سلامتی و شادی همراهتان دوستان مهربانم . دوروز پیش با دیدن فروش چاقاله های نوبرانه ی بهاری با قیمت های نجومی ، برآن شدم تا گذری بر سالهای کودکی بزنم . بی تردید دوستان ، خوب به خاطر دارند . در زمان کودکیه ما ، شرایط و محیط زندگی اکثر ما ، با امروز تفاوت داشت . هنوز باغ و باغات و مزارع و رود ها از بین نرفته بود و جای خود را به شهر و شهرک و ساختمان و آپارتمان نداده بود . خانه ها اکثرا حیاط و پرچین داشتند و در هرکدام حداقل چند درخت میوه از انواع مختلف وجود داشت . مایحتاج میوه ی خانواده ها غالبا در فصول گرم سال از همان حیاط و در مقیاس بزرگتر از باغات همان دور و اطراف تامین میشد و مانند امروز خبری از خرید آن چنانی میوه جات از مغازه ها و فروشگاه ها وجود نداشت . منطقه ی زندگی ما نیز از چنین امری مستثنی نبود .به نعمت عبور رود کرج و سیراب کردن باغ و باغات و مزارع پایین دست ، بهشتی پدیدار گشته بود .محیطی سرسبز و خرم با درختانی تنومند و کهنسال که ماوای پرندگان با آن نوای دلنشین در شب های پرستاره زیر نور ماه .پرندگانی خوش اواز و رنگارنگ از انواع و اقسام ، که هنوز نوای زیباشان در گوشم هست . حتی طوطی و یک نوع پرنده به نام سبزه قبای هندی ، به چشم میخورد . امروز به هرکسی میگویم که زمانی اینجا طوطی داشتیم و شاهد پروازشان بر فراز درختان بسیار بلند و تنومند تبریزی و راش بودیم ، با طعنه و تمسخر میگوید مگر اینجا آفریقاست؟ ای کاش به مانند امروز ، دوربین و موبایل در دسترس ما نیز بود تا سندی بر گفته های خود داشتیم . در هرحال ، باغات منطقه ی زندگی ما ، به داشتن میوه های متنوع و اعلا مشهور بود و بعدها به این نکته پی بردم که تقریبا هشتاد درصد از محصولاتش در همان اواخر دهه ی شصت و اوایل هفتاد ، جزئ کالاهای صادراتی بوده است . کودکی ما نیز به خوبی در میان این محیط زیبا و سرسبز میگذشت . به یاد دارم که در فصل توت چینی ، تا چشم کار میکرد پارچه های بزرگ سفید زیر درختان پهن میشد و باد ، خود ، کار چیدن میوه را انجام میداد و شب هنگام ، برای جمع کردن پارچه ها، به خاطر وفور میوه های توت و سنگینی پارچه ، هرخانواده نیاز به یاری دیگران داشت . به یاد دارم که خانواده ها در کمال خوشی و ذوق و شادی در درست کردن لواشک های رنگ و وارنگ و ترش و ملس ، در حیاط خانه ها ، دور هم جمع میشدند . عذاب وجدانی نیز در من هست ، زیرا به همراه دوستم بارها ، دور از چشم مادر و خانواده ، گاهی اوقات میرفتیم و روی لواشک هایی که روی سینی های بسیار بزرگ در سرتاسر حیاط و جلوی آفتاب گذاشته شده بود ، سرسره بازی میکردیم . فراوانی الو الوچه به حدی بود که مقدار بسیار زیادشان ، به خودی خود بر روی خاک میریخت و از بین میرفت ، چرا که برای چیدنشان ، نه زمان کافی وجود داشت و نه نیروی کافی . میوه های دیگر هم از این امر مستثنی نبود و مثلا با وجود چیدن فصل و درست کردن مرباهای رنگ و وارنگ ، گلابی و سیب و هلو ، باز مقدار زیادیشان بر روی خاک میریخت و خوراک جانوران میشد یا تبدیل به خاک . خرمالوی های پاییزه بر بالای درختان پاییزی ، اخرین از میوه های باقی مانده بود که رنگ سرخش ، چشم را نوازش میداد . یاد دارم مش قنبر خدا بیامرز ، از اواخر بهار ، از همسایه ها و اهالی خواهش میکرد که از الان ، برای کمک به چیدن آلبالو و گیلاس های باغ بزرگش ، برنامه ریزی کنند و نوبتی خاص در نظر بگیرند ، چرا که گاوهای شیری ، هنگام عبور از وسط باغ ، بادیدن رنگ سرخ میوه ها ، دچار ناراحتی و استرس میشوند و شیرشان کم میشود . مش قنبر خدابیامرز تمام میوه ها را به رایگان در اختیار اهالی میگذاشت و از آن ها برای کمک به چیدن میوه ها قول میگرفت . گاوداری بزرگی در انتهای باغ بسیار بزرگ خود داشت . روحش شاد . تنها فردی بود که در منطقه ، موتور برق داشت و به محض رفتن برق در شبها ، که در آن زمان بسیار معمول بود ، تمام اهالی میدانستند که تا چند ثانیه ی دیگر ، صدای مهیب روشن شدن موتور برق به از کیلومتر ها دورتر به گوش خواهد رسید . به یاد دارم که در پایین دست ، طغیان رود ، موجب وحشت اهالی و باغداران و مزرعه داران شد و من که کودکی کم سن و سال بودم از دیدن کوبیده شدن تنه های بسیار بزرگ درخت به دیوارهای خانه ها و باغات ، که آب با خود حمل میکرد ، وحشت کرده و گریه میکردم . این ها را گفتم تا تفاوت محیط زندگی ما و کودکان امروزی ، تا حدودی تداعی شود . کودکان امروز محیطی بسته دارند و از ان باغات و مزارع فراخ و دردسترس بودن رایگان انواع میوه های فصل ، خبری نیست. نسل من زیاد به خاطر نداریم که در کودکی ، برای خریدن هلو و زردالو و سیب و گلابی و گیلاس و .... ، به مغازه و فروشگاه رفته باشیم . ای وای از گلابی هایی که از فرط رسیده و آبدار بودن و شیرینی ، چاک خورده و پاره شده بود و زنبورها شهد آن را نوش جان کرده و لذت میبردند و یک گاز از آن گلابی های بسیار بزرگ ، که دیگر نسلش منقرض شده ، کافی بود که دور لب هایمان از شیرینی زیاد ، تاول بزند . من که به یاد ندارم در کودکی ، چاقاله فروش در منطقه ی ما وجود داشته باشد . آن هم با این قیمت های میلیونی که بادیدن آن ، چند روز پیش ، مانند گوزن شاخ درآوردم و چقدر دلم به حال کودمان امروزی سوخت که با حسرت به ان نگاه میکنند ، در حالی که خانواده ها توان خرید آن را ندارند . مگر میشود که چاقاله کیلویی شش میلیون تومان ؟ خانه ی پدری ما طبق اسناد ومدارک ، به قیمت یک و صد و بیست هزار تومان خریداری شده است . حالا چاقاله کیلویی شش میلیون ؟ عجبا . در هرحال به یاد دوران کودکی خود افتادم که کمبودی از لحاظ لااقل میوه هایی از قبیل چاقاله بادام نداشتیم . بگذریم . فصول سرد سال با فکر و امید امدن بهار و تابستان و میوه دزدی از باغات و باغ و هیجان گریز و فرار و تعقیب صاحب باغ ، گذشت . شب هنگام حدود بیست نفر از یاران و دوستان جمع شدیم تا برای عملیات شبیخون به باغ مرحوم آقای دانشمندی ، طرح و نقشه بریزیم . جالب این بود که فرزند خود آقای دانشمندی هم در جلسه حظور داشت . طرح عملیات ، به قدری دقیق و نکته سنجی صورت میگرفت که دست کمی از طراحیه عملیات بارباروسا ی جنگ دوم جهانی نداشت . محمود ، پسری قد بلند و تیزبین با پاهای دراز ، به دیده بانی و نگهبانی گماشته شد تا هنگام آمدن صاحب باغ ، فورا خبر دهد و دیگران از خوردن میوه های بالای درخت دست کشیده و فرار کنند و از باغ خارج شوند . دستمزد محمود ، یک گونی چاقاله تعیین شده بود که تمام افراد ، هرکس به قدر سهم خود ، باید داخل گونی میریخت . صبح هنگام ، تمام بچه ها ، پشت دیوار ته باغ که کاهگلی بود جمع شدیم ، و در انتظار مستقر شدن محمود در جای خاص خود نزدیک عمارت صاحب باغ شدیم . با اعلام محمود ، مانند مور و ملخ ، هرکس از یک جای دیوار بالارفت و داخل باغ پرید و شروع از بالا رفتن درختان کرد . دیگر خدا را فراموش کرده و شکم راانتخاب کرده بودیم . راستش را بگویم در دنیایی کودکی ، این انتخاب ، ارزشش را داشت . نمیدانم چرا ؟ تقربا اکثرا بچه ها ، در حیاط خانه هاشان یا باغ خودشان و یا باغ دوستان و فامیل ها ، درختان چاقاله داشتند ، . اما باز طعم میوه ی دزدی ، چیز دیگری بود که نمیشد از آن گذشت . نمیدانم چرا دل درد نمیگرفتیم . شاید بیشتر از سه کیلو چاقاله ، در هرنوبت میوه دزدی میخوردم اما باز سیری نداشتیم. هم میخوردیم و هم در یک کیسه که همه ی کودکان به کمر خود بسته بودیم ، سهم محمود را جدا میکردیم . در همین حال ، ناگهان با صدای محمود به خود آمدم . به سرعت باد مانند میگ میگ فرار میکرد و فریاد میزد اومد اومد اومد . از بالای درخت به چشم خود دیدم که محمود ، اولین نفری بود که به دیوار کاهگلیه ته باغ رسید و از آن بالا رفت و از باغ خارج شد . سایر بچه ها و من هم به سرعت و با چالاکیه خاص ، از درختان پایین پریدیم و لحظه ای بعد در ان طرف دیوار باغ ، کنار هم جمع شده و همگی به اتفاق به کنار رود رفتیم تا هم دست و صورتی شسته و استراحت کنیم و هم سهم محمود را داخل گونی بریزیم . فرزند صاحب باغ ، گویا کمی ترسده بود و مدام میگفت بابام فهمید ، بابام فهمید . به اواطمینان خاطر دادیم که آقای دانشمندی اورا ندیده . همچنین به او گفتم که در عوض ، بعد از ظهر ، به او ، اجازه ی استفاده از دوچرخه ی برادرم را خواهم داد . دوچرخه که چه بگویم ، بهتر است نام آن را چهار چرخه بگذاریم ، چرا که رکاب نداشت و ناچار بودی برای به حرکت درآوردنش ، هردوپای خود را از طرفین به روی زمین بکشی . ترمز هم نداشت ، و یکبار همین محمود به اتفاق برادرم ، به علت سرعت زیاد در شیب ، و عدم کنترل ، به دیوار برخورد کردند و محمود ، حدودا دو ماه فراموشی گرفته بود و ان سال از مدرسه و درس هم عقب افتاد ، اما خوش بختانه بهبود یافت . خلاصه . با این طور حرف ها ، خیال پسر صاحب باغ راحت شد و مانند دیگران ، از آرامش پس از طوفان ، لذت برد . تک تک بچه ها ، خوشحال از موفق بودن عملیات ، هر کدام در گوشه ای ، پای خود را به درون آب انداختند و ولو شدند .