[-]
جعبه پيام
» <سرگرد راینهارت> فیلم غازهای وحشی رو همه دیدیم اما من نمیدونستم که نسخه دو هم داره که البته جز اسم هیچ شباهتی به هم ندارن
» <سرگرد راینهارت> درود دوستان ارجمند
» <گربه چکمه پوش> فروزان https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4730
» <BATMAN> بهترین عناوین به نظرم اینها بودن که البته بیشترش تو کنسولهای سگا و سوپرنینتندو هم قابل اجرا بودن اما گرافیک آرکید به مراتب بالاتر بود https://cdn.imgurl.ir/uploads/d2125_Arcade.jpg
» <BATMAN> اواخر دهه 80 تا اواسط دهه 90 زیاد بازیهای آرکید رو (با مبدل تو ویندوز) پلی میدادم ، این عنوان رو هنوزم یه وقتا بازیش میکنم https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=277&pid=2122
» <سروان رنو> یادی از دستگاه های بازی آرکید .... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=1212&pid=4730
» <آلبرت کمپیون> جداً مطالبی که می نویسی گیرا و سرگرم کننده هست
» <گربه چکمه پوش> خواهش میکنم،خوشحال میشوم شما عزیزان هم فعالیت داشته باشید در به اشتراک گذاری مطالب
» <آلبرت کمپیون> گربه جان این مطلبت هم (درباره آوا گاردنر) عالی بود دمت گرم
» <اکتورز> این ارسال بلاخرە کم و بیش ویرایش شد https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4726
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 3 رای - 3.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
چرا به سینمای کلاسیک علاقمندیم ... ؟
نویسنده پیام
دیوید لارابی آفلاین
کافه نشین
*

ارسال ها: 7
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۵/۳/۳
اعتبار: 8


تشکرها : 15
( 92 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #12
RE: چرا به سینمای کلاسیک علاقمندیم ... ؟

سینمای کلاسیک هنوز نفس می‌کشد

چرا سینمای کلاسیک؟ راستش را بخواهید، نخستین باری که دل به این سینما دادم، از دل یک شکست بود. شبی برای دوستی فیلمی آوردم که گمان می‌کردم شاهکار است؛ پنجره عقبی هیچکاک را گذاشتم. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که چشم دوستم روی صفحه موبایلش می‌چرخید و حوصله‌اش سر رفته بود. آن شب دریافتم چیزی در این سینما هست که مال من است، نه مال همه. و این تعلق خصوصی، شیرینی غریبی داشت. از آن شب، دیگر دنبال همراه نگشتم. در عوض، شروع کردم به فهمیدن اینکه چرا این فیلم‌ها برایم نفس می‌کشند.

نخستین کشف من، تعادل محض و شگفتی بود که این روزها کم‌تر یافت می‌شود. در این فیلم‌ها، داستان و تصویر مانند دو کفه ترازو هستند؛ هیچ‌کدام قربانی دیگری نمی‌شود. وقتی جیمز استوارت روی ویلچر نشسته و از پنجره به زندگی همسایه‌ها چشم دوخته، تو فقط داستانی را دنبال نمی‌کنی؛ تو داری خود عمل تماشا کردن را زندگی می‌کنی. دوربین تنها یک ثبت‌کننده نیست، خود قصه‌گوست. این را زمانی درمی‌یابی که یک سکانس بلند به پایان می‌رسد و تازه نفست را بیرون می‌دهی، بی‌آنکه حتی یک انفجار یا جلوه ویژه دیده باشی.

سپس به چیزی رسیدم که برایم از همه فریبنده‌تر بود: اینکه این آدم‌ها چگونه با کم‌ترین امکانات، بیشترین ضربه را وارد می‌کردند. برایم به‌تمامی جادوست. جان فورد برای به تصویر کشیدن طوفان شن در جویندگان، ناچار بود دوربین و بازیگرانش را به دل بیابان ببرد، همراه با بادی که راستی شن به صورتش می‌کوبید. امروز دکمه‌ای را فشار می‌دهند و طوفانی ده برابر سهمگین‌تر می‌سازند. اما نکته شگفت همین‌جاست: آن طوفان دیجیتال، در بهترین حالت تحسین منطقی‌ات را برمی‌انگیزد، ولی طوفان فورد تا مغز استخوانت نفوذ می‌کند.چون در آن دانه‌های شن، نور واقعی خورشید به دام افتاده بود. انگار آن قاب‌ها تنها یک تصویر نبودند، که پاره‌ای از زمان بودند، جاودانه زندانی بر نوار سلولوئید. این همان (حافظه مادی) است، چیزی که شبیه‌سازی هرگز برایم نمی‌سازد. یک بار برای همین سراغ طناب هیچکاک رفتم تا ببینم چگونه ساخته شده. دریافتم که او ناگزیر بوده کل فیلم را چنان طراحی کند که گویی یک برداشت بلند است و دوربین پیوسته از پشت یک بازیگر یا مانعی عبور کند تا برش‌های پنهان را پنهان سازد. این نبوغ برآمده از ناچاری را با هیچ بودجه میلیون دلاری نمی‌توان خرید.

