[-]
جعبه پيام
» <پیرمرد> سپاسگزارم از لطف و محبت دوستان بویژه جناب مراد بیگ و جناب مموله
» <مراد بیگ> از اکتور آمریکایی "جک اسکالیا" تا کاراکترهایی چون "جری کاتن"و "ولف لارسن" ، خاطراتی که دوباره جان می گیرند : http://cafeclassic5.ir/thread-497-post-4...l#pid44127
» <مموله> ممنون جناب پیر مرد خیلی حس خوبی رو به اشتراک گذاشتید ممنون استاد
» <پیرمرد> نسخه با کیفیت و دوبله خپل باغبان از مجموعه باغ گلها http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-4...l#pid44129
» <شارینگهام> حیف از شوئیچی که قاتل از آب دراومد! https://harfetaze.com/106963/%D8%B9%DA%A...%86%DB%8C/
» <مموله> بازپخش سریال پدر مجردهرشب از شبکه تماشا ساعت ۷
» <آرلینگتونhttp://cafeclassic5.ir/thread-192-post-4...l#pid44121
» <آرلینگتون> درود جناب لوک مک گرگور .لطف کنید بررسی کنید .شاید سریالهای موردنظرتون باشه
» <رابرت جوردن> سلام حدمت دوستان -دوبله اصلی سریال قدیمی زورو 39 قسمت کسی داره ؟باتشکر
» <سنباد> گمشده در برهوت با بازی گراهام گرین 1990- خیلی سالها قبل پخش شد ودوبله اون رو پیدا نکردم
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یادش به خیر...
نویسنده پیام
کلانتر چانس آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 48
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۱/۴/۱
اعتبار: 8


تشکرها : 593
( 385 تشکر در 48 ارسال )
شماره ارسال: #121
RE: یادش به خیر...

(۱۴۰۱/۵/۷ عصر ۰۸:۲۱)سروان رنو نوشته شده:  

من همیشه وقتی در کارتون ها و فیلم های دهه 60 می دیدم که بعضی بچه ها به مدرسه شبانه روزی میرن تعجب می کردم ! zzzz:

 اینکه چطور 24 ساعت با همکلاسی هاشون هستن . آخه خودمون به زور 6 ساعت اونا رو در مدرسه تحمل می کردیم. khhnddh

و اما بعد ...

این مجسمه آناهیتا خیلی قشنگ بود ::ok:

سروان جان! قطعاً به خاطر تفاوت فرهنگ ها و سبک زندگی خانواده ها درون آسایشگاه ها اختلاف و دعوا هم پیش می اومد اما به سرعت با هم آشتی می کردیم و سعی می کردیم موضوع رو فراموش کنیم.{#smilies.cool}

و اما بعد...

این مجسمه آناهیتا یادگار دوران پهلوی هستش، در اون زمان به خاطر تعداد زیاد تندیس ها و مجسمه های نصب شده در فومن لقب این شهر «شهر مجسمه ها» بود.

و در پایان ارادت قلبی بنده نسبت به شما و تک تک دوستان کافه همچنان باقیست{#smilies.heart}


به دوستانت نزدیک باش!به دشمنانت نزدیک تر!
۱۴۰۱/۵/۸ صبح ۰۷:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آلبرت کمپیون, مارک واتنی, کاپیتان اسکای, باربوسا, سروان رنو, آدمیرال گلوبال, rahgozar_bineshan, پیرمرد, پطرکبیر, کوئیک, BATMAN, مموله, شارینگهام
کلانتر چانس آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 48
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۱/۴/۱
اعتبار: 8


تشکرها : 593
( 385 تشکر در 48 ارسال )
شماره ارسال: #122
RE: یادش به خیر...

