[-]
جعبه پيام
» <Kathy Day> موسیقی متن زیبا: https://hw6.cdn.asset.aparat.com/aparat-...5-360p.mp4
» <مراد بیگ> نوستالژی "سینمای دیگر" معرفی و پخش آثار کوتاه برگزیده ی ایران و جهان http://cafeclassic5.ir/thread-669-post-3...l#pid37310
» <دون دیه‌گو دلاوگا> سالها بود که این همه وهم و خیال در یک اثر موسیقایی ندیده بودم؛ توانستم ثانیه‌ها را بشمرم تا زمانِ پایان-اش: http://cafeclassic5.ir/thread-493-post-4...l#pid40939
» <مارک واتنی> سروان رنو عزیز ... بله واقعا کارتون جذابیه. من تا به حال چند بار دیدمش. بخصوص دوبله استادانه این کارتون
» <سروان رنو> امروز اومدم کارتون "سفر به مرکز زمین" رو یه نگاهی بندازم ... از بس جذاب بود تا آخرش پاش نشستم !! .... http://cafeclassic5.ir/thread-509-post-4...l#pid40938
» <سزارکوچک> بازخوانی ترانه گل یخ (فیلم اشکها و لبخندها) توسط استاد رشید وطن دوست https://www.aparat.com/v/SufNQ
» <دون دیه‌گو دلاوگا> بعد از "بر باد رفته" ، "یوزپلنگ" دوّمین فیلم با مهمانی مجلل در همه‌ی دوران‌هاست؛ و با همان پیامِ پایانِ یک دوران! دوستان کافه-کلاسیک، تماشای-اش را از دست ندهید
» <کاپیتان باگواش> سلام.ممنون بابت اپلود ممول.قسمتهای 2 تا 21و32و39 و49 به بعد حذف شدهلینک قسمت 43 هم نیست
» <دون دیه‌گو دلاوگا> ممنون از نورما دزموند گرامی، برای لینک دوبله‌ی فیلم عالی "یوزپلنگ"، با بازی برت لنکستر : http://cafeclassic5.ir/thread-554-post-4...l#pid40920
» <مارک واتنی> مورچه سیاه عزیز یادآوری کردن که فیلم کمسیر متهم می کند را ببینیم. دوستانی که موفق به دیدن نشوند، اینجا دانلود کنند : http://cafeclassic5.ir/thread-554-post-4...l#pid40928
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یادش به خیر...
نویسنده پیام
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 2,042
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 76


تشکرها : 9372
( 15119 تشکر در 726 ارسال )
شماره ارسال: #81
RE: یادش به خیر...

امروز بارانی  بود و من غرق اندیشه و خیال ...

به یاد نویسنده ای افتادم که از کودکی همیشه او را دوست دارم: ژول ورن .

نویسنده رویایی من . Jules Verne  :heart:

البته او برای من فقط یک نویسنده نبود که یک دانشمند بود ... چرا که علم را چاشنی داستان های تخیلی اش کرده بود . اولین بار یادم نیست کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم که کتاب " جنگل های تاریک آمازون" اش را در کتابفروشی آقای آمالی دیدم. فروشگاهی که کعبه آرزوهای من بود و همیشه در راه مدرسه باید سر می زدم. داستان درباره ماجراهای خوفناکی بود که در جنگل های ترسناک آمازون می گذشت و شاید برای سن و سال من هم مناسب نبود. اما من هیچوقت رده بندی های سنی الف- ب- ج و ... که پشت کتاب ها می نوشتند را قبول نداشتم و از اینکه کار آدم بزرگ ها را انجام دهم لذت می بردم ! ...

دومین کتاب اش را بهتر به یاد دارم : " پنج هفته پرواز با بالون بر فراز آفریقا " . درباره یک گروه پیشرو اکتشاف قاره آفریقا که برای اولین بار از بالون استفاده می کردند ... اینقدر شیرین بود که دو روز نخوابیدم و چشم از کتاب برنداشتم..... قوه خیال به من قدرت می داد تا برای داستان هایش در ذهنم تصویر سازی کنم.... البته این اعجاز کتاب های داستان است... هر کسی بر اساس رویای خود تصویر دلخواهش را می سازد ، چیزی که هنر سینما در آن کم می آورد و در می ماند ... بعدها "سفر به مرکز زمین" - "سفر به ماه" - "بیست هزار فرسنگ زیر دریا" - "دور دنیا در هشتاد روز" و "جزیره اسرار آمیز " ... را دیدم یا خواندم ... برخی را به صورت کتاب و برخی را به صورت کارتون و فیلم ... همگی خواننده و بیننده را از مرز واقعیت جلوتر می برند ..