و سپس، خود بازیگران. از بوگارت می‌گویم. بوگارت را در کازابلانکا دیدم، آن‌گاه به سراغ شاهین مالت رفتم، و بعد گنج‌های سیرا مادره. هر بار انسانی متفاوت، و در عین حال همان بوگارت همیشگی. گویی هر نقش، تکه‌ای از یک شخصیت کلان‌تر را پیش چشمم می‌نهاد. این را قیاس کن با سلبریتی‌های امروز که برایم تنها نام‌هایی هستند، یک‌شبه از جایی سر برآورده و به‌گمان بسیار یک‌شبه نیز فراموش خواهند شد. بوگارت یک (اسطوره‌شناسی شخصی) بود که به آهستگی ساخته شد. اما راز ماندگاری این آدم‌ها تنها در قدرت بازیگری‌شان نهفته نبود. رازشان در ترک‌هایی بود که پشت آن غرور پنهان می‌کردند. مونتگومری کلیفت تصادف کرد، صورتش نیمه‌فلج شد و بازگشت. با همان صورت زخم‌خورده بازی کرد و این زخم، به نگاهش عمقی بخشید که هیچ بازیگری با هیچ متدی قادر به بازسازی‌اش نیست. جودی گارلند روی صحنه می‌خندید و پشت صحنه از درون فرو می‌پاشید. انگار این ستاره‌ها از دوگانه درخشش و زخم ساخته شده بودند، درست مانند خود زندگی.

و برسم به درسی که این سینما به من داد و زندگی‌ام را اندکی دگرگون کرد: صبر. سینمای کلاسیک به من آموخت که انتظار، خود رخدادی دراماتیک است. در جویندگان، جان وین در آستانه در می‌ایستد، و تو نمی‌دانی داخل خواهد شد یا نه. این مکث، این سکوت، این چند ثانیه بی‌دیالوگ، از هر انفجاری پُرتنش‌تر است. استادان گذشته می‌دانستند ریتم چیست. آنان با زمان همچون مجسمه‌سازی با سنگ رفتار می‌کردند؛ می‌کاستند، می‌تراشیدند، تا شکل نهایی سر برآورد. امروز اما انگار تدوین‌گران بیم دارند که مخاطب حوصله‌اش سر برود، پس پی‌درپی برش می‌زنند، پیوسته ما را تکان می‌دهند، و نتیجه وارونه می‌شود: دیگر هیچ چیز حس نمی‌کنیم، تنها تکان می‌خوریم.

چیز دیگری نیز هست که نمی‌شود ناگفته گذاشت: اخلاقیات این فیلم‌ها. مردم گمان می‌کنند آثار قدیمی ساده بودند؛ خیر بر شر پیروز می‌شد و تمام. اما اینان فیلم‌ها را درست ندیده‌اند. در غریبه‌ها در قطار، قهرمان قصه آدمکشی نمی‌کند، اما مگر بی‌گناه است؟ او تنها کثیف‌کاری را به دیگری سپرده، و این دیگری انگار سایه همان آرزوهای تاریکی است که خود قهرمان جرات اندیشیدن به آن‌ها را هم نداشته. این پنهان‌کاری اخلاقی، این پیچیدگی که زیر پوست یک داستان به ظاهر ساده جریان دارد، برایم هزار بار جذاب‌تر از فیلم‌های به اصطلاح عمیق امروزی است که دیالوگ‌های فلسفی را توی صورتت می‌کوبند. گذشته از این، پایان‌های به ظاهر خوش کلاسیک نیز هرگز خوش نیستند. در کازابلانکا، ریک به زن محبوبش نمی‌رسد. در جویندگان، قهرمان از قاب در کنار گذاشته می‌شود. این‌ها پایان‌های راستین زندگی‌اند، آن‌جا که پیروزی ظاهری همواره با شکستی درونی همراه است.

و سرانجام، چیزی که این روزها برایم پررنگ‌تر از همیشه شده: حضور بدن. باستر کیتون به راستی از دیوار آویزان می‌شد. بدلکار جان وین واقعاً از روی اسب به زمین می‌خورد. این خطر واقعی، انرژی‌ای خام و غیرقابل جعل به تصویر می‌بخشد که CGI هرگز توان تولیدش را ندارد. حتی آن‌گاه که فیلم اکشن نیست، همین انرژی در لرزش کوچک دست بازیگر، در خیسی عرق روی پیشانی‌اش زنده است. این‌ها چیزهایی‌ست که الگوریتم‌ها از آن سر در نمی‌آورند. این همان (حضور بدن) است، و من آن را در عصر (غیاب تن)، بیش از هر زمان دیگری قدر می‌دانم.

این نوستالژی، یک عقب‌گرد کور به گذشته نیست. یک باستان‌شناسی آگاهانه است.جست‌وجوی چیزی که گم شده.


میرسد اینجا بهاری تازه با احوال نو
۱۴۰۵/۳/۷ صبح ۱۱:۳۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, ترنچ موزر, رابرت, سروان رنو, باربوسا, مادام تری, آلبرت کمپیون, کنتس پابرهنه, ممل آمریکایی, BATMAN, مراد بیگ, سندباد, Classic, آدمیرال گلوبال, Savezva, Kathy Day
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
RE: چرا به سینمای کلاسیک علاقمندیم ... ؟ - دیوید لارابی - ۱۴۰۵/۳/۷ صبح ۱۱:۳۵