5 آوریل 1982 تا 11 مارچ 1985 از شبکه "ان اچ کی" ژاپن پخش میشد. بچه های ژاپنی این برنامه رو هفته ای یک بار دوشنبه ها از 12 تا 12:20 ظهر تماشا میکردن و واسه ما صبح ها از شبکه دو پخش میشد.

.

.

(۱۳۹۵/۷/۱۳ صبح ۰۳:۵۲)لوسکا نوشته شده:  

 

به نام خدا

یک روز عصر یکشنبه، سه تا بچه با خرس های عروسکیشون واسه پیک نیک به جنگل میرن. عروسک ها هیجان زده ن چون بار اولیه که جنگلو می بینن. ولی از اینکه دائم یک جا بشینن و اطرافو تماشا کنن حوصله شون سر میره. پس یواشکی راه میفتن و مشغول گردش میشن... خیلی نمیگذره که میفهمن وسط جنگل گم شدن و راه برگشتو نمیدونن. سه تا خرس عروسکی گمشده توی جنگل راه میفتن و این شروع ماجراجویی هاشونه.

با سنجاب، راسو، سگ، حلزون، گراز، کلاغ، خارپشت، جغد دانا، مار عینکی، روباه و عنکبوت بدجنس و کلی جک و جونور دیگه آشنا میشن و تو سیزده قسمت، ماجرای متنوعی رو پشت سر میذارن. یکی از ماجراهای به یاد موندنی شون موقعی بود که لب ِ رودخونه میرن تا لباساشونو بشورن. روباه یواشکی میرسه و لباس ها رو می دزده. حالا سه تا خرس عروسکی لخت و بدون لباس وسط جنگل موندن. بعد سروکله ی خیاط کوچولو پیدا میشه و با برگ های درخت های مختلف واسشون لباس میدوزه.

 تصویری که این مجموعه عروسکی اطریشی- لهستانی از جنگل نشون بچه ها میداد، یک جای امن و قشنگ بود. رودخونه آبی و شفاف، رنگین کمان، قارچ های بزرگ قرمز با خال خال های سفید و تارعنکبوت های بزرگ رو توی همین جنگل سرسبز و زیبا دیدیم. از خرس های عروسکی یکیشون دختر بود و دوتای دیگه پسر. دختره پیراهن آبی توپ توپی تنش بود و پسرها شلوارهای بندی پوشیده بودن. از پسرها اون که لباسش راه راه آبی بود عاقل تر بود و اون یکی بازیگوش تر. تو قسمت آخر هم برگشتن پیش صاحباشون.

.

(۱۳۹۵/۷/۲۳ صبح ۰۵:۴۶)لوسکا نوشته شده:  

جانی جونز، پسرک کک مکی با کت و شلوارک و کلاه و جورابای بلند خاکستری، مثل بیشتر پسربچه ها رویای توپ و فوتبال داره. ولی توپ پارچه ای پاره پوره ش داغون تر از اونیه که بشه باهاش فوتبال بازی کرد. جانی یک توپ جدید و نو میخواد. توپ پلاستیکی محکمی که پشت ویترین مغازه ی زن بدعنق و ترشروی همسایه است. ولی پولی نداره تا توپو مال خودش بکنه.

جانی توپ پاره شو زیر لباسش مخفی میکنه و می بره جایی تو کوه، تو یک حفره جا میذاره و دیگه سراغش نمیره. ....

.


پست ذیل تقدیم به خانم " لوسکا " که مطالب نوستالژی و کارتونی ایشون با نثری زیبا و دلنشین همراه بوده است .

.

موسیقی انیمیشن :

.

آموزه های مکاتب شرقی همراه با گذراندن مسیر های دشوار، سیر و سلوک معنوی و با تحمل درد، سختی مشقت و ریاضت هست که چنین دیدگاهی در موسیقی انیمشن در این سرزمین ها تداعی دارد

.

نسخه انیمیشن پینوکیو  1976 ساخت نیپون که با مشارکت کشورهایی دیگر همراه بوده است . دارای نسخه هایی متفاوت در زمینه موسیقی میباشد . اصولاً در این کشورها موتیفها و ریتم های شاد برای انیمیشن کودک بکار میرود و از موسیقی غمگین که نوعی تفکر و سیر و سلوک در آن وجود دارد، برای انیمیشن خردسالان پرهیز میگردد . لذا پخش بسیاری از سریالهای انیمیشن ژاپن در کانالهای اروپا متفاوت با نسخه اصلی است .

.

.

.

.

.

.

.

.

سکانس نامه نوشتن پری برای ژپتو در دو نسخه ژاپن و نسخه اروپایی

.


.

.



.

.



.