یادداشت شماره2

جمعه شبی نسبتاً خنک در اردیبهشت ماه سال 1377 و سه نفر سال سوم دبیرستانی که خوابمون نمی بره، از لحظه ی اعلام ساعت خاموشی در یازده شب منتظر هستیم که همه خوابشون ببره و بریم سراغ تلویزیون بزرگ 29 اینچی شکم قلمبه پارس گروندیک که توی نمازخانه ی بزرگ طبقه ی اول جاخوش کرده. تازگی ها کشف کردیم  در شبایی که هوا صافه این تلویزیون قدیمی می تونه امواج شبکه دولتی آذربایجان(باکو یا همان بادکوبه ی خودمون) رو بگیره و معمولاً ساعت یازده شب به وقت ایران، فیلمای کلاسیک و روز سینمای هالیوود رو پخش می کنه. با ذوق فراوان سراغ تماشای فیلم می ریم. اول درهای نمازخونه رو می بندیم، ساعت سرکشی سرپرست شب رو می دونیم که زودتر از 3 نصف شب نمیاد. پس حدود سه ساعتی وقت داریم. تلویزیون رو روی کانال (شماره ش رو یادم نیست:lovve:) تنظیم میکنیم و بعدش چهره ی بوناسرا ظاهر میشه که در حال ذکر مصیبت برای دون کورلئونه ست. ذوق زده میشم و به سعید و هوشنگ می گم که اسم این فیلم پدرخوانده است. چون زبان مادری من ترکی آذری هستش دوبله ی واقعاً مزخرف فیلم رو برای دوستانم با آب و تاب ترجمه می کنم:!z564b. همینطور با سکانس ها و صحنه ها جلو می ریم که ناگهان سانی با نقشه ی دون بارزینی خبیث{#smilies.angry} و همدستی داماد نامرد خانواده، کارلو ریتزیasabi درون بزرگراه غافلگیر میشه و کشته میشه، حالا یکی باید سعید رو کنترل کنه که از فرط همذات پنداری با سانی کورلئونه شروع می کنه به فحش دادن و داد و بیداد کردن{#smilies.huh} درب نمازخونه باز میشه، مهتابی ها روشن و چهره ی خشمناک سرپرست شب آقای شیرزاد و ما سه نفر که غافلگیر شدیم و حین قانون شکنی به دام افتادیم{#smilies.confused}!!!! من تلویزیون رو سریع خاموش می کنم سرو کله ی چند نفر از سال چهارمی ها پیدا میشه که با تذکر آقای شیرزاد به آسایشگاهشون برمیگردن، به اتاق سرپرست منتقل می شیم و شروع می کنیم به بازجویی پس دادن{#smilies.confused}:

-شیرزاد: خب، خب! خاموشی رو که رعایت نمی کنید، نصف شبی سرو صدا هم می کنید، از همه بدتر با ویدئوی مدرسه فیلم غیرمجاز(از دیدگاه برخی از مسئولان مدرسه هر فیلمی غیرمجاز و مبتذل طبقه بندی میشه مگر این که آقای پورخوش سعادت (مربی پرورشی{#smilies.undecided}!!!) اونو از ویدئو کلوپ دوستش گرفته باشه و با تعدیل صحنه ها برای تماشای بچه ها آورده باشه{#smilies.wink}!) هم نگاه می کنید؟!!!(بنده خدا هنوز خبر نداره که ما با گیرنده داشتیم فیلم رو تماشا می کردیم{#smilies.biggrin}!)

-من(با لبخندی معصومانه{#smilies.rolleyes}): آقای شیرزاد! فیلم غیر مجاز کدومه؟!!! داشتیم برای تلفظ لغات زبان تمرین می کردیم.:D

-سعید(با قیافه ای جدیzzzz:): راست میگه آقا! داشتیم برای تقویت زبانمون فیلم نگاه می کردیم.{#smilies.rolleyes}

-هوشنگ(با لبخندی موذیانه{#smilies.wink}):آقای شیرزاد! دست بردار مرد مومن! چه فیلم غیر مجازی؟! همش آموزشی بود.{#smilies.blush}

-شیرزاد: بس کنید! منو گیرآوردین؟!!!{#smilies.angry} فردا که رفتین پیش آقای داوری(مدیر دبیرستان) اونوقت می فهمین! فعلاً برید بخوابید!

ما سه نفر رفتیم داخل آسایشگاه و خوشحال از این بابت که یادش رفته ازمون نوار ویدئوی فرضی رو بگیره! برای بازجویی فردا یکی از نوارهای آموزشی follow me بی بی سی رو با خودمون ورمیداریم تا فردا به عنوان مدرک خودمون ارائه بدیم.

صبح فردا(دفتر دبیرستان با حضور آقای داوری و آقای خاکی(معاون دبیرستان)):

-شیرزاد: آقای داوری! آقای خاکی! دیگه به اینجام رسیده!!!!(با دست به نوک پیشانی اش اشاره می کند به جای این که به میان گلویش اشاره کند{#smilies.biggrin}!) اینا سکوت و ساعت خاموشی رو نقض کردن و با جسارت تمام با ویدئو به تماشای فیلم غیرمجاز نشستن!

-داوری: شما سه نفر آدم نیستین که نصف شب میاین فیلم می بینین؟ راستی آقای شیرزاد نوار ویدئو رو ازشون گرفتین؟

- شیرزاد: نه آقای مدیر.

-من(با قیافه ای مظلوم): آقای داوری! نوار پیش منه. بفرمایید ببینید تا بدونین که فیلم غیر مجاز نگاه نمی کردیم.(دیشب با سعید و هوشنگ توافق کردیم که موضوع رو حول و حوش فیلم غیرمجاز ببریم و با ارائه ی این نوار بی گناهی خودمون رو ثابت کنیم)

-سعید(با قیافه ای پشیمان): آقای داوری! از بابت سر و صدای دیشب واقعاً متاسفم و قول میدم تکرار نشه. اما فیلمی که می دیدیم فیلم آموزشی زبان بود. من چون نتونستم واژه ی Sunny رو به درستی تلفظ کنم از دست خودم عصبانی شدم و شروع به داد و بیداد کردم.

