
آورده اند که :
ديگو آرماندو مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترك اعتياد در تيمارستان بستری بود، وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد: اونجا ديوانه های زيادی بودند، يكی ميگفت من چگوارا هستم همه باور ميكردن، يكی ميگفت من گاندی ام همه قبول ميكردن. ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم همه خنديدن و گفتن هيچ كس مارادونا نميشه. اونجا بود كه من خجالت كشيدم كه چه بر سر خودم آوردم...
در اين دنيا غرور دمار از روزگار آدم در مياره و دقيقا گرفتار چيزی ميشی كه فكر ميكنی هرگز در دامش نخواهی افتاد. مراقب خودتان باشيد برگ ها هميشه زمانی ميريزند كه فكر ميكنند طلا شدند...
(( یک وقت در میدان مخبرالدوله دو تا ساعت بود که شهرداری نصب کرده بود. یکی رو به جنوب، یکی رو به شمال. این دو تا ساعت هیچ وقت نمیشد که با هم مطابق باشند. اغلب یکی دو ساعت با هم تفاوت داشتند.
خدا رحمت کند مرحوم محمد مسعود را، یک وقت در روزنامه مرد امروز نوشت: هر وقت این دو ساعت با هم میزان شوند، کار این مملکت هم اصلاح خواهد شد.
این نکته انقدر ظریف بود که دهان به دهان می گشت و شهرداری چون دید واقعا نمیتواند این نقص را رفع کند، برای رهایی از شماتت مردم، اول کاری که کرد، ان ساعتها و ستون ساعتها را از میدان برداشت. حاجی مرد و شتر خلاص!
................................................................................................
بعقیده من، معجزه کشور سوئیس در بانکداری و ثبات اقتصادی ان نیست، در ثروت مردمش نیست، در این که تورم در انجا از همه کشور ها کمتر است نیست، در بی طرفی نیست، در عدم شرکت در جنگ نیست، در اب و هوا و نظافت و لطافت و ادب مردم ان نیست، در هیچکدام نیست. معجزه سوئیس در این است که بیش از پنجاه عدد ساعت با قیافه های مختلف فقط و فقط در در سالن فرودگاه ان هست و هیچ کدام از این ساعتها حتی یک ثانیه با هم تفاوت ندارند و همه یک وقت را نشان میدهند... ))
برگرفته از کتاب هزارستان ، محمد ابراهیم باستانی پاریزی، صفحه 11
(( یک وقت استاد حنّانه موسیقی دان پایش را توی یک کفش کرده بود که ویولن ساز ایرانی نیست و باید از دور موسیقی ایران خارج شود، و برنامه های تلویزیون ایران را بر همین مبنا قرار داد. من همانروزها نامه ای نوشتم به تلویزیون - که توسط ژاله کاظمی گوینده خوش کلام وقت تلویزیون ، عینا در تلویزیون خوانده شد - و متاسفانه اصل نامه را در اختیار ندارم که الان در اینجا چاپ کنم. خاطرم میاید که یک جمله ان نامه این بود که : اقای حنّانه، فرض کنیم ویولن را به کلی از موسیقی ایرانی کنار گذاشتید و دست یاحقی ها و بدیعی ها و حسین خان و تجویدی ها را از اهنگ سازی کوتاه کردید شما با زنگ شترِ صبا چه خواهید کرد؟ و جواب صبا را در روز قیامت چه خواهید داد؟ و مردمی را که این زنگ شتر ( سه گاه ) یا زردملیجه ( دشتی ) تا قیامت در گوش ان ها زنگ خواهد زد چگونه راضی خواهید کرد؟
البته گاهی این فلسفه هم قوت پیدا میکند که " چهل چراغها را باید خاموش کرد تا تک چراغها روشن بماند! " ))
برگرفته از کتاب نای هفت بند محمد ابراهیم باستانی پاریزی - پاورقی صفحه 503
روزي صلاح الدين ايوبي فرمانده مسلمانان در جنگهاي صليبي به خاطر كمبود بودجه نظامي نزد شخص ثروتمندي رفت تا شايد بتواند پولي براي ادامه جنگهايش بگيرد ان تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد صلاح الدين موقعي كه خواست از خانه بيرون برود رو به ان مرد نمود و پرسيد به نظر شما بين سه دين يهود و مسيح و اسلام كه با هم در جنگ هستند حق با كداميك است ان تاجر بزرگ گفت بشين تا يك داستان برايت بگويم بعد خودت نتيجه گيري كن
او گفت در روزگاران قديم مرد كشاورزي بود كه صاحب يك انگشتر بود و همه ميگفتند اين انگشتر نزد هر كس باشد به كمال انسانيت ميرسد خداوند به مرد كشاورز سه پسر داد و وقتي پسران بزرگ شدند پدر انها از روي ان انگشتر دو تاي ديگر دقيقا شبيه اولي درست كرد و به هر كدام از پسرانش يكي از انگشترها را داد از اين به بعد هر كدام از پسرها ميگفتند كه انگشتر اصلي پيش اوست و هميشه با هم دعوا داشتند بر سر اينكه انگشتر اصلي كه باعث كمال انسانيت ميشود پيش كداميك از انهاست تا بالاخره تصميم گرفتن براي مشخص شدن انگشتر اصلي پيش قاضي بروند
وقتي شرح ماجرا را براي قاضي گفتند قاضي گفت احتمالا انگشتر اصلي گم شده است چون قرار بر اين بوده كه ان انگشتر پيش هر كس باشد داراي كمالات انساني باشد اما شما سه نفر كه هيچ فرقي با هم نداريد و مدام مشغول ناسزا گويي به يكديگر هستيد.
