ایز ، آی. ای .ال . دایموند دوست قدیمی و همکار وایلدر در نوشتن بعضی ها داغشو دوست دارن بود . فیلمی که با جمله ی ( هیچ کس کامل نیست ) تمام می شود . و همچنین همکار نگارش آپارتمان، ایرما خوشگله ، زندگی خصوصی شرلوک هولمز ، صفحه ی اول و چند فیلم دیگر .
وایلدر می گوید: ( رسیدن به یک مراوده ی خوب توی نویسندگی از توی یک زناشویی هم سخت تره . تازه این یکی صمیمانه تر هم هست. ایز فقط تو نویسندگی همکارم نبود ، «خود دیگر من هم بود» ."دیگر – ایز من ) .
وایلدر همکاری در نویسندگی را نه علم که هنر می دانست و پیدا کردن همکار را مثل کلید جادویی پیدا کردن همراه در عشق و رابطه ی ایده آل می دید : « مثل زن ، معشوق ، یا از همه پر دردسر تر یک هم رقص درجه یک.»
مثل رابطه ی زن و شوهر ها ، باید یاد بگیری چطوری دعوا کنی . باید بتونی راجع به هر چیزی جوری بحث کنی که چیز های پایه ای رابطه رو خراب نکنی . مثل بوکس قوانین خودشو داره . مشت پایین کمربند ممنوع ، گاز گرفتن ممنوع .باید دوباره با انگیزه بیای جلو . درست مثل زوج های عاشق . نباید عصبی برگردی به رابطه.
وایلدر گفت : ایز ، جمله ی « هیچ کس کامل نیست » رو فی البداهه گفت . داشتیم سعی می کردیم فیلمنامه ی بعضی ها داغش رو ... جور مردم پسندی تموم کنیم که بفرستیمش برای تکثیر . هی می نوشتیم و دور می انداختیم و دیگه ساعت شده بود یک صبح . خسته بودیم . حوصله مون سر رفته بود ، اما هنوز یه دیالوگ لازم داشتیم . که ایز گفت : " خب هیچ کس کامل نیست!"
من گفتم : " ببین ، بذار فعلا همین رو روی کاغذ بنویسیم . اون وقت می تونیم بفرستیمش واسه ی تکثیر و خیال مون راحت باشه که یه چیزی داریم ، بعدا چیز بهتری پیدا می کنیم . هنوز دوماه از فیلمبرداری مونده ، اینم که آخرین صحنه ی فیلمه ." اون موقع اینقد خسته و کوفته بودیم که حالیمون نشد همین خودش بهترین دیالوگه .
چون خیلی ساده پیدا شده بود حالی مون نمی شد . چون یه هو جوشیده بود قدرش رو نمی دونستیم . خب دیگه ! «هیچ کس کامل نیست ! »
چند روز بعد که با آی . ای . ال . دایموند ، صحبت بعضی ها داغشو دوست دارن و همکاری او با بیلی وایلدر پیش اومد به اون گفتم بیلی اعتبار معروف ترین دیالوگ فیلم رو به اون داده است .
رایموند گفت : « نچ ، نه ! درست نیست . "هیچ کس کامل نیست " کار خودش بود . کاملا دیالوگ خودش بود .»
به این می گویند همکاری!

با توجه به اینکه مدعیان یا اخراج شده اند و یا سکوت کرده اند و آقای لو هارپر نازنین از من خواستند:
۱- آنونس دوبله را در اختیار قرار خواهم داد.
۲- ده دقیقه صحنه قطاررا دراختیار قرارخواهم داد-مرلین مونروی - فهمیه راستکار- شکر دون ترجمه و دوبله شده است-
۳-تمام سعی خودرابرای دستیابی به آنچه از این دوبله در آرشیو جورقان مانده را خواهم کرد.برای ررررررررررو کم کنی.
