[-]
جعبه پيام
» <آدمیرال گلوبال> ورزشگاه و زمین های ورزشی تفریحی تو تیتراژ پسر شجاع کجا هستن؟ http://cafeclassic5.ir/thread-509-post-4...l#pid43941
» <Savezva> شارینگهام گرامی سپاس از اظهار لطف شما، ارادتمندم
» <باربوسا> خوش برگشتید بانو
» <BATMAN> برای بانو [تصویر: aaaabr0n8yncyxhp3-e8cxt1yjc8nehhvvjoc5o3...9_fs7k.png]
» <رابی جاکوب> از آشنایی با شما خوشحالم.
» <رابی جاکوب> سلام آقای همساده. من هم عاشق این کاراکترم و عاشق سری برنامه های تلویزیونی کلاه قرمزی.
» <شارینگهام> Savezva عزیز، زنده باد! خواندن این پست ارسالی شما از شیرینی صعود هم برایم دلچسب تر بود.
» <Savezva> حذف مانشافت، فروپاشی یک امپراطوری بزرگ http://cafeclassic5.ir/thread-204-post-4...l#pid43913
» <باربوساhttps://www.khabaronline.ir/news/1702041...8%B4%D8%AF
» <باربوسا> نتایج نظرسنجی جدید سایت سایت اند ساند ساعاتی پیش اعلام شد؛ فیلمی تجربی، زنانه و کمتر شناخته شده بالاتر از سرگیجه و همشهری کین در صدر بهترین های تاریخ سینما!
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات سودا زده من
نویسنده پیام
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 56
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 17


تشکرها : 648
( 688 تشکر در 55 ارسال )
شماره ارسال: #21
خلَاء

همه ما در زندگی با لحظاتی روبرو می‌شویم که گویی وارد خلَاء شده‌ایم. شاید مناسب‌ترین مصداق، لحظات اولیه با خبر شدن از فوت عزیزان‌مان باشد. همه خاطرات گذشته و مخصوصاً آخرین آنها جلوی چشم‌مان جان گرفته و رژه می‌روند. آهی سرد، بغض، قطره‌ای اشک و ناگهان یک هیچ بزرگ... مواجهه با یک تُهی!

یکی از تجربیات مهم خلَاء‌وار من و طبعاً بسیاری از آنها که سربازی رفته‌اند، روز اول خدمت است. برای خودت کسی بوده‌ای و کیا بیایی داشته‌ای و حالا پشت دیوارهای بلند پادگان با موهای کوتاه شده با نمره چهار، لباس‌های خاکی و دستورات گاه و بی‌گاه بالا دستی‌ها روبرو هستی و صد البته در دوره آموزشی همه بالا دستی‌ات محسوب می‌شوند! هر چه سن و میزان فعالیت قبل از خدمت بالاتر باشد، خلَاءت هم بزرگتر است! من ازدواج کرده بودم و فرزندم در راه بود و سن‌ام نیز از همه بیشتر بود که به پادگان ۰۲ اعزام شدم. از اقبال بلندم! پادگان ۰۱ که مخصوص آموزش نیروهای لیسانس و فوق لیسانس وظیفه بود، پر شد و من و جمعی دیگر را به ۰۲ فرستادند. همان لحظه ورود مورد استقبال گرم سربازان ۱۸ ساله ای قرار گرفتیم که بسیاری از آنها کمتر از پنج کلاس سواد داشتند!

شب اول، پاس‌بخش وظیفه مهم حراست و نگهبانی از ۲۰ چشمه* را به من واگذار کرد! با لیسانس و سال‌ها تجربه کار در تلویزیون می‌بایست مراقب آفتابه‌ها و شلنگ‌های سرویس بهداشتی می‌بودم و یکی از بزرگترین وظایفم، مطلع کردن پاس‌بخش از گرفتن احتمالی چاه مَبال بود! (پس از گذشت سال‌ها، هنوز هم که یاد آن شب می‌افتم، در خلَاء فرو می‌روم.)

شاید بعضی روزهای اول و یا حتی آخر تحصیل و بعضی دیگر پس از اولین روز حضور در عرصه کاری که علاقه‌ای به آن ندارند، به خلَاء وارد شوند و چه بسیار عشاق جوانی که پس از اولین دعوا و بگو مگو وارد خلَاء می‌شوند. خلاصه اینکه همه ما در طول زندگی با خلَاءهای پر شماری روبرو می‌شویم.

***

تمام اینها را گفتم تا از یک دوران خلَاءآمیز بزرگ هنرمندان مملکت خودمان بگویم. اواخر دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰ است.

هنرمندان، دست‌اندرکاران و فعالان مختلف رشته‌های موسیقی، سینما، تلویزیون، تئاتر و حتی نقاشی و مجسمه‌سازی به ناگاه با رخدادی بزرگ روبرو می‌شوند. همه آنها نه راه پس دارند و نه راه پیش. اوضاع اجتماعی تغییر کرده و خلَایی بی‌انتها پیش روی‌شان قرار گرفته است.

دوبلورها و گویندگان نیز از این اتفاق مصون و مستثنی نیستند. تا مدتی قبل حجم انبوهی از فیلم‌ها برای اکران سینما وارد کشور شده و پس از دوبله‌های درخشان روی پرده می‌رفتند؛ اما حالا تعداد این فیلم‌ها به شدت کاهش پیدا کرده است. آنها که مانده‌اند، چاره‌ای ندارند جز اینکه بیشتر به گویندگی انواع برنامه‌هایی که برای دو شبکه تلویزیون در نظر گرفته شده، بپردازند. در این میان سهم مجموعه‌های انیمیشن و سریال بیشتر از فیلم‌های سینمایی است. دو شبکه، نهایتاً دو باکس پخش فیلم هفتگی دارند. تازه در بسیاری مواقع، آثار تکراری پخش می‌کنند.

اساتید تراز اول دوبله کشور که تا دیروز به جای بزرگترین هنرپیشه‌های دنیا سخن می‌گفتند، امروز ناچار هستند به شخصیت‌های کارتونی غالباً ژاپنی جان بدهند! اما آنها از کار و حیثیت‌شان کم نمی‌گذارند. نتیجه کار برای ما کودکان آن دوره بسیار بسیار لذت‌بخش است و اصلاً همین لذت ناب است که باعث ماندگاری آن آثار و بیداری حس نوستالوژیک ما شده است. چه بسا انیمیشن‌ها و سریال‌های درجه دو و سه که با فداکاری اساتید دوبله به آثاری همیشه ماندگار در ذهن مردم تبدیل شده‌اند.

استاد منوچهر اسماعیلی

خوب به یاد دارم، استاد منوچهر اسماعیلی در یکی از این دوره‌های پر خلَاء، در رادیو برای‌مان قصه می‌گفت. من نمی‌دانم آن هنگام در ذهن آن استادِ حنجره طلایی که سال‌ها به جای بهترین‌ها سخن گفته بود، چه می‌گذشت؟ اما این را می‌دانم که خاطره آن قصه‌ها که با تسلط و زیبایی لحن و گفتار استاد روایت می‌شد، تا همیشه در ذهن من و بسیاری از هم‌نسلانم نقش بسته است...

روح همه بزرگان درگذشته دوبلاژ شاد و سایه زنده‌ها با سلامت تن و روح‌شان بر سرمان مستدام...

----------------------------------------------------

* در پادگان وجه متمایز سرویس‌های بهداشتی تعداد آنهاست. مثلاً ۱۰ چشمه یعنی ۱۰ سرویس و ۲۰ چشمه یعنی ۲۰ سرویس بهداشتی!

