[-]
جعبه پيام
» <دون دیه‌گو دلاوگا> «قاضی می‌رود» : https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...0#pid45610
» <رابرت> کالت کلاب در "یادش بخیر..." https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...7#pid45627
» <ترنچ موزر> دونالد ساترلند ، از بازماندگان سینما کلاسیک درگذشت
» <لوک مک گرگور> پت و مت یا جن و جودی؟! https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...9#pid45599
» <شارینگهام> پست بسیار زیبا و سینمایی ورزش 3 در وصف برد پرگل آلمان https://www.varzesh3.com/news/2048718
» <سروان رنو> آقای اسمیت به واشنگتن می رود ! ... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...5#pid45595
» <رابرت> "ناصر"های گوینده-دوبلور در "خاطرات سودا زده من" https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...2#pid45592
» <شارینگهام> تقدیم به کنتس عزیز: «نومید مشو ،امید می‌دار ای دل* در غیب عجایب است بسیار، ای دل»
» <کنتس پابرهنه> جناب شارینگهام عزیز مرسی برای این کشفیات... پس من از حالا به خودم وعده ی پنجمین ستاره رو دادم.
» <سروان رنو> بحث تاریخی درباره مهاجران و تیم ملی فوتبال آلمان و فرانسه ... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...8#pid45568
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 7 رای - 3.86 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاد هنرمندان سینمای ایران
نویسنده پیام
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 512
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 50


تشکرها : 5286
( 6636 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #85
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران

مطلب زیر توسط مسعود نقره کار نوشته شده و در صفحه هواداران شهرزاد در فیض بوک منتشر شده است. بخوانید و مقایسه کنید سرنوشت هنرمند سینمای ما را با هنرمندان کشورهای دیگر. اگر حوصله ندارید کلا نخوانید وگرنه دقیق بخوانیدش تا به قول جریده شریفه فخیمه عبرت بیاموزید از آنچه بر سر هنرمندان در این دشت بی فرهنگی و بی هنری که نامش ایران است می رود. و ای کاش به تعداد تمام هنرمندان این مرز پرگهر "نقره کار"ی بود تا می نوشت آنچه به سر این دلدادگان دلسوخته آمده است.

 

 مثل اکثر زنان سرزمینمان با تشنگی پیر شد، با عطش رقصنده ی میخانه ی اسحاق و"حمومی" که درآن"طاس و دولیچه و لُنگ و قطیفه"می بردند، با همان معرفت اشرف، معشوقه "علی خوش دست". با تشنگی پیر شد بی آنکه بتوان جوانی پُر شور و شعورِ این شهرزادِ رقصنده ی شاعر و هنرپیشه، و ستمگری های چند گانه ای که براو روا داشته شد را از یاد برد.

 همچون بسیارانی دیگر دو تاریخ تولد برایش رقم زده اند، و شناسنامه ای که از آنِ از دنیا رفته ایست. این شناسنامه ی مرده برای زنده گذاشتن هم حکایتی بود- و شاید هنوز باشد- که من یکی از آن سر درنیاورده ام. در"کارت ملی" اش هجدهم آذر ماه روز تولدش نوشته شده است، و همین را بهانه کردم تا سلام و تبریکی گفته باشم.

 نوشته ی زیر گوشه ای از پژوهش آماده ی انتشار" نقش سیاسی و اجتماعی جاهل ها و لات ها در تاریخ معاصر ایران" هست، جایی که اشارتی به سینمای جاهلی دارم. باری تا یادم نرفته بگویم که افتخارآشنائی با شهرزاد را نه از طریق سینما و کتاب، که حضوری هم دارم . برای نخستین بار در مهمانی ای درآپارتمان " بهنام جعفری" – فیلم سازی که درجوانی پَرپَر شد و داغ بر دلمان نشاند، دیدم اش، ویک بار هم خانه ی رضا میرلوحی، که او راهم سرطان معده از ما گرفت. به "حسین جعفری " که هنوز زنده هست و زنده تر بادا، به مهربانی گفته بود این "جوجه دکتر چقدر کم حرف و کم روست " و جماعت برایم دست گرفتند. قرار شد محمد علی بهمنیِ شاعر، که آن روزها یکی از شرکای من در انتشارات چکیده بود کتابی از او برای انتشار بگیرد که رفقای چریک مخالفت کردند، که :" ای بابا انتشارات چکیده و کتاب یک رقاصه ی لاله زاری"، و از شما چه پنهان من هم طرف رفقای چریک را گرفتم . چه روزگاری بود، و هست. محمد علی بهمنی، شاعر و دوست نازنینم حالا شده " استاد بهمنی" و دیدم و شنیدم که در بارگاه خلیفه برای "حاج آقا" شعر می خواند، وچه درد و دریغ ناباورانه ای.