سلام خدمت دوستان
من در مورد این فیلم زیبا میخاستم بدونم عوامل دوبله ش چه کسانی بودن؟
چرا فیلم به این ارزشمندی و کیفیت ساخت دوبله ش مانند بسیاری از فیلمهای کلاسیک دیگه گیر نمی یاد؟ دلیلی داره؟
(۱۳۹۸/۱۰/۲ عصر ۱۲:۲۷)LAUREL نوشته شده: [ -> ]
سلام خدمت دوستان
من در مورد این فیلم زیبا میخاستم بدونم عوامل دوبله ش چه کسانی بودن؟
چرا فیلم به این ارزشمندی و کیفیت ساخت دوبله ش مانند بسیاری از فیلمهای کلاسیک دیگه گیر نمی یاد؟ دلیلی داره؟
بسیاری از دوبلههای استودیو مولنروژ یا به کل از بین رفتهن یا به شدت آسیب دیدهن و نسخههای تیکه پارهای ازشون باقی مونده. احتمالا بخاطر حملهای که زمان شروع یا اوایل این ۴۱ سال به انبار یا محل نگهداریشون شده.
(۱۳۹۸/۱۰/۲ عصر ۱۲:۲۷)LAUREL نوشته شده: [ -> ]
سلام خدمت دوستان
من در مورد این فیلم زیبا میخاستم بدونم عوامل دوبله ش چه کسانی بودن؟
چرا فیلم به این ارزشمندی و کیفیت ساخت دوبله ش مانند بسیاری از فیلمهای کلاسیک دیگه گیر نمی یاد؟ دلیلی داره؟
تا جایی که اطلاع دارم:
مریلین مونرو / فهیمه راستکار
جک لمون / منوچهر نوذری
تونی کورتیس / کاووس دوستدار
مدیر دوبلاژ(به احتمال زیاد): ایرج دوستدار
من نمی دونم چرا وقتی این دوبله نایاب در اختیار آقای مطمئن زاده هست در اختیار کسی قرار نمیده نه پولی نه جور دیگه برای پخش هم که نمیدن پس به چه دردشون میخوره مثلا میخوان فیلم های نایاب رو بعد مرگشون با خودشون دفن کنند.
عمرمون تموم شد در حسرت دیدن بعضی از دوبله ها که در اختیار این کلکسیونر دارها هست موندیم
(۱۳۹۹/۳/۱۱ عصر ۰۷:۰۹)سناتور نوشته شده: [ -> ]
من نمی دونم چرا وقتی این دوبله نایاب در اختیار آقای مطمئن زاده هست در اختیار کسی قرار نمیده نه پولی نه جور دیگه برای پخش هم که نمیدن پس به چه دردشون میخوره مثلا میخوان فیلم های نایاب رو بعد مرگشون با خودشون دفن کنند.
عمرمون تموم شد در حسرت دیدن بعضی از دوبله ها که در اختیار این کلکسیونر دارها هست موندیم
البته تا جایی که بنده اطلاع دارم آقای مطمئن زاده هم دوبله کامل این فیلم رو ندارن.
بعضیها داغشو دوست دارن؟
بیلی وایلدر در پاییز ۱۹۵۸ دوربینش را برداشت و رفت سراغ قصهای که هیچکس جرئت ساختنش را نداشت. نتیجه شد (بعضیها داغشو دوست دارن)؛ فیلمی که بعد از شصت و چند سال هنوز میشود نشست و بهش خندید، اما خندهای که هر بار یک چیزی ته گلویت میشکند. بیشتر تحسینهایی که از این فیلم میشنویم حول محور شوخیهای برقآسا، اجرای جک لمون، و البته مرلین مونرو افسانهای میچرخد. اما گنج اصلی جای دیگری دفن شده؛ در چیزهایی که وایلدر بیسروصدا لای نماها پنهان کرده و اغلب نقدها از کنارشان گذشتهاند. میخواهم درباره همانها حرف بزنم.