همیشه از سطح شعور و دانش شخصی که این اصطلاح پلشت را برگزیده است، در حیرتم! "چشمه" کجا و "چاه مبال" کجا؟ چشمه منبع آب پاکی است که از زیر زمین می‌جوشد و مبال، چاهی است که فضولات را درون آن می‌ریزند...  


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۶/۳ عصر ۰۱:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, مموله, باربوسا, سروان رنو, کوئیک, Classic, Emiliano, شارینگهام, پرنسس آنا, مراد بیگ, کلانتر چانس, پطرکبیر, مورفیوس, rahgozar_bineshan, ماهی گیر, پیرمرد
کلانتر چانس آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 48
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۱/۴/۱
اعتبار: 7


تشکرها : 593
( 367 تشکر در 48 ارسال )
شماره ارسال: #22
Sad RE: خلَاء

[quote='رابرت' pid='43645' dateline='1661421134']

یکی از تجربیات مهم خلَاء‌وار من و طبعاً بسیاری از آنها که سربازی رفته‌اند، روز اول خدمت است....

رابرت گرامی! این خاطره ی تلخ خلا به نوعی دیگر برای من از دوران 03 عجب شیر(Sad) باقی مانده است. در دو هفته ی اول که درگیر تطابق ذهن و روح و روان با محیط به شدت سرد و بی روح عجب شیر بودیم و این وسط برخی ها برای این که از شر شرایط سخت راحت شوند روی به آدم فروشی و گزارش مثلاً سیگار کشیدن فلانی یا قایم شدن بهمانی در پشت ساختمان های گروهان برای رهایی از بدو بایست ها و سینه خیز رفتن ها و پامرغی ها، آورده بودند. (چقدر از این جماعت که باعث تفرقه و تشنج اعصاب بودند بیزار بودم !) روزی از روزهای آن دوران دو نفر از کمک مربیان آموزشی(یک سرجوخه و یک گروهبان سوم) مرا به کناری کشیدند و از من دعوت کردند تا به این مشغله ی پست تن بدهم (با تهدید به این که در صورت نپذیرفتن اضافه خدمت می خوری و در تنبیهات به خدمتت می رسیم) و من-با پرخاش به آن دو- قبول نکردم. فردای آن روز در صبح گاه گروهان نام مرا به عنوان مسئول نظافت سرویس بهداشتی ثبت کردند و برای تمسخر با صدای بلند اعلام کردند. متاسفانه فرمانده گروهانم در مرخصی بود و بره کشان استوارها و کمک مربیان آموزشی! در همان حالت بهت و خلائی که برایم به وجود آمده بود به خودم گفتم که از این شرایط تلخ بهترین بهره را خواهم گرفت. دو هفته از آن روز تلخ گذشت، رفتار تمسخر آمیز هم خدمتی ها و مربیان را تاب آوردم و گله ای نکردم. صبح ها ساعت 5صبح بیدار می شدم و تا ساعت هفت صبح به بهترین شکل ممکن کارها را انجام می دادم. بله! دو هفته گذشت و شنبه از راه رسید و ناگهان فرمانده گردان سرزده از وضعیت بهداشتی گروهان ها بازدید کرد و آن روز بود که مژده رهایی رسید. سرگرد ح.ح فرمانده گروهان مرا خواسته بود و از او پرسیده بود که مسئول نظافت سرویس بهداشتی گروهانت کیست؟ او را نزد من بفرست! فرمانده گروهان هم با لحنی تند به من گفت که پیش سرگرد بروم. به ستاد گردان رفتم. فرمانده گردان تا مرا دید به گروهبان وظیفه ای که در رکن یک کار می کرد گفت: ایشان را در دستور صبح گاهی گردان مورد تشویق قرار بدهید. سپس به من گفت: کارت عالی بود پسرجان تا حالا ندیده بودم که محیط این قدر تمیز باشد! حالا برو! به گروهان برگشتم و و فرمانده گروهان که فکر می کرد اشتباهی انجام داده ام که فرمانده گردان مستقیم احضارم کرده است با قیافه ای اخمو از من پرسید: چکار کرده بودی که جناب سرگرد تو را خواست؟! ماجرا را تعریف کردم، فرمانده گروهان به طور واضحی خوشحال شد و از من پرسید: دیپلمه ی چه رشته ای هستی؟ من هم گفتم: ریاضی فیزیک و چند پرسش دیگر درباره ی موضوعات محتلف از من پرسید و در پایان گفت: برای شما 48 ساعت مرخصی تشویقی می نویسم و از امروز بر نظافت کل محوطه ی گروهان  نظارت می کنی و شخص دیگری به جای شما برای نظافت سرویس خواهم گذاشت. ماجرای خودم با آن دو کمک مربی را برایش تعریف کردم و در پاسخم گفت: به زودی آن دو را با دو گروهبان آموزشی تازه نفس و باشخصیت جایگزین خواهد کرد که همین طور هم شد.خلاصه هم تشویق شدم و هم باعث رهایی هم خدمتی ها از دست آن دو کمک مربی آموزشی شدم و هم فرمانده گروهان با روشن شدن حقیقت در صبح گاه گروهان به تمامی آدم فروشان اولتیماتوم داد و ریشه ی این موضوع را خشک کرد.


به دوستانت نزدیک باش!به دشمنانت نزدیک تر!
۱۴۰۱/۶/۵ صبح ۰۸:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, سروان رنو, Emiliano, پطرکبیر, Stalker, rahgozar_bineshan, رابرت, باربوسا, شارینگهام, کوئیک, ماهی گیر, پیرمرد
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 56
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 17


تشکرها : 648
( 688 تشکر در 55 ارسال )
شماره ارسال: #23
قدر اهل هنر کسی داند/ که هنر نامه‌ها بسی خواند (پیش شماره)

اگر عمری بود، طی سه پست کوتاه، درمورد برخی کم مهری‌ها با هنرمندان و بزرگان تلویزیون سخن خواهم گفت. اولین نفر را همه می‌شناسند؛ اما دو نفر بعدی با وجود حق بزرگ به همه اهالی مباحث نوستالوژیک، ناشناخته و مهجور هستند...

---------------------------------------------------

* این بیت زیبا از "هفت پیکر" حکیم نظامی گنجوی است:

قدر اهل هنر کسی داند                  که هنر نامه‌ها بسی خواند


شورای طرح و برنامه اداره کل مهندسی و مدیریت پیام مرکز بودجه

شبکه سه سیما

نمایندگی پوشاک بچه­گانه غنچه در کرج

مرکز سیمای استان­ها

پخش سیمای البرز

مرکز سیمای استان­ها

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

پخش شبکة جام جم

اداره کل تأمین برنامه­های خارجی سیما

اداره کل سیمای استان­ها

پخش اخبار سیما

واحد آموزش معاونت سیما


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۶/۸ عصر ۰۹:۴۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کلانتر چانس, مارک واتنی, باربوسا, شارینگهام, کوئیک, ماهی گیر, پرنسس آنا, پیرمرد, پطرکبیر
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 56
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 17


تشکرها : 648
( 688 تشکر در 55 ارسال )
شماره ارسال: #24
قدر اهل هنر کسی داند/ که هنر نامه‌ها بسی خواند (۱)

(۱۴۰۰/۹/۸ صبح ۰۱:۲۶)رابرت نوشته شده:  

در پست های قبل به عرض رساندم که:

در بهمن ۱۳۷۴ با امید، انگیزه و اشتیاق فراوان در رشته تولید (گرایش برنامه‌سازی تلویزیونی) دانشکده صدا و سیما مشغول تحصیل شدم.

پس از پایان تحصیلات، با عنوان رسمی کارگردان - و البته با شغل‌های متفاوت کارگردانی، تصویربرداری، تدوین و نویسندگی- در واحدهای مختلف معاونت‌های سیاسی، استان‌ها و سیما فعالیت کردم.