سپاس از تو ژول ورن عزیز به خاطر داستان های شگفت انگیز علمی-تخیلی ات که ذهن ما را خیال پرور و علم باور کرد. :heart:

Image result for ‫ژول ورن جنگلهای تاریک آمازون‬‎..Related image


رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۳۹۷/۱۱/۸ عصر ۱۰:۲۱
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ماهی گیر, مراد بیگ, tom sawyer, Savezva, بانو الیزا, کنتس پابرهنه, سناتور, شارینگهام, Classic, دون دیه‌گو دلاوگا, کاپیتان اسکای, پرنسس آنا, توماس مور, rahgozar_bineshan, لوک مک گرگور, لو هارپر, پیرمرد, oceanic, مموله, زرد ابری, واترلو, مورفیوس
Savezva آفلاین
جک لمون
***

ارسال ها: 177
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۱۰
اعتبار: 28


تشکرها : 815
( 1582 تشکر در 93 ارسال )
شماره ارسال: #82
RE: یادش به خیر...

تشکر از جناب سروان عزیز که ما رو برد به دنیای قشنگ کتابهای قدیمی به خصوص کتاب های ژول ورن...

شخصا عاشق داستان های ژول ورن بودم و به جرات می توانی بگویم که در همان دوران کودکی و نوجوانی تمام داستان هایی که از ژول ورن منتشر شده بود را خوانده ام. از بیست هزار فرسنگ زیر دریا تا دور دنیا در هشتاد روز و میشل استروگف که داستان مورد علاقه ام بود.

یاد آن روزها بخیر که علیرغم همه محدودیت ها و نبودن کامپیوتر و اینترنت و موبایل بزرگترین سرگرمیمان خواندن کتاب بود.


سفید پوشیده بودم با موی سیاه/ اکنون سیاه جامه ام با موی سفید
۱۳۹۷/۱۱/۱۷ عصر ۱۰:۴۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کاپیتان اسکای, سروان رنو, مراد بیگ, سناتور, Classic, rahgozar_bineshan, لوک مک گرگور, لو هارپر, پرنسس آنا, زرد ابری, پیرمرد, کنتس پابرهنه, Kurt Steiner, واترلو, مورفیوس
مورچه سیاه آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 49
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۸/۵/۳۰
اعتبار: 12


تشکرها : 140
( 272 تشکر در 48 ارسال )
شماره ارسال: #83
یادش بخیر...‌

با سلام حضور دوستان عزیز

یه کلیپی بود اون موقع ها (منظور دهه شصت) لابلای برنامه های کودک پخش میشد که شنیدنش منو یاد زمانی انداخت که شرایط کشور جنگی بود. تو یوتیوب پیداش کردم . خاطرات خودشو داره

http://uupload.ir/view/edj_سرود_گنجشک_ناز_و_زیبا.mp4/


طبق تحقیقات دانشمندان مورچه از لحاظ شنوایی نسبت به انسان ها برتری دارد
۱۳۹۹/۲/۲ عصر ۰۱:۳۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, پیرمرد, Savezva, پرنسس آنا, kramer, Kathy Day, زرد ابری, مارک واتنی, واترلو
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 149
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 43


تشکرها : 2682
( 2381 تشکر در 81 ارسال )
شماره ارسال: #84
RE: یادش به خیر...

روزهایی تو زندگی ما بود که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشن. حتی اگه مثلن مراسم یا سنتهایی الان اجرا بشن دیگه هرگز حس و حال عجیب اون روزها رو ندارند. اون روزها شدن خاطراتی که واسه همه مون ملموس و ارزشمنده و تنها جایی که اون خاطرات زنده هستند مخیله ذهن من و شماست. چند وقت پیش به چند تا دانشجوی معماری گفتم حیاط یک خونه قدیمی رو تصور کنید و حس و خاطره ای که ازش دارید رو بهم بگید و در کمال تعجب دیدم همه شون با دهن باز بهم نگاه میکنن و میگن ما تجربه زندگی در چنین حیاطی رو نداریم. اونجا بود که فهمیدم من جزو آخرین افراد از نسلی هستم که خاطرات مشترکی که تو حافظه جمعی ما ثبت شده رو در ذهن دارم. خاطراتی که برای نسل جدید غیر قابل درک و نامفهومه...بگذریم.

اخیرا با نقاشِ با ذوقی آشنا شدم که مطمئنم شما هم از دیدن آثارش لذت میبرید. اصلن یادم نیست تو اینستاگرام چطوری به این صفحه برخوردم! یکدفعه به خودم اومدم و دیدم از تماشای این نقاشی ها غرق لذت شدم. اون خاطراتی که فقط تو ذهن من و شماست رو نقاشی زبر دست و بی نهایت باهوش به اسم آقای علی میری عزیز برامون به تصویر کشیدن. چند تا از نقاشی هاشون که بیشتر دوست دارم با متنی که خودشون زیر عکس نوشتن رو براتون اینجا پست میکنم. برای دیدن بقیه این نقاشی های باارزش پیج ایشون رو در اینجا دنبال کنید.

پ.ن: همیشه با دیدن این نقاشی ها بی اختیار یاد بتمن عزیز می افتم. شاید دلیلش این باشه که بتمن عزیز همیشه با اون قلم شیرین از خاطرات اون روزها برامون مینویسند. حافظه جمعی ما در این خاطرات اونقدر اشتراک داره که بعضی از این نقاشی ها انگار نوشته های بتمن عزیز هست که به تصویر کشیده شدن...

