[-]
جعبه پيام
» <مارک واتنی> سلام مموله عزیز ... نه متاسفانه بصورت دوبله ندارم
» <مموله> مارک واتنی عزیزم کارتون بالتازار رو بدون آرم ولگو دارین ؟
» <رابرت> آغاز ماجرا: قبولی من در دانشکده صدا و سیما (خاطرات سودازده من) http://cafeclassic5.ir/thread-1150-post-...l#pid42639
» <مارک واتنی> آدمیرال عزیز خیلی ممنونم دوست گرامی
» <آدمیرال گلوبال> زنده باد مارک واتنی عزیز..ممنون بابت زبل خان و سریال اِما..(ما به سریال لبه تاریکی میگفتیم اِما) لازم شد دوباره اِما ببینم..
» <مارک واتنی> سریال خاطره انگیز و نوستالژی " لبه تاریکی " دوبله، بدون حذفیات و با کیفیت بلوری : http://cafeclassic5.ir/thread-509-post-4...l#pid42613
» <سروان رنو> بررسی فیلم " خانه ام را دوست دارم " از اروپای شرقی با موضوع مهاجرت ... http://cafeclassic5.ir/thread-1125-post-...l#pid42597
» <مارک واتنی> کارتون قدیمی و زیبای " زبل خان " با دوبله فارسی و بدون حذفیات : http://cafeclassic5.ir/thread-509-post-4...l#pid42596
» <Classic> حافظ شیرازی , فم فتال و فیلم نوآر http://cafeclassic5.ir/thread-126-post-4...l#pid42592
» <کاپیتان اسکای> عشق، شیمی و یک مشت دردسر! http://cafeclassic5.ir/thread-1144-post-...l#pid42589
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یادداشتهای کوتاه
نویسنده پیام
Emiliano آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 100
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۷/۵/۲۴
اعتبار: 8


تشکرها : 235
( 613 تشکر در 94 ارسال )
شماره ارسال: #41
RE: یادداشتهای کوتاه

(۱۳۹۹/۱۰/۲۰ صبح ۰۸:۲۳)Kurt Steiner نوشته شده:  

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

تصاویری از مجموعه قصه های افسانه ای عروسکی ساخت چکسلواکی در سال 1978

.

این تصویر برای من یادآور قصه " خرسک موفرفری آبی رنگ " هست هرچند احتمالاً مربوط به این مجموعه نباشه ...  

.

تو اون داستان، خرس عروسکی دنبال یک دوست میگرده و میخواد هدیه ای که داره رو به اون بده .  همسفر هاش یک پیرزن با یک گربه خانگی همینطور نا خدا و افراد دیگ هستند . گربه گاهی خرس  موفرفری رو اذیت میکنه و سر به سرش میزاره و بهش حسادت میکنه . خرس از رنگ آبی خودش ناراحنه و از نقاش و قناد میخاد اون رو تغییر بدن اما بارش باران و هجوم زنبورها دردسر ساز میشه . نقاش و قناد به خرس میگن چقدر رنگ آبی خودش زیبا هست .

در انتهای داستان؛ خرس موفرفری متوجه زیبایی رنگ خودش میشه و حالا خودش رو در جمع دوستانش حس میکنه ...

.

.

.

.

.

.

صداپیشه کاراکتر خرسک موفرفری  : ناهید امیریان 
صدا پیشه کاراکتر پیرزن : خانم آذر دانشی
صدا پیشه کاراکتر گربه :  آزیتا یار احمدی
سایر گویندگان : تورج نصر و ...

.

.


.

.

kurt steiner

.

عالیه «کرت اشنایدر» عزیز. به احتمال خیلی خیلی زیاد خودشه. احسنت!

فقط دو تا خواهش دارم ارتون: یکی این که اگه دارید، اسم اریجینال این کارو هم بگید، لطفاً.

دیگه این که چند وقتیه می‌خوام اینو بگم، همه‌ش یادم می‌ره: بسیاری از تصاویر و ویدئوهای ارساله‌های قبلی‌تون دیده و باز نمی‌شن؛ حتّی، با هیتلرکش.

اگه ممکنه اونا رو هم یه زحمتی براشون بکشید. حیفه.

بازم ممنون از محبّتتون.

۱۳۹۹/۱۰/۲۱ عصر ۱۲:۵۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آلبرت کمپیون, مارک واتنی, کنتس پابرهنه, مارادونا, زرد ابری
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #42
RE: یادداشتهای کوتاه

(۱۳۹۹/۱۰/۲۱ عصر ۱۲:۵۰)Emiliano نوشته شده:  

 

عالیه «کرت اشنایدر» عزیز. به احتمال خیلی خیلی زیاد خودشه. احسنت!

فقط دو تا خواهش دارم ارتون: یکی این که اگه دارید، اسم اریجینال این کارو هم بگید، لطفاً.

دیگه این که چند وقتیه می‌خوام اینو بگم، همه‌ش یادم می‌ره: بسیاری از تصاویر و ویدئوهای ارساله‌های قبلی‌تون دیده و باز نمی‌شن؛ حتّی، با هیتلرکش.

اگه ممکنه اونا رو هم یه زحمتی براشون بکشید. حیفه.

بازم ممنون از محبّتتون.

.

.

با سلام

.

همانطور که در پست مربوطه ذکر گردید، تصویر درج شده مربوط به قصه خرس موفرفری نیست و تنها به جهت یادآوری و شباهت فضای تئاتر عروسکی آورده شده و احتمالاً ارتباطی با این مجموعه داستان نداشته باشد - هرچند بررسی کامل انجام نشده است  -

در واقع بسیاری از آثار خردسال پخش شده تلوزیون، مربوط به کشورهایی مانند چکسلواکی، لهستان، روسیه، رومانی، بلغارستان و ... هستند که در پستهای زیادی از آنها نام برده شده و در صورت امکان تعداد دیگری نیز در این تالار معرفی میشوند .

.

این تصویر مربوط هست به مجوعه تئاتر های عروسکی از سری " قصه های عروسکی افسانه ای "با عنوان

fairy tales puppet محصول 1978 چکسلواکی که شامل داستانهای مختلف میباشد .

.

.


.

.

kurt steiner


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۱۰/۲۴ عصر ۰۳:۳۵
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, Classic, Emiliano, آلبرت کمپیون, سروان رنو, مارادونا, زرد ابری
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #43
RE: یادداشتهای کوتاه

(۱۳۹۹/۵/۱۹ عصر ۰۵:۵۷)Emiliano نوشته شده:  

سیاه، سفید، خاکستری

 



1: لیست سیاه کارتون (دوبعدی، سه بعدی، رایانه ای، طلقی، کاغذی، سل انیمیشن، اتود، فتو انیمیشن، پیکسلیشن، کلاژ، کپشن، کات اوت، روتوسکوپی، داینامیشن، کپچر موشن) خارجی شبکه ی یک:

1.    کارتونی تک قسمتی و چینی از دو پهلوون چینی نیرومند، که یکی شون می بایست فرمانده ی سپاه می شد. پیرمردی مسابقه ای بین این دو برگزار می کرد و خودش هم داور می شد. پیرمرد اول گفت اون دو سنگی رو به اون طرف دیواری پرتاب کنن و هر دو تونستن این کار رو انجام بدن. بعد داور، به هر کدوم پرِ پرنده ای داد و ازشون خواست اونو به طرف دیگه ی دیوار بندازن. اون ها که سنگ های به اون سنگینی رو با زور بازو تونسته بودن پرت کنن، از پرت کردن پَر به اون سَبُکی عاجز بودن. یکی شون دائم به زورِ بازوش تکیه می کرد و موفق نشد؛ اما، یکی شون به عقلش رجوع کرد و فهمید با فوت ساده ای، می تونه برنده باشه. زمانی که پَر به اون سمت دیوار می رفت، بچه ها تو کوچه ها می دویدن و آواز چینی می خوندن: لَه لی لَه لَه! سبک حرکت کاراکترای این انیمیشن خیلی آروم و با موج همراه بود؛ شبیه به، کارتون "بچه گوزن". بعضی از دوستان هم معتقدند این کارتون ساخت چین نبوده و احتمالاً روسی یا کُره ای بوده (؟) در خرداد 1399 "کرت اشنایدر"، یکی از اعضای فعال انجمن، به نسخه ی بازسازی شده و جدیدتر این انیمیشن به نام 두 장수 (یا "دو سلحشور") رسید؛ که بسیار شبیه کارتون مد نظره؛ اما، اصل جنس نیست. (سؤال من، "حمید"، "امین الشریعه" و "کرت اشنایدر".)

2.    انیمیشنی از آدمک عابر سبز رنگ چراغ راهنمایی؛ که، هر بار از چراغ بیرون می یومد، راه می رفت و ماجراهایی براش اتفاق می افتاد. گرافیکش تو مایه های "تیلز، بلای جان گربه ها" بود. ضمناً، اون موقع که ایران این کارتون رو می داد، چراغ های عابر سبز دایره ای معمولی بودن و از این آدمک ها نداشتن و بعداً اومدن. (سؤال من، "افشین" و "صحرا".)

.
4.    انیمیشن لهستانی و اپیسودیک با داستان های مستقل؛ که، تو یه قسمتش کاراکتراش پسری بود به همراه گوسفند و یه حیوون دیگه، که این سه سوار سه چرخه می شدن. دهه ی 60. (سؤال "رامین".)
5.    Jaise Ko Taisa یا Tit For Tat: انیمیشن هندی و ساخته ی Madhab Kunte و داستان معروف روباه و لک لک و قصه ی همیشگی غذا خوردن از بشقاب و کوزه. تو این ورژن پوزه ی روباهه توی کوزه گیر می کرد. (سؤال "رامین".)

.

7.    "خرگوش فهمیده": کارتونی تک قمستی و احتمالاً مجاری (؟) از قصه ی معروف شیری که هر بار یه حیوون جنگل رو می خورد و خرگوشی که اونو بُرد کنار چاه و بهش گفت این اجازه نمی ده من بیام پیش تو، تو منو بخوری. بعد شیره به عکس خودش تو چاه حمله کرد و حیوونا از دستش راحت شدن. دهه ی 60.

.

.
8.    "تراموای شماره ی 99" (؟): تک قسمتی و کوتاه. ساخت اروپای شرقی. تراموایی قدیمی، کند، پیر و سبز رنگ که سبیل و قیافه ی خسته ای داشت و موقع حرکت این طور به نظر می رسید که کوپه هاش از هم جدا می شن. ترامواهای جدید؛ مثل، ترن های ت. ژ. و فرانسه با سرعت کار می کردن و یکی شون سربه سرش این قدیمیه می ذاشت و پشت سرش بوق می زد یا با چنگک مسافراشو می قاپید! اما شبی تراموای 99 به ایستگاه برگشت و دید همه ی ترامواها دو طرف ایستاده ن و پروژکتورها روشن شدن و این انگار سان می دید. ترامواها حلقه ی گلی گردنش انداختن و بازنشسته ش کردن. بعد از بازنشستگی غصه دار شد؛ اما، بچه ها سراغش اومدن و رفتن شهر بازی و تراموا چرخ و فلکشون شد و سوارش شدن. (سؤال "پرشیانا"، "بهرام"، "رامین" و "افشین".)

.
9.    کارتونی تک قسمتی از شهری که همه ی مردمش راستگو بودن. اون ها برای شام و نهار کنار دستگاه همبرگری صف می بستن و می گفتن: "من دریافت نکرده م." و دستگاه به هر کدوم ساندویچی می داد. تا این که دروغگویی از فضا اومد و به اونا دروغ گفتنو یاد داد. دستگاه هم اوایل ارور می داد؛ اما، آخر سر ترکید. (سؤال "سجاد" و "بهرام".)

. 
 