به طور خلاصه طی این سال‌ها در هر سه بخش اصلی تولید، تأمین و پخش برنامه تلویزیون تجربه کسب کردم و در شوراهای مختلف عضویت داشتم.

(۱۴۰۱/۶/۸ عصر ۰۹:۴۶)رابرت نوشته شده:  

اگر عمری بود، طی سه پست کوتاه، درمورد برخی کم مهری‌ها با هنرمندان و بزرگان تلویزیون سخن خواهم گفت. اولین نفر را همه می‌شناسند؛ اما دو نفر بعدی با وجود حق بزرگ به همه اهالی مباحث نوستالوژیک، ناشناخته و مهجور هستند...

مرحوم اصغر افضلی از بزرگان دوبله و مخصوصاً شاخص‌ترین کمدی‌گوهای تاریخ سینما و تلویزیون است که نیازی به بازگویی نقش‌های متعددش نیست. او از زمره اساتید صداپیشه‌ای است که هیچ‌گاه جای خالی‌ خودش و آن صدای نازنینش پر نخواهد شد.

مرحوم افضلی در ۱۰ شهریور سال ۱۳۹۲ بدون هیچ سابقه بیماری و کسالت و به معنای واقعی کلمه، به صورت ناگهانی چشم از جهان فرو بست.* بی‌مناسبت ندیدم به یاد نهمین سالگرد فقدان ایشان، خاطره‌ای از اولین روزهای حضور در صدا و سیما ذکر کنم...

***

از آنجا که ما دانشجویان ترم اول به صورت بورسیه در آزمون سراسری پذیرفته شده‌ایم به سازمان صدا و سیما تعهد خدمت داریم و می‌بایست فرم رسمی محضرخانه را به دفتر حقوقی، واقع در طبقه دوم ساختمان شیشه‌ای تحویل بدهیم.

اولین روزهای اردیبهشت سال ۱۳۷۵ است. من با خوشحالی و غروری وصف ناشدنی، برگه محضری کاغذ A3 را چند تا کرده و در کلاسورم گذاشته‌ام و مانند فاتحان قاره‌ای نو، در آستانه درِ ورودی بِلال هستم. این ورودی به تازگی جلوی مسجد بلال ایجاد شده و شامل یک راه‌بند برای اتومبیل‌ها و یک کانتینر فلزی رنگ و رو رفته برای عابران پیاده است که کف آن را با موکت قرمز بد رنگی پوشانده‌اند. چند میز چوبی در یک سمت کانتینر قرار گرفته و چند جوان هم پشت آنها نشسته‌اند. از آنجا که فعلاً هیچ کارت شناسایی برای ما دانشجویان ترم اول صادر نشده، می‌بایست آفیش شده و وارد محوطه سازمان بشویم. شناسنامه‌ام را به متصدی حراست تحویل می‌دهم که ناگهان صدایی آشنا توجهم را به خود جلب می‌کند. استاد اصغر افضلی است. پیش از آنکه برگردم و چهره‌اش را ببینم، بی‌درنگ یاد کارآگاه گجت می‌افتم؛ زیرا چند وقتی است که جمعه صبح‌ها انیمیشن کارآگاه گجت از برنامه کودک شبکه دو پخش می‌شود. در کسری از دقیقه خاطرات وودی آلن، وروجک، شِلمان، پرنس جان، اِدگار و ... در ذهنم جان می‌گیرند.

زنده‌یاد استاد اصغر افضلی

جناب افضلی به اطلاع متصدی حراست می‌رساند که فراموش کرده، کارت ترددش را بیاورد و باید به واحد دوبلاژ برود. متصدی حراست اما؛ خیلی بی‌تفاوت مدعی می‌شود که این مشکل خود آقای افضلی است و ربطی به او ندارد! کمترین میزان ادب حکم می‌کرد که آن جوان متصدی حراست (مثلاً) بگوید:

«چند لحظه تشریف داشته باشید؛ من با واحد دوبلاژ تماس می‌گیرم، بعد از آفیش تشریف ببرید داخل»

 اما آن جوان اینها را نمی‌گوید! فقط با اشاره دست، تلفن زیمنس بزرگ قدیمی را به جناب افضلی نشان می‌دهد تا خودش شماره واحد دوبلاژ را بگیرد و آفیش شود. استاد افضلی شماره می‌گیرد و موقعیت را برای آن سوی خط توضیح می‌دهد. وقتی تلفن را قطع می‌کند، به او نزدیک شده و سلام می‌کنم. با تواضع پاسخ می‌گوید. تا منشی دفتر دوبلاژ به متصدی حراست تلفن کرده و مشکل آفیش را حل کند؛ آقای افضلی روی مبل می‌نشیند. بسیاری از مراجعان که او را شناخته‌اند، سلام و احوال پرسی می‌کنند و جناب افضلی هم با حوصله و مؤدبانه پاسخ همه را می‌دهد. با وجود آنکه در این کانتینرِ دَم گرفته معطل شده و جوانک متصدی برخورد چندان مؤدبانه‌ای با او نداشته؛ اما از گفتگوی مردم با خود کلافه نشده و با هیچ کس، بی‌حوصله سخن نمی‌گوید.

من جوان و بی‌تجربه‌ام؛ اما از همین نخستین تجربه عینی متوجه می‌شوم که متأسفانه این روال ناشایست و جاری سازمان صدا و سیماست که در برخورد با هنرمندان، ادیبان، دانشمندان و ... آن چنان که باید قدردانی و گوهرشناسی وجود نداشته باشد! مگر می‌شود جوانک، صدای استاد را نشنیده باشد و از این صدا خاطره‌ای نداشته باشد؟! پس چرا این قدر سرد و بی‌تفاوت برخورد کرد؟ در همین افکار هستم که صدای ترمز کشدار یک بنز آخرین مدل جلوی راه‌بند ماشین‌رو، توجهم را جلب می‌کند. یکی از فوتبالیست‌های تیم ملی فوتبال است. تنها کاری که می‌کند این است که عینک آفتابی‌اش را از روی چشمش به روی موهایش هل می‌دهد. مسئول راه‌بند، با او خوش و بشی کوتاه کرده و لبخندی تحویلش می‌دهد. بلافاصله راه‌بند را بالا می‌دهد و فوتبالیست تیم ملی گاز بنز را می‌گیرد و دور می‌شود.

***

بالاخره کار آفیش من هم تمام شده و اکنون برای اولین بار وارد محوطه سازمانی شده‌ام که همیشه آرزوی حضور در آن را داشته‌ام. من شیب سر بالایی را با سرعت طی می‌کنم. اندکی بعد استاد افضلی را می‌بینم که با طمأنینه و آرام به سوی ساختمان سیزده طبقه سیما و واحد دوبلاژ گام برمی‌دارد...     

-------------------------------------------------------

* در گفتگوی پسر ایشان با "باشگاه خبرنگاران جوان" در تاریخ ۱۱ شهریور سال ۹۲ به این موضوع تأکید شده است:

 https://www.yjc.news/fa/news/4536817/%D9...8%B4%D8%AA


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۶/۱۰ صبح ۱۰:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, شارینگهام, مموله, سروان رنو, ماهی گیر, مراد بیگ, Classic, مورفیوس, کلانتر چانس, mr.anderson, کوئیک, پرنسس آنا, پیرمرد, باربوسا, سناتور, لوک مک گرگور, پطرکبیر
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 56
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 17


تشکرها : 648
( 688 تشکر در 55 ارسال )
شماره ارسال: #25
قدر اهل هنر کسی داند/ که هنر نامه‌ها بسی خواند (۲)

(۱۴۰۱/۶/۸ عصر ۰۹:۴۶)رابرت نوشته شده:  

اگر عمری بود، طی سه پست کوتاه، درمورد برخی کم مهری‌ها با هنرمندان و بزرگان تلویزیون سخن خواهم گفت. اولین نفر را همه می‌شناسند؛ اما دو نفر بعدی با وجود حق بزرگ به همه اهالی مباحث نوستالوژیک، ناشناخته و مهجور هستند...