پیشنهاد میکنم دو تا از پست های خاطره انگیز بتمن مهربون کافه رو در اینجا و اینجا بخونید.

از شیرین‌ترین خاطرات کودکی، شلوغ‌کاری بود... مخصوصاً بازی با لحاف تشک‌ها و بهم ریختن این برج بلند هیجان انگیز! البته سر و صدای مامان یا مامان‌بزرگ هم به دنبالش بود ولی بازم می‌ارزید! گاهی زیر انبوه پتو و بالش غرق میشدیم و اون وسطا میلولیدیم... دیگه چی میتونست بیشتر از این خوشحالمون کنه.
چقدر جالب بود که تو خونمون یه عالمه لحاف تشک و پتو داشتیم با هوارتا بالش (آخه اون موقع‌ها مهمون زیاد میومد و شب موندن هم معمول بود) و چقدر خوب بود که همه این لحاف تشکها رنگارنگ بود! انواع پارچه‌ها با انواع گل و رنگ و اصلا هم نگران نبودیم که این رنگ به اون رنگ میاد یا نه. اون زمانا همه چی کاراکتر داشت. قاشق چنگالها، استکان نعلبکی‌ها، بشقابها، حتی موزاییک‌های کف حیاط هر کدوم یه نقش مستقل داشت و میشد شناختشون. آجرها، نقش قالی، گلدونها، ... میشد دید که یکیشون مهربونه یکی عصبانیه، یکی خجالتیه... مثل الان نبود که همه چی باید شکل هم باشه. نماهای کامپوزیت، سرامیک و کفپوشهای دقیقا شکل هم، ام دی اف با یک پترن تکرار شده که مثل مرده میمونه و هیچ حسی نداره... قدیمها حتی آدمها هم بیشتر کاراکتر داشتن... همه بیشتر شکل خودشون بودن و چقدر تفاوتها و کنتراست‌ها بیشتر بود. همه چی داره به سمت بی‌روح شدن میره...


خواب تحمیلی نیمروز از اون دسته خاطراتیه که اغلب بچه‌های دیروز داشتن و یادشونه!
مجبور بودیم به زور دراز بکشیم و کلی به در و دیوار نگاه کنیم تا خوابمون ببره. خب توی این شرایط حوصله‌م سرمی‌رفت ولی چون خواب پدرم از جنس هلیوم و بی‌نهایت سبک بود، هیچ کاری نمی‌شد بکنم. گاهی حتی از صدای فکر کردن من هم بیدار می‌شد و با صدایی یا تکونی بهم حالی می‌کرد که بچه آروم باش بگیر بخواب دیگه!!
فرار کردن از کنار بابا از اون پروژه‌های عجیب بود شبیه فیلمهای فرار جنگ جهانی دوم! گاهی بیست دقیقه طول می‌کشید که از زیر ملافه طوری دربیام که پدرم بیدار نشه!!
یادش به خیر...


نزدیک مدرسه‌مون یک خونه بود که یه بخشیش تبدیل به یه بقالی کوچیک شده بود و یه زن و شوهر اداره‌ش میکردن.
محصول استراتژیک این بقالی بستنی یخی یا همون آلاسکا بود که خانم خونه با ریختن آب و شکر و یه ذره گلاب داخل قوطی‌های قرص جوشان درست میکرد. یه چیزی هم بهش اضافه میکرد که رنگشو قرمز کنه!
نمیدونم چرا، ولی بدجور خوشمزه بود!! کافی بود که از یه جایی یه سکه دو تومنی پیدا کنم و کل زمان مدرسه توی جیبم لمسش کنم و منتظر باشم که تعطیل بشم و بپرم سمت بقالی! قسمت یخدون یخچال بزرگ نبود و هر روز تعداد محدودی آلاسکا تولید میشد و اگر دیر میجنبیدم، باید بچه‌هایی رو نگاه میکردم که در حال لیسیدن آلاسکای تگرگی بودند و حال می‌کردند در حالی که سکه دو تومنی توی مشت فشرده و عرق کرده من، گرم و گرمتر میشد...


"... همین‌طور داشت توی تاریکی میرفت که یهو از پشت سرش یه صدایی شنید... "
در حسرت شبهایی هستم که توی حیاط یا روی پشت بوم رختخواب پهن میکردیم و تا دیروقت یا بهتره بگم تا درومدن صدای اعتراض بزرگترها حرف میزدیم... چقدر با ماجراهای ترسناک همو می‌ترسوندیم. جن و پری و آل و روح و... هر چیزی که تخیلمون اجازه می‌داد.
می‌ترسیدیم و در عین حال کیف می‌کردیم.
گاهی هم یه لرزی به تنمون می‌افتاد که نمیدونم از سردی هوا بود، از سردی قسمتهای دست نخورده لحاف و تشک بود یا از ترس. ولی به هر دلیلی که بود، فرو رفتن تا زیر چونه، زیر لحاف و پتو، احساس امنیت عجیبی بهمون میداد. حسی شبیه مخفی شدن در یک دژ نفوذ ناپذیر ...