اما با کمال تعجب ، خبری از محمود نبود . گفتیم شاید به خانه رفته و به زودی به ما ملحق خواهد شد ، اما تا اواسط ظهر خبری از او نشد و جست و جوی ما هم اثری نداشت . یکی از بچه ها ، به خانه ی محمود مراجعه کرد ، اما محمود خانه هم نبود . به ناچار همه ی کودکان برای خوردن ناهار به خانه هایمان رفتیم و من نیز در حالی که گونیه حامل سهم چاقاله ی محمود را به زحمت بلند کرده بودم ، به خانه رفتم . در حال خوردن ناهار بودم که با صدای درب خانه ،به خود امدم . مادر محمود بود که با مادرم خوش و بش میکرد و از نیامدن محمود برای خوردن ناهار متعجب بود . حدود نیم ساعت بعد ، به یکباره با صدای دوستم ، به داخل حیاط رفتم . خبر داد که آقای دانشمندی ، محمود را گرفته و بهتر است بگویم دستگیر کرده است . علت غیبت محمود مشخص شد . اولین نشانه های ، موفقیت آمیز نبودن عملیات ، نمایان شده بود . از این خبر تعجب کردم . با چشمان خود دیده بودم که دیده بان گروه ، خود اولین نفری بود که به سرعت فرار کرده و از باغ خارج شد . چطور ممکن است به جای دیگر بچه ها ، او دستگیر شده باشد ؟ چطور ممکن است اقای دانشمندیه کهنسال ، بتواند محمود فرز و چالاک را گرفته باشد ؟ به سرعت و با آمدن دیگر بچه ها ، به پشت دیوار کاهگلیه باغ رفتیم ، و دیدیم ای وای . صاحب باغ ، محمود را با طناب به درخت بسته و روبروی او نشسته و چای میخورد و هر چند ثانیه یکبار ، با چوب به پای محمود بیچاره میزند . محمود گریه میکرد و از شرکت خود در عملیات دزدی میوه ، اعلام برائت و بی اطلاعی میکرد . با تمام وجود سعی کردیم از دوست خود دفاع کرده و اورا نجات دهیم . همگیه بچه ها داد میزدیم ولش کن ولش کن ولش کن و با پرتاپ سنگ و چوب سعی در تحت تاثیر قرار دادن صاحب باغ و نجات دوست خود داشتیم . و باز جالب این که ، پسر خود آقای دانشمندی ، بلند تر از بقیه داد میزد ولش کن ولش کن و بیشتر از بقیه چوب پرت میکرد . بدون تردید نگران بود و میترسید محمود اعتراف کند و آقای دانشمندی ، از دست داشتن و شرکت فرزند خود در این عملیات آگاه شود . خلاصه ، اقای دانشمندی ، کوتاه نیامد که نیامد . به ناچار همگی باهم به درب خانه ی محمود رفتیم و موضوع را با مادر محمود در میان گذاشتیم و به سرعت فرار کردیم و دوباره در پشت دیوار کاهگلی جمع شدیم تا به اتفاق ببینیم چه پیش خواهد امد . چند دقیقه بعد ، پدر محود را دیدیم که از درب باغ آقای دانشمندی وارد باغ شد و مسیر ابتدای باغ تا عمارت باغ را طی کرد و با دیدن فرزند گرفتار خود ، در کنار پیرمرد صاحب باغ نشست و در کمال تعجب حدود نیم ساعت با صاحب باغ گفت و گو میکرد و چای مینوشید و محمود بیچاره همان طور پژمرده و خسته ، به درخت بسته شده بود . سرانجام بعد از حدود یک ساعت ، پدر محمود ، به محمود نزدیک شد و طناب ها را باز کرد . محمود بیچاره ، در حالی که فریاد میزد من نبودم من نبودم ، با دمپایی های نارنجی رنگ خود ، به سرعت باد شروع به دویدن به سمت درب باغ کرد . ما نیز با دیدن ازاد شدن محمود ، به سرعت از باغ دور شدیم و طبق معمول به سمت کنار رود ، که پاتوق و پناهگاه و مکان گردهماییه تمام ما بود رفتیم ، با این امید که محمو آن جاست . اما نبود و نیامده بود . هنگام شب ، به بهانه ی دادن آش مادرم به مادر محمود ، به خانه ی محمود رفتم . خوش بختانه خود محمود درب را باز کرد و با دیدن من کمی تعجب کرد . پدرش او را حسابی کتک زده بود . محمود آش را از من گرفت و به داخل خانه رفت و دوباره به درب خانه آمد . از او درباره ی چگونگی دستگیریش سوال کردم . گویا برادر آقای داشمندی ، دقیقا هنگام پایین امدن محمود از دیوار باغ حین فرار ، از داخل کوچه باغ عبور میکرده و فورا محمود بیچاره را از بالای دیوار به پایین کشیده و از درب پشتی باغ به داخل باغ برده و تحویل آقای دانشمندی داده بود . از محمود خواستم به همراه من به خانه ی ما بیاید تا سهم میوه هایش را که در انباری پنهان کرده بودم به او تحویل دهم . خوشحال شد لبخندی زد و همراه با من ، به خانه ی ما رفتیم و جای همه ی سروران و دوستان هم کافه ای ، چاقاله خوردیم . انگار نه انگار که تا چند ساعت قبل ، ماجرایی سخت بر ما گذشته بود . چند روز بعد ، مشغول طرح نقشه ی عملیاتی دیگر ، این بار برای شبیخون به باغ زیبای حاج احمد خدابیامرز بودیم . .یادش به خیر .
در زندگی تکتک ما لحظات تلخ و شیرینی است که تا آخر عمر فراموش نمیشوند. این لحظات ممکن است یک "آن" باشند و یا چند روز طول بکشند. خرید و یا دریافت یک کتاب دلخواه، دیدن یک فیلم، لحظه ازدواج، تولد فرزند، شنیدن یک موسیقی نوستالژیک، ...
در زندگی من هم این لحظات به تعداد وجود دارند که بیشترشان را با ذکر جزییات به یاد میآورم. مثلاً شبی از نوروز ۱۳۶۵ که برای اولین بار انیمیشن سیندرلا را در خانه عمو مجتبی دیدیم.* اولین بار که با دقت و شعف فیلم اشکها و لبخندها را تماشا کردم. بیشترِ نوروزهایِ دهه ۶۰، بیشترِ روزهایِ دورانِ دبستان و ...
اما در اینجا میخواهم به مناسبت عید فطر یک خاطره کوتاه درمورد تنتن تقدیم کنم.
ما از تابستان ۱۳۶۱ تا آخر مهر ۱۳۶۶ در فردیس کرج زندگی میکردیم. امکانات رفاهی آن سالها بسیار با امروز متفاوت بود. آن زمان در فردیس، آب و گاز شهری وجود نداشت، آبِ بد مزه، پر از املاح و کمفشار از طریق چاه و منبع آب محله تأمین میشد و برای تهیه کپسول گاز ساعتها در صف میایستادیم. (معمولاً من چند ساعت در صف میایستادم و نوبت میگرفتم و بابا برای بردن سیلندر گاز میآمد.) تلفن ثابت فقط در مراکز بهرهبرداری مخابرات بود و حتی برق هم نوسان و قطعیهای زیادی داشت. مخصوصاً اینکه نیروگاه برق منتظر قائم سر سه راه فردیس واقع شده و در زمان جنگ، عراق بارها و بارها سعی کرد با بمباران آن شبکه برق مناطق زیادی از کشور را مختل کند. نفت هم با مصیبت و سهمیهبندی تهیه میشد و مخصوصاً خانههای بزرگ آن روزها با بخاریهای نفتی آن روزگار گرم نمیشدند.
از همه بدتر، مصائب آمد و شد به تهران بود. تمام اقوام ما ساکن تهران بودند و رفت و آمد در جاده باریک ملارد و حتی مخصوص کرج، با زحمت و حتی خطر انجام میشد. (آن سالها کل این جادهها به اندازه عبور یک اتومبیل در هر کدام از مسیرهای رفت و برگشت بود!) خلاصه رفت و آمد ما به خانه اقوام و مخصوصاً پدربزرگها و مادربزرگها سخت و با برنامهریزی قبلی میسر بود. خیلی وقتها که بابا در اداره مخابرات راه دور خیابان ستارخان شیفت داشت؛ مامان، من و خواهر و برادرم را حاضر کرده و به تنهایی و با در آغوش گرفتن برادر کوچکم -که هنوز راه نمیرفت- پیاده و پس از طی مسافت دو-سه کیلومتری راهی سرِ کانال میشدیم تا سوار اتوبوسهای بنز قدیمی شده و به خیابان جمالزاده بیاییم. از آنجا هم سوار مینیبوسهای بنز و یا فیات شده و تا تجریش رفته و بعد هم با اتوبوس دو طبقه خط سیدخندان به قلهک و منزل پدربزرگ و مادربزرگ مادری میرفتیم. اگر هم میخواستیم به منزل مادربزرگ پدری برویم، با تاکسیهای نارنجی تا پیچشمیران رفته، از آنجا پیاده تا میدان امام حسین آمده و نهایتاً با اتوبوس به میدان خراسان میرفتیم. اینها را گفتم تا بگویم میزان تنهاییهایمان خیلی زیاد بود. خیلی خیلی زیاد... ما بیشتر وقت خود را با تماشای یک ساعت برنامههای کودک شبکه یک و دو پر میکردیم و البته عاشق کتاب و مطالعه بودیم.
بابا حداقل هفتهای یک بار پس از پایان شیفت مخابرات به خانه مادرش میرفت و تنها راه ارتباطی ما با دنیای خارج بود! یعنی بابا اخبار یک هفته درمورد بستگان را در همین دیدارها جمعآوری کرده و وقتی به خانه میآمد به ما منتقل میکرد!
عید فطر سال ۱۳۶۶ از آن جهت برای من بسیار خاطرهانگیز است که بابا شبانگاهِ روز جمعه، ۸ خرداد ۱۳۶۶ (مصادف با عید فطر) به خانه مادرش رفته و مامانی سه جلد کتاب ماجراهای تنتن و میلو به او داده بود تا برای ما بیاورد. جزیره سیاه که برای من شد؛ گنجهای راکام که خواهرم آن را برداشت و تنتن در تبت که به برادر بیزبان و کوچکترم رسید. کتابها را همسایه حسین آقا (دایی پدرم) که بسیار ثروتمند بود و در خیابان نفت (ظفر) زندگی میکرد، به آنها داده بود. آنها میخواستند برای همیشه به آمریکا بروند و کتابهایشان را بین همسایهها قسمت کرده بودند! چند جلد هم به پسر عمه و دختر عمههایم رسیده بود که آنها چون کتابخوان نبودند، این آثار ارزشمند را به باد فنا دادند!

