[-]
جعبه پيام
» <دون دیه‌گو دلاوگا> «قاضی می‌رود» : https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...0#pid45610
» <رابرت> کالت کلاب در "یادش بخیر..." https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...7#pid45627
» <ترنچ موزر> دونالد ساترلند ، از بازماندگان سینما کلاسیک درگذشت
» <لوک مک گرگور> پت و مت یا جن و جودی؟! https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...9#pid45599
» <شارینگهام> پست بسیار زیبا و سینمایی ورزش 3 در وصف برد پرگل آلمان https://www.varzesh3.com/news/2048718
» <سروان رنو> آقای اسمیت به واشنگتن می رود ! ... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...5#pid45595
» <رابرت> "ناصر"های گوینده-دوبلور در "خاطرات سودا زده من" https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...2#pid45592
» <شارینگهام> تقدیم به کنتس عزیز: «نومید مشو ،امید می‌دار ای دل* در غیب عجایب است بسیار، ای دل»
» <کنتس پابرهنه> جناب شارینگهام عزیز مرسی برای این کشفیات... پس من از حالا به خودم وعده ی پنجمین ستاره رو دادم.
» <سروان رنو> بحث تاریخی درباره مهاجران و تیم ملی فوتبال آلمان و فرانسه ... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...8#pid45568
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 7 رای - 3.86 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاد هنرمندان سینمای ایران
نویسنده پیام
برو بیکر آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲
اعتبار: 37


تشکرها : 3248
( 6975 تشکر در 203 ارسال )
شماره ارسال: #43
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران

نمی دانم درباره او چه بنویسم .........  در باره او چه بگویم ........ برای او که مبهم آمد .. مبهم زندگی کرد .. و متاسفانه مبهم به مرگ بوسه داد......

از کودکی او برایم عجیب بود ..... و عجیب بازی میکرد ..... و وقتی رفت تازه فهمیدم عجب شاعری بود . حسین پناهی شعرش هم عجیب بود

حسین پناهی


همه ما او را میشناسیم  اما بروبیکر امشب تصمیم دارد بُعد دیگری از زندگی او را به رشته تحریر در بیاورد مطالبی که شاید کمتر درباره او شنیده باشید .در روستای دژکو ه بدنیا آمد طبق شناسنامه اش در سال 1335 اولین ابهام از بدو تولد. کمی بعد خواهم گفت چرا طبق شناسنامه اش؟ .

او عاشق روستای محل تولد خود بود و تا سال 1345 در همانجا زندگی کرد. سپس یکسال در سوق که روستای دژکوه از توابع آن بود زندگی کرد و سپس جهت ادامه تحصیل به بهبهان رفت . چهار سال در بهبهان بود و پس از اخذ مدرک سیکل سر از مدرسه آیت الله گلپایگانی در آورد و درس طلبگی خواند . حتما ماجرای افتادن فضله موش در ظرف روغن پیرزن را شنیده اید. ماجرایی که باعث انصراف او از طلبگی میگزدد و علیرقم اصرار اطرافیان لباس روحانیت را کنار میگذارد و به مادرش میدهد تا بجای کیسه ماست از آن استفاده کند:

زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن همبرای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد

او سپس به تهران می آید و با چهار سال تحصیل در مدرسه هنری آناهیتا فصل دیگری از زندگی او آغاز میشود. زندگی او سرشار از فراز و نشیبهایی است که شرح آن خارج از حوصله این تاپیک است.



اکبرعبدی می‌گوید:
یک روز سر سریال با "حسین پناهی" بودیم. هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟
نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره!
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم
ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
ولی من فقط دوستش داشتم ...

همه او را با محله برو بیا و محله بهداشت شناختند از همان زمان بنظر من هر بیننده ای متوجه شخصیت متفاوت او با دیگر بچه های محله بهداشت می گردید. من بعد از محله بهداشت نقش او را در سریال طبل تو خالی یادم می آید. سریالی که کلکسیونی از هنرپیشه های قبل از انقلاب را دور هم جمع کرد. هرچند قبل از آن هاله ای از بازیهای او در نمایشهایی که برای شناسندن نهضت سواد آموزی در اول انقلاب پخش میشد در ذهنم باقیست. نمایشهایی که توسط محمد اوزی طنز نویس صبح جمعه با شما نوشته بود.