اول برویم سراغ چیزی که شاید عجیب به نظر برسد: نگاه سنگدلانه فیلم به فقر. (بعضیها داغشو دوست دارن) ظاهرا یک کمدی پرزرقوبرق و شاد است، اما اگر دقت کنی، قهرمانهایش از همان ابتدا گرسنه و بیپولاند، در زمستان شیکاگو کت مناسب ندارند، و تنها داراییشان یک اتومبیل قراضه است. وایلدر که خودش از اروپای جنگزده به آمریکا گریخته بود، این تلخی را پشت هیچ لفافهای پنهان نمیکند. نکته باریکبینانهتر اینجاست: تمام انگیزه شخصیتها برای تغییر هویت و فرار از دست گانگسترها، ریشه در بقا دارد، نه شیطنت. جو و جری لباس زنانه نمیپوشند که شوخی راه بیندازند؛ میپوشند چون یک جوخه آدمکش دنبالشان است و هیچ راه دیگری برای زنده ماندن ندارند. حتا شوگر کین هم برای فرار از تنگدستی و مردان سودجو به گروه موسیقی میپیوندد. این فیلم در عمق خودش قصه آدمهایی است که فقر، آنها را وادار به نقابزدن میکند. خندههای ما در سالن سینما، ناآگاهانه از دل همین موقعیتهای مرگآور و تلخ درمیآید. وایلدر خنده را از گلوی فقر بیرون کشیده، و همین باعث میشود کمدیاش هیچوقت سبک و بیمایه نشود.
نکته بعدی که خیلیها ندیدهاند یا کم دیدهاند، برخورد زیرکانه فیلم با کد هیز است. (بعضیها داغشو دوست دارن) حتی تاییدیه اداره کد تولید را نگرفت. وایلدر، بدون اینکه علنی وارد جنگ ایدئولوژیک شود، با همان اسلحه خودش یعنی طنز، خطقرمزهای سانسور را دور زد. جالب است که فروش عجیب فیلم در گیشه دقیقا همان ضربهای بود که سنگ بنای فروپاشی کد هیز را گذاشت. یعنی یک کمدی سبک و شنگول، کاری کرد که سالها بیانیه و اعتراض قادر به انجامش نبودند.
یک چیز دیگر: سیاهوسفید بودن فیلم. همیشه از زیباییشناسی نوآرگونه آن تعریف میکنند، اما کمتر کسی دلیل اصلی این تصمیم را میداند. تستهای اولیه نشان داد که گریم زنانه تونی کرتیس و جک لمون در فیلم رنگی، تهرنگ سبز مریضگونهای پیدا میکند. وایلدر که خودش هم دل خوشی از رنگ نداشت، این محدودیت فنی را تبدیل کرد به یک زبان بصری. فیلمبردار، چارلز لنگ، دو دنیای موازی خلق کرد: نورپردازی نرم و درخشان برای صحنههای شوگر کین، و فضای تیره و خشن برای خط داستانی گانگستری. این تضاد نوری ناخودآگاه تماشاگر را بین دو قطب (رویای زنانه) و (خشونت مردانه) معلق نگه میدارد. یک ضرورت فنی صرف، به دست وایلدر تبدیل شد به استعاره.
اما از مرلین مونرو نمیشود گذشت، نه به آن شکل همیشگی. چیزی که کمتر نقدی به عمقش رفته، این است که مونرو در این فیلم عملا دارد تراژدی زندگی خودش را بازی میکند. شوگر کین دائما از خیانت مردها مینالد، از تنهایی، از رویایی که به باد رفته. اینها دیالوگ یک فیلمنامه نیستند؛ اینها فریاد خود مونرو هستند از پشت نقاب یک شخصیت. و با این حال، در همان روزهایی که با اعتیاد، فروپاشی عصبی و دعواهایش با وایلدر دستوپنجه نرم میکرد، وقتی دوربین روشن میشد، چهرهاش چنان بیعیب و نورانی میشد که انگار هیچ دردی در کار نیست. وایلدر بعدها گفت: کار با او جهنم بود ولی نتیجه بهشت شد. این دوپارگی میان زنی که از هم میپاشید و زنی که روی پرده جاودانه میدرخشید، به نظرم تلخترین و همزمان زیباترین زیرمتن این فیلم است.
