درود
تماشای دوباره فیلم بتمن و رابین مرا به یاد آینه و بابیلون شزل انداخت! خوشحالکننده بود که دیدم شزل در جریان ساختن فیلمیست، و راننده اوبر نشده! و جالب اینکه دوباره برای پارامونت. بعید نیست به طریقی، توانسته باشند ضررشان را جبران کنند!
بتمن و رابین تماشایی بود، بهویژه اوما تورمن که اینقدر زیبا در خاطرم نمانده بود! فیلمی که باید آن را بهصورت کلیپوار دید، نه برای دنبالکردن داستان، بلکه برای لذتبردن از قطعات جداگانهاش و بازی های هنرپیشه ها، و البته میشود از برخی هم چشم پوشید!
بابیلون یک شگفتی دیداری و شنیداری ستودنیست، و دستکم فیلمی خوب با شخصیتهای جذاب و بازیهای درخشان. کنجکاو شدم که آیا دیدگاهها نسبت به این فیلم تغییر کردهاند یا نه، چون بهنظرم وقتش شده که نگاهها به آن مثبتتر شود. درباره آکولتیزم فیلم و سنت الهی که، اعتقاد راسخ به هر چیزی می تواند برای دنیای شخص، کارساز باشد، مطالبی دیدم، اما ویدیوی کانال سپهر فیلمر جالب بود!
نمیدانم چه چیزی میتوانست بابیلون را بهتر کند، اگر سی دقیقه کوتاهتر بود، یا همانقدر طولانیتر. اما قطعا بخشهایی را از این نسخه فیلم را حذف یا کوتاه میکردم. بنظرم حذف بعضی صحنهها مثل مکزیکی گریان و خانوادهاش، بخش مربوط به لزبین آسیایی، یا کوتاهتر کردن خط داستانی موزیسین سیاهپوست، فیلم را متمرکزتر و کوبندهتر میکرد.
از منظر روایت، داستان در اولویت قرار ندارد، و این نه ضعف، که انتخابی جسورانه است، که فرم خودش روایتگر باشد. محتوا درباره فساد، افراط، سقوط اخلاقی و امثالهم، اما فرم فیلم درخشان، باشکوه، و سرمستکننده. یعنی آنچه فیلم نشان میدهد زشت است، اما آنگونه که نشان میدهد زیباست. و به نوعی هم مصداق " نقل کفر، کفر نیست!" شازل با فیلمی که مدام میان درام، کمدی مبتذل، ملودرام، طنز پوچ، فانتزی و حتی اسلشر در نوسان است، میکوشد نه قصهای خطی، بلکه احساس و فضا را منتقل کند. و در این هدف، بهگمانم موفق بوده. برخلاف نظر آن پیرمردی که در نقدی دیدم و از نبود قصه خطی مینالید و برای کارگردان نیتتراشی میکرد، و به همان زاییده وهم خودش می تاخت!
شزل چهرهای از هالیوود را نشان میدهد که, جهانی فاسد، مملو از افراط، اما درعینحال زابنده هنر و زیباییست. مهمانی آغازین را میتوان تجسم ورطه اخلاقی دانست. کارگردان برای انتقال این حالوهوا، شدت صحنهها را چنان بالا برده تا بیننده امروزی-عادتکرده به تصاویر تکاندهنده- هم از دیدنش شوکه بشود، فیلمبرداری، موسیقی فیلم، طراحی صحنه و لباس و همه در بهترین سطحند.
آنچه در خاطر میماند، شور و اشتیاق اولیه در بازی شخصیت ها. و بازیهای درخشان مارگو رابی، برد پیت و بقیه است. نمیتوان از همیلتون (همسر شازل) هم، در نقش راث آدلر یاد نکرد. به یاد دارم که با دیدن این فیلم، نهتنها به کارنامه هنری برد پیت علاقهمند شدم، بلکه انگیزه پیدا کردم تا به سراغ بهترین آثار دوران صامت هم بروم.
و دقایق پایانی فیلم، که میگفت، با وجود همه آنچه دیدید، سینما زیباست. و با اصرار وادارمان میکند آواز در باران و دیگر آثار کلاسیک را دوباره ببینیم. و مونتاژ پایانی که از یکسو ادای احترامی به سینماست، و از سوی دیگر، طعنهای تلخ، که هالیوود همان چیزی که شما می خواهید- و مشتری دارد - را می سازد!
ضمنا، انتقاد از نبود شخصیتپردازی سنتی یا گذشته گویی و شرح انگیزهها در فیلمهایی چون بابیلون، بیشتر محدودیت نگاه منتقد را آشکار میکند. دوست دارم، وقتی فیلمساز از توضیح اضافی پرهیز میکند، و به شعور و قوه تخیل بیننده احترام میگذارد.
و به قولی: " در سینمای معاصر، شخصیتپردازی، زاده تجربه حسی هم می تواند باشد. تجربهای که از طریق ادراک دیداری و شنیداری، معلومات، تجربیات شخصی و جهانبینی و دید بیننده(ازنظر وسعت، و کیفیت هم!) شکل میگیرد."