با دو مرغابی در مه متوجه سنگینی شخصیت او شدم چون بار اول که دو مرغابی در مه را دیدم چیزی از آن نفهمیدم.

او تا زنده بود هنرپیشه و نویسنده خوبی بود اما هرچه از زمان مرگ او دورتر میشویم آرام آرام شهرت شعرهایش به بازیهایش چربید. قول میدهم ده سال دیگر از او بعنوان شاعر هنرپیشه نام خواهند برد تا هنرپیشه شاعر.

اما چیزی که بروبیکر را متعجب نموده است این است که حس میکنم حسین پناهی گویی از اعماق خاک هنوز مشغول نوشتن است.


هرز گاهی جملات قصاری از او نوشته میشود که مزین به عکس او در حوزه وب صفحه به صفحه و دست به دست میگردد تا جائیکه  صدای فرزندان او  از ظلمی که به پدرشان میشود را درآورده و به ستوه آمده اند. بی شک همه شما این متن را بعنوان وصیت نامه حسین پناهی در اغلب سایتهای معتبر خوانده اید:

  • ·  قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم
    بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید
    به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
  • ·   ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
  • ·  عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است
    بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. 
  • ·   کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد 
  • ·   مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند 
  • ·   روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست. 
  • ·   دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
  • ·   کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند. 
  • ·   شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
  • ·   گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
  • ·   در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
  • ·   از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم. 

خارج از این موضوع که خانواده حسین پناهی بشدت این متن را تکذیب نموده اند متن جالبی بنظر می آید اما چرا نویسنده آن با این استعداد و ذوقی که دارد آنرا به حسین پناهی منتصب کرده است خود جای سوال دارد.

اگر فردا عکسی از حسین پناهی را در کادری با زمینه مشکی دیدید که در کنار آن با خط زیبای نستعلیق و بصورت نگاتیو نوشته بود میازار موری که دانه کش است هرگز تعجب نکنید!!!!!!

مسعود جعفری جوزانی را همه میشناسید اگر هم نمی شناسید جوانترها دختر او را سحر جعفری جوزانی را حتما میشناسند. اهل ملایر و مانند حسین پناهی عاشق طبیعت بکر قوم بختیاری و قشقایی و لر نشینان میباشد ( سحر علیرقم اینکه در آمریکا بدنیا آمد و دوران کودکی خود را در آنجا سپری کرد اما بجز زبان مادری خود لهجه ملایری نیاکان خود را بخوبی میداند و گاهی در طنزهای مهران مدیری از این لهجه بخوبی کمک میگیرد).

مسعود میگوید اولین بار او را در گلدره دیده است . گلدره دره ای ست بین شهرضا و سمیرم که هر ساله بمدت 15 روز در اردیبهشت ماه کف آنجا مملو میگردد از گلهای بی برگ سفید و بنفش. او میگوید درست در ساعت پنج و 18 دقیقه و هفت ثانیه روز چهارم اردیبهشت سال 66 در حالیکه سوار بر اسب بود به گلدره رسیده بود و جوانی را دیدم با پوتین های گلی کنار چشمه و از او پرسیدم اهل اینجایی و او گفت نه . او گفت من شما را میشناسم و به اسم و شغلم اشاره کرد و گفت عاشق جاده های سردت هستم . حیف که وقت ندارم . اگر زنده میماندم شیر سنگی را روی قبرت می گذاشتم .

جوزانی میگوید از این همه اغراق خنده ام گرفت و به او گفتم تو هنوز خیلی از من جوانتری ار آدمهای نا امید خوشم نمی آید و او گفت مختاری اما من در چهل سالگی خواهم مرد. جوزانیمیگوید حرفهایی بین ما رد و بدل شد که همیشه با من میماند. حضور حسین در زندگیم رویدادی بود.


شعرهای حسین پناهی مزین به استعاره هایست که مبهم مانده و کشف نشده است. ارتباط نزدیکی با مسعود جعفری جوزانی پس از آن دیدار ناخواسته داشته است بطوریکه گاهی در خصوص مفهوم یکی از شعرهایش میگوید از جعفری جوزانی بپرسید مفهومش را به شما خواهد گفت.

