[-]
جعبه پيام
» <شارینگهام> ارادتمندم جناب آدمیرال
» <آدمیرال گلوبال> جناب شارینگهام،بنده هم با حرفهای شما موافقم احسنت...http://cafeclassic5.ir/thread-1125-post-...l#pid42826
» <سروان رنو> فیلم "جعبه موسیقی" لورل هاردی با صدای منوچهر نوذری .... http://cafeclassic5.ir/thread-1132-post-...l#pid42831
» <Kathy Day> همچنین... [تصویر: apple_person-with-folded-hands_464f_mysm...et_gfl.png]
» <مارک واتنی> شارینگهام گرامی ما خدمت شما درس پس می دیم ... کتی خانم عزیز ارادتمندم
» <شارینگهام> خواهش می کنم مارک واتنی عزیز،درسی رو که از محضر شما یاد گرفته ام،پس دادم.
» <Kathy Day> کارتون بلفی و لی لی بیت رو کامل دیدم، خصوصا دو قسمت پایانی که خیلی مهیج و جذاب بودن. ممنون از جناب مارک واتنی و مموله گرامی.
» <مارک واتنی> شارینگهام عزیز، دست مریزاد! ... کاملا با حرفهات موافقم دوست گرامی : http://cafeclassic5.ir/thread-1125-post-...l#pid42826
» <رابرت> ممنون از اظهار لطفتان جناب آدمیرال گلوبال عزیز
» <پرنسس آنا> خیلی ممنون جناب کمپیون
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یادش به خیر...
نویسنده پیام
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 565
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 18


تشکرها : 732
( 2720 تشکر در 549 ارسال )
شماره ارسال: #101
RE: یادش به خیر...

یادی از موتورسیکلتهای قدیمی :




زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۷/۱۶ عصر ۱۰:۴۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : شارینگهام, مارک واتنی, Kathy Day, لوک مک گرگور, زرد ابری, rahgozar_bineshan, EDWIN, آلبرت کمپیون, رابرت
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 565
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 18


تشکرها : 732
( 2720 تشکر در 549 ارسال )
شماره ارسال: #102
RE: یادش به خیر...

دانلود نوارقصه خاطره انگیز شیطون بلا

قسمت اول:

http://s16.picofile.com/file/8412460450/...a.mp3.html

قسمت دوم:

httP://s16.picofile.com/file/8412461642/...a.mp3.html


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۸/۱۰ عصر ۱۰:۰۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, کنتس پابرهنه, شارینگهام, Kathy Day, زرد ابری, rahgozar_bineshan, مورچه سیاه, آلبرت کمپیون, پرنسس آنا, رابرت
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 565
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 18


تشکرها : 732
( 2720 تشکر در 549 ارسال )
شماره ارسال: #103
RE: یادش به خیر...

یادی از تمبرهای قدیمی2



زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۸/۲۷ عصر ۰۸:۰۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زرد ابری, آلبرت کمپیون, رابرت
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 162
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 44


تشکرها : 3095
( 2573 تشکر در 100 ارسال )
شماره ارسال: #104
RE: یادش به خیر...

(۱۳۹۹/۲/۱۸ صبح ۰۴:۰۲)کنتس پابرهنه نوشته شده:  

اخیرا با نقاشِ با ذوقی آشنا شدم که مطمئنم شما هم از دیدن آثارش لذت میبرید. اصلن یادم نیست تو اینستاگرام چطوری به این صفحه برخوردم! یکدفعه به خودم اومدم و دیدم از تماشای این نقاشی ها غرق لذت شدم. اون خاطراتی که فقط تو ذهن من و شماست رو نقاشی زبر دست و بی نهایت باهوش به اسم آقای علی میری عزیز برامون به تصویر کشیدن...

اگر یادتون باشه چند ماه پیش در همین تاپیک درباره نقاشی های خاطره انگیز آقای علی میری نازنین نوشته بودم. چند روز قبل با خانمی آشنا شدم که ایشون هم مثل آقای میری اهل مشهد هستند و با هنرشون خاطرات قدیمی رو زنده میکنند اما نه با نقاشی بلکه با ماکت و مجسمه سازی...  واقعن مشهدی ها عجب آدم های هنرمندی هستند... دست مریزاد...

