[-]
جعبه پيام
» <Savezva> تماشا و دانلود تمامی قسمت های مستند بزرگان دوبله از شبکه مستند https://www.telewebion.com/program/all-episodes/67596
» <کاپیتان اسکای> نگاه خاص علی حاتمی به تاریخ: شاعرانه و آرزومندانه https://www.1pezeshk.com/archives/2020/0...atami.html
» <Classic> به زودی , Live امیر قادری ویژه سالروز تولد آلفرد هیچکاک . توضیحات در لینک: http://cffe.ir/QdR
» <سروان رنو> فیلم های متشابه .... http://cafeclassic5.ir/thread-765-post-4...l#pid40706
» <لرد پدینگتونhttps://www.youtube.com/watch?v=NUilVvbu7oA
» <لرد پدینگتون> ز جمله:جلال مقامی..امیرهوشنگ قطعه‌ای..کنعان کیانی...تورج نصر ...عطاءالله کاملی ...مازیار بازیاران ...محمدباقر توکلی...پرویز فیروزکار ...شهاب عسگری ...هستند..
» <لرد پدینگتون> کته جالب اینکه اکثر بازیگران فیلم دوبلورهای معروف ایرانی هستند.
» <لرد پدینگتون> لینک تماشای فیلم نایاب ایرانی {دام نامرئی}محصول 1356 که بعد از 43 سال به تازگی توی یوتیوب قرار گرفته
» <Classic> لینک پخش آنلاین یک فیلم دوبله زیبا برای یک روز تعطیل .. https://tvbeta.ir/v/aaaTB/Rear-Window-19...9%84%DB%8C
» <دون دیه‌گو دلاوگا> یادنگار خوب سروان رنو برای الیویا دهاویلند مرا به یاد نخستین فیلمی که (در 18سالگی) بازی کرد انداخت؛ رویای یک شب نیمه تابستان: https://asha.blogsky.com/1395/10/27/post...ghts-Dream
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 9 رای - 3.89 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سکانسهای به یاد ماندنی
نویسنده پیام
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 144
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 43


تشکرها : 2596
( 2306 تشکر در 75 ارسال )
شماره ارسال: #181
RE: بدنام

بدنام از آن دسته فیلمهایی ست که ابتدا کمی کند و کسل کننده به نظر می رسد اما خوشبختانه خیلی زود جان می گیرد و مخاطب را درگیر می کند. داستان فیلم را که احتمالا اکثر دوستان می دانند اما برای آن دسته از دوستانی که فیلم را ندیده اند، به طور خلاصه بگویم که بدنام داستان دختری به نام آلیشیا(اینگرید برگمن)است که دلباختهٔ مامور مخفی ای به نام دِولین (کری گرانت)  می شود و به خاطر او ماموریت سختی را به عهده می گیرد. آلیشیا وقتی به اشتباه فکر می کند دِولین علاقه ای به او ندارد حاضر میشود به عنوان مامور مخفی رابطهٔ عاشقانه ای با الکساندر سباستین (کلود رینز) کسی که گردهمایی های محرمانهٔ نازی ها در منزل او برگزار می شود برقرار کند. رابطه ای که در ادامه منجر به ازدواج آلیشیا با سباستین می شود...


بدنام را چه دوست داشته باشید و چه دوست نداشته باشید, سکانسهایی زیبا و به یاد ماندنی دارد که نمی توانید آنها را نادیده بگیرید. در ادامه به شرح دو صحنه ای که بیشتر به دلم نشست می پردازم.

اولی سکانس معروف مهمانیِ منزل سباستین است. همان سکانس زیبایی که در ابتدا دوربین از چلچراغ بزرگ سقف حرکتش را آغاز می کند و تا کلیدی که در دست آلیشیاست آهسته پایین می رود. در این ضیافت دولین در ظاهر به عنوان دوستِ آلیشیا به مهمانی دعوت شده اما در واقع قرار است با همان کلیدی که در دست آلیشیاست به سرداب عمارت برود و بطری های شراب را که آلیشیا به آنها مشکوک شده بررسی کند.


