فریماه فرجامی از نظر زیبایی , استایل و اندام به نوعی اوا گاردنر ایران بود ...
داشتم سکانس هایی از برخی فیلم هایی که بازی کرده را می دیدم :
https://www.asriran.com/003l6k
جالب است که مسعود کیمیایی , طبق معمول بازیگرانش را به زشت ترین حالت خود به کار می گیرد ! زنی به زیبایی او را در سرب کچل و زشت می کند ( همانطور که بهروز وثوقی را در گوزنها معتاد و درب و داغون کرد ! ) کاش کیمیایی به جای تراشیدن موی زنان ریش خودش را بتراشد تا تنوعی در صورتش پیدا شود.
متاسفانه زیبایی او را در فیلم های ابتدایی اش یعنی این سه نفر و خط قرمز هرگز ندیدیم چون هم کودک بودیم هم این فیلم ها توقیف شدند. شانس و روزگار هم دشمن اش شد او بد زمانی ستاره شده بود ! فکر می کنم اولین بار او را در اجاره نشین ها (داریوش مهرجویی ) یا مادر (علی حاتمی ) دیدم . مشخص بود که سعی کرده بودند زیبایی ِماه را پشت ابر پنهان کنند تا مجوز بگیرند اما همان مهتابِ اندک هم روشنایی بخش ِسکانس های آن فیلم ها بود.
زیبایی نفس گیرش با شکوه توامان بود . در نقش زبیده , زن قدرتمند هارون الرشید (سریال ولایت عشق ) گویی نقش اشراف زادگان را نه فقط بازی بلکه زندگی می کرد.
در پرده آخر , نقش اش درست انگ او بود؛ زیبا و کلاسیک . هنگامی که وارد آن خانه قدیمی می شود گویی دوربین هم منتظر اوست.
اما سرانجام مرگ برای خدایانِ زیبایی هم گریزناپذیر است .... افسوس که شکوهِ ماه رفت *
* فریماه در زبان فارسی به معنی زیبایی و شکوه ماه است.

(۱۴۰۲/۴/۱۱ صبح ۱۲:۰۴)سروان رنو نوشته شده: [ -> ]جالب است که مسعود کیمیایی , طبق معمول بازیگرانش را به زشت ترین حالت خود به کار می گیرد ! زنی به زیبایی او را در سرب کچل و زشت می کند
موافقم، انگار سینما و تلویزیون ایران تو زشت کردن و شلخته نشون دادن بازیگران زن تبحر خاصی داره
حالا وقتی پای کسی مثل فرجامی در بین پاشه حساسیتها بیشتر هم میشه
بازیگران زن ایرانی که زشت شدند
حالا این کوتاه کردن مو که یکی روشهای تحقیره در طی جنگهای جهانی در کشورهای اروپایی مثل فرانسه ، آلمان ، ایتالیا ، بلژیک --- زیاد مرسوم بوده
متاسفانه همین حالا هم اتفاق میافته ، نمونه اخیرش در روسیه و حکومتهای خود مختاری مثل چچن ، اما مورد سریالی ارتش سری و سینمایی مالناست

از ارتش سری نام بردم یاد خاطره ای افتادم از این سریال که مدتها بود میخواستم درباره ش بنویسم ولی مدام به تاخیر افتاد
دهه شصت بود و طبق روال هر هفته و سر ساعت مشخصی جلوی تلویزیون نشسته بودم و منتظر پخش این سریال دیدنی و البته دلهره آور

که پس از دقایقی با سکانس دستگیری مونیک و مجازاتش توسط جماعت اوباش مواجه شدم
در ادامه هم شاهد عجز و التماسهای ناتالی که باعث میشد بیشتر دلم به حال مونیک بسوزه

بنابراین سریع اتاق رو ترک کردم (این هم بگم که بخاطر حضور اهل منزل نمیتونستم تلویزیون رو خاموش کنم)
تا با صحنه بعدی که براحتی میشد حدس زد چی میتونه باشه مواجه نشم اما حس کنجکاوی و اضطراب امانم نداد
پس خیلی سریع برگشتم ببینم چه بلایی سر مونیک بخت برگشته میاد ؟

در عین ناباوری دیدم ، یک نظامی سوار بر تانک مثل فرشته نجات از راه رسید و
مونیک رو از چنگال احمقهای سادیسمی و وطن پرستان پوشالی نجات داد !
مسلما حال خیلی خوبی پیدا کردم از اینکه بساط اون جماعت ابله رو جمع کرد و مهمتر اینکه شاهد نجات مونیک بودم
از طرفی اون لحظه شخص نظامی برام حکم قهرمان رو پیدا کرد و تا مدتها به این قضیه فکر میکردم
اما در ارتباط با کوتاه کردن موی بازیگران زن و نمایش اون در فیلمها بیشتر جنبه روانشناختی داره
اما به نظرم چون فیلمساز تمایل داره احساسات مخاطب رو برانگیخته و یا جریحه دار کنه دست به این اقدام میزنه
البته در سینمای ایران چون این عمل تا حد زیادی نامتعارف و غیرمعمول محسوب میشه بنابراین تعداد این آثار هم انگشت شماره
اما فکر میکنم دلیل اصلی اینکار ( به غیر از ارتباط اون با داستان و واقعی تر جلوه دادن اثر) خصوصا در سالهای اخیر بیشتر بر میگرده
به محدودیتهایی که در رابطه با حجاب بانوان در سینما اعمال میشه مسلما خواسته هر فیلمسازیه تا اثری تولید کنه که هر چه بیشتر ملموستر و به واقعیت نزدیکتر باشه
اما از اونجایی که در سینمای پس از انقلاب زنها اجازه ندارن بدون شال و روسری جلوی دوربین ظاهر بشن برخی از فیلمسازان با ترفند کوتاه کردن مو به نوعی این قانون رو دور میزنن