کتابها توسط انتشارات یونیورسال و در ۶۲ صفحه چاپ شده بودند. جزیره سیاه پر از ماجراجویی و هیجان بود و من که تا آن سن، نمونه چنین کتابی را ندیده بودم، طی یک روز شش بار آن را خواندم. توجه داشته باشید که من کلاس چهارم بودم و به خاطر سواد نصفه-نیمهام هر بار مطالعه کتاب حدود یک ساعت طول میکشید! این جریان بارها و بارها و بارها ادامه داشت و حتی در تابستان هم تکرار شد. تا آنجا که صدای مامان درآمد که:
"بچه همه زندگیات شده تنتن!"
من عاشق دوپونت و دوپونط شده بودم و خلبازیهای این دو کارآگاه دست و پا چلفتی مرا به قهقهه وامیداشت. مثل دیوانهها شده بودم و مدام میخندیدم. گوریل جزیره را هم خیلی دوست داشتم و آنجا که گریه میکرد، دلم برایش میسوخت.


جدای این بعضی سؤالات درمورد اطعمه و اشربه برایم پیش میآمد که مامان با حجب و حیا و تغییر مضمون و البته درماندگی توضیحشان میداد.
چند وقت بعد، کتابهای تنتن در آمریکا، هفت گوی بلورین، ستاره اسرارآمیز، ماجرای تورنسل، تنتن و پیکاروها و کتاب رئال پرتقالهای آبی هم به من رسید و باقی کتابها را هم طی چند سال، از چاپهای بعد از انقلاب خریداری کردم. عاشق فحاشیهای کاپیتان هادوک و کارهای بامزه پروفسور تورنسل در نسخههای قبل از انقلاب شده و خوشیام مضاعف و متنوع شده بود.**
به هر حال هنوز هم لذت خواندن ماجراهای تنتن و میلو و مخصوصاً جزیره سیاه در اعماق دلم نقش بسته و غیر قابل تکرار و توصیف است.

تنتن خبرنگاری سادهپوش و شجاع است که ابتدا پیراهنی زرد به تن دارد و وقتی بزرگتر میشود، پلیوری آبی روی پیراهن سفید به تن میکند. معمولاً شلوار قهوهای و جوراب سفید به پا دارد و پایین شلوارش را با گِت میبندد. فکل موهای بورش همیشه رو به بالاست. تنتن از مواجهه با بدیها ترسی ندارد و همیشه تبهکاران را رسوا میکند. در ماجراهای تنتن هیچگاه مسائل جن.سی و برهنگی وجود نداشته و حتی تنتن هیچ دوستی از جنس مخالف ندارد. آنقدر سرش به کار گرم است که اصلاً فرصت این کارها را ندارد! او بسیار نکتهسنج و ریزبین است و دست آخر، تمام معماهای پلیسی و جنایی را حل میکند.
الحق و الانصاف تنتن و دوستانش در افزایش آگاهی و معلومات عمومی من و ایجاد هیجان نقش بسیار مهمی ایفا کردند. آنها مرا از تنهایی و انزوا دور کرده و لحظاتی شیرین و جذاب برایم خلق میکردند. خلاصه تنتن خاطرهانگیزترین عید فطر زندگیام را به من هدیه داده است!
- پیشتر خانم لمپرت در پست مفصلی درباره تنتن و میلو نوشته است که مطالعه آن بسیار جذاب و مفید فایده خواهد بود.
- کتاب اصلی جزیره سیاه (منتشر شده توسط انتشارات یونیورسال، پیش از انقلاب) را از این سایت دانلود کنید.
- در این سایت اطلاعات بسیار خوبی درمورد یکیک کتابهای تنتن، شخصیتها و هرژه ارائه شده است.
-------------------------------------------------------
* آن سالها داشتن ویدئو جرمی نابخشودنی بود!
** شاید مضحک به نظر برسد؛ اما چاپ و حتی فروش کتابهای تنتن تا اوایل دهه ۷۰ به کل ممنوع بود و علاقمندان با پرداخت قیمتهای نجومی، این کتابها را از بازار سیاه تهیه میکردند!
در جعبه پیام , آقای با سخن از تلویزیون قدیمی سیاه و سفید RTI کرد یهو یادم اومد که ما هم یکی داشتیم؛ دقیقا مدل عکس پایین. بدنه اش از چوب صیقلی عالی بود با درِ تاشو و بند و بساطِ مفصل !
برای سن و سال بچگی ما دستگاهی پر رمز و راز و با ابهت بود , یه چیزی در حد آپولو ! 
درش وقتی بسته میشد یه قفل هم داشت و اگر اذیت میکردیم بازش نمی کردن !
در بوفه پذیرایی هم گلدون دقیقا شبیه همین عکس داشتیم البته رنگ آبی .
واقعا جالبه ! خاطره جمعی دهه 50 و 60 ایرانی ها خیلی شبیه هم است !
. 
(۱۴۰۴/۵/۱۰ صبح ۱۲:۴۴)سروان رنو نوشته شده: [ -> ]در جعبه پیام , آقای با سخن از تلویزیون قدیمی سیاه و سفید RTI کرد یهو یادم اومد که ما هم یکی داشتیم؛ دقیقا مدل عکس پایین. بدنه اش از چوب صیقلی عالی بود با درِ تاشو و بند و بساطِ مفصل !
برای سن و سال بچگی ما دستگاهی پر رمز و راز و با ابهت بود , یه چیزی در حد آپولو !
درش وقتی بسته میشد یه قفل هم داشت و اگر اذیت میکردیم بازش نمی کردن !
در بوفه پذیرایی هم گلدون دقیقا شبیه همین عکس داشتیم البته رنگ آبی .
واقعا جالبه ! خاطره جمعی دهه 50 و 60 ایرانی ها خیلی شبیه هم است !
.
آخ ... تیر خوردم بچهها ، من پرت شدم وسط خاطرات شما مواظب قلعه باشین!
«خاطرات من و تلویزیون RTI م»
جناب "سروان رنو" غروب جمعه رو انتخاب کردی برای ورق زدن دفترچهی خاطرات کودکی؟؟ آخه این رسمشه ؟! کِی این تلویزیون رو خریدمو یادم نیست ولی من چند برنامه از قبل انقلاب یا دمدمای اون روزها مانند کاراگاه راکفورد ، مرد شش میلیون دلاری ، باراتا و ... رو یادمه البته در دود غلیظی هستند و خیلی واضح به یاد ندارم ، چیزایی که خوب یادمه همونایی هستن که غالبا در موردشون بحث میکنیم ولی خب الان میخوام در مورد خود این تلویزیون RTI حرف بزنم که بدست ما چهار کودک دهه پنجاهی نفسش زود به شماره افتاد مادرم همیشه میگه شلوغترنشون تو بودی خیلی که ورجهوورجه میکردی مینداختمت پشت اون تلویزیون و چند دقیقهای حبست میکردم به کارهای خونه برسم یادمه پشت تلویزیون دو پبج برای دو سر سیم آنتن داشت یکی سیاهرنگ بود اون یکی قرمز
ترانزیستوری نبود لامپی بود ، روشنش میکردیم چند لحظهای باید بهاصطلاح گرم میشد بعد صداش میومد بعد از چند لحظه تصویرش میاومد یکم تاریک بود تا یواش یواش صحنه آماده میشد ، بعد از چند سال اون نوره خیلی کم شد بالاجبار دگمه مربوط به روشناییشو تا آخرین درجه میچرخوندیم یه مدت بعد اینم افاقه نمیکرد ... لامپ اتاق رو خاموش میکردیم اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت از غصر برنامهها شروع میشدن و میشه گفت اکثر برنامهها رو در غروب و در شب نگاه میکردیم ... خلاصه نور تلویزیون هی کم و کمتر میشد اون وقتا مثل الان نبود که به کوچکترین دلیلی وسایل خونه رو تعویضشون کنیم ضمن اینکه میتونم به جرات بگم کل شهرمون پنجاه گیرنده نداشت بهمین خاطر کسی نبود تلویزیون رو تعمیر کنه البته جابجائیش با توجه به حجم و اندازه و وزنش کلی مکافات داشت ... باز حودمون یه کاریش کردیم لامپ اتاق رو که خاموش میکردیم میموند لامپ اون یکی اتاق که نورش صاف میخورد به صفحه تلویزیون! در عالم بچگی واسهی این مشکل هم یک راهکار پیدا کردم یک پوشه آوردم با پونز به درب اتاق چسبوندم مانع رسیدن نور لامپ اتاق وسط (هال) به تلویزیون بشه!!
اینم یه مدت کارساز بود ...!
آخرین راهکار ما بچهها این بود که میرفتیم زیر یه پتو و برنامهها رو از اون زیر نگاه میکردیم!! فکرشو بکن مثل کرسی که یه پتوی بزرگ روش میندازن ما یه پتو به تلویزیون میزدیم و اینجوری و با این مکافات برنامه نگاه میکردیم ولی میدونید بچهها ... اسمش بیامکاناتی نبود واقعا میگم خوشبخت بودیم من و دو خواهر و یه برادر دیگه و پدر و مادرم میرفتیم اون زیر و در لحظه زندگی میکردیم ، غم نبود که بگم شاد یا شوت بودیم ، استرس ، اضطراب و ... اینجور چیزا اصلا وارد دنیامون نشده بودن ..
بگذریم همین الان جناب "آرلینگتون" گفتن قدر اون وسایلی که یک عالمه ازشون خاطره داشتیم رو ندونستیم و جاشون رو با یکی دیگه پرکردیم و چارهای هم نبود، زندگی در جریانه ... تلویزیونهای رنگی اومدن و به خاطر دارم تا زمان خرید یه تلویزیون aiwa ی رنگی دو تلویزیون سیاه و سفید دیگه هم خریدیم ولی یاد این تلویزیون بزرگ RTI رو گرم در ذهن و سینهام ، در یاد و در حافظهام محکم بغل کردهام و هر زمان که کم میارم پناه میبرم به اون روزهای امن به اون خاطرات که در سرمای بیروح این روزها گرم گرمم کنه ... فکرشو بکن دیدن تئاتر دست بالای دست و سوزنبانان و مسابقه نامها و نشانهها با تلویزیون RTI .. این خاطره رزق و روزی روحمه و چه همنشین دلنشینیه!
یه تصویر پررنگ از مرحوم پدرم همیشه جلو چشممه ، یه صندلی میآورد و گوشه تلویزیون روبروی ما بچهها و چند نفر از همسایهها که میاومدن خونهمون برای دیدن تلویزیون ، مینشست ، سیگار دود میکرد و ما ها رو نگاه میکرد هرازگاهی یه نگاهی به تلویزیون میکرد ... عاشق فیلمهای وسترن بود همین که مینشست فوری انگشت میذاشت روی قهرمان فیلمو میگفت این مشخصه دلیره ، قویه، زرنگه و ازین حرفا ...
ببین "سروان رنو" ی عزیز چه هیزمی دارم برای آتیش گرفتن فقط یه جرقه لازم داره برای گُر گرفتن و رفتن و مرخصی گرفتن از این روزها این ... این فقط یک اسم داره: نوستالژی
”انکار زمان دردناک فعلی“
دوست گرانمایه آقای با
تعریف دقیق در عین حال هولناکی از نوستالژی ارائه دادید،«انکار زمان دردناک فعلی»