سرازیری جمعه‌ها بعد از ناهار با صدای گرم رضا رهگذر توی رادیو شروع میشد و آهسته آهسته به سمت بیابون اخبار ساعت ۲ تلویزیون میرفت! و ما منتظر بودیم که زودتر تموم بشه...
بالاخره بعد از این که خلاصه اخبار و مشروح همه خبرهای ریز و درشت داخل ایران و کل جهان تموم می‌شد و مجریان خبرهایی که «هم‌اکنون» به دستشون می‌رسید رو هم می‌خوندن و دیگه مطمئن می‌شدند که هیچ چیزی نمونده که بشه گفت، ما رو به خدای بزرگ می‌سپردن و .... دیگه بعدش ما بودیم که ردیف جلوی تلویزیون دراز میشدیم و دیگه کیفمون کوک بود. تلویزیون ریموت نداشت ولی با انگشت پای دراز شده هیچ احساس کمبودی نداشتیم!
با پناه بردن به تلویزیون تا جایی که ممکن بود، یعنی تا بعد از فیلم سینمایی و تا شروع برنامه نفرت انگیز گزارش هفتگی، عصر جمعه رو طولش می‌دادیم. ولی بالاخره آخرش بجایی می‌رسیدیم که بهش میگن: «غروب دلگیر جمعه»



ماه رمضونای قدیم توی خونه ما، شیرینی و لذت خاصی داشت. چند روز مونده به ماه رمضون، حوض خونه رو تمیز و پر آبش میکردیم. به قول داییم، ماه رمضونه و حوض پرآبش!
نون قندی (ما میگفتیم نون قاق) و شیرمال، زولبیا بامیه، شربت خاکشیر، ماقوت یا فرنی و خرما پای ثابت سفره افطار بود.
عصر که میشد، حیاط رو جارو میکردیم و فرش پهن میکردیم. همیشه خدا هم خونمون پر از مهمون بود. مهمونی نبود... همه از خود بودن. اونایی که زودتر میومدن توی پاک کردن سبزی و پختن افطار کمک میکردن... اونایی که دیرتر میومدن توی چیدن سفره. به نظر من سادگی سفره ربط به نگاه داره. سفره افطار پر از خوردنی بود ولی ساده بود.. صمیمی و بدون آلایش بود. همه به چشم نعمت خدا نگاش میکردن و از این که با بقیه شریک بشن لذت میبردن. نمیدونم چرا سفره‌های رنگی اون موقع به نظرم بی‌تکلف‌تر و ساده‌تر بود از حتی یک نون و پنیر امروزی.
مینشستیم پای سفره و منتظر بودیم که یهو صدا از تلویزیون میومد:
همه از خداییم... به سوی خدا برویم


کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را
به تیرِ معجزه آهو کن
۱۳۹۹/۲/۱۸ صبح ۰۵:۰۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, سروان رنو, Savezva, مارک واتنی, دون دیه‌گو دلاوگا, مراد بیگ, لوک مک گرگور, مورچه سیاه, مموله, بانو الیزا, هستی گرا, Kathy Day, زرد ابری, Classic, Kurt Steiner, واترلو, مورفیوس, سناتور
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 232
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 48


تشکرها : 5349
( 4117 تشکر در 95 ارسال )
شماره ارسال: #85
تابستان و قلم ژول ورن و قلموی صادق صندوقی

تابستان و قلم ژول ورن و قلموی صادق صندوقی

چند وقتی بود در حال آماده کردن این متن بودم که پست سرکار خانم کنتس گرامی موجب شد تا خاطراتی دیگر هم برایم تداعی شود و از ایشان بسیار سپاسگزارم. کلیپی از کارهای زیبای آقای میری هم چند ماه قبل در تلگرام دیده بودم که گمانم دیدنش خالی از لطف نباشد.

دنیای ما زرق و برق چندانی نداشت، هر نقش و نگار رنگینی ولو بستۀ پارۀ پفک و بیسکویت، جذاب بود. کتاب های قدیم، غالباً بر برگه های زرد بد رنگی که به اصطلاح "کاهی" نامیده می شوند و البته هنوز هم برای طراحان و دانشجویان رشته های هنر و معماری، نام آشنایند، طبع می شدند. نقاشی روی جلد کتاب، توفیق فروش آن را دوصدچندان می کرد، خاصه که رنگی هم بود. بیشتر که فکر می کنم، جلد تخته ای کتاب هم از مؤلفه های برتری بر همگنان مقوایی، محسوب می شد. با این تفاصیل، عکسی که دوست گرامی، سعید عزیز،(جناب Savezva) قرار دادند، در چشم ما بس خیره کننده بود.

(۱۳۹۷/۱۱/۱۷ عصر ۱۰:۴۹)Savezva نوشته شده:  

تصویر جلد کتاب میشل استروگف ... چشمان وحشت زدۀ ایوان اوگارف خائن و اسبش... شوشکۀ میشل استروگف در دستش... و از آن سو چشمان اشک آلودش که از برابر شمشیر آخته و گداخته به سلامت گذشته

مروری بر داستان در یک نگاه، شبیه پوستر فیلم یا در نوع سنتی، پردۀ نقال در نقاشی قهوه خانه ای

تصویرهای اینچنینی جرقّۀ اول برای به حرکت درآوردن خیال خواننده اند.