پیشنهاد میکنم حتمن به پیج اینستاگرامشون سر بزنید و از دیدن هنرشون حسابی لذت ببرید و ذوق کنید :) فیلمهایی که در پیجشون هست رو با دقت ببینید و به دیتیل ها و جزئیات بی نهایت جذاب خوب توجه کنید. مثلن عکس آخری که گذاشتم رو ببینید. ساندویچ کپک زده ای که احتمالن از کیف یک بچه مدرسه ای دراومده و در کیسه نون خشک ها قرار داره رو نشون میده. من که وقتی بچه بودم ساندویچ خونگی رو به هر خوراکی دیگه ای ترجیح میدادم ولی خوب یادمه یک بار که داشتم کمک خاله ام میکردم تا حیاط خونه شون رو تمیز کنه، حدود ۲۰ تا ساندویچ کپک زده پیدا کردم که توسط دختر خاله ام در گوشه ای پنهان شده بود:)  احتمالن در مدرسه خوراکی میخریده و مامانش رو گول می زده، البته من رازش رو نگه داشتم و خاله ام از این ماجرا بویی نبرد :) خلاصه که آی دی پیج اینستاگرام شون این هست:  artwork.store

من عکس چند نمونه از کارهاشون رو اینجا قرار میدم.


کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را
به تیرِ معجزه آهو کن
۱۳۹۹/۱۰/۶ عصر ۰۷:۴۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پهلوان جواد, آلبرت کمپیون, لوک مک گرگور, Kathy Day, پروفسور, سروان رنو, مورچه سیاه, مموله, Classic, مراد بیگ, جادوگر شهر اوز, رابرت
آلبرت کمپیون آفلاین
کارآگاه کافه
***

ارسال ها: 245
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۶/۴
اعتبار: 30


تشکرها : 2617
( 2829 تشکر در 194 ارسال )
شماره ارسال: #105
RE: یادش به خیر...

چند وقتی بود دنبال کارت های بازی قدیمی می گشتم. مخصوصاً کارت ماشین. دیدم توی سایت ایسام بعضی از فروشنده ها یک سری مجموعه های بسیار ناقص و با کیفیت پایین برای فروش گذاشتن. قیمتهاشون هم عجیب غریب بود. خودم تا همین چند سال پیش کارتهامو صحیح و سالم نگه داشته بودم ولی نمی دونم چرا حماقت کردم و بخشیدمشون به پسردایی هام.

القصه، یک روز برای خرید کتاب به کتابفروشی معروف محله مون رفته بودم. بعد از اینکه برگشتم خونه یه سری هم به پیج اینستاگرام کتابفروشی مزبور زدم. همینطوری پست ها رو مرور می کردم که اتفاقی این پست توجهم رو جلب کرد. اول فکر کردم شاید این کارتها رو برای دکور گذاشتن و فروشی نیستن، چون یادمه که این کارتها دهه 60 چاپ و منتشر می شدن و بعدها دیگه تولیدشون متوقف شد. تصمیم گرفتم حتماً برم و حضوری ازشون بپرسم که از این کارتها چیزی برای فروش دارن یا نه. امروز به کتابفروشی مزبور مراجعه کردم و فهمیدم که این کارتهای بازی مدتی هست که تجدید چاپ شده و البته با کیفیت بهتر به بازار عرضه شده. خیلی خوشحال شدم. فکر می کردم قیمتشون بالا باشه ولی فقط بسته ای 8000 تومن بود. از کارتهای ماشین و فوتبال و هواپیما هر کدوم یک بسته گرفتم. این عکسی که در زیر می بینید خودم از روی کارتهای ماشین اسکن کردم و گفتم خوبه اینجا بذارم تا شما هم یه تجدید خاطره ای با این بازی نوستالژیک داشته باشید. اگر روی عکس کلیک کنید تصویر بزرگتر و باکیفیت تری رو می بینید. این بازی ها مخصوصاً برای بچه های دهه شصتی خاطره انگیز هست. چون اون زمانها که این همه سرگرمی مثل کامپیوتر و اینترنت و گوشی های هوشمند نبود، تلویزیون هم فقط دو تا کانال بود که همونها هم بعضی اوقات روز برنامه نداشتند. ولی این کارتها جزو معدود سرگرمی های ما محسوب می شدند. روزهای تابستون می رفتیم تو کوچه و با بچه های همسایه کارت بازی می کردیم. البته بعضی بچه های شیطون کوچه هم با اینها قمار می کردن ! سر 5 تومن، یعنی 50 ریال. به هر حال یادش بخیر.