بر گرفته از كتاب تاريخ ويل دورانت
ناصرالدین شاه قاجار در سومین سفرش به اروپا از کارخانهها و مراکز صنعتی دیدار کرد. وی در آلمان برای نخستینبار در یک کارخانه تولید وسایل برقی، پنکه دید که البته مدتی قبل در اروپا اختراع شده بود. شاه قاجار درباره مواجهه با این وسیله جدید در سفرنامهاش نوشته است:
«کارخانه خیلی گرم بود و بوی قیر و بوهای دیگر و ما حرکت میکردیم همه را میدیدیم، در بین گردش نسیم خنکی احساس کردیم، باد میوزید، مثل باد بهشت که در آن گرما و تعفن، آدم را زنده میکرد. ما تعجب کردیم از کجا باد میآید، بعد ملتفت شدیم از یک چرخی است، پرّه پرّه ساختهاند، با الکطریسیطه [الکتریسیته: نیروی برق] حرکت میکند با سرعت زیاد و احداث باد میکند، اسبابی دارد که به حرکت انگشت چرخ میایستد، یک مرتبه تعفن و گرما جهنم میشود، باز انگشت میگذارند به حرکت میآید، بهشت میشود. خیلی مغتنم دانستم و آنجا ایستادم، خنک شدم. باد طوری بود که دامن سرداری و کلیچه [جامه نیمتنه] را خوب حرکت میداد. گفتیم اگر ممکن است یکی از این چرخها بسازند برای ما به طهران بفرستند، سیمن [سیمون: صاحب کارخانه] گفت میسازم و میفرستم».
پنکه سفارشی ناصرالدین شاه مدتی پس از بازگشت وی از سفر فرنگ بالاخره به ایران رسید. این پنکه در کاخ گلستان که سیمکشی برق داشت، نصب شد. بعدها چهار پنکه دیگر هم برای استفاده در اندرونی و حرمسرای کاخ سفارش داده شد. استفاده از پنکه برای مردم عادی حدود ۵۰ سال طول کشید.
منبع : سایت تاریخ ما

آوردهاند که نوشیروان عادل را در شکار گاهی صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد.
نوشیروان گفت: «نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد.»
گفتند: «از این قدر چه خلل آید.»
گفت: «بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.»
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی
بر آورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ بر سیخ
“سعدی، گلستان، باب اول در سیرت پادشاهان”
بیضه به معنای تخم مرغ یا سایر پرندگان است.
آورده اند که روزی «تی میریازوف» دانشمند روسی در یکی از میدان های شهر مسکو قدم می زد.یکی از دستیارانش که همراه او بود، متوجه شد که بر هیچ یک از بوته های گل کنار میدان گلی وجود ندارد و برای اظهار فضل گفت:
«استاد، چه فکر می کنید؟به نظر شما چه عنصری در خاک این جا می نیمم است؟»
«تی میریازوف» پاسخ داد:
«درباره می نیمم چیزی نمی دانم، اما فکر می کنم دزدان در این جا ماکزیمم بوده اند.»...
آورده اند که:
یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان که عرب گوید «التّمرُ یانعٌ وَ الناطورُ غیرُ مانع[1]». هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟ گفت: «اگر از مه رویان به سلامت بماند از بدگویان نماند.»
