با درود، و تشکر دوباره بابت رفع مشکلی که باعثش شدم.
استنلی کوبریک بازیگرانش را- برخلاف هیچکاک- با حیوانات مقایسه نمیکرد، اما همانگونه با آنها رفتار میکرد.
فیلم "هراس و هوس"، که چهلهزار دلارش را از دوستان و آشنایان جمع کرده بود، و فیلم بعدیش، "بوسه قاتل"، با بودجهای هشتاد هزار دلاری، در چند جشنواره و سالن سینمایی اکران محدودی داشتند. کوبریک مورد توجه قرار گرفت و یافتن پول برای فیلمهایش آسانتر شد. برای "قتل"، دویستهزار دلاری از یونایتد آرتیستز گرفت. فیلم در چند کشور اروپایی اکران شد و حتی از سوی بفتا (BAFTA) مورد تحسین قرار گرفت.
به لطف این فیلم، "راههای افتخار" ساخته شد، وقتی استودیوها پروژه را رد کردند، کرک داگلاس به سراغ کوبریک آمد و در ازای نقش اصلی، قول پول داد. نتیجه فیلمی شد با بودجه یکمیلیونی، ستارهای بزرگ، و با فیلمبرداری مکرر بسیاری صحنهها! کرک، آدولف منژو را به خاطر میآورد، که پس از فیلمبرداری یکی از صحنهها گفت که، به نظرش خوب از کار درآمده و وقتش است که برود چیزی بخورد. اما کوبریک نظر دیگری داشت! وقتی که به برداشت هفدهم رسیدند. منژو با فحش به کوبریک حملهور شد، و تمام اقوام کارگردان، بیاستعدادی و البته سنش را، به یادش آورد!
میگویند صحنه غذا خوردن پایان فیلم را تا برداشت شصتم یا حتی هفتادم فیلمبرداری کرد. فیلم در آلمان ساخته میشد، به او گفتند اضافه کاری در این کشور ممنوع است، و ممکن است او را به زندان بیندازند! کوبریک با وجود اعتراض بازیگران، باز هم چند برداشت دیگر، زیر فحشهای آنها گرفت. "راههای افتخار" کمی بیشتر از هشت میلیون فروش کرد، اما در چند کشور اروپایی اکرانش ممنوع شد، چون تصویری نهچندان خوشایند از سربازانشان ارائه میداد.
کرک داگلاس تنها یک هفته پس از شروع فیلمبرداری "اسپارتاکوس"، آنتونی مان را اخراج کرد. کوبریک که طبق توافق، دو فیلم به داگلاس بدهکار بود، جایگزین شد، و طبق عادتش فوراً فیلمنامه را بازنویسی و روال خود را برقرار کرد. فیلمبردار، راسل متی، ادعا کرد استعفا داده بود، چون نمیتوانست کارش را انجام دهد، و کوبریک مدام بالای سرش بود. با این حال، بعدتر اسکار بهترین فیلمبرداری را دریافت کرد، هرچند پیشتر اصرار داشت نامش از تیتراژ حذف شود!
داگلاس، در تمام مدت فیلمبرداری با کوبریک درگیر بود و حتی، هر دو به روانپزشک مراجعه کردند. کوبریک بعدها گفت آن پزشک مهربان، کمکش کرد تا بتواند به داد و فریادهای کرک "با آرامش، گوش ندهد". داگلاس هم بعدها گفت، اخراج آنتونی مان بزرگترین اشتباه او بوده، بنابراین از مان عذرخواهی کرد و چند سال بعد ، با دادن کارگردانی "قهرمانان تلمارک" از او دلجویی کرد. کوبریک معتقد است "اسپارتاکوس" فیلم او نیست، که به او اجازه تغییرات در فیلمنامه ندادند و مونتاژ او را رد کردند. با بودجهای بین 12 تا 15 میلیون، فیلم 90 میلیون فروش کرد. هر چند استودیو، تنها پس از نمایش در اروپا به سود رسید.
برای "لولیتا"، بودجه دو میلیونی از سرمایهگذاران مستقل پیدا شد، که در انگلستان فیلمبرداری کرد. در آمریکا نه میلیون دلار فروش کرد، در بسیاری کشورها ممنوع شد، اما مورد پسند منتقدان قرار گرفت و تماشاگران را راضی کرد. فیلم نامزد اسکار بهترین فیلمنامه شد. بعدش "دکتر استرنجلاو" آمد، فیلمی دو میلیون دلاری برای استودیوی کلمبیا، که تنها شرط استودیو، حضور پیتر سلرز بود. نتیجه، فروشی دهمیلیونی و اثری ماندگار در تاریخ طنز سیاه سینما شد.