بعضی وقتها در خوابها و رویاهایم دوست دارم همانند شخصیت دیوید در فیلم هوش مصنوعی ساخته اسپیلبرگ ،پس از مدتها انجماد برای یک روز به گذشته خوب خویش برگردم ،سپری کردن یک روز جمعه در میانه دهه1370 با تلویزیون 14 اینچ ترینیترون سونی - که یکی از محصولات خوب سونی در دهه 1990 بود-،بیدارشدن از خواب در ساعت هفت و نیم صبح -تنها روزی که خودم با ذوق از خواب بیدار می شدم- دیدن برنامه «بسکتبال نوین» با گزارشگری عنایت الله آتشی و دیدن نبرد غولهای NBA چون جردن و پین و نش و... سپس «جنگ فوتبال آسیا» حول حوش ساعت هشت و نیم تا نه با صدای اسکند کوتی و دیدن بازهای کم ارزش لیگ های درجه دوم و سوم شرق آسیا
.
ساعت 10 تا 12 برنامه کودک شبکه دو شروع می شد ،دیدن جودی آبوت ،لوک خوشانس تا سریال آفتاب و عزیز خانم ، سپس ناهار مفصل روز جمعه با دیدن اخبار ساعت 14 شبکه یک بالاجبار چون تنها برنامه تلویزیونی بود که پدرمان میدید،سپس ساعت 3 بعداز ظهر شروع برنامه کودک شبکه یک با فوتبالیستها، زورو ،دوقلوهای افسانه ای و پسر کوهستان که نقطه اوج خوشی آن روز جمعه بود به خصوص فوتبالیستها؛ سرانجام ساعت 5 بعداز ظهر حسن ختام آن روز فرا می رسید ، فیلم سینمای بعداز ظهر جمعه از شبکه یک با موسیقی تیتراژ روح نواز ایوانهوی جوان ساخته بیل ریوز و سپس منتظر ماندن برای جمعه بعد و تکرار این چرخه برای هفته بعد .....
(۱۴۰۴/۵/۱۰ صبح ۱۲:۴۴)سروان رنو نوشته شده: [ -> ]در جعبه پیام , آقای با سخن از تلویزیون قدیمی سیاه و سفید RTI کرد یهو یادم اومد که ما هم یکی داشتیم؛ دقیقا مدل عکس پایین. بدنه اش از چوب صیقلی عالی بود با درِ تاشو و بند و بساطِ مفصل !
برای سن و سال بچگی ما دستگاهی پر رمز و راز و با ابهت بود , یه چیزی در حد آپولو !
درش وقتی بسته میشد یه قفل هم داشت و اگر اذیت میکردیم بازش نمی کردن !
در بوفه پذیرایی هم گلدون دقیقا شبیه همین عکس داشتیم البته رنگ آبی .
واقعا جالبه ! خاطره جمعی دهه 50 و 60 ایرانی ها خیلی شبیه هم است !
اون وقت ها خونه مون تلویزیون 25 پارس گروندیگ داشتیم. زمان موشک باران تهران رفتیم خونه شهرستانمون خدا بیامرز دایی ام تعمیرکار تلویزیون بود همین جور تلویزیونی را برامون پیدا کرده بود که باهاش برنامه های تلویزیون را می دیدیم. اولین بار موسیقی تیتراژ خونه مادربزرگه رو از همین تلویزیون تو نوروز 1367 شنیدم.
در عالم بچگی، اون پیچ های تنظیمی که داشت من رو وسوسه می کرد شاید مثل موج رادیو بشود برنامه های کشورهای دیگر رو هم گرفت. یکی از تفریحات دوران نوجوانی من به خصوص توی پنج شنبه شب ها علاوه بر شنیدن «راه شب » موج گردانی رادیو سونی خانه بود که الحق گیرندگی خوبی هم داشت.
(۱۴۰۳/۷/۲ عصر ۱۰:۴۰)رابرت نوشته شده: [ -> ]سعی میکنم از این پس، خاطرات کوچک و کوتاهی را که ناگهان به یاد میآورم در این جستار بنویسم...
کودکی من مصادف بود با دوران جنگ ایران و عراق. همانطور که در بعضی نوشتههای قبلی گفتهام، آن سالها در فردیس کرج زندگی میکردیم و برای دید و بازدید اقوام که همگی در تهران بودند، مدام در اتوبان تهران-کرج تردد میکردیم. بابا یک پیکان طوسی رنگِ کار مدل ۵۲ داشت و من و خواهر و برادرم همیشه روی صندلی عقب آن مینشستیم. من مسافت طولانی اتوبان را با یک خیال عجیب کوتاه میکردم...

از راست: رابرت (که نور آفتاب مستقیم بعد از ظهر چشمش را کور کرده است!) و برادر و خواهرش در تنها عکسی که تصویر پیکان طوسی رنگ کارِ مدل ۵۲ (به صورت محو و نصفه-نیمه) در پسزمینه آن مشهود است. تابستان ۱۳۶۴، رامسر
آن موقعها که از خانه (فردیس) به سمت تهران در حرکت بودیم و طبعاً خوشحال و شارژ؛ این طور خیال میکردم که تمام اتومبیلهای در حال تردد به سمت تهران (از جمله خودمان) در حال عزیمت به جبهه جنگ با دشمنی خیالی هستیم و انبوه این اتومبیلها به کمک هم این دشمن فرضی را شکست میدهند! در راه برگشت به خانه هم که معمولاً پکر بودیم، تصور میکردم همه اتومبیلهایی که از تهران به سمت کرج میروند، (از جمله خودمان) در حال بازگشت از میدان جنگ با همان دشمن فرضی هستیم و میرویم تا تجدید قوا کرده و برای اعزام بعدی آماده شویم! اگر سمت مخالف اتوبان شلوغ بود، دلگرم و خوشحال میشدم که حتماً اتومبیلهایِ تازه نفسِ اعزامی -به خاطر تعداد زیادشان- از پس دشمن برآمده و ما با خیال آسودهتر میتوانیم به خانه برگردیم و برای اعزام بعدی آماده شویم!
جالب اینکه این مبارزه خیالی هیچ وقت تمامی نداشت و پایانی برای آن و شکست قطعی دشمن متصور نبودم!
اما حالا هر موقع در همین اتوبان رانندگی میکنم، عزا میگیرم. انبوهی از اتومبیلهایی که رانندههایشان بدون رعایت قانون، تخته گاز ویراژ داده و از سمت چپ و راست لایی میکشند. الآن این اتومبیلهای قانونشکن دشمنانی هستند که به خونشان تشنه هستم!
(۱۴۰۲/۳/۱ صبح ۰۶:۴۰)پیرمرد نوشته شده: [ -> ]
در سال ۱۹۷۸ میلادی مجموعه تلویزیونی پنج قسمتی در مورد تام شون کاتی ساخته شد که سالهای میانی دهه ۷۰ شمسی از شبکه دوم سیما، اگر درست به خاطر داشته باشم، دوشنبه شبها پخش می شد. در این مجموعه کاتی از نقابی به شکل شاهین استفاده میکند و گویا نام مجموعه، اشاره به این مطلب دارد. متاسفانه تصاویر و مطالب بسیار کمی در مورد این مجموعه وجود دارد و علیرغم اینکه توسط بیبیسی ساخته شده است، خود این شبکه نیز تمایل چندانی به بازپخش آن نداشته است و شاید هم به نوعی از ساخت آن پشیمان شده است؟! تنها ویدئوی قابل دسترسی از آن تیتراژش بود که در صفحه ف.ی.س.ب.و.ک با نام Wales in Movies یافتم. در این صفحه، به مهجوریت این مجموعه اشارتی شده است. در صفحه بیبیسی وان دو کلیپ کوتاه دیگر از آن وجود دارد که قابل دسترسی نیست. به نظر آخرین نمایش و تنها بازپخش این سریال در این شبکه، سال ۱۹۸۳ بوده است.
این سریال هم، جدیدا جمع نایاب ها را ترک کرد! با جستجوی آنچه در تصویر آمده.
(۱۴۰۴/۹/۲ صبح ۰۹:۲۹)Dude نوشته شده: [ -> ](۱۴۰۲/۳/۱ صبح ۰۶:۴۰)پیرمرد نوشته شده: [ -> ]
در سال ۱۹۷۸ میلادی مجموعه تلویزیونی پنج قسمتی در مورد تام شون کاتی ساخته شد که سالهای میانی دهه ۷۰ شمسی از شبکه دوم سیما، اگر درست به خاطر داشته باشم، دوشنبه شبها پخش می شد. در این مجموعه کاتی از نقابی به شکل شاهین استفاده میکند و گویا نام مجموعه، اشاره به این مطلب دارد. متاسفانه تصاویر و مطالب بسیار کمی در مورد این مجموعه وجود دارد و علیرغم اینکه توسط بیبیسی ساخته شده است، خود این شبکه نیز تمایل چندانی به بازپخش آن نداشته است و شاید هم به نوعی از ساخت آن پشیمان شده است؟! تنها ویدئوی قابل دسترسی از آن تیتراژش بود که در صفحه ف.ی.س.ب.و.ک با نام Wales in Movies یافتم. در این صفحه، به مهجوریت این مجموعه اشارتی شده است. در صفحه بیبیسی وان دو کلیپ کوتاه دیگر از آن وجود دارد که قابل دسترسی نیست. به نظر آخرین نمایش و تنها بازپخش این سریال در این شبکه، سال ۱۹۸۳ بوده است.
این سریال هم، جدیدا جمع نایاب ها را ترک کرد!
این مجموعه را تلویزیون با نام «عقاب هاکمور» پخش کرد، یک مینی سریال 3یا 4 قسمتی که به جامعه روستایی ولز و ساختار ارباب و رعیتی آن و اسطوره های محلی آن می پرداخت با همان تم ارباب ظالم و رعیت شورشی و قس علی هذا...
خود سریال نیز حتی در بریتانیا گم نام بود و تنها بازیگر نسبتا سرشناس آن «جین آشر» بود که در آن دوره بخاطر رابطه اش با پل مک گارتنی بیتلز شهرتی دست و پا کرده بود .
سریال را من در بازپخش دوباره آن در نامه سیمای خانواده در اواخر دهه 70 یا اوائل دهه 80 که ساعت 11 صبح از شبکه دو پخش می شد،دیدم و بعد به خاطره ها پیوست.