یادش بخیر...

رمان خواندن در ایّام قدیم کم از فیلم سینمایی دیدن، نداشت. در آن دوران، رمان دریچه ای بود به سوی دنیای ناشناختۀ خارج از ایران، گرچه ترجمه ها همیشه روان نبود ولی آنقدری خوب بودند که بتوانند شمای کلی را در ذهن بپرورانند یا حداقل ذهن ما آنقدر تشنه بود که از بین آن ترجمه های ضعیف، صحنه پردازی کند. همان طور که تصور ما از خارج، فقط اروپا و امریکا را شامل می شد، تصور من هم از رمان فقط رمان های اروپایی و امریکایی بود. تا زمان دانشگاه، گرچه ده ها رمان خارجی خوانده بودم اما به جزء قصۀ حسین کرد شبستری و رستم نامه، که آنها را هم اتفاقی در وسایل مهجور خانۀ پدربزرگم یافته بودم، هیچ رمان ایرانی را درست و درمان نخوانده بودم. بعد از آن هم با یکی دوبار تلاش ناکام در هضم رمان های ایرانی درکتابخانۀ دانشگاه، که معمولاً قصۀ غصه در سایۀ یأس یا خوانش خون در پس خیانت(با احترام به همۀ ادبای نویسنده و طرفدارانشان) هستند، دریافتم که رمان های مطبوع(چاپ شده) ایرانی، مطبوع طبع من یک نفر نیست و عطایشان را به لقایشان بخشیدم و هیچگاه حسرت نخواندن هیچ رمان وطنی را نخوردم.

بعدازظهر داغ تابستان در شهر کویری ما، با همۀ جلایی که داشت، امکان جنب و جوش در فضای باز را سلب می کرد. اما موهبت آن بعدازظهرهای طولانی، فرصتی بود که برای رمان خواندن به من می داد. خواندن آثار ژول ورن، همچون آبی گوارا برای ذهن تشنۀ دانستن در مورد ناشناخته ها بود. با تصور خواندن رمان در بعدازظهرهای طولانی تابستان، روزهای بهاری مدرسه و امتحان های خرداد را با شوقی بیشتر، پشت سر میگذاشتم تا در اولین فراغت، با دورخیزی بر بالای رختخواب های درون اشکاف کنار اتاق، بپرم و در فضای نیمه تاریک آن تارک، طائر خیال را به پرواز در بیاورم.

(۱۳۹۹/۲/۱۸ صبح ۰۵:۰۲)کنتس پابرهنه نوشته شده:  

ژول ورن محبوب ترین رمان نویسی بود که در حین خواندن آثارش، صحنه صحنۀ نوشته هایش را تجسم می کردم. نویسنده ای توانمندی و صحنه پردازی قابل با قلمی گیرا، اما... اما اثر قلموی صادق صندوقی در پیش سازی ذهنی از شخصیت های داستانهای ژول ورن را، نمی توان نادیده گرفت. قلمویی که اگر بر جلد هر کتابی تصویرگری می کرد، اغوایی بود بر ابتیاع آن کتاب.

تصویرگری ایشان شاید به قول برخی منتقدان حرفه ای، هنر کیج باشد و به قول برخی دیگر عامه پسند، امّا اگر ایجاد حس خوب در مخاطب را یکی از مؤلفه های هنر در نظر بگیریم، در آن صورت صادق صندوقی هنرمندی زبده است.

بسیاری از کتاب های ژول ورن را خریده بودم و لو دست دوم، اما همیشه آرزوی داشتن مجموعۀ کتاب هایش از انتشارات ارغوان با تصویرگری زیبای صادق صندوقی را داشتم که ناکام ماند. حتی خاطرم هست، کتاب سفر به ماه را که از انتشاراتی دیگر و البته دست دوم و با جلدی سفید یکدست بدون نقشی بر آن داشتم، هیچ وقت تا انتها نخواندم.

از نقاشی های زیبای دیگر وی بر روی جلد، کتابهای رابینسون کروزوئه، بن هور، تاراس بولبا بود که سعی کرده بود، تصویر روی جلد، شبیه صحنه های فیلم های ساخته شده بر طبق این رمانها باشد.

شاید جذابیت اصلی کارهای صادق صندوقی در شناخت و اجرای حالت چهرۀ انسان و حرکات بدن انسان و حیوانات بویژه اسب است.در جستجوی امضای خاص و خاطره انگیز مرحوم صندوقی، متوجه شدم، قلمروی قلموی او بسی فراتر از جلد رمان هاست و تا کتابهای درسی و کارتهای صدآفرین و هزارآفرین نیز امتداد داشته است و عمری ناخودآگاه هم با هنرش عجین بوده ایم.