-هوشنگ(با قیافه ای بی خیال و مطمئن): آقای داوری! مطمئن باشید قضیه غیر از این نیست.

-داوری(با قیافه ای که انگار همه چیز را فهمیده است با خاکی نگاهی رد و بدل می کند): آقای شیرزاد! ممنون از شما! لطفاً تشریف ببرید! من می دونم و اینا!

شیرزاد از دفتر بیرون می رود.

-داوری: شما سه نفر خجالت نمی کشید؟! سرپرست شب رو اینطوری دست می اندازن؟!!!بی انظباطی کردین و طلبکار هم هستین؟! راستش رو بگین، اگه واقعاً حقیقت ماجرا رو بگید تا حد زیادی می بخشیمتون.

-خاکی(با قیاقه ای متاسف) خطاب به من: از تو یکی انتظار نداشتم! واقعاً برات متاسفم! حالا تو و این دو تا دوستت مردونه حقیقت رو بگید.

(سعید و هوشنگ به من نگاه می کنند و در چشمانشون موافقت با بیان حقیقت ماجرا رو می خونم. اما سعی می کنم تمام حقیقت رو ارائه نکنم{#smilies.cool} تا متوجه نشن که گیرنده ی تلویزیون می تون اونور آب رو بگیره)

-من: راستش رو بخواین! ما داشتیم یه فیلم حادثه ای نگاه می کردیم و این اتفاق به خاطر تماشای اون فیلم افتاد. صبح هم نوار ویدئوی فیلم رو از بین بردیم و انداختیمش توی کانال آب (توی دلم خدا خدا می کنم که باور کنن{#smilies.undecided}).

-سعید و هوشنگ (همزمان): راست میگه آقا! دیگه این اتفاق تکرار نمیشه.

-داوری: امیدوارم دیگه این اتفاقات رو تکرار نکنید! چون دوست ندارم از اینجا اخراجتون کنم.

-خاکی(با لبخندی بر لب): به خاطر این که راستش رو گفتین، نیم نمره بیشتر از انظباط هر کدومتون کم نمی کنم. حالا می تونید برید سر کلاستون.

-من(با لحنی محزون و پشیمان{#smilies.biggrin}): من و دوستانم از لطف شما بزرگان سپاس گزاریم.

(از دفتر بیرون می رویم و توی راهرو ریز ریز می خندیم)

-سعید: بچه ها! به نظرتون پنج شنبه چه فیلمی رو نشون میده؟!

من و هوشنگ (نفری یه مشت به شکم سعید می زنیم) و می گیم: بی شعور! فعلا حرف نزن!

...

و این یادداشت ها ادامه دارد.


به دوستانت نزدیک باش!به دشمنانت نزدیک تر!
۱۴۰۱/۵/۱۸ صبح ۱۰:۵۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پهلوان جواد, Emiliano, مارک واتنی, باربوسا, رابرت, سروان رنو, rahgozar_bineshan, پیرمرد, مارادونا, پطرکبیر, کوئیک
rahgozar_bineshan آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 254
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۷/۵
اعتبار: 29


تشکرها : 4041
( 1450 تشکر در 123 ارسال )
شماره ارسال: #123
RE: یادش به خیر...

(۱۴۰۱/۵/۱۸ صبح ۱۰:۵۴)کلانتر چانس نوشته شده:  

یادداشت شماره2

ج...

و این یادداشت ها ادامه دارد.

پس چی شد ادامه این یادداشتها جناب کلانتر؟؟؟


سكوت سرشار از ناگفته هاست.......!
۱۴۰۱/۸/۱۶ عصر ۱۲:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, پیرمرد, سروان رنو, مارادونا, پطرکبیر, باربوسا, BATMAN
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 244
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 55


تشکرها : 5740
( 4420 تشکر در 163 ارسال )
شماره ارسال: #124
RE: یادش به خیر...

سلام و احترام خدمت دوستان گرامی کافه کلاسیک

بعد از مطالب ارزشمند و جذاب جنابان Savezva و رابرت عزیز، صحبت دلنشین از جام جهانی ۹۰ و روزگار پسا نود، بسیار دشوار است، لذا سعی می‌کنم حتی‌المقدور، با پرهیز از کلام تکراری، از خاطرات و حواشی آن که تا چند سالی کمابیش ادامه داشت، بگویم.

