[-]
جعبه پيام
» <کوئیک> کارتون قدیمی برادران کوچک تقدیم به دوستان کافه کلاسیک http://cafeclassic5.ir/thread-509-post-4...l#pid44154
» <آرلینگتونhttp://cafeclassic5.ir/thread-705-post-4...l#pid44153
» <Cyrus> دهه 60
» <آرلینگتون> Dog of Flanders ... اشک های آرلینگتون .. ... http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-4...l#pid44145
» <پیرمرد> سپاسگزارم از لطف و محبت دوستان بویژه جناب مراد بیگ و جناب مموله
» <مراد بیگ> از اکتور آمریکایی "جک اسکالیا" تا کاراکترهایی چون "جری کاتن"و "ولف لارسن" ، خاطراتی که دوباره جان می گیرند : http://cafeclassic5.ir/thread-497-post-4...l#pid44127
» <مموله> ممنون جناب پیر مرد خیلی حس خوبی رو به اشتراک گذاشتید ممنون استاد
» <پیرمرد> نسخه با کیفیت و دوبله خپل باغبان از مجموعه باغ گلها http://cafeclassic5.ir/thread-149-post-4...l#pid44129
» <شارینگهام> حیف از شوئیچی که قاتل از آب دراومد! https://harfetaze.com/106963/%D8%B9%DA%A...%86%DB%8C/
» <مموله> بازپخش سریال پدر مجردهرشب از شبکه تماشا ساعت ۷
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 6 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
معرفی کتاب‌های قدیمی (کاغذی یا صوتی/نوار کاست)
نویسنده پیام
جروشا آفلاین
جودی آبوت
***

ارسال ها: 79
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱۱/۱۷
اعتبار: 26


تشکرها : 1821
( 1568 تشکر در 62 ارسال )
شماره ارسال: #61
RE: معرفی و نقد کتاب ( کلاسیک - مدرن )

Giambattista Basile

  1566-1632


جیام باتیستا باسیل شاعر، قصه پرداز ایتالیایی در اواخر قرن شونزدهم در شهر ناپولی در یک خانواده متوسط بدنیا آمد. علاقه خاصش به افسانه های فولکلور سبب شد شروع به نوشتن مجموعه کتابهایی درباره اونها بکنه. مشهورترین اثرش «افسانه افسانه ها» معروف به پنتامرونه بود که خواهرش درسال 1634به اسم مستعار جیان آلسیو آباتوتیس برای یادبود برادرش در دوجلد به چاپ رسوند. البته در اون دوران زیاد به کارهاش توجهی نشد تا اینکه برادران گریم رسما از داستانهاش تقدیر و تشکر کردند و درکارهاشون از قصه های او الهام گرفته و بسیاری از افسانه های کتاب اون رو بازنویسی کردند. قدیمی ترین ریشه داستانهای خیلی مشهور پریانی نظیر سیندرلا- راپونزل- هنسل و گرتل- گربه چکمه پوش و زیبای خفته به همین افسانه ها برمیگردند.

Sun, Moon, and Talia


 زیبای خفته یک افسانه ایتالیایی خیلی قدیمی است که اولین بار از جیام باتیستا باسیل بنام داستان  خوشید-ماه و تالیا در کتابش درسال 1634 چاپ میشه. بعد چارلز پرات در سال 1697از این داستان برداشت میکنه و همین قصه رو با تغییراتی بنام زیبای خفته بازنویسی میکنه.بعدش هم گریم ها اونو اقتباس میکنند. اما اخلاقا هر برداشتی باید به اصل اصل اصلش رجوع داده بشه بنابراین من از مطالب ویکی انگلیسی درباره داستان خورشید-ماه و تالیا براتون مینویسم:

با تولد تالیا دختر لرد اعظم و ملاک بزرگ، پیشگوها و دانشمندا طالع دخترک رو میبینند و به لرد هشدار میدن که بزودی دخترت دراثر رفتن خار کتان در انگشتش به خوابی ابدی فرو میره. لرد دستور میده کتان در منطقه تحت مالکیت اون ریشه کن بشه. اما چندسال بعد تالیا پیرزنی رو میبینه که داره با دوک الیاف کتان رو میریسه و ازش میخواد این کاررو امتحان کنه . خار کتان همونجا به لای ناخنش میره و بیهوش میشه. لرد ناامید دخترش رو به یکی از خانه هایی ییلاقیش در حومه میبره. پادشاه کشور همسایه درقلمرو خودش مشغول شکار بوده که شاهین شکاریش پرمیکشه و میره رو خونه تالیا. پادشاه داخل میشه و دختر زیبای بیهوش رو میبینه وخیلی تلاش میکنه بیدارش کنه ولی موفق نمیشه وبهش تجاوز میکنه! بعدتالیا رو همونطور رها میکنه و برمیگرده به قصرش پیش همسرش ملکه !

تالیا که باردارشده در بیهوشی دوقلوی دختر و پسری رو بدنیامیاره . بچه ها گرسنه هستند. دخترنوزاد بجای پستان مادر دم دست ترین چیزی که کنارشه رو می میکه که انگشت مامانش بوده. خار از لای ناخن تالیا بیرون میاد و تالیا فوری بهوش میاد.بادیدن نوزادها متوجه میشه باید فرزندان خودش باشند و اسم اونها رو ماه و خورشید میگذاره.

خبر بگوش پادشاه میرسه برای دیدار تالیا و دوقلوها میره و حسابی بهشون رسیدگی میکنه ولی چون متاهله نمیتونه اونها رو باخودش به قصر بیاره درحالیکه دلش پر می کشه واسه اونها ولی از ترس ملکه ابراز نمیکنه بجاش تو خواب قضیه رو لو میده! ملکه از خشم و حسادت به پیشکار شخصیش دستور میده تالیا و بچه ها رو مخفیانه دستگیر کنه وبه آشپزش میگه بچه هارو بکش و از دل و جگرشون برای شاه خوراک درست کن. آشپز دلش نمیاد بچه ها رو پنهان میکنه و خوراک دل وجگرقلابی برای شاه می بره. بعد صرف خوراک ملکه خودش میره تا تالیا رو وسط حیاط در آتش بسوزونه. تالیا بعنوان آخرین خواسته قبل از مرگش  میخواد خلعت چند تیکه گرانبهایی رو که تن داره دربیاره ملکه موافقت می کنه .تالیا ضمن درآوردن لباسهاش آه های بلندو سوزناک سر میده که بگوش شاه میرسه و میاد ببینه چه خبره. ملکه بهش میگه تالیا باید درآتش بسوزه همونطور که پادشاه برای  تاوان خیانتش جگر بچه های خودشو خورده! پادشاه دستور میده ملکه وپیشکار و آشپز رو بجای تالیا بسوزونند. آشپز اعتراف میکنه بچه ها رو نکشه. ملکه همراه پیشکارش سوزانده میشه . شاه هم با تالیا ازدواج میکنه و جالبتر نتیجه اخلاقی ایه که آقای جیام باسیل در خاتمه نوشته هاش از این قصه پریانیش میگیره:

«افراد خوشبخت کسانی هستندکه اقبال در رختخواب بهشون رو میاره»!!!tajob

البته من واقعا از این اندرز حکیمانه آقای جیام باتیستا باسیل جا خوردم ولی  در کمال احترام ترجمان احساساتم رو در قالب این تابلو  تقدیم به روح ایشون میکنم:


برای من تنها چیزهایی جالبند که به قلب مربوط می‌شوند. «آدری هیبورن»
۱۳۹۴/۸/۱۲ عصر ۰۵:۰۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مکس دی وینتر, Memento, پیرمرد, BATMAN, سوفیا, Classic, خانم لمپرت, اسکورپان شیردل, حمید هامون, لو هارپر, سروان رنو, کنتس پابرهنه, واتسون, oceanic, Princess Anne, پیر چنگی, زرد ابری, ژیگا ورتوف, آلبرت کمپیون, هایدی, ایـده آلـیـسـت, اشپیلمن
جروشا آفلاین
جودی آبوت
***

ارسال ها: 79
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱۱/۱۷
اعتبار: 26


تشکرها : 1821
( 1568 تشکر در 62 ارسال )
شماره ارسال: #62
RE: معرفی و نقد کتاب ( کلاسیک - مدرن )

رابطه شاهنامه و شبدر !

