[-]
جعبه پيام
» <سروان رنو> خبر خوبی بود ... اما بهش بگین که قطعا مقام "دون" از " دکتر" خیلی بالاتره ها ...
» <کنتس پابرهنه> درود و سپاس جناب شارینگهام عزیز... با آرزوی موفقیت برای جناب دون دیه گوی نازنین...
» <شارینگهام> درود...طی تماسی که با دون دیه گودلاوگا داشتم،ایشان سلام رساندند و گفتند: درگیر دفاع از رساله ی دکترای خودهستند.
» <آلبرت کمپیون> کنسرت خانم امل ساین در تهران 1355 با کیفیت اچ دی... http://cafeclassic5.ir/thread-960-post-4...l#pid41270
» <سروان رنو> تماشای یک فیلم مفرح زیبا برای آخر هفته ... http://cafeclassic5.ir/thread-1136-post-...l#pid41267
» <آلبرت کمپیون> درود بر رهگذر عزیز. ممنون از لطف شما
» <rahgozar_bineshan> درود بر البرت کمپیون عزیز....عرض خوشامد!
» <شارینگهام> دستت درست سروان رنو...چه تصویر زیبایی رو سر در کافه گذاشتی!
» <سناتور> درود سروان رنو. دقیقا درست هست حرف شما. اصلا از وقتی تلگرام و اینا اومدن ذوق و حوصله سر زدن به سایت ها رو کم کرده
» <سروان رنو> این کانال ها , سایت ها و شبکه های اجتماعی قارچ گونه , طوری آدم ها رو بمباران خبری- اطلاعاتی می کنن که ذوق و حوصله نوشتن همه رو از بین می بره.
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 10 رای - 4.1 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آخرین فیلم کلاسیک که دیدم ...
نویسنده پیام
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۲۶
اعتبار: 25


تشکرها : 977
( 1535 تشکر در 14 ارسال )
شماره ارسال: #121
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

دوست عزیزم سم اسپید امر به دیدن آرگو فرمودند، مطالبی چند در مورد آرگو و حواشی فیلم به نظرم می رسد که ضمن احترام به همه نظرات ارائه شده، آن ها را بیان می کنم.

تماشای آرگو برای ما ایرانی ها بدون دخیل کردن احساسات میهن دوستانه غیر ممکن است. نمی شود آرگو را دید و سعی کرد فقط از نظر سینمایی به آن پرداخت. فکر می کنم آمریکایی ها هم در برخورد با آرگو همین وضعیت را دارند. آن ها هم جدای از دنیای فیلم ناخودآگاه با حواشی و پیامدهای این واقعه درگیر می شوند.

تا آنجایی که من میدانم سه واقعه در طول تاریخ توانسته غرور آمریکایی را جریهه دار کند و بر روحیه شکننده مردمان آمریکا تاثیر بسیار مستقیم و منفی زیادی داشته باشد.

یکی شکست در جنگ ویتنام و رسوایی آن که با تجلیل های آنچنانی از بازماندگان جنگ و قهرمان پروری های دوره های بعد ( در سینما ظهور راکی ها، رمبوها و ... ) تا حدی توانستند تسکینی بر دردهایشان بگذارند.

دیگری واقعه 11 سپتامبر و حمله به برج های دوقلو که با لشکر کشی به عراق و افغانستان حقارت به وجود آمده برای آمریکایی ها سریعا" تسکین پیدا کرد، آمریکایی هایی که کوچکترین ناامنی و تهدید آن ها را شدیدا" به ترس می اندازد و مستاصل می کند.

اما سومین و تنها حادثه ای که غرور آمریکایی را لگدمال کرد و بر روحیه مردم آن کشور تاثیر بسیار سنگینی گذاشت و هرگز جبران نشد همین حادثه 13 آبان و در پیامد آن سقوط هلیکوپترها در طبس است که در فیلم آرگو شاهدش هستیم. لحظه هایی از این نگرانی ها را در حالت های مردم آمریکا در فیلم نیز شاهدیم.

و اما بن افلک

تا قبل از این فیلم دو فیلم خیلی خوب دارد، اولی Gone Baby Gone محصول 2007 و دیگری The Twon محصول 2010 . هر دو فیلم آثار خوبی در ژانر خود هستند که بدون سکته های مرسوم به درستی داستان خود را تعریف می کنند، درست تعریف کردن یک داستان چیز کوچکی نیست.

بگذریم و به آرگو بپردازیم

از همان اولین نماها بن افلک تیر خلاص را به قلب و مغز تماشاگر آمریکایی خود شلیک می کند، وقتی که در اولین نمایی که از ایران نشان می دهد پرچم آمریکا در حال سوختن است دیگر هیچ جای تفکر منطقی برای تماشاگر وطن پرست آمریکایی آن هم اگر از نوع عامه مردم باشد باقی نمی ماند. جالب اینجاست که فیلم تقریبا" با همچین نمایی در تیتراژ به پایان می رسد تا تماشاگر با همان حس نفرت سالن سینما را ترک کند. آن هم تماشاچی که در اکثر فیلم های آمریکایی به دیدن پرچم کشورش بر سردر خانه عادت کرده است و لابد خودش هم یکی از آن را جلوی خانه اش نصب کرده است.

اول اینکه نمی توان توقع چندان زیادی داشت که بن افلک و جرج کلونی ( تهیه کننده فیلم ) در عین محافظه کار بودن فیلم بهتری درباره این واقعه بسازند، شاید محافظه کارها، دموکرات ها و جمهوری خواهان با یکدیگر دعوا داشته باشند اما انگار بر سر یک چیز متفق القولند و همه به یک اندازه تحت تاثیر این واقعه اند هرچند بن افلک سعی کرده در جاهایی بی طرف باشد.

همه می دانیم به ضرورت داستان از نظر تاریخی در بعضی از صحنه ها می توان داستان را تغییر داد؛ اما وقتی فیلمی داعیه بازسازی واقعیت را دارد و حتی در چهره پردازی و گریم خانم ایرانی که سخنگوی دانشجویان است اینقدر وسواس به خرج داده؛ بی تفاوتی از یک سری رخدادهای واقعی دیگر نامش اشتباه نیست و قطعا" به عمد از برخی مسائل چشم پوشی شده تا تماشاگر و منتقد و جشنواره ها را با خود همراه کند، تا اینجای کار هم که بسیار موفق عمل کرده است.

آیا بن افلک ( که به خوبی پشت ماشین می نشیند و گروه را یک راست به بازار می برد!!! ) و تیم تحقیق فیلم نمی دانسته اند که مشتی کودک که زبان انگلیسی نمی دانند نمی توانند نامه های ریز ریز شده سفارت را دوباره به یکدیگر بچسبانند؟ از این دست اشتباهات عمدی زیاد است. برخی اشتباهات هم که ریشه تاریخی دارد که به اشتباهات خودمان برمی گردد. چرایش عرض میکنم.

یکی از ایرانی ها انگار عرب است، دیگری افغانی حرف می زند، مساجد چون مساجد ترکیه اند. همه ریش های پر پشت دارند و به هر خارجی حمله می کنند ....

در این سال ها سردمداران فرهنگ کشور و مسئولان فرهنگی کشور چه تلاشی در شناساندن فرهنگ ایران و ایرانی کرده اند؟ چه فیلمی ساخته ایم که خودمان بعد جلویش قد علم نکرده ایم و آن را برای جهانیان نمایش داده ایم که بیانگر فرهنگ مردمان کشورمان باشد؟ باز جای شکرش باقی است که خانه های تهران را گلی و خیابان هایمان را خاکی نشان نمی دهند. باز جای شکرش باقی است که در فیلم همه عرب نیستیم.

فکر میکنید اگر همه این کارها را هم می کردند تماشاگر آمریکایی، اروپایی و هر جای دیگر جهان که فیلم را می دید باور نمی کرد؟ مگر بعد از تماشای شکارچی گوزن ما رولت روسی را باور نمی کنیم؟ چه می شود که ما که ایرانی هستیم در آخرین دقایق فیلم به همراه 7 نفری که می خواهند فرار کنند دلهره داریم؟

این اولین فیلم واقعا" هالیوودی است که درباره ایران ساخته شده، هرچه تابه حال بر پرده آمده فیلم های دست چندم با پروداکشن بسیار ضعیف بوده اند ؛ امثال بدون دخترم هرگز و ... که چندان هم از سوی خود آمریکایی ها و منتقدانش تحویل گرفته نشدند. ای کاش مسئولان فرهنگی کشور به قدرت جادویی سینما در معرفی فرهنگ غنی ایران پی می بردند تا با زبان سینمای ناب، تاکید می کنم سینمای ناب بتوان جواب آرگو و امثال آن را داد وگرنه با محکوم کردن و بیانیه دادن هیچ مشکلی حل نمی شود و هرچه فریاد بزنیم که فیلم دروغ است حتی یک کلمه از فریادهایمان به گوش آن کسی که فیلم را دیده و تاثیر منفی بر او داشته نخواهد رسید.

می بینید هی از موضوع پرت می شوم، انگار از این پرت شدن ها گریزی نیست.

اما فیلم تا قبل از 30 دقیقه پایانی ریتم خوبی دارد و داستانش را به خوبی مطرح میکند و گره هایش را هم در داستان خوب، سفت و محکم می بندد، بازی جان گودمن و آلن آرکین هم عالی است. هرچند هر از گاهی به ورطه شعار و وطن پرستی کورکورانه و خشن نشان دادن ایرانی ها می افتد اما گاهی این اتفاقات را در دل ماجرا می توان قبول کرد، مثلا" وقتی پیرمرد به خاطر عکسی که از مغازه اش گرفته شده عصبانی است. اما دردسر وقتی آغاز می شود که بر خلاف آنچه در واقعیت رخ داده بن افلک سعی می کند پیاز داغ ماجرا را زیاد کند و گروه را با تعلیقی نفس گیر از تهران خارج کند، اینجاست که منطق سینمایی و حتی عقلانی از دست می رود. عکس ها در آخرین لحظه به سبک فیلم no way out محصول 1987 با بازی کوین کاستنر و جین هاکمن شناسایی می شود. گروه در فرودگاه گیر عده ای می افتند که با زبان بازی و دادن چند استوری بورد و تلفنی که به سبک می خواهم زنده بمانم ایرج قادری در آخرین لحظه جواب داده می شود خلاص می شوند و ماموران بی عقلی که نمی دانند به جای شکستن در فرودگاه می توان با یک تماس داخلی با برج مراقبت از پرواز هواپیما جلوگیری کرد و حتی نمی دانند که می توان آن را به زمین نشاند. کسی که می تواند یک سفارت را تسخیر کند حتما" می تواند یک هواپیما را که هنوز در آسمان فرودگاه است را نیز برگرداند.

پایان فیلم همه رشته های بن افلک کارگردان را پنبه می کند.

می شود تا فردا نشست و برای آرگو نوشت اما بیش از این ارزشش را ندارد ؛ فقط می ماند جمله ای که جان گودمن، آلن آرکین و بن افلک به شوخی به یکدیگر می گویند که از ذکر آن در این مکان مقدس امتناع دارم، خودتان قطعا" می دانید ...

در مورد تاکسی با علامت برعکس فکر می کنم مثل مساجد و لهجه ها از اشتباهات سهوی بوده که از عدم شناخت کافی از ایران صورت گرفته، در چندین فیلم امریکایی تاکسی های به خصوص نیویورکی را با این گونه علامت دیده ام.



تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۳۹۱/۱۱/۳۰ عصر ۰۸:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رزا, سم اسپید, فورست, پرشیا, بانو, پایک بیشاپ, اسکورپان شیردل, دزیره, ناخدا خورشيد, مگی گربه, حمید هامون, دلشدگان, ژان والژان, الیور, BATMAN, زرد ابری
فورست آفلاین
سرباز کافه
***

ارسال ها: 119
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۱۰/۲۰
اعتبار: 21


تشکرها : 1637
( 1201 تشکر در 18 ارسال )
شماره ارسال: #122
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

     عشــق / AMOUR / LOVE 

از آنجايي كه قرار است توصيف و برداشت هاي شخصي خود را در اين بخش بيان كنيم ، و با توجه به نامزد شدن فيلم و كارگردان آن در اسكار ٢٠١٣ ، تصميم ندارم فيلم را تعريف و تشريح نمايم ، و خيلي مختصر چند نكته كه به نظرم بسيار برجسته است را ذكر مي نمايم !

•.  

عنوان و اسم فيلم با چيزي كه تصوير شده است ، چقدر تطابق دارد ؟!

     آن و ژرژ همديگر را بسيار دوست دارند و دوران زيادي را با هم سپري كرده اند ، زوجي موفق كه اهل مطالعه و موسيقي و در يك كلام هنرمند مي باشند . قبل از ديدن فيلم تصورم بر اين بود كه فقط يك عاشقانه است و بس ! اما به نوعي براي من حس هيچكاكي داشت ، عاشقانه اي كه مبهوتم كرد ، حسي كه هيچ عاشقانه اي براي من بوجود نياورده بود ؛ مردي كه در نهايت عشق ، پس از بيماري زنش صادقانه و بدون هيچ منتي به او خدمت مي كند و حاضر نيست اورا به بيمارستان بسپارد ، همسرش - معشوق خود را با دستان خويش مي كشد ! 

    آيا عشق اين است ؟ چه زماني عاشق به مرحله اي مي رسد كه معشوقش را بكشد !؟ معشوقي كه خاطراتي به وسعت تمام زندگيش را با او داشته ! هانكـه به زيبايي و با قاطعيت تمام جنبه اي وحشتناك از عشق را به ما نشان مي دهد ،ژرژ وقتي بعد از مدتي طولاني كه شاهد مرگ تدريجي همسرش مي باشد ، صبرش لبريز مي شود. و ترجيح مي دهد كه عذاب كشيدن همسرش را نبيند و او را از فرسوده شدن بيشتر برهاند . 