 باری، واین نیز بگذرد، البته به قول شاملوی بزرگ، مثل گُذر کارد از گردن گوسفندی.

*****

 کبرا امین سعیدی، شهرزاد قصه گوی زمانه ی ماست، قصه گوی رنج های زنان میهنمان: ".. کبرا نام خواهر مرده‌ام بود که شناسنامه‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را برای من گذاشتند. مادرم مریم صدایم می‌کرد و پدرم زهرا. زمان رقصندگی شهلا می‌گفتندم. در سینما شهرزاد شدم و حالا زیر شعرهایم می‌نویسند: شهرزاد". در کارت ملی اش نوشته شده است متولد هجدهم آذر 1329 اما مدارک دیگرش از تولد کبرائی به سال 1325 خبر می دهند. زاده ی تهران است. دخترک پدرِ قهوه خانه دار و برادر شّر و دعوائی اش را کمک بود. زندگی هنری و کارش را با رقصندگی در کافه‌های لاله‌زار و از سن حدودا ۱۴ سالگی آغاز کرد، کافه جمشید و سیروس لاله زار، و بعد به تئاتر روی آورد. در نمایش‌هایی چون "بین راه" در تئاتر نصر، و کارهائی در تئاتر دهخدا و تئاتر پارس بازی کرد. و سپس نقش‌های کوچکی در سینما برعهده گرفت. نقل است سال 1346 با فیلم " یکه بزن" به کارگردانی رضا صفائی پا به دنیای فیلم گذاشت ، اما" اولین بار نامش در تیتراژ فیلم "قیصر" می آید و بعد از آن در چند فیلم مطرح سینمای ایران و چند فیلمفارسی بازی می کند. نقش او در بیشتر این فیلم ها زن بدکاره یا رقاصه ای است که به چند سکانس و پلان محدود می شد. اما نقش آفرینی های متفاوتش در "تنگنا" و "صبح روز چهارم"، برایش جایزه هایی از جشنواره "سپاس" به ارمغان آورد" ...." گرچه جایی مکتوب و نوشته نشده، ولی همه می‌دانند که در سال ۱۳۵۱، وقتی که به قول معروف پول، پول بود، بهروز وثوقی پنج‌هزار تومن می‌دهد تا شهرزاد مجموعه اشعارش را در دو هزار نسخه با نام "با تشنگی پیر می‌شویم" در انتشارات اشراقی به چاپ برساند. طراحی و عکس روی جلد آن را هم امیر نادری،عکاس فیلم آن روزها و کارگردان معروف سالهای بعد به عهده می‌گیرد. و می‌دانیم که بازیگری و سینمایی شدنش هم از مسعود کیمیایی است. گرچه این آخری دیگر نه تنها از جمله کسانی که شهرزاد دست‌شان را می‌بوسید، نبود، که برعکس گونه‌اش به سیلی او نواخته نیز شده بود."

 ".....فیلم خاک در یکی از روستاهای اطراف دزفول فیلم‌برداری می‌شود. یک‌روز که در همان روستا در حال فیلم‌برداری هستند، اتومبیل کرایه‌ای از راه می‌رسد. شهرزاد با حالتی عصبی از آن پیاده می‌شود. کیمیایی تا چشمش به شهرزاد می‌افتد، رنگش مثل گچ سفید می‌شود و از بهروز می‌خواهد هر طور شده او را دست به سر کند ، وگرنه شر به‌پا خواهد کرد." او که در فیلم‌های قیصر و داش آکل نقش رقصنده را بازی کرده بود، آن‌زمان با کیمیایی مراوده نزدیکی داشت. گویا به اطلاعش رسانده بودند که کارگردان با یکی از خانم‌های بازیگر فیلم، سر و سری پیدا کرده ، او هم بلافاصله از تهران سوار قطار شده بود و خودش را رسانده بود دزفول، بعد هم با ماشین کرایه، یک‌راست آمده بود سر صحنه. تا پیاده شد، رفت سراغ کارگردان و سیلی محکمی در گوشش نواخت...همه ساکت ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. من خیلی ناراحت شدم. به شهرزاد اعتراض کردم. برگشت گفت: "آقای وثوقی آخر نمی‌دانید این با من چه کرده..."

