[-]
جعبه پيام
» <دون دیه‌گو دلاوگا> «قاضی می‌رود» : https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...0#pid45610
» <رابرت> کالت کلاب در "یادش بخیر..." https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...7#pid45627
» <ترنچ موزر> دونالد ساترلند ، از بازماندگان سینما کلاسیک درگذشت
» <لوک مک گرگور> پت و مت یا جن و جودی؟! https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...9#pid45599
» <شارینگهام> پست بسیار زیبا و سینمایی ورزش 3 در وصف برد پرگل آلمان https://www.varzesh3.com/news/2048718
» <سروان رنو> آقای اسمیت به واشنگتن می رود ! ... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...5#pid45595
» <رابرت> "ناصر"های گوینده-دوبلور در "خاطرات سودا زده من" https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...2#pid45592
» <شارینگهام> تقدیم به کنتس عزیز: «نومید مشو ،امید می‌دار ای دل* در غیب عجایب است بسیار، ای دل»
» <کنتس پابرهنه> جناب شارینگهام عزیز مرسی برای این کشفیات... پس من از حالا به خودم وعده ی پنجمین ستاره رو دادم.
» <سروان رنو> بحث تاریخی درباره مهاجران و تیم ملی فوتبال آلمان و فرانسه ... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...8#pid45568
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 7 رای - 3.86 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاد هنرمندان سینمای ایران
نویسنده پیام
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 63


تشکرها : 7909
( 3541 تشکر در 126 ارسال )
شماره ارسال: #9
بیاد هنرمندان سینمای ایران

مصاحبه ای با خانم ایرن با محوریت استاد عبدالحسین نوشین که بیانگر آغاز فعالیت هنری خانم ایرن (ورود به تئاترهای فردوسی و سعدی) می باشد.

این مصاحبه را از کتاب یادنامۀ عبدالحسین نوشین (به کوشش نصرت کریمی) انتخاب کرده ام.

---------------------------------------------------------------------------- 

ایرن:

من با کمال تاسف باید بگویم فقط دو جلسه آقای نوشین را دیده ام. اول باید اینطور شروع کنم که من قبل از اینکه وارد کار تئاتر شوم، نمایشهایی را از گروه نوشین دیده بودم و در مدرسه در دوران تحصیل کارهای کوچک تئاتری می کردم.

در آن دوران با همسرم (محمد عاصمی) از شمال به تهران آمده بودیم و چند نمایش از نوشین دیده بودیم. وقتی آقای نوشین به زندان رفت، همکاران و شاگردان و همسر نوشین (زنده یاد بانو لُرتا) در این فکر بودند که تئاتر جدیدی را بسازند که همان تئاتر سعدی است که در تاریخ تئاتر معاصر شهرت افسانه ای دارد.

یک روز وقتی من و همسرم به تئاتر فردوسی رفته بودیم که کاری را از آقای استفانیان ببینیم، پس از دیدن تئاتر من فکر کردم که شاید بتوانم با معرفی خود با این گروه تئاتری همکاری کنم. کارگردان گروه پس از چند امتحان من را قبول کرد و قرار شد که برای دیدن تمرین به آنجا بروم.

در همان زمان زنده یاد خانم دیهیم که نقش اول این نمایش را به عهده داشتند مریض شدند. بنابراین آنها به دنبال یک بازیگر زن می گشتند ولی کسی را نتوانستند پیدا کنند. این قرعه به نام من افتاد. سپس به من گفتند اگر با ما همکاری نمایی و از این شانست استفاده کنی، شاید بتوانیم این نقش را به تو بدهیم. من کوشش خودم را انجام دادم.

نمایش اجرا شد و خیلی هم موفق بود. موفقیت من در این نمایش به گوش خانم لُرتا رسید که قصد داشت در افتتاحیۀ تئاتر سعدی نمایشنامۀ ((بادبزن خانم ویندرمیر)) را اجرا کند. قرار شد خانم لُرتا با راهنمایی همسرش آقای نوشین که در زندان قصر بود، این نمایش را کارگردانی کند. بنابراین به آقای نصرت کریمی و جعفری ماموریت داد که یک شب به تئاتر فردوسی بیایند و بازی من را ببینند تا مطمئن شوند آیا حرف هایی که در مورد من می زنند درست است یا خیر؟ پس از دیدن تئاتر، آنها نزد خانم لرتا می روند و می گویند این ختانم جوان است، شوهر دارد و با استعداد می باشد. اگر شما تمایل داشته باشید می توانید اورا دعوت به همکاری نمایید.

بازیگران تئاتر نوشین باغی را در درکه اجاره کرده بودند و تابستان را در انجا می گذراندند و تمرین های نمایش در آنجا انجام می شد. از من دعوت کردند که به آن باغ بروم و به اتفاق همسرم به آنجا رفتیم و با خانم لُرتا آشنا شدیم. خانم لُرتا از من دعوت کرد که وارد گروه شوم، اما فقط یک مسئله وجود داشت زیرا من با تئاتر فردوسی قرارداد داشتم. بنابراین گروه آقای نوشین باید قرارداد من را از تئاتر فردوسی می خرید. آقای خیرخواه قرارداد من را از آقای وثیقی می خرد و من رسما عضو گروه تئاتر سعدی می شوم.