چنانچه دوستان توضیح دادند در آن روزگار و همپای برگزاری بازی‌های جام ۹۰، نوشتن روزنگار، کار متداولی بود و عجیب این بود که این وقایع‌نگاری، توسط هیچکسی تبلیغ و یا توصیه نشده بود، بلکه هر کودک و نوجوانی، خودجوش این کار را می‌کرد. من و برادرانم هم از این قاعده مستثنی نبودیم و با تمام امکانات موجود از قبیل خودکار رنگی، ماژیک، مداد رنگی، عکس‌ها و تصاویر داخل مجلات ورزشی مثله شده، دفترچه‌ای تهیه کردیم.

جام جهانی ۹۰ را می‌توان جام دروازه‌بان‌های شهیر دانست، گرچه در جام‌های پیشین نیز بزرگانی چون شوماخر، یاشین، گوردون بنکس و ... حضور داشتند، اما در جام ۹۰ تجمع چهره‌هایی مانند والتر زنگا(ایتالیا)، داسایوف(شوروی)، شیلتون(انگلیس)، زوبی‌زارتا*(اسپانیا)، هوگوئیتا(کلمبیا) رخدادی جالب توجه بود. برزیل در این جام، بدون ستارگانی شاخص، بسیار کم فروغ می‌نمود و در مقابل آلمان، با رودی فولر، توماس هسلر، آندریاس مولر، اولافتون، لیتبارسکی، لوتر ماتئوس، کلینزمن و ... آسمانی متلآلئ داشت. عجیب اینکه تیم ملی هلند علی‌رغم بکارگیری بهترین بازیکنان، رود گولیت، فون باستن، ریکارد، کومان و ... اقبالی نداشت. تیم کلمبیا با حضور هوگوئیتا و حرکات نمایشی خاص وی و تمایلش برای گل زدن و والدراما با چهره ویژه و به یاد ماندنی اش که گاهی با نام شیر کلمبیا یاد می شد، گرچه افتخاری در جام نود کسب نکرد اما در یادها ماندگار شد.

مهمترین اتفاق آن روزگار ایران، در رده سنی کودک و نوجوان، اقبال به عکسهای فوتبالی داخل آدامس‌ها بود که شاخص‌ترین نام  سین سین است. مجموعه عکسهای آن، ۷۰ عدد بود که البته گاهی اندک تفاوت‌هایی در یک شماره خاص دیده می‌شد، به عنوان مثال عکس شماره ۱۸، برایان رابسون، هم با پرچم مشهور بریتانیا و هم با پرچم کمتر مشهور انگلیس، وجود داشت. یا عکس پیتر شیلتون، با حالتی دیگر و از نمای نزدیکتر و لباسی خاکستری و سیاه، نیز با همان شماره ۳۹ وجود داشت. در آن زمان تصور می شد که داخل هر بسته کامل آدامس تمامی شماره ها وجود دارد ولی متأسفانه چنین نبود و با خرید بسته کامل هم، مجموعه تکمیل نمی شد و لازم بود از مغازه های متفاوت خرید شود تا احتمال یافتن عکسها فزونی یابد. از اتفاقات غیرمترقبه و میمون می توانست سفر به شهری دیگر باشد که در آنجا شماره های دیگری از مجموعه، وفور داشته باشد. مثلا، خاطرم هست که مغازه‌ای در نزدیک منزل ما، فقط عکس ۳۰ و ۳۹ را داشت و تمامی سرمایه من و برادرانم با خرید از آن مغازه به هدر می رفت، آن سال به تهران و خانه عمویم که رفتیم، پسرش عکس ۳۰ را نداشت و ما آن را با شماره ۲۱ پسرعمویم تعویض کردیم.

منبع عکسهای فوق

رقیب ناکام سین‌سین، آدامسی با نام فینال بود که گویا تا شروع جام ۹۰ تصاویری از جام ۸۶ داشت و بعدا تصاویر جام ۹۰ را نیز به مجموعه خود افزوده بود، لذا در افواه برای تفکیک دو مجموعه، به فینال قدیم و فینال جدید مشهور شده بود. از ابتکارات این شرکت برای تخلیه جیب مشتاقان کم سن، ارائه هر عکس با شماره‌ای ثابت ولی دو رنگ متفاوت سیاه و قرمز بود که مجموعه‌داران کوچک و کم بضاعت را به سوی خرید بیشتر در پی یافتن هر دو رنگ شماره، ترغیب می‌کرد. لذا در کنار دو نام قبلی، لفظ شماره قرمز، نیز برای نشان دادن بهتر کیفیت عکس ، استعمال می‌شد چراکه شماره قرمز کمیاب‌تر بود.