    واقعا عشق چيزي جز اين را حكم مي كند ! به نظر من : خير … اين قتل عين عشق است . عشقي كه به بهترين نحو به فيلم بدل شده و همه چيز تحت كنترل كارگردان ماهري قرار دارد كه بهترين نتيجه را منتقل مي كند . او آگاهانه ما را به فكر وا ميدارد ، قصد ندارد كه نظر خود را كاملا بي پرده به ما بگويد . واقعا شما چه فكر مي كنيد !!!؟؟؟


جزئيات مفهومي از ديدگاه شخصي :

به تعداد افرادي كه ادعاي عشق دارند ، معناهاي گوناگون و تعابير مختلف از آن وجود دارد .

پيري و كهولت سن خيلي چيزها را تغيير مي دهد و گذر زمان بعضي چيزها را از بين مي برد. آدمي كه پير شده و همدم هميشگي اش ديگر توان همراهي او را از دست داده ، زندگي سختي پيش رو دارد ؛ زندگي در چهارديواري ، زندگيـي در بن بست و به شدت ملال آور ؛ يك زندگي فرسايشي ! اين حالتها به خوبي نشان داده شده است . كل فيلم در يك لوكيشن تهيه شده است و سكوتهاي طولاني ، كلوز آپ هاي هنرمندانه و البته بازيهاي فوق العاده باعث شده كه ما بخوبي اين وضعيت را درك كنيم و همذات پنداري خوبي با ژرژ داشته باشيم !

     پرستار به ژرژ مي گويد كه هذيان گويي هاي آن طبيعي است و اهميتي ندارد ؛ اما ژرژ با جان دل به حرفهاي نامفوم او گوش مي سپارد - در حالي كه دستهايش را نوازش مي كند ، بدون هيچ كلامي اورا آرام مي كند. هانكه بدون ديالوگ قدرت عشق را نشان مي دهد . معشوق هذيان مي گويد اما عاشق چيزي جز محبت در دل ندارد .

     نوشته هاي ژرژ چه مفهومي دارد !؟ براي كه مي نويسد !؟ چرا مي نويسد !؟ چه چيزهايي را مي نويسد !؟ با چه لحني مي نويسد !؟ … برداشت من بر اين است كه او نامه اي گزارش وار براي آن مي نويسد و كارهاي جديدش را مي گويد . نمي خواهد نبود آن را به خود تحميل كند و عذاب بكشد .  از آمدن و به دام انداختن پرنده اي مي گويد كه تا قبل از مرگ او ، سعي در راندنش داشت . 

    پنجره و پرده چه معنايي دارند و مفهومي كه مي خواهند بيان كنند چيست !؟ ژرژ قبل از مردن ( كشتن) همسرش يك حس تمايل به تنهايي و محبوس بودن دارد ؛ او به دخترش اجازه ديدن مادرش را نمي دهد چرا كه از حس سر زنده بودنش ناخوشنود است . از سوي ديگر دوست ندارد دخترش اينگونه به ديدار مادري بيايد كه كاملا از دست رفته . اوحتي پرنده را بيرون مي راند ، پنجره و درها را مي بندد و خود را آماده مرگ و نابودي مي كند .اما پس از كشتن معشوقش ، او ديگر توان تحمل تنهايي را ندارد ، گل مي خرد -يادداشتهايي خطاب به همسر اكنون مرده اش مي نويسد - پنجره را باز مي كند - و كبوتر را به دام مي اندازد و بغل مي گيرد . پرنده نماد سر زنده بودن براي ژرژ مي باشد و او حس زنده بودن حيات را در پرنده مي يابد •

    آخرِ فيلم چه مي شود !؟ چه بر سر ژرژ مي آيد و  آن چرا در سكانس آخر حضور يافت !؟  من معتقدم كه ژرژ هم مي ميرد ! آني كه در آخر مي بينيم ، روح اوست كه مي آيد و ياور هميشگي اش را با خود مي برد . شايد آن قادر نبود روحش را به تنهايي از آن خانه ببرد و بدون ژرژ اين كار شدني نبود و يا نمي خواست اورا تنها جا بگذارد !


شايد بتوان خيلي نكات ديگر را هم در آورد و بيان كرد ؛ اما براي من اين چند مطلب بسيار حائز اهميت بودند ! البته جزئيات فني را چشم پوشي كردم . هرچند كه نمي توانم از چند نكته چشم پوشي كنم: فيلم برداري اين فيلم در بيشتر برداشتها بي حركت بود كه باعث ميشد حس سكون و نا اميدي و يكنواختي بخوبي منتقل شود / نور و صحنه پردازي عالي بود / كارگردان و بازيگر ها بي نقص بودند .

".  فيلم نامه … ! "


Life Is Beautiful
۱۳۹۱/۱۲/۷ صبح ۰۳:۱۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, دزیره, جو گیلیس, راتسو ریــزو, ژان والژان, زرد ابری
سم اسپید آفلاین
پیشکسوت
*

ارسال ها: 485
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۱/۸
اعتبار: 51


تشکرها : 2697
( 5157 تشکر در 127 ارسال )
شماره ارسال: #123
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

ساخته سم مندز، 2012

هر قدر آرگو فیلم بدی بود و من رو از سینما ناامید کرد اما نسخه جدید جیمز باند بسیار دیدنی و عالی از کار در اومده و من رو به سینما امیدوار کرد. جیمز باندی متفاوت از تمام نسخه های قبلی، با ایده های جدید، لوکیشن های بی نظیر، ارجاعات کلاسیک و در یک کلام سینمای خالص و صد البته حسرت دیدن این فیلم در سینما.

ششمین فیلم بلند سم مندز (پس از دو فیلم بلندی که در تلویزیون انگلستان کار کرد و پس از آن راهی آمریکا شد) کارگردان انگلستانی الاصل هالیوود که قطعا انتخاب شایسته و مناسبی برای کارگردانی این فیلم بود. سم مندز را با زیبای آمریکایی شناختیم و با جاده ای به سوی تباهی بیش از پیش به توانایی های هنری او پی بردیم. مندز قطعا استعداد خود در درام و اکشن را با این دو فیلم به همگان ثابت کرده بود و اینبار با ترکیب این دو اثری خلق کرده است که پس از سالها طرفداران سینما را با شخصیت جیمز باند آشتی داده است و بسیاری (از جمله خودم) را ترغیب به دیدن این شخصیت سینمایی کرده است. به شخصه پس از دیدن افتضاحی به نام Quantum Of Solace علاقه چندانی به دیدن این فیلم نداشتم و شاید تنها نام سم مندز من را به دیدن این فیلم ترغیب کرد.

با دیدن این فیلم و ارجاعات کلاسیک آن به یاد اساتید بزرگ سینما، آلفرد هیچکاک، فرد زینه مان، سم پکین پا، جان استرجس، سرجیو لئونه و ... افتادم که در ادامه آنها را تشریح خواهم کرد.

از همان ابتدا با فیلمی هوشمندانه طرف هستیم که سعی شده از هر ابزاری در خدمت فیلم و شخصیت پردازی استفاده بشه. تشابه چشم شیر رو با چشمان نافذ و روشن دنیل کریگ در ابتدای فیلم در نظر بگیرید:


همینطور قدرت شیر رو با توانایی ها و شکست ناپذیری شخصیت جیمز باند و جلو آمدن تدریجی جیمز باند از حالت فلو (محو) به کلوزآپ در نظر بگیرید. اینها اوج شخصیت پردازی این شخصیت در ابتدای فیلم هستند. حتی فیلم جلوتر که می رود بیشتر به شباهت این دو پی می بریم.

سکانس ابتدایی فیلم فوق العاده تأثیرگذار از کار در اومده و ضربآهنگ مناسبی داره. انتخاب لوکیشن های تعقیب و گریز هم هوشمندانه صورت گرفته و کاملا در خدمت فضای فیلم هست و نفس بیننده رو در سینه حبس میکنه.


یاد استیو مک کوئین با اون موتورش در فرار بزرگ (جان استرجس) بخیر، اتفاقا از نظر قیافه هم دنیل کریگ و استیو مک کوئین شباهت زیادی بهم دارند.


و صحنه مشابه پرش در این دو فیلم


حتی لحظه ای که باند می خواد تصمیم به پریدن بگیره حالت چهره و تصمیمش دقیقا همون حالتی هست که استیو مک کوئین در فیلم فرار بزرگ داشت.

در بین این تعقیب و گریزها برای اینکه وقفه ای در کار نیفته و از طرفی بیننده هم متوجه بشه داستان در کجا اتفاق میفته کارگردان نوع صحنه ها رو طوری انتخاب کرده که بیننده متوجه بشه در شهر استانبول و کشور ترکیه قرار داره.

مسلما کمتر کسی هست که مسجد ایاصوفیه و یا پرچم ترکیه رو نشناسه.

در پایان سکانس ابتدایی باند هست که مورد هدف قرار می گیرد و به رودخانه پرت می شود. این بار با یک جیمز باند خوش شانس طرف نیستیم. اگرچه قرار نیست این پایان سرنوشت باند باشد اما همین آشنایی زدایی از شخصیت همیشگی باند خود نقطه عطفی در این سری از فیلم ها محسوب می شود. نام فیلم (SKYFALL) علاوه بر اشاره به انتهای فیلم و خانه پدری باند در اسکاتلند معنی کنایه ای و استعاره ای داره و مفهوم واقعی اون بیش از این دو کلمه هست. در انجیل لوقا گفته شده همانا شیطان مانند آذرخش از آسمان سقوط می کند، در واقع اشاره به نبرد خیر و شیر یعنی نبرد نهایی باند و سیلوا در اون دشت وسیع و نهایتا کلیسای SKYFALL دارد.

فیلم با آهنگی بسیار زیبا و با مفهوم (از Adele خواننده مشهور و خوش صدای انگلستانی) آغاز می شود و آنجا که می گوید Let the sky fall (بگذار که آسمان سقوط کند)، At skyfall (در اسکای فال)، Skyfall is where we start (اسکای فال جائیست که شروع کردیم) در واقع اشاره به نبرد نهایی در SKYFALL دارد. جائی که باند در آنجا متولد شده و اکنون سرنوشت او را به نقطه آغازین آورده است. اگر دوستان به یاد داشته باشند قبلا هم سم مندز در فیلم Road to Perdition از معنی کنایه ای برای نام فیلمش استفاده کرده بود، در اون فیلم درست هست که Perdition نام یک شهر در ایالت میشیگان بود ولی در واقع به نبرد نهایی در اون شهر و راهی که به تباهی و نابودی ختم میشد اشاره می کرد.

از تیتراژ هم بخوبی استفاده شده و اتفاقاتی که در فیلم پیش میاد و لوکیشن های فیلم در تیتراژ بخوبی نمایان است.


در این فیلم بر خلاف آرگو که قبلا در موردش بحث کردیم کارگردان بیننده رو در موقعیتی نامعلوم گرفتار نمیکنه و با میان نویس لوکیشن شخصیت M رو پیش از اونکه دوربین وارد ساختمان بشه نشون میده و از نمای معرف استفاده میکنه.

شخصیت های این فیلم همگی تنها، منزوی و متکی به نفس هستند. هر کدوم سعی در اثبات و برتری خودشون دارند. هیچکدام عقب نشینی نمی کنند. برای هدفشون به هر شکلی می جنگند. 

وقتی M (با بازی جودی دنچ) به باند میگه: چرا برگشتی؟ چون به ما حمله شده و می دونی که بهت احتیاج داریم، یا در جای دیگه مالوری ( با بازی رالف فاینز) به باند میگه: چرا نخواستی مرده باقی بمونی، می تونستی بری یه جائی در آرامش زندگی کنی، مأمورهای زیادی نیستند که همچین فرصتی داشته باشند، اوج قهرمان پروری و اسطوره سازی از شخصیت باند هست. کسی که همیشه احساس مسئولیت و تعهدش بر هر چیزی ارجحیت داره. اگر گفتم یاد زینه مان افتادم به همین دلایل بود، قهرمان پروری و اسطوره سازی حتی از ضد قهرمان در خیلی از فیلم هاش وجود داشت و شاید هیچ کارگردانی مانند او تا این حد به ضدقهرمان و قهرمان های فیلم هایش اهمیت نداده باشد. یاد روز شغال (با بازی ادوارد فاکس) افتادم، اونجا که شغال می تونست از تصمیمش منصرف بشه و برای همیشه ناپدید بشه ولی این کار رو نکرد. درست کاری که باند کرد.

یا در فیلم اسب کهر را بنگر، کاپیتان وینولاس (با بازی آنتونی کویین) در انتهای فیلم میگه اون (مانوئل آرتیگز با بازی گریگوری پک) که میدونست ما منتظرش هستیم پس برای چی برگشت؟ باز هم دقیقا به همین موضوع اشاره داره.

خطر در خون باند هست هیچوقت و در هیچ شرایطی نمی تونه ازش فاصله بگیره. حتی وقتی در مأموریت نیست.

حتی این قهرمان پروری و بی پروایی در شخصیت منفی داستان، سیلوا (با بازی خاویر باردم) هم دیده میشه. او هم اهل عقب نشینی و شکست نیست. وقتی از اسارت فرار کرد می تونست بره و دیگه پیداش نشه ولی اینکار رو نکرد و جون خودش رو به خطر انداخت. نه ترسی از کشته شدن داره و نه از هدفش دست برمیداره. باردم با اون چشم های درشت و از حدقه بیرون زده واقعا شخصیت خبیث و ترسناکی داره. عاشق انتقام گرفتنه و این اهمیت دادن به هر دو شخصیت مثبت و منفی فیلم هست که این فیلم رو ماندگار و دیدنی کرده.

بعد از مرگ دزموند لوئلین (شخصیت Q) نابغه خلاق فیلم های باند در سال 1999 و کمبودی که پس از سال ها حضور او در این مجموعه احساس میشد شاهد ظهور بازیگر جوانی در این نقش هستیم که مطمئنا برای جا افتادن در این نقش نیاز به زمان بیشتری داره. وقتی خودش رو به باند معرفی میکنه، باند بهش میگه داری شوخی میکنی؟! سن و سالت به این کار نمی خوره.


خوشبختانه با توجه به سن و تجربه کمش از اغراق پرهیز شده و به ساده ترین شکل امکانات مورد نیاز باند رو در اختیار اون قرار میده و این بار با اختراعات فراوان و متنوع شخصیت قبلی Q مواجه نیستیم، یک فرستنده رادیویی و اسلحه ای که تنها با پوست دستان صاحبش کار می کند و علیرغم تسلطش به کامپیوتر توسط سیلوا هک می شود. پس هنوز برای Q واقعی شدن راه زیادی رو در پیش داره.

