آنها که رفتند و قصه هایی که ماندند... چه تیتر زیبایی دست مریزاد کنتس عزیز
می خواهم امروز قصه ای بگویم قصه ای از دختر گمشده شاه پریان؛ آناستازیا نیکولائونا رومانوا
آناستازیا آخرین فرزند آخرین تزار روس نیکولاس دوم در 1901 میلادی زاده شد. پیش از او سه دختر و یک پسر حاصل ازدواج نیکولاس و الکساندرا بودند. با تولد او امید تزار برای داشتن فرزند پسر دیگر به یاس تبدیل شد اما آناستازیا که او را در خانه ناستیا صدا می کردند چنان شاد و شیرین بود که زود محبوب دل ها گردید. او مانند خواهرها و برادرش تحت تعلیم دروس متعدد و زبانهای گوناگون قرار گرفت. عاشق کتابهای شیلر، مولیر، گوته، دیکنز و خواهران برونته بود. اما هوش شگرف اجتماعیش خیلی زود اطرافیان را معترف می کرد که ناستیا هنرپیشه بزرگی خواهد شد. هرچند دخترک خود را درقبال خاندان سلطنتی مسئول می دانست. ناستیا می خواست مایه افتخار خاندان سلطنتی رومانوف شود.

اما این آرزو با انقلاب بلشویک ها علیه سلطنت تزار نقش بر آب شد. درزمستان 1917 قصر به محاصره انقلابیون در آمد . سرخ ها خاندان تزار را دستگیر نمودند و رومانوف ها مدتی در کاخ درحبس خانگی بسر بردند و سپس چندین بار از شهری به شهر دیگر جابجا شدند. زیرا طرفداران تزار چندبار به قصد رهایی آنان از چنگ انقلابیون به محبس آنان حمله کردند. گفته می شود عاقبت درجولای 1918 انقلابیون تصمیم گرفتند برای همیشه خود را از شر رومانوف ها خلاص کنند آنان را به زیرزمین محبسشان در کاترین بورگ منتقل و روی صندلی نشاندند و یک به یک با شلیک تیر اعدامشان نمودند و همانجا در یک گور جمعی دفنشان نمودند. شایعات بسیاری دامن گرفت عده ای محلی و همچنین سربازانی که در جریان اعدام مخوف زیرزمینی شاهد عینی فاجعه بودند اظهار کردند یکی از فرزندان به ضرب گلوله نمرد حتی سرنیزه خلاص مامور اعدام نیز از کنار جمجمه اش رد شد وتنها خراشی برآن وارد آورد و توسط هواداران تزار بموقع فراری داده شد و از روسیه گریخت. او آناستازیا بود...
بعدها هم دولت شوروی اعلام نمود در بررسی اجساد تنها بقایای جنازه تزار،همسرش و سه دختر و تک پسرش به اثبات رسیده و (بعدها)از روی DNA مشخص گردید هیچگونه بقایایی از آناستازیا دختر کوچک تزار یافت نگردید.

از آن پس سرنوشت مبهم و مرموز آناستازیا به بحث داغ اروپا مبدل شد مخصوصا که صحبت ارثیه چند میلیون دلاری تزار در بانکهای اروپایی برای تنها وارث بر جای مانده احتمالی پای سودجویان را نیز وسط کشید. ناگهان دهها زن با ادعای آناستازیایی ظهور نمودند. اما فقط یکی حداقل نیمی از جهانیان را متقاعد نمود آناستازیای حقیقی است زن ژنده پوشی که در سال 1920 می خواست به قصد خودکشی خود را از روی پل کانال لندوِر در برلین به آب پرتاب کند او نجات یافت و دوسال مخفیانه تحت درمانهای روانشناسی قرار گرفت و در سال 1922 ادعا کرد وارث تزار می باشد: آنا اندرسون

... و فیلم "آناستازیا 1956" بازگوینده قصه او در این مقطع تاریخی است:

ژنرال بونین (یول براینر) تاجری زرنگ است که با شنیدن خبر ارثیه ده میلیون پوندی تزار ، سعی دارد از زنان و دخترکان داوطلب یک آناستازیای تمام عیار بازسازی نماید و او را جای نسخه اصلی قالب نموده ثروت را به چنگ آورد. تلاش او با زیرکی مادربزرگ تزاری گراند دوشس ماریا (هلن هایس) در چند مورد با شکست مواجه می شود تا عاقبت زن ژولیده سرگردانی را که به قصد خودکشی در حال پرت کردن خود به داخل رود خانه است یافته او را که بیمار و روان پریش است و هویتش را بدرستی نمی داند با خود می برد. زن فقط می داند اسمش آنا (اینگرید برگمن)است مدتی در نوانخانه و مدتی را دربیمارستان روانی سپری کرده و از فراموشی و بحران هویت در عذاب است.