برای فیلم بعدیش، تقریباً 6 سال وقت صرف کرد. کوبریک با همکاری متخصصان مرتبط با پروژه و آرتور سی. کلارک، فیلمی ساخت که یک سال فیلمبرداری و سه سال کار بصری و فنی برد. آنقدر چیزهای مختلف امتحان کرد که، 10-12 میلیون دلار هزینه شد. "ادیسه فضایی" در آغاز شکست خورد، اما بهتدریج و در نهایت با هزینه 12 میلیون دلار، 56 میلیون در آمریکا و تقریباً همینقدر در جهان فروخت. کوبریک تنها اسکارش را، برای جلوههای ویژه همین فیلم گرفت.
بعدش میخواست "ناپلئون" را بسازد، اما شکست فیلم "واترلو"باعث شد، تهیهکنندگان نتیجه بگیرند که ناپلئون، مورد علاقه اندکی از ملت است، و کوبریک بی پول ماند. به یک فیلم کوچک روی آورد که بتواند در کوتاهترین زمان ممکن بسازد! و به این ترتیب، "پرتقال کوکی" متولد شد. مکداول بعدها گفت که متحمل مشقات بسیاری شد، علاوه بر برداشتهای استاندارد 100 تایی برای هر اپیزود، در حین آمادهسازی برای فیلمبرداری به کوبریک گفته بود، بسیار از مارها میترسد، و بلافاصله صحنهای با مار به فیلمنامه اضافه شد! فیلم تنها دو میلیون دلار هزینه داشت، اما بیش از صد میلیون دلار فروش کرد و چهار نامزدی اسکار گرفت.
در سال 1975،"بری لیندون"، که مدیون لغو "ناپلئون" بود بر روی پرده آمد. کوبریک نمیخواست از ایده چنین فیلمی دست بکشد و به سراغ رمانهای تاریخی رفت که میشد نسبتاً مقرون به صرفه ساخت. در نهایت، بری لیندون اثر ویلیام تکری انتخاب شد. تنها فیلمبرداریش تقریباً یک سال طول کشید. "لیندون" 12 میلیون هزینه داشت و 40 میلیون فروش کرد و ازهفت نامزدی اسکار، در چهار بخش فنی برنده شد، در بخش هایی که استنلی کوبریک در آن غایب بود!
"درخشش" شاید مشهورترین فیلم کوبریک باشد، به خاطر دریافت دو نامزدی تمشک طلایی هم! کوبریک بهعنوان بدترین کارگردان معرفی شد و استیون کینگ، همنظر بود. کینگ نمیفهمید چرا باید جک نیکلسون نقش اصلی را بازی کند. میگفت نیکلسون از اولین کادر، دیوانه بودنش مشهود است. در پاسخ به تمام اعتراضات کینگ، از او خواسته شد به کتابهایش برسد و در کار حرفه ای ها دخالت نکند. کوبریک معتقد بود که "درخشش"، یک ایده عالی داشت ولی بقیه چیزها باید تغییر میکرد. تعجبی ندارد که کینگ "درخشش" را دوست نداشت!
در صحنه فیلمبرداری، همه سختی کشیدند. کوبریک حتی اسکتمن کراترز را با صد برداشتش عاصی کرد، اما شلی دووال بیش از همه رنج برد. کوبریک در همان ابتدای فیلمبرداری به همه هشدار داد که با شلی صحبت نکنند و تحت هیچ شرایطی از او تعریف نکنند. خودش برای تمام صحنههای با او بیش از صد برداشت وقت صرف کرد و دائما توانایی بازیگری او را زیر سؤال می برد. گاهی حتی فیلمبرداری را متوقف میکرد تا چند دقیقه بر سرش، در حضور تمام گروه داد بزند. میگویند در یکی از چنین روزهایی، جک نیکلسون، ، برای دفاع از بازیگر زن و سایر بازیگران دخالت کرد. اما فقط برای مدت کوتاهی کارگر افتاد. دووال در نهایت نامزد تمشک طلایی شد! با این حال، فیلم با بودجه 19 میلیون دلار، در آمریکا 45 میلیون فروش کرد. منتقدان، فیلم و همه عواملش و - بیشتر از همه- کوبریک را مورد انتقاد قرار دادند، اما تا مدتی! به مرور به اثری کالت بدل شد.