(برای دیدن کیفیت بالاتر، روی عکس کلیک کنید)


از محبت خارها گل می شود Heart
۱۳۹۹/۱۲/۳ عصر ۱۱:۰۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, لوک مک گرگور, سروان رنو, Emiliano, Kathy Day, مارک واتنی, زرد ابری, پطرکبیر, Classic, پهلوان جواد, شارینگهام, رابرت
مراد بیگ آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱/۱۰
اعتبار: 31


تشکرها : 2117
( 1780 تشکر در 243 ارسال )
شماره ارسال: #106
RE: یادش به خیر...

موضوع انشاء می خواهید در آینده چکاره شوید؟

من می خواهم در آینده خلبان بشوم تا ...


(۱۳۹۳/۳/۱۲ صبح ۰۱:۲۰)BATMAN نوشته شده:  

 جمشید نجفی

از خوانندگان موسیقی مردمی می باشد که  فعالیت خود را از  اویل دهه 1350 شروع کرد
 با خواندن ترانه "لیلی و مجنون" مورد توجه قرار گرفت
 پس از ان ترانه های بسیاری خوانده است
همچنین با همسرش ( گیتا) چندین  ترانه  دو صدایی  اجرا کرد
پس از انقلاب  با خواندن سرود حماسی خلبانان بار دیگر مورد توجه قرار گرفت
این سرود سالهاست که از تلویزیون و رادیو پخش می شود



غروب پائیزه ، دلم غم انگیزه ، چشم فلک نم نم ، اشکاشو ...

پرنده ی افکارم دوباره پر کشیده به اوایل دهه ی شصت در دوران کودکی بر فراز آسمانها





صدای آژیر وضعیت قرمز که بلند میشد ، از شدت هیجان ضربان قلبم بالا می رفت ! غریو جیغ ، فریاد، فحش و ناسزای اهل محل و ناله و نفرین مادرم !!  دراجرایی زنده از ارکستر سمفونی مرگ ِ غرش هواپیماهای جنگی و صدای شلیک پدافند هوایی محو میشد ...

-دنبالم بیا ، بدو ...

  به تقلید از برادر بزرگترم ، در پی او پله های پشت بام را دوتا یکی بالا می رفتم  به بالای پشت بام که می رسیدم  چشم به انگشت اشاره ی او کرده مسیر را دنبال می نمودم  تا صحنه ی درگیری را رصد کنم ...

اینکار هر باره مان بود روز و شب ، حتی نیمه شبها!! اما صحنه ای که تا عمر دارم فراموشم نمی شود بعد از ظهر یک روز تابستانی اتفاق افتاد ، دو فروند هواپیمای اف 5 ایرانی بر فراز آسمان شهر عملیات رهگیری و شکار جنگنده های عراقی را عهده دار گشته بودند ، دو پدافند هوایی  مستقر در پس و پیش خیابانی که کوچه ی ما در آن قرار داشت به نوبت جنگجنده های عراقی را که حالا از هم جدا افتاده بودند هدف رگبار گلوله های خود قرار می دادند ، دیری نپائید که یکی از جنگنده های دشمن مورد اصابت قرار گرفته همچون ذره ای نورانی به رنگ زردِ قرمز سقوط نمود ؛

برادرم فریاد زد: زدنش ...زدنش !

حیدر آقا همسایمون گفت : آره پسر زدنش لامصبو ، گمونم کار بچه های پدافند بود ؛

-نه حاج حیدر من دیدم ، شلیک موشکِ جنگنده ی ایرانی رو ، خودم دیدم ، اشتباه نمیکنم ...

از تحیّر زبانم بند آمده بود ، اما در عین کودکی یک غرور وصف ناشدنی را در دلم احساس می کردم ، ذوق زده پله ها را به سرعت پائین دویدم ، مادر با سگرمه های در هم رفته با آن چادر گلدارش پائین پله ها انتظارم را می کشید ؛

- مادر زدنش هواپیمای دشمن رو زدنش ...