از معروفترین این آثار میشه به سرب، زندان زنان ، شنای پروانه و اخیرا قاتل و وحشی اشاره کرد
نکته عجیب در رابطه با مورد آخر لغو مجوز اکران و عدم نمایش در جشنواره های داخلی بود
گویا وزارت ارشاد نسبت به نمایش گوشهای لیلا حاتمی بیش از اندازه حساسیت به خرج میده ، بنابراین فیلم رو توقیف میکنه
شاید نخستین بار باشه که فیلم یک کارگردان ایرانی بخاطر این مسئله دچار سانسور میشه

اما چرا فیلمهایی مثل سرب ، زندان زندان و سایر آثار مشابه در جشنواره های مختلف به نمایش در اومدن و مجوز اکران گرفتن اما این حق از قاتل و وحشی سلب میشه؟
به نظرم علل مختلفی داره
اول اینکه در آثار قبلی که پروانه نمایش گرفتن معمولا چهره بازیگران زن برای دقایق کوتاهی نشان داده میشه (یاد اون مثل قدیمی افتادم که میگه یه نظر حلاله)
در مقابل بازیگر نقش اصلی در فیلم قاتل و وحشی حضور پر رنگی داره و احتمالا از نگاه وزارت ارشادیها مدام جلوی چشم مخاطب مانور میده و همین موضوع ممکنه باعث تحریک تماشاگر مرد بشه
دومین دلیل اینکه ، گریم لیلا حاتمی به اون اندازه ای که باب میل آقایان باشه زشت از آب در نیامده و قطعا این اتفاق بسیار آزاردهندست !
دلیل سومی هم میتونه باشه ، برخی معتقدن سینمای ایران در حال حاضر بیشتر از قبل زیر ذره بین و تیغ سانسوره

سینمای ایرانو بصورت جدی دنبال نمیکنم ولی آخرین فیلمی که بصورت کامل دیدم برادران لیلا بود
از نکات مثبتش بازی خوب «ترانه علیدوستی» (به نظرم بهترین بازیگر زن نسل جوان سینمای ایرانه) بود
البته داستان و محتوای فیلم به هیچ وجه راضیم نکرد و در پایان هم دچار نوعی یاس و افسردگی شدم

فیلم بعدی که کنجکاو شدم ببینم لامینور نام داشت که سریع و با دور تند ازش رد شدم
تنها دلیلم برای تماشای این فیلم حضور فریماه فرجامی بود
ای کاش آخرین فیلم این ستاره سینما اثری بود که ارزش تماشا کردن داشت نه یه کار سطحی و کلیشه ای
البته این موضوع فاقد اهمیته چرا که بانو فرجامی کارهای خوب و ماندگدار زیادی به یادگار گذاشت

فیلم بعدی که برای دیدنش اشتیاق دارم قاتل و وحشیه
بیشتر به این دلیل که سبک معمایی و جنایی داره و خودم به شدت طرفدار این ژانرم

جالبه با با دیدن این تصویر یاد سری فیلمهای اره افتادم که به نظر میرسه فیلم در کنار معمایی بودن با تم وحشت و خشونت همراهه
حضور آنلاین اینجانب در مراسم تشییع مرحوم حمید منوچهری
پنج شنبه ی هفته ی قبل رفته بودیم تهران، منزل خویشاوندان.
صبح جمعه دو دسته شدیم؛
خانم ها به قصد خالی کردن کارت بانکی همسرانشان رفتند بازار!
ما مردها را هم راهی بهشت زهرا کردند!
بعد از زیارت مزار شهدا و سایر رفتگان، سری هم به قطعه ی هنرمندان زدیم.

به نزدیکی قطعه که رسیدیم، چند سرباز و مأمور نیروی انتظامی را دیدیم که در حال گپ زدن بودند.
از جلوی آن ها که رد شدیم،شنیدم که یکیشان می گفت:« تشییع جنازه ی این دوبلوره اس.»
من که انگار چیزی به یادم افتاده باشد، بی اختیار برگشتم و هیجان زده گفتم:«حمید منوچهری!»