گیاه شبدر چهاربرگ فرم نادری از همون شبدر سه برگه. این شکل چهارپر ویژه که البته الان به لطف مهندسی ژنتیک دیگه کمیاب نیست قدیمها حسابی تحویل گرفته میشده و مقدس بوده. حتی معتقد بودن صلیبیه که از برگ ساخته شده برگ اولش نشونه ایمان- برگ دوم امید- برگ سوم عشق و برگ چهارم شانس هست و  اگه کسی تصادفا شبدر چهارپر پیدا کنه خوش شانسی میاره!

»« دختر شبدر »«

دختر شبدر یکی از کتابهای کودکانه انتشارات امیر کبیر بود. کتابی مال بچگی های مامانم که خیلی هم دوسش داشت. منم دوسش داشتم ولی بچه مدرسه ای که بودم وقتی بچه گربه دوستم که اسمشو شبدر گذاشته بود مرد و دوستم عزادارشد اونو بهش کادو دادم ( البته الان از اینکار بی ربطم حسابی پشیمونم) بگذریم اونموقع ها همیشه با نگاه به عکس روی جلدش غم به دلم مینشست. عکس دختری که با چشمای غمگینش به «هیچ کجا»  نگاه میکنه و موهای بافته درازش از یه پنجره سنگی  آویزونه .

تا جاییکه یادمه داستانش درباره یه زن و شوهر روستایی بود که کنار مزرعه یک جادوگر زندگی میکردن. شوهره از پشت حصار چندتا شبدر چهارپر گوشه مزرعه همسایه میبینه و برای خوش شانسی میره و اونا رو میچینه تا برای همسرش ببره. جادوگر از این کار بی اجازه مرد حسابی عصبانی میشه و میخواد هست و نیستشون رو نابود کنه ولی اونا ناله زاری میکنن و قرار میشه اولین بچه شون که بدنیا بیاد اسیر جادوگر بشه. دختری بدنیا میاد اسمشو میزارن شبدر و فکر می کنن جادوگر یادش رفته ولی جادوگر میاد و بچه رو میبره وسط یک برج در جنگلی دوردست زندونیش میکنه. شبدر در همون برج بزرگ میشه و فقط جادوگر رو بعنوان مادر میشناسه که گهگاهی میاد و از گیس بافته شبدر بالا میاد و براش خوراکیو خرت و پرت میاره تا اینکه روزی گذر یه شاهزاده جوون به اون برج میفته و کل ماجرا رو میفهمه و میخواد دختر زیبای اسیر رو نجات بده... خوب این داستان همون افسانه پریانی راپونزله.

راپونزل یک افسانه خیلی قدیمی آلمانیه که بازنویسی اون توسط برادران گریم در کل دنیا مشهورش کرد. اونقدر مشهور که یک جمله از اون بصورت ضرب المثل وارد فرهنگ فولکلور زبون انگلیسی شده – وقتی که جادوگر یا شاهزاده برای بالا رفتن از برج از راپونزل میخوان موهاشو بندازه پایین: ("Rapunzel, Rapunzel, let down your hair") این جمله اونقد عامه پسنده که حتی در آگهی های تبلیغاتی هم ازش استفاده میشه!:

اما قدیمی ترین نسخه راپونزل (به آلمانی راپونتسل) رو همون جناب جیام باتیستا باسیل (در پست قبلیم) به ایتالیایی و به نام پتروسینلا در کتاب پنتامورنه اش در 1634 چاپ حکایت کرد، یعنی حدود کمی کمتر از سیصد سال قبل. جالب اینجاست که تو ویکی پدیای انگلیسی خوندم خود این حکایت شباهتهای بسیاری با یک داستان افسانه ای ایرانی داره که فردوسی در حدود هزار سال قبل به شعرش سروده – زال و رودابه

رودابه برای اینکه خاطرخواهش جناب زال بتونه از برج بالا بیاد و به ملاقات ایشون نائل بشه موهای بلندشو میبافه و از پنجره براش میفرسته پایین تا زال ازش بالا بیاد. اما بشنوید از جنتلمنی و عقل درست حسابی زال که وقتی گیسوی شبگون محبوبه اش رو لمس میکنه نه فقط آویزونش نمیشه بلکه بوسه بر اون میزنه :lovve:

البته خوندن ماجرا با زبون جناب فردوسی لطف دیگه ای داره:

کمنــــدی گشـــاد او ز سـَــرو بلنــد --------------- کس ازمُشـگ زانسان نپیچد کمنــد

خَـــم انـــدرخَـــم و مـــار بــر مـــاربر ------------------بَـــر آن غَبـغبـش نـــار بر نــار بـَـــر

فـــروهشت گیســـو از آن کـنگـــــره---------------- که یازیــد و شـــد تــا بدیـن یکســره

پس  از  بـــــاره  رودابــــــــه  آواز داد ----------------که  ای پهلـــوان بچــــه ی  گُـــردزاد

بگیــر این سـر گیســو از یک سویـم--------------- ز بهـــر تـو  بایـــد همی گیســویــم

بدان پــرورانیـــــدم  ایــن تـــــــار  را ----------------کـه تـــا دستگیـــری کنـــــد یـــــار را

نگـــه کــرد زال انـــدر آن ماهــــــروی--------------- شگفتی بماند انــدر آن روی و موی

بسائید مشگیـن کمنـدش به بـوس -------------- که بشــنیـد آواز بوســــش عــروس

چنین داد پاسخ کـــه این نیست داد-------------- چنین روز، خورشیــد روشــن مبــاد

که من دست را خیــره بر جان زنـــم-------------- بــراین خستــه دل نوک پیکـان زنـم

کمنــــد از رهـی بستــــه و داد خــم-------------- بیفکنــــد بــــالا ، نــــزد  هیــــچ دم

بــه  حلقـــه در آمـــد ســر کنگــــــره ------------- برآمــــد ز بـُــن تا  به ســـر یکسـره

چــو بــر بام آن بـاره بنشـــست بـاز -------------  بیامــد  پریــــروی و بــردش نمـــاز

گرفت آن زمان دستِ دَستان بدست------------- برفتنــــد هــر دو به کـــردار مَست

بعله خلاصش اینکه زال بعد بوسه، مردونه میگه میخوام خورشید نباشه ومن زنده نباشم اگه دست به همچین کارظالمانه ای بزنم. بعد یک کمند از غلامش میگیره پرتاب میکنه بالا و گیرش میده به کنگره بالای قصر و عین بچه آدم ازش بالا میره.