18.    "باغ وحش مومی": خمیری و موزیکال. اولش حیوونا و درخت ها از خمیرهای رنگی درست می شدن و میمونی قهوه ای با صورت سفید و دستای خیلی دراز هم بود که در طول قصه این و بقیه ی کاراکترها مدام تبدیل به گلوله ی خمیر می شدن و دوباره به شکل اولشون درمی یومدن. طوطی و فیلی هم بودن. دهه ی 60. (سؤال "بابک".)

.
19.    عروسکی ای تک قسمتی از داستان بندبازی چینی با صدای "تورج نصر" که اوایل تو کارش خیلی موفق بود؛ اما، به خودش و هنرش مغرور می شد. کم کم چاق و در نتیجه از کار بی کار می شد. سکانس آخر، در حالی که پشیمون شده بود، به دوربین نگاه می کرد و راوی هم نتیجه گیری اخلاقی می کرد. اواخر دهه ی 60. (سؤال من و "حمید".)

21.    "خرس کوچولوی موآبی": ("خرس موفرفری آبی"؟) تک قسمتی و محصول ژاپن یا لهستان (؟). خرس آبی رنگی شبیه به Colargol ("خرس کوچولو I") با صدای "ناهید امیریان" که از رنگ پوستش ناراضی بود و از قنادی خواست روش پودر قند بپاشه تا سفید شه؛ اما، زنبورا روش ریختن و تموم قندا رو خوردن. خرسه بعدش به خودش رنگ قهوه ای زد؛ اما، چون شبیه خرس های واقعی شده بود، همه ازش می ترسیدن. در نهایت، به همون رنگ آبی خودش راضی شد. یه بُز هم بود که عاشق گل بود و حتا صابونی رو که بوی گل می داد، می خورد! بزه می خوند: "تابستونه، تابستونه/ همه جا سبزه فراوونه/ چه مزه ای داره علف/ چه مزه ای داره گُلا." دهه ی 60. (سؤال من، "بهرام" و "هایدی".)

.
22.    دو قلم موی ظریف زن و مرد؛ که، زنه بلوند بود. این دو با هم ازدواج کردن و بچه شون از خط هایی که اون دو کشیدن، به وجود اومد. یه پاک کن بدجنس هم بود که مُدام کرم می ریخت. یه بُرس نقاشی ساختمونی هم بود که بدجنس، بداخلاق، زشت و دماغ گنده بود. قلم موها گاهی مثل هلی کوپتر با موهاشون پرواز و از دست بُرسه فرار می کردن. یه صحنه قلم موی مرد، روی دماغ بُرسه وزنه ای از نوع پابند زندونیا کِشید. (سؤال "بهرام".)

.23.    استاپ موشن از پسری که فقط می خواست شیرینی بخوره و از نمک بدش می یومد. یه بار غذاشو انداخت دور و رفت تو رؤیا که توی اون همه چی از شیرینی ساخته شده بود. (یا دست به هرچی می زد، شیرینی می شد؟) آخر سر، برمی گشت به واقعیت و تصمیم می گرفت غذاشو بخوره. (سؤال "رامین".)
 
.
25.    "در این دنیای شگفت انگیز": مستندی علمی و آموزشی و شبیه به "می خواهم همه چیز را بدانم" ("گردوی دانش")؛ که، ابتدای این برنامه هم انیمیشن بود. در تیتراژ، زنبوری با صدای "ناهید امیریان" پس از چندین بار گردش به دُور کُره ی زمین و شیرجه به درون اقیانوس ها و پرواز بر فراز کوه ها و قله ها از بیننده ها دعوت می کرد در آن برنامه همراه او شوند. این تیتراژ انیمیشنی با ضرباهنگ تند و پُرشتابی ساخته شده بود. سایر بخش های این برنامه، مستند و رئال و راوی آن هم "ناصر ممدوح" بود.
 .
 
37.    "الفبا": آموزش الفبای فارسی که هر بار تموم حروف الفبا نوشته می شد و هر دفعه که نوبت یکی شون می شد، اون حرف هی جلو و عقب می رفت و عشوه می یومد! بعد آقایی با صدای بم مثلاً می گفت: "ب مثل باران. با، ران. ب، اسمش ب، صداش /بْ/." و این جمله شو دو بار تکرار می کرد. بعد بارون می یومد و اون حرف تطابقی ظاهری با مثالش هم داشت تا بهتر یاد بیننده بمونه. (سؤال من و "سَم".)
 
 . 
42.    "ماه مال همه است" (؟): تک قسمتی. شاهی بود که وقتی به آسمون نگاه می کرد و راه می رفت، می دید که ماه هم با اون راه می ره. وقتی وای می ستاد، ماه هم وای می ستاد. برای همین شاه فکر کرد ماه مال اونه و دستور داد هر کس که به ماه نگاه کنه، باید به اون مالیات بده. سربازی شاه به زور از مردم مالیات می گرفتن و هر کی هم که به ماه نگاه می کرد و پولی نداشت یا به فلک بسته می شد یا می رفت زندون. آخرش وزیر گفت همه ی زندون ها پُر شده؛ ولی، مردم باز هم به ماه نگاه می کنن. شاه هم دستور داد همه رو فلک کنن. وزیر هم گفت سربازا مردم رو فلک می کنن؛ ولی، اونا باز هم به ماه نگاه می کنن. (سؤال من و "سعید".)
 .
.
54.    "کارآگاه کوچولو": از ساخته های استان فارس. دو نفر بودن؛ که، یکی شون تننپوش خرگوشی می پوشید و یکی هم کارآگاه بود و بارونی توسی به تن و همیشه هم مثل بچه ها بادکنک قرمزی به دست داشت. تکیه کلام "کارآگاه کوچولو" این بود: "عجیبه! غریبه! یک معمای پیچیده!" و وقتی این تیکه رو می گفتن، هر دو نفر دستاشونو مثل پیچ گوشتی می پیچوندن. (سؤال "حمید".)
55.    استاپ موشنی از دو ماهی بزرگ و کوچیک که یکیشون بدجنس و آبی رنگ بود و حتا یه بار دست کارگردان و طراح رو گاز گرفت. رو پشت بدجنسه باله ی کوسه ای اغراق شده ای هم بود. (سؤال "حمید" و "بهرام".)

.56.    "موش کوچولو": تک قسمتی نسبتاً بلندی از موشی که از موش بودن خودش ناراضی بود و دائم تند تند می خوند: "من موش نیستم، من موش نیستم، من یک موش ترسو نیستم". بعد شیری رو که تو دام افتاده با دندوناش نجات می ده و می فهمه مهم بودن به بزرگی و کوچیکی نیست. (سؤال "رامین" و "محمود".)

.
62.    "شهر باتری ها": تک قسمتی. شهری آروم و امن از باتری هایی که داشتن زندگی شونو می کردن. باتری های قلمی، متوسط و بزرگ؛ اما، باتری بدمن غریبه، بزرگتر، سیاه، زشت، ترسناک و اخمویی می یومد تو اون شهر و با برقش، که از دهنش می زد بیرون، شهرو به آتیش می کشید و باتری ها و دکور شهر یکی یکی می سوختن و می افتادن. در نهایت هم مثل تموم کلیشه های معروف، باتری های کوچیک تر؛ بخصوص، باتری های قلمی که خیلی شبیه به "قوه ی پارس قلمی" بودن، دست به دست هم می دادن و با محاصره کردن اون باتری، اون رو مچاله می کردن و از بین می بردنش. موسیقی ای هم که تو این کار شنیده می شد، Swan's Splashdown از Jean Jacques Perrey بود. اواخر دهه ی 60. 

.
71.    "مدرسه ی ما" ("ماجراهای مدرسه ی ما"؟): سریالی بود که درش چند تا بچه محله بودن و یکی از بچه ها "آرش میرحسینی" بود. "آرش میرحسینی" پسری لاغر و عینکی بود؛ که، گردن بلندی داشت و کمی شبیه به "علیرضا رضاییان"، بازیگر فیلم "رابطه"، بود. ماجراها حول و حوش مدرسه می گشت و سکانس ها تو "مدرسه ی مسعودیان" (روبروی "نمایشگاه" قدیم شهر تهران) ضبط شده بود و مستخدم مدرسه، زنده یاد "حیدری"، هم درش دیده می شد. یه قسمتش راجع به خرید از دستفروش کنار مدرسه بود. تو یکی دیگه از قسمت ها بچه ها تصمیم گرفتن پروژکتور بسازن. این کار رو کردن و در انتها برادر یکی از بچه ها تصمیم گرفت یه فیلم پروژکتور بیاره و اون رو توی مدرسه نمایش بدن؛ و جالب این که، این فیلم کارتون "سوپرمن" بود. این سریال سری دومی هم داشت؛ که، در کل سریالی دیگه شد. سری دومش ماجراهای دانش آموزای مدرسه ای پسرونه بود که نقش ناظم (معاون) مدرسه رو "جلیل فرجاد" بازی می کرد. یه قسمت پسرا دُور هم جمع شده بودن که تو زیرزمین خونه ی یکی شون یه آپارات رو به کار بندازن و به تموم بچه های محله شون فیلم نشون بدن. بچه های محل می یومدن، یه پولی می دادن و فیلم می دیدن. یه قسمت دیگه هم دانش آموزی بود که شبا تو خواب حرف می زد و یه شب مادرش؛ که، زنده یاد "ملیحه نیکجومند" (زنده یاد "شیده رحمانی") نقششو بازی می کرد، یواشکی صداشو ضبط می کرد و می بُرد برای آقای ناظم پخش می کرد. پسره در مورد موضوع بخصوصی تو خواب حرف می زد؛ که، ظاهراٌ باید به گوش آقای ناظم می رسید! سال 1367 یا 1368. (سؤال من، "استاکر" و "بابک"، "محمود"، "جانی جونز" و "هایدی".)
 .
73.    "هفت خوان": مسابقه ای شبیه به "هوشیار و بیدار"؛ که، "مهدی بهنام"، مجری چاق و عینکی "هوشیار و بیدار"، اینجا هم بود. شخصیت دیگری هم علاوه بر "علیرضا خمسه" و زنده یاد "محسن یوسف بیک" در این مسابقه بود؛ که، انسانی باستانی بود. ضمناً این مسابقه به هیچ وجه مانند مسابقه ای به همین نام برای بزرگسالان، ادبی نبود. در این مسابقه، بچه های شرکت کننده باید در طول مسیری، 7 مرحله رو طی می کردن و به سؤالات جواب درست می دادن. در این 7 مرحله یا "خوان" با حیوونایی مث گرگ و روباه و پرنده و ... روبرو می شدن که برای بچه ها معماهایی طرح می کردن. رو اعصاب ترین بخش کار هم حرکت های تکراری و بی مزه و کلیشه ای این حیوونا بود؛ برای مثال، گرگه دائم به چپ و راست حرکت می کرد و پرنده همین طور الکی و در جا بال بال می زد! بچه های شرکت کننده تو هر یک از مراحل که با جواب درست ردش می کردن، گردو جایزه می گرفتن و دست آخر، تعداد گردوها، نشون دهنده ی این بود که کدوم شرکت کننده برنده ی مسابقه ست. محصول استان هرمزگان. (سؤال من و "حمید".)

.
74.    "بچه لاکپشت": فیلم کوتاه از چند پسر جوون و خز و خیل که شرط می بستن لاکپشتی رو با مشت بشکنن؛ اما، برادر کوچیکتر یکی از اونا که کلاه بافتنی زرد و کثیفی به سر داشت، لاکپشت رو می خرید و نجات می داد. فیلمبردار: "علیرضا رضایی". (سؤال من و "حمید".)
 

.

.

.

(۱۳۹۸/۶/۱۲ عصر ۰۳:۵۵)دون دیه&zwnj;گو دلاوگا نوشته شده:  

مشخصات کامل این سریِ هشتگانه‌ی لهستانی هم در نشانی زیر است:

http://www.filmpolski.pl/fp/index.php?film=427280

 

جالب است که کاراکتر اصلی این انیمیشن، که عمری گمان میکردیم یک "حشره" باشد، چنانکه از عنوانش RZEPA برمی‌آید یک گیاهِ زنده است! [بذر خاردار گیاه] یا یک تُرُب سیاه!