شاید پس کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبان مردم بستن
«گلستان، سعدی»
[1] خرما رسیده است و نگهبان باغ مانع نیست.
آورده اند که...
فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی در مُناکِحت او رغبت نمینمود.
زشت باشد دَبِیقی و دیبا
که بود بر عروس نازیبا
فیالجمله، به حکم ضرورت عَقْدِ نِکاحش با ضَرِیری ببستند.
آوردهاند که حکیمی در آن تاریخ از سَرِنْدیب آمده بود که دیدهٔ نابینا روشن همیکرد.
فقیه را گفتند: داماد را چرا عِلاج نکنی؟
گفت: ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد؛
شویِ زنِ زشتروی، نابینا بِه.
گلستان سعدی، باب دوم، در اخلاق درویشان
توضیح:جامهٔ دبیقی (محصولِ شهر دَبِیق در مصر) و حریرِ نگارین بر بالای عروسِ زشت، نیکو نیاید.
درود
آورده اند که، در آپارتمان کوچکی در نیویورک، دو کارگردان ایتالیایی الاصل، مقابل تلویزیون در حال پخش زنده چهل و سومین بزم اسکار، نشسته بودند. جایزه "بهترین فیلمنامه اوریجینال" قرار بود نزدیک پایان مراسم اهدا شود، بنابراین کوپولا تا آن لحظه روی صندلیش آرام نداشت. و ... لحظه سرنوشتساز فرا میرسد. جورج سیگال و سارا مایلز، ستارگان دوران خود، روی صحنه میآیند. پس از چند شوخی معمول و اعلام نامزدها ، مایلز پاکت را باز میکند و کمی هیجان زده، اما با شوق نام برنده را می خواند. اسکورسیزی به سمت دوستش برمیگردد و میپرسد: «و چطور میخواهند بعد از گرفتن اسکار اخراجت کنند؟»
آن شب و آن تندیس فیلمنامه، کوپولا را در جریان پرتنش ساخت فیلم "پدرخوانده" نجات داد. تا آوریل 1971، چندین صحنه از فیلم را فیلمبرداری کرده بودند، اما کوپولا، هر لحظه ممکن بود کنار گذاشته شود. تهیهکنندگان فیلم به شدت از هر کاری که او با فیلم میکرد، بدشان میآمد. در آن زمان، کارخانه رؤیاسازی از رمق افتاده بود، و بازار سینما از رونق. و راه یافتن کارگردانان، بازیگران، فیلمبرداران و فیلمنامهنویسان جوان، تقریباً غیرممکن به نظر میرسید.
کوپولا اولین گام خود در سینما را مدیون راجر کورمن- پادشاه فیلمهای بی کیفیت (B-Movie)- که از استخدام دانشجویان جوان، نمیترسید و کارهای مختلفی به آنها می سپرد، بود. برای مثال، کوپولا در ابتدا مشغول بازتدوین فیلمهایی از شوروی برای اکران در آمریکا بود. کورمن حق پخش فیلمهای کمسروصدای اروپایی را، ارزان میخرید، صداگذاری میکرد، برخی صحنهها را دوباره میچید یا فیلمبرداری میکرد و در سینماهای درجه دو با عنوان جدید و اغلب با داستانی جدید اکران میکرد.
کورمن پس از مدتی، به کوپولا اجازه داد اولین فیلم بلند کامل خود را کارگردانی کند. و از او خواست که، نسخه کمبودجه خودش از "روانی" هیچکاک را بسازد. و اولین فیلم کوپولا، فیلم ترسناک سیاه و سفید بسیار ارزان و آشفته "جنون 13" شد. تا پیش از "پدرخوانده"، کمدی "تو حالا پسر بزرگی شدهای" با وجود حضور در جشنواره کن، در گیشه شکست خورد. موزیکال "رنگینکمان فینِیان" اندکی سود آورد، اما رابطه کوپولا با استودیوی وارنر را خراب کرد. و درام شاعرانه "مردان باران" چنان شخصی و کمخرج بود که تماشاگر عام، بی اعتنا از کنارش گذشت.
کوپولا بههمراه دوستش جورج لوکاس، به سانفرانسیسکو رفت،تا شرکت مستقلی به نام American Zoetrope تأسیس کند. اما کوپولا در آغاز دهه 70 با بدهیهای فزاینده American Zoetrope روبرو بود. و شکست سنگین فیلم نخست لوکاس، "THX 1138"، تیر خلاصی شد بر پیکر نیمه جان زوتروپ.