از اینکه توفیقی نصیبم شده تا در چنین مراسمی حضور یابم ، قدم هایم را تندتر کردم و پا به محوطه ی قطعه ی هنرمندان گذاشتم.
در بدو ورود ، با دیدن جمعیت،متوجه شدم که مرحوم را دارند در همان قبور نزدیک به خاک می سپارند. مضافا" بر اینکه صدای مداح و سخنران ،مراحل پایانی تدفین را اعلام می کرد .
وقتی که نزدیک تر رفتم، با دیدن چهره های مشهور ،سنگینی مجلس را بیشتر احساس کردم.
خیلی دوست داشتم که به سان خبرنگاری از جزئیات مراسم فیلم و عکس بگیرم، ولی ترسیدم، یعنی بیشتر خجالت کشیدم . چون دوست نداشتم مرا بی ظرفیت و کم جنبه حساب کنند.
بنابراین تصمیم گرفتم که از روش دوربین مخفی استفاده کنم.
دوربین موبایل را به حالت فیلمبرداری فعال کردم، سپس طوری موبایل را دست گرفتم که وانمود کنم دارم با آن کار می کنم!
بعد از مرور فیلم ها ، با روش اسکرین شات عکس های مطلوب را استخراج کردم.

علی همت مومیوند ، اولین شخصیت معروفی بود که شناختم.
وقتی که به قطعه آمدم،(همان ابتدای ورود) دیدم که با چند نفر زیر سایه ی درختان ایستاده است و مراسم را تماشا می کند. همین که نزدیک تر شدم، برگشت و مرا نگاه کرد.نگاه هایمان در هم تلاقی کرد .
به گمانم داشت فکر می کرد این کدامین هنرمند برجسته ای است که از محاق هنر، به منصه ی ظهور رسیده است؟
ولی از شوخی گذشته، قیافه ام خیلی به تیپ هنرمندها نزدیک است. به خصوص با کلاه و عینکی که گذاشته بودم،تمام مرده داشتند برایم کف می زدند! ![]()
بگذریم.
عباس مطمئن زاده در ردیف صندلی ها نشسته بود.
امیرمحمد صمصامی را هم دیدم ،ولی متاسفانه ازتیررس دوربین من در رفت.

بیوک میرزایی دیر آمد و زود هم رفت!

بهترین صحنه، لحظه ای بود که استاد جواد پزشکیان را در آنجا دیدم.
خیلی دوست داشتم با ایشان حرف بزنم. ولی چه کنم با این خجالتی بودنم ،
که از بچگی با من است.
بعد از کلی کلنجار، دلم را به دریا زدم و به ایشان نزدیک شدم و...
گفتم:« استاد پزشکیان!...سلام عرض شد.»
ایشان مثل پدربزرگی مهربان با من دست داد و گفت:
« سلام عزیز دل.»
_ من یکی از بچه های دیروز هستم.ارادت دارم خدمت شما. از وقتی که کارتون رابین هود رو دیدم، عاشق صدای شما شدم.»
استاد لبخندی زد و گفت:«جدی؟»
_افتخار داشتم که شما رو زیارت کردم.ان شاءالله که 120 سال عمر باعزت داشته باشید.
_پیر شی...برقرار باشی...عمر طولانی..عمر طولانی.
با استاد خداحافظی کردم و
راضی و خوشحال؛ 
از این که در این جمع هنرمندان مرده، یک هنرمند زنده پیدا شد که با او چند کلام صحبت کنم.

برای حسن ختام،رفتم به مزار بزرگترین پیشکسوت عرصه ی دوبله ی این سرزمین ؛
مرحوم مغفور علی کسمایی.
فاتحه ای خواندم و تمام.

(۱۴۰۲/۵/۱۶ عصر ۰۴:۳۳)شارینگهام نوشته شده: [ -> ]
درود.دوست عزیز شما که تشریف بردید قطعه هنرمندان چرا نرفتید از جلو باهاشون عکس بندازید به یادگار. باور کنید بر عکس بازیگران که خودشون رو میگیرند دوبلورها خیلی خاکی و افتاده هستند. من دهه ۸۰ و اوایل دهه نود که تقریبا تمام بزرگان دوبله در قید حیات بودند هر وقت قطعه هنرمندان میرفتم و این اساتید رو میدیدم سریع یک عکس کنارشون مینداختم. کلکسیون عکس با دوبلورهام تقریبا کامله
(۱۴۰۲/۵/۲۹ صبح ۱۰:۵۹)سناتور نوشته شده: [ -> ](۱۴۰۲/۵/۱۶ عصر ۰۴:۳۳)شارینگهام نوشته شده: [ -> ]
درود.دوست عزیز شما که تشریف بردید قطعه هنرمندان چرا نرفتید از جلو باهاشون عکس بندازید به یادگار. باور کنید بر عکس بازیگران که خودشون رو میگیرند دوبلورها خیلی خاکی و افتاده هستند.
سلام و احترام
در این که دوبلورهای ما انسان های خوش رو و افتاده ای هستند ، شکی نیست.
ولی در این که چه موقعی با این عزیزان برخورد می کنیم، جای حرف دارد.
اون موقع هم که بنده چندتا از دوبلورها را دیدم ، به نظر من ، زمان مناسبی نبود که عکس یادگاری بگیریم. مضافاً این که یکی از همکاران قدیمی آن ها از بینشان رفته بود و به ظن من، دل و دماغ این کارها رو نداشتند.
و این که مشکل بزرگ اینجانب یعنی خجالتی بودنم مانع بزرگی برای این کارهاست.
در آن روز هم ،کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم با استاد پزشکیان عرض ادب کنم.چه برسد به اینکه جلوی چشم آن همه آدم موبایلم رو در بیارم و بگم: استاد ، لطفاً اینجا رو نگاه کنید!
به هر حال ، خیلی دوست دارم در مناسبتهایی غیر از فوت و عزا ، این عزیزان را ببینم تا این جرأت را پیدا کنم و یک عکس تکی با ایشان بگیرم!
ان شاء الله ...
آه... راستی!
شما که یک آلبوم پر از عکس با هنرمندان دارید، خب ، چند تاش رو به نمایش بگذارید تا ما هم فیض ببریم.
منتظریم.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بهجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد*
در این دو-سه ماه اخیر، خیلی از هنرمندان کشور را از دست دادیم که نبود هر کدام، بسیار تأسفبار و مایه اندوه است. آرش میراحمدی، فردوس کاویانی، آتیلا پسیانی، داریوش مهرجویی و اکبر گلپایگانی از معروفترین هنرمندان این فهرستِ ناگزیر هستند و البته چند هنرمند گمنام تئاتر و سینما نیز در همین ایام، دیار فانی را ترک گفتهاند.
اما آخرین نام این فهرست -تا این لحظه- حمید رضا مرادی است که به گفته خواهرش، صبح روز ۱۴ آبان و در پی سکته ناگهانی در محل کارش درگذشته است.