.

.

.

(۱۳۹۵/۷/۱۲ صبح ۰۳:۳۲)لوسکا نوشته شده:  

سه تا دوست عروسکی بودن که کنجکاوی میکردن. دوتاشون خواهر و برادر بودن. سومی بچه همسایه بود.

دختره سارافون قرمز تنش بود با عکس یک خرگوش سفید. برادره شلوار بندی سبز تنش بود با عکس جغد. بچه ی همسایه هم کچل بود.

نکته به یاد موندنی این سه تا، چشم های گردشون بود که تو حدقه می چرخید و دستاشون که به یک میله مانندی وصل بود و از پایین حرکت داده میشد. هم سرشون میچرخید. هم گاهی ابروهای برادره بالا و پایین میرفت. گاهی هم فک بچه همسایه تکون میخورد و باز و بسته میشد.

واسه مایی که بچه بودیم و صبح بعد از صبحونه جلوی تلویزیون نشسته بودیم، ورجه وورجه ها و کنجکاوی های این سه تا جذاب و سرگرم کننده بود. یک روز تو نخ خرگوش ها میرفتن. دنبال لونه ها و سوراخ هاشون تو زمین میگشتن. واسشون موز و سیب و هویج می بردن و به دنیا اومدن بچه خرگوشا رو تماشا میکردن. روز بعد راه میفتادن و سنگ های مختلف جمع میکردن. بعد از روزای بارونی راه میفتادن زیر برگ ها رو میگشتن و سعی میکردن حلزون ها رو از روی برگ ها و شاخه ها جدا کنن. یک روز دیگه سراغ مورچه ها میرفتن و سعی میکردن ته و توی مسیرهایی رو که مورچه ها تو خاک میساختن دربیارن. لوبیا می کاشتن و رشد ریشه ها و برگ ها رو تماشا میکردن. با قیچی به جون کاغذ رنگی ها میفتادن و کاردستی درست میکردن و با آهنربای نعلی شکلی که یک سرش حرف "اس" نوشته بود و یک سر ِ دیگه ش حرف "اِن" میخ و پونز و براده های آهن رو حرکت میدادن.

یک راوی بود که دیده نمیشد و صداش با بچه ها حرف میزد. یک جفت دست ِ آدم هم بود که آزمایشا رو انجام میداد.

"ببین و یاد بگیر" ترجمه اسم ژاپنی این مجموعه آموزشی است که از 5 آوریل 1982 تا 11 مارچ 1985 از شبکه "ان اچ کی" ژاپن پخش میشد. بچه های ژاپنی این برنامه رو هفته ای یک بار دوشنبه ها از 12 تا 12:20 ظهر تماشا میکردن و واسه ما صبح ها از شبکه دو پخش میشد.

.

.

.

(۱۳۹۵/۷/۱۳ صبح ۰۳:۵۲)لوسکا نوشته شده:  

 

به نام خدا

یک روز عصر یکشنبه، سه تا بچه با خرس های عروسکیشون واسه پیک نیک به جنگل میرن. عروسک ها هیجان زده ن چون بار اولیه که جنگلو می بینن. ولی از اینکه دائم یک جا بشینن و اطرافو تماشا کنن حوصله شون سر میره. پس یواشکی راه میفتن و مشغول گردش میشن... خیلی نمیگذره که میفهمن وسط جنگل گم شدن و راه برگشتو نمیدونن. سه تا خرس عروسکی گمشده توی جنگل راه میفتن و این شروع ماجراجویی هاشونه.

با سنجاب، راسو، سگ، حلزون، گراز، کلاغ، خارپشت، جغد دانا، مار عینکی، روباه و عنکبوت بدجنس و کلی جک و جونور دیگه آشنا میشن و تو سیزده قسمت، ماجرای متنوعی رو پشت سر میذارن. یکی از ماجراهای به یاد موندنی شون موقعی بود که لب ِ رودخونه میرن تا لباساشونو بشورن. روباه یواشکی میرسه و لباس ها رو می دزده. حالا سه تا خرس عروسکی لخت و بدون لباس وسط جنگل موندن. بعد سروکله ی خیاط کوچولو پیدا میشه و با برگ های درخت های مختلف واسشون لباس میدوزه.

.

.

.

.

.

.

پاسخ و توضیح در مورد چند آیتم :

.

.

.

چندین سال قبل که اولین بار جستجو، یافتن، ترجمه و نوشتن مطالب انیمیشن را برحسب علایق شخصی شروع کردم؛ بتدریج تعداد زیادی از خاطرات گمشده یافت شدند و همچنان برای پیدا شدن ویدئو از آنها جستجو ادامه داشت چنانچه خاطرم هست که در سال 93 سرانجام اولین اسکرین و تصاویر vhs از انیمیشن "قاصدک " در یک دیتابیس و ویلاگی با زبانی شبیه کشورهای نوردیک _ مشخصاً زبانی با تکرار حروف لاتین _ پیدا شد . تصویر بزرگ از " قاصدک " سوار بر یال یک اسب ...

توضیح اینکه نسخه حال حاضر تصویر و ویدئوی بازسازی شده بلحاظ کیفیت و رنگ از این انیمیشن میباشد .

.

متاسفانه در همان ایام رایانه دچار آسیب و بخشی از اطلاعات جمع آوری شده، غیر قابل بازیابی گردید و تنها چند سال قبل بود که تعدادی از عناوین که به جهت پیدا شدن ویدئو و اسکرین ثبت شده بود؛ بدست آمد که برای علاقه مندان عیناً آورده میشوند ...

.

.

.

kurt steiner


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۱۰/۲۶ صبح ۰۸:۰۰
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Emiliano, سروان رنو, آلبرت کمپیون, مراد بیگ, مارک واتنی, Kathy Day, دون دیه‌گو دلاوگا
Emiliano آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 100
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۷/۵/۲۴
اعتبار: 8


تشکرها : 235
( 613 تشکر در 94 ارسال )
شماره ارسال: #44
RE: یادداشتهای کوتاه

«کرت اشنایدر» عزیز، ممنونم ازتون.

نمی‌دونم پیام بالا رو از کدوم نسخه از  «لیست‌های سیاه، سفید، خاکستری» کپی کردید؛ امّا، از آیتم‌ها این‌طور برمی‌یاد که خییییلی قدیمی باشه. بسیاری از این موارد قبلاً توسّط عزیزان؛ از جمله، خود شما کشف شده‌ن.

حتّی نسخه‌ی اخیر ابن فایل هم - که یکی، دو صفحه‌ی پیش در همین انجمن بارگذاری کرده‌م - تعدادی از مواردش پیدا شده؛ امّا، فرصت نکرده‌م به‌روزرسونیش کنم.

ارساله‌ی شما بهونه‌ای شد برم سراغش.

به زودی کار آخر رو اینجا قرار می‌دم.

بازم ممنونم ازتون.

۱۳۹۹/۱۰/۲۶ صبح ۰۸:۳۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آلبرت کمپیون, مارک واتنی, Kathy Day, مارادونا, زرد ابری
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #45
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

خیلی سالهای دور یعنی درست سالهای آغازین کودکی و در انتهای یک شب بگمانم برفی از تلوزیون سیاه و سفید فیلمی پخش شد که تصویر مبهم آن با نام " شهر دراکولا " در ذهن کودکی ام نقش بست . تصاویر پراکنده از دو مرد شکارچی که هر دو عازم شهری بودند که نامش " شهر دراکولا " ست . در راه یکی از آن دو، دیگری را به قتل میرساند و در اینجاست که سگ وفادار او، قاتل بی رحم را تعقیب و انتقام صاحب خود را میگیرد ...

.

چند سال قبل که نام اصلی فیلم را پیدا کردم؛ متوجه شدم عنوان " شهر دراکولا " برای این فیلم نیست و این شاید تنها تصور ذهن کودکی من و یا شاید با احتمالی اندک اشتباهی است که آن ایام گاه در هنگام معرفی فیلمها در تلوزیون انجام میشد و یا شاید تنها فیلمی شبیه به آن بوده است ...

.

به هرحال فیلم " برهارتِ شمال غرب "  که سالهای دهه شصت از شبکه اول تلوزیون پخش گردید؛ فیلمی زیبا و دلنشین درباره تعامل انسان، سگ و طبیعت وحش است ... حس آگاهی، وفاداری و دوستی و ارتباط سگی بنام برهارت با دنیای انسانها

.

.

  " برهارتِ شمال غرب "

.

.

.

راهزنان پیرمردی که در کوهستان زندگی میکند را می کشند و برهارت که شاهد آن حادثه تلخ برای صاحب خود و خاطره آن اسلحه است؛ مرد شکارچی را تعقیب و رد پای او را پیوسته دنبال میکند تا آنجا که وی پریشان و مضطرب خود را به شهری رسانده و تقاضای کمک میکند و در آنجاست که مردم شهر متوجه میشوند که او یک مجرم خلافکار است و اکنون برهارت نزد اهالی شهر محبوبیت میبابد اما این آغاز مصائب او است ...

.

سگ تفاوت اسلحه چوبی با تفنگ واقعی را نمیداند و این موضوع برای کودک خانواده ای که مراقبت از او را بعهده دارند؛ دردسرساز میشود . برهارت به جنگل پناه برده و خود به تنهایی زندگی جدیدش را آغاز میکند . سگ اکنون می آموزد که چگونه بدون کمک انسان زنده بماند و از تفنگها و آدم هایی که او را یک سگ وحشی میدانند؛ دوری کند . برهارت برای خود جفتی میابد و برای بقا با گرگها میجنگد ...

.

برهارت از سختی های حیات وحش و خطر حیوانات وحشی ساکن در آن؛ جان سالم بدر برده و در ادامه شکارچی پیری او را میابد . سرانجام بعد همه وقایع و رهایی از زخم های خطرناک اکنون با خانواده ای آشنا می شود که برایش مکانی جدید همراه با عشق، علاقه و ارتباطی دوستانه را فراهم میکنند ...

.

.

.

 

kurt steiner



دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۱۱/۱۲ عصر ۰۵:۰۳
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, آلبرت کمپیون, مارک واتنی, سروان رنو, Hammilton, Classic, دون دیه‌گو دلاوگا, مارادونا, زرد ابری
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #46
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

زمانی بود که تلوزیون مملو از فیلم های سینمایی جنگ جهانی بود . فیلمهایی از جبهه های نبرد بر روی خاکریزها، در پهنای آسمان، در میان امواج اقیانوسها و اعماق دریاها . داستانهای فرار از اسارتگاه ها، حماسه جانفشانی ها، حملات پارتیزانی و مبارزات زیر زمینی ...


یکی از این فیلم ها که در دهه شصت از تلوزیون پخش شد؛ عنوانش بود ...

..


  " دریای بی رحم "

.

.

" دریای بیرحم "  آنگونه که " نیکلاس مونسرات " در مقدمه رمانش نوشته؛ یک داستان طولانی و واقعی شامل یک اقیانوس، دو کشتی و حدود صد و پنجاه مرد است . این یک داستان طولانی است زیرا به یک نبرد طولانی و وحشیانه در بدترین جنگ ها می پردازد و در آن یکی از دو کشتی داستان غرق شده است .

.

نبردی که در تلخ ترین مراحل خود اکنون، نه در جبهه نرماندی، نه در جنگ بر فزاز آسمان انگلستان، و نه حتی در محورهای استالینگرادِ محاصره شده رقم میخورد . بلکه پیروزی در جنگ درست اینجا در پهنه اقیانوس اطلس شمالی است . جایی که امنیت خطوط کشتی رانی متققین تامین میشود و بدون آن هیچ نبرد پیروزمندانه ای اتفاق نخواهد افتاد ... 