هر چی خواستم با دیدن سکانس موزه یاد استاد هیچکاک و فیلم سرگیجه نیفتم نشد که نشد. هر بار که صحنه مشابهی رو می بینیم ناخودآگاه به یاد فیلم سرگیجه و کیم نوواک می افتم.

در ادامه فیلم در سکانس درگیری بالای ساختمان در شانگهای می بینیم که چقدر خوب و به جا از نورپردازی و رنگ استفاده شده و کمک زیادی به تعلیق سکانس کرده. درهم آمیختگی رنگ ها در این سکانس فوق العاده عالی از کار در اومده و ایده بسیار جالبی هست. علاوه بر اینکه پنهان ماندن باند رو توجیه میکنه در واقع پیش در آمدی بر درگیری دو شخصیت در ادامه سکانس هست.

در سکانس هتل در ماکائو شاهد احاطه گی باند توسط شخصیت ایو هستیم، در واقع داره ازش محافظت میکنه و همونطور که در سکانس بعد میبینیم جان باند رو نجات میده.

آستون مارتین DB5 هم در نوع خودش دیدنی بود، این ماشین اولین بار در فیلم پنجه طلایی استفاده شده بود.

بسیاری از نماهای این فیلم واقعا بکر و دیدنیست. اوج زیبایی یک لانگ شات رو می تونید در این نما ببینید. عظمت این لانگ شات به هیچ عنوان در کادر تلویزیون درک نمیشه. ابهت این نما فقط در سینما نمایان است.

از نکات جالب دیگر فیلم بازی آلبرت فینی بازیگر مشهور و با سابقه انگلیسی در نقش کینکید هست. با شکل و شمایلی اصیل و قدیمی. برجای مانده از دوران گذشته. کسی که باند را بعد از مرگ پدر و مادرش بزرگ کرده است و سالهاست همانجا زندگی می کند. چیزهای کلاسیک و قدیمی رو دوست دارد. اگرچه تمام تفنگ های پدر باند را فروخته اند اما تفنگ عتیقه پدر او را نگه داشته است. از دینامیت استفاده می کند و به قول خودش اگر اینها بدرد نخورد بعضی اوقات روش های قدیمی (چاقو) بهترین روش هستند.

به آستون مارتین قدیمی در کنار منزل قدیمی باند توجه کنید. چیزهای قدیمی و کلاسیک در کنار هم زیبایی خاص و بیشتری دارند. مطمئنا اگر از ماشینی جدید در سکانس پایانی استفاده میشد به هیچ عنوان این زیبایی و اصالت رو نداشت.

این خانه و تنهایی این 3 نفر در سکانس پایانی من رو یاد سکانس پایانی فیلم سگ های پوشالی (سم پکین پا) انداخت. ترسی که در چهره آنها نمایان است کمتر از ترس داستین هافمن و سوزان جورج نیست. آنها هم همانقدر تنها بودند که این 3 نفر تنها هستند. هر دو با وسایل ابتدایی سعی در دفاع از خودشون دارن، در سگ های پوشالی با سیم، آب جوش، تله مخصوص خرس و ... و در SKYFALL با لامپ، لوستر، میخ، پوکه فشنگ و ... لوکشین پایانی واقعا زیبا و بی نظیره، از این خانه بزرگ تک افتاده در دشت که در در میان کوه و مه محصور شده تا دریاچه یخ زده و نوع فیلمبرداری و نورپردازی، همه و همه در خدمت فضای فیلم قرار دارند.

استفاده از آینه (که کاربردهای بسیار زیاد و متنوعی در سینما داره) یکی دیگر از ارجاعات کلاسیک مندز است که قبلا هم در فیلم جاده ای به سوی تباهی مناسب و به جا از اون استفاده کرده بود.

اونجا که سیلوا برای بیرون کشیدنش باند از خانه (در واقع برای اسطوره شکنی و خرد کردن شخصیت باند) دستور میده ماشین باند رو به مسلسل ببندند و نهایتا منفجرش می کنن، باند هم با منفجر کردن خانه و آتشی بزرگتر پاسخ سیلوا رو میده. درست همانند صحنه ای که کلینت ایستوود و لی وان کلیف در فیلم بخاطر چند دلار بیشتر (سرجیو لئونه) به کلاه همدیگر شلیک می کردند و هر یک قصد از میدان به در کردن اون یکی رو داشتند، همگی سعی در اثبات و برتری خودشون دارن.

شاید زیباترین صحنه در این فیلم کمپوزیسیون بی نقص کارگردان در سکانس کلیساست. چینش اجزای تصویر در بالاترین سطح خود قرار داره و حس صحنه رو به بهترین شکل ممکن به بیننده منتقل می کنه.

و پس از آنهمه هیاهو و درگیری آنچه باقی مانده است مجسمه سگیست که پرچم بریتانیا بر روی آن نقش بسته و پرچمی که در پشت سر باند به اهتزاز در آمده. این مجسمه در واقع تنها چیزیست که از سوء قصد به جان M باقی مانده و اکنون به باند تحویل داده می شود تا همیشه بخاطر داشته باشد در هر شرایطی و با هر کس که کار می کند هدف اصلی نجات و حفظ بریتانیاست.

در پایان فقط به این نکته اشاره کنم که مردن M فعلی (جودی دنچ) و جایگزین شدن او با M جدید (رالف فاینز) کاملا هوشمندانه صورت گرفته. جودی دنچ اکنون در سن 78 سالگی قرار دارد و ممکن است به دلیل کهولت سن به فیلم بعدی نرسد، لذا فیلمنامه این فیلم رو طوری نوشتن که M فعلی با خاطره ای خوش از این مجموعه کنار برود و اگر چند سال بعد فیلم دیگری از این مجموعه ساخته شد و دنچ در قید حیات نبود لطمه ای به آن فیلم نخورد. اکنون فاینز 50 ساله فرصت زیادی برای جا افتادن و خودنمایی در این نقش خواهد داشت.


مشکل من با دنیا این است که او همیشه یک گیلاس از من عقب تر است (هامفری بوگارت)
۱۳۹۱/۱۲/۱۱ صبح ۰۲:۰۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پدرام, اسکورپان شیردل, پرشیا, ناخدا خورشيد, بانو, رزا, راتسو ریــزو, Papillon, جو گیلیس, سروان رنو, حمید هامون, دزیره, مگی گربه, پایک بیشاپ, Classic, اسکارلت اُهارا, اکتورز, ژان والژان, الیور, سی.سی. باکستر, BATMAN, زرد ابری
فورست آفلاین
سرباز کافه
***

ارسال ها: 119
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۱۰/۲۰
اعتبار: 21


تشکرها : 1637
( 1201 تشکر در 18 ارسال )
شماره ارسال: #124
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

با تمام احترامي كه براي سم اسپيد عزيز قائل هستم و زماني كه مشغول نوشتن ارسال بالا بودند را خودم شاهد بودم و مي ديدم كه چندين شب روي اين مطلب كار كردند و زحمت زيادي كشيده و نتيجه هم همانگونه كه انتظار مي رفت ، عالي و چشم نواز در آمده است ؛ اما اجازه مي خواهم كه در واكنش به نظرات ايشان ، چند مورد را بسيار مختصر ونكته وار عرض كنم …[ شايد بد نباشد كه شاگردان هم در مباحث اساتيد شركت كنند ]

   توصيف ايشان به قدري كامل و ريز بينانه بود كه من باخودم فكر كردم واقعا من يا فيلم را نديده ام يا دوست عزيز و بزرگوارم زيادي پر وبال به موضوع داده است ! كاري كه اين روزها باب شده است و از اثراتي معمولي نقدها و توصيفهاي آتشيني به عمل آورده مي شود كه اگر فيلم را نديده باشي فكر مي كني واقعا چه شاهكاري را از دست داده اي و اگر ديده باشي ، به چشمانت شك مي كني و دوباره مي بيني ! اما جناب سم اسپيد جدا از پروبال دادن و تعريف بسيار از فيلم ، به پشتوانه دانش سينمايي و پس زمينه ي فيلم بينيي اي كه دارند ، كاري متفاوت و استادانه را ارائه فرمودند . در بعضي موارد با ايشان موافقم اما در چند مورد بسيار مخالف هستم و فقط مخالفت ها را بيان مي كنم :

١ - مقايسه دنيل كريگ با استيو مك كوئين !!!به نظر من همان اندازه اشتباه و خلاف واقعيت سينمايي است كه مقايسه چاپلين و علي صادقي (در كمدي)  مي تواند باشد !!!!! و اين مقايسه امري عادي در ميان طرفداران جيمز بانداست و با اين كار سعي در بزرگ جلوه دادن و اسطوره اي كردن نقش قهرمانشان دارند !

٢ - تيتراژ :جدا از بحث آهنگ و ترانه كه از نظر موسيقيايي كاري بشدت معمولي و سطح پايين است ! طراحي تصاوير و كار گرافيكي آن نيز بيشتر شبيه كارتون هاي ميتي كومان است تا يك فيلم سينمايي . البته فانتزي بودن تيتراژ و ارتباط آن با آغاز فيلم همانقدر غير منطقي و ناهماهنگ است كه صداي adele و جريان غالب فيلم ( صدايي ملايم و آرام براي فيلمي حادثه اي ).  خوب بود اگر در مقايسه هايتهان اين تيتراژ را با تيتراژ فيلم رواني و موسيقي آن و بالطبع ارتباطش با فضاي فيلم ، نيز مورد عنايت قرار ميداديد !

٣- صحنه تعقيب و گريز ! يكي از زننده ترين قسمتهاي فيلم به نظر بنده همان تعقيب و گريز ابتداي فيلم است ! چرا كه به وضوح تكنيك فيلمبرداري با دور پايين ( مربوط به تعقيب و گريز با ماشين و موتور ) - كه بسيار قديمي نيز هست - خيلي ملموس و غير طبيعي از كار در آمده است [ اگر شناخت اندكي نسبت به ماشين استفاده شده - لندرووِر داشته باشيد مي دانيد كه هرگز اين ماشين مناسب اين قبيل كارها نيست و اين چيزي است كه ربطي به مهارت راننده اش ندارد و از قابليت فني آن اتومبيل بدور است ] ؛همچنين سكانس درگيري روي قطار اشكالاتي اساسي دارد ؛ از جايگيري همكار ٠٠٧ گرفته [ كه چطور فرصت كرد در زماني كوتاه جايگيري كند و بهترين موقعيت مسلط بر مسير قطار را بيابد ] تا آنجا كه دور قطار سريع السير به حدي پايين آمده و يا جلوه داده مي شود كه مامور فرصت ايجاد ارتباط با M و تصميم گيري را در فاصله كوتاه مسير عبور قطار پيدا مي كند . البته من هم موافقم كه اينها همه از اركان پرداخت اينگونه فيلمها و حوادث آن است ، اما نزديك بودن به واقعيت بسيار قابل اهميت تر از جذابيت نمايشي است .

اصولا مقايسه بعضي مسائل در سينماي امروزي با فيلمهاي كلاسيك اشتباه است . بطور مثال امكاناتي كه در فيلم فرار بزرگ به كار رفته بود و امكانات موجود در حال حاضر ، قابل مقايسه نيست . و در صورتي كه فيلمي از لحاظ تكنيكهاي نمايش شبيه آثار كلاسيك شود نشان دهنده ضعف آن اثر مي باشد .

من با شما در مورد چندين مورد از نقاط قوتي كه اشاره فرموديد كاملا موافقم ( تغييرات در تجهيزات و بي تجربگي كيو و نوپردازيها و صحنه سازي ها و صد البته - همانطور كه قبلا در ارسالي مجزا گفته بودم- فيلم نامه قوي و پايان تحسين برانگيز ). اما بازهم معتقدم كه اين موارد به قدري برجسته نيستند كه مستحق تقدير زيادي باشد… و اي كاش اشكالات را نيز بيان مي كرديد و چه خوب بود اگر ساير عزيزان نيز ما را همراهي مي كردند .



Life Is Beautiful
۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۵:۳۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, اسکورپان شیردل, اسکارلت اُهارا, اکتورز, دزیره, ژان والژان, رزا, بانو, راتسو ریــزو, الیور, حمید هامون, مگی گربه, سی.سی. باکستر, BATMAN, زرد ابری, واتسون
سم اسپید آفلاین
پیشکسوت
*

ارسال ها: 485
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۱/۸
اعتبار: 51


تشکرها : 2697
( 5157 تشکر در 127 ارسال )
شماره ارسال: #125
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

(۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۵:۳۴)فورست نوشته شده:  

 توصيف ايشان به قدري كامل و ريز بينانه بود كه من باخودم فكر كردم واقعا من يا فيلم را نديده ام يا دوست عزيز و بزرگوارم زيادي پر وبال به موضوع داده است !

اینجا هر کس به اندازه توان خودش می نویسه دوست عزیز، دوستان زیادی در این بخش فعالیت می کنند ولی هر کدوم از دید خودشون و بر اساس دانسته های خودشون می نویسن، حتی اگر در مورد این فیلم مقداری اغراق شده باشه با توجه به اینکه کاری متفاوت و ارزشمند نسبت به تمام نسخه های این مجموعه صورت گرفته و با توجه به توانایی های سم مندز در کارگردانی این فیلم شایسته احترام و و تقدیر است. هیچ وقت با پیشداوری به سراغ دیدن فیلم نرو حتی اگر جیمز باند باشه چون اولا لذت دیدن این فیلم رو از بین می بره دوما اگر فیلم خوب و قابل قبولی باشه با پیش زمینه ای که شما دارید هیچوقت نمی تونید درک درستی از فیلمی که قرار هست ببینید داشته باشید چون ذهنیت شما قبلا شکل گرفته. این چیزیست که پس از سالها فیلم دیدن یاد گرفتم، یه زمانی اعتقاد داشتم فلان فیلم با فلان داستان و عوامل حتما فیلم خوبی نیست ولی الان همچین اعتقادی ندارم.

(۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۵:۳۴)فورست نوشته شده:  

١ - مقايسه دنيل كريگ با استيو مك كوئين !!!به نظر من همان اندازه اشتباه و خلاف واقعيت سينمايي است كه مقايسه چاپلين و علي صادقي (در كمدي)  مي تواند باشد !!!!! و اين مقايسه امري عادي در ميان طرفداران جيمز بانداست و با اين كار سعي در بزرگ جلوه دادن و اسطوره اي كردن نقش قهرمانشان دارند !

٢ - تيتراژ :جدا از بحث آهنگ و ترانه كه از نظر موسيقيايي كاري بشدت معمولي و سطح پايين است ! طراحي تصاوير و كار گرافيكي آن نيز بيشتر شبيه كارتون هاي ميتي كومان است تا يك فيلم سينمايي . البته فانتزي بودن تيتراژ و ارتباط آن با آغاز فيلم همانقدر غير منطقي و ناهماهنگ است كه صداي adele و جريان غالب فيلم ( صدايي ملايم و آرام براي فيلمي حادثه اي ).  خوب بود اگر در مقايسه هايتهان اين تيتراژ را با تيتراژ فيلم رواني و موسيقي آن و بالطبع ارتباطش با فضاي فيلم ، نيز مورد عنايت قرار ميداديد !

اصولا هدف من از مقایسه هایی که انجام دادم به هیچ وجه مقایسه سینمای کلاسیک با سینمای فعلی و یا مقایسه بازیگران کلاسیک با بازیگران فعلی سینما نیست. جدای از حس نوستالژیکی که سینمای کلاسیک برای من و سایر دوستان داره، هدف اصلی من درک بهتر فیلم از طریق ارجاع به گذشته و فیلم هایی هست که اکثر دوستان دیده اند، و با توجه به اینکه مطالب بسیاری در مورد این فیلم ها نوشته و گفته شده و دوستداران سینمای کلاسیک با بسیاری از این فیلم ها آشنایی کامل دارند و مفاهیم اون فیلم ها رو درک کرده اند، درک فیلم های معاصر از طریق ارجاع به سینمای کلاسیک بسیار بهتر انجام می گیره و در این مورد بخصوص چون مفاهیم این فیلم مشابه فیلم های کلاسیک معروفی بود که اکثر دوستان دیده اند سعی کردم مطالب خودم رو به گونه ای قابل بیان کنم که برای خواننده بیشتر قابل درک باشه.

(۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۵:۳۴)فورست نوشته شده:  

[ اگر شناخت اندكي نسبت به ماشين استفاده شده - لندرووِر داشته باشيد مي دانيد كه هرگز اين ماشين مناسب اين قبيل كارها نيست و اين چيزي است كه ربطي به مهارت راننده اش ندارد و از قابليت فني آن اتومبيل بدور است ]

در مورد انتخاب لندروور توجه شما رو به چند نکته جلب می کنم:

1- جیمز باند یه شخصیت انگلیسی هست و لندروور هم ساخت همین کشور هست.

2- با توجه به اینکه ماشین جدیدی نیست و قدیمی محسوب میشه و سکانس آغازین فیلم هم در استانبول (که یک شهر تاریخی و قدیمی هست) ساخته شده انتخاب درست و بجایی بوده.

3- جاده های خاکی و کوهستانی (اصولا صعب العبور) که در سکانس تعقیب و گریز با قطار شاهد هستیم مناسب این ماشین هست.

4- و از همه مهمتر اگر مطالب من رو به دقت خونده باشید تمام فیلم تقابل سنت و مدرنیسم هست، تقابل آنچه در گذشته بوده و آنچه در حال حاضر وجود داره، تقابل لندروور با آئودی، چاقو با سلاح گرم و ... پس انتخاب این ماشین کاملا هوشمندانه صورت گرفته.

(۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۵:۳۴)فورست نوشته شده:  

اصولا مقايسه بعضي مسائل در سينماي امروزي با فيلمهاي كلاسيك اشتباه است . بطور مثال امكاناتي كه در فيلم فرار بزرگ به كار رفته بود و امكانات موجود در حال حاضر ، قابل مقايسه نيست . و در صورتي كه فيلمي از لحاظ تكنيكهاي نمايش شبيه آثار كلاسيك شود نشان دهنده ضعف آن اثر مي باشد .

ما سینما رو مدیون بزرگان و پیشکسوتان این حرفه هستیم، ما وسترن را مدیون فورد هستیم نه استرجس و پکین پا، آنچه اکنون و در طی سالها بدست آورده ایم بدون داشتن پیشینه خوب و مناسب غیر ممکن بود. ابزار و تکنولوژی باید در خدمت فیلم باشه. هیچ کس از اینکه فیلم شما به عنوان مثال شبیه فیلمی از هوارد هاکس باشد ایراد نخواهد گرفت.

(۱۳۹۱/۱۲/۱۵ عصر ۰۵:۳۴)فورست نوشته شده:  

من با شما در مورد چندين مورد از نقاط قوتي كه اشاره فرموديد كاملا موافقم ( تغييرات در تجهيزات و بي تجربگي كيو و نوپردازيها و صحنه سازي ها و صد البته - همانطور كه قبلا در ارسالي مجزا گفته بودم- فيلم نامه قوي و پايان تحسين برانگيز ). اما بازهم معتقدم كه اين موارد به قدري برجسته نيستند كه مستحق تقدير زيادي باشد… و اي كاش اشكالات را نيز بيان مي كرديد و چه خوب بود اگر ساير عزيزان نيز ما را همراهي مي كردند .

این برجستگی از دید من بوده، ممکنه بسیاری از دوستان با نوشته های من مخالف باشند، در مورد این فیلم تشخیص من این بوده اثری متفاوت و قابل تحسین است و از اشکالات جزئی اون صرف نظر کردم، شاید هیچ فیلمی بی نقص و کامل نباشه. اصولا یه همچین جا و فضایی رو در اینترنت بانیان این کافه درست کرده اند که در کنار هم نظرات موافق و مخالف رو بشنویم، دیدگاه های متفاوت خودمون رو بیان کنیم، اگر قرار باشه صرفا از کنار مطالب هم رد بشیم کاری عبث و بیهوده انجام داده ایم. به قول خود شما اگز سایر عزیزان هم در مباحث شرکت کنند بسی باعث خوشحالی خواهد شد.


مشکل من با دنیا این است که او همیشه یک گیلاس از من عقب تر است (هامفری بوگارت)
۱۳۹۱/۱۲/۱۷ عصر ۰۹:۴۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : دزیره, رزا, ژان والژان, فورست, پرشیا, بانو, اسکورپان شیردل, راتسو ریــزو, الیور, حمید هامون, مگی گربه, کلاه سبز, سی.سی. باکستر, BATMAN, اکتورز, سروان رنو, زرد ابری, واتسون
فورست آفلاین
سرباز کافه
***

ارسال ها: 119
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۱۰/۲۰
اعتبار: 21


تشکرها : 1637
( 1201 تشکر در 18 ارسال )
شماره ارسال: #126
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

به عنوان اولين ارسال سال ٩٢ ميخواهم بطور بسيار كوتاهي عرض كنم كه در نظر دارم امسال ارسال / پست هايم را تصفيه نمايم و از كلمات عربي كمتر- و يا به ندرت -  استفاده كنم . ( در يك جمله : ٩ واژه عربي !!!! )

        بينـوايـان

         تام هوپر

نيازي به شناساندن درون مايه و هسته بنيادي فيلم وجود ندارد ؛ شكوه [وعظمت ] رمان ويكتــور هـوگـــو در مداد ( ! ) من نمي گنجد و به يقين مي توان بيان كرد كه كمتر ديده شده كاري ساخته شده بر اساس آن ، بد از آب دربيايد ! پس با شتاب (!) مي روم روي جان كلام [ دوستان باور كنيد اين يه تيكه كه نوشتم ١٥دقيقه طول كشيد Big Grin )

      ريزه كاري هاي فني را به دوستان بزرگوار واگذارنموده و بسيار تلاش خواهم كرد كه در نهايت اختصار ديدگاهم را بيان كنم ؛

فيلمي موزيكال و بسيار خوش ساخت كه دست آورد گروهي از هنرمندان توانا در زمينه صدا و ايفاي نقش مي باشد . روال بيان داستان تا اندازه اي تند پيش مي رود و البته با در نظر قرار دادن گستردگي روايت اصلي مورد بيان واقع شده (مقتبسِ عربي !!!!) مي توان در اين جريان به هوپر حق داده وچشم پوشي كرد ! همچنين كاراكترها همانگونه كه پيش بيني مي شد ، بسيار خوب پرداخت شده اند و تمامي آنها بجا و سر وقت نشان داده شده اند ( تكرار واژگان پرهيز ناپذيراست و گاهي نمي توان از ترادفات بهره برد ) و هيچكدامشان بيشتر از اندازه مورد نياز ، بازي نمي كنند …


     *مي خواستم نوشته بسيار پسنديده اي ارائه بدهم وحق مطلب را ادا كنم … ولي با توجه به سختي اين كه از كاربرد عربي پرهيز نمايم  آگاه نبودم ؛ ناچار به سكوت هستم ! 

چرا اين نوشته را پاك نكردم و از فرستادنش دست نكشيدم !!!؟؟؟؟

      چون در پايان اين انديشه به سرم زد كه هرچند نتوانستم بيان كنم سخنم را ؛ با اين و جود شايد بد نباشد كدوستان آگاه شوند كه تا چه اندازه پارسي نويسي براي عموم دشوار است . 

     خواهش مي كنم كمي به اين مهم بيانديشيد و براي سال نو راهكاري شخصي در پيش گيريد … خطاب من به همه است . نمي خواهم احساساتي شويد و حس غرور در  برابر اين خطر باعث شود اين نوشته را تشكر كنيد . بي انديشد كه چه مي توان كرد !؟ هر كاري هست ، در آغاز امسال در پيش گيريد . 

••••••••••••••••••••••••••••¥¥•••••••••••••••••••••••••••••••••

خواهش مي كنم اين موضوع را دست كم نگيريد . دستانتان را مي بوسم ، ازين پس نگارشتان را بازنگري فرماييد . هركدامتان كافيست به آخرين نوشته خودتان بازگرديد تا به عمق فاجعه پي ببريد…،

كمترين تلاش ما براي حفظ ما شايد همين باشد …

پوزش مي طلبم


Life Is Beautiful
۱۳۹۲/۱/۱ صبح ۰۳:۲۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, زرد ابری, rahgozar_bineshan, ادی فلسون, اکتورز, آماندا
ناخدا خورشيد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 76
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۵/۱۳
اعتبار: 19


تشکرها : 645
( 674 تشکر در 14 ارسال )
شماره ارسال: #127
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

[quote='فورست' pid='17577' dateline='1363820232']

به عنوان اولين ارسال سال ٩٢ ميخواهم بطور بسيار كوتاهي عرض كنم كه در نظر دارم امسال ارسال / پست هايم را تصفيه نمايم و از كلمات عربي كمتر- و يا به ندرت -  استفاده كنم . ( در يك جمله : ٩ واژه عربي !!!! )

   

((پارسی مطلق منبیس که ناخوش بود،خاصه پارسی دری که نه معروف بود آن خود نباید نبشتب بهیچ حال))

قابوس نامه،باب سی ونهم ،ص208

گرامی فورست آنچه شما نوشته اید در باب استفاده ی لغات عربی دخیل در پارسی بحثی دراز دامن و صاحب پیشینه است که غالبا توسط ملی گرایان با بن مایه هایی از عرب ستیزی بیان شده است. با تاسف باید گفت غالب این نوشته ها ونظرات غالبا ریشه در احساسات دارد واز منطق علمی وتاریخی به دور است .به این چند مورد دقت کنید.

1-در شاهنامه ی فردوسی بین شش تا هشت درصد کلمات عربی است.

2-در تاریخ بیهقی حدود ده درصد کلمات عربی است.

3-در کلیله ودمنه بهرامشاهی ،با تمام ابیات عربی وترکیبات تازی حدود بیست درصد کلمات عربی است.

حقیقت این است که هیچ زبان زنده ای در دنیا از لغات دیگر زبان ها بی نیاز نیست .در زبان فارسی لغاتی از زبان های عربی،چینی،ترکی-مغولی،یونانی ،سانسکریت،فرانسوی ،انگلیسی و... دخیل شده است آیا باید تمام این لغات را از زبان فارسی زدود یا بهتر بگویم امکان آن وجود دارد.

وقتی می گویید آقا،خانوم،الاغ در واقع از لغات ترکی استفاده می کنید ولی هرگز حساسیتی در باره ی تغیر این واژگان دیده اید ؟یا تنها حساسیت نسبت به وجود واژگان عربی است که البته ترک زبانان خود یکی از پایه گزاران وطن پرستی ایرانی بودند وعرب ها نه.می توان گفت لغات عربی بیش از دیگر واژگان در زبان فارسی کاربرد دارند که البته درست وطبیعی است.ایرانیان در حمله ی اسکندر آیین یونانیان را نپذیرفتند ود رفتنه ی مغول طریقت شمنیسم را.اما به هر دلیلی به جبر یا اختیار بسیاری از ایرانیان دین اعراب را پذیرفتند .واضح است هر فرهنگ نویی با خود زبانی نو خواهد آورد.دین اسلام با خود لغت عرب را داشت حال اگر مثلا روم کاتولیک ایران را مسخر می کرد زبان لاتین می توانست جایگاه عربی را در کنار دین تازه بیابد.البته فرآیند ترکیب این واژگان با زبان فارسی امری نبود که در طول چند دهه صورت گیرد .دست کم نیمی از هزاره ای به طول انجامید تا زبان عربی جای پا صفت کند.معمولا می گویند شاعری چون فردوسی چه کار بزرگی کرده است که چنین در صد اندکی از لغات عربی را به کار برده بی توجه به این نکته که زبان معیار عصر فردوسی بزرگ چنین اقتضا می کرده ودرصد لغات عربی در این زبان به مراتب کمتر بوده است تا مثلا زبان رایج فارسی در قرن هفت واز این رو می توان به کار سخت افرادی چون سعدی یا مولوی پی برد که در چنان زمانی اسلوب کلی سبک خراسانی را رعایت می کردند.