علیرضا رییسی و مرحوم حمید رضا مرادی در فیلم مدرسه پیرمردها، به کارگردانی مرحوم علی سجادی حسینی، محصول سال ۱۳۷۰

مرحوم حمید رضا مرادی و علیرضا رییسی
میدانم اکثر همنسلان من از این خبر تلخ باخبر شدهاند؛ اما لازم دیدم نام او را به دو دلیل در این کافه ذکر کنم:
۱) از منظر سِنی، به بسیاری از اهالی و مراجعهکنندگان کافه نزدیک بود. (متولد سال ۱۳۵۷)
۲) حضور او در سینمای دهههای ۶۰ و ۷۰ و در دوران کودکیاش، یادآور بعضی خاطرات مهم و شاد زندگی ماست. فیلمهایی چون: ماهی، مدرسه پیرمردها، پاتال و آرزوهای کوچک، گلنار و سفر جادویی
روحش شاد
زندهنامها احمد آقالو و حمید رضا مرادی در فیلم پاتال و آرزوهای کوچک به کارگردانی مسعود کرامتی، محصول سال ۱۳۶۸
-----------------------------------
شعر از زنده یاد خانم ژاله اصفهانی
(۱۳۹۲/۵/۱۵ صبح ۰۲:۵۶)اکتورز نوشته شده: [ -> ]شاید هریک ازما که خودمان را عاشقان سینما میدانیم اگر روزی هنرپیشه هم میشدیم نمیتوانستیم به جایگاه والایی برسیم و درحد یک سیاهی لشکر میماندیم.
بسیاری در تاریخ سینما آمدند و ستاره شدند و نامشان جاودانه شد اما :
هیچ کس کتک خور فیلم ها را به یادش نمیماند.
این پست از جناب رابرت عزیز لازم است کە مطالعە شود
٭٭٭
و بعد :
چند سال پیش ( زمستان 1397 ) در تهران همسایەای داشتم کە پیرمردی بود بسیار خوش مجلس و شیرین سخن کە من عمو سیاوش خطابش میکردم.
ایشان از دوستان دوران نوجوانی تا بزرگسالی چنگیز وثوقی بودند و بسیار خاطرات جالبی از سالهای دور برایم تعریف میکرد ، همچنین عکسهای نابی از پشت صحنەی فیلمهای بهروز و چنگیز وثوقی داشتند ولی حاضر نبودند تصاویر را بە من یا شخص دیگری بسپارد و در کل مخالف منتشر شدن مجموعەاش بود.
یک شب صدایم زد و گفت بیا کە خاطرەی جالبی یادم آمد میخواهم بشنوی .
مرد تنهایی بود و دلخور از بچەهایش کە سالها بود ازایشان بیخبر و فاصلە گرفتە
( بماند کە چرا ).
با گوش دل بە پای سخنانش نشستم .
: اوایل دهەی شصت یە شب چنگیز با ماشینش اومد دنبالم و گفت: سیا بپر بالا میخوام ببرمت پیش کارگردان سریالی کە دارم بازی میکنم.
: جدی ، چرا الان؟
: یکی از هنروران سیاهی لشکرمون انصراف دادە ، دنبال کسی هستند کە چهرەش مناسب اون نقش باشە ، یە نقش کوتاهە سرباز مغولە کە خودت خدادای گریمشو داری اگە بگیریش نونت میوفتە تو روغن آخە کلی ستارە تو اون فیلمن .
( سربداران )
...
نقش رو گرفتە بود ، قرار بود از پس فرداش سر فیلمبرداری حاضر باشە و کلی هم قول و قرار و وقت شناسی موضوعِ گفت وگویشان بودە و اتفاقا خیلیم مورد توجە کارگردان قرار گرفتە ولی از بد روزگار فردای اون روز دچار سرماخوردگی و عفونت شدید سینە و گلو میشە و نمیتونە برە و نقش رو از دست میدە.
میگفت : هنوزم با اینکە چند دهە گذشتە ولی حسرتش بە دلم موندە .
٭٭٭
پ ن : گاهی خیلی سادە اتفاق میوفتە ، خیلی سادە .
چند روز پیش صدرالدین حجازی درگذشت.
بازیگری که اینقدر نقش های فرعی را خوب بازی می کرد که آدم باورش می شد شبیه این آدم را بارها در جامعه دیده است.
من هر وقت او را می دیدم اولین نقشی که از او به یادم می آمد کاراکتر مخور در سریال روزی روزگاری بود ؛ یک آدمِ نان به نرخ روز خور و دهن لق که همیشه مغضوب رئیس های خود بود.
اول از افراد دستۀ مراد بیگ بود اما به خاطر پر رویی و متلک گویی از مراد کتک خورد و ناراضی شد تا اینکه سربزنگاه به اردوی دشمن - حسام بیگ - پیوست . در آنجا هم بعد از مدتی مغضوب شد تا حدی که در آخر کار دوباره او را می بینیم که به دنبال حسام بیگِ زخمی می تازد تا او را هم مانند رئیس قبلی اش خلاص کند !
یادش گرامی