مرحوم دکتر سید مجید حسینی‌زاد از شخصیت‌های تأثیرگذار بر تلویزیون در طول حداقل سه دهه است. او از آغازین سال‌های دهه ۶۰ و بر اساس اتفاقی غیرقابل پیش‌بینی، از هُمافری ارتش خارج شده و به صدا و سیما آمد و تا سال ۱۳۸۸ مشغول فعالیت رسمی بود. او ضمن پذیرش مسئولیت‌های متعدد در تلویزیون ایران، چهره‌ای شناخته شده در محافل دانشگاهی است، زیرا سال‌ها در کسوت استادی رشته جامعه‌شناسی دانشگاه تهران مشغول فعالیت بوده است.

از جمله مهم‌ترین سِمت‌های تأثیرگذار او در دهه‌های گذشته، مدیریت طرح و برنامه شبکه یک، مدیریت تأمین برنامه شبکه یک، مدیریت دوبلاژ سیما و نهایتاً مدیریت تأمین برنامه شبکه سه (از بدو تأسیس تا سال ۱۳۸۸) بوده است.

اما جدای این سِمت‌ها، او همواره مردی خوش‌مشرب، با سواد به معنای آکادمیک و همچنین دارای فهم اجتماعی بالا، بذله گو، کاردان و از همه مهم‌تر خوش سلیقه در انتخاب فیلم‌ها و سریال‌های خانوادگی و خاطره‌انگیز بود. جدای نصایح غیر مستقیم و نظرات کارشناسانه‌اش، خاطرات آموزنده  و جالبی داشت که اتفاقاً در بسیاری موارد برای ما جوان‌ترها نقشه راه و پر از عبرت‌آموزی بود.

زنده یاد دکتر سید مجید حسینی‌زاد

دکتر حسینی‌زاد ارزش و اعتبار بسیار زیادی برای مخاطب قائل بود و بیش از آنکه به خوش‌آمد بالا‌ دستی‌ها بیندیشد، رضایت بیننده‌های تلویزیون را در نظر می‌گرفت. همین امر و نیز صداقت و راستگویی او، شاید مهم‌ترین دلایل آن بود که علیرغم دانش و تجربه بسیار بالا، هیچ‌گاه از رده مدیران میانی بالاتر نرفت...

مرحوم حسینی‌زاد برای من تعریف می‌کرد که اتفاقات پیش‌آمده در سنین جوانی باعث شده تا همیشه وسایل شخصی‌اش را در یک جعبه کوچک نگهداری کند تا آماده جابجایی از یک اداره به اداره دیگر باشد!

مرحوم حسینی‌زاد، حق بزرگی بر گردن علاقمندان برنامه‌های نوستالوژیک تلویزیون دارد. او علاوه بر اِشراف کامل به سینمای کلاسیک، درمورد سینمای جدید و قدیم ایران و هنر بسیاری از مناطق جهان مطالعات گسترده‌ای داشت. وی به زبان‌های آلمانی، انگلیسی و عربی آشنایی داشت و به همان خوبی که سینمای آمریکا و اروپا را می‌شناخت، قادر به تحلیل سینمای هند و خاور دور نیز بود.

خوشبختانه در آخرین سال‌های زندگی اش، (۱۴ آذر سال ۱۳۹۶) مراسم نکوداشتی برای او از سوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. امری که متأسفانه هیچ‌گاه در سازمان صدا و سیما -حتی در حدّ یک جلسه خودمانی و کم‌جمعیت نیز- محقق نشد!


مراسم بزرگداشت مرحوم حسینی‌زاد در دانشگاه تهران (۱۴ آذر ۱۳۹۶) البته دوربین بیشتر حالت ناظر بر صحنه دارد؛ اما گزارش جالبی برای علاقمندان است. 

 دکتر حسینی‌زاد به واسطه معلومات و تجربیات فراوان از مدعوین بسیاری از جلسات کارشناسی در حوزه سینما، تلویزیون و جامعه شناسی بود. یکی از افتخارات من، حضور در بعضی جلساتی است که او در آنها شرکت می‌کرد.*

مرحوم حسینی‌زاد از آن دست انسان‌هایی بود که فکر می‌کردی تا صد سال زندگی خواهد کرد؛ اما متأسفانه بیماری و کسالت ناگهانی، باعث خانه‌نشینی چند ساله و نهایتاً فوت ایشان در ۲۹ بهمن سال ۱۳۹۹ و در آستانه ۷۰ سالگی‌اش شد.

تلخ‌ترین خاطره من از نحوه برخورد سازمان صدا و سیما با درگذشتِ او اما؛ چند روز پس از مرگش در ذهنم شکل گرفته و تا ابد همراه من خواهد بود:

***

چند روز از مرگ دکتر مجید حسینی‌زاد گذشته و از روی اجبار گذرم به شبکه سه، واقع در در خیابان گلخانه افتاده است. دریغ از یک پارچه نوشته و بنر تسلیت و حتی یک آگهی اطلاع‌رسانی فوتِ آن مرحوم در ساختمان شبکه سه! جایی که بیش از ۱۵ سال به عنوان قدیمی‌ترین و باتجربه‌ترین مدیر تأمین برنامه در آن فعالیت می‌کرد.

آشنایی را می‌بینم و از چرایی این بی‌توجهی و بی‌مِهری می‌پرسم. خیلی صریح می‌گوید:

- خیلی وقته که از اینجا رفته بود، دیگه خیلی‌ها نمی‌شناسنش...

- شماهام نمی‌شناختینش؟!!!

پاسخ نمی‌دهد.

***

دکتر حسینی‌زاد یکی از باسوادترین، خوش‌اخلاق‌ترین، خاطره‌سازترین، شجاع‌ترین و کار بلدترین مدیرانی بود که طی سال‌های فعالیت در صدا و سیما دیدم و شناختم.

بسیاری از برنامه‌هایی که در همین کافه نام و خاطرشان ذکر شده است، حاصل انتخاب و زحمات مرحوم حسینی‌زاد بوده  است. اگر او این عضو این کافه می‌بود، با تکیه بر حافظه استثنایی‌اش به خیلی از سؤالات دوستان در مورد نام و شناسنامه آثار پاسخ می‌داد و احتمالاً خاطرات خرید آنها را نیز بازگو می‌کرد!

من و نسل من علاوه بر انتخاب‌های تأثیرگذار او در انتخاب برنامه‌ها، مدیون شجاعت او در چینش کنداکتور و جانمایی برنامه‌های ورزشی، دوبله‌های درخشان آثار مختلف و نیز نمایش بسیاری از انیمیشن‌های خاطره‌انگیز دوران کودکی هستیم.

----------------------------------------------------------

* اگر عمری بود، شرح یکی از این جلسات را که با حضور مرحوم دکتر مجید حسینی‌زاد، فریدون جیرانی، جمال امید، اینجانب و قائم مقام وقت شبکه نمایش در اولین روزهای تأسیس آن برگزار می‌شد، خواهم آورد...