بلافاصله پس از "درخشش"، کوبریک تصمیم گرفت یک فیلم درباره جنگ ویتنام بسازد. خودش می گفت که آنقدر دیالوگهای رمان گوستاو هاسفورد را دوست داشت که دیگر نمیتوانست به چیز دیگری فکر کند. در ارتباط با "غلاف تمام فلزی"، از انصراف آرنولد یاد میشود که "مرد فراری" را ترجیح داد. فیلم بین 15 تا 30 میلیون دلار هزینه داشت و حدود 120 میلیون فروش کرد، و فقط یک نامزدی اسکار برای فیلمنامه دریافت کرد.
کوبریک فیلم بعدی خود را پس از "غلاف"، را 12 سال بعد ساخت. ایده فیلم "چشمان کاملاً بسته" از دهه 60 در ذهن کوبریک بود. او داستان کوتاه "رؤیا" آرتور اشنیتسلر را خوانده بود و برای ساخت فیلم اشتیاق پیدا کرد، اما به دلایل مختلف، از جمله بودجه، تا دهه 90 به تعویق افتاد. کوبریک، تام کروز و نیکول کیدمن را برگزید و به گفته بسیاری، عمداً تلاش کرد رابطهشان را در طول فیلمبرداری متشنج کند! کروز از چند پروژه بزرگ هم باز ماند و فیلمبرداری "ماموریت غیرممکن 2" را تقریباً یک سال به تعویق انداختند. کیدمن، برخلاف کروز، از فیلمبرداری راضی بود و میگوید همه اینها او را به عنوان یک بازیگر ارتقا داد.
استنلی کوبریک ، پس از تحویل نسخه مونتاژ نهایی به استودیو، در هفتاد سالگی بر اثر حمله قلبی درگذشت. فیلم تابستان 1999 اکران شد، با بودجه 65 میلیون دلاری و فروش جهانی 162 میلیون دلار.
درود!
گویا امروزه، طرفدار کریستوفر نولان بودن و شاهکار دانستن آثارش، نشانهای از ذکاوت، روشنفکری و حتی مایه مباهات به حساب میآید. در مقابل، منتقدان از صمیم قلب از مایکل بِی متنفرند، و ابراز علاقه به فیلمهایش کاری است که معمولاً توصیه نمیشود.
تنها فیلمی از او که بهطور نسبی در امان مانده، "صخره" است، اثری که در بهترین حالت، چیزی معمولی و متوسط تلقی میشود. اگر سیلوستر استالونه، آدام سندلر و شرون استون برای عنوان "بدترین بازیگر صد سال اخیر" با هم رقابت میکنند، مایکل بی در میان کارگردانها، رقیبی ندارد. و هرچه فیلمهایش پول بیشتری در گیشه جمع میکنند، نفرت از او هم بیشتر میشود.
مایکل بی کارش را با ساخت تبلیغات تلویزیونی و موزیکویدیو آغاز کرد. نخستین فیلم بلندش "پسران بد" بود. تهیهکنندگان دن سیمپسون و جری بروکهایمر تنها به این دلیل به او اعتماد کردند که هیچکس حاضر نبود چنین فیلمنامهای را بسازد یا در آن بازی کند. آنها در ابتدا قصد داشتند ادی مورفی و وسلی اسنایپس را برای نقشهای اصلی بگیرند، اما اولی ستاره بود و نیازی به این فیلم نداشت و دومی هم ترجیح داد کنار بکشد. در نتیجه، سطح انتظارات پایین آمد و سراغ لارنس فیشبورن و آرسنیو هال رفتند، و در نهایت به ویل اسمیت و مارتین لورنس رضایت دادند.
بی تقریباً تمام دیالوگهای فیلم را از نو نوشت و از بازیگران هم خواست هرقدر میخواهند بداههگویی کنند. تنها شرطش این بود که فحش زیاد باشد. قرار بود برای کارگردانی فیلم، صد هزار دلار بگیرد، اما در نهایت مجبور شد از جیب خودش هم خرج کند. و با استودیو بر سر محدودیت بودجه، مدام دعوا داشت. بی توانست استودیو را راضی کند تا بودجه فیلمبرداری یک صحنه اضافی را بدهد، و دزدی خودرو در دقایق آغازین فیلم را چند هفته بعد از پایان کار گرفتند. فیلم 19 میلیون دلاری، بیش از 141 میلیون دلار فروش کرد. از آن پس، جری بروکهایمر به مایکل بی چسبید و رهایش نکرد. اولین همکاری بعدیشان "صخره" بود. اینجا شروع بقول بازیگران، دیکتاتور ظالم شدن بی بود. و به نظر جری بروکهایمر، تحت تأثیر جیمز کامرون، که بی، الگو قرار داده بود.