احتمالا انشاء از معضلات و دروس نامطلوب بسیاری از ما در دوران تحصیل بوده است. نوشتن آن یک مصیبت و البته قرائت آن در سر کلاس و پیش روی دانش آموزان که ناخواسته مترصد یافتن مستمسکی برای سربسر گذاشتن بعد از کلاس و شیطنت و خنده هستند، مصیبتی به مراتب بزرگتر. علی الخصوص اگر انشاء را نه خود که یکی از اعضای خانواده نوشته بود و تپق در حین خواندن از حد فراتر میرفت و یا اگر جملات خیلی احساسی و شعارگونه بود که وجهه مردانگی صاحب انشاء را در مخاطره می افکند. گرچه الحق و الانصاف میتوان آن را از مفیدترین دروس دانست که آثارش پس از تحصیلات دوره متوسطه در دانشگاه و شغل و ارتباط با جامعه هویدا میشود.
موضوعهای کلیشهای همیشگی انشاء "علم بهتر است یا ثروت"، "در آینده میخواهید چه شغلی داشته باشید(چکاره شوید)؟"، "تعطیلات خود(تابستان یا نوروز) را چگونه گذراندید؟" مناسبتی ثلث دوم "روز درختکاری" ثلث سوم "دفاع مقدس"، "ارتحال بنیانگذار انقلاب اسلامی " که البته انتخاب مناسبتی های ثلث سوم از بین سایر موضوعهای قابل انتخاب بویژه در امتحان نهایی که مصحح ناشناس برگه را تصحیح میکرد، ضمانت نمره بالاتر بود. قبل از درس انشاء در سال دوم ابتدایی،جمله سازی، و سال سوم خلاصه نویسی درس جایگزین انشاء بود. از مقدمههای پرتکرار و البته غیرقابل ایراد "به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان که با خون خویش نهال انقلاب را آبیاری کردند و ..."(یا جملات دیگری با همین مضمون) جذابترین موضوع انشاء شاید میتوانست عنوانی در مورد ورزش، طنز یا داستان نویسی باشد. انشای توصیفی هم تا حدی قابل تحمل بود. شاید مفیدترین موضوع انشاء نوشتن نامههای اداری بود و احتمال قریب به یقین اکثر ما در طول تحصیل و اشتغال و سربازی و ... چندباری نیاز به نوشتن چنین نامههایی پیدا کردهایم و ضعف در مکاتبات ادرای، امروزه بوضوح در مکاتبات اداری قشر جوان دیده میشود. به نظرم ملموسترین خاطره انشاء که شاید برای همه دانش آموزان قدیمی قابل یادآوری است، شمردن سطرهای انشاست چرا که حجم انشاء با نمره آن رابطه مستقیم داشت، و به اصطلاح نمره آن وجبی بود بویژه در امتحان نهایی. مصیبت زمانی بود که مطلبی به ذهن نمیرسید و خطوط هم علی رغم درشت نویسی به تعداد ۱۰ سطر نرسیده بود و ناگزیر باید جفنگی میبافتیم که به حداقل سطور برسد.
چرکنویس و سپس پاکنویس کردن در امتحان انشاء چونان حرکت بر لبه تیغ بود چرا که احتمال داشت حجم زیاد مطلب را نتوان در وقت امتحان پاکنویس کرد، از طرفی بیم آن بود که از ابتدا در ورقه اصلی نوشتن، موجب خط خوردگی و نازیبا شدن ظاهر انشاء باشد که خود از عوامل مؤثر بر نمره بود. شاید نوشتن سرخط مطالب مورد نظر در چرکنویس و سپس انعکاس مطلب مبسوط در پاکنویس بهترین راهکار ممکن بود.
به هر حال گرچه انشاء نویسی در زمان خود از مصائب اکثر دانش آموزان بود اما امروزه در برابرمصائب بزرگ زندگی بزرگسالی، ترجیح میدهیم روزی یک یا حتی چند انشاء بنویسیم ولی آسودگی خاطر کودکی و نوجوانی را داشته باشیم.
از قضای روزگار درس انشا برای اینجانب خاطرات با مزه فراوانی رقم زد.
اولین بار که انشا نویس شدیم اون هم سر کلاس توی کلاس سوم دبستان بود که به فرموده خانم معلم همه بچه می بایست در باب فواید جناب گاو داد سخن می دادیم!!!! و این بود مطلع نویسندگی نه فقط من که همه همکلاسی ها و چه بسا همه دانش آموزان آن دوره.
و اما ماجرا به جایی رسید که آنقدر انشا نویسی اینجانب رشد یافت که دانش آموز سربه هوا و درس ناخوان کلاس چهارم پس از چند انشا مزین به نمره بیست متهم به سرقت ادبی شده و با اخراج از کلاس مجبور به نوشتن انشایی در حیاط مدرسه در هوای سرد زمستان آن سالها شدم که البته با تفضل پروردگار و به واسطه غلیان مجدد حس نویسندگی با کسب مجدد نمره 20 و تا حدودی دماغ سوختگی معلم آن سال مورد اتهامی از اینجانب رفع گردید.(البته پس از آن اینجانب از ارائه شفاهی انشا محروم و تنبیهات بدنی معلم به خاطر کسب نمرات نامرغوب در سایر دروس که معمولا بین 13-15 بود شدت بیشتری پیدا کرد. (بنا به قانون جناب معلم دلسوز مان نمره زیر 15 به مقدار تفاضل تا این عدد صحیح و محترم ضربه ترکه یا کابل بر کف دست در پی داشت). و این داستان تا بدانجا امتداد یافت که در هفته ماقبل آخر سال چهارم دبستان اینجانب با تمارض از مدرسه گریخته و به دلیل ناآشنایی با این فن(فن تمارض را می گویم) پس از 24 ساعت ماجرا لو رفته و با لشکرکشی پدر مرحوم و والده عزیز به دفتر مدیریت مدرسه، صلحی همه جانبه بر آن کلاس پرمعنویت حاکم شد. اما از آثار پربرکتش بالاخره آن شد که با تعویض مدرسه و البته اهلی شدن اینجانب، به سطح دانش آموز ممتاز کلاس بعدی و همین طور دوره مدرسه راهنمایی ارتقاء یافتم.
ولی با حضور در دوره دبیرستان در همان کلاس اول مجددا در اولین ارائه انشاء ، مورد اتهامی دوباره مطرح شد و در جواب اینجانب که « دبیر عزیز و مهربان نمره بقیه را دادی چرا به من نمره ندادی؟» پاسخ آمد: «برو هر وقت انشايت را خودت نوشتی بیا.» بدون هیچ توضیح، حاشیه و فرصت دفاع! حالا هم پس از گذشت چند ده سال هر از چندی آن معلم عزیز را که در کسوت مدرس دانشگاه و در جمع فامیل همسر محترمه می بینم و از فضایل نامبرده که چه آدم فاضل و چنین و چنانی هست درجمع خانوادگی پرده برداری می شود تنها جواب اینجانب لبخندی ملیح و تاییدی سرسری است.
اما در این عرصه عاقبت به خیری نصیبم شد. در سالهای سوم و چهارم دبیرستان (نظام قدیم) معلم ادبیاتی داشتم که مرا بسیار بسیار شرمنده مراحم و تشویقات خویش کرده و هر بار با نمره بیست و ترغیب باقی همکلاسان به تشویق، این حقیر را مورد عطوفت خویش می گرداند. . و البته نمی دانم کدام نازنین مصححی بوده که کارنامه دیپلم مرا به نمره 20 در درس انشا مزین داشت.
خداوند متعال بر همه این عزیزان که در این نوشتار یادشان شد و خاصه هم کافه ای عزیز جناب دکتر دیتون که مسبب این خاطره بازی طولانی ( و البته شیرین برای من) شدند صحت و سلامت و مفغرت مستدام ارزانی دارد.
(۱۴۰۴/۱۰/۲۶ صبح ۱۰:۱۶)دکتر دیتون نوشته شده: [ -> ]........ از مقدمههای پرتکرار و البته غیرقابل ایراد "به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان که با خون خویش نهال انقلاب را آبیاری کردند و ..."(یا جملات دیگری با همین مضمون) جذابترین موضوع انشاء شاید میتوانست عنوانی در مورد ورزش، طنز یا داستان نویسی باشد. انشای توصیفی هم تا حدی قابل تحمل بود. شاید مفیدترین موضوع انشاء نوشتن نامههای اداری بود و احتمال قریب به یقین اکثر ما در طول تحصیل و اشتغال و سربازی و ... چندباری نیاز به نوشتن چنین نامههایی پیدا کردهایم و ضعف در مکاتبات ادرای، امروزه بوضوح در مکاتبات اداری قشر جوان دیده میشود. به نظرم ملموسترین خاطره انشاء که شاید برای همه دانش آموزان قدیمی قابل یادآوری است، شمردن سطرهای انشاست چرا که حجم انشاء با نمره آن رابطه مستقیم داشت، و به اصطلاح نمره آن وجبی بود بویژه در امتحان نهایی. مصیبت زمانی بود که مطلبی به ذهن نمیرسید و خطوط هم علی رغم درشت نویسی به تعداد ۱۰ سطر نرسیده بود و ناگزیر باید جفنگی میبافتیم که به حداقل سطور برسد.
............
البته یکی از تکنیک ها برای افزایش حجم سطور انشا همین مقدمه ای بود که فرمودید. خودش با حروف درشت حدود یک و نیم تادو خط میشد. هشت تا خط بقیه اش هم خدا بزرگه.
ولی اینجانب هرگز از این مقدمه و مشتقاتش استفاده نکرده ام. هر کی هم که با این مقدمه شروع می کرد یک جوریم می شد. (خدا ببخشدم! به دلایلی نمی خواهم بگم چرا و چه جوری )
(۱۴۰۴/۱۰/۲۶ صبح ۱۰:۱۶)دکتر دیتون نوشته شده: [ -> ]احتمالا انشاء از معضلات و دروس نامطلوب بسیاری از ما در دوران تحصیل بوده است. نوشتن آن یک مصیبت و البته قرائت آن در سر کلاس و ...
واقعا دست مریزاد عالی بود درس انشا شکنجه بود واقعا .منم دقیقا همین حرف سالها تو دلم مونده بود

