
روان شناس ها معتقدن که بیشتر آدما براساس اینکه کدوم یکی ازدونیمکره مغزشون فعالتره به دودسته تقسیم میشن:
راست مخ ها، بیشتر آدمای کلی نگر و خلاق هستند رویاپرداز،هنرمند و بذله گو، شاعر
چپ مخ ها بیشتر اهل جزییات و علوم شناختی هستند منطقی-هدفمند و منضبط، ریاضی دان
یک عده کمی هم این وسط با دونیمکره شون به تعادل رسیدن یعنی فرمونشون به چپ یا راست نمیزنه فقط طفلکیا از درون با دوطرفشون خوددرگیری دارند ولی خوبیش اینه که در واکنش نسبت به رویدادها می تونند جزییات رو در یک تصویر کلی جاگذاری کنن و تصمیم درست تری بگیرند.
یک عده کمتری هم هستن که کلا دونیمکره شون تعطیله و مخ فلجند که ما به اونا کاری نداریم.


یادمه سال سوم دبیرستان یک روان شناس خیلی معروف رو دعوت کردن بیاد آمفی تئاتر مدرسه برای والدین سخنرانی کنه البته ورود دانش آموزان ممنوع بود! بعله ایشون درفرازی از سخنانشون فرمودند:
«هوش هم به زبان عامیانه به دو نوع تقسیم می شه هوش خلاقه و هوش تحصیلی
بچه های تیزهوش خلاق معمولا مبتکر هستند ولی بی نظم وبی خیال، با معلوماتند ولی درسخون نیستند نمره هم اصلا براشون مهم نیست. بچه های تیزهوش تحصیلی کاملا منظم هستند همه چیشون رو برنامه ریزی و حساب کتابه نمره هاشون هم بیسته یک 19 بیارن گریه شون می گیره! ومتاسفانه باید اقرار کنم در این مدرسه 95 درصد شاگردان ما هوش خلاقه بالا دارند! درحالیکه مملکت امروز به دارندگان هوش تحصیلی بیشتر احتیاج داره!!! »
خلاصه ما همونموقع فهمیدیم مملکت بهمون نیازی نداره ... و باخیال و وجدان راحت میتونیم پذیرش بگیریم بریم اونور آب...

اما از بحث نیمکره ها خارج نشم و بریم رو ارتباط فیلمولوژی قضیه:
در سال 2013 سه انیماتور جوون تحصیلکرده به اسامی سو سانگ و شیک سانگ جون و جوزیا هاوورس در آمریکا انیمیشن کمدی رمانتیکی میسازند که مثل توپ در شبکه های اجتماعی و رسانه ها صدا میکنه، اسمش Brain Devided

یک داستان فوق جذاب پنج دقیقه ای درباره مرد جوونی به اسم جان که یک قرار با دختر ناشناسی به اسم اسکارلت تو یه رستوران داره و رفتارش اول بخاطر عملکرد نیمکره چپ (آبی)مغزش معقول و سنجیده است اما بخاطر جذابیتهای اسکارلت سمت راست مغزش (قرمز)فعال میشه و واکنشهای تهاجمی نشون میده واسکارلت رو فراری میکنه! دوتابخش مغز وقتی میبینن هواپسه باهم تعامل می کنن و می رن پی اسکارلت برای دلجویی...بامزه وقتیه که در سکانس پایانی دوتیکه مغز اسکارلت رو نشون میده (بنفش و صورتی)و واکنش کاملا غیرمنتظره اون!- اگه ندیدینش حتما ببینید اگه هم دیدید ارزش تماشای دوباره رو داره

ولی بحث اصلی درباره فیلم دیگه ایه یک انیمیشن تازه از تنور در اومده و پرحاشیه پیکسار Inside out 2015 :
انیمیشن درون کارتونی نیست که انتظار داشته باشید بچه های 6-5 ساله بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن اصلا شبیه مینیون ها نیست که تمام مدت کوچولوهای شما رو با شکل و شمایل و شیطنتها و ماجراهای اکشن کمدیشون سرگرم کنه وقتی درون رو میبینید باید با نگاهی عمیق به درونش برید چون یک انیمیشن کاملا روان شناختیه.


