اولین فیلم پل توماس اندرسن "برد دشوار" یک درام جنایی دهه نود به نظر می رسد. علاقه اندرسن به کلوزآپ های ثابت در اوج داستان، از همین فیلم اولش هم مشخص است. برای یک بار فیلم خیلی بدی نیست و تماشایش لذت بخش است.
در "شب های عیاشی" یک پسر جوان داریم و یک کارگردان سرشناس فیلم های برای مخاطب خاص که جوانک استعداد پنهان و بزرگش را به او نشان می دهد و ادامه داستان. فیلم پر است از شخصیت های فرعی با درجات مختلف جذابیت. از نظر بصری، فیلمی خوش ساخت است. با حال وهوای دهه هفتاد و موسیقیش، که بعد از این فیلم به شدت محبوب شد. فیلم گاهی کمی خسته کننده می شود. مخصوصا در نیمه دوم که هر چند همه در حال دویدن و تقلا هستند. اما رویدادهای مهم آن قدرها هم زیاد نیستند. با این حال، فیلم در برخی محافل به یک اثر کالت تبدیل شده و هم منتقدان و هم مخاطبان تحسینش کرده اند. تنها مشکل جدیش طولانی بودنش است. بازیگران ولی، فوق العاده اند.
بزرگ ترین نقطه قوت مگنولیا هم بازیگرانش است. ساختار داستانی فیلم کمی شلوغ و پراکنده به نظر می رسد. شخصیت ها و اتفاقات حتی برای سه ساعت زمان فیلم زیادند. لحظاتی کمی کسل کننده دارد، اما درکل تماشایش لذتبخش است، بیشتر به عنوان اثری با رگه های طنز تلخ، وشاید حتی یک درام سنگین.
در فیلمهای قبلی اندرسن، تقریباً نیمی از زمان صرف مقدمه چینی می شد، اما در" عشق پریشان" اطلاعات را به تدریج و در طول فیلم می دهد، که جذابیت خاص خودش را دارد. قهرمان داستان با بازی آدام سندلر، مردی منزوی و ناتوان در برقراری ارتباط اجتماعی است. هفت خواهرش و اطرافیانش دائم او را دست می اندازند. می گویند که از نظر بصری و طراحی صدا، فیلم فوق العاده است. کار با رنگ و فضا بسیار چشمگیر است. با این حال، حس می شود فیلم شاید در مرحله تدوین کوتاه شده. هرچند اگر طولانی تر می بود، احتمالا خسته کننده می شد.
"خون به پا خواهد شد" یکی از تحسین شده ترین فیلم های اندرسون است. دنیل دی لوئیس برای این نقش اسکار گرفت، صحنه های مشترکشان با پل دانو ماندگارند. فیلم به نظر بسیاری بهترین اثر اندرسن است تا قبل از نبرد. با این حال، بدون این بازیگران شاید هرگز چنین جایگاهی پیدا نمی کرد. بمانند چند فیلم قبلی ارزش تماشا را دارد، هرچند بیشتر از سیرامادره حرف برای گفتن ندارد و مهم تر از آن هم نیست احتمالا.
فیلم "استاد" داستان مردی است که پس از جنگ به آمریکا بازمی گردد و با مشکلات روانی و اعتیاد دست وپنجه نرم می کند. تمرکز فیلم بیشتر بر شخصیت هاست تا روایت خطی داستان. از نظر بصری، نسبت به آثار اولیه اندرسن دوربین اغلب ثابت یا با حرکت های آهسته است. شخصیت واکین فینیکس، مردی خمیده و آشفته است که سخت می توان با او همذات پنداری کرد، اما تماشایش جذاب است. بعضی ها می گویند فیلم داستان جذابی ندارد و فقط بازی ها خوبند.
شخصیت های "خباثت ذاتی" اغراق آمیز و کلیشه ای و بخش زیادی از طنز فیلم هم بازی با همین ها بنظر می آید. قهرمان داستان با بازی واکین فینیکس، کارآگاهی درگیر چند پرونده به ظاهر مرتبط است. روایت آشفته، شاید بازتاب ذهن یک آدم همیشه نشئه باشد. فیلمی طولانی و نه برای همه مناسب، ولی جذاب برای مثلا دوستداران لبوفسکی بزرگ.
رابطه میان دو شخصیت اصلی "رشته خیال" جذاب، و فیلم از نظر بازیگری و فیلم برداری بسیار قوی، اما روایت برای بعضی ها کند به نظر می رسد. اندرسن در این جا هم تمرکز را از داستان گویی کلاسیک برداشته و بر تعامل شخصیت ها گذاشته. منتقدان بسیار تحسینش کردند، اما برخی مخاطبان آن را خسته کننده دانستند. ملودرامی قابل قبول، به شرط داشتن حال وهوایی که می طلبد.
در "لیکریش پیتزا" گویا پسر پانزده ساله ای تلاش می کند رابطه ای با دختری بزرگتر شکل دهد. فیلم مجموعه ای از اپیزودهای زندگی آنهاست. حال وهوای دهه هفتاد به خوبی بازسازی شده، اما باز هم، زمانش کمی طولانی است.
و اما "یک نبرد پس از دیگری" که داستان پدر انقلابی سابق و دخترش است که از هم جدا افتاده اند. فیلم شخصیت منفی کاریکاتورگونه ای هم دارد، یادآور آنتون چیگور و ترمیناتور(نه الزاما T-800) و چندی دیگر! بازیها و بازیگران عالیند. ریتم فیلم تند و پرجنب وجوش است و هر لحظه اتفاقی می افتد. طنز هم دارد، و زیرلایه های تلخ و سیاسی هم دیده می شود. با این همه تماشایش لذتبخش،سرگرم کننده و هیجان انگیز بود و بنظر گمشده ای آمد که سالها بدنبالش بودیم. ریتمش هم بر خلاف "رشته خیال" و "لیکوریش پیتزا" به سبک قدیم آندرسون، که هر دقیقه اتفاقی می افتد،و شخصیتها می دوند، عجله دارند، و وقت برای تلف کردن ندارند. خیلی از صحنه های کمدی که در تماشای بار اول و دوم خنده دارند، در دفعات بعدی مفاهیم نسبتا تاریک و افسرده هم پیدا می کنند. به علاوه همراه خنده ها، تنش دراماتیک قوی هم دارد. فیلم خیلی عالی، نفیس و پر زرق و برق بنظر می آید، که عظمت فیلمسازی اندرسن در اوجش است و هیچ وقت به این اندازه لایق اسکار نبود. همه چیز و حتی کمی وحشت دارد، فقط ملودرام ندارد!
هرچند نیم ساعت اول "یک نبرد پس از دیگری" هم در سطح همان فیلمهای قبلی اندر سون مانده بود و ...