https://www.aparat.com/v/d32FU
یاد جنگ بخیر نیست، اضطراب آن هنوز در رگ و پی بچههای دیروز حس میشود. بعدازظهر جمعه در میانههای انیمیشنهای کمپانی نیپون مثل بچههای مدرسه والت، حنا دختری در مزرعه، پینوکیو یا فیلم سینمایی بعد از برنامه کودک، بناگاه، پخش برنامه قطع میشد و تصویر فوق و صدای آژیر روی آن پخش میگردید. چرا روزهای دیگر هفته را نگفتم؟ چون در آن ساعت فقط جمعهها برنامه تلويزيون پخش میشد.
به شهرهای مرکزی ایران دو دوره حمله صورت گرفت. دوره اول پاییز و زمستان سال ۶۵ که هواپیماهای جنگنده دشمن با بمب و رگبار حمله میکردند و مشهور شد به بمباران، دوره دوم شلیک موشک چندماه بعد از آن در سال ۶۶ بود که با نام موشکباران از آن یاد میشد. دوره بمباران مشهد رفتیم، وقتی به مشهد رسیدیم اولین قسمت جزیره ناشناخته صبح جمعه از شبکه دو پخش شد و چقدر حس و حال تنهایی و آوارگی کُنا محسوس بود. مشهد خیلی آرام و پر امکانات و دور از سر و صدای جنگ بود ولی به هر حال دوری از شهر و دیار ملموس بود. تفریح ما بچهها نشستن کنار پنجره مسافرخانه و دیدن عبور و مرور مردم و خودروهای مختلف بویژه بنزهای ضدگلوله از خیابان منتهی به حرم بود. بمباران حدود دوماه طول کشید. دوره موشکباران هم همین حدود بود. دوره موشکباران که مضیقه اقتصادی بیشتر شده بود، به یکی از روستاهای خیلی نزدیک که حتی صدای موشکها تا آنجا میرسید، رفتیم، به قول سالمندان آن روستا، وقتی صدای انفجار موشک میآمد میگفتند "تاپینه ور اومد" . زمان موشکباران گمانم بهار بود، هنوز درخشش آذرخشهای نقش بسته بر پهنه افق تنگ غروب بر فراز رود پرآب آن روزها و خشکیده این روزها پیش چشمانم است. از خانه تا رودخانه راهی نبود ولی قدمهای کوچکم در دمپایی زپرتی پلاستیکی، آن را به کندی میپیمود و خار مغیلان راه پر پیچ و خم مزید بر علت بود. جنگ از دوردست هم ترسناک بود ولی امید هم بود، خانوادهها بزرگ و در هم تنیده بود، ارتباط انسانها مبتنی بر انسانیت بود. شاید برای همین است که دیدن رد حرکت سریع خرگوشهای صحرایی از میان خارها و بوتهها و شکل و اندازه و طعم آلوچههای باغها و تنقلات محدود یگانه دکّه روستا، بیشتر از صدای تاپینهها در خاطرم مانده است.
در بحبوحه جنگ و در آستانه نوروز، دوباره خاطرات کودکی و عیدهای پرتپش و پرتنش از پیش چشم میگذرد، آن روزها دسترسی چندانی برای خبر گرفتن نبود، منابع داخلی اطلاعات چندانی نمیدادند و پارازیت روی امواج رادیوهای بیگانه هم صدایی شبیه به آژیر آمبولانس یا خش شدید ایجاد مینمود و شنونده را عاصی میکرد. خبر اصلی همراه بمب و موشک میآمد و صدای ضدهوایی خودی پیشتر از جنگنده دشمن رعب در دلها میافکند. به نظرم جنگ دو رو دارد، بیم از شکست، فقدان عزیزان، فقر، مرگ و امید به پیروزی، پایان جنگ و روزهای خوش، در روزگار کودکی امید بر بیم میچربید، گرچه جنگندهها با راکت و بمب و رگبار مسلسل، مرگآفرین بودند و با شکستن دیوار صوتی شیشهها را میلرزاندند و میشکستند و مردم را زهرهترک میکردند ولی با این حال بازی با موش قرقرهای(چرخ کوچکی زیر آن بود و با کشیدن یک نخ به جلو حرکت میکرد) روی زمین، وحشت پرواز چند ساعت قبل موشک از بالای سر را از یاد میبرد.

تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفید دوران بچگی من در زمان جنگ، اینچنین شکل و شمایل و امکاناتی داشت، سیم آنتن آن هم طبق روال آن زمان، تخت بود یعنی دو سری سیم افشان موازی به واسطه یک رابط پلاستیکی که با لخت کردن سر آن به دور پیچهای پشت تلویزیون پیچیده میشد و از سوی دیگر به آنتن شاخهای بالای بام متصل میشد. سیم آنتنهای اولیه فقط سیاه بودند و در روزگار پساجنگ رنگهای روشنتری مثل قهوهای و خاکی هم به بازار آمد. همین تلویزیون لکنته هم غنیمتی بود که بسیاری از آن بیبهره بودند و در روستاها اگر هم یافت میشد به سختی تصویری دریافت میکرد. تلویزیون رنگی به قدری گرانبها بود که خاطرم هست مرحوم پدربزرگم ۵ سکه طلا فروخت تا تلویزیون ۲۶ اینچ ناسیونال ۸ کانالهای بخرد و برنامههای راز بقا و سایر مستندهای مربوط به طبیعت را که دوست داشت، رنگی ببیند که البته مصادف با پخش سریال هزاردستان زندهیاد علی حاتمی در عصرهای جمعه شد و بهرهای فوق تصور از آن حاصل شد.
در دهه شصت مجموع زمان برنامه دو شبکه به ده یازده ساعت نمیرسید مگر جمعه و عید و تابستان که چند ساعتی به برنامهها در صبح و یا بعدازظهر افزوده میشد. در خانه ما برنامه کودک و به طور کلی تلویزیون میتوانست بچهها را از بازی و شیطنت باز دارد گرچه هیچگاه به توصیههای در اوایل خانم خامنه و بعدها خانم رضایی برای فاصله گرفتن از تلویزیون وقعی نمینهادیم و کماکان در فاصله حداکثر یک متری آن به برنامههای کم رنگ و رو و با معیار امروز خسته کننده چشم میدوختیم. خانم محمدیخواه در شبکه دو کمسنتر به نظر میآمد و کمتر امر و نهی و نصیحت میکرد و لذا همیشه خاطره خوبی از او در ذهن دارم. معمولاً در انتظار شروع برنامه از ساعت چهار عصر با دیدن برفک و خطوط رنگی عمودی با بوق ممتد و اخبار استان و شهرستان و آگهی گمشدهها پای تلویزیون مینشستیم تا به تیتراژ برنامه کودک شبکه یک برسد. اگر در خاطر دوستان باشد در آن زمان خساست خاصی در پخش انیمیشن وجود داشت و بیشتر، کارتونهای عروسکی شرقی و فیلمهای تلویزیونی داخلی پخش میشد، که بعضاً چندان جذاب نبودند اما به هر حال از مشاهده آن لابد بودیم. و البته جمعهها از بخش عربی ۱۲ تا پیش از برنامه کودک و خطوط رنگی و صدای بوق ممتد را میدیدیم تا به برنامه کودک برسد که ندرتاً از یک ساعت و نیم بیشتر میشد و پخش فیلم داخلی در ابتدای برنامه کودک ( از قبیل آن بچه اخمویی که از مدرسه که میآمد سر راه از دکه یک کُکا(کوکا) میخرید و سر میکشید و ناهار را خورده و نخورده به کوچه میرفت و فوتبال بازی میکرد تا شب، شبها مشقهایش را نمینوشت و صبحها قبل از رفتن به مدرسه چند خط خرچنگ قورباغه سمبل میکرد و سر کلاس ادامه میداد و ...) برجکمان را منهدم میکرد و مطمئن میشدیم از کارتون خبری نیست. برنامههای عروسکی داخلی جذابتر از نمونههای خارجی بودند، از قبیل سریال کوتاهی که از زندگی حضرت ابراهیم علیهالسلام ساخته شده بود و نمرودیان کلاهخود به شکل سر خروس داشتند، یا قورباغه سبز، یا مدرسه موشها و ...
معمولا هر شبکه مجموعههای انيميشن جداگانهای داشت، مثلاً خانواده دکتر ارنست، بچههای مدرسه والت، مهاجران، پانزده پسر، پسرشجاع، پینوکیو، حنا دختری در مزرعه، سندباد، متعلق به شبکه یک و بارباپاپا،واتوواتو، رامکال، بنر، جزیره ناشناخته، دختری به نام نل از آن شبکه دو بودند. استثنائا خاطرم هست که چندقسمتی از دهکده حیوانات و مزرعه سبزیجات(شبت و جعفری، سرپاسبان گلگندم، پیازچهها و ...)که اصولاً متعلق به شبکه دو بود، از شبکه یک هم پخش شدند و در پخش شبکه یک مریمگلی نام دیگری داشت.
پخش برنامههای تکراری و خستهکننده روال عادی هردو شبکه بویژه شبکه یک بود و گاهی چنان عرصه را بر بیننده ناگزیر، تنگ میکرد که عصرهای تابستان اگر امیدی برای پخش انیمیشن وجود نداشت، بناچار به کوچه میرفتیم و زیر آفتاب سوزان مشغول فوتبال میشدیم، در این اثنا گاهی هم بناگاه، کودکی بازیگوش اما بازمانده از بازی میآمد و خبر از پخش کارتون میداد و جمع را میپراکند و شمل را نامجتمع میکرد و بچهها به امید دیدن چند لحظه از کارتون هر کدام از سویی دوان دوان به خانه برمیگشتند اما معمولاً بور میشدند چرا که یا کودک مزبور چاخان کرده بود و یا پس از اتمام برنامه، خبر داده بود.
![]()
یادگاری از طرف خانم لمپرت شهریور 1400
این بشقاب با طرح ببر رو خانم لمپرت عزیز شهریور ماه 1400 برام ارسال کرد ، البته غیر مستقیم بدستم رسوند
چون خوب میدونست از روز اولی که تو کافه ثبت نام کردم به خودم قول دادم هویتم پنهان بمونه
دور ادور جویای احوالش هستم، امیدوارم روزی شاهد حضور دوباره اش باشیم

با پله فوتبال را شناختم ...
تعجب نکنید انقدرها هم پیر نیستم... منظورم از پوستر تمام قدش بود که درمیان سایر پوسترها از مسابقات اتومبیل رانی و فرمول یک بر دیوار اتاق برادر بزرگترم نصب بود .
در جمع فوتبالی نزدیکان ما خدا یکی بود و پادشاه فوتبال یکی ، تنها برزیل و سخن از فوتبال دیگران کفر مطلق بود ...
به خاطر سن و سال کمی که داشتم از جام 86 و پخش بازیهای ضبط شده ی آن خاطرات مبهم و شکسته ای به یاد دارم ، تماشای دور همی بازیهای جام با اعضای فامیل که اعضای حرفه ای و فوتبال دوستش ، شامل دایی ، عمو ها ، جوانترها بخصوص برادر بزرگ و عموزادگانم بود ... و برزیل دوست داشتنی اشان که اسامی دهان پرکنی چون زیکو ، آلمائو ، کاره کا ، دکتر سوکراتس و ژوسیمار را در ترکیب خود می دید ؛
اما از خانه که خارج میشدم در کوی و برزن کسی از پله و برزیلِ سانتانا سخنی نمی گفت ، همه ی زبان ها به یک نام میچرخید ، مارادونا ...