 " نقش و تیپ شهرزاد در اکثر فیلم‌ها یا " رقاصه" بود، یا "زن بدکاره" و "مترس دم دست" یکی از مردان فیلم. در قیصر و "پنجره" - به کار گردانی جلال مقدم- فقط در یک صحنه می‌رقصد، اما نقش رقاصۀ میکدۀ اسحاق شراب ‌فروش در فیلم داش آکل عمده‌ترین نقش سینمایی اوشد. نظر این است که دو بازی "خوب و پخته" نیز ارائه داده است: " یکی نقشی که در فیلم تنگنا از امیر نادری دارد. به خصوص صحنۀ ناخن به رخ کشیدن و مو از سر کندن و ضجه زدن و شیون او در دم کردگی آن غروب سربی رنگ و سنگین پایان فیلم. و دیگری بازی نقش کوتاهی که در "فرار از تله" (جلال مقدم) دارد. در صحنه‌ای که مرتضی (بهروز وثوقی) و کریم (داود رشیدی) بعد از ضرب دیدن و گچ گرفتن دست مرتضی با هم نشسته‌اند. شهرزاد که از قرار معشوقۀ و نشاندۀ کریم است، هم هست. "مانده"، خوانندۀ معروف دزفولی در اتاقکی آنسوتر، ترانه‌ای محلی را زمزمه می‌کند و "مرتضی" از گذشته و حال و روز و آرزوهایش می‌گوید. یک مونولوگ یا تک‌گویی شنیدنی. شهرزاد کنار کریم یله شده و بی‌آنکه حتی یک کلمه حرف بزند، آنچه را که "مرتضی" تعریف می‌کند، گوش می‌دهد. با نگاه و لبخند و گردش سر و چشم و گردن. شهرزاد این نقش را که چیزی در حدود سه یا چهار دقیقه است، به معنای واقعی کلمه در مفهوم سینمایی‌اش بازی می‌کند. او را دیگر در هیچ صحنه‌ای از ادامۀ فیلم نمی‌بینیم."

 *****

 سال 1351 به ادبیات رو می آورد، گفته شده است :" نشست و برخواست با برخی چهره های روشنفکری و درخور اعتنای سینمای ایران، در او موثر افتاد". نخست مجموعه شعر "با تشنگی پیر می شویم" را منتشر کرد. چندی بعد مجموعه شعر "سلام، آقا" و سرانجام "توبا" را به سال ۱۳۵۶ به چاپ سپرد، که داستان زندگی اوست. داستان های کوتاهی از او در روزنامه "آیندگان" و بعدها "کتاب جمعه" چاپ شد. اهل فن می گویند: " اشعارش تحت تاثیر فروغ فرخزاد و احمد رضا احمدی ست." و اینکه " شعر شهرزاد که از دل زندگی آمده است، جامعه‌ای نابه‌سامان، رنج و فقر واعتراض زنی شاعر را بیان می‌کند." او سناریوی فیلمی را که خود نیز کارگردانش بود، نوشت. با این همه اما " حاصل کار ادبی او خیلی جدی گرفته نشد."

 " حوالی سال ۵۲ در اعتراض به فضای فیلم فارسی از سینما کناره گیری می کند. به گروه سینمای آزاد می پیوندد، و فیلم کوتاه می سازد." سال 1356 با سرمایه پوری بنائی فیلم مریم و مانی را می سازد. دراین فیلم پوری بنائی نیز در کنار منوچهر احمدی "مانی"، نقش مریم را به عهده می گیرد. "این فیلم از اولین فیلم های سینمای پیش ازانقلاب است که کارگردان و قهرمان قصه اش زن هستند، فیلم توقیف می شود، اما سه سال بعد اجازه نمایش می گیرد.

 سال 1357 عضو کانون نویسندگان ایران شد. عضویت او در کانون، به عنوان شاعر و نویسنده ای که طبق اساسنامه کانون شرایط عضویت را داشت، با بحث و جدل همراه بود، اما بالاخره پذیرفته شد. چرا بحث و جدل ؟ برای اینکه برخی ازکانونیان نمی توانستند از" عیب بزرگ رقاصه بودن" او درگذرند، کانونی که به عنوان یک تشکل روشنفکری، نمونه ای قابل مکث و بررسی درباره ضعف ها و قوت های روشنفکران و جنبش روشنفکری ایران است. بحث پیرامون پذیرش یاعدم پذیرش عضویت شهرزاد یکی از مواردی ست نشانگر حضور رگه های درک و فهم مذهبی دراین جنبش و میان برخی از روشنفکران.