خانم لُرتا هنوز نمی دانست که نقش مارگریت ویندرمیر را به من بدهد یا نقش دیگری را. در آن زمان آقای نوشین در زندان قصر بود. او به خانم لُرتا گفته بود که خوب است که دفعۀ دیگری که به زندان می آیید، خانم مهرزاد و این خانم(یعنی من) و آقای تقی مینا که کارهای دستیاری با آقای نوشین را انجام می داد، با خود به زندان بیاورید.

این اولین دیدار من با آقای نوشین بود. البته من قبلا ایشان را در صحنۀ تئاتر دیده بودم. اعضاء گروه نگفتند که چرا من را به زندان قصر می برند.

آقای نوشین یک لباس اسپرت پوشیده بودند و خیلی مهربان و خوشرو بودند. آقای نوشین با همسرشان گوشه ای نشستند و ارام با هم صحبت کردند. بعد با خانم مهرزاد صحبت کردند و سپس با آقای تقی مینا، بعد به طرف من آمدند و از من سوالاتی کردند. سپس از جمع پرسیدند که آیا قهوه می خورید؟ و همه گفتند بله.

قهوۀ خانم لُرتا، مهرزاد و تقی مینا را دادند و قهوۀ من را نزد من آوردند و سپس به من گفتند که آیا شنیده ای پریروز در زندان چه خبر شده است؟ اینجا شلوغ شده بود. من تعجب کردم و حرفی نزدم. سپس یک حرف بامزه تعریف کردند و بعد به صورت من نگاه کردند. بعدا فهمیدم ایشان عکس العمل حرف هایی را که می زدند در صورت من نگاه می کردند.

از من خواستند که کتابی را از کتابخانه بیاورم که نزدیک ایشان بود. من بلند شدم و آن کتاب را به ایشان تقدیم کردم. الان می فهمم که ایشان می خواست ببیند من چگونه راه می روم و نشستن و برخاستن من چگونه است. در آخر آقای نوشین با خانم لُرتا فرانسه صحبت کردند. خانم لُرتا من را صدا زد و به من گفت آقای نوشین تورا برای این نقش پسندید. چون این نقش دختری بوده است که از بچگی از خانواده دور می شود و با عمۀ پیری که ساده و خشکه مقدس بود در خارج لندن زندگی می کند بنابراین هنرپیشه ای که نقش اورا بازی می کند نباید حرکاتی آرتیستیک و هنرمندانه داشته باشد. آقای نوشین به خانم لُرتا گفته بود کلا این خانم به درد ما می خورد، نقش مارگریت به قامت و چهرۀ او برازنده است.

کار من بسیار مشکل بود و باید خیلی کار می کردم. من ساعت 10 به منزل خانم لرتا می رفتم و تمرین می کردم و ساعت 4 هم به تئاتر می رفتم و با گروه تمرین می کردم تا به هر حال آماده شدیم و روی صحنه رفتیم.

خوشبختانه موفقیت هم داشتیم. چیزی که خیلی برای من جالب و مهم بود، نظمی بود که در تئاتر سعدی وجود داشت که به دستور آقای نوشین اجرا می شد. همه چیز باید به موقع انجام می شد. سوفلورها که در تئاترهای دیگر متداول بود در تئاترهای آقای نوشین وجود نداشت چون ایشان عقیده داشتند که حواس هنرپیشه پرت می شود. کارکنان پشت صحنه باید کفشهایی را می پوشیدند که اصلا صدا ندهد. تمام اعضا یک نسخه از نمایشنامه را همراه داشتند. حتی کسانی که پشت صحنه مسئولیت هایی به عهده داشتند، مسئول پخش موسیقی بودند و یا حتی پرده را می کشیدند، چون ان موقع رسم بود بین آنتراکت ها پرده کشیده شود، زیرا آنها باید می دانستند چه زمانی موسیقی باید اجرا شود و چه زمانی باید پرده کشیده شود.

وقتی خانمها برای تعویض لباس به رختکن می رفتند، هرکدام از آنها آرایشگر و پیرایشگر داشتند و کسی می آمد تا لباس ها را تمیز و اطو کند.

کسی حق نداشت در پشت صحنه حرف بزند. زمانی که نمایش شروع می شد دیگر هیچ کس حتی یک نفر حق نداشت وارد سالن شود. یک نفر مامور بود تا در سالن انتظار یا بوفه، پردۀ اول را که در حال اجرا بود برای کسانی که دیر آمده بودند تعریف کند که در حال حاضر چه اتفاقاتی در صحنه در حال روی دادن است. او داستان را تعریف می کرد تا تماشاگرانی که دیر آمده بودند، در پردۀ دوم متوجه شوند که چه اتفاقاتی در پردۀ اول افتاده است.