.



.

.


 اواخر سال 1939 ، درست زمانی که جنگ آغاز شد، کاپیتان اریکسون به نیروی دریایی سلطنتی فراخوانده می شود و فرماندهی کشتی " کامپاس رز، Compass Rose " را  که برای اسکورت کاروانهای دریایی طراحی شده است؛ بر عهده میگیرد .

.

.

در ابتدا بدترین دشمن آنها آب و هوا است . زیرا زیردریایی های آلمانی _ u بوت ها _ دامنه حملات محدودی داشته و امکان آسیب زدن به ناوگان کشتی های باری متفقین در پهنه اقیانوس اطلس را ندارند . اما با سقوط فرانسه و در دسترس قرار گرفتن بنادر آن؛ اکنون u بوت ها می توانند در هر نقطه از اقیانوس اطلس به کاروان کشتیها حمله کنند . آلمان در جنگ با ایتالیا همراه می شود و در حالی که " فرانکو " دیکتاتور اسپانیا به زیر دریایی های آلمانی اجازه می دهد تا از بنادر اسپانیا استفاده کنند؛ اما با این همه، همچنان اسکورت کشتی ها و اغلب در هوای بسیار بد و طوفانی انجام می پذیرد .
.
در این میان، خدمه شاهد غرق شدن بسیاری از کشتی های تجاری هستند . آنها میتوانند پرسنل یک کشتی غرق شده سوئدی را نجات دهند؛ اما از تعقیب زیر دریایی دشمن بازمی مانند . در یک شناسایی دقیق " کمپاس رز " میتواند یک u بوت آلمانی را غرق کند ولی با ادامه ماموریت ها، خودش مورد اصابت اژدر قرار گرفته و ملوانان مجبور به ترک کشتی می شوند . در حالیکه بسیاری از آنان جانشان را از دست می دهند؛ اما اریکسون به همراه افسر اول کشتی، لاکهارت از این فاجعه جان سالم به در برده و همراه با چند خدمه باقی مانده، فرماندهی یک کشتی جنگی را به عهده می گیرد ...

.


 

kurt steiner



دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۱۱/۱۳ عصر ۱۲:۱۳
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, مارک واتنی, آلبرت کمپیون, کنتس پابرهنه, Hammilton, مراد بیگ, Kathy Day, بانو الیزا, Classic, دون دیه‌گو دلاوگا, مارادونا, زرد ابری
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #47
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

تماشای فیلمهای سیاه و سفید و قدیمی سینمای هند که زمانی در تلوزیون بسیار نمایش داده میشد؛ چه بسیار احساسی زیبا از مولفه ها و شاخصه های انسانی چون ترحم، دوستی، عشق، امید و گذشت و فداکاری ... در جامعه هایی شلوغ که مملو از فقر، گرفتاری و انبوهی معضلات اجتماعی بودند؛ در مخاطبین ایجاد مینمود و آنها را با نمایش صحنه ها و موسیقی هایی تاثر انگیز که براحتی میتوانستند قطرات اشک را بر چهره شان سرازیر کنند؛ همراه خود میکرد . از فیلم های زیبای نمایش داده شده از این سینما که سالهای دهه شصت از تلوزیون پخش گردید؛ فیلمی است با نام ...

..


  " دو جریب زمین "

.

.

" دوجریب زمین " یک فیلم درام هندی است که در سال 1953 به کارگردانی " بیمال روی " ساخته شده است . فیلم بر اساس شعری به زبان بنگالی است که توسط شاعر بنگال هند " رابیندرانات تاگور " سروده گشته و در آن عشق یک دهقان به زمینش توصیف می گردد . این فیلم با مضامین اجتماعیِ خود، یک فیلم جریان ساز در سینمای هند محسوب می گردد .

.

با الهام از سینمای نئورئالیستی ایتالیا ،بیمال روی پس از تماشای فیلم دزد دوچرخه (1948) ساخته ی " ویتوریو دی سیکا " و همچون اکثر فیلم های خود که در آن سینمای هنری و تجاری با هم ادغام می شود؛ فیلمی را خلق می کند که به عنوان یک معیار برای فیلمسازان آینده در جنبش نئو رئالیسم و موج نو سینمای هند که از دهه 1950 آغاز گشته است؛ میتواند راه آنرا هموار کند .

.

.

 

.
 
.
" شامبو ماهاتو " به همراه همسر و پسرش در یک دهکده کوچک که در ایام سخت خشکسالی بسر میبرد زندگی می کند . پس از سالها خشکسالی و قحطی، سرانجام در آن ناحیه باران می بارد و باعث شادی کشاورزان می شود . شامبو صاحب دو جریب زمین هست که تنها وسیله تأمین معاش خانواده میباشد . اما زمین دار بزرگ ده که با تعدادی از تجار شریک است؛ قصد ذارد آسیابی در زمین بزرگ خود که در نظرش به آنها سود رسانده و باعث رونق روستا می شود؛ بسازد . تنها مشکل این است که دو زمین شامبو در وسط زمین اوست ...
.
.
.
.
"  هرنام سینگ " بسیار مطمئن است که می تواند زمین " شامبو " را بخرد . شامبو در گذشته چندین بار از وی پول قرض گرفته و بدهی اش را پرداخت نکرده است لذا او شامبو را فرا می خواند و به شامبو پیشنهاد می کند تا در ازای بدهی؛ زمینش به او بفروشد اما شامبو به این کار راضی نیست زیرا که تنها وسیله معاش زندگی اش را از دست میدهد . پس هارنام سینگ با عصبانیت به او دستور می دهد تا روز بعد بدهی خود را پرداخت کند . 
شامبو به خانه برمی گردد تا در مورد این موضوع با پدرش گفتگو کند . پدر و پسر می دانند که این بدهی مبلغ زیادی است . ولی شامبو خواهان نجات زمینش است و برای این منظور تمام وسایل خانه خود از جمله گوشواره های طلای همسرش را بفروش میرساند .
.
.
وقتی شامبو برای پس دادن بدهی اش با حسابدارِ " هارنام سینگ " ملاقات می کند؛ متوجه میشود او  حساب ها را جعل کرده و اکنون چند برابر بدیهی واقعی را از آنان طلب میکند . پرونده به دادگاه می رود . اما شامبو، بی سواد است و برایش دشوار است كه به قاضی توضیح دهد كه چگونه حسابدار اعداد را جعل و وی با اطمینان از حرف او هیچ رسید و سندی دریافت نكرده است .
شامبو پرونده را می بازد و قاضی دستور می دهد که مبلغ بدهی را طی 3 ماه آینده به هارنام سینگ پرداخت نماید و اگر قادر به تسویه بدهی اش نباشد؛ زمین وی به حراج گذاشته می شود ...
.


.

.
" دو جریب زمین " فیلمی زیبا و البته همانند فیلم " دزد دوچرخه " تلخ و غم انگیز است . کشاورزی که به دلیل بدهی، زمینش را از دست میدهد و به کلکته میرود تا از طریق حمل مردم با چرخ دستی پولی بدست آورد تا بتواند بدهی خود را پرداخت نماید . در سکانسی از فیلم، پسر بچه که همراه پدر به شهر رفته از بانویی سرقت میکند اما هنگامی که مادر را مجروح بر تخت بیمارستان میبیند؛ با گریه پولها را پاره کرده و از کار خود پشیمان میشود .
.
مرد کشاورز در این مسیر مشکلات زیادی می بیند از تغییر رفتار پسرش وقتی متوجه میشود که او برای کمک به خانواده از واکس زدن کفش به جیب بری روی آورده و او را تنبیه میکند تا تصادف همسرش در شهر که مجبور میشود همه پولی که بدست آورده را برایش هزینه کند و با این همه، هنگام بازگشت متوجه میشود؛ زمینش را حراج کرده و بر روی آن کارخانه ای ساخته اند و اکنون میخواهد تنها مشتی خاک را از زمین خود بردارد ...
 
.
.
    برنده جایزه بین المللی از هفتمین جشنواره فیلم کن و نامزد جایزه بهترین فیلم در سال 1954

.

.


 

kurt steiner



دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۱۱/۱۵ صبح ۱۱:۱۳
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آلبرت کمپیون, مارک واتنی, Kathy Day, سروان رنو, Classic, دون دیه‌گو دلاوگا, مارادونا, زرد ابری
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #48
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

خاطرم هست زمانهایی که در برنامه کودک تلوزیون از بچه ها دعوت میشد تا نقاشی های خودشون رو برای شرکت در مسابقات نقاشی که برخی از آن در ژاپن برگزار میشدند؛ ارسال کنند . برایشان شرایطی چون موضوع، سادگی، داشتن مفهوم، استانداردهای کاغذ و انواع قابل قبول نقاشی و مهلت ارسال آثار شرح داده میشد و در اینجا بود که سیل نقاشی ها از بچه های با ذوق و هنرمند که دست بکار شده بودند؛ به تلوزیون یا کانون فکری کودکان ارسال میشد ...

واژه جنگ در دنیای واقعی و نه در پرده سینما آمیخته با مفهوم ویرانی، مرگ، آوارگی، اسارت، از دست دادنها، فقدانها و جدایی هاست .  آلام ، رنجها و غصه ها و زخم های بیشماری که در جنبه ها ی مختلف زندگی انسانها سایه می افکند و اثر آن تا مدتها باقی می ماند . لذا شاید نتوان هیچگاه مصائب و  فجایع جنگ را  آنگونه که هست به تصویر کشاند . هرچند فیلم های زیادی در دنیا مستقیم و غیر مستقیم پیرامون تاثیرات اجتماعی جنگ ساخته شده است؛ این فیلم با نگاهی تازه، چشم اندازی به این موضوع دارد . فیلمی با نام  ...




 " اسب جهنده "

.

.


" ترانه هاروکما " که در کشورمان با نام "  اسب جهنده " نمایش داده شد؛ یک فیلم درام ژاپنی و اقتباسی سینمایی از یک داستان کودکانه است که توسط نویسنده قصه های کودکان " هیرو میاگاوا " نوشته و حوادث آن در یک دهکده کوهستانی اتفاق میافتد و در آن تعامل پسری که بواسطه فلج شدنش از تحصیل در مدرسه امتناع می ورزد، با اهالی روستا و سایرین نشان داده میشود .

این داستان که توسط  " سیجیرو کامیاما " به تصویر کشیده شده است؛ از جشنواره بین المللی فیلم مسکو برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مرد گردید .

" ترانه هاروکما " شرح عاطفی یک پدر بزرگ و نوه اش است . پیرمردی بنام " بونزو "  که بعد از درست دادن پسرش در جنگ و بیماری فلج اطفال نوه خود، اکنون از دنیا متنفر است ...

.



.


داستان فیلم در روز 16 آگوست 1945 آغاز میشود . درست زمانیکه " بونزو " که با همسرش در یک دهکده کوهستانی زندگی میکند؛ خبر رسمی مرگ پسرش را در جبهه جنگ دریافت میکند . در همین روز نوه او  به دنیا می آید و آنها نامش را " کیجی " میگذارند .

  "کیجی " که پدرش را در جنگ از دست داده، توسط پدر بزرگ و مادر بزرگ، بزرگ میشود و وقتی به کلاس اول دبستان میرود؛ فلج شده و پای راستش آسیب می بیند . " کیجی " به مدت یک سال در بیمارستان بستری میشود و سپس به روستا بازمیگرد . زمانیکه کودک به مدرسه میرود؛ بچه ها او را بخاطر مشکل  پایش دست می اندازند .

"بونزو " که از برخورد بچه ها عصبانی است؛ اجازه نمی دهد " کیجی " به مدرسه برود . او  تصور میکند شاید دلیل فلج شدن نوه اش در گذشته این بوده که کسی او را کتک زده است .

.

.

.

.