 درس خواندن و دانشجو شدنش نیز مدتی از سوژه های داغ مطبوعات بود. بانویی که کودکی و نوجوانی‌اش در قهوه‌خانۀ و کافه ها سپری شده بود " ازمیان انبوهی دود سیگار و بو و بخار الکل و حجم عربده و ازدحام همهمۀ کافه‌های ارزان، سر از فضای پر از دار و درخت و سبز دانشگاه در آورد و دانشجوی دانشگاه تهران شد"

 شهرزاد در تظاهرات زنان. درروز 17 اسفند سال 1357( 8 مارس- روز جهانی زن ) نیز حضور یافت و از تظاهرات فیلم برداری کرد، گفته شده است بهمین خاطر نیز دستگیر شد. به کمیته انقلاب و از آنجا به زندان اوین برده شد. برای شکنجه و تحقیر و توهین به او دستشان پُر بود. مریم.الف ، یکی از زندانیان سیاسی در خاطرات زندان اش می نویسد: " ....وقتی چشم بندم را از روی چشمانم برداشتند و بدرون بند پرتابم کردند، صدای آرامش بخشی از پشت میله های کوچکِ پنجره سلول به من خوش آمد گفت: سرم را بلند کردم، نگاهش آشنا بود. دلم گرم شد. گویی فکر مرا خواند. گفت:

 -به نظرت آشنا می آیم؟ من شهرزادم!

 نگهبان فریادزد:

 -رقاصه فیلمهای فارسی را همه می شناسند. خفه شو. ازپشت پنجره برو کنار.

......

 "...شهرزاد به من گفت خوشحال است از اینکه اکنون در کانون نویسندگان کار می کند و می کوشد به طور منطقی و اصولی گذشته اش را نقد کند..." ..." برای رسیدگی به پرونده اش دست به اعتصاب غذا زد...انتظار داشت که همبند هایش حامی او باشند و " کانون نویسندگان ایران" از او پشتیبانی کند، اما کسی از او پشتیبانی نکرد ...."

 " پس از آزادی از زندان در بی پناهی و پریشان حالی، روزگار سختی را می‌گذراند. "

 ******

 در جلسات داستان کانون که گلشیری اداره می کرد:"...افرادی چون محمدمحمدعلی، محمد کلباسی، شهرنوش پارسی پور، قاضی ربیحاوی، کبری سعیدی (شهرزادناصر زراعتی و...را در آن جلسات می دیدم. که این جلسات پس از تعطیلی کانون در سال 60 نخست در خانه های ما و بعد در خانه آقای کبیری، ( یک دوست علاقه مند) ادامه یافت. و من فقط  تا سال 65 در آن جلسات شرکت داشتم.

 در یک بعد از ظهر گرم اوایل تابستان 1360 داشتم به طرف خیابان مشتاق می پیچیدم تا در جلسه داستان حضور یابم، ناگاه متوجه شدم آن طرف چهارراه زنی با تکان دادن دست دارد نظر مرا جلب می کند. اول متوجه نشدم، یا به این فکر افتادم که این زن با من چکار دارد؟ بعد که دقت کردم او را شناختم ، و به طرفش رفتم. سر و وضعش را تغییرداده بود، با حجاب اسلامی آنجا کشیک می داد. و هیچ کس هرگز تاج افتخاری بر سر این شهرزاد قصه گو ننهاد که : تو ناجی چند نفر بودی؟ به من گفت: " کانون را از طرف دادستانی اشغال کرده اند، هرکس را که داخل شود می گیرند و می برند. تا به حال دو سه نفر را برده اند. من از ظهر اینجاها می پلکم که به همه خبر بدهم."

 سال ۱۳۶۴ درشرایطی که به گفته ی نزدیکان اش از" اختلال های عصبی " رنج می برد راهی آلمان شد.

*****

 آغاز خانه به دوشی

 آن گاه بود که

 بار عشق را

 در میدان رودکی خالی می کرد

 دیدم که شهرزاد دارد می گرید

 شبی از شب ها

 در حیاط خلوت خانه

 حفاظ حافظ را پس زدم

 شراب شیراز

 چه گرم و شهوت انگیز بود

 و شهرزاد که قصه می گفت

 دیدم هنوز

 به داش اکل آغشته بود

 روی مهتابی

 با رقص اشوبگرش

 در میدان رودکی

 شهرزاد هنوز می گریید

 داش آکل

 عطر او را با خود برده بود

 " ...چندین بار در قطارهای زیرزمینی برلین دیده بودمش و راجع به وی با یکی دوتا از بچه ها صحبت کرده بودم. همیشه یک کوله پشتی سنگین حمل می کرد و به فارسی به شخص و یا اشخاصی که برای من و دیگران نامرئی بودند ولی گوئی وی به وضوح می دیدشان با صدای بلند فحش و ناسزا می گفت.