برای فیلم بعدی به مایکل بی 140 میلیون دلار دادند و بروس ویلیس- به خاطر بدهی به استودیو دیسنی- به خدمتش درآمد. که در صورت موفقیت فیلم، درصد کمی از سود را دریافت میکرد. سر این فیلم بود که بروس ویلیس میگفت: داد و فریاد های تو به ایجاد یک محیط کاری دلپذیر کمکی نمیکند، بن افلک هم در امان نبود. و تعریف می کرد، از مایکل بی پرسید که، آیا آموزش حفاری به فضانوردان برای ناسا آسانتر نیست، تا آموزش فضانوردی برای حفاران؟ بی بلافاصله به او گفت که خفه شود و کار کند و خودش را با سوالات احمقانه مشغول نکند.
مایکل بی قبل از کار روی "آرماگدون" از صحنه فیلمبرداری "تایتانیک" دیدن کرد و با الگوی خود، جیمز کامرون، گفتگو کرد. به گفته خودش، چیزهای جالب زیادی دید، و در مورد ظرایف برخورد با بازیگران یاد گرفت.
بروس ویلیس معتقد بود فیلم متوسط است. و قسم خورد که دیگر هرگز در فیلمهای مایکل بی بازی نکند، "آرماگدون" برای بی، اولین نامزدیش را برای تمشک طلایی به ارمغان آورد. منتقدان همه چیز این فیلم را به باد انتقاد گرفتند. این بار سبک ریدلی اسکات را پیش گرفت، و شروع کرد به احمق نامیدن هر منتقدی که میدید.
"پرل هاربر" بد عمل نکرد، اما انتظارات بسیار بیشتری از آن میرفت. شکست "پسران بد 2" به همکاری جری بروکهایمر و مایکل بی پایان داد.
بزرگترین شکست بی با (The Island) خط بطلانی بر همکاریش با اسپیلبرگ، نکشید. و اسپیلبرگ "تبدیلشوندگان" را به او تحمیل کرد. شایا لباف، مدل موهایش را عوض کرد و مثل یک آدم کمهوش رفتار کرد. بی خوشش آمد و تأییدش کرد. مگان فاکس را هم مجبور کرد 5 کیلوگرم وزن اضافه کند. که به نظر بی، زیادی لاغر و شل به نظر میرسید.
لباف در همان روز اول لذت کار با بِی را چشید. این صحنه مربوط به سگها بود. بِی در این صحنه عجلهای برای گفتن "کات" نداشت و فقط تماشا میکرد. بعداً به لباف گفتند که بی خواسته بود او را تا حد ممکن بترسانند تا واقعی تر به نظر برسد و ضمناً بفهمد که اینجا کارتون نمیسازند...
منتقدان که همان اوایل، وجودش را فراموش کردند. و اگر کسی بخواهد بداند شکست یک فیلم در گیشه چه عواقبی برای بازیگرانش دارد، کافی است نگاهی به آثار اووه بول بیندازد، مثلاً «خون رینی». و بعد هم با فیلمهای این اواخر کیج یا ویلیس مقایسه کند. مثلا فیلم شهر بهشت چاک راسل(ماسک) که تراولتا هم داشت.
اووه که نامش، نه احترام برمیانگیزد و نه دلسوزی. سالها از خلأهای قانونی آلمان سوءاستفاده کرد، و تماشاگران را «گلهای همهچیزخوار» مینامید. با این همه، کسانی پیدا شدند که برای فیلم «به نام پادشاه» شصت میلیون پول دادند، آن هم بعد از فیلمهایی چون «خانه مردگان»، «تنها در تاریکی» و «خون رینی».
او واقعاً این کاره نبود. بازیگرانش کوچکترین اهمیتی به فیلم نمی دادند، دیالوگهایی افتضاح، مبارزاتی مضحک و روایتهایی که ـ اگر بتوان روایت نامید ـ با شتاب و بیمنطق از صحنهای بد به صحنهای بدتر میجهند. امروز بول، در شبکههای اجتماعی پستهای تند مینویسد و برای فیلمهای جدیدش پول جمع می کند!