مرگ ترسناک و دردناک نیست بلکه یک پرواز باشکوه است و خوشا به حال کسانی که با شکوه پرواز میکنند .
ژاله علو از بانوانِ هنرمند اصیل ایرانی است که جایگاهش را بواسطه ی هنر آفرینی در زمینه های مختلف بدست آورده است ، وی نخستین بار با ایفای نقشِ دختر خورشید در نمایشنامه ی داستان شب در رادیو پا به عرصه ی هنر نهاد ، او بازیگری را همچنین در سینما ، تئاتر و تلویزیون تجربه کرده ، در گویندگی و دوبلاژ یک صداپیشه توانمند و صاحب سبک بوده و درکنار همه ی این ها دستی هم در شعر و شاعری دارد .
وی در مراسم تقدیرش به سال 1387 در جشنواره ی پروین اعتصامی ، علاقه ی خویش به پروین اعتصامی را چنین بازگو و توصیف کرد : از دیرباز عاشق پروین بودم . گویا یک ارتباط عجیب داشتم با آنچه در شعرهای اوست و شاید این عشق من را هم شاعر کرد.

ما میان عشق بازان یکّه ایم
ما ز باران محبت چکّه ایم
رخ نموده یار در آئینه ها
ما از آن آئینه ها یک تکّه ایم
ژاله علو در مصاحبه ای می گوید : افتخار می کند بیشتر از ۷۰ سال در خدمت هنر کشورش در زمینه ی سینما ، تئاتر ، رادیو ، دوبلاژ و همینطور شعر بوده است ، او اظهار می دارد : همیشه مورد تشویق مردم بودم و این تشویق سبب پایداری من بود ؛
او همچنین ادامه می دهد :
هنرمندان زیادی بودند که دیگر نظیر آنها را نخواهیم داشت ، البته هنوز هم هنرمند داریم که قابل توجه و احترام هستند اما یاد یاران از دست رفته در زمانی که آدم مرور خاطرات می کند ، خیلی عزیز است ؛
دوستانی بودند که در رادیو ، دوبله ، سینما و تئاتر همراه و همکار و همگام بودیم با هم به کارمان عشق میورزیدیم ، عاشقانه کار میکردیم و باهم اثری بوجود میآوردیم که مردم روزی دیدند ، شنیدند و در خاطرههایشان نگه داشتند و هنوز بعد از سالها وقتی من را میبینند می گویند ما با صدای تو بزرگ شدیم .
اما بالاتر از همه این هنرها باید به بزرگی ، اقتدار ، تواضع و مهربانی ایشان اشاره کرد که بر صدا و شخصیت ایشان وجاهت خاصی بخشیده است .
خاله لیلا درس آموخته ی کلاس درس زندگیِ شما بوده و هستم ، پس جسارت کردم و در دوبیتی زیبایتان دستی بردم ، به دل که نخواهید گرفت می دانم ، حتم دارم مقبولتان نیز خواهد افتاد ، البته همچنان ادعایی ندارم ...
ما میان عشق بازان یکّه ایم
ما ز باران محبّت چکّه ایم
عاشقی زیبنده ی اهل دل است
عشق را ما عاری از هر لکّه ایم
اهل نخوت را کجا این خصلت است
کز طوافش متصّل در بکّه ایم
خود پرستان غرقه در گندآبِ کِبر
ما زلالین آب پاکِ برکه ایم
رُخ نموده یار در آئینه ها
ما از آن آئینه ها یک تکّه ایم
ژاله ایم و لاله مأمن گاه ماست
واله ی آن هاله در تاریکه ایم

خیلی وقتها پس از "انجام کاری" پشیمان میشوم؛ اما پشیمانی به خاطر "عدم انجام" بعضی کارها رقتانگیزتر است! حدود یک ماه پیش برای یک کار اداری به خیابان شیخ بهایی تهران رفته بودم. یک برج بزرگ در حال احداث بود و به همین خاطر، نیمی از پیادهرو را بسته بودند و عابران به ناچار از کنار هم و شانه به شانه میگذشتند. سر پیچ کوچه مجاورِ این پیادهرو، ناگهان با جناب هادی مرزبان روبرو شدم و در حال آماده شدن برای سلام و علیک بودم که نمیدانم چرا زبانم در دهان نچرخید و شانه به شانه از کنارش گذشتم...