با شروع فصل تازه درس، معلم جدیدی بنام " کیکو " به مدرسه می آید .  " کیکو " خانم معلمی مهربان است که سعی میکند با صحبت با پدر بزرگ و شنیدن صحبتهای او نوه اش را به آمدن به مدرسه تشویق کند اما در این راه موفقیتی حاصل نمی شود . بعد دو سال دوری از مدرسه، یک روز " کیجی " به مدرسه می آید اما آمدنش ادامه پیدا نمیکند . بچه ها برای تشویق کیجی، با یکدیگر مشورت می کنند و تصمیم میگیرند؛ نمایشگاهی از نقاشی هایش را برپا کنند .

خانم معلم یک نقاشی " هاروکما " از کیجی دریافت میکند و زمانیکه احساس میکند هیچ موفقیتی در آمدن او به مدرسه بدست نیاورده؛ خبر میرسد نقاشی"  کیجی " دز مسابقات ملی نقاشی های کودکان انتخاب گشته است ...

.


.

تصویری از داستان کودکانه " ترانه هاروکما "  از نویسنده کودکان   " هیرو میاگاوا "

.



هاروکما :

هاروكما، Harukoma اسباب بازی ای است ساخته شده از "پاپیه ماشه"  در قالب فرم سر یک اسب که بچه ها با آن بازی می كنند و به نظر می رسد كه یك اسباب بازی نسبتاً قدیمی است و  اعتقاد بر این است كه شكل آن در دوره " ادو " به وجود آمده است .

.

.


 

kurt steiner


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۱۱/۱۶ صبح ۱۱:۰۹
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, آلبرت کمپیون, سروان رنو, کنتس پابرهنه, Classic, زرد ابری, دون دیه‌گو دلاوگا, مارادونا
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #49
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

هربار ترانه آدم برفی رو میبینم . هربار که این شعر زیبا رو میشنوم نا خودآگاه یاد سالهای مدرسه می افتم یاد گروه تئاتر و سرود مدرسه ...

یاد تک خوانی ها، یاد اجراهای مون در مراسم ها در مدارس و آمفی تئاترهای مختلف ..  یاد مربی مون و زیباترین دکلمه ها و شعرهایی که انتخاب شده بودند برای سر  آغاز سرود ...یاد مطلع موسیقی و دکلمه زیبای آن و یاد تمرین هایی که گاه بقدری طولانی میشدند که بچه های کلاس های پایین تر چه بسیار بعلت زیاد ایستادن بی حال میشدند ...

.

.


خاطره لریک زیبای انیمیشن  "  آدم برفی "  که سالهای دور با صدای کودکانه "  اَدِل جونز "  خوانده شد و تاکنون چندین اجرای مختلف در دنیا از آن ساخته شده است

.

.

.

در آسمان قدم مبزنیم  ...

شناور در آسمان مهتابی ...

.

در آن پایینِ دوردست ...

مردمان خواب هستن، آن هنگام که در حال پروازیم 

.

خود را محکم نگه میدارم ... 

در حال سواری در نیمه شبی آبی رنگ  ...

.

من اکنون در میابم که میتوانم پرواز کنم 

با تو، تا آن بالایِ بالاها ... 

در سراسر مسیر دنیا ...

.

روستاها بمانند یک رویا _ از پیش چشم _ عبور میکنند  

رودخانه ها و تپه ها، جنگل ها و نهرها  ....  

.

کودکان شگفت زده نگاه ... و دهان _ از تعجب _ باز میکنند

هیچکس آن پایین به چشمان خود باور ندارد ... 

.

در حال موج سواری در هوا 

در آسمان یخ زده شنا می کنیم  ...

_ و _ آرام از بالای کوه های یخِ شناور عبور میکنیم ... 

.

ناگهان پایین رفتن بر فراز یک دریای عمیق  ... و برانگیختن هیولایی قدرتمند از خواب _ نهنگ دریا _    

.

در آسمان قدم میزنیم  ...

غوطه ور در آسمان مهتابی  

.

و همه آنان که ما را می بینند؛ به ما سلام میکنند؛ آن هنگام که پرواز می کنیم ...

.

در آسمان قدم مبزنیم  ...

غوطه ور در آسمان مهتابی  

  






 " اجرای ترانه ادم برفی توسط  ادل جونز در کودکی "

.



.

We're walking in the air
We're floating in the moonlit sky
The people far below are sleeping as we fly

We're holding very tight
I'm riding in the midnight blue
I'm finding I can fly so high above with you

Far across the world
The villages go by like dreams
The rivers and the hills
The forests and the streams

Children gaze open mouthed taken by surprise
Nobody down below believes their eyes

We're surfing in the air
We're swimming in the frozen sky
We're drifting over icy mountains floating by

Suddenly swooping low on an ocean deep
Rising up a mighty monster from its sleep

We're walking in the air
We're floating in the midnight sky
And everyone who sees us greets us as we fly

We're walking in the air
We're floating in the moonlit sky

.

.

.


.


  اجرای تلفیق شده ترانه " ادم برفی " ادل جونز در کودکی و بزرگسالی

.



.




اجرای ادل جونز در نسخه انیمیشن



.


.

.

.
.


 

kurt steiner


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۳۹۹/۱۱/۲۷ صبح ۰۵:۴۰
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آلبرت کمپیون, کنتس پابرهنه, سروان رنو, مارک واتنی, شارینگهام, زرد ابری, Classic, دون دیه‌گو دلاوگا, مارادونا
شارینگهام آفلاین
کاپیتان کشتی چارمینگ مالی
*

ارسال ها: 255
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۶/۱۵
اعتبار: 25


تشکرها : 3165
( 1273 تشکر در 209 ارسال )
شماره ارسال: #50
RE: یادداشتهای کوتاه

درود بر  kurt steiner  عزیز که به یکی از شورانگیزترین ترانه های کارتون های نوستالوژیک ما اشاره کردید.::ok:

وه...که چه قدر اون لحظه ای که آدم برفی به قصد پروازبه آسمان می نگرد،هیجان انگیز است.:lovve:

هیجان تصمیم گیری که همراهش بروم یا نه؟

پسرک دل به دریا ، نه ...دل به آسمان می زند!

دست در دست دوست رویاییش می دهد...

چه رویای پرهیجانی!

حس پرواز با دوست!

سفر به دور دست ها!

آهنگ ترانه حس پرواز را دو چندان می نمایاند.

ترانه می آغازد...

الحق که در این سکانس  پرواز رویایی، اگر جان ازکالبدمان بیرون برود،جای هیچ شگفتی نیست.taeed

خوشبختانه نسخه ی اصلی و با کیفیت این کارتون فراموش نشدنی را سال ها قبل و به راحتی به دست آوردم و به یاد روزهای مقارن با کریسمس که قدیم ها تلویزیون پخش می کرد،تماشا کردم.

فقط شما را نمی دانم،ولی سفارش می کنم که  سکانس فوق الذکر  را در خلوت و تنهایی تماشا کنید:

در نظربازی ما بی خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند:!z564b

                                                            ***

یک نکته ی جالب:

در حال جستجوی تصویری ، به 2 کارتون مرتبط با این برخوردم که برای خودم تازگی داشت.



https://www. y  o  u  t  u  b  e  .com/watch?v=1Rbiun3G0-Y



https://www.y  o  u  t  u  b  e  .com/watch?v=Jc-FI2zGsAs

تماشای این دو کارتون هم خالی از لطف نیست.

پاینده شاداب باشید.
:rolleyes: 


اونی که گفته "زندگی خالی از لذت و خوشحالی نیست."دروغ نگفته!
۱۳۹۹/۱۱/۲۸ صبح ۰۲:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, سروان رنو, مارک واتنی, زرد ابری, مارادونا
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #51
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

لابلای انبوهی کارتونهای معروف با پخش های مکرر که بخوبی در خاطره ها مانده اند؛ گاه فیلمهای کارتونی نمایش داده میشد که بخاطر داستان، محتوای ساده و یا عدم تکرار آن خیلی زود فراموش میشدند فیلم هایی که برخی از آنها بسیار زیبا و دارای سبک و تکنیک بودند .  از فیلم های سینمایی کارتونی که دهه شصت برای کودکان به نمایش درآمد؛ کارتونی بود با نام

.

.

.

جزیره نواواز

.

.


" جزیره نواواز " یک فیلم سینمایی کارتونی به کارگردانی پاول ویلیامز با مدت 60 دقیقه و محصول سال  1978 استرالیاست .

.

.

.


این انیمیشن که با مفاهیم آموزشی آمیخته است؛ اهمیت محیط زیست و خطرات تهدید کننده آن را به کودکان یادآور میشود .

.

.

.


داستان در یک روز طوفانی و بارانی آغاز میشود زمانیکه هواپیمای یک تاجر ونیزی در یک جزیره قرون وسطایی ناشناخته که " نواواز " نامیده میشود؛ سقوط میکند .

.

.

.

درحالیکه جزیره با درختان زیبا، مزارع و هوای پاک خود صلح، آرامش و رفاه را برای ساکنانش به ارمغان آورده است؛ اما سرمایه دار ثروتمند قصه می خواهد تا این محیط بکر و دست نخورده را توسعه دهد .

بزودی زندگی صنعتی، کارخانجات و ماشین آلات وارد جزیره شده و طبیعت زیبای آن آرام آرام از میان میرود تا جاییکه اطرافیان حاکم بفکر چاره جویی می افتند .


.


.


 

kurt steiner


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۴۰۰/۱/۶ عصر ۰۱:۳۵
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, مارک واتنی, سروان رنو, مارادونا, کنتس پابرهنه, زرد ابری, شارینگهام
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #52
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

فرار از اسارتگاه ها و اردوگاه های جنگ و نمایش رنج آدم های محصور در آن با همه ظرفیتها و عناصر وجودی؛ انسانی و عاطفی شان که برای هدفشان و بقا و زنده بودن می جنگند؛ چه بسیار خلق آثار زیبا؛ تاثیر گذار و غم انگیز سینما را موجب گشته است چنانچه سالهای دهه شصت فیلم های خاطره انگیزی با این مضمون نمایش داده شدند؛ از اردوگاه ها و جبهه های نبرد جنگ جهانی ...

یکی از آنها که در خاطره ها مانده، فیلمی است که عنوان اصلی آن شاید اشاره به تقابل دیدگاه دو شخصیت اصلی آن دارد که اکنون یکی آزاد و دیگری اسیر است . همراه با قیاسی زیبا به اینکه حتی حیوانات هم خالی از عواطف نیستند . " فرانتس " در طول فیلم، خاطرات گذشته اش را به یاد می آورد و سرانجام میتواند با سختی از رودخانه عبور کند . او لحظات آزادی خود را بچشم می ببیند اما اینجا تنها صدای گلوله است و سگی که پیوسته در تعقیبش بوده، مانوس او و در عبور از مسیرهای یخ زده نجات بخشش بوده است؛ اکنون تنها میتواند بر پیکر بی جانش زوزه هایی از روی غم و استیصال سر دهد ...

.

.



" فرار  "

.

.

.

.

.

"  انسان و حیوان "  که در کشورمان با عنوان " فرار  " نمایش داده شد؛ یک فیلم درام جنگی اثر نمایش نامه نویس و کارگردان اتریشی ادوین زبونک، ساخته مشترک آلمان شرقی و یوگسلاوی در سال 1963  است که اولین بار در سیزدهمین جشنواره فیلم برلین به نمایش درآمد .

.

.


فیلم درباره فرار و آزار و شکنجه زندانیان اردوگاه کار اجباری همراه با فلاش بک های مختلف است که به روابط خانوادگی بین دو برادر ناتنی اهل الزاس پرداخته و سرگذشت ایشان را بازگو میکند که یکی به حزب نازی پیوسته و دیگری مخالف آن است و در آن تقابل این دو شخصیت نمایش داده میشود .

.

.

.

.