مجموعه فینال قدیم

مجموعه فینال جدید

لازم به ذکر است که مجموعه‌داران کوچک عکس فوتبالی، معمولا تنها به خرید آدامس و آزمودن بخت خود در یافتن عکسی جدید، اکتفا نمی‌کردند، بلکه از تعویض(تاخت زدن) و بعضا بخت‌آزمایی نیز بهره می‌جستند. این سبک خاص بخت آزمایی، عکسبازی نام داشت و در زمان‌های خلوت و کم‌تردد چون بعدازظهرهای گرم و طاقت فرسای تابستان و یا شباهنگام روی سطوح صاف خارج خانه، از قبیل جلوی در ورودی، یا کف پیاده‌روهای خلوت جریان داشت. تا جایی که دیده بودم، قاعده چنان بود که هر یک از طرفین، بر حسب توافق تعدادی عکس، اختصاص می‌داد، عکس ها روی هم گذاشته می‌شد بطوریکه پشت سفید آخرین عکس در معرض دید بود. هر مقامر، یکبار با کف دست بر روی عکسها می‌زد و بخت با کسی یار بود که تعداد بیشتری عکس را به رو برگرداند. از شیوه‌های فنی برای بالا بردن اقبال، چال کردن کف دست بود که با ایجاد خلا نسبی در پشت عکس، تا حدی بر نیروی جاذبه غلبه شود و عکس بالا بیاید و از کارهای ناجوانمردانه، "ها" کردن به کف دست، در حین غفلت حریف بود، که با ایجاد نیروی چسبندگی بر نیروی جاذبه غلبه شود. به هر حال این رقابت چندان آرام و بی دردسر نبود و زد و خوردهایی نیز در پی کشف یا شک به تقلب و یا عدم پذیرش باخت صورت می‌گرفت.

در آخر می‌خواهم پس از ذکر حلاوت وقایع آن دوران، به نکته‌ای غم‌انگیز که بعد از سال‌ها، قابل درک‌تر شده است، اشاره کنم. در آن روزگار بهترین تنقلات شامل، کیم، بستنی، یخمک، نوشابه و پفک و آدامس و ... بود که قیمت هیچ کدام از پنج شش تومان معادل پنجاه شصت ریال تجاوز نمی‌کرد. درآمد کارمندان و بسیاری از قشر متوسط در حد چهار پنج هزار تومان بود. قیمت آدامس‌های فوتبالی در سال ۶۹ اگر اشتباه نکنم با شش تومان شروع شد و تا سال بعد به ۸ تومان هم رسید. متاسفانه بسیاری از این آدامس‌ها به علت زیاد ماندن در انبارها یا کیفیت پایین نگهداری، از لحاظ خوراکی، غیر قابل مصرف بودند و تنها برای عکس داخل آن که احتمال تکراری بودن و بی‌فایده بودنش چندبرابر احتمال مفید بودنش در تکمیل مجموعه بود، خریداری می‌شدند. با توجه به اینکه تب مجموعه داری تنها با خرید یک آدامس در روز اطفا نمی‌شد و از طرفی در هر خانه نیز بعضا چند مجموعه‌دار وجود داشت، فشار مضاعفی از لحاظ اقتصادی بر سرپرست خانواده وارد می‌شد.

*شاید گزارشگران امروزی با علم استثنایی خود، نامی دیگر بر وی بنهند ولی در آن ایام، وی را با نام فوق الذکر می شناختیم.

۱۴۰۱/۹/۸ صبح ۰۹:۴۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رابرت, مارک واتنی, سروان رنو, باربوسا, Emiliano, Classic, مورچه سیاه, مراد بیگ, کوئیک, هستی گرا, لوک مک گرگور, rahgozar_bineshan, BATMAN, آلبرت کمپیون, مموله, شارینگهام, مارادونا, کنتس پابرهنه
BATMAN آفلاین
Nightmare
*

ارسال ها: 758
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 80


تشکرها : 10199
( 12134 تشکر در 518 ارسال )
شماره ارسال: #125
Lightbulb RE: یادش به خیر...

به نظرم بهترین یلدا شبی که برف بباره، اگه درست یادم باشه آخریش اواخر دهه شصت اتفاق افتاد

اون شب هوا حسابی سرد و آسمون کبود رنگ بود که نوید یک شب برفی و زمستانی سرد رو میداد

اتفاقا پدربزرگمون هم تازه از شهرستان رسیده بود و قرار بود شب منزل ما بمونه شاید به قول قدیمها پا قدم اون بود

چون مردم شهری که توش زندگی میکرد بیشتر اوقات زمستانهای خیلی سردی رو تجربه میکنن

تصویر آدم برفی که مشاهده میکنید آخرین باری که تهران برف سنگین بارید ساختم که فکر میکنم سال 96 یا 97 بود

در سال 1350 برفی در ایران آمد که در کتاب رکوردها ثبت شد !