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۶/۱۸ صبح ۱۱:۳۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Emiliano, پیرمرد, آلبرت کمپیون, مورچه سیاه, مارک واتنی, سروان رنو, کوئیک, شارینگهام, مورفیوس, Classic, کلانتر چانس, مراد بیگ, ماهی گیر, لوک مک گرگور, پطرکبیر
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 56
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 17


تشکرها : 648
( 688 تشکر در 55 ارسال )
شماره ارسال: #26
قدر اهل هنر کسی داند/ که هنر نامه‌ها بسی خواند (۳)

(۱۴۰۱/۶/۸ عصر ۰۹:۴۶)رابرت نوشته شده:  

اگر عمری بود، طی سه پست کوتاه، درمورد برخی کم مهری‌ها با هنرمندان و بزرگان تلویزیون سخن خواهم گفت. اولین نفر را همه می‌شناسند؛ اما دو نفر بعدی با وجود حق بزرگ به گردن همه اهالی مباحث نوستالوژیک، ناشناخته و مهجور هستند...

توضیح: چند روزی هست که مطالب این پست را آماده کرده‌ام؛ اما به خاطر این روزهای تلخ و سخت، دست و دلم به ارسال نمی‌رفت؛ با این وجود برای آنکه قول داده بودم، امروز پست جدید را تقدیم می‌کنم. به امید روزهای خوش برای ایران...

***

اما سومین نفر که می‌خواهم درمورد او سخن بگویم، محمد ابراهیم سلطانی‌فر است که در ۶۶ سالگی درگذشت. متأسفانه شخصاً او را از نزدیک ندیده و افتخار همکاری با او را نداشتم. او آن قدر مهجور بود که بسیاری از مردم و حتی مدیران تأمین شبکه‌های تلویزیون او را نمی‌شناسند!

مرحوم سلطانی‌فر متولد ۱۳۳۲ تهران و فارغ‌التحصیل سینما از دانشگاه هنر بوده و فعالیت سینمایی خود را با تهیه‌کنندگی فیلم‌های کوتاه آغاز کرده بود. او چند سمَت مهم وتأثیرگذار در تلویزیون داشت؛ اما بی‌شک مهم‌ترین آنها دوره طلایی مدیریت او در تأمین برنامه خارجی شبکه یک سیماست. مهم از آن جهت که بسیاری از برنامه‌های خاطره‌ساز دهه‌ ۶۰ با همت، تلاش و سلیقه او خریداری شده و ایشان به صورت ویژه بر مراحل دوبله آنها نظارت داشته است:

لبه تاریکی و ارتش سری*...

همین دو عنوان کافی است تا دوستداران آن آثار ناب، با قدر و منزلت مرحوم سلطانی‌فر آشنا شوند. دو سریال بی‌نظیر با دوبله‌هایی بی‌مانند در تاریخ هنر این مملکت.

مرحوم محمد ابراهیم سلطانی‌فر

البته مرحوم سلطانی‌فر، به زودی عطای پُست‌های مدیریتی را به لقای‌شان بخشید و ترجیح داد وارد کار تولید شود. مهم‌ترین آثار او عبارتند از:

نویسندگی و کارگردانی سریال آتش و شبنم، کارگردانی فیلم‌های تلویزیونی همچون رؤیای مرد مرده و اجاق‌های شعله‌ور، کارگردانی مستند داستانی سرزمین رنگین‌کمان، نویسندگی انیمیشن مروارید سرخ و قصه‌های مرزبان‌نامه

همچنین نگارش فیلم‌نامه اولیه سریال مختارنامه هم از دیگر سوابق وی در عرصه هنری است که احتمالاً با آنچه نهایتاً توسط داوود میرباقری بازنویسی و ساخته شد، تفاوت‌های چشمگیری داشته است.

اما شاید مهم‌ترین اثر او، سینمایی سه اپیزودی تویی که نمی‌شناختمت باشد که آن را در سال ۱۳۶۹ و براساس داستان‌هایی از سید مهدی شجاعی، نویسندگی و کارگردانی کرد. این اثر با مضمونی متفاوت نسبت به بیشتر آثار مربوط به جنگ ایران و عراق، ساخته شده و به عقیده اینجانب از لطافت قابل توجهی در مضامین و داستان‌ها برخوردار است.

مرحوم سلطانی‌فر، در سال‌های پایانی دچار بیماری شد و متأسفانه یک پای خود را از دست داد. به گفته جناب محمد جعفر صافی** هیچ حمایت معنوی از جانب مسئولان تلویزیون شامل حال مرحوم سلطانی‌فر نشد. مرحوم سلطانی‌فر آن‌قدر برای مدیران تازه بر مَسند آمده، ناشناس بود که -با وجود علاقه شخصی‌ و سابقه درخشان- هیچ‌گاه از او برای شرکت در جلسات شوراهای طرح و برنامه و بررسی فیلم‌نامه، دعوت به عمل نیامد!

مرحوم محمد ابراهیم سلطانی‌فر در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ پس از تحمل طولانی مدت بیماری، دار فانی را وداع گفت.

----------------------------------------------------

* درمورد سریال ارتش سری Secret Army و چگونگی پخش آن از تلویزیون ایران، گفتنی‌ها بسیار است! البته دوستان در همین کافه و مخصوصاً تایپیک زیبای ارتش سری (کافه کاندید و ماجراهایش) حق مطلب را ادا کرده‌اند. بزرگترین تغییر در نسخه پخش شده از شبکه یک سیما در آن سال‌ها، تغییر نوع روابط آلبر فوآره و مونیک دوشان بوده است. اما شاید توضیح این مطلب کمی، دلیل انتخاب این سریال توسط مرحوم سلطانی‌فر را بیان کند:

مرحوم سلطانی‌فر، در آن سال‌ها این شاهکار تلویزیون بی‌بی‌سی را می‌بیند. حال با توجه به نوع روابط شخصیت‌ها و بعضی مواقع خرده داستان‌ها، دو راه پیش رو دارد: 

۱) کاملاً از خیر سریال بگذرد و به قول معروف بی‌خیال خرید و پخش آن شود. (شتر دیدی، ندیدی)

۲) با وجود تمام مغایرت‌های سریال با ضوابط پخش تلویزیون ایران، آن را بخرد و پس از تغییرات داستان و انجام دوبله، روانه آنتن کند.

مرحوم سلطانی‌فر ترجیح می‌دهد، بیننده ایرانی، با وجود تغییرات داستان، به کل از تماشای آن محروم نشود و راه دوم را که اتفاقاً بسیار پر دردسر است، انتخاب می‌کند. او به ناچار روابط مثلثی آلبر، مونیک و آندره را تغییر داده و البته اشاره‌های هوشمندانه‌اش برای مخاطب نکته‌سنج مؤید رابطه عاشقانه -و نه زن و شوهری- آلبر و مونیک است!:cheshmak:

عنایت داشته باشید، در حال حاضر، پخش هر دو سریال یاد شده در بالا (لبه تاریکی و ارتش سری) از شبکه‌های سراسری ممنوع بوده و مجوز شخص رییس سازمان را می‌خواهد! اولی به خاطر انرژی هسته‌ای و دومی به خاطر جنگ جهانی دوم

** محمد جعفر صافی، اولین مدیر شبکه سه تلویزیون ایران است که از بدو تأسیس، (۱۴ آذر ۱۳۷۲) تا سال ۱۳۸۲ مدیریت این شبکه را بر عهده داشت. بی‌شک بهترین روزهای شبکه سه، مربوط به دوره حضور او بوده است.


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۷/۲ عصر ۰۲:۳۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, باربوسا, مراد بیگ, Classic, کوئیک, سروان رنو, Emiliano, مورفیوس, شارینگهام, لوک مک گرگور, پیرمرد, Savezva, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, mr.anderson
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 2,173
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 81


تشکرها : 10731
( 17775 تشکر در 1495 ارسال )
شماره ارسال: #27
RE: قدر اهل هنر کسی داند/ که هنر نامه‌ها بسی خواند (۳)

(۱۴۰۱/۷/۲ عصر ۰۲:۳۲)رابرت نوشته شده:  

.... به خاطر این روزهای تلخ و سخت، دست و دلم به ارسال نمی‌رفت؛ با این وجود برای آنکه قول داده بودم، امروز پست جدید را تقدیم می‌کنم. به امید روزهای خوش برای ایران...