آنا در طی گذراندن دوره نقاهت تحت آموزشهای تلقینی ژنرال بونین و همدستانش کم کم باور می کند که همان آناستازیای گمشده است.بخصوص که اثر اسکاری روی جمجمه و جای اصابت ترکش هایی نظیر گلوله روی بدن دارد. او از زیر زمین می ترسد و گاه چیزهایی درباره کودکی آناستازیا بیان می کند که خود بونین به تعجب می افتد. زمانیکه آنا کاملا در قالب آناستازیا جا افتاده نوبت آن می رسد که به قشر مقیم روس در پاریس که همه از اعیان و اشراف و وابستگان دربار قدیمند معرفی گردد. نیمی از اعیان متقاعد می شوند که این دوشیزه متشخص همانا پرنسس آناستازیا است. اما این برای تصاحب ارثیه کافی نیست.

ژنرال بونین و آنا که حالا هر دو به خودباوری رسیده اند که آنا همان آناستازیا است برای اثبات ادعایشان تصمیم به طی سفری طولانی با قطار شده تا به کپنهاگ محل استقرار گراند دوشس پیر ماریا فئودورونا و پرنس پل ، برادرزاده ملکه و پسرعموی آناستازیا بروند. پل و آناستازیا از بچگی عقدشان را در آسمانها بسته و نامزد شده بودند. با علم بر اینکه دوشس پیر دیگر حاضر به پذیرش دست پرورده دیگر ژنرال بونین نیست . آنها در سالن رویال برای تماشای اپرای باشکوه زیبای خفته ، جاییکه قرار است ماریا فئودورونا به عنوان تنها تفریح خارج از قصرش در آنجا حاضر شود ترتیب یک ملاقات غیرمترقبه را می دهند آنا موفق به دیدن پرنس پل شده و بونین هم دوشس ماریا را می بیند و سعی می کند او را متقاعد کند تا آناستازیا را ببیند. ملکه که در ابتدا کاملا مخالف است. دست آخر با اصرار پل خودش به دیدار دختری می رود که ادعا دارد نوه گمشده اوست.



سکانس دیدار مادربزرگ و نوه بسیار زیبا و دیدنی است و اوج هنر بازیگری دو هنرپیشه چیره دست برگمن و هایس است. اینگرید برگمن که این اولین فیلم جدی هالیوودیش پس از بایکوت او در آمریکا بعلت رسوایی اخلاقی اش بوده و نیز هلن هایس که پس از یک بیماری سخت و کناره گیری از سینما با این فیلم به عالم بازیگری بر می گردد هردو با بازی های درخشانشان در آناستازیا جایگاه خویش را در سینمای آمریکا تثبیت می کنند و این سکانس نفس گیر مهر تایید بر استمرار بازیگری آنان می زند. در این سکانس شاهدیم؛ مادربزرگ که اول به همه چیز شک دارد رفته رفته با کلام و حرکات و عاداتی که در آنا می بیند مخصوصا خصلت به سرفه افتادن او در اثر ترس و هیجان ، باور می کند که دختر مقابلش همان نوه گمشده اش می باشد. همانگونه که آنا در آن لحظه تنها چیزی که می خواهد این است که در آغوش مادربزرگش پذیرفته شود. خاطره این سکانس تاثیرگذار تا پایان فیلم مدام جلوی چشمان و ذهن بیننده تداعی می گردد.

گراند دوشس به افتخار نوه اش قصد برگزاری مهمانی مجللی دارد که در آن نامزدی پل و آناستازیا را نیز اعلام نماید. اما درست قبل از مراسم در یک کنفرانس خبری مردی از راه می رسد که مدعی است آنا را از زمانیکه در آسایشگاه روانی در بخارست بستری بوده می شناسد و آنزمان آنا ذکر کرده که محل زخم روی سرش ناشی از سانحه انفجار در یک قطار است. آنا در دفاع می گوید انسان می تواند چندین بار زخمی شود ولی مرد می گوید برای ترخیص مردی به دنبال شما آمد و شما آنا کورف هستید. تردید و دودلی بین حضار سریع دامن می گیرد. جلسه شتابان مختومه اعلام شده، بونین هم عصبی است. او از آنا می خواهد اگر تمایلی به نامزدی اجباری و تصاحب ارثیه ندارد ادامه ندهد و به خود حقیقی اش بازگردد. اما آنا هنوز ایمان دارد که خود آناستازیا است و باید رسالتش را به اتمام رساند حتی اگر مجبور به یک ازدواج ناخواسته سلطتنی گردد!