من دوست دارم فرض کنم  دختر شبدر بچگیام همون راپونزل  آلمانی برادران گریمه که از پتروسینلا ی جیام باتیستای ایتالیایی اقتباس شده اونم از افسانه های قدیمی اروپای شرقی و اونا هم از زال و رودابه شاهنامه فردوسی خودمون! گرفتنش خلاصه حکایت کوه به کوه نمی رسه ولی افسانه به افسانه می رسه - شده!

همه ما میدونیم  که فردوسی با خلق شاهنامه  در احیا و پابرجایی زبان پارسی نقش بزرگی داشته و با سرودن این شاهکار مایه افتخار ما ایرانیان شده و کسی چه میدونه شاید این خوش شانسی ما بوده که چندین قرن پیش فردوسی رو داشتیم و سی سال عمرشو گذاشته رو یک کتاب و شاهنامه رو خلق کرده، شاید همون موقع ها خاک ایران  محل رویش شبدرهای چهار برگ بوده و شاید هم حکایت شاهنامه و شبدر تو روزگاری که ایران دریک قدمی کویر شدنه فقط تو ذهن خیالپرداز من ریشه دوونده باشه اما هرچی باشه من امیدوارم تو خاک باصفای دلای شما هم سه چهارتا شبدر چهاربرگ روییده باشه...

این مطلب رو با الهام از امضای کاربری بسیارقشنگ آقای آلبرت کمپیون نوشتم که قسمتی از شعر زیبای پنجره فروغ فرخزاده. همینجا ازشون تشکرمیکنم - مرسی

من شبدر چهارپری را می بویم که روی گور مفاهیم کهنه روییده است.


برای من تنها چیزهایی جالبند که به قلب مربوط می‌شوند. «آدری هیبورن»
۱۳۹۴/۸/۲۴ صبح ۰۱:۳۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, اسکورپان شیردل, دزیره, واتسون, سروان رنو, حمید هامون, آلبرت کمپیون, خانم لمپرت, Classic, مکس دی وینتر, پیر چنگی, rahgozar_bineshan, زاپاتا, هایدی, ژیگا ورتوف, BATMAN, ایـده آلـیـسـت, کنتس پابرهنه, پیرمرد, کاپیتان اسکای, اشپیلمن, Papillon, زرد ابری
زاپاتا آفلاین
amir_e_delaram (زاپاتای سابق)
*

ارسال ها: 695
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۰/۸/۲۲
اعتبار: 58


تشکرها : 2102
( 9945 تشکر در 316 ارسال )
شماره ارسال: #63
RE: معرفی و نقد کتاب ( کلاسیک - مدرن )

(۱۳۹۴/۸/۲۴ صبح ۰۱:۳۷)جروشا نوشته شده:  

دختر شبدر یکی از کتابهای کودکانه انتشارات امیر کبیر بود.

سال 65 در یکی از کتابفروشی های فقید شهرمان که سالهاست جایش را به یک بانک داده است کتابی با طراحی زیبای روی جلد دیدم  که با زحمت فراوان ، 20 تومان پول توجیبی ام را برای خریدش هزینه کردم . الیور تویست رمان جاودان چارلز دیکنز... کتابی که امروز حداقل برای خریدش باید10000 توان هزینه کرد! ( البته خود انتشارات امیرکبیر نسخه کم حجم و خلاصه شده آن را به مبلغ 5000 تومان عرضه کرده ، چیزی در حدود 250 برابر!)این کتاب که به همراه برخی از آثار مشهور سینمای جهان توسط انتشارات امیرکبیر برای کودکان و نوجوانان به چاپ رسیده بود یکی از بزرگترین تاثیراتش را در زندگی ام گذاشت و اصلا من را عاشق خواندن کتاب کرد. اگر چه بعدها دوستان ناباب! ما را به وادی سینما و ادبیات سینمایی کشاندند اما هنوز هم که یک رمان کلاسیک بدستم می رسد ، علی رغم اینکه قبلا شاید آن را خوانده باشم ، مجددا با اشتیاق فراوان آن را مطالعه می کنم و انگار که آن را قبلا هرگز نخوانده ام.

۱۳۹۴/۸/۲۵ عصر ۰۲:۴۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : هایدی, خانم لمپرت, Memento, حمید هامون, آلبرت کمپیون, اسکورپان شیردل, جروشا, مکس دی وینتر, سروان رنو, لو هارپر, دزیره, کنتس پابرهنه, پیر چنگی, Classic, BATMAN, واتسون, ایـده آلـیـسـت, پیرمرد, کاپیتان اسکای, اشپیلمن, Papillon, زرد ابری
جروشا آفلاین
جودی آبوت
***

ارسال ها: 79
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱۱/۱۷
اعتبار: 26


تشکرها : 1821
( 1568 تشکر در 62 ارسال )
شماره ارسال: #64
Rainbow عقاب

"  گویند زاغ سیصد سال بزید و گاه سال عمرش ازین نیز درگذرد... عقاب را سال عمر سى، بیش نباشد." (خواص ‏الحیوان‏)

سلام. من علاقه زیادی به امضای پرمحتوای دوستای همکافه ایم و سروران ارجمندم دارم. برای همین تصمیم دارم هروقت مطلبی خوندم که هر جوری تداعی امضای یکی از این خوبان شد براتون بنویسم. همونجور که قبلا برای امضای قشنگ جناب آلبرت کمپیون گرامی همین بالا مطلبی نوشتم، این بار نوبت امضای زیبای جناب ایده آلیسته که همینجا ازاین حسن انتخابشون تشکر میکنم:

غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند، پرواز زاغهای بی سر و پاست!

در زمونه مدرن ما که تکنولوژی حرف اول رو میزنه گفتم بدنیست اینبار یک کتاب صوتی معرفی کنم کتابی که شعر عقاب شادروان دکتر ناتل خانلری رو براتون به زیبایی بیان میکنه. «عقاب» یک مثنوی طولانی با داستانی شیرین و خیلی خیلی پندآموزه که اون رو یکی از شاهکارهای شعر «کلاسیک» معاصر می دونند. شعری که خود ایشون  اون رو به صادق هدایت تقدیم کردن. این شعر اونقد پرشوره  که آدمو یاد حماسه های شاهنامه میندازه. (شما میتونین این کتاب صوتی زیبا رو از اینجا دانلود کنید) ضمنا حتما بیوگرافی استاد خانلری رو مطالعه کنید من مخصوصا خلاصشو ننوشتم تا مشروحش رو بخونید و ببینید ایشون چه خدمتهایی برای اعتلای فرهنگ و ادب فارسی انجام داده.

حالا میخوام به سبک نقالی داستان زیبای عقاب رو براتون بازگو کنم و امیدوارم روح بزرگوار استاد خانلری بابت این جسارت منو ببخشه. مطمئنم شما وقتی قصه رو بخونید مایل میشید تمام داستان رو با زبان شعر استاد بشنوید.