واقعا همینطور است . narahat:heart:

.

و اما بعد ...

 برای من همیشه سوال بود که در آن دوران بسته و جنگ زده , چطور بهترین برنامه ها از تلویزیون پخش می شد؟! با توضیحات شما مشخص شد که معدود افراد خوش ذوق سعی می کردند با هر ترفندی شده  اقدام به خرید و پخش این آثار کنند . آن زمان گرچه محدودیت ها شدید بود اما هنوز تلویزیون از افراد خوش سلیقه تهی نشده بود.

در همین داستان پخش ارتش سری , من یادم هست که تازه تلویزیون رنگی به ایران وارد شده بود و همه از دیدن این زنان خوش پوش و زیبا در تلویزیون ذوق کرده بودند ! حتی من یادم هست که برخی آشنایان به خاطر دیدن رنگ موی طلاییِ زنان سریال , تلویزیون سیاه و سفید خود را با هزینه گزاف رنگی کردند !

من خودم عاشق ناتالی بودم و هنگامی که سرگرد برادلی کشته شد حسابی دلم خنک شد  !

گرچه دستکاری هایی در روابط شخصیت ها در سریال صورت گرفت اما خرید این سریال در آن مقطع باعث شد که یکی از بهترین دوبله های تاریخ دوبلاژ ایران رقم بخورد.

.

ارتش سری ناتالی سرگرد برادلی



رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۴۰۱/۷/۳ صبح ۱۱:۳۳
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رابرت, Emiliano, مارک واتنی, باربوسا, مورفیوس, Classic, زاپاتا, شارینگهام, کوئیک, لوک مک گرگور, پیرمرد, Savezva, آلبرت کمپیون, پطرکبیر
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 56
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 17


تشکرها : 648
( 688 تشکر در 55 ارسال )
شماره ارسال: #28
کمیسر متهم می‌کند

یکی از دایی‌‌های پدرم شخصیت خیلی جالبی داشت. شخصیت پدر سالار با بازی مرحوم محمد علی کشاورز  و البته ده بار مستبدتر و پدرسالارتر را در نظر بگیرید! صاحب یک چلوکبابی معروف در مرکز شهر و یک خانه بسیار بزرگ در خیابان خراسان تهران که علاوه بر خودش و همسرش، سه پسر دیگر هم به اتفاق زنان و فرزندان‌شان ساکن همین خانه بودند و طبعاً کسی بدون اجازه او جرأت آب خوردن نداشت. یکی از روزهای پاییز سال ۱۳۶۴ دایی-پدر سالار هوس کرد تا کل بچه‌های فامیل را به سینما ببرد. او ۲۵ نفر از بچه‌های قد و نیم‌قد فامیل (شامل نوه‌های خودش، خواهر زاده‌ها و برادر زاده‌های همسرش و اینجانب) را از مبدأ (خیابان خراسان) سوار وانت پیکانِ* چلوکبابی‌اش کرد و به سینما فرهنگ قلهک برد. ترکیب سنی ما از ۸ تا حداکثر ۱۲ سال بود. اگر فکر می‌کنید که یک سینمایی انیمیشن را برای ما بچه‌ها در نظر گرفته بود، سخت در اشتباهید. ما ۲۵ نفر و دایی-پدر سالار و یکی دو تا بزرگتر دیگر (که برای کمک در ضبط و ربط ما داوطلب شده بودند)، به تماشای سینمایی کمیسر متهم می‌کند، نشستیم. در آن سال‌ها هنوز هم تعداد کمی فیلم سینمایی خارجی بر روی پرده‌ها اکران می‌شد که البته چند صباح بعد، همین روال نیز متوقف شد. هنوز صدای شلیک گلوله‌ها و انفجار اتومبیل‌ها در گوشم هست. با هر شلیکِ کمیسر مولدوان از روی صندلی هامان بلند می‌شدیم و کلی جیغ و داد و هوار. یک بار هم مدیر سینما برای دادنِ تذکر به ما آمد؛ اما با چنان اخمی از جانب دایی خان روبرو شد که دیگر آن حوالی پیدایش نشد و ما هم به داد و فریادمان ادامه دادیم.

داستان فیلم واقعاً مناسب سن ما نبود؛ اما خاطره آن تماشای دسته جمعی برای همیشه در ذهنم نقش بسته است.

در سال ۱۹۴۰ میلادی، رومانی جولانگاه دو دسته بزرگ سیاسی است که هر دو در سودای حکمرانی مطلق هستند و هر دو دسته هم سعی دارند، از طریق نزدیکی به آلمان نازی اعتبار کسب کنند. پلیس‌های ویژه‌ و سنگدلی در خدمت یکی از این گروه‌ها هستند که برای رسیدن به مقصود، از هیچ جرم و جنایتی روگردان نیستند. آنها لباس یونیفرم رسمی نظامی نمی‌پوشند و همگی پالتو و کت‌های چرمی مشکی و قهوه‌ای به تن دارند و با نام گارد آهنین شناخته می‌شوند. در پی قتل عام زندانیان سیاسی**، کمیسر مولدوان از سوی رییس پلیس -که در واقع از افراد رده بالای گارد آهنین است- مأمور رسیدگی ظاهری به پرونده می‌شود تا به اصطلاح مردم فکر کنند که همه چیز به خوبی و خوشی و با نظارت مسئولان پیش می‌رود؛ اما مولدوان وجدانش را زیر پا نمی‌گذارد و مردانه و تا پای جان، پرونده را پیگیری کرده و حتی از بذل جانش در راه مبارزه با مأموران چرم پوش گارد آهنین هراسی ندارد...

سینمایی کمیسر متهم می‌کند محصول ۱۹۷۴ رومانی

پس از پایان فیلم دایی خان ما را به خانه خودش برد و طبعاً همه بزرگترها برای شام آنجا جمع بودند. یک مهمانی بزرگ و البته ۲۵ بچه قد و نیم‌قدی که تحت تأثیر فیلم به هیچ عنوان قابل کنترل نبوده و صحنه‌های فیلم را به شکل خطرناک و ماجراجویانه‌ای بازسازی می‌کردند! ابتدا با دست‌های‌مان ادای شلیک به سوی همدیگر درمی‌آوردیم؛ اما اندکی بعد قضیه جدی‌تر شد و با مشت و لگد به جان هم افتادیم! چند لب خونین، چشم کبود و یک سر شکسته، حاصل انتخاب فیلم توسط دایی-پدر سالار بود!

اکنون که حدود ۳۷ سال از آن روز می‌گذرد، فقط خاطره خوش آن روز باقی مانده و خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم ای کاش همه چیز مثل آن موقع بود. خانه‌های بزرگ، مجالس پر تعداد و پر مهمان، دل‌های شاد و خوش و ...

علاوه بر دایی-پدر سالار که سال‌هاست به سرای ابدی سفر کرده، تعداد زیادی از مهمان‌های آن شب، درگذشته‌اند و تعداد زیادی از آن ۲۵ بچه به قاره‌های دیگر دنیا کوچیده‌ و به نوعی همه پخش و پلا شده‌ایم...


شاید تماشای چند سکانس اصلی این فیلم خالی از لطف نباشد

------------------------------------------------------------------

* در آن روزگاران استفاده از وانت در جابجایی انسان‌ها امری متداول و مرسوم بود! ما بچه‌ها لذت‌مان از وانت‌سواری مضاعف بود و آن عقب حسابی سر و کله هم می‌زدیم و با هر ترمز و جابجایی کوچک روی هم می‌افتادیم و از خنده روده‌بُر می‌شدیم.