در سالهای 2000، اووه بول کابوس گیمرها بود. هرگاه خبر اقتباس تازهای از یک بازی ویدیویی میرسید، اولین واکنش این بود: «فقط خدا کند کار اووه نباشد.»
در زمان ساخت «خانه مردگان» هنوز کسی نامش را نمیشناخت و بسیاری انتظار فیلمی مشابه «رزیدنت اویل» را داشتند که آلمانیها هم در تولید آن نقش داشتند. بیشتر پخشکنندگان، وقتی نسخه نهایی را دیدند، خواستار پسگرفتن پولشان شدند و از نمایش فیلم در سینماها خودداری کردند. با این وجود، استودیوی «آرتیسان» (پخشکننده جادوگر بلر) فیلم را در آمریکا بهطور گسترده اکران کرد. در «تنها در تاریکی»، پای بازی شناختهتری در میان بود و بازیگرانی ازمدافتاده و از رده خارج هالیوود نظیر کریستین اسلیتر، استیون درف و تارا رید در آن حضور داشتند. تنها مشکل بول این بود که تارا رید حاضر نشد در صحنههای برهنه بازی کند!
در «خون رینی»، اینترنت پر شده بود از اعتراض گیمرها، با این حال، بول توانست با انتخاب کریستینا لوکن در نقش اصلی کمی از فشارها بکاهد. دستکم ظاهر او باعث گلایه کسی نمیشد. حضور میشل رودریگز و بن کینگزلی و بقیه هم کمکی نکرد. بیشتر به خاطر استفاده از فاحشههای واقعی به خاطر صرفهجویی مالی معروف شد. بیلی زین از کیفیت فیلم بهشدت انتقاد کرد و مایکل مدسن آن را «آشغال محض» خواند. هرچند اعلان آمادگی کرد، برای حضور دوباره در چنین فیلمی. فیلم با بودجه 25 میلیون دلاری، تنها 3.6 میلیون فروش داشت. با این حال، برای سرمایهگذاران تفاوت چندانی نمیکرد، چون در غیر این صورت، همان پول را باید بهعنوان مالیات پرداخت میکردند.
«به نام پادشاه» گذشته از بازیگران درجه دو، جیسون استاتهام را داشت که، گفته میشود اصلاً نمیدانست وارد چه پروژهای شده و وقتی فهمید، دیگر دیر شده بود. در اواخر 2007، فیلم پستی با بودجه 15 میلیون دلار در آلمان تنها حدود صد هزار دلار فروخت و در آمریکا نیز پیش از اکران از برنامه خارج شد. شایعه شد یوبیسافت میخواست مانع ساخت فیلم "فار کرای" شود، اما کسی نمیخواست پول زیادی بپردازد و بول هم حاضر نبود در ازای مبلغ ناچیزی از ساختش صرفنظر کند. تیل شوایگر در نقش اصلی ظاهر شد، سینماها از نمایش فیلم خودداری کردند و اثری با بودجه 30 میلیونی، حتی به یک میلیون هم نرسید. پس از آن، درهای سینما برای همیشه به روی اووه بول بسته شد، و او تنها توانست برای فیلمهای ویدیوییاش سراغ بازیگرانی مانند دالف لاندگرن برود.
درود!
از بازیگران زن قدیمی کسانی چون اما استون، سلما هایک و دیگرانی را، به یاد بیاد ندارم، ( جالب وجذاب در صحبتشان، با نوعی بی قیدی در رفتار و گفتار، بدون ترس از داوری ها)
این رفتار طبیعی وخودجوش و این توانایی در بیان بی تکلف افکار، بی آنکه در انتخاب واژه ها درمانده شوند، دلچسب بود. کیت وینسلت را هم می توان در همین دسته آورد.
پس از ناکامی های بسیار در به دست آوردن نقشی جدی، سرانجام در هفده سالگی، پیتر جکسون -به دنبال دختر جوان و بلوند انگلیسی- او را انتخاب کرد. این آغاز درخشان، توجه اَنگ لی را جلب کرد، که شور و حساسیت وینسلت را، برای نقش ماریان عاشق پیشه و بی پروا، مناسب دید. این فیلم، و اشتیاق و پشتکارش در نوزدهسالگی برایش نخستین نامزدی اسکار را به همراه آورد. اندکی بعد، کنت برانا بدون آنکه حتی او را ببیند، نقش اوفلیا را در هملتش، به او سپرد.