V.V.V.V.V.V.V.V.V.V.V

عقاب از اینکه داره پیر میشه و یه مرگ زودهنگام پیش رو داره، خیلی دل نگرونه . برای همین تو آسمونها به پرواز در میاد ببینه میتونه اکسیر حیات و راز زندگی طولانی رو پیدا کنه:

گشت غمناک دل و جان عقاب‏ ... چون ازو دور شد ایام شباب‏

 دید، کِش دور به انجام رسید ... آفتابش به لب بام رسید

 باید از هستى، دل برگیرد ... ره سوى کشور دیگر گیرد

 خواست تا چاره ناچار کند ... دارویى جوید و در کار کند

عقاب پرابهت ناامید ما براش مهم نبود که حتی در پیری هم همون شکوه و هیبت رو داره؛ چوپان با دیدن اون در آسمون،گله شو جمع کرد. کبک خودشو قایم کرد. مار تو سوراخ خزید و آهوی خرامان، رمید. اما صیاد بزرگ اینبار پی صید نبود. چون:

صید، هرروز به چنگ آمد زود ... مگر آن روز که صیّاد نبود

عقاب در این گشت و گذار به زاغکی کثیف و بدهیکل و زشت  نشسته روی یه شاخه برمیخوره که از بس گندومردارخوری کرده شکمش جلو اومده و با اینکه هزاربار با قلوه سنگ بچه ها زخمی شده و از هرخطری جون سالم بدر برده انگار جای پیر شدن داره جوون میشه!. روی درخت فرود میاد و به زاغ میگه با تو کار دارم. زاغ که حسابی ابهت عقاب هراسونش کرده با تملق میگه ارباب! من گوش به فرمان تو ام ولی تو دلش میگه این زورگوی قلدر با من چیکار میتونه داشته باشه؟! حالا هرچی! با یک جست میتونه منو یه لقمه کنه پس بهتره اگه نمی تونم باهاش دوست باشم جانب احتیاط رو از دست ندم. پس میره کمی دورتر میشینه ببینه چی پیش میاد.

زار و افسرده چنین گفت عقاب‏... که مرا عمر حبابى است بر آب‏

 راست است این‏ که مرا تیزپرست،... لیک پرواز زمان تیزترست‏

سر درد دل عقاب باز میشه و میگه من با این قدرت و شوکت نمیتونم جلوی مرگ زودرسم رو بگیرم. اما تاجایی که یاد دارم بابام از پدربزرگم شنیده که در پی شکار تو بوده و اونها حالا مردن و تو هنوز قبراق و سرزنده ای. راز این عمر درازتو چیه؟!

زاغ گفت: ارتو در این تدبیرى‏ ... عهد کن تا سخنم بپذیرى‏

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست‏ ... دگرى را چه گنه، کاین ز شماست‏

زآسمان هیچ نیایید فرود... آخر از این‏همه پرواز چه سود

خلاصه زاغ اظهار فضلش گل میکنه و میگه اینقد بلند پرواز نباش قدری روی خاک سیر کن ببین چه خبره. هرچه بالاتر بری بادها تورو با خودشون به این ور و اونور میکوبن ولی هرچی پایینتر بپری بادها بهت کاری ندارن و در امانی واسه همین ما هیچوقت بالا پرواز نمی کنیم. بعدشم برای شکم سیرکنی ما رو چه به اوج؟ چه به شکار؟! ما به ته مونده لاشه رو زمین راضی هستیم.

زاغ را میل کند دل به نشیب‏ ... عمر بسیارش از آن گشته نصیب‏

دیگر این خاصیت مُردارست‏ ... عمر مُردارخوران بسیارست‏

 گَند و مُردار بهین درمانست‏ ...چاره رنج تو زان، آسانست‏

زاغ بعد این صغری کبری چیدن، عقاب رو باخودش به لجنزاری خارج از باغ میبره تا مثلا خوان نعمت رو به عقاب نشون بده.

اما چشمتون روز بد نبینه عقاب با گندزاری مواجه میشه که بوی زننده اش آزارنده است. پر از پشه و زنبورروی لاشه های متعفن.ازشدت آلودگی چشمهاش به سوزش میفته (یه جایی شبیه تهران فعلی خودمون!) هرجا نگاه میکنه همه جا کثافت و زشتی و پلیدی میبینه .

یادش میاد چی بوده و آیا الان این چیزیه که میخواد؟! اون که خوراکش کمتر از سینه مرغ و تذرو و تیهو نبوده؟!

بعله وقتی از تصویر پردازی رویاهاش خارج میشه، از حضور خودش در گندزار دور و ورش بیزار میشه:

اینک افتاده بر این لاشه و گَند ...  باید از زاغ بیاموزد پند؟!

دلش از نفرت و بیزارى ریش‏ ... گیج شد، بست دمى دیده خویش‏

یادش آمد که بر آن اوج سپهر ... هست پیروزى و زیبایى و مهر

فَرّ و آزادى و فتح و ظفرست‏ ... نفس خرم باد سحرست‏

 برای همین به زاغ میگه منو ببخش رفیق. توسالیان سال با این خوانت خوش باش. من اهلش نیستم:

گر بر اوج فلکم باید مُرد

 عمر در گَند به سر نتوان برد

سکانس پایانی این داستان ابیاتی شاهکار و موندگاره بخونیم و لذت ببریم جاییکه از نگاه سوم شخص (شاعر)با قضیه مواجهیم:

شهپر شاه هوا اوج گرفت‏ ... زاغ را دیده بر او مانده شگفت‏

 سوى بالا شد و بالاتر شد ... راست با مهر فلک همسر شد

 لحظه ‏اى چند بر این لوح کبود ...  نقطه ‏اى بود و سپس هیچ نبود

 


برای من تنها چیزهایی جالبند که به قلب مربوط می‌شوند. «آدری هیبورن»
۱۳۹۴/۱۰/۱۰ عصر ۰۶:۰۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, اسکورپان شیردل, آلبرت کمپیون, حمید هامون, Classic, خانم لمپرت, کنتس پابرهنه, Princess Anne, سروان رنو, ایـده آلـیـسـت, BATMAN, oceanic, داداش کایکو, پیرمرد, کاپیتان اسکای, دزیره, لو هارپر, واتسون, اشپیلمن, فورست, Papillon, زرد ابری, پروفسور
oceanic آفلاین
.
***

ارسال ها: 63
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۷/۹
اعتبار: 12


تشکرها : 931
( 717 تشکر در 28 ارسال )
شماره ارسال: #65
RE: معرفی و نقد کتاب ( کلاسیک - مدرن )

نام کتاب: بهار خاموش

نویسنده: خانم راشل کارسون

تنها نکته ای که می شود درباره این نویسنده و این کتاب گفت شاید این باشد که او براستی جهان بشری را تکاند. این کتاب درباره حفاظت از محیط زیست است. ای کاش میتوانستم بیشتر از چند دقیقه نظر شما را به خواندن این کتاب جلب کنم. ای کاش قدرتی می داشتم و شما را وادار به خواندن این کتاب میکردم. ای کاش آدمی رویای زمین را می دید. ای کاش میدانستید زمین زیباتر از آسمان است. ای کاش میدانستید ما هر روز روی تن مادرمان راه میرویم. ای کاش قدرتی میداشتم و شما را برای مدت یک سال به تعطیلات در سیاره ای دور میفرستادم و تنها پل ارتباطی شما با زمین صفحه مانیتورتان بود و مجبور بودید برای یادآوری زمین، بوی خاک باران خورده بخرید. ای کاش این کتاب را بخوانید و بدانید که دقیقا شما با برداشتن تنها یک گام مثبت در جهت حفاظت از محیط زیست به نجات تمامی گونه ها کمک کرده اید.