بونین که به آنا دلبسته شده وقتی نمی تواند آنا را به انصراف متقاعد نموده و مانع اعلام نامزدی آناستازیا و پرنس پل شود تصمیم می گیرد کنار بکشد، نزد گراند دوشس ماریا می رود و از وی می خواهد او را برای ادامه حضور در مراسم معارفه پرنسس آناستازیا و اعلام واگذاری ثروت موروثیش به او و همینطور نامزدیش با پل معاف و معذور بدارد. ملکه با زیرکی در می یابد پشت تمامی این درخواست ها احساسی است که بونین سعی در مهار و پوشاندن آن دارد. وقتی آناستازیا به ملاقات مادر بزرگش می رود . ملکه مادر در حالیکه تاج زیبای آناستازیا را دردست بازی می دهد از او می خواهد درباره مصالح سلطنتی و مادر بزرگش دغدغه نداشته باشد و کاملا بیاندیشد که آیا ازدواج با پل و رسیدن به میراث تزار همان چیزی است که قلبا می خواهد. نتیجه آنکه در سکانس پایانی فیلم خدمتگزار ملکه خبر می دهد که پرنسس آناستازیا را پیدا نمی کند . پرنس پل هم با نگرانی نزد گرند دوشس می آید و می پرسد آیا همه این ها دروغ بوده و حال باید چه کرد ؟ و به حضار چه گفت؟ ملکه مادر می داند بونین و آنا مهمانی را بی اطلاع و مخفیانه ترک کرده اند، در کمال وقار لبخندی می زند و در حالیکه از ایوان قصر به جماعت اشراف و درباریهای روس ، که منتظر او و نوه عزیزش هستند می نگرد. می گوید:" خودم می گم... نمایش تمومه برید خونه!"



-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فیلم زیبا در همینجا به پایان می رسد. چون در زمان ارائه فیلم در سال 1956 آنا آندرسون واقعی هنوز در حیات بود آناتول لیتواک کارگردان، برای پخش فیلمش از آندرسون اجازه قانونی می گیرد. آناستازیا با موفقیت در گیشه مواجه و کاندید دو اسکار بهترین هنرپیشه و موسیقی می گردد که اینگرید برگمن با بازی تحسین برانگیز و زیر پوستی خود در نقش آناستازیا اسکار را بی چون و چرا از آن خود می نماید. بعدها درپی محبوبیت این فیلم و فیلمنامه آرتور لاورنتس و مارسل ماروت یک سینمایی انیمیشنی به همین نام توسط کمپانی فوکس در سال 1997 اکران می شود که آن هم در رده دوم باکس آفیس مدتها جاخوش می کند.

آرتور لاورنتس ، مارسل ماورت
آرتور لاورنتس ، مارسل ماورت
اما واقعا عاقبت آنا چه شد؟
تحقیقات کارآگاهان تحت استخدام خاندان درباری نیز در آن زمان مبین آن بود که آنا آندرسون در حقیقت زنی به نام فرانسیسکا شانزوفسکا یک دورگه آلمانی-لهستانی از خانواده ای کارگری ساکن پومرانی است که مدتها بعلت اختلال دماغی در آسایشگاه روانی بستری بوده و در گذشته در انفجار کارخانه دچار جراحتهای عمیق شده است و از 1920 نیز مفقود الاثر اعلام گردیده. هرچند آن زمان این ادعای کارآگاهان سند قاطعی به حساب نمی آمد و آنا آندرسون در طی چندین دادخواست و دادگاه، بر ادعای آناستازیایی اش پافشاری نمود ولی با وجود داشتن طرفداران فراوان هرگز در هیچ دادگاهی موفق به تثبیت هویتش نشد و این جنگ بی نتیجه در وادی فرنگ مغلوبه گردید. آنا که دیگر توانی برای مقاومت نداشت با یک پرفسور تاریخ ازدواج و به آمریکا مهاجرت نمود. میراث تزاری هم به گراند دوشس مکلنبرگ واگذار شد. آنا آندرسون در سال 1984 وفات یافت اما بالاخره با پیشرفت علم و آزمایش DNA بازمانده از موهای وی محرز می گردد آنا آندرسون هرگز از ریشه خاندان تزار نبوده است واشتراک DNA آنا آندرسون با تنها بازمانده خانواده شانزوفسکا که یکی از خاله زادگان وی بود محرز گردید.
حال من مولف این مقاله می اندیشم شاید اگر خود اینگرید برگمن فقید در حوالی سنه 1918 در اوان جوانی بود(در حالیکه حقیقتا در آن سال تازه سه ساله شده بود) با آن شمایل نازنین و فریبنده و با ابهت بی شک بیش از هر زن دیگری می توانست ادعای آناستازیایی داشته باشد و چه بسا این ادعا بدون جار و جنجال و بسادگی هرچه تمامتر پذیرفته و استقبال می شد! و دنیا آناستازیایش را در نهایت پیدا می کرد...

منابع مورد استفاده:
http://russiapedia.rt.com/prominent-russ...-romanova/
http://www.history.com/this-day-in-histo...ted-states
http://www.imdb.com/title/tt0048947/