منبع تصویر

مصاحبه با صادق صندوقی

از نکات جذاب دیگر رمان خوانی، یافتن شخصیت های مشترک در چند رمان متفاوت بود، که هم با مرور داستان قبلی در ذهن، لذت می بردیم و هم داستان در پیش رو را باورپذیرتر میکرد. سه گانۀ "بیست هزار فرسنگ زیر دریا، فرزندان کاپیتان گرانت، جزیرۀ اسرارآمیز" که نقطۀ تلاقی دو رمان اول در رمان سوم با حضور "کاپیتان نمو" و "آیرتون" است، خاطره ای جاودان در ذهن مخاطب به جا می گذارد. نمونۀ دیگر "آیوانهو" اثر "سر والتر اسکات" و وجه اشتراکش با "رابین هود" اثر "الکساندر دوما" است که شوالیۀ سیاه و رابین هود دولاکسلی در هر دو داستان حضور دارند. و شاید داروغۀ ناتینگهام رابین هود با نام بواگیلبر همان گیلبرت، شوالیۀ صلیبی بدذات کتاب آیوانهو باشد؟!

اما دیگر نه فراغتی در پس روزهای مدرسه مانده و نه شوقی برای خواندن رمان... شور و حال کودکی برنگردد دریغا....

۱۳۹۹/۲/۲۲ عصر ۰۴:۰۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, Classic, مورچه سیاه, زرد ابری, Kathy Day, مراد بیگ, کاپیتان اسکای, سروان رنو, دون دیه‌گو دلاوگا, پرنسس آنا, Kurt Steiner, مارک واتنی, لوک مک گرگور, هستی گرا, واترلو, مورفیوس
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #86
RE: یادش به خیر...

یادی از کتاب داستانهای قدیمی:


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۳/۸ عصر ۰۴:۴۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پرنسس آنا, سروان رنو, مارک واتنی, مراد بیگ, کنتس پابرهنه, پیرمرد, لوک مک گرگور, Classic, rahgozar_bineshan, زرد ابری, مورفیوس
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #87
RE: یادش به خیر...

یادی از دعا و مناجاتهای خاطره انگیز:

تواشیح چهارده معصوم:

http://s12.picofile.com/file/8398891176/14.mp3.html

دعای قبل افطار:

http://s12.picofile.com/file/8398891534/...r.mp4.html

دعای قبل از سحر:

http://s13.picofile.com/file/8398891592/...r.mp4.html

دعای قبل افطار باصدای شجریان:

http://s13.picofile.com/file/8398892368.mp3.html


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۳/۱۲ عصر ۰۸:۵۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, پیرمرد, پرنسس آنا, rahgozar_bineshan, زرد ابری
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #88
RE: یادش به خیر...

یادی از تمبرهای قدیمی


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۳/۱۵ صبح ۱۰:۵۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, پرنسس آنا, پیرمرد, سروان رنو, Kathy Day, Classic, بانو الیزا, کنتس پابرهنه, rahgozar_bineshan, زرد ابری, مورفیوس
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #89
RE: یادش به خیر...

 نوار قصه پینوکیو دهه60

خودم بعد از 28 سال از سال 1371  که خریدمش تبدیلش کردم خیلی خوب نشده ولی قابل قبوله {#smilies.angel}


باگویندگی مرحومه فهیمه رستگار:


قسمت اول:

http://s3.picofile.com/file/8198064684/pino.mp3.html

قسمت دوم:

http://s3.picofile.com/file/8198518400/3r3.mp3.html

 


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۳/۱۸ عصر ۰۲:۰۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, مارک واتنی, پیرمرد, کنتس پابرهنه, Savezva, Kathy Day, دون دیه‌گو دلاوگا, Classic, پرنسس آنا, rahgozar_bineshan, زرد ابری, مورفیوس
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #90
Heart RE: یادش به خیر...

یادی از پیانوی سامیهای قدیم


یادش بخیر چه روزایی بود باید واسه ضبط یه آهنگ با کیفیت پایین پای تلویزیون ساعتها منتظر میموندی:


اگه میخواستی این صحنه اتفاق نیفته:

باید همیشه یه خودکار بیک یا یه مداد تو دستت آماده بود:

تازه اگر ازهمه این مصائب جون سالم به در میبردی اگه آبجی یا داداش کوچکترت میفهمید داری چیزی ضبط میکنی باید با رشوه دهنشو میبستی و گرنه عمدا کارتو خراب میکرد و مجبور بودی یه خشونت و ضرب و شتم متوسل بشی.

{#smilies.heart} {#smilies.heart}{#smilies.heart}


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۳/۲۰ عصر ۰۵:۲۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, پیرمرد, پرنسس آنا, Kathy Day, زرد ابری, مورفیوس
لوک مک گرگور آفلاین
جوینده َطلا
***

ارسال ها: 160
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۶/۶/۳۱
اعتبار: 17


تشکرها : 492
( 825 تشکر در 152 ارسال )
شماره ارسال: #91
RE: یادش به خیر...