 شبی نزد یکی از دوستانم میهمان بودم و وقتی وارد آشپزخانه شدم وی را پشت میز دیدم، خودش را شهرزاد معرفی کرد، به ظاهرآرام بود. موهای مشکی اش را از پشت بسته بود و چشم های درشتش خیلی سریع از این سو به آن سو در حرکت بود. خیلی سریع با من گرم گرفت و گفت که شعر می گوید و حتی کتاب شعری از وی منتشر شده و تا قبل از انقلاب در فیلم های ایرانی بازی می کرده و حتی جایزه سپاس هم به وی تعلق گرفته. آن شب، و صحبت های وی مرا مدت ها به خود مشغول کرده بود. روزی به دوستی که شهرزاد آن شب مهمانش بود برخوردم و او گفت که شهرزاد مدتی ست خانه و کاشانه ای ندارد و برای مدتی که دنبال خانه است میهمان او شده است. دوستم معتقد بود شاید زندگی در بیرون آسایشگاه بتواند به بهبودی وی کمک کند. از آنجائی که وی برایم زن جالبی بود خواستم که بیش تر به وی نزدیک شوم، برای همین چندین بار با هم در منزل دوستم به دور میز آشپزخانه به تعریف خاطرات گذشته و بحث و گفت و گو پرداختیم. دریکی از این گفت و گوها گفت که عضو کانون نویسندگان بوده و به ناگهان مرا به یاد یکی از سخنرانی های هما ناطق که چند سال پیش شنیده بودم ...انداحت. هما ناطق آن شب گفت که برخوردهای مرد سالارانه تا به آنجا در کانون حاکم بودکه وقتی یکی از اعضای زن کانون دستگیر می شود ( سال های اولیه پس از انقلاب) هیچ یک حاضر نشده بودند در دفاع از وی ( پنداری جز سعید سلطانپور) برخیزد، چرا که وی در فیلم های فارسی بازی می کرده و در کافه های لاله زار می رقصیده. پس از تاملی به این نتیجه رسیدم که شهرزاد احتمالا" همان زنی است که هما ناطق از وی سخن گفته. البته در آن شب، و بعد از آن هم با کسی این موضوع را در میان نگذاشتم چرا که اطمینان لازم را نداشتم. مدتی بعد خبردار شدم که از خانه دوستم رفته و حتا معالجات را نیمه تمام رها کرده است. شبی تصادفی با وی برخورد کردم دو باره همان حالت نا آرام و ژولیده را داشت. به طرفش رفتم که با وی صحبت کنم در چشم های من نگاهی انداخت، سرد و غریبه بود و بعد از مدتی کوتاه نگاهش رنگ نفرت گرفت و باصدای بلند شروع به ناسزا گفتن به من و دوستم کرد و مرا از خود راند. یک لحطه دیدم توجه رهگذران جلب شده، و من هم آرام سر به زیر انداختم و دور شدم و دیگر ندیدمش..."

 و: " بعد ازهفت سال هوای وطن می کند و به ایران باز می گردد" تا با " انجام کارهای جنبی مانند پرستاری و فروشندگی در بازار، و سپس تر نود هزار تومان کمک ماهیانه خانه سینما زندگی بگذراند و سروده‌های منتشر نشده خود را به روی هم انبار کند.".

******

 " .....حالا هفده سال ازآن بازگشت تلخ می گذرد. هفده سالی که به دربدری و آوارگی و پریشانی گذشته است. از کوچه پس کوچه های تهران تا روستاهای دورافتاده طبس و کرمان.

 در این میان آن چه گم می شود آرامش است و آسایش و آن چه نمی یابد اعتماد و توجه اهالی سینما وآشنایان و دوستان قدیم که بیش از حقوق بخور و نمیری باشد که بعدها از خانه سینما می گیرد. او را سال ها آدم هایی که باید ببیند، نمی بینند. کم به سهو و بیش به عمد.

 در کنار تلاش برای یافتن سرپناه، راهی کتابخانه ها می شود تا کپی کتاب هایش را از روی نسخه های موجود بگیرد و همیشه و همه جا در کوله پشتی اش با خود ببرد

 " صبح روز اول: بهارجنوبی. کوچه سمنان. خانه سینما. زنی با موهایی سپید و چهره ای که گذرعمر بر آن هاشور زده. بر صندلی چوبی کنار دیوارنشسته است. سیگار می کشد و نگران به زمین می نگرد. روبرویش نشسته ام. به او خیره می شوم. من او را می شناسم و او مرا نمی شناسد. بعد از مدت ها جستجو" شهرزاد" را یافته ام. کنارش می نشینم. سر صحبت را که باز می کنم، کوله و ساکش را نشانم می دهد و می گوید به این فکر می کند که امشب کجا بخوابد.