تماس از استودیو پارامونت او را در اتاق مونتاژ، جایی که همراه لوکاس مشغول بازسازی "THX 1138"بودند، غافلگیر کرد. در ابتدا، نمیخواست "پدرخوانده" را کارگردانی کند، که این موضوع رابرت اوانز (تهیهکننده) را بسیار عصبانی کرد. اوانز نمیتوانست باور کند که این کارگردان جوان با اعتبار مخدوش و با فیلمهای عجیب و غریب هم، بمانند کارگردانهای معروفتر، پیشنهادش را رد کند!
به قولی: "هر فیلم مجموعهای از اتفاقهای نامحتمل است که تنها وقتی کنار هم مینشینند، معنا پیدا میکنند." و در مورد "پدرخوانده"، این جمله کاملاً درست بود. بیشتر کسانی که در پروژه حضور داشتند، از همان روزهای نخست، مطمئن بودند که دارند در فیلمی شکستخورده کار میکنند. بعضی از مدیران پارامونت مطمئن نبودند که فیلم برای تماشاگران عام جذاب باشد. "آل پاچینو" بعدها در چند مصاحبه گفته بود: "فکر میکردم داریم بدترین فیلم تاریخ سینما را میسازیم!" حتی خود کوپولا فکر میکرد که بر اساس یک رمان جذاب، یک فیلم گانگستری گفتگو محور و خوابآور ساخته است که، کمتر کسی تا انتها تماشایش خواهد کرد.
اولین اختلافات بین کوپولا و اوانز (تهیهکننده پارامونت) از همان مرحله طراحی کلی فیلم آغاز شد. اوانز میخواست فیلمی سریع، سرگرمکننده و پرسود بسازد. چیزی که بتواند تا وقتی تب رمان "پدرخوانده" فروکش نکرده، به بازار بیاید. اما کوپولا نگاه کاملا متفاوتی داشت. او تحت تأثیر سینمای اروپا، میخواست فیلمی اصیل، غنی و از نظر جزئیات تاریخی دقیق بسازد. کوپولا اصرار کرد که فیلم در نیویورک فیلمبرداری شود. که گرانتر بود. استودیو اصرار داشت که به سنت لوئیس بروند. دومین تصمیمی که کوپولا اجازه اش را نداد، انتقال وقایع کتاب از دهه 40 به دهه 70 بود. این هم هزینه تولید فیلم را کاهش میداد، زیرا لازم نبود خودروهای مربوط به 30 سال قبل اجاره شود، دکورها تغییر کند و لباسهای خاصی مطابق مد دوران گذشته دوخته شود. اوانز از نحوه کارگردانی کوپولا ناراضی بود، از آرامش بازیها، از دکورهای سنگین. سیاهی لشکری که کوپولا از میان ایتالیاییها انتخاب کرده بود هم، آشکارا او را آزار میداد. و مهمتر از همه، در آن روزگار، مد غالب سینما، فیلمهای روشن و رنگارنگ بود. اما کوپولا و فیلمبردارش گوردون ویلیس عمداً از سایه و نور کم استفاده کردند، تا حس خفقان، سنگینی و اضطراب و غیرهم را منتقل کنند.
اوانز، به عنوان نماینده هالیوود قدیم، به جادوی ستارهها باور داشت، و تقریبا همه را - از رابرت ردفورد گرفته تا جک نیکلسون - پیشنهاد کرد. اوانز به شدت با پاچینوی جوان مخالف بود و ...
درود.