! I'M BATMAN I'M VENGEANCE
۱۴۰۱/۹/۳۰ صبح ۰۲:۵۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, آلبرت کمپیون, پیرمرد, رابرت, باربوسا, مراد بیگ, مارک واتنی, Emiliano, Classic, مورچه سیاه, لوک مک گرگور, کوئیک, مورفیوس, مموله, کنتس پابرهنه
BATMAN آفلاین
Nightmare
*

ارسال ها: 758
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 80


تشکرها : 10199
( 12134 تشکر در 518 ارسال )
شماره ارسال: #126
Rainbow RE: یادش به خیر...

تو این پست میخوام تعدادی از ابزار سرگرمی و بازی دوران گذشته رو مرور کنم

جامدادی ژاپنی با فناوری بالا !

 مهمترین ابزار خودنمایی بچه های امروزی داشتن تبلت و گوشیه ، هر چی ام مدلش بالاتر باشه بیشتر به چشم میاد

اما پز دادنها در دهه های 60 , 70 با حالا خیلی فرق داشت، اون وقتا بیشتر بچه مدرسه ایها به داشتن لوازمی مثل کیف مدادرنگی خودکار مدادنوکی دلخوش بودن

به نظرم از بینشون اونی که بیشتر جلب توجه میکرد جامدادی بود البته میشه گفت جزو وسایل غیر ضروری هم محسوب میشد

اوایل دهه هفتاد یکی از همکلاسیها جامدادی داشت که در زمان خودش فوق العاده خاص بود که هنوزم با گذشت چند دهه بی رغیبه

به نظرم تفاوت بین یک جامدادی معمولی با مدل ژاپنی مورد بحث مثل فرق یه گوشی نوکیای ساده با جدیدترین مدل آیفونه

 روزی که به مدرسه آورد ازش پرسیدم اینو از کجا گرفتی ولی جوابمو نداد ، طرز برخوردش طوری بود که احساس کردم نمیخواد کس دیگه ای مثل اون داشته باشه

چون خیلی خوشم اومد قضیه رو با خانواده مطرح کردم ، بعدش به چندین مغازه لوازم تحریری سر زدم اما هیچ ردی ازش نبود برای همین دیگه دنبالشو نگرفتم

یادمه سر کلاس از بس باهاش بازی میکرد و ور میرفت یکی دو تا از ضامنهاش خراب شدن و داد دست یکی از معلمها تا درستش کنه آخر نفهمیدم تعمیر شد یا نه

اون سال اولین و آخرین باری بود که اون جامدادی رو دیدمش و معتقدم بهترین جامدادی بود که تا الان دیدم ، بعید هم میدونم لنگش پیدا بشه

جالبه تا همین چند سال پیش هم دنبالش گشتم ، حتی بارها تو دیوار و سایتهای فروش اجناس دست دوم دنبالش بودم که ثمری نداشت

برای همین به دیدن تصاویرش هم راضی شدم اما هیچ عکسی موجود نبود

تا اینکه پیگیریهام نتیجه داد و بالاخره تونستم ازش تعدادی عکس بدست بیارم

ولی دیدن تصاویر راضیم نکرد بنابراین دوباره به جستجوهام ادامه دادم تا بالاخره یه فیلم کوتاه پیدا کردم

ویدئوی جامدادی ژاپنی طرح یاماها که در زمان خودش با عنوان تبلیغاتی تکنولوژی بالاعرضه شد برای اولین بار در یک سایت ایرانی قرار میگیره

امیدوارم دیدنش برای دوستان هم خالی از لطف نباشه

فیلم اول دقیقا همونی بود که همکلاسیم داشت روش تصویر موتور سیکلت Yamaha بود داخلش هم تماما مشکی رنگ

فیلم دوم همون مدله ولی طرح روی جلدش متفاوته که با عنوان Robot V تولید شد

نمونه دیگری از یک جامدادی ژاپنی در اندازه کوچکتر با امکانات کمتر

این اولین باره در یک سایت و انجمن ایرانی در رابطه با کوشبال مطالبی نوشته میشه

دهه هفتاد نزدیک محلمون مغازه جوراب بافی بود که در کنار بافندگی جورابهای کامپیوتری هم وارد میکرد

با طرحها و رنگهای جذاب بهمراه تصاویر شخصیتهای کارتونی مثل باگزبانی ، میکی ماوس ، گوفی ، دانلد داک ، پلوتو 

یروز تابستانی مثل همیشه از جلوی مغازش رد میشدم که یک توپ رنگین کمانی با قطر حدودی 13 یا 14 سانت نظرمو جلب کرد

تصاویر کوشبال ارجینال Rainbow از سری تولیدات اولیه

از فروشنده پرسیدم چند قیمته جواب داد فروشی نیست ، مشخص بود خیلیها قبل از من این سواله تکراری رو ازش پرسیدن