 

kurt steiner



دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۳/۱۶ عصر ۱۲:۴۱
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, Emiliano, دون دیه‌گو دلاوگا, مورچه سیاه, Classic, زرد ابری, سروان رنو, مارک واتنی, کنتس پابرهنه, Kathy Day
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 524
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 42


تشکرها : 1325
( 7535 تشکر در 382 ارسال )
شماره ارسال: #12
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

(۱۳۹۴/۸/۴ صبح ۰۱:۰۶)اسکورپان شیردل نوشته شده:  

دستگاههای پخش نوار کاست:

 همزمان با پیشرفت صنعت ساخت نوار کاست ، تولید دستگاههای ضبط و پخش نیز پیشرفت کرد. اولین دستگاههای ضبط و پخش ساختار ساده ای داشتند و فقط برای ضبط و پخش صدا طراحی شده بودند. معمولا همراه آنها میکروفونهایی نیز برای ضبط صدا وجود داشت. در مدلهای بعدی ، این میکروفون داخل خود دستگاه ضبط و پخش تعبیه شده بود (Built In) . این میکروفونها هرچند کیفیت خوبی داشتند ، اما صدای موتور (آرمیچر) دستگاه روی صداهای ضبط شده نویز مینداخت.

بعدها چیزهای دیگری نیز به ضبط و پخش های ساده قدیمی اضافه شد. گیرنده رادیویی از جمله این موارد بود و به این دستگاهها رادیوضبط گفته میشد. دکمه های تنظیم اکولایزر در حین ضبط و پخش از جمله موارد دیگری بود که بعدها اضافه شد.

دکمه های پیانویی روی دستگاه ضبط و پخش کم کم استاندارد شد و به ترتیب زیر قرار گرفت:

- دکمه خروج نوار کاست Eject

- دکمه توقف Stop

- دکمه پخش Play

- دکمه جلو رفتن سریع FF

- دکمه عقب آمدن سریع REW

- دکمه ضبط  Rec

- دکمه توقف موقت Pause (در مدلهای اولیه وجود نداشت)

(البته گاهی اوقات ترتیب دکمه ها فرق می کرد و دکمه ضبط ، کنار دکمه پخش قرار داشت و وقتی که دکمه ضبط را فشار می دادیم، همزمان دکمه پخش هم پایین می رفت. چقدر اتفاق افتاد که فشار دادن سهوی دکمه ی ضبط باعث پاک و خراب شدن نوار شد. به همین خاطر اغلب ته نوار را می شکستیم. داخل ضبط صوت و جایی که نوار کاست قرار می گرفت یه زائده کوچکی قرار داشت که این زائده با قرار دادن نوار کاست داخل آن پایین میرفت و اگر این زائده پایین می رفت دکمه ضبط عمل میکرد. ولی اگر ته نوار رو میشکستیم این زائده پایین نمیرفت و دکمه ی ضبط عمل نمیکرد.)

استاندارد دکمه های دستگاه ضبط و پخش در طول زمان ، به سایر دستگاه های سمعی و بصری مثل سی دی پلیر و دی وی دی پلیر هم منتقل شد و بدل به الگویی برای همه آنها شد.

کم کم دستگاه های ضبط و پخش استریویی با کیفیت صدایی بالا Hi Fi به بازار آمد که با نام کاست دک Cassette Deck  خوانده میشد. این دستگاه های استریو بر خلاف دستگاه های ضبط و پخش معمولی دارای بلندگوها و آمپلی فایر های داخلی نبودند و بلندگوها و آمپلی فایرهای خارجی External را با سیم به آنها متصل می کردند. معمولا ضبط و پخش های استریو از بالا نوار میخوردند و دارای نشانگر عقربه ای VU meter (نمایشگر میزان صدا) و نمایشگر ضبط بودند. البته در انواع جدیدترِ کاست دک ، نوار از قسمت جلو می خوردند . همچنین در مدل های جدیدتر نمایشگرهای فلورسانس یا LED جایگزین نمایشگرهای عقربه ای قدیمی شد.

تعداد بلندگوهای دستگاههای ضبط و پخش در ابتدا یک عدد بود و صدا به صورت مونو ضبط و پخش میشد. بعدها تعداد بلندگوها به دو عدد رسید و صدا استریو شد. آنگاه تعداد کاست ها اضافه شد و رادیو ضبط های دوکاسته به بازار آمدند که شما میتوانستید یراحتی و با فشار دادن چند دکمه ، محتویات یک نوار را روی نوار دیگر کپی کنید. معمولا یکی از کاست ها فقط دارای دکمه پخش بود و دیگری کار ضبط و پخش را انجام میداد.

همزمان با ساخت و پیشرفت دستگاههای ضبط و پخش برای منازل ، دستگاههای پخش نوار برای اتوموبیل ها نیز ابداع و ساخته شد. این دستگاهها که حجم کمتری نسبت به ضبط و پخش های خانگی داشتند و فشرده تر بودند ، کم کم به جزو لاینفک اتوموبیل ها تبدیل شدند و همه خودروها به رادیو پخش مجهز شدند. البته بلندگوهای این دستگاهها داخلی نبودند و معمولا در پشت صندلی عقب خودرو تعبیه می شدند.