و اینطور شد که در میانه ی یکی از بحث های شیرین فوتبالیِ اعضای فامیل ، پسر بچه ی غد و سرکش خانواده بناگاه پرچم شیطان برافراشت : «چرا برزیل ؟ چرا آرژانتین و مارادونا نه ؟ مگر نمیبینید وقتی توپ زیر پای او میچرخد ، تلوزیون سیاه و سفیدمان تصاویر رنگی پخش می کند ؟»
و این نخستین گناه من بود ...
سکوت همه جا را فراگرفت ، نگاهها به سمتم چرخید ، سنگینی نگاهِ بزرگترها ، چون آواری بر سرم خراب شد ، پاهایم شروع به لرزیدن کرد ، با لکنت زبان اما مصمم پرسیدم : «مشکلتان با مارادونا در چیست ؟» جو سنگین حاکم بر خانه با صدای عموی بزرگترم شکست ، خنده کنان گفت : «به جمع فوتبالی ما خوش آمدی ای مرد یاغیِ کوچک ...»
برزیل دوست داشتنی خانواده ی فوتبالی ما توسط دروازبانش حذف شد ، به یاد دارم عموی کوچکترم مدام این جمله را تکرار میکرد که : « اگر جای کارلوس یک تکه چوب درون دروازه گذاشته بودیم جلوی فرانسه یِ پلاتینی باخت نمی دادیم .»
اما آرژانتین با مارادونا تا فتح قله ی جام جهانی پیش رفت .
پس من با مارادونا عاشق فوتبال شدم خدای فوتبال برای من مارادوناست و لم یکن له کُفوَا اَحد !!
از جام ملتهای آسیا ی 88 در قطر که رسما به جمع فوتبال دوستان حرفه ای ملحق شدم هیچگاه دلم برای برزیل و فوتبال فانتزی اش نلرزیده و گمان نکنم بخواهد بلرزد ، از مهارت ستاره هایش چون کاره کا ، ریوالدو ، رونالدینیو و کاکا حظّ فوتبالی برده ام اما از خود برزیل نه ، بخصوص با شبه ستارگانِ تازه ظهور کرده اش چون روبینیو ، دنی آلوز ، نیمار و اخیرا پسرکِ نق نقو و مشکل دارش وینی جونیور
برزیل جام های 2002 و 2006 رو بواسطه ی ستارگانش قبول داشتم اما دوست ؟ بدون تعارف نه ...
از 2010 به بعد هیچگاه این فوتبال کوچکترین اهمیتی برایم نداشته ...
سلسائو هرگز هنر ربودن دل مرا نداشته ، بخصوص که در قاموس ما طرفداران آرژانتین ، خیانت معنایی ندارد ، اما در تاریخ چهل ساله ی فوتبالی من یک استثنا وجود دارد ، برزیل 94 ، نمیشد دوستش نداشت لا مصب ! چشمانش انگار کنید که سگ داشت ...
گربه هم داشت البته !!
فصل 93-94 لالیگای اسپانیا ، تنور قهرمانی بین بارسای کاتالان و تیم غریب دپورتیوو لاکرونیا گرم بود ، ستارگان آنزمان بارسلونا را رونالد کومان هلندی ، گواردیلوای اسپانیایی ، هریستو استویچکف بلغاری و روماریوی برزیلی تشکیل می دادند ، در دپورتیوو اما به به تو درکنار مائورو سیلوا به تنهایی پادشاهی میکرد ، فوتبال دوستان لاکرونیایی به خوابشان هم نمی دیدیدند چنین ستاره ای در نوک پیکان تهاجمی اشان داشته باشند ، بازار کری از لاکرونیا و بارسلون حتی به طرفداران سلسائو در گوشه نقاط جهان سرایت کرده بود ، دلیلش هم واضح و مبرهن بود ، دو برزیلی گلزن و متنفر از هم ، از هر فرصتی در مصاحبه ها برای زدن حریف خود استفاده ها میبردند ... از این رو روزنامه ها و جراید به این زوج متنفر از هم در ترکیب تیم ملی برزیل لقب گربه - سگ داده بودند ...

بارسا قهرمان شد تنها به دلیل تفاضل گل بهتر ....
موعد جام جهانی 94 فرا رسید ، فرانسه و انگلیس از رسیدن به جام بازمانده بودند ، یوگسلاوی در تاریخ دفن شده بود ، هلند بدون فان باستن و گولیت هیچ جذابیتی برای فوتبال دوستان نداشت ، اسپانیا هنوز جوان نابلغی بود که ادای بزرگترها را در می آورد، ، روسیه و بلژیک در سراشیبی افتاده بودند ، آلمان برتی فوگس تیم پیرمردها بود ، و آرژانتین با مارادونای دوباره احیا شده مثال جعبه ای در بسته بود که از آخرین بازی اش در برابر استرالیا در پلی آف جام جهانی حسابی طرفدارانش را نامید کرده بود ؛
برادرکوچکترم که تازه به جمع ما فوتبالی ها افزوده شده بود طرفدار سفت و سخت آلمان بود بواسطه ی قهرمانی در جام 90، غافل از اینکه به کاهدان زده ، آلمان قیصرکجا و آلمان برتی فوگتس کجا ...
میتی در حال غسل و دلبری در حال دوش هر دو عریانند اما این کجا و آن کجا
آلمان قیصر لرزه بر دل همه ی رقیبان و طرفدارنش می انداخت ، بیاد دارم در جام نود و پس از حذف برزیل توسط آرژانتین دست بدامان هلند گردیده بودم تا با حذف آلمانِ دوست خوبمان جناب شارینگهام ، مسیر قهرمانی را برایمان هموار سازد ، اما برادر بزرگترم که کینه ی عجیبی از شکست و حذف برزیل محبوبش بدست مارادونا بر دل گرفته بود ، مرا مجبور ساخت روی برد آلمان یا هلند با ایشان سر ده تومان شرط ببندم ، من هم ناغافل قبول کردم و شد آنچه نباید میشد ، هم ده تومان پرید ، هم قهرمانی ... نامرد روزگار بعد بازی آن ده تومان را به ضرب زور و تهدید ازمن گرفت و گفت : «این رو گرفتم چون قصد کردم ازت یک مرد بسازم !»
حال چهار سال گذشته ، و این وظیفه به من محول گشته !!
بنابراین قصد کردم با شرط بندی با او (برادر کوچکتر) سرِ قهرمانی ایتالیا یا آلمان همان ده تومنی* که در عهد جوانی و خامی مغبون گشته بودم را زنده گردانم !!
بله ایتالیا ، ایتالیا و برزیل بر اساس نظر اکثر کارشناسان آنروزهای فوتبال بختهای مسلم قهرمانی بودند و اکثر اخبار داغ فوتبالی از همان ابتدای جام حول نامِ سه نفر میچرخید ، روبرتو باجو ستاره ی ایتالیا، روماریو و به به توی برزیلی ...

به یاد دارم وقتی در حال تورق هفته نامه ی کیهان ورزشی بودم خواهر بزرگترم که تصادفا نگاهش به پوستر سیاه و سفید وسط مجله افتاده بود ، ازمن پرسید:« این بسکتبالیست صاحب تصویر چه کسی است ؟» دلیل اشتباهش کاملا مشخص بود ، بازیکن فوتبال در اردوی فوتبال با البسه بسکتبالیست ها و توپ بسکتبال در دست ، با تبختر خاصی گفتم : «این ؟ این مرد قراره تاریخ این جام جهانی رو رقم بزنه .» با کنایه پرسید : «خب ؟ این مرد کیستند جناب مراد بیگ» ؟ گفتم : «روماریو» و مجله را بستم .
جام شروع شد ، با برد لرزان آلمان جلوی بولیوی ، باخت ایتالیا جلوی ایرلند !؟ و برد قاطع آرژانتین جلوی یونان با 4 گل و گل زیبای مارادونا ! برزیل آلبرتو پریرا هم با گلهای روماریو و کاپیتان رای از سد روسها گذشت ، بالاخره معلوم نشد بعد پایان بازی برزیل با روسها چه اتفاقی در رختکن مسابقه اتفاق افتاد که کاپیتان رایِ محبوب برزیل به نیمکت تیم دوخته شد!
از شرطی که با برادر جقله بسته بودم پشیمان شدم ، چرا باید فریب تبلیغات را میخوردم ، ایتالیای آریگو ساکی اصلا در حد و اندازه تیمهای مدعی نیست ، آرژانتین شایسته ترین تیم برای قهرمانی است ، معجزه ی مارادونا دوباره اتفاق افتاد بود ...
دور دوم از مرحله ی گروهی : آلمان با اسپانیا یک یک کرد ،ایتالیای ده نفره با گل دینو باجو بزحمت نروژ را شکست داد ،برزیل با سه گل از سد کامرون گذشت و آرژانتین با اعجاز مارادونا ، نیجریه ی سخت جان رو دو بر یک شکست داد ...
اگر اتفاق خاصی نمی افتاد ، برزیل و آرژانتین باید فینال مسابقات رو برگزار می کردند ...
افتاد ! همان اتفاق خاص ، شب قبل بازی با بلغارستان اطلاع حاصل شد مارادونا با استفاده از مواد غیرمجاز نیرو زا دوپینگ کرده ! جواد علیزاده در ماهنامه ی طنز و کاریکاتور اما نوشت : «مارادونا محروم شد چون آب بینی اش را قورت داده بود !»و ژائو هاوه لانژ را مافیایی نامید که جاده صاف کن قهرمانی تیم مطبوعش گشته ...
آرژانتین بدون مارادونا جلوی بلغارستانِ استویچکف مثل شیر بدون دندان بود ، دو هیچ باخت و سوم گروهش شد ، آلمان سه دو کره جنوبی را برد ، واقعا شانس آورد داور سر نود دقیقه سوت بازی را زد ، برزیل با سوئد یک - یک کرد ...
شب بازی ایتالیا با مکزیک خوابم برد ، صبح که بیدار شدم ، برادر کوچکترم با چشمانی که برق میزد با خنده خبر شکست ایتالیا با یک گل و حذفش از جام را داد ، خواهر بزرگترم هم تایید کرد ، سرم گیج رفت : یعنی چه ؟ خب پس کی قراره با برزیل فینال رو بازی کنه ...
عصر در اخبار ورزشی شنیدم ایتالیا با مکزیک مساوی کرده و نروژ بخاطر گل زده ی کمتر حذف شده !؟ عجب رکبی خورده بودم ؟! زجر کشانم کرده بودند نامردمان روزگار ...
آرژانتین سر یک هشتم با جام وداع کرد تا جای خالی مارادونا بیش از این عذابمان ندهد ...آلمان بازهم شانس آورد چون بلژیک داغان تر از خودشان بود ،برادرم مدام نق میزد چرا آلمان اواخر بازی کم میاره ، منم میگفتم : «آخه برتی فوگتس متوهم این امر شده کت قیصر فیت تنشه ، اما بینوا تازه متوجه شده خیلی براش گشاد بوده این جامه ی پادشاهی ...»
اما بازی عجیب برزیل و آمریکا در جو سنگین هواداران میزبان که ورزش اولشان راگبی است ، یانکی های متوهم هوس کرده بودند جامی که میزبانش بودند جامی که دو قربانی بزرگ چون اسکوبار و مارادونا را گرفته بود مثال تیم دل بهم زنشان ، بی روح و کسل گردانند ، از همین رو بهترین بازی اشان را در این مرحله انجام دادند ، بازیکنان برزیل که مشخصا عصبی به نظر می رسیدند بجای بازی روان خود تحت تاثیر بازی فیزیکی حریف مشغول انتقام و انتقام کشی بودند ، اوج خشونت بازی به برخورد لئناردوی برزیلی با تب راموس آمریکایی بر میگشت جایی که هافبک ریزنقش برزیلی با ضربه ی کتف ، فک رقیب آمریکایی رو پائین آورد و با اخراج و محرومیت شدید به همتایان کلمبیایی و آرژانتینی اش پیوست...
نیمه دوم برزیل دست به عصاتر و آمریکا گستاخانه تر وارد بازی شدند... حذف برزیل آبرویی برای جام نود و چهار باقی نمی گذاشت ، اما در یک لحظه ی رویایی از بازی ، روماریوی سرد و عبوس و خودخواه با آن صورت یخ زده و بیخیالش تصمیم به انجام سختترین کار عمرش گرفت ، پاس گل به منفورترین رقیبش ... به به تو (مردی که زورکی گریه می کند) از خدا خواسته آن تک موقعیت را به تور آمریکا رساند و بعد از آن صحنه ای از شادی این دو رقیب و دشمن که کل فوتبال دوستان را عاشق این برزیل کرد ...
ایتالیا از زجر دادن هوادارانش لذت میبرد یک هیچ از نیجریه عقب افتاد در دقایق پایانی با اخراج جان فرانکو زولا ده نفره شد اما در ثانیه های پایانی با گل روبرتو باجو از مهلکه گریخت و در پایان صد و بیست دقیقه دو یک بازی را برد ...
مهاجم ایتالیا دانیل ماسارو بعد گل تساوی از فرط شادی دروازبان حریف را به آغوش کشید و از او بابت خوردن گل تساوی تشکر نمود!
مرحله ی یک چهارم ، ایتالیا ی آریگو ساکی با باجو و سینیوری اسپانیا را شکست داد ،
داور حسابی هوای ایتالیایی ها را سر مُشتی که مائورو تاسوتی حواله ی چانه ی لوئیز انریکه سر مربی حال حاضر پاری سن ژرمن نمود ، داشت ...
شب بازی ایتالیا – اسپانیا ، گزارشگر بازی بهرام شفیع در تلفظ اسم الکساندر کاستاکورتا وسواس عجیبی به خرج می داد ، و همان شد ، پدرم که اصلا فوتبالی نبود ، بعد مارادونا ، توانست نام یک بازیکن خارجی دیگر را ازبَر کند ... تا هر وقت قصد کند فوتبال را بر سر ما بچه ها و هیجان کاذب ما (از نظر خودش) بکوبد ، نام او را تلفظ کند ...