مهمانی تقریبا شروع شده که دولین از راه میرسد. آلیشیا در حالی که سباستین از دور آنها را زیر نظر گرفته برای خوشامدگویی پیش دولین می رود و  کلید را با زیرکی در دستش می گذارد. در ادامه به بهانهٔ دیدن عمارت با هم همراه و هم کلام می شوند...

دولین: اون (سباستین) خیلی روی تو حساسه. مثل عقاب مراقبته

آلیشیا: آره به همه حسادت میکنه

دولین: کلید رو از دسته کلیدش برداشتی؟ امیدوارم شراب کم نیاد تا مجبور بشه برای آوردنش به سرداب بره

آلیشیا که فکر این موضوع را نکرده است نگران میشود و به سمت بار شراب می رود. در این میان جناب هیچکاک هم با خونسردی تمام یک گیلاس شامپاین را تا آخر سر می کشد تا به این دلواپسی دامن بزند.


اما سکانس دیگری که دوست داشتم سکانس پایانی فیلم است. همانقدر که یک پایان بندی بد می تواند یک فیلم خوش ساخت را نابود کند, یک پایان هوشمندانه و زیبا می تواند فیلم را نجات دهد و به ماندگار شدن فیلم کمک شایانی کند.

سکانس پایانی فیلم, سکانس بسیار خوبی ست. آلیشیا متوجه می شود با خوردن آن فنجان های مشکوک قهوه مسموم شده است و ناچار به اتاقش پناه می برد. بعد از چند روز بی خبری، دولین نگران آلیشیا می شود و برای احوال پرسی به عمارت سباستین می رود. در همان شب در آن عمارت یکی از جلسات آلمانی ها برگزار شده است. دولین مدتی منتظر می ماند و بعد پنهانی به اتاق آلیشیا می رود.


دولین: چی شده آلیشیا؟

آلیشیا: خیلی خوشحالم که اومدی

دولین: باید می اومدم، دیگه نمیتونستم صبر کنم. نمیتونستم منتظر بمونم و فقط نگرانت باشم. تو اون روز خمار نبودی. مریض بودی درسته؟

آلیشیا: آره، مریض بودم. دارن منو مسموم میکنن. نتونستم از دستشون فرار کنم.سعی کردم ولی خیلی ضعیف شدم.

دولین: سعی کن بشینی, باید از اینجا ببرمت

آلیشیا: فکر کردم رفتی...

دولین: نه, باید میدیدمت و حرفهام رو بهت می گفتم. چون عاشقت هستم، داشتم کنار میکشیدم. نمیتونستم تو و اون رو با هم ببینم.

آلیشیا: تو من رو دوست داری؟ پس چرا قبلا حرفی نزدی؟

دولین: نمیتونستم درست ببینم و درست بشنوم.آدم احمقی بودم که کلی درد و رنج روی سرش ریخته... دوری از تو دیوونه ام کرده بود.

آلیشیا: آه, تو منو دوست داری... منو دوست داری...

دولین: مدتهاست! از همون اول


و در ادامه آلیشیا را در آغوش می گیرد تا از عمارت خارج کند. اما این امر چگونه ممکن است وقتی باید از جلوی چشم های سباستین, مادرش و جمع نازی ها بگذرد. خوشبختانه همکاران آلمانی سباستین هر کدام از افرادشان را که لو رفته باشد, مهره ای سوخته به حساب می آوردند و او را از بین می برند. همین موضوع برگ برندهٔ دولین به حساب می آید و هنگامی که سباستین میخواهد از رفتن آلیشیا جلوگیری کند,دولین با یادآوری این موضوع او را به سکوت دعوت می کند. در آخر دولین و آلیشیا سوار ماشین می شوند و سباستین را با خود نمی برند. حالا سباستین مانده و نازی هایی که جلوی در عمارت منتظرش ایستاده اند...


کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را
به تیرِ معجزه آهو کن
۱۳۹۴/۱۱/۱۳ صبح ۱۲:۱۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : خانم لمپرت, سروان رنو, آلبرت کمپیون, هانا اشمیت, اشپیلمن, حمید هامون, جروشا, BATMAN, واتسون, جیمز باند, Classic, کاپیتان اسکای, نکسوس, اسکورپان شیردل, آقاحسینی, Memento, Princess Anne, بوچ کسیدی, زرد ابری, شارینگهام, barbood, پرنسس آنا, پیرمرد
آناکین اسکای واکر آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 146
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱۰/۴
اعتبار: 12


تشکرها : 184
( 807 تشکر در 144 ارسال )
شماره ارسال: #182
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

بسیاری از صحنه هایی را که در کودکی می بینیم، خواه در دنیای واقعی و خواه در جعبه جادویی، هیچ وقت از یادمان نمی رود. ممکن است مدت زمانی طولانی بعضی از آنها را فراموش کنیم ولی در یک لحظه با دیدن یک المان و یا شنیدن یک کلمه خاص دوباره آن ها را به یاد می آوریم.

در دوران کودکی و شاید ابتدای نوجوانی فیلم هایی را دیدم که یا کل فیلم و یا یک صحنه خاص آن، ذهنم را اذیت کرد به گونه ای که تا چندین روز آن صحنه به صورت ناخودآگاه در ذهنم تکرار می شد و به آن فکر می کردم. هنوز بعد از گذشت این همه سال آنها را به خاطر دارم.

شاید عزیزان دیگر نیز تمایل داشته باشند تجربیات خود را به اشتراک بگذارند، که باعث خوشحالی خواهد شد.

1 - عکس و فیلم خبرنگار معروف " ادی آدامز " از صحنه اعدام خیابانی یک " ویت کونگ " توسط رییس پلیس شهر " سایگون " .

شبی در اواخر سال 58 این فیلم به طور کامل و سانسور نشده از تلوزیون پخش شد. خون مانند فواره از سر این قربانی بداقبال بیرون می جهید. تا چند روز این تصویر از جلوی چشمانم کنار نمی رفت.

2 - فیلم ایرانی " سفیر " محصول 1361.

در ابتدای فیلم " سفیر " که نقش او را " فرامرز قریبیان " بازی می کند، فردی را تعقیب و با شمشیر سر او را قطع می کند. آن فرد بدون سر، در حالیکه خون از رگ های گردنش فوران می کند، مسافتی کوتاه را به دویدن ادامه می دهد و به زمین می افتد.

این صحنه یک بار به صورت کامل و سانسور نشده، در اولین پخش تلوزیونی آن نمایش داده شد و بعدا سانسور شد.

3 - فیلم " خانه شیشه ای " به انگلیسی " Glass House " محصول 1972.

فیلم در یک زندان اتفاق می افتد و فساد اداره کنندگان زندان را به نمایش می گذارد. در صحنه ای از فیلم، پسر جوانی مورد تجاوز گروهی از زندانیان قرار می گیرد و تصمیم به خودکشی می گیرد و با پرت کردن خود از ارتفاع به زندگی خود پایان می دهد.

معصومیت پسر و صدای دوبله خاصی که برای او در نظر گرفته بودند و سیاه بودن فضای فیلم، باعث شد این فیلم و این صحنه برای مدتها اثر بدی در ذهن من باقی بگذارد.

4 - فیلم " عملیات مرداب " به انگیسی " Southern Comfort " محصول 1981.

این فیلم نیاز به تعریف ندارد. داستان، فضای فیلم و اتفاقات فیلم چنان تاثیر گذار بود که همه آن را به یاد دارند.

شبی که این فیلم از تلوزیون پخش شد، تا صبح خواب آشفته دیدم. فردای آن روز تمامی دوستانم عنوان کردند که تجربه مشابهی داشتند.

5 - فیلم " بوریس اول " به انگلیسی " Boris I " محصول 1985.

فیلم داستان " شاه بوریس یکم " پادشاه معروف بلغارستان را در قرون وسطی به تصویر می کشد که به آیین مسیحیت ایمان می آورد و پس از مدتی خود را بازنشسته می کند و پسرش را به جای خود می نشاند ولی پسرش که گرایش به بت پرستی داشت، آیین مسیحیت را به کناری می نهد و تصمیمات نادرستی می گیرد. در نهایت " بوریس " دوباره باز گشته و پسرش را دستگیر و نابینا می کند و به زندان می افکند.