-ذلیل مرده مگه بهت نگفتم نرو پشت بام خطر داره ، بمب و موشک که شوخی سرش نمیشه ، مگه دستم به داداشت نرسه  ...

من اما سرخوش به سمت رادیو قدم بر میداشتم ، باز همان سرود حماسی ، اما اینبار رنگ و بوی خاصی داشت ...





شادروان جمشید نجفی  روز دهم برج بهمن پارسال بر اثر سانحه ی تصادف جان به جان آفرین تسلیم کرد ، اما  طنین صدای زیبایش در اجرای این سرود حماسی در مقام خلبانان نیروی هوایی سرافراز میهنمان در صندوقچه ی خاطراتمان تا ابد پابرجا خواهد ماند ، یادش گرامی و روحش شاد.


مراد بیگ:من ادعائی ندارم،خاله لیلا:ادعائی ندارم خودش کم ادعائی نیست
۱۴۰۰/۷/۲ عصر ۰۸:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پهلوان جواد, مارک واتنی, آقای ماگو, سروان رنو, Kathy Day, پروفسور, Classic, کنتس پابرهنه, شارینگهام, rahgozar_bineshan, رابرت, آلبرت کمپیون, Emiliano
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 2,111
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 80


تشکرها : 10217
( 16245 تشکر در 1015 ارسال )
شماره ارسال: #107
RE: یادش به خیر...

 پستِ جالبِ آلبرت کمپیون  در تاپیک اینترنت گردی ما رو برد به 30-40 سال پیش !

بد ندیدم ادامه اش را اینجا به بحث بذاریم. بحث  درباره خانه های آن زمان که حیاط دار بودند و ما بچه ها چه خاطرات و روزگاری را در حیاط و باغچه خانه می گذراندیم. کارهایی که بچه های آپارتمان نشین این روزها تجربه نمی کنند.

اون زمان خانه ها تقریبا همه حیاط دار بودند و فرق شون فقط در اندازه و چیدمانِ حیاط بود.

حتی نقشه زیربنای خانه ها هم اکثرا کپی هم بود ؛ یک راهرو , یک سالن کوچک که به چند اتاق راه داشت. بهترین اتاق هم اتاق پذیرایی بود که معمولا درش به روی بچه ها قفل بود ! آشپزخونه هم مثل یکی از اتاق ها بود و از اُپن خبری نبود. فقط بعضی ها یک دریچه کوچک از آشپزخونه به اتاق پذیرایی یا سالن باز کرده بودند که کار آوردن غذا از اندرونی به بیرونی براشون راحت بشه !

و اما حیاط برای بچه ها یک نعمت بود. من نمی دانم بچه های امروزی چطور در یک آپارتمان بزرگ می شوند ؟! شاید برای همین خیلی بی قرار و پرخاشگر هستند و مشکلات روانی بیشتری دارند.

حیاط , باغچه ها و درختان برای ما حکم بهشت را داشت و جالب اینکه معمولا هر بخش از حیاط را قلمرو می کردیم و بقیه برادر خواهرها حق ورود به قلمرو همدیگر را نداشتند.

ما البته مثل آلبرت و پهلوون بوقلمون نداشتیم اما جوجه و قمری و مرغ عشق  داشتیم.

یک حوض کوچک هم داشتیم ( نه از اون سنتی - فیروزه ای ) که داخلش ماهی می انداختیم مخصوصا ماهی های سفره هفت سین !

خاک باغچه هم برای ما حکم خمیر مجسمه را  داشت و هی باهاش کوزه درست می کردیم اما نمی دونم چرا نمیشد !

خلاصه بیشتر اوقات را در حیاط می گذروندیم مگر ظهر تابستان و سرمای زمستان.

  :heart:


رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۴۰۰/۹/۴ عصر ۰۹:۰۷
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پهلوان جواد, اسکارلت اُهارا, مارک واتنی, رابرت, آلبرت کمپیون, آقای ماگو, Emiliano, شارینگهام, کنتس پابرهنه, مورفیوس, Classic, oceanic
ارسال پاسخ