شخصیت های فیلم گروهی از اسرا هستند که برای نجات جان خود تلاش می کنند . آنها منتظر آزادی هستند اما به زودی مطلع می شوند که همه زندانیان باید از میان رفته و تنها امید آنها این است که یکی از ایشان به جبهه نبرد راه یافته و تقاضای کمک نماید .

هنرپیشه اصلی "  گوتز جورج "  بازیگر محبوب آلمانی است که پدرش " هاینریش جورج " اندکی پس از جنگ در اردوگاه کار شوروی درگذشت و این فیلم تنها اثر جنگی در زندگی حرفه ای وی میباشد . فیلم در لوکیشن های اطراف زاگرب، بلگراد و کیکیندا و در محیطهای پوشیده از یخ و برف فیلمبرداری شد و با نمایش صحنه های چشمگیر؛ هیئت ارزیابی فیلم را بر آن داشت تا به تولید مشترک آلمان و یوگسلاوی امتیاز اثر ارزشمند " داده، به ویژه آنکه بر عملکرد فراموش نشدنی بازیگر اصلی فیلم؛ گوتز جورج تأکید و آنرا برجسته نمود .

.

.

.


داستان در سال 1944 و در جریان جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد، زمانی که مقامات نازی با حمله ارتش سرخ به جبهه شرقی، تصمیم به انحلال اردوگاه میگیرند ...

.

.

.

.

فرانتس کهلر در اردوگاه کار ماوتهاوزن زندانی است . اینجا یک اردوگاه کار اجباری است که بازداشت شدگان با کارِ سخت، شکنجه می شوند . در اینجا، ویلی کوهلر، برادر ناتنی او به عنوان یک افسر بی رحم اس اس دقیقاً برعکس برادرش فرانتس میباشد . قرار است زندانیان در یک تونل محصور شوند و سپس تونل منفجر شود .

.

.

.

.

.

اسرا از برنامه مطلع می شوند . فرانتس قرار است؛ تنها کسی باشد که از اردوگاه فرار کرده و با مطلع کردن سربازان ارتش سرخ، حمایت از زندانیان و آزادی ایشان را سازماندهی نماید . طی انفجار دینامیتها، فرانتس موفق به فرار می شود اما نگهبانان متوجه شده و تنی چند از آنان از جمله برادرش ویلی، همراه با سگ نگهبان خود، به تعقیب و جستجوی فرانتس می روند . حین فرار او بخاطر می آورد؛ چگونه با فعالیتهای ضد نازی در اردوگاهی در نزدیکی جبهه شرقی بازداشت و مجبور به سخت ترین کارهای زندگی گردید و آرام آرام خاطرات گذشته برایش تداعی میشوند .

.

در طی تعقیب طولانی در زمینهای پوشیده از برف و در میان یخ ها سگ؛ مرد فراری را با بیرون کشیدن از گل و لای و باتلاقی که در آن افتاده است؛ یاری رسانده و با او مانوس میشود . فرانتس سعی می کند خود را به ارتش سرخ برساند و با کمک سایرین به نظر می رسد؛ برای چند روز فرار او موفقیت آمیز است ... .

.

.

.

.

اما اندکی قبل از رسیدن به جبهه سربازان روس، طی عبور از رودخانه توسط تعقیب گرانش _ ویلی کوهلر _ گرفتار میشود و در ساحل آن سوی رود با گلوله از پای در می آید ...

.

.

.

در نوشته حاضر از معدود متون پراکنده موجود به زبان آلمانی استفاده شده و تا حد امکان با بازبینی مکرر سعی در رعایت دقت و درستی آن گشته و امید که از اشکال خالی بوده باشد .

عید همگی دوستان مبارک ...

.

.

.

.

kurt steiner

 


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۴۰۰/۱/۹ عصر ۱۲:۰۳
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, Hammilton, مارادونا, لپکی, پروفسور, سروان رنو, آلبرت کمپیون, rahgozar_bineshan, پطرکبیر, Kathy Day, Classic, اسکارلت اُهارا, کنتس پابرهنه, oceanic, زرد ابری, شارینگهام
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #53
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

(۱۳۹۹/۷/۱۵ صبح ۰۵:۵۹)شارینگهام نوشته شده:  

کودک محکوم وظیفه دارد که با صداى بلند بگوید :

متشکرم، تنبیه عادلانه ای است

تنها رحم و عطوفتی که نشان داده می‌شود ،این است که یک افسر زن آلمانی، خرده هایی از بیسکویت و کیک را به طرف بچه های کوچک تر پخش می کند. درست مثل دانه ریختن برای مرغ و جوجه ها! tajob

...

 پایان فیلم را یادم نیست. فقط همین را به یاد دارم که افسر نامبرده، باز هم می خواست آن پسر را به شهر خود در برلین ببرد و دیگر هیچ!

.

.

.

فکر میکنم ساعات انتهایی یک پنج شنبه شب در یک برنامه سینمایی شاید " هنر هفتم " بود که این فیلم زیبا و به بادماندنی نمایش داده شد و مخاطبین را تا پاسی از شب برای تماشا و دیدن نقد و بررسی فیلم بیدار نگه داشت . فیلمی سیاه و سفید با زوایا، کادرها و نماهای هنرمندانه همراه با نمایش حس درون آدمها حسی آمیخته با خشم، ترس، تنهایی، امید، رویا و آرزو 

.

به هرحال این فیلم زیبا رو که بعد جستجوی ریاد پیدا کردم، تقدیم میکنم به دوستانمون در کافه ...

.

.

.

.

" صورت یک فرشته "  از فیلم های زیبای پخش شده در سالهای دور تلوزیون میباشد .

.


.

.

.

.

ساخته زبیگنیو خمیلفسکی، Zbigniew Chmielewski در سال 1971

.


.

این فیلم تصویری از سختی کودکان زندانی در اردوگاه کار اجباری نازی ها در لودز، Łódź است و در آن سرنوشت یک پسر بچه یازده ساله نمایش داده میشود .

.

داستان فیلم در طول جنگ جهانی دوم در شهر لودز اتفاق می افتد . اینجا اردوگاه کار اجباری برای کودکان لهستانی است . " تادک "، Tadek یازده ساله توجه یکی از نازی ها بنام " آگوستین "، Augustin که نگهبان و مراقب آنان است؛ به خود جلب می کند .

.

.

.

او متوجه پسرکی حدود دوازده ساله می شود که به نظر او شبیه یک کودک لهستانی نیست و به عنوان یک فاشیست متعصب معتقد است که " تادک " تبار آلمانی دارد و می خواهد او را به فرزندی قبول نماید . اما وقتی از کمیته نازی های مسئول مسائل نژادی خبر می گیرد که تادک، نژاد " آریایی" ندارد؛ رفتارش تغییر کرده و بیرحمانه به او حمله ور می شود .

.

در این فیلم پسرک از آزمایشهای سختی برای اثبات اراده و شخصیتش عبور می کند . اما تسلیم وعده ها و حمایت آلمانی ها نشده و به خود اجازه گرفتن رشوه و امتیازات را نمی دهد . در انتهای فیلم زمان رهایی فرا می رسد . آلمانها سراسیمه اردوگاه را ترک می کنند و "  آگوستین " وقتی می خواهد با لباس غیرنظامی از اردوگاه فرار کند؛ کشته می شود .

.

.

.

تصویر واقعی از اردوگاه کار کودکان لهستانی بین 6 تا 16ساله در لودز که در اواسط سال 1942 تاسیس و تا پایان اشغال لهستان توسط آلمانها تا ژانویه 1945 دایر بود .

.


ایده ایجاد چنین اردوگاهی در سرزمینهایی از لهستان که اکنون در قلمرو رایش سوم گنجانده شده بود؛ احتمالاً در ژوئن 1941 پدید آمد ، زمانی که آلمانی ها در حال بررسی مشکل کودکان و جوانان لهستانی در مناطقی از لهستان بودند که در رایش سوم ادغام شده بود . افراد بی خانمان، گرفتار سرقت های کوچک و یا قاچاق و خرید و فروش اجناس خرد در خیابان . همچنین یتیمان والدینی که توسط نازی ها کشته یا دستگیر شده بودند . تا آن زمان، آنها به همراه کودکان آلمانی در یتیم خانه های قبلی یا سایر موسسات مشابه قرار می گرفتند . اما فرمان اولیه در مورد جدایی لهستانی ها از آلمانی ها در سرزمین های اشغالی تحت هر شرایطی، باید منبع اصلی پرداختن به این موضوع تلقی شود آنگونه که ضرورت ایجاد چنین اردوگاهی با حکم " هاینریش هیملر " در 28 نوامبر 1941 تأیید شد . آخرین برآوردهای مورخان نشان میدهد 2 الی 3 هزار نفر در این اردوگاه زندگی میکردند .

شرایط زندگی وحشتناک بود . پس از عبور از دروازه اردوگاه، همه وسایلشان گرفته شده، شماره ای به آنها داده شده و به آنها لباس یکسان می پوشاندند . تعداد قربانیان بدلیل بهداشت فاجعه بار، جیره غذایی کم و رفتار وحشایانه با زندانیان مشخص نیست اما در عین حال گفته شده که اردوگاه برنامه ای برای نابود کردن و یا احکام اعدام نداشت . در اردوگاه، بچه ها کفش های حصیری، سبدهای حصیری، بندهای ماسک گاز و قطعات کوله پشتی چرمی درست می کردند و دختران نیز در لباسشویی، آشپزخانه، کارگاه خیاطی و یا در باغ کار می کردند .

برای صبحانه، آنها یک تکه نان خشک همراه یک فنجان قهوه سیاه بدون قند، برای ناهار، سوپ سیب زمینی یا سوپ شلغم دریافت میکردند و شام نیز تکرار صبحانه بود .

در 18 ژانویه 1945 ، آلمانی ها فرار کردند و دروازه اردوگاه را باز گذاشتند و به دنبال آن برخی از بچه ها در جستجوی غذا و کمک گرفتن آنجا را ترک کردند اما با این حال، اکثر ایشان در پادگان باقی ماندند . کودکانی وحشت زده، بیمار و گرسنه که توسط ارتش سرخ در 19 ژانویه پیدا شدند و  به دنبال آن یک مراقبت اضطراری برایشان سازماندهی گردید .

.

ترجمه از متون پراکنده لهستانی و بخش هایی از متن لهستانی اردوگاه در خیابان پرزمیسووا  .pl.wikipedia_ Obóz przy ulicy Przemysłowej w Łodzi -

.

.

.

.

.

بخشی از سکانس های انتهایی فیلم

.


.

.

.

.

.kurt


kurt steiner

.

.


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۴۰۰/۵/۱۰ عصر ۰۱:۴۶
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پهلوان جواد, مارک واتنی, oceanic, سروان رنو, آدمیرال گلوبال, Classic, شارینگهام, مراد بیگ, زرد ابری
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #54
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

چنگیزخان؛ جهانگشای بی رحمی که بخش وسیعی از سرزمین های این کره خاک را در استیلای سپاهیان خود داشت . آنگونه که واسیلی یان در مقدمه کتابش با نام " چنگیزخان " به نقل از  ادوارد تلر  در مورد حمله او به ایران دوره خوارزمشاهی می نویسد : بیش از نصف جمعیت سرزمین تسخیر شده نابود گردید و پارس، که همان ایران امروزی است، هرگز جلال و ابهت پیشین خود را دیگر باز نیافت »

هرچند شاید بتوان گفت؛ سریال چنگیز خان بلحاظ کیفیتِ ساخت؛ نسبت به برخی سریال های خارجیِ با ابهت و تاریخی دهه شصتِ تلوریون که با هرینه زیاد و تعداد نفرات بسیار ساخته می شدند؛ تاحدودی ضعیفتر بود؛ اما دوبله زیبای این سریال و مرور رخدادهای تاریخی، مخاطبین بسیاری را به تماشای آن می نشاند .