صحنه نابینا کردن " ولادیمیر " پسر بزرگ او که با فرو کردن 2 میله گداخته در چشمش صورت گرفت، هنوز در خاطرم مانده است.

6 - فیلم " سریر خون " به انگلیسی " Thron of Blood " محصول 1957.

فیلم نیاز به معرفی ندارد. فارغ از صحنه های وهم انگیز داخل جنگل، صحنه ای که تیر از گردن " توشیرو میفونه " رد شد به عنوان یک مرگ دردناک تا مدتی فکرم را مشغول کرده بود.

7 - یکی از قسمت های کارتون " سندباد ".

در یکی از قسمت های این کارتون " سندباد " به دام پیرمردی می افتد که او را مجبور می کند او را در روی دوش خود حمل کند.

این پیرمرد در واقع یک " دووال پا " است که درباره این موجود به تفضیل در یک پست به نشانی زیر نوشته ام:

http://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...7#pid35327

این قسمت کارتون سندباد آنقدر مرا آزار داد که تا مدتی شخصیت این موجود از فکرم بیرون نمی رفت.

8 - کارتون عروسکی" دخترک کبریت فروش "

این یکی دیگر برایم یک تراژدی بود! آنقدر دلم برای این دخترک سوخت که با بغض کارتون را تماشا کردم.

هر بار که کبریتی را روشن می کرد انگار آتش به دل من می زد. صورت واقعی فقر را در این کارتون درک کردم. امیدوارم در آن دنیا در آرامش باشد.


نیرو همراهت باشه
۱۳۹۶/۲/۱۵ عصر ۱۰:۴۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ال سید, سروان رنو, شارینگهام, مراد بیگ, اسکورپان شیردل, نسیم بیگ, Classic, بوچ کسیدی, زرد ابری, BATMAN, دون دیه‌گو دلاوگا, barbood, جیمز باند, رییس کیکوچیو, جناب سرگرد, پیرمرد
جناب سرگرد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 160
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۶/۵/۱۱
اعتبار: 11


تشکرها : 451
( 559 تشکر در 108 ارسال )
شماره ارسال: #183
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

[quote='BATMAN' pid='22323' dateline='1399506773']

SECRET ARMY / 1977–1979


 هر بخشِ این مجموعه (ارتش سری) شامل سکانسهای به یادماندنی بود که در خاطراها هک شده

اینجا ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش ) مفصل درباره سریال بحث شده

از لحاظ شخصیت پردازی هم که عالی و بی نقص بود

با اکثر شخصیتها (اصلی و فرعی) میشه براحتی ارتباط برقرار کرد و در ذهن ماندگار میشن

حتی شخصیتهای منفی هم برات دوست داشتنی اَند

سریال "در برابر باد" هم همچین ویژگی رو داشت

______________________________________________________________________

یکی از سکانسهای تاثیر گذار و ماندگار (ارتش سری) مربوط میشه به قسمت آخر (42)

تمامی شخصیتها به یادماندنی بودن و من با سرگرد راینهارت ارتباط بیشتری برقرار کردم

سرگرد هانس راینهارت (مردِ خسته)


مردی به ظاهر مغرور و جدی اما در باطن مهربان و آرام


زمانی که رادیو خبر مرگ پیشوا و تسلیم شدن آلمان رو گزارش میده

سرگرد با خیال آسوده بلند میشه و نفس راحتی میکشه (خدا میدونه تو دلش چقدر خوشحاله) مثل آبی که روی آتیش ریخته باشی

اما این آرامش دوامی نداره !

در این لحظات حساس، بدجوری (غیر قابل توصیف) دلت برای سرگرد میسوزه و چقدر متنفر میشی از فرمانده کسلر !

در واقع، کسلر با همین تعصبات نابجا، سماجت ها و تعهد بی مورد به عقاید شخصیش باعث قربانی شدن سرگرد میشه


وقتی سرگرد در دادگاه نظامی (در واقع فاقد اعتبار بود) محکوم میشه به اعدام با جوخه آتش

 پوزخندی همراه با بغض تو چشماش حلقه میزنه


شب قبل از اعدام، نگهبان یه بطری نوشیدنی به سرگرد تعارف میکنه

البته سرگرد هنوز خبر نداره که اون فرد نگهبانشِ

بعد از اینکه متوجه میشه، بطریُ به نگهبان نشون میده و میگه

پس، این بهای وجدانته ؟!