البته این زبانی که به آن تکلم می کنیم در حقیقت یکی از پرشمار لهجه ها وگویش های زبان فارسی است.لهجه ی دری که غالبا در خراسان بزرگ به آن سخن می گفتند.در کنار لهجه های دیگری چون ماوراءالنهری،خوارزمی،سغدی،زبان مردم ری،گویش طبری و...همه وهمه زبان فارسی بوده اند اما این قدرت شگرف لهجه ی دری بود که تمام زبان های دیگر را در مجاورت خود مقهور ساخت و حد فاصل سواحل مدیترانه تا ختن چین را عرصه ی جولان خود کرد.والبته شاهکار سترگ فردوسی که قابلیت های این لهجه را به همگان نشان داد واگر زبان ایتالیا به واسطه ی کمدی -الهی دانته ریشه در لهجه ی ایالت تکانا دارد یا قرآن مجید لهجه ی قریش را بر دیگر گویش های عربی سیادت داد لهجه ی دری نیز به واسطه ی شاهنامه فردوسی چنین قابلیتی یافت.

اما به راستی واژگان دخیل د ر فارسی آن جا که به اعتدال به کار رفتند (چون زبان امروز که در حد اعتدال است )چه زیانی به زبان در رسانده اند .نه تنها زیان آور نبودند که به اعتلای ادبیات فارسی نیز کمک کردند.درک سخن شاعرانی چون حافظ،مولوی یا سعدی بی دریافت لغت عرب ناممکن است.گلستان سعدی این شاهکار نثر فنی بیش  از هرچیز به زبان عربی مدیون است که بارزترین ویژگی این کتاب سجع آن است.اسلوبی متاثر از فواصل قرآنی والبته قابلیت بالای زبان اشتقاقی عرب در سجع سازی .یا مولوی که ما بر سر ملیت او گریبان ها چاک می کنیم در ترجیح سرایش به زبان فارسی می گوید

((پارسی گو گر چه تازی خوش تر است/عشق را خود صد زبان دیگر است))

بله پارسی بگو ولی نگاه کن من عربی را بیش تر می پسندم .اصلا در دیوان شمسم می گویم

((ربود هوش ودلم را جمال آن عربی/درون غمزه ی مستش هزار بولعجبی

پریر رفتم سرمست بر سرکویش/به خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی

شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب/اتیت اطلب فی حیکم مقام ابی))

یا حافظ که خود به درستی می گوید

((زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه/که لطف طبع وسخن گفتن دری داند))

آن قدر فکرش هست که بگوید

((اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی است/زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است))

زبانی که حافظ بخش عمده ای از بلاغت سخنش را باسیر در کتاب های بلاغی عرب آموخته بود.

اصلا همین عروض را نگاه کنید.ما آن رااز عرب ها گرفتیم تا آن را جایگزین شعر هجایی کنیم .ولی در همین وام گیری چنان از صاحب مال جلو افتادیم که شعر عرب در برابر شعر پارسی رنگ باخت وعبید زاکانی در رستاله التعریفاتش گفت

الناموزون=شعر عربی

این خود حکایت بسیاری از واژگان عربی نیز هست ما آنها را از آن خود کردیم.مصالح در عربی معادل آن چیزی است که مثلا ما می گوییم منافع.حالا یک عربی بیاید ایران یکی از این ساختمان های نیمه ساخته ای را که بر بالای آن به خط درشت نوشته ((خطر سقوط مصالح ))ببیند شاید با خود بگوید یعنی منافع چه کسی ممکن است از این جا سقوط کند؟

برگردیم به جمله ی نخست عنصر المعالی که پارسی مطلق ناخوش بود.حالا ما می توانیم مثل دکتر سید میرجلال الدین کزازی سره نویسی ناخوش را پیش بگیریم والبته در دلمان کلی به اسلوبمان بخندیم و وقتی انه اید را ترجمه کردیم در متن آن بنویسیم خستو .یعنی که الان من خیلی ایرانی ام وچون می دانیم یحتمل صدی نود درصد مخاطبان ما نمی دانند خستو چیست  در پاورقی بنویسیم ((معترف))یعنی کار این قدر خراب است که باید ترجمه ی خود را ترجمه کنیم.روایتی است از مرحوم زرین کوب مولف کتاب دو قرن سکوت(که منظور سکوت همین زبان فارسی است) روشنفکر ملی گرای ما که در آثارش شاید بیشتر از تمام هم نسلانش عربی مآب بود چون از ایشان در باره ی سره نویسی پرسیدند گفت((نمی دانم بعضی از سادات چه دشمنی ای با جدشان دارند))

مشکل ما شاید بیشتر از جانب همین پان ایرانیسم هایی باشد که رگ گردنشان در دفاع از زبان فارسی و عداوت با لغت عرب بیرون زده ولی وقتی می خواهند بنویسند در فلان جا مثلا ادبی اش می کنند ومی نویسند درب فلان جا ،غافل که درب لغتی است عربی به معنی دروازه(ونه در )و جمع آن دروب  واگر ما گفتیم درب دستشویی یعنی موال خانه مان برای خودش برج وبارویی دارد ودیوار خارایی و خندقی که حکما نیازمند دروازه است.



در آن زمان که خرد را سودی نیست ،خردمندی دردمندی ست.سوفوکل
۱۳۹۲/۱/۱ عصر ۰۳:۲۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جو گیلیس, فورست, پرشیا, ژان والژان, نوستالژیکا, Papillon, جیسون بورن, دزیره, بانو, rahgozar_bineshan, سروان رنو, ادی فلسون, اکتورز, زرد ابری, اسکورپان شیردل, پیرمرد
فورست آفلاین
سرباز کافه
***

ارسال ها: 119
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۱۰/۲۰
اعتبار: 21


تشکرها : 1637
( 1201 تشکر در 18 ارسال )
شماره ارسال: #128
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

با تشكر از ناخدا خورشيد عزيز ؛ در جواب شما نكاتي را لازم ديدم كه عرض كنم تا مقصود كلام من روشنتر گردد . اميدوارم دوستان از تغيير مبحث اين تالار در اين چند ارسال بسيار رنجند .

      ابتدا بايد بگويم كه با كليه سخنان جناب عالي موافقم ! درست است كه بده بستانها در مقوله زبان نيز مستقل از ساير موارد نيست و زبان نيز همچون عقايد و فرهنگ و ساير موارد دستخوش تغييرات مي شود ؛ اما بحث اينجاست كه اين تغييرات و اين تاثير پذيري از ساير زبانها و فرهنگها و عقايد را تا چه حد بايد مجاز بحساب آوريم !؟؟ فردوسي ٨-١٠٪ ، سعدي و حافظ ١٠-٢٠٪ و تا پيشتر مي آيد بيشتر مي شود ! اگر دقت فرموده باشيد در قسمت اول ارسال قبلي ، داخل پرانتز نوشتم كه ٩واژه در يك جمله ! يعني ميخواهم اين را نشان دهم : جمله معمولي كه امثال بنده ميخواهند بنويسند همگي اينگونه است و بدون احتساب كلمات ربطي و اضافات ، به جرات مي توان گفت ٥٠٪ عربي است . اينجا يك مبحث ديگر پيش مي آيد كه من بعنوان يك علاقمند به زبان و ادبيات فارسي ( نه يك فارس زبان ) نگران آن هستم !

      با تمام احترامي كه براي ملل مختلف و طبعا اقوام زير شاخه شان دارم ، بايد بگويم كه من به ناسيوناليسم افراطي و پان ايرانيسم دچار نيستم ؛ و البته تخاصم با عرب و ترك و … را بيش از نا آگاهي و بي خردي ، در چيز ديگري نمي بينم . تاثير پذيري از زبان عرب لطمه اي به اشعار نزد ، و هنوز هم كه هنوز است نمي زند . اما وقتي لغات عربي تا به اين اندازه در نوشته هاي معمولي و مكالمات روزمره نفوذ مي كند ، خطراتي زبان پارسي را تهديد مينمايد منجمله ازبين رفتن خيل انبوهي از كلمات كه منجر به حذف قسمتي از پيشينه ساختاري و بنياد اصلي ان مي شود . در ميان ناسيوناليستهاي روشن فكر مآب بسيار ديده شده كه طرف ادعاي اسلام دارد و از سويي دگر ازينكه عمر به ايران حمله كرد و اسلام را آورد شكوه مي كنند ( يا مراسم عمر كُـشون، كه هنوز هم در مازندران و برخي ديگر از نقاط انجام مي شود ) . اينگونه مباحث بسيار گسترده تر از آن است كه در كافه اي مربوط به سينما بنوان به آن پرداخت و جزئيات را تشريح كرد !

هرگز من نوعي انتظار ندارم كه فارسي از عربي پاك شود و حتي آرزو هم نمي كنم ( به دليل نكاتي كه شما اشاره فرموديد و تكرار آن بي مورد است ) . اما در زبان روزمره به راحتي مي توان بسياري لغات را جايگزين كرد بدون اينكه هيچ دشواري ( از نمونه نوشته بالاي من) داشت . در متن ارسال قبلي چند نكته را خواستم غير مستقيم بيان كنم : الف )هرچقدر هم كه امثال من بخواهند لغات عربي را كنار بگذارند ، باز قادر نيستند كه كاملا از آن دوري گزينند . هركاري كردم نتوانستم به جاي مقتبس لغتي پارسي بيابم ، و در نها يت با فونت درشت آن را نوشتم . ب) در آخر هم موضوع مورد نظر را ناقص گذاشتم تا بگويم براي مني كه دكتراي ادبيات و زبان فارسي ندارم ، چقدر به ناممكن نزديك است كه بخواهم عربي را بالكل كنار بگذارم .

   همه مي دانيم كه ملل دو طول تاريخ باهم تبادل فرهنگي داشته اند . اديان از هم تاثير پذيري داشته اند و هيچكدام مستقل نيستند . در ناحيه ايران بزرگ كوردي ، تركي ، عربي و فارسي همگي باهم مشتركات دارند . اينها با كمك همديگر دايره لغاشان گسترش مي يابد و لغاتي تبادل و اصول ساختاري تغييرمند ميشود. كه در مورد فارسي و عربي ، فارسي بسيار تغييرات مثبتي كرد و اشعار و اصول دستوري دستخوش تغييراتي مطلوب گشت. دو مورد كوردي و فارسي نيز همين است و تركي و كوردي ، تركي و فارسي و و و !

      جناب ناخدا و دوستان عزيز ؛

 من هيچ تعصبي نسبت به پارسي ندارم و تمام اين حرفها براي علاقه اي است كه به اشعار كهن و معاصر دارم و خطري را حس مي كنم كه مربوط به من نيست !

من تنها زماني فارسي حرف مي زنم كه به مسافرت بروم و در غير اين صورت نهايت كاربرد زبان فارسي و دغدغه هايش براي بنده فقط در حد معاشرت با شما و يا مطالعه كتب پارسي است . 

من همين موضع گيري نسبت به عربي را در زبان مادري خود ، نسبت به فارسي دارم . و تلاش مي كنم در حد امكان مكالمات روزمره ام را لغات پارسي دور كنم ( كه به همين اندازه دشوار است :) ) . اما اين دليل نمي شود كه من تنفري از پارسي داشته باشم ، همانگونه كه اينجا تنفري از عربي ندارم . 

    بحث بر سر خالص سازي و احيا لغات در حال فراموشي است .  همين .


Life Is Beautiful
۱۳۹۲/۱/۱ عصر ۰۶:۲۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پرشیا, ژان والژان, ناخدا خورشيد, ادی فلسون, اکتورز, زرد ابری, BATMAN
نوستالژیکا آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 21
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۹/۲۰
اعتبار: 2


تشکرها : 40
( 96 تشکر در 8 ارسال )
شماره ارسال: #129
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

[t

برای ناخدا خورشید تشکر فرستادم ولی فکر کنم برای ابراز احساساتم کافی نبود. اظهار نظری شجاعانه و عالمانه بود. بازم ممنون/

۱۳۹۲/۱/۲ صبح ۱۰:۵۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ناخدا خورشيد, اکتورز
rahgozar_bineshan آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 237
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۷/۵
اعتبار: 27


تشکرها : 3591
( 1262 تشکر در 54 ارسال )
شماره ارسال: #130
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

اگرچه بي ر بط به تاپيك اما بحث جالبي اينجا بين دوستان در گرفت!

بحث جالب و البته تكراري و كم نتيجه!

در اينكه پارسي گويي مطلق نه شدني است و نه عاقلانه بنده هيچ شكي ندارم اما نكته اي كه نگران كننده و تاسف بار است اين است كه خيلي از ما فارسي زبانها تعصب و حساسيت خود به زبان مادري را از دست داده ايم.در اينجا بحث از كساني نيست كه عامدا و خواسته جهت نشان دادن كلاس!! خود از واژه هاي بيگانه استفاده مي كنند بحث در مورد احساس كلي فارسي زبانها به زبانشان است.متاسفانه ما حساسيتي نداريم كه واژه اي كه به كار مي بريم آيا فارسي هست يا خير و اگر نيست آيا برابر فارسي جاافتاده اي دارد كه بتوان انرا جايگزين كلمه بيگانه كرد يا خير و تا وقتي كه اين حساسيت به وجود نيايد وضع همين منوال است و آش و كاسه همين آش و كاسه!