زندهیاد هادی مرزبان، دو دهه پیش
جناب هادی مرزبان و امثال او به گردن هنر این مملکت خیلی حق دارند. زندهیاد مرزبان که بیشتر عمرش روی تئاتر متمرکز بود، مخصوصاً اجراهای خوبی از نمایشنامههای مرحوم اکبر رادی روی صحنه برده است. اما او حق ویژهای نیز به گردن نسل ما دارد. زمانی که تلویزیون تنها دو شبکه داشت و صد البته همان دو شبکه خیلی خیلی خیلی بهتر از این همه شبکه عمل میکردند؛ مجموعه برنامهای با رویکرد آموزشی-سرگرمی در گروه کودک و نوجوان شبکه دو ساخته میشد که همت مخصوصاً سه نفر در زیبایی آن بسیار تأثیرگذار بود: سید مجتبی یاسینی به عنوان کارگردان، هادی مرزبان و اسدا... منجزی به عنوان بازیگران اصلی
مجموعه نمایشی ما میتوانیم، تولید سالهای ۶۴ و ۶۵

جناب سید مجتبی یاسینی که خوشبختانه سعادت دیدار با او را داشتهام. از آن دسته انسانهای کاربلد که در دهه ۶۰ و ۷۰ برنامههای خاطرهانگیزی ساختند و سالهاست که در تلویزیون فعال نیستند. جای بسی تأسف است که حتی عکس و فیلم چندانی از ایشان در دسترس نیست.
_-_copy_ase4.jpg)
جناب اسدا... منجزی که سالهاست چندان فعال نیست. (متأسفانه از ایشان نیز عکس مناسبتری پیدا نکردم)
این برنامه آیتمی لحظات شیرین، زیبا و در عین حال آموزندهای برای مخاطبان نوجوانش خلق میکرد که هنوز هم خاطره خوش آن در ذهنم نقش بسته است.*
حالا که حدود یک ماه از آن روز گذشته و جناب مرزبان راهی دیار باقی شده، حسرت و پشیمانی من برای آن "سلام نکرده"، بیشتر به دلم نشسته است. 
امیدوارم بعد از این، فرصت سلام و تشکر از دیگران را ساده از دست ندهم.
لینک برنامه چهل تیکه، پخش شده در ۱۷ فروردین ۱۴۰۱ با حضور زندهیاد هادی مرزبان (گفتگوی محمد رضا علیمردانی با او و قسمتهای کوتاهی از حضورش در آثار مختلف. گفتنی است حدفاصل زمانی ۲۳:۱۳ تا ۲۹:۳۳ در مورد برنامه ما میتوانیم صحبت شده و تصاویری از آن به نمایش در میآید.)
----------------------------------------------------------
* سالهاست به دنبال مجموعه کامل "ما میتوانیم" گشتهام؛ اما متأسفانه اثری از آن پیدا نکردهام.
برنامه «ما می توانیم» رو خوب یادم هست.متاسفانه از این دست برنامه های آموزشی دیگه خبری نیست. و کلا وجه آموزشی برنامه ها، خیلی کم رنگ شده حالا به چه علت نمی دونم!
اون وقت ها (دهه 60) تلویزیون حتی آموزش زیان انگلیسی و عربی هم داشت. میزان تاثیرش رو کار ندارم ولی بالاخره توی اون دورانی که فقط دو تا شبکه غیر 24 ساعته داشتیم، این جور چیزی بود.
توی برنامه های عصر شبکه دو هم یک برنامه ای بود که با خرده ریزهای دم دستی کاردستی و ابزارهای آزمایشگاهی می ساختند - یکی از این خرده ریزهای پرکاربرد سرامیک المنت سماور برقی بود که به عنوان پایه دستگاه استفاده می شد. D:) -
توی برنامه های شبکه 2 هم یک سری برنامه هایی بود (فکر کنم سری جعبه اسباب بازی بود) که یه بخشی از برنامه اش آموزش ساخت اسباب بازی های چوبی بود.
اوایل دهه هفتاد انیمیشن های علمی برای سال های اول دبستان پخش می شد که ریاضی و علوم تجربی آموزش می داد.
آموزش کاراته، جودو، کشتی آزاد و فرنگی و فوتبال هم خاطرم هست که پخش می شد.
الان هم گاهی توی شبکه آموزش از این دست برنامه ها تولید و پخش می شود ولی با وجود شبکه آموزش، ورزش و ... به نظرم خیلی بیشتر باید از این نوع برنامه ها تهیه و پخش شود.
خبر خوش برای طرفداران دوبله و سینما
خدا رو شکر حال استاد عنایت بخشی برخلاف شایعاتی که در فضای مجازی مطرح شده بود مساعد هست.

https://uploadkon.ir/uploads/f3da26_25bakh.mp4
خدارو شکر که حال استاد بخشی مساعد هست ایشون جزو معدود هنرمندانی هستند که هم درسینما و هم دوبله کارنامه موفقی دارن. با اینکه ایشون دراکثر آثارشون نقش اصلی فیلم نبودن ولی بقدری فوق العاده کار کردن که اون نقشها در حافظه مردم موندگار شدن.