و برزیل حالا دوست داشتنی که باید با هلند سخت جان مصاف می کرد ...
باز هم بازی درخشان سگ و گربه ای که حالا به نظر اختلافات بینشان به فراموشی سپرده شده ، گل اول پاس به به تو و ضربه ی روماریو ، گل دوم فرار روماریو از آفساید و تک به تک شدن به به تو با اد دیگوی هلندی و آن شادی بعد گل معروف جام جهانی نود و چهار ، به به تو در روزی که پدر شده بود گل دوم برزیل را با چرخاندن دستانش به شکل گهواره ی نوزاد جشن گرفت ، مازینهو نزدیکترین هم تیمی بلافاصله به او در این شادی ملحق شد ، به به تو وقتی سرش را از طرف مازینهو به سمت چپ چرخانید ، روماریو رو را در حالت تقلید این جشن کودکانه یافت :« هی رفیق پدر شدنت مبارک .» به به تو بی اختیار روماریو را در آغوش گرفت ، نفرتی که در بازی با آمریکا به آشتی مبدل شده بود حالا جای خود را به رفاقت و دوستی داده بود، همه ی دنیا و فوتبال دوستان با این صحنه لبخند زدند ، حتی هلندی ها که گل دوم را خورده بودند ...بازی سه دو پایان پذیرفت ، جام جهانی زیباتر شد .
همه ی دنیا در انتظار یک نیمه نهایی زیبا بین آلمان و ایتالیا به استقبال بازی آلمان و بلغارستان رفتند ،
دوئلی که قرار بود از بین من و داش جقله ام یک کُشته از ما بگیرد، اما لحظه ی وداع مانشافت با جام جهانی قبل نیمه نهایی فرا رسید ، آلمان مستاصل در نهایت بازی را با دو گل به بلغارستان واگذار کرد ، الفاتحه ... در حالی که با یک گل پیش بود و گل دومش را هم داور به نشانه ی آفساید مردود اعلام کرده بود .
نکته ی جالبتر اینکه سر شروع بازی آلمان و بلغارستان یک عقرب بزرگ به اندازه ی یک کف دست آدمِ بالغ ، بناگه جلوی دیدگان من و برادر کوچکم روی فرش نمایان شده و بعد رژه ای کوتاه به هنگام پخش سرود ملی دوتیم و با نشان احترام و درود ناژی ها به دو پرچم ، تا بخود بجنبیم از دیدگان محو شد ، حالا استرس بازی کم رمق آلمان را اضافه کنید به استرس گم و گور شدن حَیَوان حشره مانند که تهدید بالقوه به شمار می آمد ...
هیچوقت داد و هوار و لعن و نفرین برادر کوچکم را بعد سوت پایان این بازی فراموش نمیکنم ...
«لعنت به داور ... لعنت به استویچکف ، لعنت به یوردان لتچکف ... لعنت به هر کژدمی که خروس بی محل باشد !! من حواسم پرت بود واِلّا گل نمی خوردیم !!!»
گفتم : «برتی فوگتس ، برتی فوگتس یادت رفت .»
فریاد زد : «لعنت به تو و ایتالیا و اون آریگوی ساکی کچل !! که فوتبال و بوکس رو ازهم تشخیص نمی دهد ...»
سوئد رومانی را شکست داد ،
نیمه نهایی همه آرزوی برد ایتالیا و برزیل را داشتند ،بجز برادر کوچک من که سر ده تومن دچار پارادوکسی عظیم گشته بود ، از یک سو نمی خواست سر به تن بلغارها باشد از سوی دیگر سر به تن من و ایتالیا .
برزیل سوئد آماده را با تک گل روماریو برد ، ایتالیا با درخشش باجو ، استویچکف و یارانش را حذف کرد ، تا انتقام آلمان و برادر من و فرانسه را یکجا از بلغارها بگیرد ...
فینال نود چهار من و خواهر و برادر کوچکترم نصف شب که همه در خواب تابستانی بودند جز عاشقان توپ گرد ، پای گیرنده ی شبکه ی یک نشسته بودیم ، قلبا دوست داشتم برزیل ببرد ، اما از سر لج برادر کوچکتر مدام از ایتالیا و قهرمانی اش سخن بزبان می آوردم : «یعنی در نظر بگیرید ! وقتی کاپیتان باره سی جام را بالای سر میبرد ، منم ده تومانی که از داداش فسقلی بردم رو سر دست بلند خواهم کرد .»
برادر کوچکتر خنده هایی عصبی می کرد، خواهر بزرگترم گفت : «مراد! حالا مثلا این ده تومان به چه کارت می آید که برادر کوچکترمان را عذاب می دهی ؟» منم بلافاصله جواب دادم :« یادگاری ... یادگاری ...»
بازی شروع شد برزیل بازی را در دست گرفت و مدام حمله می کرد ، این برزیل دوست داشتنی شاید بازیکنان فانتزی حاضر در دیگر جامهایش را به همراه نداشت و کارشناسان سر مربی اش را به نتیجه گرایی متهم می کردند اما همچنان از روح فوتبال چشم نواز دیار سلسائو برخوردار بود و اما ایتالیا که با دفاع کاتناچیو به دنیا درس مقاومت می داد ...

بارزترین صحنه ی بازی برای ما ایرانی ها در طول نود دقیقه فرار به به تو از آفساید و سانتر زمینی اش به دهانه ی دروازه ی ایتالیا بود که با پرتاب و تکل روماریو میلیمتری از کنار دروازه به بیرون رفت، دفاع ایتالیا که از گل نشدن توپ نفس راحتی کشیده جملگی به سمت فنایی کمک داور ایرانی ساندرو پل هجوم بردند ، صحنه ی آهسته ، گاف این کمک داور وطنی رو به عینه نمایان ساخت ، به به تو یک متر تمام در آفساید بود وقتی توپ به او پاس داده شد ...
صد و بیست دقیقه به پایان رسید ، ضیافت پنالتی ها ، تیرک دروازه با روماریو یار شد اما ضربه باجو چون بادباکی راهی هوا گردید ،
گزارش تلوزیون از فینال جام جهانی 1994 - گنجینه ای که توسط دوستمان جناب دون دیگو دلاوگا به اشتراک گذاشته شده است
برزیل میبرد ، فریاد شوق برادرم فضای خانه را در می نوردد ، نگاهِ طلبکارانه که به سمت من میچرخاند من هم فریادی از فرط رضایت و شادی سر می دهم ، عجب رکبی خورده است ، رو به سمت خواهرم میکنم که به دیوانگی ما میخندد ، به او می گویم :« این روماریو همان بسکتبالیستِ پوستر لای هفته نامه ی کیهان ورزشی است ...» صدای فریاد پدرم از اتاق خواب می آید :« زهررررر مارررر! شما نیم وجبی ها خواب ندارید!تموم نشد این فوتبال لعنتی ؟ یه ماهه خواب خوش رو برامون حروم کردید ، لعنت به این کاستاکورتا و رفقاش !» داداش جقلم فورا جوابِ پدر رو می دهد : «بابا باخت !»
من و خواهرم سرها فرو رفته درگردن با ترس زل می زنیم به هم و در ادامه نگاهمان بین برادر جقله ی زبان دراز و درب اتاق خواب و صدای عصبانی پدر که از آن سمت می آید در نوسان می آید ؛
پدر: «کی باخت ؟ » ، جقله :« کاستا کورتا ! کاستا کورتا و تیم لعنتیش باخت !» ، پدر: «بهتر که باخت ! یه نفس راحت از دستش می کشیم بالخره ...» در ادامه صدای خنده ی کوتاهش که با تمسخر همراه است می آید و در حالی که به نظر می رسد با خودش حرف می زند ،ادامه می دهد : «هههه ، کاستا کورتا ! ننه باباش خیر سرشون براش اسم انتخاب کردند!!» من و خواهرم هر دو می زنیم زیر خنده ...

چه شبی چه خاطره ای ، چه شبهایی چه خاطره هایی ... پیر شدیم رفت ...
.....................................* با ده تومان سال 69 میشد دو عدد ساندویچ کالباس خرید و نوش جان کرد ، اما سال 73 دو عدد نان باگت خالی هم نمیشد خرید ، پس خود هدف بر نتیجه ی حاصل شده از هدف رجحان و برتری داشت !!