http://s5.picofile.com/file/8144916926/%...4.pdf.html


coursera.org
ted.com/talks
زندگی جذبه دستی است که می چیند
۱۳۹۴/۱۲/۶ صبح ۱۱:۰۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آلبرت کمپیون, خانم لمپرت, جروشا, آمادئوس, لو هارپر, نکسوس, Memento, حمید هامون, Papillon, BATMAN, هانا اشمیت, هستی گرا, واتسون, دزیره, کنتس پابرهنه
دزیره آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۴
اعتبار: 33


تشکرها : 3112
( 2457 تشکر در 97 ارسال )
شماره ارسال: #66
RE: معرفی و نقد کتاب ( کلاسیک - مدرن )

درباره فیلمنامه نویسی

     ادوارد دیمیتریک

کتاب درباره فیلمنامه نویسی را میخواندم، نه به خاطر فیلمنامه نویسی اش بلکه خاطر ادوارد دیمیتریک اش. چرا که همه جای کتاب برای نمونه و مثال و بیان نکات اموزشی از فیلمهای معروف و محبوب کلاسیک استفاده شده و ان را تبدیل به کتابی شیرین نموده. فیلمهایی مثل شیرهای جوان، قایق ملکه افریقایی، شورش در کشتی کین ، برباد رفته و خیلی فیلمهای دیگر.

جایی اواخر کتاب دیدم که یکی از ورق ها مثل طومار چند لایه و پیچ در پیچ است بعد از باز کردن ان میدانید با چه مواجه شدم؟ نمودار فیلم کازابلانکا بر حسب دقیقه! هیچ وقت فکر نمیکردم که کازابلانکای محبوب هم نمودار داشته باشد.

 کتاب به شیوایی تمام توسط اقایان فریدون خامنه پور و محمد شهبا ترجمه شده.

سی دقیقه اول فیلم بر روی نمودار

                                                                                                                  بیست دقیقه پایانی

این هم یک جمله از کتاب:

(( پرداخت فیلمنامه کاریست بزرگتر از انچه اغلب نویسندگان گمان میبرند و در عین حال بسیار کمتر از انچه انها دلشان میخواهد بدان اهمیت داده میشود.

    تنها کارگردان است که کل اعتبار کار را کسب میکند. حال فیلم خوب باشد یا بد.))


] استعداد بزرگ بدون اراده بزرگ وجود ندارد . بالزاک
۱۳۹۵/۲/۴ صبح ۰۷:۴۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, Classic, آمادئوس, Papillon, اسکورپان شیردل, هانا اشمیت, BATMAN, خانم لمپرت, حمید هامون, Memento, جروشا, واتسون, رجینا, دون دیه‌گو دلاوگا, اسکارلت اُهارا, جیمز باند, کنتس پابرهنه
کلئوپاترا آفلاین
دختر وینتیج کافه
*

ارسال ها: 13
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۳/۴
اعتبار: 1


تشکرها : 22
( 93 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #67
RE: معرفی و نقد کتاب ( کلاسیک - مدرن )

(کتاب من)

معرفي کتاب داستان من (مريلين مونرو)

ناشر: جاجرمی

نويسنده: مريلين مونرو

مترجم: مهداد ايرانی طلب

او يکی از شناخته شده ترين چهره های جهان است. حتی پس از گذشت بيش از پنجاه سال از مرگش, مريلين مونرو يک اسم آشنا و هميشگی است. موهای سپيد و زرد , زيبايی غيرقابل تصور , دامن چف کرده ... همه اين ها اکنون جزيی از فرهنگ آمريکاست. اين ستاره مسحورکننده و درخشان کيست؟ در پشت لبخند و درخشندگی, کدام زن به همه اين ها معنا داده؟

عده بسيار کمی می دانند که مريلين مونرو در لحظه حساسی از زندگی خويش تصميم گرفت تا داستان زندگی اش را بگويد. او در حالی که در هاله ای از ابهام های شايعات احاطه شده بود و عده زيادی روزنامه نگار دوره اش کرده بودند و هزاران کلمه عليهش نوشته شده بود تا او را بگزد شروع به نوشتن شرح حال شخصی خود کرد.


۱۳۹۵/۲/۱۶ عصر ۰۶:۰۳
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : L.B.Jefferies, سروان رنو, مراد بیگ, حمید هامون, رجینا, BATMAN, شارینگهام, پیرمرد
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 2,181
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 83


تشکرها : 10803
( 17949 تشکر در 1512 ارسال )
شماره ارسال: #68
RE: معرفی و نقد کتاب ( کلاسیک - مدرن )

این روزها مشغول خواندن کتاب جدیدی هستم به نام استالین ؛ دربار تزار سرخ

یکی از جذاب ترین و بهترین منابع تاریخی درباره جوزف ویسارینویچ جوگاشویلی که بعدها نام استالین را برای خود برگزید و بر یکی از مخوف ترین امپراطوری های قرن بیستم فرمان راند. فردی که از راهزنی و بانک زنی به ریاست اتحاد جماهیر شوروی رسید و شخصیتی بسیار جالب داشت. تنها کسی که واقعا از پس هیتلر بر آمد فقط او و سیستم خوفناکی بود که بر پا ساخته بود.

نبرد 4 ساله دو ارتش قوی آن زمان یعنی ارتش سرخ روسیه شوروی و ارتش ورماخت آلمان نازی بی شک شدیدترین نبرد تاریخ بشر بوده است. نبردی دهشتناک و بی رحمانه . گویی دو عقرب را در شیشه ای بیندازی تا همدیگر را نابود کنند.

بخش مهمی از کتاب درباره اقدامات شبانه روزی استالین در دوران سخت جنگ است. اینکه چطور او توانست با بسیج توده ها جنگ باخته را  ببرد.  بعید است که هیچ یک از  سران کشورهای درگیر جنگ (روزولت , چرچیل , هیتلر ) مانند استالین بر کف زمین خوابیده باشند یا به خط مقدم جبهه رفته باشند. علاوه بر این ما با جنبه انسانی و مهربان او نیز مواجه می شویم. فردی که سرشار از تناقض هاست و این دلیلی جز زندگی متلاطم و پر فراز و نشیب او نداشته است.

کتاب در دو جلد چاپ شده که در جلد اول سرگذشت استالین را از تولد تا انقلاب بلشویکی لنین می خوانیم و در جلد دوم دوران به قدرت رسیدن استالین در کرملین تا مرگ او را شاهد هستیم. همچنین با همکاران او  بریا , مولوتف , مالینکوف , گاگانویچ , خروشچف , ژوکوف , میگویان , ورشیلف , ژدانف و دهها فرد تاثیر گذار دیگر در تاریخ این کشور آشنا می شویم.

تفاوت این کتاب با زندگینامه های قبلی این است که از آخرین اسناد افشاشده بعد از فروپاشی شوروی در آن استفاده شده و ما تقریبا به همه زوایای پنهان زندگی این فرد دسترسی داریم. تطبیق رویدادها با یادداشت های دیگر اعضای کمیته مرکزی شوروی و مصاحبه با اعضای خانواده استالین مانند دخترش سوتلانا , پرده از اسرار بسیاری بر می دارد.