در واقع جای این پستها محله شلوغ چینیها و بخش اینترنت گردی باید باشد. با این وجود، وقتی از شکست تجاری فیلمهایی مانند "رستگاری در شاوشنک" یا "شوگرلز" صحبت میشود، منظور شکست آنها در زمان اکران اولیه است، نه سرنوشت نهاییشان در بازار. برای مثال، فیلم "رستگاری در شاوشنک" در بازار ویدیویی و تلویزیونی به موفقیتی چشمگیر دست یافت. در سال ۱۹۹۵، فروش نسخه ویدیوییش تنها از "شیرشاه" دیسنی کمتر بود، که پرفروشترین فیلم ویدیویی آن دهه بود. فیلم "باشگاه مبارزه" نیز در ادامه به یکی از پرفروشترین فیلمهای خانگی در قالب دی وی دی و بلو-ری بدل شد و دو سال پیاپی برای استودیو فاکس رکورد فروش ثبت کرد. همچنین آثاری مانند "بلید رانر"، "چیز"، "گزارش اقلیت" و حتی "اسکات پیلگریم در برابر دنیا" در زمان اکران شکست خوردند، اما بعدها به فیلمهایی محبوب و کالت تبدیل شدند. فیلمهایی مانند "شوگرلز" و "جزیره کاتروت" که باعث ورشکستگی شرکت "کارولکو" شدند، سرانجام برای "MGM" که حق پخششان را خریده بود. سودآور شدند. "شوگرلز" بیش از 100 میلیون دلار فروش داشت و یکی از موفقترین محصولات ویدیویی دهه 90 شد. بابیلون شزل هم امیدوارم به این جمع ملحق بشود. فیلم "دنیای آبی" با احتساب هزینههای بازاریابی، زیان بزرگی برای سازندگانش بهجا گذاشت و باعث شد کوین کاستنر به سرعت جایگاهش را از دست بدهد. در گذشته هم "کلوپاترا" با بودجه سرسامآور 31 میلیون دلار (معادل بیش از 300 میلیون دلار امروزی) را می شود گفت. با این حال، "کلوپاترا" پس از حدود 40 سال و "دنیای آبی" پس از نزدیک به 20 سال توانستند از مرز زیان عبور کنند.
فیلم "دروازههای بهشت" که استودیوی "یونایتد آرتیستز" را به ورشکستگی کشاند. شکست فیلمهای پرخرجی مانند "جنگاوران اخترناو"، "الکساندر" ، "جان کارتر" و "رنجر تنها" نیز در یادها مانده، آثاری با بودجههایی بین 120 تا 250 میلیون دلار که حتی هزینه تولید خود را بازنگرداندند. اما در کنار این آثار شناختهشده، گروهی از فیلمها نیز وجود دارند که تنها معدودی از دوستداران سینما به یاد دارند. در سایتهایی مانند IMDb امتیاز نسبتاً بالایی دارند، اما تنها با چند هزار رأی ثبت شده برایشان. و حتی یافتن نسخهای با کیفیت خوب از آنها دشوار است. استودیوها نیز تمایلی به بازسازی یا انتشار دوباره آنها ندارند، چون میدانند خریدار چندانی نخواهند داشت. استودیوها ناچارند آنها را از پلتفرمهای خود حذف کرده و تنها از طریق فروش حق پخش به شبکهها یا سرویسهای دیگر، بخشی از زیان را جبران کنند.
بقول مارتین مکدونا: دو قانون اصلی وجود دارد: "ادا و اصول در نیاور، و ملالآور نباش. سعی نکن از تماشاگر خود باهوشتر باشی."
با توجه به این گفته، دورانی شده که کارگردانهایی با فیلمهایی خاص که بتوانند، حس «فهم برتر» و «تماشاگر خاص بودن» را به مخاطبانی بدهند، نه وزن گذشتگان را دارند، نه مخاطب وسیعی دارند و نه حامیان مالی. فیلمهایی که بخش بزرگی از شیفتگی نسبت به آنها، نه از خود اثر، که از احساس متفاوت بودن از دیگران میآید. و این حس تمایز، نوعی لذت روانی و حتی جایگزین هویت است. به قول پیر بوردیو!
(۱۴۰۴/۸/۲ عصر ۱۰:۵۷)Dude نوشته شده: [ -> ]
درود. "شوگرلز" (برای اولین بار از تلویزیون دیده بودم، آن زمان فرم و محتوایش غافلگیرم کرد) )بیش از 100 میلیون دلار فروش داشت و یکی از موفقترین محصولات ویدیویی دهه 90 شد.
Dude عزیز، ممنون می شوم به من یادآوری کنید چه زمانی فیلم (show girls) از تلویزیون پخش شد؟؟

الیزابت برکلی را تنها در همین فیلم دیدم و سپس محو شد، هیچ وقت نفهمیدم چرا این بانوی سروقامت و زیبا صورت نتوانست دیگر ،جای محکمی برای خود در هالیوود پیدا کند
اولین باری که نیز با لفظ تمشک طلایی در سینما آشنا شدم ، در صفحه هنری روزنامه همشهری بود که خواندم که خودفیلم و هم برکلی بازیگر و هم کارگردان «پل ورهوفن» جایزه تمشک طلایی آن سال را درو کردند،بدترین فیلم،بدترین بازیگر زن و بدترین کارگردن
(۱۴۰۴/۸/۴ عصر ۰۲:۵۹)master of puppet نوشته شده: [ -> ]
(۱۴۰۴/۸/۲ عصر ۱۰:۵۷)Dude نوشته شده: [ -> ]
درود. "شوگرلز" (برای اولین بار از تلویزیون دیده بودم، آن زمان فرم و محتوایش غافلگیرم کرد) )بیش از 100 میلیون دلار فروش داشت و یکی از موفقترین محصولات ویدیویی دهه 90 شد.