خود بنده تا جايي كه ممكن باشد مي كوشم تا از واژه هاي بيگانه كمتر استفاده كنم و به عنوان مثال در خانه ما كامپيوتر رايانه است و هود آشپزخانه دودبر! كنترل تلويزيون دور فرمان است و..... :D


سكوت سرشار از ناگفته هاست.......!
۱۳۹۲/۱/۶ صبح ۰۸:۵۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : فورست, ژان والژان, سی.سی. باکستر, ادی فلسون, اکتورز, زرد ابری, واتسون
دزیره آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۴
اعتبار: 34


تشکرها : 3112
( 2379 تشکر در 46 ارسال )
شماره ارسال: #131
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

انا کار نینا - 2012

کارگردان :جو رایت

فیلمنامه :تام استاپرد بر اساس رمان تولستوی

بازیگران : کیرا نایتلی( انا ) - جود لاو ( الکسی کارنین ) - ارن تیلور جانسون (کنت ورونسکی ) - ماتیو مک فایدن ( استیوا ابلونسکی ) - کلی مک دانلد ( دالی ابلونسکی ) - الیشیا ویکندر ( کیتی ) - دامهال گلیسون ( لوین )

  این رمان کلاسیک لئو تولستوی ظاهرا، قابلیت تبدیل شدن به خیلی چیزها را داشته است.5 سریال تلویزیونی، 3 باله،10 اپرا و چندین و چند فیلم سینمایی.انا کارنینای 1935 با گرتا گاربو،1948 با ویوین لی، 1997 با سوفی مارکو،  2012 با کیرا نایتلی و احتمالا چندتایی دیگر.

و اما انا کارنینای جو رایت. انچه درابتدای فیلم جلب نظر میکند و شاید کمی هم توی ذوق میزند این است که ما شاهدتئاتری فانتزی هستیم.روسیه ی 1874 را غالبا بر صحنه ی یک تئاتر میبینیم.پرده های عمودی که بالا و پایین رفتنشان و در هایی که عبور افراد از میانشان، زمان و مکان را تغییر میدهند.اما پس ازمدتی این صحنه های فانتزی عادی شده و حتی شیرین هم جلوه میکند. 

کیرا نایتلی یک انای به تمام معنا تولستویی است.با دقت،ریزبین و موشکاف .اما بی هنر در مادری و همسر داری.در ابتدای فیلم او را در حال خواندن نامه ای از برادرش استیوا مییابیم که از انا میخواهد برای اشتی دادن وی با همسرش دالی به مسکو بیاید.چراکه استیوا و پرستار بچه ها سر و گوششان جنبیده است و دالی باردار،ازرده خاطر است.همزمان محتویات نامه را بر صحنه ی تئاتر میبینیم. الکسی کارنین همسر انا، مردی سرد و بی روح با ظاهری موقر و کشیش نماست که به وزارت مشغول است و جود لاو با هوشمندی تمام توانسته است از پس این نقش بربیاید .الکسی کارنین علی رغم میل باطنی اش، اجازه ی این سفر را میدهد.او معتقد است که هر گناهی تقاصی دارد و او نباید به خاطر گناه دیگری از همسرش محروم شود.

 

انا در این سفر با کنتس ورونسکی همسفر و با پسر وی ،کنت ورونسکی برخورد میکند.برخوردی که به وضوح خبر از افتادن در ورطه ی عشقی سوزان میدهدو هرچند مخاطب تا مدتی در این شک میماند که شاید کنت ورونسکی موی دماغ انا شده است.کنت ورونسکی موجودی خودخواه، خودبین وخوددار است که به خوبی خودنمایی میکندو البته در عشق هم فقط خودش را میبیند!

انا با موعظه ی دالی در وصف بخشیدن و فراموش کردن به خاطر عشق، جمعشان را جمع و کانونشان را گرم میکند.غافل از این که خودش با پذیرش عشق کنت ورونسکی قدم در راه سختی خواهد گذاشت و رودر روی همسرش خواهد ایستاد.همسری که رفتار مرتاض مابانه اش باعث میشود جایی در دل مخاطب باز نکند اما نهایتا برایش دل خواهیم سوزاند چراکه انا حاضر است به خاطر فرزندش بمیرد اما حاضر نیست به خاطر همین فرزند به زندگی با الکسی ادامه دهد.

کنت ورونسکی به دو چیز عشق میورزد. انا و اسب سفیدش فرو فرو.کنت در سکانسی پیش از اغاز مسابقه ی اسب دوانی، اسبش را زیبا و شجاع معرفی میکند.دو صفتی که انا هم انها را دارا است.اما حادثه ای که بوقوع میپیونددکنت را مجبور به شلیک تیر خلاص به اسب محبوب و کمر شکسته اش میکند.واینجاست که با خود فکر میکنیم ایا زیبایی و شجاعت انا هم مقدمه ای است برای رقم خوردن یک تراژدی سهمناک؟

در فیلم شخصیت های کلیدی دیگری هم وجود دارند.لوین دوست صمیمی و ایده ال گرای استیوا که عاشق کیتی خواهر دالی است و کیتی کم سن وسال که فکر میکند عاشق کنت وروسکی است.

اصلا انا کارنینا فیلمی درباره ی عشق است.مجموعه ای ازانواع عشق در این فیلم جمعند.عشق خام جوانی، عشق والدین به فرزند،عشق مشروط، عشق متعهدانه و غیر متعهدانه و عشق خودخواهانه.ظاهرا تنها کسانی که در عشق واقعی اند و رستگار خواهند شد.لوین و کیتی اند.

فیلم گاه گاهی هم گریزی به اوضاع اجتماعی دوران خود میزند.انجا که کارگر خسته و سیاه شده از دوده زغال سنگ به زیر قطار میافتد و یا انجا که لوین ارباب پا به پای رعیتهایش در مزرعه کار میکند.

موسیقی زیبای فیلم و فرازو فرود هایش نقش بسزایی در انتقال احساس به بیننده دارد و سکانس رقص طولانی،به عمد طولانی، انا و کنت ورونسکی بسیار زیباست.

 


] استعداد بزرگ بدون اراده بزرگ وجود ندارد . بالزاک
۱۳۹۲/۲/۳ صبح ۱۰:۴۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پرشیا, فورست, Jacques Clouseau, سروان رنو, کنتس پابرهنه, ژان والژان, رزا, بانو, اسکارلت اُهارا, مگی گربه, اسکورپان شیردل, ادی فلسون, حمید هامون, BATMAN, زرد ابری, خانم لمپرت, واتسون, جروشا, Schindler
ادی فلسون آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 12
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۶/۹
اعتبار: 2


تشکرها : 83
( 183 تشکر در 4 ارسال )
شماره ارسال: #132
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

تماشای آخرین فیلم شب گذشته بود ، که جنگوی از بند رها شده ساخته آخر کوئنتین تارانتینو را برای بار سوم و این بار از سر کنجکاوی و برای شنیدن دوبله فارسی آن تماشا کردم که البته به دلایلی مجبور شدم همان اوایل کار صدای فیلم را به زبان اصلی برگردانم و شنیدن دوبله کامل فیلم ماند برای دیدار چهارم ام با آقای جنگو و دکتر شولتز دوست داشتنی ، در آینده ای نزدیک.

اما آخرین فیلم کلاسیکی که دیدم.... هفته گذشته بعد از گفتمان با دوست عزیزی درباره فیلم رستگاری در شاوشنگ و سایت imdb و گرانی خوار و بار !! و چند مسئله مهم دیگر!... یادم اقتاد که چند سال از آخرین دیدارم با فیلم حفره گذشته و تصمیم گرفتم همان شب فیلم را ببینم و دیدم.

حفره با عنوان اصلی Le Trou  ساخته ژاک بکر و محصول سال 1960 ،

ژاک بکر هشت سال دستیار ژان رنوار بزرگ بود و خیلی ها معتقدند که ردپای او و دیدگاهش را میتوان در بعضی از شاهکار های رنوار دید ، که البته دوست عزیزی که در سطور بالایی ذکرش به میان آمد تا همین دیشب قویا معتقد بود که بکر بیشتر وامدار استادش بوده و قضیه بر عکس است !

حفره داستان چهار زندانی  در یکی از زندانهای فرانسه و تصمیم آنها به فرار را روایت میکند ، تصمیمی که با ورود یک زندانی تازه وارد به جمع آنها ،دچار چالش ها و تردیدهایی اساسی میشود.

فیلمنامه حفره را بکر همراه با ژان اورل و خوزه جیووانی نوشتند که اقتباسی از یکی از داستانهای جیووانی بود . فکر میکنم ترسیم دقیق فضای زندان و روابط انسانی شخصیت ها در چنین مکانی نتیجه مستقیم خاطرات شخصی جیووانی و ملهم از دوران زندان رفتن او در زمان همکاری اش با نهضت مقاومت در پاریس دهه چهل میلادی باشد ، چون گویا سابقه فرار از زندان هم در کارنامه اش داشته ! و سالها بعد دیدار با یکی از رفقای حبس کشیده سابق اش ! جرقه نوشتن رمان حفره را در سرش روشن کرده ، البته خود ژاک بکر هم در زمان جنگ یک سالی را مهمان برادران نازی در زندان شان بوده و با حال و هوای کاراکترهای فیلمش آشنایی قبلی داشته.

فیلم شخصیت پردازی فوق العاده ای دارد و بکر با استفاده از نشانه هایی ساده اما موثر و دقیق موجب شناخت تدریجی ما از کاراکترهایش میشود ، او بطور ماهرانه ای ما را تا به آخر در شک و تردید چهار زندانی اصلی نسبت به شخص تازه وارد ( گاسپار ) شریک نگه میدارد ، بدون اینکه از حربه های معمول روایت چنین داستانهایی استفاده کند و همین پرهیز از کلیشه های رایج باعث شده که فیلم علیرغم ریتم نسبتا کند و فضای بسته اش تا به آخر جذاب و پرکشش باقی بماند.

بکر در حفره  پرداخت دقیق و با حوصله ای را صرف نمایش جزییات مقدمات فرار زندانی ها میکند . همچنین استفاده به جا و معنا داری که از تک تک قاب بندی ها و کلوز آپ ها و حرکات دوربین در فیلم شده نشان از وسواس و دقت بکر برای ترسیم هر چه بهتر جهان شخصی ای ش در چنین محیط بسته و کوچکی ، در ذهن ماست.

حفره که آخرین فیلم فیلمساز هم هست به قول فرانسوا تروفو ، وصیت نامه ژاک بکر بوده و یکی از درخشان ترین آثار او قبل از مرگ زود هنگام اش در 54 سالگی ، مرگی که فرصت خلق شاهکارهای احتمالی بعدی را از او گرفت.


مردم را می توان با سحر و جادو برانگیخت و نه با منطق "" ژان رنوار 1894 -1979""

۱۳۹۲/۲/۷ صبح ۱۰:۴۰
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : فورست, بانو, سم اسپید, BATMAN, پرشیا, اکتورز, دزیره, رزا, چارلز کین, زرد ابری, اسکارلت اُهارا, ژان والژان, مگی گربه
فورست آفلاین
سرباز کافه
***

ارسال ها: 119
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۱۰/۲۰
اعتبار: 21


تشکرها : 1637
( 1201 تشکر در 18 ارسال )
شماره ارسال: #133
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

   پيانيست / Pianist

     رومن پولانسكي

   براي يك عاشق موسيقي و يا به صورت كلي تر ، يك عشق هنر ، فيلمي بي نظير است .

فيلم جريان نجات يافتن پيانيست جوانيست كه از قتل عامهاي يهوديان لهستان ( هولوكاست ) توسط نازيها ، جان سالم بدر برده . تمام عوامل فيلم دست بدست هم داده اند تا مخاطب را درگير دو موضوع كنند : انسانيّت _ هنر !

     فيلم با پيانو زدن اشپيلمن براي راديو لهستان آغاز مي شود . بلافاصله بمباران و صداهاي مهيبي كه از خارج از استوديوي ضبط صدا مي آيد، نظر ما را به جنگ و خشونت جلب مي كند . در همين سكانس اول متوجه ميشويم كه پيانيست ما به راحتي از پاي پيانويش برنميخيزد و تا لحظه اي كه شيشه ها شكسته نشدند ، به كار خود ادامه داد و به اخطارهاي همكارانش اعتنا نكرد . مهارت او در نوازندگي نشان ميدهد كه اين فرد زندگي خود را روي ساز و هنرش گذاشته است و از همين راه به شهرت و جايگاه والايي در ميان جامعه دست يافته است . در نتيجه بدون فلش بك و يا خاطره پردازي هاي اضافي ، پولانسكي كاراكترش را در لحظه خلق ميكند و سعي بر اين دارد كه با هنر فيلمسازي خود شخصيت پردازي نمايد و به همين خاطر در تمام طول فيلم ، دوربين همراه اشپيلمن ( آدرين برودي ) مي ماند و به گونه اي زندگينامه اي وار داستان روايت مي گردد .

     نداشتن پيش زمينه قبلي از شخصيت اشپيلمن ، باعث ميشود كه بيننده با علاقه كارهاي او را دنبال كند و چون شناختي در رابطه با او ندارد نمي تواند كارهايش را پيش بيني كند . براي يك هنرمند ، فروختن ساز چيزي از مردن كم ندارد ! و همه ي عشاق موسيقي به اين واقعيت واقفند كه هنرمند واقعي فقط در شرايط حاد و تحت عوامل فجيعي همچون جنگ و گرسنگي و براي كمك به خانواده است كه تن به اين عذاب ميدهد . پس سكانسي كه اشپيلمن مجادله مادر و برادرش با خريدار پيانو برسر قيمت را با گفتن " ببرش " خاتمه ميدهد ، مارا براي برخررد با يك فيلم به شدت واقعي و فارغ از شعارهاي پوچ و بي اساس ، آماده مي كند . 

     در اين فيلم برخي روابط اجتماعي / انساني را شاهد هستيم كه ما را به فكر وا ميدارد . مادر و برادر بر سر پيانويي چانه ميزنند كه متعلق به آنها نيست . خريدار حاضر به افزايش قيمت نيست و در ان بحبوحه ، منفعت طلبي خودش را براي كمك به خانواده اي درمانده كنار نميگذارد ! در ادامه به گوشه هايي ديگر از اين موضوع اشاره خواهم كرد .