مطالعه این کتاب را به همه دوستداران تاریخ توصیه می کنم.  (سروان رنو - کافه کلاسیک )



رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۳۹۶/۱/۱۷ عصر ۱۰:۲۶
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آناکین اسکای واکر, ال سید, BATMAN, دون دیه‌گو دلاوگا, مراد بیگ, Classic, شارینگهام, oceanic, آمادئوس, اسکارلت اُهارا, زاپاتا, پروفسور, پیرمرد, Emiliano
دون دیه‌گو دلاوگا آفلاین
مسافر سبزـپوش کافه
***

ارسال ها: 251
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱۲/۶
اعتبار: 29


تشکرها : 1106
( 2672 تشکر در 235 ارسال )
شماره ارسال: #69
[split] اشعار و متون ادبی زیبا

(۱۳۹۷/۱۱/۲۴ صبح ۰۱:۴۲)دون دیه&zwnj;گو دلاوگا نوشته شده:  

"لوسکا"ی گرامی، من هیچ خاطره‌ای از این کارتون نداشتم ...  

همین قسمت "دختر و پدر داروـفروش‌اش" [با عنوان انگلیسی: The Accordion and the Fish Town] از روی یکی از داستان‌های کوتاهِ هایاشی فومی‌کو (+) ساخته شده است [که معدودی از داستان‌هایش به فارسی هم ترجمه شده] ... . 

با همین علاقه‌مندی که سبب خیر-اش "لوسکا"ی گرامی بودند، به سراغ اوّلین ترجمه‌ی فارسیِ یکی از داستان‌های خانم "هایاشی فومی‌کو" رفتم.

داستان کوتاهِ "پایین شهر" با ترجمه‌ی آرتوش بوداقیان [از روی ترجمه‌ی انگلیسیِ اثر].

 

این داستان را نویسنده در سال 1948 میلادی ـ در 44سالگی‌اش ـ به چاپ رسانده بود. حکایت دربدری زنی است که شوی-اش را در پسِ جنگ [جهانی دوّم] چشم به راهِ بازگشتن است. تلاش آبرومندانه-اش برای سیر کردن شکم خود و فرزند-اش ... و البته برخورد-اش با مردی هم-دردِ خود که همسر-اش را به نوعی دیگر در اثر جنگ و تبعاتِ جفاکارانه‌ی اجتماعی-اش از دست داده است ... .

و این گفتار مترجم فارسی-اش که «یأس و ناامیدی و بی‌پناهی زنِ داستان، با اشتیاق شدید به زندگی و امید به بهروزیِ آتی توازن می‌یابد».

به دلم نشست و گفتم کل-اش را با موبایل عکس بگیرم و با شما دوستان هم به اشتراک بگذارم. مخصوصاً برای تشکر از "لوسکا"ی گرامی. البته ویدئوی ارسالی ایشان را هم در آپارات گذاشته‌ام [با ذکر نام-شان و "کافه کلاسیک" ذیل توضیحاتِ ویدئو در آپارات].

دانلود داستان از اینجا


اگر قرار باشد سر یک سامورایی به ناگاه قطع شود، او باید بتواند یک کار دیگر را هم به انجام برساند با موفقیّت.
۱۳۹۸/۹/۲۲ صبح ۰۵:۱۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, مراد بیگ, پرنسس آنا, سروان رنو, زرد ابری, گم گشته, کنتس پابرهنه, پروفسور, مارادونا, پیرمرد, شارینگهام
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 162
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 45


تشکرها : 3232
( 2676 تشکر در 111 ارسال )
شماره ارسال: #70
کتاب صوتی بابا لنگ دراز

اگرچه نیمی از لذت کتاب خواندن به در دست داشتن کتاب و ورق زدن صفحات کاغذی آن است و من خودم اصلن از خواندن کتاب در گوشی و تبلت لذت نمی برم  (در واقع اصلن از تکنولوژی لذت نمیرم) اما بالاخره تکنولوژی مزایایی هم دارد.

چند وقت پیش توفیقی اجباری برایم پیش آمد و کتاب بابا لنگ دراز را دانلود کردم و گوش دادم. داستان بابا لنگ دراز که نیازی به تعریف ندارد. نکته جالب اما صدای روایت گر داستان بود. خانم زهره شکوفنده چنان هنرمندانه و زیبا کتاب را روایت می کنند که من در گوش دادن داستان صرفه جویی میکردم و هر شب فقط یک قسمت گوش می دادم که این لذت وصف نشدنی زود تمام نشود. در این کتاب صوتی، زهره شکوفنده به جای جودی ابوت، مهین برزویی به جای خانم لیپت و ژرژ پطروسی راوی داستان هستند.

پیشنهاد میکنم کتاب را تهیه کنید و از هنرنمایی بی نظیر خانم شکوفنده لذت ببرید. صدای جناب پطروسی نیز بسیار زیباست و من قسمتی که ایشان روایت می کنند را باها و بارها گوش دادم و هر دفعه بیشتر از قبل لذت بردم.

بعد از اتمام کتاب با شوق و ذوق انیمه قدیمی را دانلود کردم تا تجدید خاطره کنم اما در کمال تعجب شخصیت پر شر و شور جودی انیمه فاصله زیادی با جودی کتاب داشت. در انیمه شخصیت ها اغراق شده و از کتاب دورند. در مجموع داستان بابا لنگ دراز بسیار زیباتر از چیزی بود که از دوران کودکی در ذهن داشتم.

پ.ن: میتوانید کتاب را از طریق اپلیکیشن واوخوان دانلود کنید.

قسمتی از کتاب بابا لنگ دراز در سایت واوخوان 


کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را
به تیرِ معجزه آهو کن
۱۳۹۹/۱/۱۱ عصر ۱۰:۰۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مموله, Classic, لوک مک گرگور, سروان رنو, دون دیه‌گو دلاوگا, Savezva, پرنسس آنا, پروفسور, ایـده آلـیـسـت, پیرمرد, rahgozar_bineshan
مموله آفلاین
رفیق فابریک
*

ارسال ها: 119
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱۰/۲
اعتبار: 26


تشکرها : 1706
( 950 تشکر در 113 ارسال )
شماره ارسال: #71
RE: کتاب صوتی بابا لنگ دراز

سلام بر بانو کنتس پابرهنه

اگه مقدوره لینک دانلودش رو بذارین تا ما هم همون فایل رو با همون زیبایی که توصیف کردین دانلود کنیم

۱۳۹۹/۱/۱۲ صبح ۰۹:۵۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, لوک مک گرگور, سروان رنو, کنتس پابرهنه, مارک واتنی, مارادونا, پیرمرد, rahgozar_bineshan
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 162
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 45