Dude عزیز، ممنون می شوم به من یادآوری کنید چه زمانی فیلم (show girls) از تلویزیون پخش شد؟؟

"شوگرلز" را همان دهه نود دیدم، دوره ای که علاقه بیشتری به سیر و سیاحت داشتم. اولین بار، برای خودم کفه درام فیلم سنگین تر بود. ورهوفن: «مردم فکر کردند دارم فیلمی جدی درباره جاهطلبی در لاسوگاس میسازم، اما من داشتم از همان چیزها شوخی درمیآوردم. این یک کمدی سیاه است، نه درام ار.و.تیک!» طنز هلندی!
ورهوفن در این فیلم پلیدی و پستی و پشت صحنه صنعت سرگرمی را با جسارتی نادر به نمایش میگذارد.که در آن تقریباً همه آدمها فاسد و سوءاستفادهگرند، و انسانها برای پول، یکدیگر و حتی خودشان را میفروشند. و شاید همین باعث شد که انبوهی جایزه تمشک طلایی نصیبش شود. چرا که پل ورهوفن، و جو استرهاز، قصد داشتند دنبالهای برای فیلم بسازند که در آن قهرمان داستان، برای فتح هالیوود راهی لسآنجلس میشود. اگر نمایش پشت صحنه شوبیز لاسوگاس بسیاری را شوکه کرد، فقط میتوان حدس زد که نمایشی مشابه از هالیوود چه رازهایی را برملا میکرد! بعدها هم فیلم بابیلون با اشاراتی، سرنوشتی مشابه شوگرلز داشت. امروزه دیگر هیچکس جرأت ساخت چنین فیلمی را ندارد!
در اوایل دهه 1990، موجی پس از موفقیت عظیم "غریزه اصلی" که بیش از 350 میلیون دلار فروخت، بالا گرفت. پس از آن، تقریباً همه استودیوها بهدنبال ساخت فیلمهایی مشابه بودند. استودیوی "کارولکو"، کارگردان و فیلمنامه نویس همان فیلم را برای ساختن شوگرلز، به خدمت گرفت.
به دلیل مشکلات استودیوی سازنده که در حال ورشکسته شدن، هیچکس بر کارگردان، نظارت نمیکرد و او بدون محدودیت و مزاحمت کارش را انجام داد! وقتی زمان دریافت رتبهبندی سنی فیلم رسید، مشخص شد که تحت هیچ شرایطی به فیلم رتبه R داده نخواهد شد. راحتتر این بود که اصلاً فیلم اکران نشود تا اینکه بخواهند تمام محتوایی را که کمیسیون رتبهبندی را مبهوت کرده بود، از فیلم حذف کنند. از آنجایی که استودیو دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، شوگرلز با رتبه NC-17 وارد سینماها شد و گرانترین فیلم این رتبه شد.
پس از شکست شوگرلز، مدیر برنامه برکلی، همکاریش را با او قطع کرد و دیگر کسی میل کار کردن با او را نداشت، بخاطر ریسک حیثیتی و مالی دامنگیر شدن این رسوایی! دوران سختی را گذراند، رسانهها و مردم بیرحمانه به او تاختند. این در حالی بود که کارگردان و نویسنده فیلم بدون مشکل خاصی به کارشان ادامه دادند. و همه بار شکست بر دوش این بازیگر جوان افتاد. برکلی برای نقش اصلی فقط 100 هزار دلار دستمزد گرفته بود.
الیزابت برکلی یهودی متولد شهری بهطور سنتی، مذهبی و محافظهکار، با ارزشهای اخلاقی سختگیرانه، در جوانی مدل بود و بعدها وارد تلویزیون شد و در چند سریال نقش ثابت بازی کرد. اما پس از شوگرلز، نقشهایی که برایش باقی مانده بود، محدود به فیلمهای درجه دو و سه، که مستقیماً به ویدیو میرفتند، و یا نقشهایی کم اهمیت بودند. در فیلمهایی با پاچینو و وودی آلن نقش کوچکی داشت.