به دلیل اینکه کوچکترین فرد خانواده بودم و خواهر و برادری کوچکتر از خودم نداشتم، بعد از اینکه یک سال تحصیلی را تمام می کردم دیگر کتابهای درسی سال قبل را زیاد نمی دیدم. مخصوصا اینکه بعضی از مسئولین مدارس نیز اجازه نمی دادند کتابهای درسی را پیش خودمان نگه داریم و حتما باید آنها را به مدرسه می دادیم. اما چند روز قبل که به دنبال چیزی بین وسایلم می گشتم به یکباره چشمم به دفتر دیکته کلاس اول ابتدایی ام افتاد. دفتری که سالها بود ندیده بودمش و حتی یادم نبود که در تمام این سالها آن را نگاه داشته بودم. البته تنها سال اول ابتدایی دفتر دیکته بود و در سالهای بعد از آن تبدیل شده بود به دفتری برای یادداشت مشغله های ذهنی کودکانه ام! هنگام مطالعه مطالب کودکانه و خنده داری که سالها پیش از ذهنم به روی کاغذ آورده بودم از فرط خوشحالی نمی دانستم باید اشک بریزم و یا بخندم. فکر می کنم هر دو کار را با هم انجام دادم!
یادم افتاد که در کلاس اول ابتدایی اعراب گذاری را باید حتما رعایت می کردیم و مدام با خود کلنجار می رفتیم که باید بالای این حرف ضمه گذاشت یا کسره و یا فتحه. تشدید را که اصلا نمی دانستیم چه هست!

عرضم به حضورتان که بعد از گذشت حدود سی سال از آن دوران دست خط اینجانب بهتر نشده که هیچ، به مراتب بدتر نیز شده است!!!{#smilies.blush}



من به شانس اعتقاد ندارم. به خودم اعتقاد دارم!
۱۳۹۹/۳/۲۹ صبح ۱۲:۲۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, Kathy Day, مارک واتنی, بانو الیزا, زرد ابری, Classic, سروان رنو, پرنسس آنا, مورفیوس
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #92
RE: یادش به خیر...

(۱۳۹۴/۱۰/۱۶ عصر ۰۵:۰۴)حمید هامون نوشته شده:  

اسطوره ی کارتونی

عجب شروعی! عجب معرفی ای! چیزی را که از یک فیلم وسترن انتظار داری، در یک انیمیشن می بینی.

قهرمان، سایه وار وارد می شود.به تماشای مسابقه ی فوتبالی می ایستد که در یک طرف آن، دروازه بان مدعی شماره ی یکی بین گلرها قرار دارد.این دروازه بان چهارگل از تیم حریف دریافت می کند.تازه وارد با طعنه می گوید: دروازه بان شماره ی یک ، مسخره ی همه شده! تماشاگران نگاهش می کنند.دیگر چیزی نمی گوید.راهش را می کشد و در غروب خیابان می رود.دقیقا مثل یک کابوی تنها.هنوز شناخته نمی شود.

روزبعد، به تماشای بازی دیگری می رود.بازی ای که یکی از تیمهای مدعی قهرمانی با ستاره اش به زمین سفتی خورده اند.کاپیتان تیم خسته و مریض احوال است.تیم تا آخرین دقیقه ی بازی 1-1 مساوی کرده.در این دقیقه داور ضربه ی پنالتی به نفع تیم مقابل اعلام می کند.تیم مدعی در آستانه ی باخت و محروم شدن از بازی فینال قرار می گیرد.چون ابتدای بازی هم از نقطه ی پنالتی گل خورده.بازیکنان تیم رقیب خوشحال و مطمئن به پیروزی که ناگهان ...

قهرمان وارد می شود : صبرکنین، دروازه بان باید تعویض شه. (در حال رد شدن از کنار کاپیتان) : کاپیتان برو جلو.توپو که گرفتم می فرستم برات.ضربه ی پنالتی را بهترین بازیکن تیم حریف می زند .به یکی از سخت ترین زوایای دروازه.اما قهرمان دست او را خوانده.به همان سمت شیرجه رفته و پنالتی را مهار میکند.کن واکاشی مازو به وعده اش عمل می کند و توپ را برای کاکه رو ارسال می کند.کاکه رو دروازه را باز می کند و تیم به فینال می رود.سوباسا قهرمان کارتون محو تماشاست...

به معرفی قهرمان عنایت داشتید؟ واکاشی مازو ( نه زوما.یکی از ایرادات فراوان ترجمه ی دوبله ای کارتون فوتبالیستها).اگر هنوز هنرنمایی های مازو را به خاطر نیاوردید، شروع بازی فینال تا زمان اولین گل تیم شاهین را مجددا درذهنتان مرور کنید.واکاشی تسخیر ناپذیر است.حتی بعد از آن گل تحمیلی زوری، تا آخرین دقیقه ی بازی، دروازه اش باز نمی شود.