تشکرها : 3232
( 2676 تشکر در 111 ارسال )
شماره ارسال: #72
صبحانه در تیفانی

 صبحانه در تیفانی

آخرین کتابی که خواندم کتاب صبحانه در تیفانی بود. با خواندن چند صفحه اول آنقدر جذبش شدم که به خودم آمدم و دیدم کتاب را تمام کردم. صبحانه در تیفانی نوشته ترومن کاپوتی رمان کوتاه 116 صفحه ای ست  که فیلم معروفی هم با بازی ادری هپبورن از روی آن ساخته شده است. قبل از خواندن کتاب شنیده بودم که نویسنده سعی داشته استودیو را متقاعد کند که مرلین مونرو در نقش هالی گولایتلی بازی کند اما موفق نشده است. تا قبل از خواندن کتاب آنقدر فیلم و بازی ادری هپبورن را دوست داشتم که مرلین مونرو در نقش هالی برایم غیر قابل تصور بود. هنوز هم فیلم و بازی درخشان ادری را همانقدر دوست دارم اما این بار تصور مرلین مونرو نه تنها برایم سخت نیست که اتفاقن من هم با کاپوتی موافقم. هالی گولایتلیِ کتاب، دختر پرشور و زیرک و سرکشی ست که یک جا بند نمیشود و به نظر من معصومیت ذاتی ادری هپبورن روی شخصیت عصیانگر هالی سرپوش گذاشته و متفاوت با کتاب جلوه میکند. به هر حال تنها تفاوت فیلم با کتاب همین نیست. پایان فیلم هم متفاوت از کتاب است و هالیوود طبق معمول پایان فیلم را برای خوشایند مخاطبِ آن زمان عاشقانه و شیرین تمام کرده است. ( با اینکه با تغییر پایان بندی کتاب موافق نیستم اما این بار چه تصمیم خوبی گرفته است استودیوی هالیوودی، چون پایان کتاب به نظرم دلگیر بود)

صبحانه در تیفانی از زبان راویِ بی نام روایت میشود (انتخاب جرج پپارد برای این نقش چه تصمیم هوشمندانه ای ست). او که نویسنده جوانی ست به امید مشهور شدن به نیویورک آمده و در آپارتمان اجاره ای کوچکش در منتهن ساکن میشود. خیلی زود همسایه اش هالی گولایتلی نظر او را به خود جلب میکند. و در ادامه ماجرای آشنایی اش با هالی و دوستی که بینشان شکل میگیرد را شرح میدهد. راوی، داستانش را به شکل فلاش بک تعریف میکند. او که انگار هنوز و همیشه در حسرت هالی است جوری از گذشته حرف میزند که گویا آن روزها بهترین روزهای عمرش بوده است. 


کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را
به تیرِ معجزه آهو کن
۱۴۰۰/۲/۲ عصر ۰۵:۰۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, Classic, آلبرت کمپیون, سروان رنو, پهلوان جواد, پروفسور, لوک مک گرگور, واترلو, مراد بیگ, BATMAN, پیرمرد, rahgozar_bineshan
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 63
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 19


تشکرها : 719
( 775 تشکر در 63 ارسال )
شماره ارسال: #73
قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب

یکی از کسانی که برای ادبیات کودک و نوجوان این مملکت بسیار زحمت کشید، مرحوم مهدی آذر یزدی است. کار او از سه منظر بسیار ستودنی است:

اول اینکه: او باعث آشنایی کودکان و نوجوانان با منابع کهن ادبیات فارسی و آثاری چون: کلیله و دمنه، مرزبان نامه، سندباد نامه، قاموس نامه، مثنوی و ... شد.

دوم اینکه: قصه‌ها را با زبانی شیوا و جذاب بازنویسی کرد.

سوم اینکه: انتخاب‌های او بسیار قابل توجه بوده و قصه‌های ارائه شده پر از مفاهیم انسانی و عبرت آموز بوده و هستند.

از مرحوم آذر یزدی آثار متعددی در زمینه کودک و نوجوان باقی مانده که دو مجموعه مهم او از اهمیت بیشتری برخوردار هستند:

- قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب

- قصه‌های تازه از کتاب های کهن

به تازگی برای بازآفرینی خاطرات خوب گذشته، خواندن دوباره این قصه ها را شروع کرده‌ام. در جلد 1 مجموعه قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب (قصه‌های کلیله و دمنه) رسیدم به قصه مرغان کارآگاه. پس از سال‌ها مضمون جالب آن درمورد بی‌تقاص نماندن خون مظلوم برایم جالب توجه بود.

برای خاطره سازی مجدد، این قصه را عیناً در زیر می‌آورم. مطمئن هستم خواندن این قصه کوتاه و پر عبرت، خالی از لطف نخواهد بود.

***

روزی بود و روزگاری بود. در زمان قدیم در یکی از شهرهای فارس یک مرد عارف و صالح بود که او را «درویش دانادل» می‌گفتند و همه اهل شهر او را می‌شناختند و برای اخلاق پسندیده‌اش به او احترام می‌گذاشتند.

دانادل در یکی از سال‌ها می‌خواست به حج برود و تصمیم گرفت قدری زودتر از اینکه قافله حج راه بیفتد تنها حرکت کند و آهسته‌آهسته در شهرهای بین راه گردش کند. خرج سفر خود را برداشت و با کوله‌پشتی خود به راه افتاد.

آن سال، ماه حج در تابستان بود و دانادل پیش از نوروز عازم سفر شده بود. روزها راه می‌رفت و شب‌ها در دهات و آبادی‌های سر راه منزل می‌کرد؛ اما روز سوم در میان بیابان به کاروانسرای خرابه‌ای رسید که محل دزدها بود.

دزدان راهزن وقتی دانادل را با کوله‌پشتی‌اش دیدند خوشحال شدند که تنهاست و زورش به آن‌ها نمی‌رسد. پس او را در میان گرفتند و به خیال اینکه او با آن‌ها جنگ خواهد کرد با چوب و چماق قصد زدن او را کردند. دانادل که خود را گرفتار دید اول عصایی را که در دست داشت به زمین انداخت و به دزدها گفت: «صبر کنید، من یک نفر بیش نیستم و شما چند نفر زورمندید، اول به حرف من گوش بدهید بعد هر کار می‌خواهید بکنید.»

دزدها گفتند: «بیخود به خودت زحمت نده که با زبان‌بازی نمی‌توانی از چنگ ما در بروی.»

دانادل گفت: «نه، من حیله‌ای ندارم که به کار شما ببرم، من می‌گویم که من پول‌ و پَله زیادی همراه ندارم، لباس من هم به درد شما نمی‌خورد، من یک درویش هستم که به زیارت می‌روم و تنها هستم و اذیت کردن من از مردانگی دور است. درست است که شما کارتان دزدی و راهزنی است اما شاید لوطی‌گری سرتان می‌شود. بروید با کسی دربیفتید که مال زیاد دارد. زور گفتن به من برخلاف وجدان است.» دزدها جواب دادند: «حالا دیدی که می‌خواهی ما را خام کنی و از چنگ ما در بروی. مرد حسابی، ما اسم خودمان را دزد گذاشته‌ایم و خود را پیش خدا و خلق خدا روسیاه کرده‌ایم که این فکرها را نکنیم و هر چه گیر می‌آید و مال هرکس هست از کم به زیاد بچاپیم و بخوریم، اگر می‌خواستیم در فکر خوبی و بدی باشیم و وجدان و شرافت داشتیم که می‌رفتیم مثل بچه آدم کار می‌کردیم و نان می‌خوردیم.»

دانادل گفت: «بسیار خوب، حالا که حرف حسابی سرتان نمی‌شود این من و این هم کوله‌پشتی من. من فقط مختصری خرج سفر همراه دارم و اگر شما از گرفتن این چندرغاز به آرزوی خودتان می‌رسید هر چه دارم بگیرید و خودم را بگذارید بروم تا با هر سختی و دشواری من هم به آرزوی خودم که زیارت است برسم.»