آنچه از این سریال در خاطر دارم؛ یورش سپاهیان چنگیز و عبور آنان از دیوار چین، صحنه های جنگ با منجنیق ها، قلعه کوب ها و صدای چکاچک شمشیرهایی بود که متفاوت با آنچه در فیلم های رومی و تاریخی می شنیدیم، تم موسیقی آغازین فیلم و البته صدای ایرج ناظریان در نقش چنگیزخان مغول و خسرو شمشیرگران ؟ که در بخش های آغازینِ فیلم همراه با نقشه فتوحاتِ چنگیز؛ شرحی از اتفاقات، حوادث و رویدادها را بیان می نمود ...

.

.

در قرن دوازده میلادی، در فلات مغولستان در شمال چین؛ پسر رئیس یکی از قبایل مغول؛ با نام تموچین متولد میشود که بعدها چنگیزخان نام گرفت . در طی رخداد ها و حوادث؛ پدر تموچین کشته و خانواده اش توسط قبیله رها می شوند و تموچین قول میدهد؛ نیرویی بدست آورد که هیچ کس نتواند آن را تسلیم نماید ...

.

.



" چنگیزخان "

.

.

.

.

.

سریال چنگیزخان از فیلمهای تاریخی سالهای دور تلوزیون، در دهه شصت میباشد .

.

.


این سریال یک فیلم تلویزیونی بلند بر اساس رمان تاریخی است که زندگی چنگیز خان را از لحظه تولد تا مرگ به تصویر می کشاند . زمانی که او از دیوار بزرگ چین که مرز دنیای جدید است؛ عبور کرده و برای تسخیر جهان گام برمی دارد . مردی که بزرگترین امپراتوری تاریخ در سده های میانی را ایجاد میکند . آنگونه که بیشترین وسعت قلمرو را تا زمان خود داشت .

.

.

.

.

این فیلمِ بلند تاریخی در سال 1980 طی دو شب متوالی از تلوزیون ژاپن پخش گردید و شامل دو بخش 165 دقیقه ای میباشد .

.

.




.


تموچین با افزایش دوستان و متحدانش، قدرت خود را گسترش می دهد . او قبایل مخالف را یکی پس از دیگری شکست داده و در رویارویی با سرنوشت، تصمیم می گیرد؛ قبایل را متحد کرده و بدین ترتیب فرمانروای فلات مغولستان میشود و اکنون گامی بزرگ به سوی تسخیر جهان پیش روی اوست ...


.

.

.

.


..

.

.

.

.

.



.

.

 

.

.

.

.

kurt steiner

 


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۴۰۰/۶/۹ صبح ۱۱:۵۰
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, مارک واتنی, Emiliano, زرد ابری, Classic, شارینگهام
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #55
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

زندگی انسان بدون محبت و عشق ناقص است . انسانیت، دوستی و عواطفی زیبای بشری به حیات انسانها معنا و مفهوم می بخشد و لحظه لحظه آنرا زیبا، بیادماندنی، پرشور و خاطره انگیز میکند .

این فیلم زیبا و قدیمیِ سینمای هند که از فیلمهای پرتکرار دهه شصت است؛ داستان دو پسر نوجوان یکی یتیم و فلج با نام رامو (سوشیل کومار ) و یک نوجوان نابینا با نام موهان (سودیر کومار)  است که اکنون در یک جا و یک زمان کنار هم قرار گرفته و توسط سرنوشت به یکدیگر نزدیک شده اند ...

فیلمی که هم دلگرم کننده است و هم الهام بخش و این پیام را در درون خود دارد که با همه معلولیت ها، سختی ها، آزمایش ها و مصائب؛ آنچه عواطف، اعتماد و باور مردمان را زنده نگه می دارد؛ پیوند دوستی، عشق، محبت، ایمان و باور به خوبیها و زیبای هاست که پیوندی میان انسان های مختلف با یکدیگر است ...

.

.

.



" دوستی "

.

.

دوستی، DOSTI یک فیلم سیاه و سفید و محصول 1964 سینمای هند به کارگردانی ساتین بوس، Satyen Bose  میباشد .


 فیلم بر دوستی دو پسر نوجوان تمرکز دارد: یکی نابینا و دیگری دارای معلولیت جسمی و درآن رابطه دوستانه یک پسر نابینای درس خوان با یک نوجوان فلج و خواننده خیابانی نمایش داده میشود .

.

.

.

.

پدر رامو، Ramu کارگر کارخانه، حین انجام وظیفه در یک تصادف می میرد . هنگامی که کمپانی از پرداخت غرامت در موعد مقرر سرباز می زند، مادر که خانواده اش تحت بدهی های مختلف است؛ شوکه و از پله های خانه به پایین میافتد و رامو نیز که در پی آوردن پزشک برای مادرِ در حال مرگ است؛ در تصادف با اتومبیل مجروح و فلج می شود . پس از ترخیص از بیمارستان در حالیکه رامو ، فلج،  بی پول و بخاطر پرداخت نشدن اجاره، از خانه بیرون انداخنه شده است؛ در خیابان های بمبئی سرگردان میچرخد . او با موهان، Mohan یک پسر نابینا که دارای سرگذشتی مشابه است؛ آشنا میشود ...

.

.




.


موهان خواهری بنام مینا دارد که پرستار است و طی حوادثی از او دور شده و در جستجوی خواهرِ گمشده، سراغش را از دیگران از جمله رامو که در بیمارستان بستری بوده؛ میگیرد . اما رامو اظهار بی اطلاعی میکند و به موهان امید میدهد که روزی موهان او را ملاقات میکند .

رامو در نواختن سازدهنی مهارت دارد در حالی که موهان در خواندن آواز با استعداد است . آنها برای کسب درآمد از عابران پیاده با یکدیگر همکاری نموده و همراه با سازشان آواز می خوانند . رامو می خواهد تحصیلات خود را به پایان برساند . در ادامه آنها با دختر بچه ای به نام مِنجولا، Manjula دوست می شوند که خواهر مرد ثروتمندی به نام آشوک (سانجی خان) است . مِنجو از بیماری روماتیسم قلبی رنج می برد و با دیدن آواز و سازدهنی پسرها خوشحال میشود .


.

.

.

.


..

.

رامو برای پذیرش در مدرسه به پول نیار دارد . موهان با موفقیت پول کافی را با آواز خواندن جمع آوری می کند و رامو پس از عملکرد بسیار خوب در آزمون ورودی، در مدرسه پذیرفته می شود . آنها بعد از این که یک نوجوان در مسیر پیاده روی خیابان، حین خوابیدن شان سعی در سرقت پول پسرها را داشت، به خانه جدیدی در محله ای فقیر نشین نقل مکان می کنند . همسایه جدید آنها زن مهربانی به نام ماسی، Mausi است که با دختر و پسر نوجوان خود زندگی می کند و با رامو و موهان، همانند فرزندان خود رفتار می کند .

.


.


.

.

.

.

در مدرسه، رامو، علی رقم اینکه دائماً مورد تمسخر دانش آموزان ثروتمند قرار می گیرد؛ در تحصیل عالی عمل کرده و آنها که موقعیت رامو را با خود برابر نمی دانند؛ اغلب او را به دلیل "  گدای خیابانی " بودن تحقیر می کنند . معلم رامو بنام شارما جی، جهت ثبت نام رامو در مدرسه، خود را سرپرست او معرفی می کند و در جریان بازدید از خانه رامو، شارما جی متوجه می شود که محله سکونت دانش آموزش برای تحصیل نامناسب است . لذا پیشنهاد می کند که همراه خود از آنجا نقل مکان نماید در حالیکه رامو نمی خواهد موهان را ترک کند ...

.

.

.

.

یک روز هنگام آواز خواندنِ پسرها، موهان صدای آشوک را می شنود که با خواهرش مینا در حال گفتگو است . پس با شتاب می خواهد؛ خواهر گمشده اش را در آغوش بگیرد . اما مینا از اینکه که موهان گدا شده است؛ نزد آشوک خجالت می کشد و از شناسایی برادرش سرباز می زند . مینا مراقب و پرستار منجولا است و بین او و آشوک رابطه ای عاشقانه بوجود آمده است . در ادامه، او با اشک و پشیمانی از کارش، نزد آشوک اعتراف می کند که موهان برادر کوچکش است و آشوک به او دلداری می دهد که به زودی او با برادرش خواهد بود درحالیکه موهان این کار خواهر را نمی بخشد و از او دوری میکند .

.

.




دوستی، فیلمی زیبا و پر احساس است که در آن شخصیتهای مختلفی حضور دارند مانند دختر بچه ای بنام منجولا که پسرها او را خواهر کوچک خود می شمارند و برایش آواز میخوانند و به او شادی و  امید زندگی میدهند و علی رقم کوشش پزشکان، او میمیرد درحالیکه حین بیماری پیوسته از موهان و رامو یاد میکند .

.


.


و یا موهان که نابیناست و اکنون از دوستش رامو دور افتاده و در خیابان ها می چرخد ​​و آهنگ های غم انگیز می خواند و هنگامی که می شنود؛ دوستش رامو برای شرکت در امتحانات نهایی پولی ندارد؛ تصمیم می گیرد با وجود وضعیت بدی که دارد با آواز خواندن در خیابان پول کافی را فراهم نماید . او با موفقیت این پول را به دست می آورد و هزینه امتحانات را بدون اطلاع رامو قبل از بیماری و بستری شدنش در بیمارستان می پردازد .
.

.

و نهایتاً  مینا که در پایان فیلم، پرستار برادر بیمارش در بیمارستان است و وقتی دکتر به موهان می گوید پرستاری که شب و روز از او مراقبت کرده همان خواهرش است؛ او را در آعوش میگیرد و فیلم با خیر قبولی رامو با کسب رتبه اول در امتحانات نهایی و آمدن او در بیمارستان برای تشکر و عذر خواهی از موهان به پایان میرسد ...

.

.


.

.

kurt steiner

 


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۴۰۰/۶/۲۲ عصر ۰۴:۰۸
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : شارینگهام, مارک واتنی, رابرت, Emiliano, سروان رنو, مراد بیگ, Classic
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #56
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

رازها و معماها و قهرمانانی بسیار با انگیزه، جدی و خستگی ناپذیر؛ بخشی از عناصر فیلم های اکشن دهه شصت بودند که در خاطره ها مانده اند.  یکی از آنان که در سالهای دور از تلوزیون پخش گردید؛ فیلمی است بنام  ...

.

.



" نیروی ضربت "

.

.

نیروی ضربت، strick force فیلمی جنایی _ پلیسی محصول 1975 سینمای آمریکا به کارگردانی بری شیر، Barry Shear میباشد .


این فیلم تلویزیونی. یک درامِ جناییِ اکشن شامل یک مامور پلیس فدرال، یک افسر پلیس ایالتی (ریچارد گیر) و کارگاه پلیس شهر نیویورک است که با نیروهای دولتی به هم می پیوندند تا یک شبکه و حلقه فروشندگان مواد مخدر را منهدم کنند ...

.

.

.

.

.

.

شروع فیلم در خارج از شهر جایی که جنایتی در محل دپو زباله ها در حال وقوع است؛ آعاز میشود و به دنبال آن گروهی موسوم به " نیرویی ضربت " برای پیگیری پرونده تشکیل میگردد .

.

.




.


زمانیکه " نیروی ضربت " پی میبرد؛ مقادیری از مواد مخدر کشف شده در انبار پلیس شهر مفقود گشته به یکی از عوامل خود مضنون میگردد .


.

.

.

.


..

.

فیلم با الهام از سرقت واقعی مواد مخدر در مدارک و شواهد پرونده " ارتباط فرانسوی " مربوط به اداره پلیس شهر نیویورک در سال 1972 ساخته شده است  .

.


.


.

.

.