رایلی دختر 11-10 ساله ایه که همراه خانواده اش از مینه سوتای سرد برفی به سانفرانسیسکوی خشک آفتابی اومده و شدیدا دلش برای خونه قدیمی،دوستاش و تیم هاکی روی یخش تنگ شده ولی سعی میکنه با خویشتن داری مایه ناراحتی پدر مادر نشه اما در درونش احساسات متضاد با هم درگیری دارند .

پیت داکتر و دل کارمن کارگردانای فیلم ما رو به درون مغز رایلی کوچولو میبرن که شاهد این چالش های دیدنی باشیم. رایلی، مثل همه آدما پنج حس عاطفی اصلی داره: "شادی" زرد رنگ، "ترس"بنفش رنگ ، "خشم"قرمز رنگ ، "تنفر" سبز رنگ و "غم" آبی رنگ.

این پنج تا بصورت موجودت انسان نمایی در مرکز کنترل مغز رایلی حضور دارن و رفتار رایلی رو کنترل میکنند. خاطرات رو بصورت توپهای رنگی کوچیک میسازن و ذخیره سازی میکنن و با بیادآوری اونا به رایلی روحیه میدن و باعث ساختن تجربه در مغز اون میشن که هر تجربه بصورت یک جزیره در اقیانوس مغز رایلی سبز میشه:شیطنت- صداقت- خانواده- دوستی- ورزش و ...

فاجعه وقتی شروع میشه که شادی و غم خیلی اتفاقی ازمرکز کنترل بیرون میفتن و یک سفر عجیب جاده ای رو در پیش میگیرن تا دوباره بتونن خودشون به اتاق فرمان برسونند. چیزی شبیه فیلم Fantastic Voyage که خانم لمپرت گفتن ولی اینجا دراعماق مغز سفر از ناخودآگاه شروع و بخش خاطرات دور و نزدیک رایلی حتی مرکز خواب رو طی می کنن و فرآیند ساختن خواب در مغز رو میبینند و خودشون عین هنرپیشه های یک فیلم در یک خواب نقش آفرین میشن!. با رفتن غم و شادی تموم خاطره های رایلی هم که یجوری مربوط به این دو حسه محو میشه و پشت سرش جزایر تجربه ها هم فرو می ریزن و رایلی در سکوت وحشتناکی تو خودش فرو میره و عواطف ناهنجارش وادارش می کنن تصمیم به فرار و بازگشت به مینه سوتا بگیره.

اما شادی و غم آخر به کمک دوست خیالی رایلی بینگ بونگ که در کنج مغز او به فراموشی سپرده شده راه برگشت رو پیدا میکنند و بینگ بونگ بدبخت که یه فیل صورتیه برای رسیدن اونا ونجات رایلی ازین مخمصه از جون گذشتگی میکنه کاری که هر دوست واقعی براآدم میکنه. اونا درست بموقع به اتاق کنترل بر می گردن و شادی که تا این لحظه همش فکر میکرده خودش کلید حل تمام ناراحتی های رایلی است کنار میکشه و به غم مجال میده تا بره و در رایلی خودشو بروز بده. رایلی احساس دلتنگی رو با تموم وجود حس میکنه و پیش مامان و باباش برمیگرده و دربغل اونا اشک می ریزه
(سکانس خیلی احساسی و دراماتیک) پنج تا حس اونم میفهمن باید مثل پنج انگشت باهم کار کنند و امورات مخ دختر کوچولو رو بخیر و خوشی بگذرونند.

درون در ظاهر یک انیمیشن کودکانه است ولی حقیقت اینه که پیکسار لایه های عمیق روان آدم ها رو باز میکنه و فرآیندهای پیچیده احساسی و بازخورد اونا رو با زبون ساده به مخاطب نوجوان و بزرگسال نشون میده - و من شاعرپیشه رو به این فکر میندازه که شاعر لسان الغیب شیرازی ما 6 قرن پیش با یک تک بیت همین رو با زیباترین شکل به خواننده میرسونه:
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او درفغان و درغوغاست

میگن سازنده های انیمیشن Brain Devided شاید از پیکسار برای تشابه سوژه و حتی بعضی تصاویر Inside out شاکی باشن و کار به مراجع قانونی بکشه! روح حافظ خودمون شاد که هنوز بعد ششصد سال کسی رو دستش بلند نشده و نخواهد شد.