** با وجودی که فیلم در سال ۱۹۷۴ میلادی ساخته شده، اما ظاهراً دوبله آن بعد از انقلاب ۵۷ انجام شده است. هنگام تماشای فیلم، هر کجا به عبارت "جمهوری‌خواه" رسیدید، کلمه "کمونیست" را جایگزین آن کنید. :cheshmak: 


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۷/۱۱ عصر ۱۰:۰۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مورچه سیاه, باربوسا, لوک مک گرگور, پیرمرد, شارینگهام, rahgozar_bineshan, سروان رنو, مارک واتنی, Classic, مراد بیگ, مورفیوس, Hammilton, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, کوئیک
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 56
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 17


تشکرها : 648
( 688 تشکر در 55 ارسال )
شماره ارسال: #29
جام جهانی ۱۹۹۰

انگار دست تقدیر است که همه چیز دهه‌های پیش با امروز متفاوت باشد! تنها چند ماه از زمانی که فوتبال ملی یکی از بزرگترین عوامل وحدت و شادی سراسری در کشور بود، گذشته است. اما امروز داستان طور دیگری است...

***

اولین دوره جام جهانی فوتبال که خاطرات محوی از آن به یاد دارم، جام جهانی ۱۹۸۶ مکزیک است. خاطراتم محو و گنگ هستند؛ زیرا از یک سو تنها ۹ سال سن داشتم و از طرف دیگر بحبوحه جنگ عراق با ایران فرصت و دلخوشی زیادی برای پیگیری اخبار فوتبال باقی نمی‌گذاشت.

اما قصه جام جهانی بعدی طور دیگری شروع شد. جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا مصادف با خرداد سال ۱۳۶۹ بود و من برای امتحانات ثلث سوم سال دوم دوره راهنمایی آماده می‌شدم؛ اما این امتحانات یک تفاوت بزرگ با دیگر امتحانات داشت. تمام هوش و حواس بچه‌ها و حتی معلمان به این رخداد مهم و بزرگ بود. پایان جنگ هشت ساله و باز شدن فضا و کم شدن استرس مردم باعث شده بود این جام جهانی برای مردم ایران بسیار پر اهمیت و فرح‌بخش باشد. البته تیم ایران در بازی‌های انتخابی حذف شده و به ایتالیا راه پیدا نکرده بود؛ اما به هر حال مردم خودشان را برای تماشای این رویداد بزرگ آماده می‌کردند. (وَصفُ العِیش، نِصفُ العِیش)

از طرفی این نخستین بار بود که تلویزیون وعده داده بود، بازی‌ها را در حدّ توان پوشش دهد.

ما بچه‌ها هم بیکار ننشسته بودیم و بیشتر به خاطر چشم و هم‌چشمی و کم نیاوردن جلوی همدیگر، هر چه عکس و پوستر و کارت و برچسب آدامس فوتبال گیر می‌آوردیم، می‌خریدیم و بعد به همدیگر پُز می‌دادیم! من هم از قافله عقب نماندم و ویژه‌نامه مهم آن روزها را خریدم و برای آنکه در کوران مسابقات قرار بگیرم، شخصاً زمان بازی‌ها و نتایج را می‌نوشتم و همراه رقابت‌ها پیش می‌رفتم!

دو-سه روز قبل، به سراغ این مجلات و دست نویس‌ها رفتم و با حسرت نگاه‌شان کردم. برای یادآوری آن روزها و حس مشترکی که احتمالاً خیلی از هم‌نسلان داریم، بد ندیدم چند صفحه از آن ویژه‌نامه‌ها را تقدیم دوستان کافه کنم:

جدول مسابقات

این روزنامه در میانه جام و پس از حذف تیم شگفتی‌ساز کامرون منتشر شد

و صد البته هر کدام از این اسم‌ها و قیافه‌ها برای ما پر از خاطره است:

مارادونای فقید و آن حرکات با توپ و بدون توپش، یورگن کلینزمن خوش‌تیپ و مؤدب، لوتار ماتئوس کاپیتان، توماس هسلر ریز نقش، فرانکو بارسی، والتر زنگا بد اخم، جوزپه برگومی، روبرتو باجو جوان، اسکیلاچی گل‌زن که تازه بچه‌دار شده بود، پیتر شیلتون کهنه‌کار، گری لینه کر فرز، کانیگیا با آن موهای بلندش، استویچکف با آن قدرت بدنی بالا، مارکو فان باستن تیز هوش، رود گولیت با آن موهای بافته، فرانک رایکارد بی‌اعصاب که همیشه با رودی فولر دعوا و کُری داشتند!

صفحاتی از دست‌نویس‌های رابرت درمورد نتایج بازی‌ها (خط خرچنگ قورباغه را بر من ببخشید!) 

آن سال تلویزیون ایران تنها دو شبکه داشت و فقط بازی‌های مهم‌تر به صورت تقریباً مستقیم و با تأخیر چند ثانیه‌ای از شبکه یک پخش می‌شدند. تقریباً همه بازی‌ها توسط عباس بهروان، جهانگیر کوثری، هادی صالح‌نیا و مرحوم بهرام شفیع گزارش می‌شدند و جالب این بود که کار گزارش هر بازی توسط تلفیق دو نفره این گزارشگران انجام می‌شد. 

از راست عباس بهروان، جهانگیر کوثری و مرحوم بهرام شفیع (البته این عکس مربوط به گزارش بازی‌های جام جهانی ۱۹۹۴ آمریکاست.)

به هر حال آن جام جهانی با کلی خاطره خوش و البته یک خاطره تلخ (زلزله سهمگین بامداد ۳۱ خرداد رودبار)* به پایان رسید و خاطراتش برای همیشه در ذهن من نقش بست.



موسیقی رسمی جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا و تصاویری خاطره‌ساز از آن بازی‌ها 

------------------------------------

* برگزاری بازی بین تیم‌های برزیل و اسکاتلند در آن شب، شاید جان هزاران نفر از مردم را نجات داد؛ چون بسیاری از علاقمندان به فوتبال بیدار بودند و با احساس اولین لرزه‌ها فرصت فرار پیدا کردند. 


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۹/۳ عصر ۰۷:۰۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, مارک واتنی, مراد بیگ, سروان رنو, شارینگهام, Emiliano, باربوسا, مورچه سیاه, Classic, مموله, tom sawyer, کنتس پابرهنه, Savezva, آدمیرال گلوبال, rahgozar_bineshan, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, کوئیک, mr.anderson, BATMAN
tom sawyer آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 29
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱/۷
اعتبار: 2


تشکرها : 61
( 49 تشکر در 9 ارسال )
شماره ارسال: #30
RE: جام جهانی ۱۹۹۰

(۱۴۰۱/۹/۳ عصر ۰۷:۰۵)رابرت نوشته شده:  

اولین دوره جام جهانی فوتبال که خاطرات محوی از آن به یاد دارم، جام جهانی ۱۹۸۶ مکزیک است. خاطراتم محو و گنگ هستند؛ زیرا .....