     يهوديها را به يك محله از شهر ورشو منتقل مي كنند و اطرافشان را با ديواري آجري و پوشيده با سيم خاردار مي پوشانند . لحظه اي كه اعضاي خانواده شاهد ساخت ديوار هستند ، تاخودآگاه من را بياد گروه پينك فلويد و البوم ديوارشان انداخت ؛ هرچند كه موضوعشان متفاوت است اما … قحطي و گرسنگي در ميان مردم نمايان ميشود و جنبه هاي دردآور جنگ كم كم رخ مي نمايد . اشپيلمن با ديدن صحنه هاي گوناگون از فلاكت مردم بسيار متاثر ميشود و ما كه. انگار از چشم او به وقايع مينگريم بطور مستقيم با او در ناراحتي ها و احساسات غم انگيزش هم ذات پنداري مي كنيم . ديدن جسدي كنار خيابان ، جستجوي همسري گم شده توسط پيرزني درمانده ؛ ناراحتي و چهره هاي دردمند مردم بي گناه ، فضاي فيلم را بسيار غم بار مي سازد . پولانسكي به هيچ وجه سعي در بزرگ نمايي وقايع ندارد و هيچ حادثه اي را برجسته تر از ديگري تصوير نمي كند و ما غير مستقيم درمي يابيم كه قرار نيست حادثه اي خارق العاده رخ دهد و يا ريتم روايي داستان اند شود ! چرا كه اين عذاب و بدبختي به مدت ٦سال دامن گير مردمي بود كه بدون دليل محكوم به مرگ بوده اند . مردمي كه پولانسكي خود يكي از آنها بوده و بخوبي ميداند كه چگونه اندوه را بتصوير بكشد .

     اشپيلمن در آن شرايط براي گذران زندگي به هنرش متوصل ميشود و در رستوراني در ازاي غذا پيانو مي نوازد . يكي از سكانس هاي جالب رستوران ، جايي است كه دو نفر درخواست مي كنند كه موسيقي چند لحظه متوقف شود تا انها سكه هاي طلايشان را تست كنند !!! در اينجا باز هم پي ميبريم كه كارگردان واقعيتي تلخ از خود جامعه يهود را بيان ميكند ، ث در ان شرايط كه عده اي در نبود لقمه اي نان جانشان را از دست ميدهند ، بعض افراد در پي مال اندوزي هستند . برادر اشپيلمن توسط نازي ها دستگير شده و او براي نجاتش به يكي از پلسسهاي يهودي كه آشنايش بود پناه ميبرد و از او التماس كمك ميكند . برادرش بعد از آزاد شدن ، بجاي تشكر از او گله ميكند كه چرا در چيزي كه به او مربوط نيست دخالت كرده و براي نجاتش به آن خائن پناه برده است !

     قبل از اينكه ساكنين شهرك را به اردوگاه هاي مرگ ببرند ، در فضايي محدود و سرباز جمع مي كنند و ما در اينجا يكي از ناراحت كننده ترين قسمت هاي فيلم را مي بينيم . مادري كه از ترس نازي ها فرزندش را خفه كرده ، مادر ي كه كودك در حال مرگش را براي يافتن جرعه اي آب بر دست مي گرداند ، جدا شدن اعضاي خانواده ها و …در هنگام سوار كردن مردم در قطارها كه به شكلي غير انساني و فجيع صورت ميگيرد، مامورين ويولن پدر اشپيلمن را كه در طول اين مدت با خود جابجاميكرد را ار او گرفتند ، يكي از دوستان قديمي اشپيلمن كه عضو پليس هاي يهودي شده است ، اورا از ميان مردم بيرون مي كشد و زمينه نجات او را از مرگ فراهم ميسازد . 

      در سراسر اين فيلم ما به اين تفكر سوق داده مي شويم كه رهايي از اين شرايط به تنهايي مقدور نخواهد بود و اگر شانس و ياري ديگران نبود ، اشپيلمن نيز مانند ساير اعضاي خانواده به كام مرگ مي رفت .


اگر كل فيلم را به دو بخش تقسيم كنيم ، مي توانيم بگوييم كه بخش اول مربوط به مشكلات پيانيست ما مي شود كه سعي در فرار دارد و مي خواهد از شرايط مرگ اور بگريزد . و در بخش دوم او فرار كرده و درسدد زنده ماندن و ادامه حيات است . 

      اشپيلمن به خانه ي يكي از آشنايانش پناه مي برد تا به كمك او بشتابند و پناهگاهي برايش دست و پا كنند . انها به شخصي معرفي اش مي كنند تا مخفي گاهي برايش جور كند . او در ابتدا مدتي را در اتاقي مشرف به ديوار اطراف شهر زندگي مي كند ، جايي كه پنجره اش اميدي را در ذهن مخاطب تداعي نمي كند . اتاق همسايه پيانو مي نوازند و او در ميان خيل بدبختيهايش ، با شميدن اواي موسيقي خنده بر لب مي اورد و حسرتي عميق وجودش را فرا ميگيرد . بعد از چندي ناچار به تغيير مكان است و اينبار بهجايي در محله المانها برده ميشود. در اين مخفي گاه يك پيانو قرار دارد كه مايه عذابش مي گردد ؛ چرا كه او ناچار به سكوت است تا كسي از وجودش خبردار نشود . در يك صحنه او دو خيالش پيانو مي نوازد و لبخندي تلخ بر لب دارد .

      گرسنگي ، تشنگي ، تنهايي و اضطراب او را از پاي در مي اورد و روز به روز چهره ا ش شكسته تر ميگردد . بعد از شورش لهستاني ها ، نازيها ساختمانها را به توپ مي بندند و اشپيلمن ناچار به فرار مي شود و اينبار بدون كمك بايد زندگيش را نجات دهد . او مدتي در بيمارستاني مخروبه پنهان ميشود و سپس به خرابه ها پناه ميبرد . در صحنه اي كه او از ميان ساختمانهاي ويران شده عبور می كند ، اندوهي وجودمان را فرا مي گيرد كه باعث مي شود خودمان را با او همدرد بيابيم .


    او مدتي در يك اتاق زير شيرواني با وضعيتي اسفناك بسر ميبرد تا اينكه روزي يك مامور بلند پايه الماني اورا مي بيند و جوياي حالش ميشود كه از كي انجاست و چكاره است و كيست !؟ وقتي اشپيلمن پيانيست بودنش را اقرا مي كند ، مامور نازي براي اثبات حرفش به او فرصت ميدهد كه قطعه اي برايش بنوازد . در اين  سكانس زيباترين صحنه فيلم رقم ميخورد و او با ان سر و وضع و انگشتان خشكيده شروع به نواختن قطعه اي ار شوبرت مي گردد و بزيبايي ان را اجرا مي كند . نازي از كار او به وجد مي آيد و سعي به كمك كردنش مي كند . برايش غذا و خوراكي فراهم مي كند و به او نويد اتمام جنگ در اينده اي نزديك را ميدهد . او قبل از رفتنشان از ورشو در پي حمله روسها ، به اشپيلمن سر ميزند و از او نامش را جويا مي شود و براي مقابله با سرما كت خود را به او مي بخشد .


      باز هم مي بينيم كه پولانسكي سعي در بد جلوه دادن همه نازيها ندارد . هنر و انسانيت وقتي با هم در مي آميزند دل انگيز و زيبا خواهند بود . در نهايت وقتي كه دوباره در استوديو پيانو مي زد و دوستش به او سر ميزند ، بدون اينكه متوجه باشيم ، همراه با اشپيلمن بغض گلويمان را ميگيرد .

     اگرچه پايان زيبا و نسبتا شادي رقم زده شد ، اما ما بهتر از كارگردان مي دانيم كه اين داستان ، موضوعي نيست كه بتوان برايش پايان زيبا رقم زد . اشپيلمن هرچند كه نجات پيدا كرد اما هرگز پيروز واقعي نيست ! چرا كه جنگ تمام اعضاي خانواده اش را گرفت . او زندگي پيشين خود را از سر گرفت و به موفقيت هاي بيشتر ميز نائل گشت ، ولي همواره يك افسوس وجودش را در بر مي گيرد ؛ افسوس عزيزان از دست رفته و زمان هدر شده !

در كل جريان فيلم اشپيلمن در خلوتهايش به موسيقي پناه مي بُرد و با انگشتان بلندش نتهاي خيالش را با پيانويي كه نبود مي نواخت . هنر نجاتبخش او شد و انسانيت جاودان ماند .

••••••••••••••••••••••


Life Is Beautiful
۱۳۹۲/۲/۷ عصر ۰۶:۰۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, پرشیا, بانو, اکتورز, دزیره, آماندا, رزا, زرد ابری, اسکارلت اُهارا, حمید هامون, ژان والژان, مگی گربه
آماندا آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 104
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۵/۲۲
اعتبار: 8


تشکرها : 574
( 960 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #134
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

  اسم كوئنتين تارانتينو به عنوان كارگردان فيلم جانگو آزاد شده تمايل بيشتري را براي تماشاي اين فيلم در من بوجود آورد ولي خوب اين فيلم تفاوتهاي زيادي با فيلم هاي وسترن زمان كودكي من داشت مثلا در  فيلم هاي قبلي اين كارگردان مانند بيل را بكش و حرامزاده هاي بيشرف در سكانس هاي مختلف   خشونت هاي  آزار دهنده اي وجود دارد  جانگو هم از این قاعده مستثنی نیست ، و اين خشونت ها  در جانگو  بيشتر رنگ واقعيت به خود گرفته است .

شدت برخورد گلوله به بدن و انفجار شديد خون   اين سكانس ها  در فيلم هاي وسترن دهه 60 و 70   وجود نداشت يا اگر بود آنچنان ناچيز بود كه  هر گروه سني ميتوانست آن را تماشا كند .

جانگو همه چيز را در آن واحد با هم دارد : ترس ، خشونت ، عشق ، نفرت

امتياز برجسته فيلم بازي هاي درخشان كريستف والتس ، لئوناردو دي كاپريو ، جيمي فاكس و ساوئل ال جكسون

داستان فيلم : 

  دو سال پیش از جنگ داخلی آمریکا٬ دکتر شولتس(کریستف والتس) جایزه‌بگیری حرفه‌ای برای پیدا کردن سه برادر که برایشان جایزه تعیین شده است، از برده‌ای به نام جانگو  (جیمی فاکس) کمک می‌گیرد و در ازای پیدا کردن این سه نفر قول می‌دهد که او را برای همیشه آزاد کند. اما جانگو به جز آزادی، هدف دیگری هم دارد؛ پیدا کردن همسرش که او نیز برده است.

و نكته ديگر :

جانگو اسم شخصیت تعدادی از وسترن‌های اسپاگتی در دهه ۶۰ میلادی است که بی‌رحمانه از دشمنانش انتقام می‌گیرد. در سال ۱۹۶۶ میلادی، فیلمی در این ژانر با نام جانگو و با بازی فرانکو نرو ساخته شد. این بازیگر ایتالیایی نقش کوتاهی هم در جانگوی تارانتینو بازی کرده است.


من چه میدانستم دل هرکس دل نیست

حمید مصدق
۱۳۹۲/۲/۸ عصر ۰۱:۰۵
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, دزیره, زرد ابری, ژان والژان, مگی گربه, اکتورز
واترلو آفلاین
پیشکسوت
*

ارسال ها: 356
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۷/۱
اعتبار: 40


تشکرها : 686
( 2315 تشکر در 117 ارسال )
شماره ارسال: #135
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

(۱۳۹۲/۲/۷ عصر ۰۶:۰۳)فورست نوشته شده:  

   پيانيست / Pianist

     رومن پولانسكي

  

این فیلم بر اساس داستانی واقعی و بخشی از زندگی پیانیست لهستانی ولادیسلاو اشپیلمن  Władysław Szpilman ساخته شده است.

Władysław Szpilman.jpg

اون مامور آلمانی هم اسمش ویلم هوزن فلت  Wilhelm Hosenfeld بوده ، اشپیلمن تا سال 1951 اسم این افسر رو نمی دونسته و در این سال  این افسر رو پیدا می کنه و متوجه می شه که هوزن فلت در شوروی در اردوگاه اسیران جنگی زندگی می کنه ، پیشتر هوزن فلت در سال 1945 توسط ارتش سرخ دستگیر و به 25 سال کار اجباری محکوم شده بوده بخاطر جنایات جنگی  ، اتهامی که هیچ وقت ثابت نمی شه.

تلاشهای اشیپلمن و دیگر لهستانی ها برای نجات هوزن فلت نتیجه نمی ده و سرانجام هوزن فلت در 13 آگوست سال 1952 به علت پارگی آئورت ناشی از شکنجه ماموران شوروی در می گذرد.

پسر اشپیلمن ، آندره مدتها پیگیر این می شود که اسم هوزن فلت در بنیاد ید وشم Yad Vashem به عنوان شرافتمندانی در میان ملل ثبت شود عنوانی که به غیر یهودیانی که جانشان را برای نجات یهودیان به خطر انداخته اند اعطا می شود.

در سال 2007 ، هوزن فلت از طرف رییس جمهور لهستان مفتخر به دریافت بالاترین نشان لهستان ، صلیب فرماندهی تجدید حیات لهستان می شود.

سرانجام در فوریه 2009 بنیاد ید وشم  نام هوزن فلت رو در عنوان شرافتمندانی در میان ملل قرار داد و در ژوئن همان سال دیپلمات های اسراییل این نشان رو در برلین به پسر هوزن فلت تقدیم کردند.


در دسامبر 2011 ، از پلاک یادبودی در همان خیابان شهر ورشو جاییکه هوزن فلت ، اشپیلمن رو پیدا کرده بود در حضور دختر هوزن فلت پرده برداری گردید.

WilmHosenfield.jpg



من یعنی فرانسه ، فرانسه یعنی من
۱۳۹۲/۲/۸ عصر ۰۲:۰۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, سم اسپید, پرشیا, بانو, Classic, آماندا, فورست, رزا, دزیره, زرد ابری, اسکارلت اُهارا, حمید هامون, ژان والژان, مگی گربه, BATMAN, اکتورز, هانا اشمیت, واتسون
دزیره آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۴
اعتبار: 34


تشکرها : 3112
( 2379 تشکر در 46 ارسال )
شماره ارسال: #136
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

the nightcomers - شبرو ها - 1971 انگلستان

کارگردان : مایکل وینر

بازیگران : مارلون براندو - استفانی بیچهام - تورا هیرد

 فیلمی مرموز و اکنده به ترس و تنفر برای بیننده.خواهر و برادری حدودا ده دوازده ساله،مایلز و فلورا،ساکن خانه ای بزرگ و ویکتوریایی در حومه ی لندن که پدر و مادرشان را به تازگی از دست داده اند.قیمشان علاقه ای به بچه داری ندارد و انها را به پیرزن خانه دار، خانم گراس(تورا هیرد) و معلم سرخانه،خانم کسل(استفانی بیچهام)می سپارد و البته باغبانی ایرلندی و بی چیز به نام پیتر کوئینت(براندو) که ازهمان ابتدای فیلم مشکل شخصیتی اش پیدا است.وقتی پرهای مرغ مرده را با بیعاری تمام میکند و یا وقتی سیگار برگ را در دهان قورباغه میگذارد تا باد کند و بترکد. برای بچه ها توضیح میدهد که قورباغه خودش را فدای دوست داشتن دود سیگار میکند!