نگهبان هم با خونسردی جواب میده

نه، من وجدان ندارم، تو آلمان کی داره؟!

این سکانس به نظر من بیش از حد تاثیر گذار بود

لحظات پایانی عمر و آخرین دقایق زندگی سرگرد

زمانی که فرمانده کسلر با چهره ای از بغض، کینه و تعصب  دستور آتش میده


حالتی از یاس، ناامیدی و تاسف در چشمان سرگرد موج میزنه

شاید اون لحظه، هم برای خودش دلش میسوخت، هم برای فرمانده کسلر

کلام آخر سرگرد هم که واقعا حقیقت محض بود (همتون دیوانه اید و ابله)


به نظرم، این سکانس خیلی عالی چهره ظالم و مظلوم رو به نمایش گذاشت (تصاویر گویاست)


در پایان، سرگرد راینهارتِ دوست داشتنی چه تنها وغریبانه رفت !


با سپاس ودرود بر شما جناب بتمن اهل فن 

         چقدر خوشحال شدم که مطلبی در رابطه با سرگرد راینهارد دیدم .ارتش سری جزو سریالهایی است که من هرچند وقت یکبار حتما میبینم مخصوصا قسمتهایی که سرگرد دراون نقش داره .شخصیت پردازی قوی و جسور سرگرد در این سریال عالی بود و یکی از دلایل محبوبیتش هم همین نکته بود که میتونست در برابر ماشین ادم کش و بی احساسی مثل کسلر بایسته و اونو از کوره بدر ببره. مثل سایرین هم ازش حساب نمیبرد و دستوراتش رو اجرا نمیکرد !! همین نکته باعث میشد که شخصیت سرگرد  مخاطب را بخود جذب کند خاصه با ان دوبله زیبا و ماندگار زنده یاد "عطاالله کاملی" که باعث صلابت و شکوه بیشتر شخصیت سرگرد میشد و چقدر هم دلم بحال مردم انگلیس سوخت که سرگردشان چنین صدایی ندارد! 

 قسمتی که کسلر سعی داشت برای سرگرد به جرم دست داشتن در توتئه ترور هیتلر پاپوش درست کنه و اون رو واردار به خودکشی کنه (مثل سرگرد برانت بیچاره) دیدنی بود در اون قسمت شخصیت پردازی سرگرد در مقابل بازجویی های کسلر خیلی قوی پردازش شده بود. الان هم که آشنایی بسیار مختصری از تحلیل ساختار فیلم پیدا کردم ارتباط با  شخصیت ها و درونمایه فیلم بیشتر لذتبخشه و به این نتیجه رسیدم که احساسم از اول چندان بیراهه نبوده!!!!


توکو :وقتی باید تیراندازی کنی بکن حرف نزن
۱۳۹۶/۸/۲۹ صبح ۰۴:۰۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, آدری لاووا, کاپیتان اسکای, ال سید, زرد ابری, آمادئوس, جیمز باند, لوک مک گرگور, پرنسس آنا, BATMAN, Classic, مراد بیگ, شارینگهام, پیرمرد
لوک مک گرگور آفلاین
جوینده َطلا
*

ارسال ها: 156
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۶/۶/۳۱
اعتبار: 17


تشکرها : 445
( 763 تشکر در 148 ارسال )
شماره ارسال: #184
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

وقتی کودکی را مسخره می کنند به خوبی خودش شک می کند. وقتی اشتباهی رخ می دهد و به او گفته می شود تو مقصر بودی باورش می شود. مهم نیست چقدر قضاوت دیگران غیر منطقی و اشتباه باشد کودک قادر به تشخیص اینکه آنها خودشان مقصر هستند نمی باشد.

ساعت ها ،روزها،هفته ها، ماهها و سالها می گذرند. آن چه رخ دادند از یاد می روند اما تمامیشان تبدیل به احساسی می شوند که انسان نسبت به خودش دارد.