" ارتباط فرانسوی "  طرحی بود که از طریق آن هروئین از مبدا هندوچین توسط باند تبهکاران از طریق ترکیه به فرانسه و سپس به ایالات متحده و کانادا و گاه نیز از طریق کوبا منتقل می شد . این عملیات قاچاق در دهه 1930 آغاز شده و  در دهه 1960 به اوج خود رسید و نهایتا در دهه 1970 برچیده شد . 

.

.

.

.

.

گفته میشود این طرح، مسئول تامین اکثریت قریب به اتفاق هروئین مورد استفاده در ایالات متحده در زمان خود بود .

.

.

 

.

.


.

.

kurt steiner

 

<!--[if gte mso 9]> Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA سرباز دولتی (ریچارد گیر)

دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۴۰۰/۶/۲۵ عصر ۰۷:۲۷
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, Emiliano, شارینگهام, سروان رنو, کنتس پابرهنه, مراد بیگ, Classic, Kathy Day
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #57
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

خاطرات جنگها، خاطرات رشادتها، خاطرات فداکاری ها و از خود گذشتن ها که در هر سرزمینی مورد تحسین و احترام مردمان خود است؛ بخشی از فیلمهای جنگی دهه شصت را شامل می شدند؛ برخی از این فیلمها مربوط به جنگ در سرزمینهای شرق دور بود . مانند نبردهای جنگ جهانی دوم در مناطق ژاپن یا حملات خلبانان کامیکازه و یا جنگ و اشغال بخشی از سرزمین چین توسط قوای ارتش امپراطوری ژاپن  _ چنانچه اکنون که این مطالب را مینویسم؛ بیاد می آورم فیلمی از همین گونه را که مشخصاً جمله مشهور آن که توسط سربازان محافظ منطقه با صدای رسا گفته میشد؛ این جمله بود  " کوهستان!!! آرام است " و این تنها چیزی است که از فیلم بیاد دارم _

در هر حال فیلمی که در این پست معرفی میشود؛ مربوط به وقایع جنگ در سالهای 1937 در شرق دور است . زمانیکه ارتش ژاپن به شانگهای حمله میکند . فیلمی بلند و حماسی که در سالهای دهه شصت از تلوزیون کشورمان پخش گردید .

.

.

.



" طولانی ترین پل "

.


.

طولانی ترین پل، The Longest Bridge  آلمانی : Die längste Brücke یک فیلم درام جنگی محصول 1976 سینمای تایوان به کارگردانی  Shan-Hsi Ting میباشد .

.




حمله ارتش امپراتوری ژاپن به چین در جولای 1937 باعث آغاز دومین جنگ چین و ژاپن شد که با حمله ژاپن به پرل هاربر در 7 دسامبر 1941 به جنگ اقیانوس آرام تبدیل گشت .  فیلم " طولانی ترین پل " با بمباران شانگهای توسط هواپیماهای ژاپنی آغاز می شود . مدت کوتاهی پس از آن، نیروهای تهاجمی به سواحل حمله می کنند . تلفات در هر دو طرف بسیار زیاد است ، ژاپنی ها پرتعداد و در حملات بی رحم هستند و به سختی می توان جلوی آنها را گرفت . آنها ادعا می کنند که شانگهای را طی مدت سه روز تسخیر کرده اند ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.




اکنون 13 آگوست 1937 است . نیروی هوایی ژاپن با شروع بمباران شانگهای، حملات را آغاز میکند . قوای ژاپن پس از آتش سنگین ناوشکن ها؛ نیروهای تهاجمی خود را با 34000 سرباز، همراه با تانک و توپخانه در سواحل پیاده کرده و اولین پل ارتباطی را تشکیل می دهند . در این وضعیت دشوار، قوای نظامی گردانِ هنگ ذخیره لشکر 88 به فرمانده شی جین یوآن،  Xie Jinyuan واگذار می شود . در 30 اکتبر، فرماندهان بخشهای مناطق خارجی؛ انگلستان، آمریکا، آلمان، ایتالیا و فرانسه یک درخواست فوری به فرماندهی عالی چین مبنی بر خروج افراد از انبار قدیمی شهر به منظور پایان دادن به نبرد در شانگهای ارسال میکنند ...

.

.

.

.

.


هرچند مهاجمان حمله را آغاز کرده اند؛ اما مقاومت در شانگهای در حال شکل گیری است . در قسمت تقریباً نابود شده شهر،نزدیک به  400 سرباز در یک انبار قدیمی موضع گرفته اند تا در مقابل برتری دشمن ایستادگی نمایند . انبار بر روی پلی واقع شده که مستقیماً به مناطق تحت کنترل دول انگلیس و ایالات متحده و دیگر کشورهای غربی منتهی می شود و در این حال یک دختر پیشاهنگ جوان (بریژیت لین) که از پناهندگان مراقبت می کند؛ عملیات کمک به سربازان محاصره شده را آغاز می کند ...


.

.

.

.

.


..

.

فیلم " طولانی ترین پل" ؛ یک درام جنگی و حماسی است بدور ازجلوه ها و صحنه پردازی های کامپیوتری امروزی . فیلمی با موسیقی گاه تند و گاه ملایم که وضعیتی وحشتناک را شرح میدهد و در این وضع حساس، فرمانده؛ شی جین یوآن (چون-هسیونگ کو) فرماندهی یگان پیاده نظام را به عهده گرفته است . وظیفه آنها دفاع در انبار شی هانگ Sihang در ساحل رودخانه سوژو Suzhou در برابر مهاجمان است تا قوای مسلح بتوانند برای عقب نشینی و سازماندهی مجدد؛ زمان کافی را بدست آورند . در این فیلم پیشاهنگ جوان یانگ هویمین (بریژیت لین) نمی خواهد به مناطق داخلی فرار کند . بلکه خواهان آن است تا سهم خود را در دفاع از کشور ادا نماید . بنابراین او در فیلم به عنوان یک پیک و رابط عمل میکند . در نزدیکی انبار، پلی بر  رودخانه سوژو قرار دارد که به مناطق بین المللی شانگهای منتهی می شود . منطقه ای که قلمرو چین محسوب نمی شود؛ لذا از جنگ در امان مانده است . برای مخاطبین، این فیلم نبرد 800 سرباز یک گردان از یک هنگ (در واقع ، 452 نفر) است که بسیاری از آنان در دفاع از شهر جان خود را از دست میدهند .

.

.

.

.

.

.

.

.


فیلم؛ آمیخته با سکانس های حماسی و تراژیک است مانند صحنه هایی از فیلم که مدافعان، پرچم کشورشان را بر بام انبار برافراشته می کنند آنگونه که بسیاری از افراد میتوانند آنرا از نقاط دور دست مشاهده نموده و با نواخته شدن سرود ملی حس احترام، شعف و میهن دوستی آنان را فرا میگیرد و علی رقم حملات هواپیماهای قوای ژاپن و کشته و زخمی شدن سربازان، با جانفشانی در حفظ آن می کوشند .

.

.





در این فیلم، مردانی حضور دارند که تنها یک هدف دارند یعنی محافظت از شهرهای بزرگ کشور در برابر تصرفات دشمن و هرچند که تنها 452 مدافع وجود دارد؛ اما برای گمراه کردن قوای ژاپن، میگویند که تعداد آنها 800 نفر است؛ آنگونه که قهرمانی آنها منجر به شهرت شان به 800 قهرمان می شود ... گویی که آنسوی پل به ابدیت پیوسته است ...


.

.


.

.

kurt steiner


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۴۰۰/۷/۱۰ صبح ۱۱:۲۸
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سیلاس مارنر, سروان رنو, مارک واتنی, Emiliano, آدمیرال گلوبال, آلبرت کمپیون, Classic, مراد بیگ, شارینگهام, کنتس پابرهنه, رابرت
Kurt Steiner آفلاین
Commanding The 12th Parachute Detachment
*

ارسال ها: 533
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱/۲۹
اعتبار: 43


تشکرها : 1330
( 7641 تشکر در 391 ارسال )
شماره ارسال: #58
RE: یادداشتهای کوتاه

به نام خدا

و با سلام به دوستان کافه کلاسیک  

.

.

.

" مهاجرت " موضوعی است که در دنیای معاصر چه بسیار مورد توجه فیلمسازان قرار گرفته و دستمایه بسیاری از فیلمها بوده است . فیلم سینمایی " اقدام به فرار " محصول آلمان شرقی که در کشورمان با نام " خانه ام را دوست دارم " نمایش داده شد؛ در این زمینه است . چهره معصومانه، اندوهگین و غریبانه پسر نوجوان و ارتباطش با جامعه ای که با او بیگانه است؛ در خاطر مخاطبین دهه شصت تلوزیون باقی مانده است ...
_

.

.

.



" خانه ام را دوست دارم "

.


.


اقدام به فرار " که در کشورمان با عنوان " خانه ام را دوست دارم " در سالهای دور نمایش داده شد؛ یک فیلم داستانی درام با مدت زمان 95 دقیقه محصول سینمای اتریش و آلمان شرقی در سال 1976 میباشد .

.



.


این فیلم، شرح مشکلات مهاجرت یک پسر بچه دوازده ساله یوگسلاو در کشوری مرفه و داستان دلتنگی او برای وطنش است آنگونه که تصمیم میگیرد؛ دوباره به زادگاه خود بازگردد و با قصد بازگشت به خانه، پیاده از شهرِ تازه سکونت یافته، مراجعت میکند  ...

.

.

.

.

.

.

ایوو، ivo دوازده ساله به همراه پدر و برادرانش در شهر " وین " بسیار دور از روستای زادگاه خود واقع در کرواسی مشغول کار است . بزرگترها کار بنایی، آجر چینی و ساختمانی انجام میدهند و " ایوو  " ی نوجوان برای آنها آشپزی می کند . مادر در خانه شان _ در یوگسلاوی _ از مادربزرگ بیمار مراقبت می کند ...

.

.

 


اکنون "ایوو " مدت سه سال است که با تعدادی از افراد خانواده در وین زندگی می کند . پدر و برادران کار پیدا کرده اند و به آجرچینی مشغولند در حالیکه همسایگان اتریشی با کارگران مهمان یوگسلاو برخورد نامناسبی دارند و آنها را تحقیر می کنند .

از آنجا که مادر باید از مادربزرگ بیمار در خانه شان _ در یوگسلاوی _ مراقبت نماید؛ ایوو به تنهایی عهده دار انجام کارهای روزمره خانواده در وین است .

.


.

.

.

.

او وقتی هر روز زباله ها را به سطل زباله می اندازد، زنان خانه دارِ همسایه، ناراحتی خود را از بودن پسرک ابراز و به او بد می گویند . تنهایی و توهین باعث ناراحتی و دلگیری کودک می شود بنابراین ایوو در یک روز بارانی زمستان تصمیم می گیرد که به تنهایی به روستای خود بازگردد ...

.

.

.

.

.


.

" خانه ام را دوست دارم " فیلمی جاده ای و داستانی مربوط به کودکان است . درباره پسری که از شرم و تحقیر روزانه ساکنین شهر، نسبت به کارگران خارجی رنج می برد . غر زدن ها و توهین های روزانه همسایگان، مشاجره با بچه ها و ... همه اینها باعث می شود؛ ایوو احساس کند که چقدر در این شهر بزرگ تنها است ...

او رویای خانه شان را می بیند و سرانجام روزی تصمیم می گیرد که به خانه بازگردد .  " ایوو " پس از مشکلات و تصادف در جاده ( مسیر وین - استانبول ) سرانجام به خانه می رسد اما با این همه او باید خیلی زود با مادرش به وین بازگردد ...

.



.


.

.

kurt steiner


دنیا فریبنده و دل انگیز است اما دوامی ندارد .
۱۴۰۰/۷/۲۲ صبح ۰۸:۴۵
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, سیلاس مارنر, سروان رنو, رابرت, آدمیرال گلوبال, اسکارلت اُهارا, Emiliano, شارینگهام, مورفیوس, Kathy Day, Classic
ارسال پاسخ