رضا رویگری بازیگر خاطرهانگیزی بود. کارهای برجسته او را دوستان و مخاطبان بهتر از من میشناسند. او علاوه بر بازیگری، در شاخههای دیگر هنر بویژه نقاشی و موسیقی هم فعالیت کرده بود. شاید گفتن از جنبههای دیگر هنر او، در اینجا لطف بیشتری داشته باشد. از کارهای موسیقی او، آهنگ "ایران ایران" مشهور و بسیار شنیده شده است. گرچه از نظر خوانندگی، رویگری خواننده حرفهای موسیقی سنتی نبود و برخی تکنیکها را بکار نمیبرد بعنوان مثال، تحریرهایش به اصطلاح دهانی بود و نه حلقی، اما صدای زیبایی داشت و نغمات موسیقی ایرانی را به خوبی میشناخت. احتمالاً علت متفاوت بودن سبک رویگری با سایر خوانندگان سنتی، آموختن موسیقی ایرانی در محضر هنرمندان نقال و تعزیهخوانها بوده است، شبیه آنچه زنده یاد مرتضی احمدی اجرا میکرد. رویگری بویژه در دستگاه نوا، که سختی و پیچیدگی آن از سایر دستگاههای موسیقی ایرانی بیشتر است، چند کار بسیار زیبا دارد. آلبوم از عشق گفتن با آهنگسازی رویگری و تنظیم امید سیاره و اجرای گروه موسیقی صدا وسیما، شامل قطعات بیکلام و تصانیف مختلف که از آن میان یک تصنیف شاد آمدی در راستپنجگاه و سه تصنیف در دستگاه نواست، شامل عاشق سرگشته، نوایی(موسیقی مقامی خراسان با روایت خاص و متفاوت رویگری)، تنها مرا رها کن. دیگر اجرای رویگری در دستگاه نوا که سالها به دنبال آن بودم، در واقع اجرای کوتاهی در فیلمی قدیمی است که رویگری در حال تمرین تئاتر آن را اجرا میکند. کلیپ آن را هم چندوقت قبل یافته بودم اما متاسفانه از گوشی پاک شده است. این قطعه بدون ساز، بسیار بدیع، بیسابقه و سهل ممتنع است، چنانچه وقتی از دوستی که استاد و مدرس آواز است، خواستم آن را بازخوانی کند، نتوانست آن را مانند رویگری بخواند.
شخصا همواره افسوس میخورم که کاش رضا رویگری بیش از سینما و بازیگری، به موسیقی میپرداخت.
در کارنامهی اکبر عبدی، نقش غلامرضا در فیلم «مادر» را نمیتوان صرفاً یک نقش مکمل موفق دانست؛
این اجرا، نقطهی عطفی در تغییر نگاه منتقدان به تواناییهای اوست. تا پیش از آن، عبدی بیش از هر چیز با قدرت خیرهکنندهاش در تیپسازی و خلق موقعیتهای کمیک شناخته میشد، اما «مادر» نشان داد که استعداد اصلی او نه در اغراقهای نمایشی، بلکه در مهار آنها نهفته است.
نخستین ویژگی این نقش، انضباط بدنی بازیگر است. عبدی برای ساختن غلامرضا، بدن خود را از هرگونه جنبوجوش اضافی تهی میکند. شانههای اندکی افتاده، گامهای کوتاه، حرکتهای محتاطانه و نگاههایی که اغلب پیش از زبان سخن میگویند، شخصیتی را میسازند که در ساختار خانواده، بیش از آنکه کنشگر باشد، ناظر و دریافتکنندهی جهان پیرامون خویش است. این سکون، حاصل کمبود انرژی بازیگر نیست؛ نتیجهی تصمیمی آگاهانه برای خلق شخصیتی است که حضورش بر پایهی درونگرایی شکل میگیرد. تیپ سادهدلی کە به انسانی باورپذیر تبدیل شد. موسیقی کلام، جنس صدا و لحن شخصیت، کەحاصل خلاقیت منوچهر اسماعیلی است نیز در درخشش بیشتر این کاراکتر بشدت تاثیر گذار بود. ارزش کار عبدی در این است که اجرای بدنی او چنان دقیق و دارای ریتم است که دوبلهی اسماعیلی بدون کوچکترین نقصی بر این شخصیت مینشیند. «مادر» اگرچه پر از بازیهای درخشان است، اما اهمیت نقش غلامرضا در کارنامهی اکبر عبدی از آن روست که تصویری تازه از او به نمایش گذاشت؛ تصویری که در آن، بازیگر از جذابیتهای بیرونی فاصله میگیرد و شخصیت را با جزئیاتی میسازد که در نگاه نخست به چشم نمیآیند، اما در حافظهی تماشاگر ماندگار میشوند. کیفیت بازی و حتی بداهەگریهایی کە اینروزها بیشتر از آنها یاد میشود ازجملە ورود مادر در سکانس آغازین و بوییدن و بوسیدن چادر مادر کە جزئی از فیلمنامە نبودە است ، غلامرضا را بە یکی از سنجیدهترین بازیهای اکبر عبدی تبدیل کردە است.
اجرایی که اهمیتش نه در فراوانی دیالوگها یا حضور ممتد در روایت، بلکه در دقت او در ساختن «رفتار» نهفته است. او شخصیتی را خلق میکند که حتی در سکوت نیز هویت دارد و همین توانایی، این نقش را در شمار ارزشمندترین اجراهای کارنامهی هنری او قرار میدهد.