راس دارتیس فیلم کودک  مرد نسبتا ثروتمندی که چیزی به چهل سالگی اش نمانده، یکی از آنهاست. او خوشبخت نیست و تیک عصبی چشمش حتی برای یک لحظه راحتش نمی گذارد چرا که سالهاست از چیزی می گریزد بدون آنکه سعی کند مشکلش را با آن حل کند. روزی پسر بچه ای روبه رویش قرار می گیرد . وای خدای من  همان که یک عمر از آن گریزان بود سر راهش سبز شده است.{#smilies.huh}

کودکیش به سراغش آمده است. دوباره به چشمش همان شکل است. چاق، بدقواره و دردسر ساز. موجودی که بهتر است نباشد چون وجودش مایه ننگ است. پس از سر و کله زدن با کودکی که رهایش نمی کند در نهایت رضایت می دهد که با وی سری به گذشته های دور بزند. اینبار این فرصت را دارد با ذهن بزرگسال حوادث را تجزیه و تحلیل کند. او می بیند که این مشکل از بچه ها بوده که آزارش می داده اند.

سکانس به یاد ماندنی خود را نشان می دهد. آنجایی که راس بزرگسال می بیند هنگامی که حال مادر بیمارش خراب می شود پدرش از سر ناراحتی سر راس کوچولو فریاد می زند و می گوید اگر اتفاقی برای مادرت بیفتد مقصر تو هستی. راس کوچولو باورش می شود و از آنجا تیک عصبی چشمش خود را نشان می دهد.

اشک در چشمان راس بزرگسال حدقه می زند و کودکی را در آغوش می گیرد که یک عمر از او متنفر و گریزان بود. به وی می گوید تو مقصر نیستی، پدرت از روی  غصه و عصبانیت این حرف را به تو زده و چون مادرت به راستی می میرد تو باورش کرده ای.

بخشش آن کودک بیگناه آرامشی به وی داد که یک عمر از آن بی نصیب بود.

کدام یک از ما این فرصت را داریم که کودکیمان را در آغوش بگیریم ؟{#smilies.heart}

سکانسی از جنس همه ما


تا زمانی که صاحب خونه ای نباشم توش زندگی نمی کنم!
۱۳۹۶/۱۰/۴ عصر ۰۲:۴۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو الیزا, لو هارپر, ال سید, BATMAN, پرنسس آنا, سروان رنو, مراد بیگ, جناب سرگرد, آدری لاووا, oceanic, پیرمرد, زرد ابری
جناب سرگرد آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 160
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۶/۵/۱۱
اعتبار: 11


تشکرها : 451
( 559 تشکر در 108 ارسال )
شماره ارسال: #185
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

درود بر همه

به نظر من یکی از فیلمهای به یادماندنی عصر ما فیلم"2001 A.I. Artificial Intelligence هوش مصنوعی" اسپیلبرگ است.

این فیلم سرشار از صحنه های زیبا و بامعنی است ولی بیادماندنی ترین سکانس آن  لحضه ایست که مونیکا (مادر) به درخواست دیوید (پسر مصنوعی)توسط فرازمینی ها بازسازی میشود و او میتواند یک روز را با مادرش که قرنهاست منتظرش بود بگذراند.

صحنه ای که دیوید قرار است شمعهای کیک را خاموش کند مادرش میگه "حالا یه آرزو بکن دیوید  هم به مادرش میگه آرزوم برآورده شده دیگه آرزویی ندارم".

و آخرین سکانس فیلم زمانی که روز به پایان میرسه و مونیکا و دیوید کنار هم میخوابن. دیوید با علاقه از آخرین لحضه هایی که مادرش در کنارشه لذت میبره و شاهد خوابیدن مادرشه برای همیشه.

صحنه های بینظیر و تاثیر گذاریه من خودم صحنه های آخر رو که میدیدم اشکام سرازیر بود.