موفقیت عظیم تایتانیک او را به چهرهای جهانی بدل کرد. اما برخلاف انتظار، آثاری آرام و شخصیتر را برگزید. در زندگی دیوید گیل ساخته آلن پارکر بازی کرد، که تماشاگران دوستش داشتند.
در کشتار پولانسکی و پروژه Movie 43 ظاهر شد، و بار دیگر در جاده انقلابی کنار لئو بازی کرد. که برایش نخستین جایزه مهم را آورد. به سبب چهره جدی و شهرتش، اغلب برای ایفای نقش زنان برجسته و واقعی انتخاب میشد. از نویسنده انگلیسی آیریس مرداک تا سیلویا دیویس و مری آنینگ.
پیشنهاد میشل گوندری برای درخشش ابدی یک ذهن پاک فرصتی بود تا او از قالب درامهای تاریخی بیرون بیاید. گوندری انرژی سرکش و بیقرارش را همذات با شخصیت کلمنتاین (دختری شاد، بیثبات و پیشبینیناپذیر) دید. کارگردان به او اجازه بداههگویی داد و گفت که دارد در یک کمدی بازی میکند!
کیت با کتابخوان ساخته استیون دالدری ، در نقش هانا اشمیت، حضوری چندلایه و مبهوتکننده داشت. زنی مرموز و شهوانی و بسیار جذاب، درمانده و آسیبپذیر، خونسرد و منزجرکننده. این نقش برایش تنها اسکارش را به ارمغان آورد.
در سلهایی که گویی دوران طلاییش به پایان رسیده بود. اکشنی که بهخاطر علاقه فرزندانش به کتاب، پذیرفت. در واندر ویل وودی آلن، نقشی عمیق و نفرت انگیز ارائه داد، اما رسوایی وودی همهچیز را تحتالشعاع قرار داد. بار آخر با سریال میر اهل ایستتاون بود که قدرت نمایی کرد.
و طنزی درباره اسکار تضمین شده با فیلمی درباره هولوکاست(The Reader 2008)
ویدیویی که بی ربط به فیلم پل توماس آندرسون نبود. فیلم را دوست داشتم! فیلمی گاهی صراحتا کمیک با آدمهای کاریکاتوری، که بسیاری قسمتهایش را نمی توان جدی نامید. ولی این اغراق و هجو و شوخی و تمسخرها که اجازه همذات پنداری نمی دهند، در عوض فرصت تأمل، نقد و خندیدن و ریشخند و اینها می دهد! لذت تماشایش را که بردیم، زحمت تأمل و این چیزها را هم کسانی مطمئنا پیدا خواهند شد که بکشند، و به اشتراک هم بگذارند.
اولین فیلم پل توماس اندرسن "برد دشوار" یک درام جنایی دهه نود به نظر می رسد. علاقه اندرسن به کلوزآپ های ثابت در اوج داستان، از همین فیلم اولش هم مشخص است. برای یک بار فیلم خیلی بدی نیست و تماشایش لذت بخش است.
در "شب های عیاشی" یک پسر جوان داریم و یک کارگردان سرشناس فیلم های برای مخاطب خاص که جوانک استعداد پنهان و بزرگش را به او نشان می دهد و ادامه داستان. فیلم پر است از شخصیت های فرعی با درجات مختلف جذابیت. از نظر بصری، فیلمی خوش ساخت است. با حال وهوای دهه هفتاد و موسیقیش، که بعد از این فیلم به شدت محبوب شد. فیلم گاهی کمی خسته کننده می شود. مخصوصا در نیمه دوم که هر چند همه در حال دویدن و تقلا هستند. اما رویدادهای مهم آن قدرها هم زیاد نیستند. با این حال، فیلم در برخی محافل به یک اثر کالت تبدیل شده و هم منتقدان و هم مخاطبان تحسینش کرده اند. تنها مشکل جدیش طولانی بودنش است. بازیگران ولی، فوق العاده اند.
بزرگ ترین نقطه قوت مگنولیا هم بازیگرانش است. ساختار داستانی فیلم کمی شلوغ و پراکنده به نظر می رسد. شخصیت ها و اتفاقات حتی برای سه ساعت زمان فیلم زیادند. لحظاتی کمی کسل کننده دارد، اما درکل تماشایش لذتبخش است، بیشتر به عنوان اثری با رگه های طنز تلخ، وشاید حتی یک درام سنگین.