تا زمانی که تئاتر سعدی روی پا بود و برنامه هایش را اجرا می کرد، من جزء گروه بودم. بجز سال دوم که مشکل پروانۀ کار پیش آمد و مجبور شدیم به همراه هنرمندان به مجلس برویم. شاید برای اولین بار بود که یک سری هنرمند برای اینکه بتوانند زندگی هنری خود را ادامه دهند در مرکز قانون گذاری مملکت متحصن می شدند. یک ماه در مجلس بودیم و چهارروز اعتصاب غذا کردیم. رادیو بی.بی.سی، رادیو مسکو و رادیو دهلی نو گزارش می دادند که چقدر علاقمندی در کار هنر و هنرمندی ایران وجود دارد که هنرمندان به هر طریقی کاری انجام می دهند تا بتوانند کارهای هنری شان را ادامه دهند. به هر حال، بعد از اعتصاب غذا، پروانۀ کار را به ما دادند.

پس از فرار سران حزب توده از زندان قصر، در زمانی که نوشین در تهران مخفاینه زندگی می کرد، در یک میهمانی کوچک در منزل آقای خیرخواه، من موفق شدم آقای نوشین را ببینم. ایشان به من گفتند: ((من خیلی خوشحالم که تو موفقی، تشخیص من درست بود. همین طور به کارت علاقه داشته باش و کارت را ادامه بده.)) بعد از آن من آقای نوشین را ندیدم.

در 28 مرداد 1332 تغییرات سیاسی ایجاد شد و تئاتر سعدی صدمه دید و سوخته شد و بازیگران آن متفرق شدند. بعضی در تئاترهای دیگر مشغول کار شدند و عده ای هم از ایران خارج شدند. از آن پس من 2 الی 3 نمایش با آقای جعفری، خانم شهلا و خانم مهرزاد بازی کردم که بیشتر تکرار همان برنامه های تئاتر سعدی بود. سپس من وارد کار سینما شدم.

*********************************************************************

 چند عکس منتخب از تئاترهای خانم ایرن و گروه تئاتر سعدی:


مریم هروی
۱۳۹۱/۵/۹ عصر ۰۴:۳۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Papillon, شرلوك, پایک بیشاپ, حمید هامون, جو گیلیس, سروان رنو, ژان والژان, اسپونز, دزیره, پدرام, Classic, مگی گربه, منصور, ایرج, دلشدگان, زبل خان, hosinshir, dered, لمون, اکتورز, BATMAN, زینال بندری, واتسون, هایدی, جیمز باند, ژنرال, شارینگهام
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
بیاد هنرمندان سینمای ایران - بانو - ۱۳۹۱/۵/۹ عصر ۰۴:۳۹
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - ایرج - ۱۳۹۱/۱۲/۲۵, صبح ۰۲:۲۶
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Blanche - ۱۳۹۲/۱۰/۲۷, عصر ۰۷:۲۴
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - Blanche - ۱۳۹۲/۱۰/۲۴, صبح ۱۰:۲۶
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۲/۱۰/۲۴, صبح ۱۱:۰۲
مرتضی احمدی - پیرمرد - ۱۳۹۳/۹/۳۰, عصر ۰۴:۳۵
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - jack regan - ۱۳۹۳/۱۰/۱۰, صبح ۰۸:۰۹
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - منصور - ۱۳۹۳/۱۰/۲۲, صبح ۱۱:۴۲
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - هایدی - ۱۳۹۳/۱۲/۱۶, عصر ۰۴:۱۳
تنها صداست که می ماند - مراد بیگ - ۱۳۹۷/۶/۲۴, صبح ۱۱:۴۹
به زمان ِ زاون - دون دیه‌گو دلاوگا - ۱۳۹۷/۹/۱۷, عصر ۰۱:۳۴
بیاد استاد پرویز بهرام - مراد بیگ - ۱۳۹۸/۳/۸, صبح ۰۴:۵۵
به یاد استاد رضا عبدی - مراد بیگ - ۱۳۹۸/۸/۲۵, صبح ۰۲:۴۲
بیاد فریماه فرجامی عزیز - سروان رنو - ۱۴۰۲/۴/۱۱, صبح ۱۲:۰۴
به مناسبت روز مادر - BATMAN - ۱۳۹۴/۱/۲۳, صبح ۰۳:۳۰
به مناسبت روز پدر - BATMAN - ۱۳۹۴/۲/۱۱, عصر ۰۷:۳۷
RE: بیاد هنرمندان سینمای ایران - BATMAN - ۱۳۹۴/۱۱/۶, عصر ۰۹:۴۶
RE: یک عکس ... یک خاطره - سناتور - ۱۳۹۴/۱۱/۶, عصر ۱۰:۴۵