گنجشک ،کشیک ،کشک  سه کلمه مرموز و مبهم در شعرش که توسط رسول نجفیانرمزگشایی میگردد:

در كودكی او را به دلخوشی یك حبه قند وادار می كردند. نگهبان شلتوك های برنج باشد و نگذارد گنجشك ها برنج ها را بخورند. دل كودكانه حسین می شكست وقتی غروب هرروز به جای قند، تنها كشك شور زیر زبانش مزه مزه می كرد.

رسول نجفیان خاطراتش را دوره می كند و به خاطره ای می رسد از كودكی های حسینپناهی. روزهایی كه در روستای دژكوه نگهبان شلتوك ها بود، به وعده حبه قندی و عاقبتكشك. حكایتی كه بعدها شعر شد و از آن بالاتر، حقیقت زندگی حسین پناهی. «دل ساده برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها، كیش كن كه قند شهر دروغی بیش نبوده است.


پدرم گفت برو همسر این جوان روحانی شو. اگر دنیا را ندارد، لااقل آخرت را كه


 می گویند همسر حسین پناهی بسیار فداکار بوده است که توانسته بود رفتارهای عجیب اورا تحمل کند. حسین پناهی عاشق تنهایی بود به همین دلیل بود که علیرقم علاقه به خانواده اش آنها را از سالها قبل روانه زادگاهش  نمود و به تنهایی روی آورد و بقول رسول نجفیان حسین خانواده خود را راهی ده کرد و خود ویرانی را آغاز کرد



از حسین پناهی خاطرات و شعرهای فراوانی نقل شده یکی از دوستانم هرز گاهی شعری ازحسین پناهی در صفحه فیس فوکم ارسال میکرد و منهم آنها را برای سایر دوستانم میفرستادم روزی به یکی از این متنها مشکوک شدم آنرا برای خانواده اش ایمیل کردم و آنها هم با ابراز تاسف فراوان آنرا جعلی تشخیص دادند تا مدتها کارم این بود که از افرادی که متن را برایشان ارسال کرده بودم عذر خواهی کنم. به همین علت در این جستار نیز نقل قولهای افراد مختلف از حسین پناهی را با وسواس فراوان انتخاب کردم تا مبادا خاطره یا گفتاری که به او منصوب شده اینجا نیاید



رسول نجفیان می گوید: «حسین معمولا بی پول بود. یك بار برای تمرین دو مرغابی در مه، تاكسی سوار شدیم و از سر جام جم آمدیم خیابان فرشته. آن موقع 200 تومانی تازه آمده بود و كرایه ما می شد پنج تومان. حسین همین طور بی دلیل از راننده تاكسی خوشش آمد، 200 تومان داد و پیاده شدیم. راننده گفت صبر كن، بقیه اش را بگیر. حسین گفتبقیه اش مال خودت. راننده فكر كرد پول تقلبی داده ایم. حالا حسین هم زده بود زیر خنده. راننده عصبانی شده بود كه مسافران تاكسی گفتند پول درست است، گفت مگه شمادیوانه اید بعد حسین گفت: می بینی وقتی آدم می خواد فردین بازی هم دربیاره، كسیباور نمی كنه. لابد به قیافمون نمی آد از این غلطا بكنیم.

رسول نجفیان همچنین گفته : «حسین برای بازی در یك گل و بهار مرحوم مقبلی را انتخاب كرده بود.پرسیدم چرا گفت چون سیب را با پوست می خورد.

یك بار حسین هوس كرد كنار جوی خیابان ولی عصر لم بدهیم و خیامبخوانیم. شرط كرد كه هر كس هم رد شد و هر چه گفت اعتنایی نكنیم.

.

همیشه از قیافه خودش ناراضی بود. می گفت من یك فتوكپی خراب شده ام

مسعود جعفری جوزانی می گوید: «یك روز حسین آمد دفتر و پول لازم داشت. من 15 هزار تومانداشتم كه به او قرض دادم. بعد آبدارچی آمد و پنج هزار تومان وام می خواست. من واقعاپول نداشتم كه به او بدهم. بعدها فهمیدم كه حسین قبل از رفتن پنج هزار تومان از پولخودش را به آبدارچی داده.