در دهه های 1990 و 2000 و با به بازار آمدن دیسک های فشرده CD ، تولیدکنندگان تصمیم گرفتند دستگاههای ضبط پخش نوار کاست را به دستگاه پخش کننده سی دی نیز مجهز کنند. در ابتدا ضبط صوت های دوکاسته ، مجهز به پخش کننده های تک دیسکه ی سی دی شدند. سپس تعداد سی دی ها زیاد شد و دستگاه تعویض کننده سی دی CD Changer اضافه شد که میتوانست 3 ، 5 و یا حتی هفت دیسک را در خود جای دهد و با تمام شدن یک دیسک ، به طور اتوماتیک دیسک بعدی را در جای قبلی قرار دهد. تعداد بلندگوها نیز از دو عدد به 3 ، 5 و 7 عدد رسید ،  بلندگوها اکسترنال شدند و سیستم صوتی دالبی به دستگاههای ضبط و پخش اضافه شد. بعد از مدتی این دستگاهها قابلیت پخش سی دی های تصویری و سی دی های صوتی فشرده MP3 را نیز پیدا کردند و سرانجام با آمدن دی وی دی به بازار ، پخش کننده ی دی وی دی هم به این دستگاهها اضافه شد.

واکمن:

 در سال 1979 انقلاب دیگری در عرصه نوار کاست رخ داد و آن هم ورود واکمن های سونی به بازار بود. واکمن اولین سیستم قابل حمل پخش کننده نوار کاست بود که تشکیل میشد از یک پلیر کوچک که تنها کمی بزرگتر از نوار کاست بود و انرژی آن توسط دو عدد باطری قلمی تامین میشد و هدفون همراه آن که به افراد اجازه میداد حتی موقع پیاده روی نیز موسیقی گوش کنند. شاید شنیدن این موضوع برای جوانان امروزی تعجب آور باشد اما واکمن در زمان خود تحولی عظیم در صنعت لوازم الکترونیک به شمار می آمد.

هد کلینر:

معمولا هد دستگاه پخش پس از مدتی استفاده از نوارهای مختلف و گوناگون کثیف میشد. برای تمیز کردن هد از هدکلینر استفاده می کردیم. هد کلینر کاملا شبیه یک نوار کاست بود با این فرق که به جای نوار مغناطیسی ، نواری از جنس پنبه در آن قرار داشت و با قرار دادن نوار داخل دستگاه و زدن دکمه پلی ، هد دستگاه را تمیز میکرد. در بیشتر مواقع ، همراه با هدکلینر ، محلول پاک کننده الکلی یا استونی نیز وجود داشت که هد را کاملا تمیز میکرد. ( البته بنده هیچوقت از هدکلینر استفاده نمی کردم چون معتقد بودم روی هد خش می اندازد و به جای آن از پنبه یا گوش پاک کن آغشته به الکل برای تمیز کردن هد استفاده می کردم.)

مشکلات نوار کاست:

یکی از مهم ترین مشکلات و ایرادهای نوار کاست ، پیچیده شدن دور غلطک دستگاه ضبط و پخش و خش افتادن روی نوار مغناطیسی است که سبب می شود کل صدایی که روی آن قسمت از نوار ضبط شده است خراب شود. یادم نمی رود نوار اریژینال آلبوم ندیم داریوش را به همین ترتیب نابود کرد و نگارنده تا چند روز دچار دپرشن شدید شد! گویا ضبط صوت من یک سنسور داشت که به نوارهای مورد علاقه من حساس بود و دقیقا روی آنها واکنش نشان میداد و آنها را "می پیچاند". هیچ راهی هم برای ترمیم ان نوارها وجود نداشت.

یکی دیگر از مشکلات ، قرار گرفتن در نزدیکی آهنربا بود که سبب خراب شدن نوار مغناطیسی میشد. گاهی اوقات هم که خودمان اشتباها دکمه پاک کردن را میزدیم و کل نوار را به دیار عدم می فرستادیم. یکی از وسایلی که بسیار از آن استفاده می کردیم آچار پیش گوشتی برای تنظیم هد ضبط صوت بود. کلا هیچکدام از ضبط صوت های من درپوش نداشتند تا بتوان مستقیم به پیچ تنظیم کننده هد دسترسی داشت و برای هر نوار تنظیمات خاص آن را اعمال کرد که بهترین کیفیت صدایی را به ما بدهد. 


پایان نوار کاست و آغاز دیسک فشرده:

 در دهه 90 میلادی  ورود دیسک های فشرده (CD) به بازار به منزله اتمام حیات نوار کاست بود. کیفیت بالاتر صدا و ارزانتر بودن تولید سی دی موجب شد که کم کم جانشین نوار کاست در بازار شود. هرچند که هنوز هم تولید آن ادامه دارد اما فروش آن به مقدار زیادی نسبت به سالهای قبل کاهش یافته است.

.

.

(۱۳۹۴/۶/۶ عصر ۰۳:۰۷)هایدی نوشته شده:  

تعدادی از داستان هایی ک