پروین خیربخش که با نام هنری فروزان چهره شد متولد شهریور ۱۳۱۶ تو بندر انزلی بود. خیلی جوان بود که ازدواج کرد،اما این ازدواج دووم نیاورد و زود جدا شدن. بخاطر صدای قشنگ و رسایی داشت، اول رفت سراغ دوبله.سال ۱۳۴۴ بود که ورق زندگیش کلاً برگشت. بازی تو فیلم معروف گنج قارون کنار محمدعلی فردین اونو یه شبه تبدیل به یک سوپر استار کرد،از اون به بعد اسم فروزان روی سردر هر سینمایی میرفت، بلیتها رو هوا میرفت و فیلم میلیونی میفروخت. اون شد گرونترین و پولسازترین بازیگر زن ایران. معمولاً هم نقش دخترای پولداری رو بازی میکرد که عاشق یه پسر فقیر اما خوش قلب و با مرام میشن، یا زنهای کابارهای که قلب پاک و دل مهربونی داشتن
از فیلمای معروفش میشه به دالاهو کنار بهروز وثوقی، خاطرخواه و بابا شمل و قلندر اشاره کرد. تعداد کثیری نیز بهترین فیلم او را دایره مینا میدانند.فروزان تو نقش یه پرستار به اسم زهرا بازی زیرپوستی و خفنی از خودش نشون داد که همه فهمیدن اگه کارگردان حرفهای باشه، فروزان چه بازیگر قدریه
اما انقلاب سال ۵۷ ایستگاه پایانی دوران اوجش بود و زندگیش رو زیر و رو کرد. مثل خیلی از ستارههای اون زمان، پاش به دادگاهها کشیده شد و برای همیشه ممنوعالتصویرش کردن. اما باز هم این پایان کار نبود و انقلابیون آرام نگرفته بودند تا اینکه تمام اموالش، از جمله اون ویلای بزرگش تو نیاوران رو که با پول زحمتای خودش خریده بود، مصادره کردن. خیلیا تو اون شرایط ول کردن رفتن خارج، اما فروزان موند. رفت تو یه آپارتمان کوچیک با پسرش زندگی کرد.
تو این سالایی که بعد انقلاب زنده بود، حتی یه دونه مصاحبه با هیچ رسانهای نکرده بود تو سکوت و تنهایی مطلق، با یه حقوق بخور نمیر سر کرد و فقط با چندتا دوست قدیمی در ارتباط بود.آخر این قصه هم پایان خوشی نداشت تو ۴ بهمن ماه سال ۹۴ به خاطر پیری و بیماری تو تهران فوت کرد. مرگش هم مثل بقیه سال های بعد انقلاب زندگیش تو سکوت خبری مطلق بود
(۱۴۰۵/۵/۵ عصر ۰۵:۱۳)اکتورز نوشته شده: [ -> ]در کارنامهی اکبر عبدی، نقش غلامرضا در فیلم «مادر» را نمیتوان صرفاً یک نقش مکمل موفق دانست؛
سپاس از اکتورز عزیز ؛
هی می خواستم درباره اکبر عبدی بنویسم اما حوصله ام نمیشد. نمی دانم چرا اما شاید تقصیر خودش هم بود که این اواخر با بعضی کارها و حرفها از محبوبیت خود کاسته بود. اینکه نیاز او را مجبور می کرد اینگونه شود را فقط خودش می داند اما این حکایت غریبی است که بسیار از هنرمندان ایرانی دچار آن شده اند.
اکبر عبدی به نظرم بازیگر خاصی بود که یک استعداد طنز ذاتی داشت . اولین فیلمی که من هنگام کودکی در سینما دیدم فیلم ماموریت با بازی او بود که البته داستان آن دقیق یادم نیست چون هم خیلی کوچک بودم و هم اینکه به جای توجه به پرده , بیشتر حواسم به دریچه اتاق آپارات و نور عجیبی بود که از آن بیرون می آمد ( دقیقا مانند توتو در سینما پارادیزو !) اما همینقدر می دانم که نقش یک کارآگاه دست و پا چلفتی را داشت !
در دوران مدرسه شاید یکی با من مصاحبه می کرد و می گفت دو بازیگر طناز ایران کدامند من فقط نام اکبر عبدی و علیرضا خمسه را می گفتم . واقعا آن زمان کس دیگری نبود . از طنزهای صد قسمتی تلویزیون ( خانه به دوش , متهم گریخت , زیر آسمان شهر و ...) هنوز خبری نبود .
اگر نیمه دوم کارنامه او را قلم بگیریم به بازیگری می رسیم که یکی از پایه های مهم طنز در سینما و تلویزیون ایران بود. حرکاتش , صورت اش و آن فیزیک تپل اش . اکتورز به درستی از نقش ماندگار غلامرضا گفت . خودِ من هر بار که اسم او می آمد یاد دو نقش او می افتادم ؛ یکی باز مدرسه ام دیر شد و دیگری نقش جالب اش ؛ آقای قندی در فیلم اجاره نشین ها .