 «یكی از بزرگترین دلایل انزوای حسین برخورد بد اطرافیان بود. یادم می آید، یك روز گریه می كرد و فرو ریخته بود. یكی از مسئولان صدا و سیما در آن زمان توهین بدی به او كرده بود. گفتم ایرادی ندارد من یك طرح دارم كه تو نقش اولش هستی. گفت آقا من چشمام روشنه یا موهام بوره. خودش می گفت هلوی چروكیده. سایه خیال را برایش نوشتم كه با آن دیپلم افتخار برد و بعدهاآژانس دوستی هم 80 درصد به خاطر رضایت حسین پناهی ساخته شد.

سال 1998 وقتی تیم ایران، استرالیا را برد و به جام جهانیرفت، ما همه یك جا جمع شده بودیم و بازی را تماشا می كردیم. آن زمان تمام داراییحسین 100 هزار تومان بود. در هیجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود كه تمام پول رابه هركس از راه رسید، بخشید.

یك روز گفت نمی خواهم بیشتر از 40 سال زندگی كنم. می گفت عزرائیل هم راه خانه ما را گم كرده بس كه جابه جا می شیم.


عبدالله اسفندیاری می گوید: «حسین عادت داشت استكان و نعلبكی چای را نشسته بگذارد. ازاینكه استكان و نعلبكی، پس از مدتی به هم می چسبیدند خوشش می آمد. یادم می آید یك روز راننده رفته بود دنبالش تا بیاید سر تمرین یك سریال. حسین رفته بود حاضر شود راننده هم از سر دلسوزی در این فرصت تمام استكان و نعلبكی ها را شسته بود. حسین آن قدر ناراحت شده بود كه دیگر نمی خواست كار كند.

و سر انجام رسول نجفیان می گوید : «آخرین بار حسین را دو ماه قبل از فوت اش، در برنامه خودم در شبكهجام جم دیدم . گفتم حسین جان ماما فاطی مادر خودم كه حسین خیلی دوستش داشت مرد و تو نیامدی مجلس ختم. گفت مرده كه مجلس ختم مرده نمی ره. آن شب حس كردم این آخرین دیالوگ من و حسین است و بود.

 
مرگ حسین پناهی نیز خود ماجرای عجیبی دارد. حسین سه ماه قبل از مرگش تصمیم میگیرد شعرهایش را جمع کند و همه را با صدای خود دکلمه کند. در یکشنبه شب یازدهم مرداد ماه ضبط دکلمه ها به پایان میرسد . دوشنبه دوازدهم مرداد ماه برای آخرین بار در استودیو دارینوش حضور پیدا میکند. سه شنبه سیزدهم مرداد ماه برای آخرین بار از بقالی محل سکونت خود دو بسته سیگار میخرد. این آخرین باری است که حسین پناهی در خارج از خانه رویت می شود. روز چهارشنبه ساعت 9 شب با پسرش سینا تلفنی صحبت میکند. آخرین فردی که با او صحبت کرد.
پنجره ها را می بندد و با نازی معشوقه خیالی خود به استقبال مرگ میرود. هیچکس تا شنبه ساعت 10 شب روز هفدهم خرداد از او خبر نداشت . تا اینکه دختر نگرانش انا جسد متلاشی شده او را در خانه اش واقع در خیابان جهان آرا کشف میکند. و سرانجام پیکر او در سه شنبه 21 مرداد ماه در زادگاهش به خاک سپرده شد.

حسین پناهی در 49 سالگی به استقبال مرگ میرود. مرگی که تا پیش از این یک پای ثابت شعرهایش بود. (نگاهی به شعرهایش بیاندازید تا به این ادعای بروبیکر پی ببرید).
در عجب بودم او که در 49 سالگی فوت کرد چرا به مسعود جعفری جوزانی در سال 66 گفته بود من در 40 سالگی میمیرم تا اینکه متوجه شدم در کالبد شکافی و آزمایش DNA تولد او را سال 1339 اعلام میشود که بنظر می آید این تاریخ به پیش بینی خودش نزدیکتر است . به همین دلیل در ابتدای جستار سال 1335 را طبق شناسنامه ذکر نمودم. تاریخ مرگ او نیز تقریبی میباشد. زیرا پزشک قانونی در ابراز تاریخ دقیق فوت او عاجز ماند.