 صبح روز دوم: بهارشمالی. خانه ای کوچک، وسط تهران بزرگ. دیواری به رنگ خاک که کنتراستش با پیراهن آبی او، منظره ای دلپذیر ساخته. از کودکی اش و کارکردن در قهوه خانه پدردر نزدیکی میدان راه آهن شروع می کند. بعد کپی کتاب "با تشنگی پیر می شویم" را نشانم می دهد که درمقدمه اش نوشته:

 صبح روز سوم: نیمکت خانه هنرمندان. جایی که شب گذشته این جا خوابیده. شهرزاد می گوید: وقتی در پارک می خوابی، بعد از چند وقت وحشتت از خوابیدن در کنار بی خانمان ها و موش و گربه و سوسک به الفت با آن ها می رسد."

 "در شب های گرم تابستان، می توانی به آسمان خیره شوی و برای هزارمین بار دنبال ستاره بختت بگردی و بازهم پیدایش نکنی. اما صبح که بیدارمی شوی و می خواهی به دستشویی بروی، دردسرهایت تازه شروع می شود. همین کار عادی روزانه همه آدم های دنیا به مشکلی بزرگ تبدیل می شود. کجا بروم؟ چه کار بکنم؟ ساک هایم را کجا بگذارم؟"

 می گوید وقتی در روستا هستی، چیزی که بیشتر از نبود امکانات آزارت می دهد نبود سینما و کتابفروشی و دکه مطبوعاتی است و خیابانی که در آن قدم بزنی و صندلی که بر روی آن بنشینی و مخاطبی که درباره اتفاقات جدید جهان با او حرف بزنی. آدمی بیگانه هستی که گویی از جهانی دیگر به آنجا پرت شده ای، بی هیچ نقطه اشتراکی. حتی خیلی وقت ها حرف زدن آدم های اطرافت را به زبان محلی، نمی فهمی.

 همه آرزویش اما در این سال ها، یافتن سرپناهی است غیر از آسمان. جایی که بتواند در آن لختی بیاساید و به راحتی بخوابد و بنویسد. یخچال و تلویزیون داشته باشد. آن قدر پول داشته باشد که کتاب ومجله بخرد و آن قدرفرصت که آن ها را بخواند.

 صبح روز چهارم: اتاقکی در باغ پرتقال یکی از شهرهای شمال. حالا چند روزی است که این جا، دوراز هیاهوی انبوه کرکسان تماشای آن شهر بزرگ، جایی برای زندگی پیدا کرده است. جایی که بتواند غذایی بپزد، روزنامه ای بخرد و نگاهی به پس پشت زندگی پرفراز و نشیب اش بیندازد و آرزوی چاپ کردن سفرنامه ها، شعرها، فیلم نامه ها و داستان هایش را دوباره جان بخشد..."

 و " ...پائیز سال 1382 در فرهنگسرای ارسباران خانه ی سینما برنامه ای در تجلیل از رضا کرم رضائی ترتیب می دهد. شهرزاد هم بود. روی صحنه رفت و شروع کرد به گلایه کردن از همکارانش، با او برخورد بدی شد، او را از پشت تریبون پائین آوردند...."

*****

 ابراهیم گلستان، در اولین سالمرگ مهدی اخوان ثالث مطلبی با عنوان "سی سال و بیشتر با اخوان" منتشر کرد.

 گلستان در این یادنامه مروری دارد بر چگونگی آشنایی و همکاری اش با اخوان و آخرین دیداری که در لندن با وی داشت. او می نویسد:

 " ....اما حرف‌هایمان در حد شعر بیشتر به‌ هم می‌خورد. در حد شعر، نه شاعرها. . . روز رسیدنش به هدیه کتابی به من بخشید که یک جُنگ از شعرهای نو فارسی بود... یک چند روز بعد ازم پرسید آن را چگونه می‌بینم. . . گفتم در این جنگ از آنهایی که شعرشان بی‌پاست برگزیده‌هایی هست... بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بیان زندۀ بیدادگر را که سالها پیش با عنوان «با تشنگی پیر می‌شویم» در آمد، در آوردم. از آن برایش تکه‌ها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را می‌گرفت نگرید، که عاقبت نتوانست. افتاد به هق‌هق. بلند شد رفت. بعد که آمد گفت: این از کجا آمد، کیست؟ گفتم: همین دیگر. بی‌خبر هستیم. به‌ خود گفتم، و همچنان همیشه می‌گویم، در دالان تنگ هیاهوی پرت غافل می‌شویم از دنیایی که در همسایگی زندگی دارد. گفت: مثل رگ بریده خون زنده ازش می‌ریخت. گفتم: همین دیگر. گفت اسمش هم به گوش من نخورده بود، اسمش چیست؟ گفتم: همین دیگر. اشکال از اسم و آشنایی با اسم می‌آید. از روی اسم چه می‌فهمیم؟ اسمش بنا به آنچه معروف است شهرزاد است. گفت: نشنیده بودم من. گفتم: شاید هم دیگر خودش نمانده باشد که باز بگوید تا بعد اسمش را در آینده یاد بگیریم. به هر صورت، اول شاعر نبود، می‌رقصید. نگاهم کرد. شاید از فکرش گذشت که دستش می‌اندازم، که دور باد از من در حرمت دوست. گفت: ما تمام می‌رقصیم. گفتم: بعضی بسیار بد جفتک می‌اندازند. و بعد رفتیم توی آفتاب نشستیم. غنیمت بود. کتابش را برداشت شروع کرد به خواندن. . ."  ..... مجموعه ی شعری فوق العاده از زنی رقاصه ی کافه، که در یک فیلم هم بازی کرده بود. بعد هم گویا دیوانه شد و انگار مرده است."

 * * *

 روزنامه کیهان نیز درباره " وضعیت یکی از بازیگران سینمای قبل از انقلاب، پس از درج خبری از وی در مجله اینترنتی "جدید آن‌لاین" واکنش نشان داد" .این روزنامه کبری امین سعیدی را "بازیگر معروف سینمای ابتذال" نامید و شرایط کنونی وی را "سرنوشتی عبرت‌آموز" خواند.

 " ...برخي منابع و سايت هاي خبري از خيابان گردي و كارتن خوابي بازيگر معروف فيلم هاي مبتذل دوره طاغوت خبر مي دهند. براساس اين گزارش، " وي كه با نام هاي كبرا، مريم و شهلا شناخته مي شده و در دوران بازيگري سينما به"ش..." معروف شده، اكنون روزگاري پر از نگراني را مي گذراند. او با رقصندگي در كافه هاي لاله زار و در انبوهي از دود سيگار و الكل آغاز كرد. اول بار نامش در تيتراژ فيلم قيصر آمد و بعد از آن درچند فيلم مطرح فيلم فارسي بازي كرد كه نقش او نقش زنان بدكاره و رقاصه بود."..." او در اوج بيماري روحي و جسمي در سال 1364 راهي آلمان مي شود و بعد از 7 سال به ايران بازمي گردد. حالا17 سال از آن بازگشت مي گذرد، 17 سالي كه به دربه دري و آوارگي و پريشاني گذشته و در اين ميان آنچه نمي يابد اعتماد و توجه اهالي سينما و آشنايان و دوستان قديم است كه او را نمي بينند، كم به سهو و بيش به عمد.

 يكي از منابع خبري يادشده مي نويسد: " براساس كتاب كارنامه زنان ايران، خانم "ش..." سال ها پيش با خوردن قرص تا مرز خودكشي پيش رفت و امروز حقوق بخور و نمير از خانه سينما مي گيرد. او سيگار مي كشد درحالي كه روي نيمكتي در مقابل خانه هنرمندان نشسته، جايي كه شب گذشته آنجا خوابيده. مي گويد: وقتي در پارك مي خوابي بعد از چند وقت وحشتت از خوابيدن در كنار بي خانمان ها و موش و گربه و سوسك به الفت با آن ها مي رسد. در شب هاي گرم تابستان، مي تواني به آسمان خيره شوي و براي هزارمين بار دنبال ستاره بختت بگردي و بازهم پيدايش نكني. اما صبح كه بيدار مي شوي و مي خواهي به دستشويي بروي، دردسرهايت تازه شروع مي شود. همين كار عادي روزانه همه آدم هاي دنيا به مشكلي بزرگ تبديل مي شود. كجا بروم؟ چه كار بكنم؟ ساك هايم را كجا بگذارم؟" . سرنوشت اين بازيگر از آن جهت عبرت آموز است كه معمولا بازيگراني از اين دست در روزگار جواني در اوج شهرت و توجهند و همين اجازه نمي دهد در وراي هيجان هاي گذرا و كف و سوت هاي ثانيه اي، آينده تيره اي را كه براي خود ساخته اند ببينند."

 ******

 18 آذر روزِ تولد شهرزاد است، این تاریخ درست باشد یا نباشد فرقی نمی کند، مهم این است : شهرزاد شاعر و قصه گو، شهرزاد رقصنده ، "..اگر در کارنامۀ هنری خود، همین یک دفتر شعر "با تشنگی پیر می‌شویم" و داستان بلند "توبا" و ایفای نقشی که در "تنگنا" داشت و آن بازی درخشان " فرار از تله" را داشت ـ که دارد ـ کافی بود تا او را هنرمندی سزاوار بدانیم و باور کنیم که در جان او آتشی گرمی داشت که از جان‌مایه و استعداد ذاتی او روشن بود."