حالا برسم به نکتهای که واقعا از چشم همه پنهان مانده. احتمالا خیلیها نمیدانند که صدای زنانه (جوزفین) در فیلم صدای خود تونی کرتیس نیست. کرتیس هرچه کرد نتوانست صدایش را به اندازه کافی زنانه کند، و نهایتا یک صداپیشه به اسم پل فریز دیالوگهایش را در صحنههای مبدل دوبله کرد. اما جک لمون زیر بار نرفت و تمام دیالوگهای (دفنی) را خودش گفت. این تفاوت کوچک در اجرا، ناخودآگاه تماشاگر را به این نتیجه میرساند که دفنی بسیار عمیقتر از جوزفین در هویت زنانهاش غرق شده. یعنی انتخاب صدا، خودش بدل شده به یک زیرمتن روانشناختی درباره میزان درآمیختگی شخصیتها با لباس مبدل. چنین ظرافتی را فقط در سینمای وایلدر میشود پیدا کرد.
اگر بخواهم از زاویهای کمتر پرداختهشده یک ضعف کوچک را هم مطرح کنم، اشاره میکنم به خط داستانی گانگسترها. این بخش از فیلم، در قیاس با درخشش بخش کمدی و عاشقانه، گاهی زیادی مکانیکی و حتی کلیشهای به نظر میرسد. بعضی صحنههای تعقیب و گریز انگار صرفا بهانهای هستند برای حفظ تعلیق. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، شاید این سادگی عامدانه باشد؛ وایلدر عمدا گانگسترها را به شکلی کاریکاتوری و مسخره طراحی کرده تا دنیای خشن مردانه را پیش چشم تماشاگر کوچک و بیاعتبار جلوه دهد. به این ترتیب، ضعف ظاهری فیلمنامه در این بخش، میتواند بخشی از طنز پنهان فیلم باشد که قدرت واقعی را به جهان زنانه و کمیک میدهد.
و در نهایت، نمیشود درباره این فیلم نوشت و اشارهای به ساختار شکسپیریاش نکرد. هویتهای جابهجا، لباسهای مبدل، و پایانی که در آن همه نقابها فرو میافتند، یادآور کمدیهای شب نیمه تابستان یا شب دوازدهم است. اما وایلدر یک پیچ اساسی میدهد: در شکسپیر، بازگشت حقیقت، نظم را به جهان بازمیگرداند. اینجا اما حقیقت که فاش میشود، هیچ نظمی برقرار نمیشود. ازگود همچنان فریب را میپذیرد و عشق را بر اصول خشک اخلاقی مقدم میشمارد، و جهان فیلم، از قضا، با همین انعطافپذیری به تعادل میرسد. این وارونگی منطق کلاسیک کمدی، امضای وایلدر است و نشان میدهد که چرا (بعضیها داغشو دوست دارن) از یک سرگرمی صرف فراتر میرود.
بعد از این همه سال،گاهی که نگاهی به فیلم میندازم، به این فکر میکنم که راز ماندگاریاش کجاست. شاید در همین باشد: وایلدر فیلمی ساخت درباره نقص، درباره پذیرش، درباره هویتهایی که پشت نقاب پنهان میشوند و انسانهایی که نقاب را برمیدارند، و همه اینها را چنان بیادعا و شوخطبعانه در قاب گرفت که تماشاگر تا آخرین پلان متوجه عمق فاجعهای که از آن خندیده نمیشود. (بعضیها داغشو دوست دارن) یک کمدی نیست که فقط بخنداند؛ آینهایست که اگر درست نگاه کنی، خودت را در شکنندهترین و در عین حال رهاترین حالت ممکن میبینی.