توکو :وقتی باید تیراندازی کنی بکن حرف نزن
۱۳۹۶/۱۱/۱۲ عصر ۰۳:۰۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پرنسس آنا, آدری لاووا, ال سید, oceanic, لوک مک گرگور, ژنرال, Classic, پیرمرد, مارک واتنی, سروان رنو, زرد ابری
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 144
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 43


تشکرها : 2596
( 2306 تشکر در 75 ارسال )
شماره ارسال: #186
روزهای شراب و گلهای سرخ

همیشه به این فکر میکنم که ای کاش همه فیلمهای خوب سینمای کلاسیک را در عرض چند سال نمی دیدم. تقریبن تمام شاهکارهای سینمای کلاسیک را تماشا کردم و به ندرت فیلم کلاسیک نابی برای دیدن پیدا میکنم‌. به خصوص چند سال اخیر که فیلمهای جشنواره هایی مثل اسکار هم به شدت کسل کننده شده است، بیشتر دلم هوای فیلمهای قدیمی را می کند. در چند ماه اخیر چندین فیلم خوب کلاسیک به دستم رسید که فهمیدم همیشه میتوان به سینمای کلاسیک امیدوار بود. عشق با غریبه مطلوب، دختر روستایی و روزهای شراب و گلهای سرخ از جمله فیلمهایی بود که تماشا کردم و لذت بردم. هر چند این فیلمها شاید شاهکار به حساب نیایند اما خوب و دلچسب بودند و قول میدهم مخاطب سینمای کلاسیک از دیدنشان پشیمان نمی شود.

اما سکانسی که میخواهم درباره اش بنویسم از فیلم روزهای شراب و گلهای سرخ  است.

فیلم روزهای شراب و گلهای سرخ درباره مردی به نام جو (جک لمون) است که با دختری به نام کریستن (لی رمیک) آشنا شده و این رابطه خیلی زود به ازدواج می انجامد. جو که کم و بیش به مشروب اعتیاد دارد کریستن را در نوشیدن الکل با خود همراه میکند. در ادامه شاهد این هستیم که زندگی زیبا و آرام یک زوج دوست داشتنی با غرق شدن در باتلاق اعتیاد چگونه رو به زوال میرود. سکانس مذکور، سکانسی تلخ با بازی قدرتمند جک لمون است. جو و کریستن تلاش کرده اند که شراب را ترک کنند و زندگیشان را از نو بسازند. به همین منظور پیش پدر کریستن میروند تا از او کمک بگیرند. شبی از شبها جو با شیشه ای از مشروب پیش کریستن می آید و او را مجاب می کند به پاس اراده شان در ترک الکل، کمی شراب بنوشند با این تفکر که اراده شان را از دست نمیدهند و این فقط برای تفریح است. آنها تا پاسی از شب بیدارند و شراب مینوشند و می خندند...

وقتی شیشه به انتها می رسد جو اعتراف میکند که یک شیشه دیگر در یکی از گلدانهای گلخانه پدر کریستن پنهان کرده و با تشویق همسرش از پنجره در زیر باران به دنبال آن می رود. در گلخانه اما با آدرسی که در ذهن دارد بطری را پیدا نمیکند...

چی بود؟ ردیف چهارم... میز سوم... گلدون پنجم یا ردیف پنجم... میز سوم... گلدون چهارم یا... چی شد؟! صبر کن ببینم... قاطی نکن... از اول شروع کن... یک دو سه چهار پنج کجاست پس؟ کی اونو برداشته؟ یکی اونو دزدیده... یکی اونو دزدیده...

با استیصال و درماندگی راه میرود و همه گلدانها را می شکند تا بطری را پیدا کند. سرانجام ناامید بر زمین می افتد و گریه سر می دهد. در همین حین در بین گلدانهای شکسته چشمش به شیشه مشروب می افتد، آن را بر میدارد و بدون اینکه پیش همسرش برگردد تنها و در اوج حقارت آن را سر می کشد... این سکانس در مخاطب حس دلسوزی را توام با خشم و تاسف بر می انگیزد...

برای مخاطبی که جک لمون را در نقشهای طنازانه به یاد دارد تماشای او در غالب کاراکتر شکست خورده ی فیلمی دراماتیک و تلخ، بسیار تاثیر گذار است و هنرنمایی درخشان اوست که فیلم را اینچنین زیبا و ماندگار کرده است...


کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را
به تیرِ معجزه آهو کن
۱۳۹۹/۳/۸ صبح ۰۷:۲۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مورچه سیاه, Kurt Steiner, لوک مک گرگور, Classic, پیرمرد, مارک واتنی, پروفسور, پرنسس آنا, سروان رنو, دون دیه‌گو دلاوگا, مراد بیگ, زرد ابری
پروفسور آفلاین
هفت خط
*

ارسال ها: 19
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۹/۲/۲۲
اعتبار: 11


تشکرها : 186
( 164 تشکر در 19 ارسال )
شماره ارسال: #187
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

 من طرفدار فیلمهای کلاسیک نیستم اما به درخواست چالش برانگیز یک دوست راغب شدم بخشهایی از فیلم کلاسیک کنتس پابرهنه رو ببینم.

یک سکانس جذاب و منحصر بفرد رقص فلامینگو برای معرفی ماریا وارگاس رقاصه (اوا گاردنر) در شروع فیلم کنتس پابرهنه هست که شاید تا آن زمان و حتی الان در نوع خودش کم نظیر باشه چرا؟

احساساتی که یک رقص ناب بر می انگیزه پیر و جوان و کودک نمی شناسه. اما پایه های خلق یک رقص ناب چیا هستند؟ صحنه، موزیک و از همه مهمتر خود رقصنده!

با اینکه حضور فیزیکی تماشاچی اصولا لازم نیست ولی اتفاقا در این سکانس رقص، حیاتیه چون شما از تمامیت رقصنده فقط در چند ثانیه نمای نزدیک دستای ظریف و انگشتهای کشیده ش و قاشقک های کوبانی رو می بینید که طول فریم رو خیلی زود طی می کنند! سپس شما ناچار هستید رقص رو در آینه چهره تماشاچیان متصور بشید. به نظرم این کار منکیه ویچ برای برخ کشیدن هنر ماریا یک شاهکاره جوریکه شاید نشون دادن خود رقص اینقدر تاثیر گذار نمی شد.

موزیک با دمیدن ترمپت آغاز می شه. سازی برانگیزاننده احساسات شورآفرین. اما یه پسربچه گارسون در تاریکی، تو خودش مچاله است شاید بخاطر استرس روز اول کارشه یا تشری از یه مشتری بداخلاق خورده

کاباره پر از مشتریهاییه که ما فقط اونا رو می بینیم و همه با شروع آهنگ چشمشون به ورود رقاصه خیره شده.

دستهای رقصان. اینجا یاد شعر سهراب سپهری افتادم؛ زندگی جذبه دستی است که می چیند- حالا باید گفت: زندگی جذبه دستی است که می رقصد و الحق این زندگی رسم خوشایندی است

و این هارمونی اتمسفر کاباره رو با موج احساسات برانگیخته تماشاچیها متلاطم می کنه و درست مثل زندگی همه تجربه های تلخ و شیرین رو با خودش داره:

شوق، غرور، حیرت

لذت، تعصب، غم و اشک ندامت

تأمل، رشک، حسرت (جوانی کجایی که یادت بخیر)

وجد، شهوت، عشق

و بالاخره آرامش و رضایتی کودکانه

خوب، یک سکانس رقص همه چیز تمام دیدید بدون رقصنده! شاهکار نیست؟!

 در این چالش به نکته جالبی رسیدم؛ دنیای مجازی صحنه رقص دستهای تک تک ماست. تنها چیزی که اینجا از هم داریم ردپاهایی است که همین دستها از خودشون بجا میذارند! پس بهتره از صحنه زندگی مجازیمون مثل فلامینگوی کنتس پابرهنه یک رسم خوشایند بسازیم.


گاهی اوقات آتش بس مهمترین بخش یک جنگ است
۱۳۹۹/۳/۳۱ عصر ۱۲:۲۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, کنتس پابرهنه, سروان رنو, لوک مک گرگور, زرد ابری, Kathy Day, آدمیرال گلوبال, دون دیه‌گو دلاوگا, Classic, اسکارلت اُهارا, پرنسس آنا
ارسال پاسخ