اما انیمیشن ساز و فیلمنامه نویس چکار کنند؟ سوباسا قهرمان داستان است. امکان مغلوب شدن ندارد. راهش چیست؟ قربانی کردن سایر قهرمانها.مثل جون میزوگی، کاکه رو یوگا، حتی تارو و واکی بایاشی و ابر قهرمان اخیر که دل بسیاری از مخاطبان تلویزیونی را برده است.کاش سازندگان به همان دو گل بسنده می کردند. اما سوباسا چهارگل می زند.کارگردان معرفی قهرمان را مثل آب خوردن فدای قهرمان اصلی داستان می کند. و باز هم کاش به این هم راضی می شد.اما مازو در برابر واکی هم باید قافیه را ببازد.برای اینکه شاهین سه بار قهرمان شود، باید توهو و کاکه رو و واکاشی جلوی کیزوکی هم کم بیاورند و ابر قهرمان ما از او هم گل بخورد! نابود کردن قهرمان در این حد در جایی دیده بودید؟ (هنوز باید شوت چرخشی و ببری را هم تجربه کند!!!)

... با همه ی اینها، واکاشی مازوی تا قبل از وقت اضافی بازی فینال، محبوبترین شخصیت انیمیشن فوتبالیستها برای من ماند که ماند، هنوز بعد از چند بار تکرار کارتون، ما به عشق اون معرفی معرکه و آن صحنه های فوق العاده، فوتبالیستها را تماشا می کنیم و در خلوت خودمان با واکاشی مازوی نازنینش حال می کنیم.قهرمان فوتبالیستها برای من مازوست که یادش را تا به حال با خودش آورده نه کس دیگر...

با احترام : حمید هامون

یا حق...

برای BATMAN و هانیبال عشق فوتبال و دوستدار کن واکاشی مازو ...

واقعا چه تحلیل زیبا و فوق العاده ای .من هم عاشق واکاشی مازو  و کاکرو یوگا هستم قهرمان واقعی این انیمیشن این دو نفرن هر چند که نویسنده  بی ذوق این قهرمانها رو فدای سوباسا میکنه. قشنگ یادم هست که بچه هایی که فرهیخته تر بودن طرفدار این دو بزرگوار بودن.


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۴/۲ عصر ۰۷:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Kathy Day, مارک واتنی, rahgozar_bineshan, زرد ابری, پرنسس آنا, مورفیوس
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #93
RE: یادش به خیر...

یادی از لوازم التحریر قدیمی:


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۴/۲۰ عصر ۰۵:۴۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Kathy Day, مارک واتنی, پرنسس آنا, زرد ابری, مورفیوس
Kathy Day آفلاین
کتی از خانواده دی
***

ارسال ها: 63
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۹/۱۳
اعتبار: 23


تشکرها : 1801
( 573 تشکر در 44 ارسال )
شماره ارسال: #94
RE: یادش به خیر...

------------------------------------------

آبمیوه گیری توشیبا...

یقین دارم هنوز در آشپزخانه ها جا خوش کرده است و کاربرد همیشگی اش را دارد!


! These Are the Days ‍
عاشق این خانواده خوشحال، دوست داشتنی و صمیمی
http://s13.picofile.com/file/8400391692/lf.jpg
۱۳۹۹/۴/۲۴ صبح ۰۴:۲۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : لوک مک گرگور, پروفسور, مارک واتنی, مورچه سیاه, پرنسس آنا, سروان رنو, زرد ابری, مورفیوس
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #95
RE: یادش به خیر...

یادی از اسباب بازیهای قدیمی:


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۵/۶ عصر ۰۷:۴۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, Kathy Day, لوک مک گرگور, بانو الیزا, زرد ابری, مورفیوس
Kathy Day آفلاین
کتی از خانواده دی
***

ارسال ها: 63
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۹/۱۳
اعتبار: 23


تشکرها : 1801
( 573 تشکر در 44 ارسال )
شماره ارسال: #96
RE: یادش به خیر...

! These Are the Days ‍
عاشق این خانواده خوشحال، دوست داشتنی و صمیمی
http://s13.picofile.com/file/8400391692/lf.jpg
۱۳۹۹/۵/۸ عصر ۰۵:۵۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, لوک مک گرگور, زرد ابری, پروفسور, مورفیوس
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #97
RE: یادش به خیر...

یادی از پنکه های خاطره انگیز:


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۵/۱۰ عصر ۱۲:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زرد ابری, مارک واتنی, Kathy Day, مورفیوس
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #98
RE: یادش به خیر...

سه تا نوستالژی فوتبالی با چاشنی طنز:



زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۵/۱۸ عصر ۱۱:۲۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زرد ابری, مارک واتنی, Kathy Day, مورفیوس
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #99
RE: یادش به خیر...

یادی از تلویزیونهای قدیمی



زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۶/۹ صبح ۱۱:۰۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, کاپیتان اسکای, سروان رنو, سناتور, زرد ابری, لوک مک گرگور, Kathy Day
پهلوان جواد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 302
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 11


تشکرها : 195
( 1035 تشکر در 289 ارسال )
شماره ارسال: #100
RE: یادش به خیر...

یادی از بخاریهای قدیمی




زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۳۹۹/۶/۱۴ عصر ۱۲:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, زرد ابری, rahgozar_bineshan
ارسال پاسخ