در فیلمهای قبلی اندرسن، تقریباً نیمی از زمان صرف مقدمه چینی می شد، اما در" عشق پریشان" اطلاعات را به تدریج و در طول فیلم می دهد، که جذابیت خاص خودش را دارد. قهرمان داستان با بازی آدام سندلر، مردی منزوی و ناتوان در برقراری ارتباط اجتماعی است. هفت خواهرش و اطرافیانش دائم او را دست می اندازند. می گویند که از نظر بصری و طراحی صدا، فیلم فوق العاده است. کار با رنگ و فضا بسیار چشمگیر است. با این حال، حس می شود فیلم شاید در مرحله تدوین کوتاه شده. هرچند اگر طولانی تر می بود، احتمالا خسته کننده می شد.
"خون به پا خواهد شد" یکی از تحسین شده ترین فیلم های اندرسون است. دنیل دی لوئیس برای این نقش اسکار گرفت، صحنه های مشترکشان با پل دانو ماندگارند. فیلم به نظر بسیاری بهترین اثر اندرسن است تا قبل از نبرد. با این حال، بدون این بازیگران شاید هرگز چنین جایگاهی پیدا نمی کرد. بمانند چند فیلم قبلی ارزش تماشا را دارد، هرچند بیشتر از سیرامادره حرف برای گفتن ندارد و مهم تر از آن هم نیست احتمالا.
فیلم "استاد" داستان مردی است که پس از جنگ به آمریکا بازمی گردد و با مشکلات روانی و اعتیاد دست وپنجه نرم می کند. تمرکز فیلم بیشتر بر شخصیت هاست تا روایت خطی داستان. از نظر بصری، نسبت به آثار اولیه اندرسن دوربین اغلب ثابت یا با حرکت های آهسته است. شخصیت واکین فینیکس، مردی خمیده و آشفته است که سخت می توان با او همذات پنداری کرد، اما تماشایش جذاب است. بعضی ها می گویند فیلم داستان جذابی ندارد و فقط بازی ها خوبند.
شخصیت های "خباثت ذاتی" اغراق آمیز و کلیشه ای و بخش زیادی از طنز فیلم هم بازی با همین ها بنظر می آید. قهرمان داستان با بازی واکین فینیکس، کارآگاهی درگیر چند پرونده به ظاهر مرتبط است. روایت آشفته، شاید بازتاب ذهن یک آدم همیشه نشئه باشد. فیلمی طولانی و نه برای همه مناسب، ولی جذاب برای مثلا دوستداران لبوفسکی بزرگ.
رابطه میان دو شخصیت اصلی "رشته خیال" جذاب، و فیلم از نظر بازیگری و فیلم برداری بسیار قوی، اما روایت برای بعضی ها کند به نظر می رسد. اندرسن در این جا هم تمرکز را از داستان گویی کلاسیک برداشته و بر تعامل شخصیت ها گذاشته. منتقدان بسیار تحسینش کردند، اما برخی مخاطبان آن را خسته کننده دانستند. ملودرامی قابل قبول، به شرط داشتن حال وهوایی که می طلبد.
در "لیکریش پیتزا" گویا پسر پانزده ساله ای تلاش می کند رابطه ای با دختری بزرگتر شکل دهد. فیلم مجموعه ای از اپیزودهای زندگی آنهاست. حال وهوای دهه هفتاد به خوبی بازسازی شده، اما باز هم، زمانش کمی طولانی است.
و اما "یک نبرد پس از دیگری" که داستان پدر انقلابی سابق و دخترش است که از هم جدا افتاده اند. فیلم شخصیت منفی کاریکاتورگونه ای هم دارد، یادآور آنتون چیگور و ترمیناتور(نه الزاما T-800) و چندی دیگر! بازیها و بازیگران عالیند. ریتم فیلم تند و پرجنب وجوش است و هر لحظه اتفاقی می افتد. طنز هم دارد، و زیرلایه های تلخ و سیاسی هم دیده می شود. با این همه تماشایش لذتبخش،سرگرم کننده و هیجان انگیز بود و بنظر گمشده ای آمد که سالها بدنبالش بودیم. ریتمش هم بر خلاف "رشته خیال" و "لیکوریش پیتزا" به سبک قدیم آندرسون، که هر دقیقه اتفاقی می افتد،و شخصیتها می دوند، عجله دارند، و وقت برای تلف کردن ندارند. خیلی از صحنه های کمدی که در تماشای بار اول و دوم خنده دارند، در دفعات بعدی مفاهیم نسبتا تاریک و افسرده هم پیدا می کنند. به علاوه همراه خنده ها، تنش دراماتیک قوی هم دارد. فیلم خیلی عالی، نفیس و پر زرق و برق بنظر می آید، که عظمت فیلمسازی اندرسن در اوجش است و هیچ وقت به این اندازه لایق اسکار نبود. همه چیز و حتی کمی وحشت دارد، فقط ملودرام ندارد!