  کوئینت اما با بچه ها مهربان و همه جوره مراقب و همراه انان است.بچه ها اورا در جایگاه پدری وبعنوان منبعی از اگاهی قبول دارند.دوستش میدارند و حرف هایش درباره ی زندگی،عشق ومرگ را باور میکنند.مایلز وفلورا بینهایت تنها هستند و کاری ندارند جز زیر نظر گرفتن کوئینت دیگر ازار،خصوصا زن ازار و خانم کسل وپاییدن انها درشب ودر اوردن ادای انها بعنوان بازی در روز.

 مستخدم خانه ورود کوئینت را به منزل ممنوع میکند.بچه ها که دلشان میخواهد انها را به هم برسانند بر اساس باور هایی که از کوئینت اموخته اند تلاش میکنند. اموخته هاشان عبارت است از 1-بهشت وجهنمی وجود نداردوبرای انکه بفهمی به کجا میروی فقط باید بمیری! 2-عشق، درد و رنج جسمی دارد! 3-گاهی کسی را که خیلی دوست داری ازش متنفری! 4- زنده ها به هم علاقمند میشوند واگر به کسی دیوانه وار علاقمند باشی گاهی دلت میخواهد که اورا بکشی! 5-انها که همدیگر را دوست داند در ان دنیا هم همدیگر را میبینند!

با یک استنتاج ساده از این به اصطلاح اموخته ها میتوان حدس زدکه فلورا و مایلز دست به چه کارهایی خواهند زد....

ظاهر کوئینت با ان موهای تقریبا بلند و اشفته اش ادم را یاد پال در اخرین تانگو در پاریس میاندازد.اما به نظرم به خاطر شخصیت پردازی خوب  ،کوئینت بسیار باور پذیرتر از پال است.بیننده مارلون براندو را به کل فراموش میکند و فقط باغبان مشکل دار را میبیند.

استفانی بیچهام در کتاب سرگذشت نامه ای که نوشته است به شرح کامل احساسش در هنگام ساخت این فیلم پرداخته است.

فیلم اقتباسی است از نوول the turn of the screw اثر هنری جیمز که فیلم innocents هم در سال 1961 ازان اقتباس شده است.

فیلم دوبله شده است. امیدوارم در دائره المعارف دوبله نوبت به شبروها هم برسد.



فایل های ضمیمه بند انگشتی
   

] استعداد بزرگ بدون اراده بزرگ وجود ندارد . بالزاک
۱۳۹۲/۲/۱۰ عصر ۰۳:۲۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, حمید هامون, Classic, سم اسپید, پرشیا, بانو, آماندا, ژان والژان, اسکورپان شیردل, مگی گربه, ادی فلسون, BATMAN, اکتورز, خانم لمپرت, هانا اشمیت, واتسون
ادی فلسون آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 12
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۶/۹
اعتبار: 2


تشکرها : 83
( 183 تشکر در 4 ارسال )
شماره ارسال: #137
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

دیشب فیلم مستندی دیدم با عنوان ری هری هاوزن - جلوه های ویژه تایتان ، ساخته فیلمساز فرانسوی ژیل پنو .... فیلم که محصول سال 2011 است در ستایش استاد معظم و قدیمی جلوه های ویژه و کارگردان بی نیاز از معرفی ری هری هاوزن ساخته شده است.

فیلم تلفیقی از مصاحبه با خود استاد و جمع کثیری از مشهورترین رویا پردازان تمام دوران هالیوود است که همگی زبان به ستایش او گشوده اند و از تاثیر بی مانندی که ری هری هاوزن بر آنها و فیلمهایشان گذاشته سخن گفته اند ، کسانی مثل جیمز کامرون ، استیون اسپیلبرگ ، پیتر جکسون ، تیم برتن ، گیلرمو دل تورو و ..... .. علاوه بر فانتزی سازان بزرگ سینما و دست اندر کاران بنام جلوه های ویژه مثل دنیس میورن افرادی مثل ری برادبری نویسنده مشهور داستانهای غلمی خیالی هم در فیلم حضور دارند و از هری هاوزن خاطراتی تعریف می کنند.

استاد پیر از ابتدای علاقه اش به سینما سخن آغاز میکند و با دقت و حوصله و اشتیاق از تکنیک های استاپ موشن ناب خود میگوید و تعدادی یادگاری ارزشمند هم نشانمان میدهد مثل مدل های عروسکی اریژینال بعضی از هیولاهای حالا کلاسیک شده اش و در طول فیلم هم تعدادی آنونس و عکس و فیلم پشت صحنه از آثار او را میبینیم.

همان دیشب به محض تمام شدن فیلم به خودم گفتم چقدر همگی مدیون تلاش های این مرد سخت کوش و عاشق سینما هستیم و بخشی از رویا ها و خاطرات کودکی مان با فیلم های او پیوند خورده و چقدر سینمای فانتزی امروز وامدار اوست و خدا را شکر که هنوز زنده است و یاد مصاحبه جیمز کامرون افتادم که تعریف کرده بود چطور او را به پشت صحنه ساخت آواتار دعوت کرده و از شوق و ذوق اش برای تماشای جلوه های ویژه امروزی میگفت  ، اما در اولین جستحوی اینترنتی ام برای گرفتن عکسی از ری هری هاوزن برای این نوشته ، متوجه شدم که درست 2 روز پیش پیرمرد هیولاهای دوست داشتنی اش را برای همیشه تنها گذاشته.....

ری هری هاوزن

تولد 29 ژوئن 1920 - مرگ 7 می 2013


مردم را می توان با سحر و جادو برانگیخت و نه با منطق "" ژان رنوار 1894 -1979""

۱۳۹۲/۲/۱۹ عصر ۰۵:۱۵
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ناخدا خورشيد, ژان والژان, سم اسپید, پرشیا, مگی گربه, اکتورز, حمید هامون, بانو, BATMAN, دزیره
BATMAN آفلاین
(Dark Knight 1940 (bill finger
*

ارسال ها: 729
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 72


تشکرها : 10072
( 11350 تشکر در 344 ارسال )
شماره ارسال: #138
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...


UNFAITHFUL 2002


توصیه میکنم این فیلم زوجهای جوان تماشا کنن/ واقعا عبرت آموزه!

________________________________________________

این فیلم سالها قبل دیدم و برای نوشتن در موردش  باید دوباره ببینم که فعلا امکانش نیست اما تاثیرگذارترین صحنه برای من این بود

زن جوان در حال مرور خاطرات  و سوزاندن عکسهای روزهای خوش و غرق در لذت!

با حسرت به چیزی فکر میکنه که رویایی بیش نیست!


خیلی از ما یه وقتا کارهایی (تو موضوعات مختلف) انجام دادیم که بعدها در حسرت این بودیم که ای کاش انجامش نمیدادیم بارها آرزو کردیم زمان به عقب بر میگشت و راه درست انتخابمون بود!


برخی اشتباهات نمیشه جبران کرد و تنها راه بازگشت به گذشته است که این غیر ممکنه__________


من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۲/۲/۲۳ عصر ۰۷:۳۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : فورست, ژان والژان, اکتورز, کنتس پابرهنه, بانو, هانا اشمیت, واتسون, Memento, جروشا
اکتورز آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 347
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۴/۲۱
اعتبار: 24


تشکرها : 1785
( 3463 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #139
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

امسال تا کنون فرصت نکرده بودم فیلمهای اسکار2013 رو ببینم ( منهی آرگو که بد نبود ) ، اما از چند شب پیش شروع کردم به دیدن.

شب اول : جانگو ( دیجانگو یا جانگوی آزادشده / از تارانتینو )

دیدگاه : همیشه پای یک زن در میان است.

دیشب : زندگی پی

دیدگاه : ( میخواهم سر فرصت در مورد این فیلم که از دیدنش لذت بردم حسابی بنویسم )

فعلآ همین قدر بگویم که  برایم یادآور این آثار بوده : سندباد ( هزار و یک شب )/ رابینسون کروزوئه / تارزان / ( که هرسه از ادبیات الهام گرفته شده ) .

الان هم میخوام برم یکی از این دو فیلم رو ببینم : اسکای فال / لینکلن /.

۱۳۹۲/۳/۱۵ صبح ۰۱:۵۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN
BATMAN آفلاین
(Dark Knight 1940 (bill finger
*

ارسال ها: 729
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 72


تشکرها : 10072
( 11350 تشکر در 344 ارسال )
شماره ارسال: #140
RE: توصیف آخرین فیلمی که دیدم ...

THE TELEPHONE BOX 1972

 

 کوتاه/کمدی/وحشت

آخرين فيلمي که تونستم با حوصله تماشا کنم باجه تلفن بود (تقريبا قبل از عيد)

البته بعد ار اون فيمهاي زيادي ديدم اما به دليل اينکه در شرايط مناسبي نبودم پس  نميتونم راجع به اونها بنويسم (موقع تماشاي فيلم بايد همه حواسم متمرکز باشه)

 

باجه تلفن از اون دسته فيلمها که دوران کودکي ديدم و چون از پايان فيلم مطلع بودم پس فاقد لذتي بود که براي اولين بار از ديدن يه فيلم بهت دست ميده و قطعا نوشتن در موردش متفاوته

 


 

در مورد این فیلم شرلوک عزيز ( بخش راهنمایی فیلم صفحه 24) توضيح کاملي ارائه داد و با نظرش موافقم و اضافه کنم که باجه تلفن به نوعي اثرات منفي زندگي شهرنشيني هم به نمايش گذاشته

http://cafeclassic4.ir/thread-192-page-24.html

 این اثر واقعا هم تاثیر روانی خاصی به بیننده منتقل میکنه!

در آغاز فیلم اولین سوال مطرح میشه اینکه چرا باجه ای درست باید وسط خیابان باشه؟! تم کمدی فیلم در اوایل بیشتر غالبه  اما کم کم اين حس با ترس و دلهره همراه ميشه خصوصا چهره مرموز و غير عادي اشخاص

 

صحنه عاطفی فیلم هم جایی که شخصیت اصلی و در حقیقت قربانی  کودکی رو مشاهده میکنه که اونو یاد پسر خودش و همینطور خانواده میندازه همراه موسیقی آشنا و زیبایی که یادم نمیاد کجا شنیدم


موسيقي هم تاثير مهم و قابل توجهي داره طوري که در لحظات پاياني کاملا حس نااميدي و ترس و در نهايت مرگ به تماشاگر منتقل ميکنه


با اينکه زمان فيلم حدود 35 دقيقست اما حاوي نکات ظریف و مهمیه که قسمتي از اونها در تصاوير قابل مشاهدست

(مبحث رنگ تو این اثر خیلی مطرحه خصوصا رنگ قرمز تقريبا در تمامی صحنه ها به چشم مياد)

نکات جالب و طنزی هم داره مثل تصویر پیرمردی که  به راحتی از فرصت استفاده میکنه!


 

 فيلم به تاثير سرنوشت در زندگي اشاره ميکنه و انگار وقتي قراره اتفاقي بيافته زمين و زمان هم جلودارش نيست!

این موضوع وقتی اثر گذار میشه که تلاش بیشتر مردم بی فایدست و در لحظات آخر هم که مامورین آتش نشانی سعی دارن کمک کنن همه چی تازه شروع شده و قربانی بی خبر از سرنوشت تلخی که انتظارش میکشه! اینجا میشه به اهمیت زمان و حتی ثانیه ها پی برد

در جایی دیگر شخصی قابل مشاهدست که به راحتی از باجه خارج میشه و یا کودکی که برای برداشتن توپ داخل میشه/ شاید این یعنی تاثیر سرنوشت!





 

مسئاله تضاد هم ميشه ديد به عنوان مثال در صحنه اي که شخصيت اصلي در باجه قرمز رنگ قرار گرفته مراسم سوگواري کودکي برگزار ميشه

در تابوت سفيد! اشاره به ذات پاک بي آلايش کودکان (سفيد) و باطن گناهکار انسان بالغ (قرمز)

صحنه برجهای در حال ساخت و ماشینهای فرسوده شاید به معنای این باشه که انسان با اینکه مدام در حال ساختن و پیشرفته اما سرانجام اون ساخته ها به نیستی مبدل میشن و عاقبتی جز این در انتظار اونها نیست!

يا صحنه اي که عده اي مشغول حرکات نمايشي هستن اون هم درست در وسط خرابيها! شايد اين يه طعنه به عده اي باشه که فکر ميکنن احساس شادي و خوشبخت بودن در هر جا و مکاني ممکن نيست!

کشتی داخل بطری هم وجه تشابه داره هم تضاد؟!

تشابه به قربانی که داخل باجه تلفن اسیره و تضاد به این معنی کشتی که باید بر روی آبهای دریاها و اقیانوسها باشه در شیشه ای بی ارزش محبوسه!

 

 تشابهاتی هم  تو فیلم دیده میشه


نکته جالب فيلم سه رنگ قرمز و زرد و سبزه که همون مفهموم چراغ راهنمايي و رانندگي پيدا کرده!


قرمز

 


 

زرد

سبز



من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۲/۴/۱ صبح ۱۲:۳۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Papillon, اکتورز, ژان والژان, مگی گربه, پرشیا, اسکورپان شیردل, سناتور, بانو, خانم لمپرت, زرد ابری, حمید هامون, آقای همساده, شرلوك, مکس دی وینتر, هانا اشمیت, فیلیپ ژربیه, واتسون, سوفیا, ایـده آلـیـسـت, جروشا
ارسال پاسخ