مدتی گذشت ، یروز دیدم کلی از این توپها پشت ویترین مغازه گذاشته قیمتش هم 5000 ریال بود ، خوشحال از اینکه بالاخره میتونم بدستش بیارم

ولی نمیدونم چرا دودل بودم ، مدام امروز و فردا کردم تا اینکه برای تعطیلات رفتیم شهرستان و به کل اون توپ کشی رو فراموش کردم

بعد از پایان تعطیلات وقتی برگشتم دوباره یادش افتادم اما با ناباوری دیدم که دیگه خبری از اون توپهای رنگی نیست ، حالم حسابی گرفته شد

بعد از اون فروشنده همون یکی رو هم که داشت از پشت ویترین برداشت و این ماجرا رفت که به خاطرات بپیونده

اما چند وقت بعد تو یه مغازه اسباب بازی فروشی دوباره چشم به توپهای اونشکلی افتاد البته سایزش کمی کوچیکتر از قبلی بود ، فقط هم تک رنگ بودن بنفش نارنجی زرد سبز ---

با خودم گفتم از هیچی که بهتره ، رنگ بنفشو گرفتم و تا مدتها سرگرم شدم ، بعدشم که مثل خیلی چیزای دیگه افتاد یه گوشه ای

سالها نگهش داشتم ، یه شب که مهمان داشتیم یکی از بچه های فامیل توپ رو دید و خوشش اومد منم دادم بهش بعد هم بی سر و صدا با خودش برد شهرستان !

تا الانم که حتما گم و گور شده ، مطمئنم اگه رنگین کمانی بود محال بود از خیرش بگذرم اما خوب اینو از همون اول زیاد دوس نداشتم بنابراین حفظش نکردم

همه اینا گذشت تا هفت هشت سال پیش که طبق یه عادت همیشگی که هر از گاهی به نوستالژیهای ایام قدیم فکر میکنم دوباره خاطره توپ رنگین کمانی Rainbow از ذهنم گذشت

گفتم بد نیست تو گوگل یه چرخی بزنم شاید بتونم عکسی چیزی پیدا کنم ، شروع کردم به جستجو اولش بی نتیجه بود

ولی بالاخره فهمیدم اسم اصلیش کوش باله که تو ایران بهش میگفتن توپک !

درباره کوش بال Rainbow

 یک توپ مخصوص بازی و سرگرمی است که از رشته های لاستیکی رنگی ساخته میشود که در سال 1987 توسط Scott H Stillinger در آمریکا به ثبت رسید

در سال 1989 بصورت رسمی در بیشتر کشورهای جهان عرضه شد ، این شرکت بعدها خط تولیدات خود را گسترش داد

محصولات متنوعی که همگی زیر مجموعه ای از کوش بالها بودن تولید کرد از جمله عروسکهای زینتی ، جا کلیدی و ست بیس بال و یویو

کوش بال  از 2000 رشته لاستیکی (البته سایز بزرگ و تولیدات اولیه شامل این ویژگی میشدن) طبیعی تشکیل شده است

تصویر کوشال امروزی

نکته ای که شاید به چشم نیاید اما به مرور زمان از کیفیت رنگ و تراکم کوش بالها کاسته شد و امروزه در اندازه های متوسط و کوچک تولید میشن

از سال 2017 توپهای کوش بال توسط برند Hasbro که یک شرکت چند ملیتی آمریکایی است تولید و عرضه میشود

تصویری از یک استخر پر از توپهای کوش بال ارجینال Rainbow

فرفره جادویی

اون وقتا به یسری فرفره ها میگفتن جادویی البته روی بسته بندی اینطور نوشته بود که در واقع کوکی بود

از بس بهش علاقمند بودم فک میکنم حدودا 5 تایی خریدم ، چون کوکش سریع خراب میشد

فرفره از دو جزء تشکیل میشه ، قسمت اصلی فرفره بود که خودش دو تکه بود بالاش پلاستیک شفاف شیشه مانند پایینش مات

که با چرخش به سمت چپ و راست باز و بسته میشد بخاطر اینکه امکان تعویض باطری باشه

یه باطری قلمی میخورد که بصورت عمودی وسط فرفره قرار میگرفت برای روشن شدن لامپ بود

قطعه یدکی کوکش بود که باید اونو قرار میدادی روی فرفره و بعد میچرخوندی تا کوک بشه بعد هم ضامن بالاشو میزدی فرفره میچرخید

حین گردش چراغش روشن میشد که این ویژگی بیشتر بدرد شبها یا وقتایی میخورد که برقها میرفت

یه دریچه هم کنار فرفره بود که باعث میشد موقع چرخیدن صدای آرومی شبیه زوزه باد به گوش برسه که همین جذاب ترش میکرد