سلام جناب رابرت عزیز

از به اشتراک گذاری خاطرات قشنگ و تصاویر مجله کیهان ورزشی که حس نوستالژیک دهه شصت رو مجدداً برام بیدار کردید، ممنونم

من اون موقع امتحانات خرداد سوم دبستان را تمام کرده بودم و تازه ده سالم شده بود، راستش تب و تاب جام جهانی نود یه حال و هوای دیگه ای داشت اگر چه من کودک بودم اما از بچه های همسایه و بزرگترها در جریان مسابقات تا حدی بودم بطوریکه مسابقه نیمه نهایی و فینال رو کاملاً دیدم، منتها دو سوال برام پیش اومد: اون موقع آیا واقعاً مسابقات جام جهانی فوتبال (بدلیل عدم تطابق زمانی مناسب ایران با مکزیک) ضبط میشد و بعداً پخش میشد مخصوصاً فینال جام نود که یادم میاد دیر وقت تموم شد؟

سوال دوم در رابطه با یکی از مجلات اون زمان بود من یه مجله رو از بچه های همسایه دیدم که تصاویر بازیکنان فوتبال به صورت نقاشی های بسیار زیبا و نزدیک به واقعیت ترسیم شده بود آیا خودتان همچین مجله ای رو بیاد دارید!؟

۱۴۰۱/۹/۴ عصر ۱۰:۳۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : باربوسا, مارک واتنی, رابرت, پیرمرد, Savezva, آدمیرال گلوبال, rahgozar_bineshan, آلبرت کمپیون, پطرکبیر
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 56
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 17


تشکرها : 648
( 688 تشکر در 55 ارسال )
شماره ارسال: #31
RE: جام جهانی ۱۹۹۰

(۱۴۰۱/۹/۴ عصر ۱۰:۳۵)tom sawyer نوشته شده:  

... دو سوال برام پیش اومد: اون موقع آیا واقعاً مسابقات جام جهانی فوتبال (بدلیل عدم تطابق زمانی مناسب ایران با مکزیک) ضبط میشد و بعداً پخش میشد مخصوصاً فینال جام نود که یادم میاد دیر وقت تموم شد؟

سوال دوم در رابطه با یکی از مجلات اون زمان بود من یه مجله رو از بچه های همسایه دیدم که تصاویر بازیکنان فوتبال به صورت نقاشی های بسیار زیبا و نزدیک به واقعیت ترسیم شده بود آیا خودتان همچین مجله ای رو بیاد دارید!؟

سلام و ارادت خدمت همه بزرگواران، مخصوصاً تام سایر عزیز؛

درمورد سؤال اول باید بگویم تا آنجا که به خاطر دارم، بازی‌های جام جهانی ۱۹۸۶ مکزیک اصلاً پوشش زنده نداشت؛ اما قاعدتاً بازی‌های دیگر نیم‌کُره زمین (قاره آمریکا) به لحاظ زمانی چندان با اوضاع ما جور درنمی‌آید. (مثلاً یادم هست بسیاری از مسابقات جام جهانی ۱۹۹۴ آمریکا، به وقت ایران، بامداد و صبح علی الطلوع پخش می‌شدند و به خاطر همین، دانش‌آموزان به امتحانات پایانی نمی‌رسیدند و آمار تجدیدی آن سال خیلی بالا بود! خود من هم آن هنگام، سوم دبیرستان بودم و با اجازه شما ۲ تجدید آوردم.:cheshmak:)

اما همان طور که اشاره کردم، اولین جام جهانی که به صورت زنده از تلویزیون ایران پخش شد، ۱۹۹۰ ایتالیا بود که به دلیل تنها ۲:۳۰+ اختلاف زمانی ایران و ایتالیا، چندان تفاوت فاحشی با ساعات ایران وجود نداشته است.

اختلاف تقریبی پخش تصاویر در سال ۱۹۹۰ میلادی (خرداد و تیر ۱۳۶۹ خورشیدی) روایت‌های مختلفی داشت و آنچه من از همکاران قدیمی و با سابقه سازمان صدا و سیما شنیدم، میانگین از ۸ ثانیه تا نهایتاً ۲ دقیقه را شامل می‌شد. اما منطقی‌ترین زمان، زیر ۱ دقیقه است؛ چون تدوینگران سریع یک نوار چند دقیقه ای از تصاویر باز استادیوم‌ها، تماشاگران، بازیکنان و مربیان آماده کرده و به پخش می‌رساندند. این تصاویر در صورت نیاز و با صلاحدید ناظر پخش به صورت Loop (تکرار) پخش می‌شده است.

به عبارت صریح، بین آنچه در زمین سبز اتفاق می‌افتاد و آنچه بیننده ایرانی می‌دید، کمتر از ۱ دقیقه اختلاف وجود داشته است.

درمورد سؤال دوم هم باید بگویم در دهه ۶۰ خورشیدی -تا آنجا که من به خاطر دارم- تنها ۳ روزنامه و کمتر از ۲۰ مجله هفتگی و دو هفته‌ای به چاپ می‌رسید.* در این میان سهم نشریات ورزشی بسیار ناچیز بود. تنها روزنامه ورزشی که آن هم به خاطر مناسبت‌هایی چون بازی‌های آسیایی، المپیک، جام جهانی و ... به صورت ویژه‌نامه منتشر می‌شد، کیهان ورزشی بود. (چند مدت بعد، روزنامه ابرار ورزشی به شهرت فراوان رسید و روزنامه‌های گوناگون ورزشی دیگر هم با فاصله، روانه پیشخوان‌های مطبوعاتی شدند.)

همچنین من تنها دو هفته‌نامه ورزشی را به یاد می‌آورم: کیهان ورزشی و دنیای ورزش

تصاویری که تقدیم کردم، از ویژه‌نامه هفتگی کیهان ورزشی بود و شاید مورد نظر تام سایر عزیز نقاشی‌هایی باشد که در همین شماره چاپ شده و در آن تمام تیم‌های قهرمان جام (از بدو پیدایش، (سال ۱۹۳۰ میلادی) تا دوره قبلی آن وقت، یعنی ۱۹۸۶ مکزیک) را با ذکر خلاصه ای از شرح حال چگونگی قهرمانی معرفی می‌کرد.

احتمالاً این صفحات مورد نظر تام سایر عزیز بوده‌اند که من سه صفحه را به عنوان نمونه تقدیم می‌کنم

----------------------------------------------

* ۳ روزنامه دهه ۶۰ که من به یاد می‌آورم: اطلاعات، جمهوری اسلامی، کیهان

نشریات هفتگی و دو هفته‌ای دهه ۶۰ که من به خاطر دارم: کیهان بچه‌ها، کیهان ورزشی، زن روز، اطلاعات هفتگی، آوای هامون، دنیای ورزش، کارتون، نهال انقلاب، پاسدار اسلام، فیلم، دانشمند، دانستنیها، ماشین...

(اندکی بعد، نشریاتی چون گل آقا، سروش نوجوان، سوره نوجوان و بزرگسال، گزارش فیلم، دنیای تصویر و ... انبوهی از مجلات تخصصی و عمومی به این فهرست افزوده شدند.)


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۹/۵ عصر ۰۴:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, مارک واتنی, شارینگهام, Savezva, Emiliano, آدمیرال گلوبال, سروان رنو, tom sawyer, باربوسا, rahgozar_bineshan, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, کوئیک, مراد بیگ
tom sawyer آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 29
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱/۷
اعتبار: 2


تشکرها : 61
( 49 تشکر در 9 ارسال )
شماره ارسال: #32
RE: جام جهانی ۱۹۹۰

سلام مجدد خدمت رابرت عزیز و سایر دوستان

بله دقیقاً همین مجله با نقاشی های بسیار زیبا و دیدنی بود که برام بصورت معمایی بود که مربوط به کدام مجله بوده و از هر دوست علاقه مند به فوتبال هم می پرسیدم اطلاعات خاصی در رابطه با آن نداشت، ممنون که دوباره زحمت کشیده و آن را با دوستان به اشتراک گذاشتید.

۱۴۰۱/۹/۵ عصر ۱۱:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رابرت, باربوسا, rahgozar_bineshan, مارک واتنی, آلبرت کمپیون, پطرکبیر, کوئیک, mr.anderson
ارسال پاسخ