دزدها گفتند «عجب آدم ساده‌ای هستی! خیال می‌کنی داری بچه گول می‌زنی؟ اگر تو را رها کنیم می‌روی و جای ما را به مردم نشان می‌دهی و ما را گرفتار می‌کنی، بهتر این است که اگر وصیتی داری بکنی و دعایت را بخوانی و آماده مرگ باشی.»

دانادل گفت: «البته این کاری است که از دست شما برمی‌آید؛ اما ریختن خون بی‌گناه برای شما بدبختی می‌آورد و زودتر ازآنچه خیال می‌کنید به پنجه عدالت و مکافات عمل خود گرفتار می‌شوید.»

دزدها بنا کردند به قاه‌قاه خندیدن و گفتند: «در این بیابان بی‌آب‌ و علف پنجه عدالت کجا بود و چه کسی شهادت خواهد داد و مکافات عمل یعنی چه؟ ما که دزدیم، تو هم که کشته می‌شوی، کسی دیگر هم که اینجا نیست و تمام شد و رفت...» و خنجرها را کشیدند و دور او را گرفتند و قصد کشتنش کردند.

دانادل که دیگر امیدی به رحم آن‌ها نداشت مانند همه‌ کسانی که در معرض خطر قرار می‌گیرند حیران و سرگردان به چپ و راست نگاه می‌کرد و منتظر بود بلکه کسی پیدا شود و او را نجات دهد؛ اما هیچ بوی امیدی نمی‌آمد. فقط در بالای سر آن‌ها یک دسته مرغان صحرایی (سار) باهم پرواز می‌کردند و جیک‌جیک کنان سروصدای زیادی راه انداخته بودند. دانادل از روی ناچاری و ناامیدی نگاهی به مرغ‌ها کرد و گفت: «آهای مرغ‌ها! ببینید و شاهد باشید. من در این بیابان به چنگ آدمکش‌های بی‌رحم و خدانشناس گرفتارشده‌ام و جز خدا کسی دیگر نمی‌بیند و نمی‌داند، شما شاهد باشید و انتقام خون مرا از این ظالم‌ها بگیرید.»

دزدها باز به این حرف خندیدند و به او گفتند: «عجب آدم ساده و هالویی هستی! اسمت چیست؟»

گفت: «دانادل»

گفتند: «عجب اسمی داری! اسمت دانادل است و خودت این‌قدر نادان و احمقی که مرغ‌های هوا را به کینه‌جویی و انتقام خواهی می‌طلبی؟ حقا که ریختن خون آدمی به این نفهمی هیچ بازخواستی ندارد…» و بعد از اینکه او را مسخره کردند، او را کشتند و مالش را برداشتند و ازآنجا فرار کردند و رفتند و هر وقت فکر می‌کردند که دانادل از مرغ‌های هوا خواهش کرده که انتقام خونش را بگیرند به این حرف می‌خندیدند.

روز بعد، چند مسافر از آن راه به شهر می‌آمدند و همین‌که خبر قتل دانادل به شهر رسید مردم خیلی غمگین شدند، مجلس ترحیمی برپا کردند و چون دانادل هرگز به کسی بدی نکرده بود و دشمنی نداشت به هیچ‌کس گمان بد نمی‌رفت. ولی اهل محل و آشنایان منتظر بودند که قاتلان دانادل پیدا شوند و می‌گفتند: «خون بی‌گناه، عاقبت، دامن جنایتکار را می‌گیرد و او را رسوا می‌کند.»

چندی گذشت و نوروز پیش آمد و بعد سیزده نوروز شد و در این روز مردم شهر همه به صحرا می‌رفتند و گردش و تفریح می‌کردند و در این روز که مردم دسته‌دسته در سبزه‌زارها و زیر درخت‌ها دورهم می‌نشستند از اتفاق، آن دسته دزدانِ قاتل دانادل هم به صحرا آمده بودند و در گوشه‌ای زیر درخت بزرگی دور هم نشسته بودند و به تفریح و گفت‌ و شنود سرگرم بودند و عده‌ای از بچه‌محلی‌های دانادل هم در نزدیکی ایشان زیر درخت دیگری منزل گرفته بودند. البته کسی دزدها را نمی‌شناخت و آن‌ها هم مثل سایر مردم بودند و موضوع قتل دانادل هم دیگر داشت فراموش می‌شد و کسی به یاد آن نبود.

در این روز که هوای خوشی داشت، در آن صحرا عده زیادی گنجشک روی درخت‌ها می‌نشستند و بلند می‌شدند و پرواز می‌کردند و جیک‌جیک می‌کردند و آن‌ها هم برای خودشان از هوای بهار و گردش سبزه‌زار استفاده می‌کردند. گاهی که گنجشک‌ها روی درختی جمع می‌شدند و زیاد شلوغ می‌کردند، کسانی که زیر آن درخت‌ها نشسته بودند آن‌ها را تار و مار می‌کردند و آن‌ها به درخت دیگری هجوم می‌آوردند و باز همین‌که دور هم جمع می‌شدند جیک‌جیک خود را سر می‌دادند و آواز می‌خواندند و از این شاخ به آن شاخ می‌پریدند.

یک‌بار هم گنجشک‌ها بالای سردسته دزدان، روی درختی که آن‌ها زیر آن منزل داشتند جمع شدند و با جیک‌جیک خود غوغایی راه انداخته بودند و چون فضله آن‌ها روی سر دزدان ریخته بود یکی از دزدها همان‌طور که با صدای بلند با رفقای خود صحبت می‌کرد گفت: «این مرغ‌ها را ببین چه شلوغ کرده‌اند.» یکی از دزدها با خنده جواب داد: «به نظرم، آمده‌اند خون دانادل را مطالبه می‌کنند.» دیگری جواب داد: «نه، این‌ها گنجشک‌اند و آن‌ها سار بودند.» دیگری گفت: «اما راستی طفلک دانادل عجب هالویی بود که از ترس جان، مرغ‌ها را شاهد می‌گرفت…» دزدها صحبت می‌کردند و از اطراف خود غافل بودند. همین‌که همسایه‌های دانادل این حرف‌ها را از این چند نفر شنیدند باهم گفتند: «یک‌چیزی هست که این‌ها از دیدن گنجشک‌ها به یاد دانادل و موضوع مرگ او افتاده‌اند و لابد چیزی می‌دانند… باید دید که موضوع دانادل با گنجشک‌ها چه ربطی دارد.»

این بود که فوری شحنه و محتسب و پاسبان و پلیس را خبر کردند و موضوع را گفتند و آن چند نفر دستگیر شدند و چون همیشه در میان اشخاص تبهکار اختلاف‌هایی وجود دارد آن‌ها کم‌کم در بازپرسی مجبور به اعتراف شدند و یکدیگر را لو دادند و عاقبت، خون بی‌گناه، کار خود را کرد و مرغ‌های هوا مأموریت کارآگاهی خود را انجام دادند و دزدها به مکافات خودشان رسیدند.


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۸/۴ عصر ۰۵:۲۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, پهلوان جواد, مارک واتنی, مورچه سیاه, لوک مک گرگور, سروان رنو, پیرمرد, Emiliano, Classic, شارینگهام, آدمیرال گلوبال, کنتس پابرهنه, rahgozar_bineshan, مراد بیگ
ارسال پاسخ