هرچند نیم ساعت اول "یک نبرد پس از دیگری" هم در سطح همان فیلمهای قبلی اندر سون مانده بود و ...
... کاشف به عمل آمد که منظورطرف، نمره و نظر کاربران -آی ام دی بی- و طرفداران و پیروان کارگردان بوده،و نه نظر جوامع آکادمیک ویا مجله معتبر سایت اند ساند یا نشریه کایه دو سینما و به واسطه درام عمیق انسانی، دیالوگنویسی پخته و ظرافتهای هنری و امثالهم ... "ساعت ارزان وقت را نشان میدهد، ساعت گران ثروت را... " منسوب به جیسون استاتهام (ربط و معنا لازم ندارد!)
پس لازم شد عنوان بهترین فیلم سال در سالهای اخیر را جستجو کنم!
![]()
نسخه gemini کمی دقیقتر بود! گاهی برنده های اسکار بهتر بنظرم آمدند، که قابل درک و اغماض است به گمانم! اینها که اینکاره اند، مطمئنا بیشتر می فهمند. مثال سرآشپز نیستیم و فقط شوری و بی نمکی و باب طبع بودنش ملاک ...

سایت اند ساند بنظرم معتبر ترین آمد! فیلم One Battle After Another ، هم جایزه بهترین فیلم اسکار را برد، هم رتبه اول سایت اند ساند را کسب کرد و هم در رده دوم کایه دو سینما قرار گرفت. و چنین اجماع آرایی بسیار نادر است. دانهبندی(گرین، Grain) و اصالت و حس سینمای گذشته، در نبردی پس از نبرد دیگر هم، قابل ذکر بود. ولی نسخه ای دوبله، بسیار کمتر جذاب دیده شد! شاید درباره اصالت و وجاهت و دیگر صفات این فیلم، مطالبی گرد آوردم، یا درباره اینکه پس از ارتباط فرانسوی 1971، صحنههای اکشن تعقیب و گریز ماشینها به جذابیت جدیدی در سینما تبدیل شدند. ولی از آن روز، این صحنهها تغییر چندانی نکردند و تکرار بودند وملال آور. تا اینکه فیلم پل توماس اندرسن به نمایش درآمد.
هر چند احتمال می دهم دیده نخواهد شد، اینکه درباره ترون و منابع خواهد آمد! اشارت فیلسوفانه: "سکوت یعنی زمان؛ برای عاقلان، مجال اندیشیدن. تاب سکوت و تأمل ..." منسوب به جیسون استاتهام!؟
دون دیه گوی محترم، درباره منبع مطلبی پرسیده بودند، مناسب دیدم که اعلام کنم، منبع تمام مطالبی که آورده بودم درباره فیلمسازان و بازیگران و فیلمها، ویدیوهای یوتیوب بودند! گاهی از چند کانال، ولی بسیار خلاصه شده و با دخل و تصرف و تحریف بسیار و وفادار نماندن به اصل، در جاهایی که باب طبعم نبودند! ویدیویی درباره مترادف بودن box office bomb(Flop) و شارلیز ترون قرار بود تبدیل به پستی بشود, که نشد! و در ارساله قبلی نقد کانال The Critical Drinker درباره ادیسه جایگزین شد. (البته اگر ساز مخالف می زد نمی شد!) دورانی بود که هر فیلم ترون شکست تجاری بود و شده بود بمب گیشه! ولی خوشبختانه، با این وجود از او باز هم دعوت می شد.(به شایعات کاری ندارم) ویدیویی کوتاه، با توجه به این داستان، جالب و خنده آوربود برایم! تکرار می کرد که، فشاری بر دوش احساس نمی کند، چون نقش کوچکی دارد! و به خبر فروش بلیط ابراز احساسات می کرد. امیدوارم ادیسه رکورد فروش را بزند، بخاطر شارلیز ترون هم که ... ویدیوی کوتاه