اما یه دلیل دیگه هم داشت ، داخل فرفره دو قطعه فلزی بود که موقع چرخیدن و تماس باد به هم متصل میشدن تا چراغ روشن بشه

راستش چرخیدن فرفره قانعم نمیکرد پس ایده ای به ذهنم رسید ، یه میله فلزی مثل سر پیچ گوشتی رو از روزنه داخل میکردم تا اون دو قطعه فلزی به بچسبن

اینطوری چراغ بصورت دائم و بدون نیاز به گردش روشن میشد ، شبایی که برقها میرفت فرفره رو میگرفتم دستم شروع میکردم به چرخوندن

با حرکت سریع صحنه جالبی ایجاد میشد و خیلیها براشون سوال بود اون شی نورانی که توی دستمه چیه ؟!

فعلا تو گوگل عکسی از فرفره مورد بحث گیر نیاوردم بنابراین مجبور شدم نقاشی کنم

چند سال بعد همین فرفره مدل موزیکال خارجیش به بازار اومد ، فرمش دقیقا مثل مدل ایرانی بود اما در اندازه بزرگتر و خوش رنگتر

البته از قابلیت پخش موزیک خوشم نمیومد چون دیگه نمیشد صدای باد رو شنید ولی از لحاظ سایز و رنگ و قدرت نور عالی بود

غیر از چراغ حین چرخیدن موزیک هم پخش میکرد ، بجای باطری قلمی هم دو عدد باطری ساعت سایز بزرگ میخورد

میتونم بگم این مدل فرفره یکی از بهترین سرگرمیهای دوران کودکی و نوجوانیم بوده

قطعا خیلی از ما در دوران کودکی و نوجوانی به چیزهایی علاقمند بودیم که به هر دلیلی نتونستیم بدستشون بیاریم

اما شاید بعدها دوباره دلمون خواسته بهشون برسیم یا اقلا عکس و ویدئویی ببینیم تا خاطراتمون مرور بشه ، خوشبختانه فضای مجازی این فرصت رو در اختیارمون گذاشت

مرجع cafeclassic5.ir


! I'M BATMAN I'M VENGEANCE
۱۴۰۱/۱۰/۳ عصر ۰۷:۱۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, مورچه سیاه, پیرمرد, سروان رنو, رابرت, آلبرت کمپیون, لوک مک گرگور, باربوسا, مورفیوس, Emiliano, کوئیک, Classic, rahgozar_bineshan, مموله, مراد بیگ, آرلینگتون, مارادونا, کنتس پابرهنه
سگارو آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 38
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۷/۲۱
اعتبار: 5


تشکرها : 23
( 215 تشکر در 28 ارسال )
شماره ارسال: #127
RE: گنجینه نوستالژی ... روزی روزگاری ... گفتمان . ..

(۱۳۹۴/۹/۲۴ عصر ۰۱:۰۷)آلبرت کمپیون نوشته شده:  

(۱۳۹۴/۹/۲۴ عصر ۱۲:۵۰)جیمز باند نوشته شده:  

یادش بخیر... یادتون هست؟

بله یادمونه. پنج شنبه شب ها فیلم سینمایی میداد. غروب های جمعه هم یه فیلم سینمایی نشون میداد که معمولاً چنگی به دل نمی زد. خاطره انگیزترین فیلمی که در یکی از اون پنج شنبه شب ها دیدم فیلم هفت سامورایی بود. یادش بخیر نصف شبی چقدر هیجان زده شدم از دیدن اون فیلم. یه تلویزیون 14 اینچ سیاه سفید پارس داشتیم از اون زردها. یک زمانی هم پنج شنبه شبها برنامه سینمای کمدی پخش میشد که آقای جمشید گرگین مجریش بود. هر هفته راجع به زندگی نامه یه کمدین معروف صحبت می کرد و یک فیلم کامل ازش نشون میداد. باستر کیتون... چارلی چاپلین... جری لوییز... سه کله پوک...

جمعه ها جنگ هفته هم نشون میداد با اجرای آقای مهدی بهنام که یه خرده خپل بود. نمی دونم الان کجاست ولی برنامه جنگ هفته رو خیلی دوست داشتم. تورج نصر بود و منوچهر آذری و جاویدنیا و ...

منوچهر آذری همیشه سوت بلبلی میزد.

سلام. برنامه سینمای کمدی در نوروز سال 66 یا 67 پخش میشد فکر کنم ساعت 6 عصر. تا  روز سیزدهم هر روز راجع به آثار و زندگی نامه یک کمدین بحث می کرد.

۱۴۰۱/۱۰/۱۲ صبح ۰۹:۰۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مورچه سیاه, باربوسا, مارک واتنی, rahgozar_bineshan, آرلینگتون, مارادونا
ارسال پاسخ