 و شادا که شهرزاد رقصنده، قصه گوی رنج های زنان میهنمان زنده است - و عمرش طولانی باد- اما دریغ و درد که مثل اکثر زنان سرزمینمان با تشنگی پیر شده است، با عطش رقصنده ی میخانه ی اسحاق و"حمومی" که درآن "طاس و دولیچه و لُنگ و قطیفه" می بردند، با همان معرفت اشرف، معشوقه "علی خوش دست"ِ  فیلم تنگنا . شهرزاد با تشنگی پیر شد بی آنکه بتوان جوانیِ پُرشور و شعورِ این رقصنده ی شاعر و هنرپیشه، و ستمگری های چند گانه ای که براو روا داشته شد را از یاد بُرد.

 " در مرگم بود

 که قاری ها

 شرارتهایم را

 می خواندند...

 گفتم دوباره آمدم

 آخرین شرارتم

 بریدن زبانِ

 قاری ها بود

 که آرزویشان

 مردن من است! "

*****

برخی دیگراز فیلم هائی که شهرزاد در آن ها نقش داشت : فیلم‌های جدائی، خشم عقاب ها، قهرمانان نمی میرند، خانه بدوش، درشکه چی، شاطرعباس، بلوچ، خوشگله، قلندر، مرد اجاره ای، طوقی، سه قاپ، بابا شمل، پل، عیالوار، گرگ بیزار، تخت خواب سه نفره و....

پ . ن : منابع اصلی نوشته جهت کم حجم شدن نوشته حذف شده اند. منبع عکس: صفحه هواداران شهرزاد در فیض بوک


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۹۳/۱۰/۷ عصر ۰۶:۵۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : برو بیکر, BATMAN, سناتور, فرانکنشتاین, rahgozar_bineshan, زینال بندری, منصور, soheil, سرهنگ آلن فاکنر, خانم لمپرت, مگی گربه, اکتورز, نیومن, سروان رنو, پرشیا, Joe Bradley, Kathy Day, زبل خان, پیر چنگی, Classic, زرد ابری, ژان والژان, کارآگاه علوی, سارا, نایب تیمور خان, گروهبان گارسیا, هایدی, ژنرال
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
بیاد هنرمندان سینمای ایران - بانو - ۱۳۹۱/۵/۹, عصر ۰۴:۳۹
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - ایرج - ۱۳۹۱/۱۲/۲۵, صبح ۰۲:۲۶
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Blanche - ۱۳۹۲/۱۰/۲۷, عصر ۰۷:۲۴
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Blanche - ۱۳۹۲/۱۰/۲۴, صبح ۱۰:۲۶
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۲/۱۰/۲۴, صبح ۱۱:۰۲
مرتضی احمدی - پیرمرد - ۱۳۹۳/۹/۳۰, عصر ۰۴:۳۵
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - اسکورپان شیردل - ۱۳۹۳/۱۰/۷ عصر ۰۶:۵۲
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - jack regan - ۱۳۹۳/۱۰/۱۰, صبح ۰۸:۰۹
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۳/۱۰/۲۲, صبح ۱۱:۴۲
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - هایدی - ۱۳۹۳/۱۲/۱۶, عصر ۰۴:۱۳
تنها صداست که می ماند - مراد بیگ - ۱۳۹۷/۶/۲۴, صبح ۱۱:۴۹
به زمان ِ زاون - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۷/۹/۱۷, عصر ۰۱:۳۴
بیاد استاد پرویز بهرام - مراد بیگ - ۱۳۹۸/۳/۸, صبح ۰۴:۵۵
به یاد استاد رضا عبدی - مراد بیگ - ۱۳۹۸/۸/۲۵, صبح ۰۲:۴۲
بیاد فریماه فرجامی عزیز - سروان رنو - ۱۴۰۲/۴/۱۱, صبح ۱۲:۰۴
به مناسبت روز مادر - BATMAN - ۱۳۹۴/۱/۲۳, صبح ۰۳:۳۰
به مناسبت روز پدر - BATMAN - ۱۳۹۴/۲/۱۱, عصر ۰۷:۳۷
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - BATMAN - ۱۳۹۴/۱۱/۶, عصر ۰۹:۴۶
RE: یک عکس ... یک خاطره - سناتور - ۱۳۹۴/۱۱/۶, عصر ۱۰:۴۵