حسین پناهی هم رفت مانند همه آنهایی که رفتند و حسرت رفتنشان را بر دل ما گذاشتند. او خود پیش بینی کرده بود که مردم پس از مرگم مرا خواهند شناخت .از او نیز در این کافه مثل سایر کسانی که در تاپیک به سراغشان رفتم یادی نشده بود هرچند برخی از دوستان عزیز مانند خانم لمپرت و دن ویتو کورلئونه گرامی در جستار اشعار و متون ادبی زیبا به برخی از نوشته های او اشاره کرده اند اما بنظر من جای چنین یاد نامه ای برای حسین پناهی در این کافه خالی بود. اگر فرصت کردید حتما نوشته های حسین پناهی را بخوانید. هرگز از خواندنشان خسته نخواهید شد. نوشته های منحصر بفردی که تماما واقعیت محض است. من با نوشته هایش رابطه عمیقی برقرار کردم و هیچوقت برایم تکراری نمی شود. در پایان برخی از نوشته هایش را گلچین کرده ام:


*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم

 
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
 

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...

*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

مي داني ... !؟ به رويت نياوردم ... ! 
 از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما " 
فهميدم 
پاي " او " در ميان است ...

♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!*

♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد 
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... 
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . 
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. 
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود 
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*این روزها به جای" شرافت" از انسان ها *
* فقط" شر" و " آفت" می بینی !*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب*
* *
*♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
* *
*می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ *
*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *
*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...*
* *
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

۱۳۹۲/۱۰/۲۰ صبح ۰۱:۰۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پرشیا, BATMAN, سرهنگ آلن فاکنر, مریم, زبل خان, سروان رنو, بانو, پایک بیشاپ, حمید هامون, سناتور, terme, زرد ابری, شیخ حسن جوری, Blanche, ژان والژان, Classic, خانم لمپرت, کارآگاه علوی, نایب تیمور خان, گروهبان گارسیا, واتسون, هایدی, هانا اشمیت, ژنرال
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
بیاد هنرمندان سینمای ایران - بانو - ۱۳۹۱/۵/۹, عصر ۰۴:۳۹
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - ایرج - ۱۳۹۱/۱۲/۲۵, صبح ۰۲:۲۶
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - برو بیکر - ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ صبح ۰۱:۰۲
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Blanche - ۱۳۹۲/۱۰/۲۷, عصر ۰۷:۲۴
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Blanche - ۱۳۹۲/۱۰/۲۴, صبح ۱۰:۲۶
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۲/۱۰/۲۴, صبح ۱۱:۰۲
مرتضی احمدی - پیرمرد - ۱۳۹۳/۹/۳۰, عصر ۰۴:۳۵
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - jack regan - ۱۳۹۳/۱۰/۱۰, صبح ۰۸:۰۹
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۳/۱۰/۲۲, صبح ۱۱:۴۲
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - هایدی - ۱۳۹۳/۱۲/۱۶, عصر ۰۴:۱۳
تنها صداست که می ماند - مراد بیگ - ۱۳۹۷/۶/۲۴, صبح ۱۱:۴۹
به زمان ِ زاون - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۷/۹/۱۷, عصر ۰۱:۳۴
بیاد استاد پرویز بهرام - مراد بیگ - ۱۳۹۸/۳/۸, صبح ۰۴:۵۵
به یاد استاد رضا عبدی - مراد بیگ - ۱۳۹۸/۸/۲۵, صبح ۰۲:۴۲
بیاد فریماه فرجامی عزیز - سروان رنو - ۱۴۰۲/۴/۱۱, صبح ۱۲:۰۴
به مناسبت روز مادر - BATMAN - ۱۳۹۴/۱/۲۳, صبح ۰۳:۳۰
به مناسبت روز پدر - BATMAN - ۱۳۹۴/۲/۱۱, عصر ۰۷:۳۷
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - BATMAN - ۱۳۹۴/۱۱/۶, عصر ۰۹:۴۶
RE: یک عکس ... یک خاطره - سناتور - ۱۳۹۴/۱۱/۶, عصر ۱۰:۴۵