[-]
جعبه پيام
» <بانو الیزا> کرک داگلاس و اولیویا دی هاویلند دو ستاره ی 102 ساله ی سینما هستند . کاش میشد یک فیلم با حضور این دو ساخته میشد
» <شارینگهام> فیلم زیبای مارنی هم اکنون از شبکه نمایش...شون کانری در جوانی با صدای جلیلوند بی نظیر است.
» <سروان رنو> ممنون از دوستانی که اینجا و در پیام خصوصی لینک دادن ... سپااااس [تصویر: thankyou.gif]
» <کاپیتان اسکای> تقدیم به سروان ارجمند. پل واترلو با زیرنویس فارسی
» <کاپیتان اسکایhttps://vasha.tv/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%8...idge-1940/
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سینمای امروز "مدرن و پست مدرن"
نویسنده پیام
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 32


تشکرها : 2355
( 2006 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #1
سینمای امروز "مدرن و پست مدرن"

بدون شک دلیل اینکه در این محفل دور هم جمع شدیم علاقه مشترک مان به سینمای کلاسیک است.من شخصا از کودکی با سینمای کلاسیک بزرگ شدم و از وقتی که یادم می آید در حال نگاه کردن فیلمهایی مثل بربادرفته و دزیره و... بودم.اگرچه اکثر فیلمهای محبوبم از سینمای کلاسیک است و اسطوره های سینمای کلاسیک در قلب و ذهنم جایگاه خاصی دارند اما از جایی به بعد فهمیدم برای کسی که به هنر هفتم علاقه ویژه ای دارد سینما به دورانی خاص محدود نمی شود. شاید وقتی که فیلمهای کارگردان هایی نظیر فلینی, آنتونیونی و برگمان را دیدم و با سینمای مدرن آشنا شدم تا حدی از قهرمان پردازی و قصه گویی رایج در سینمای کلاسیک فاصله گرفتم و بیشتر به دنبال فیلمهایی رفتم که تاکیدشان به جای داستان پردازی بر شخصیت پردازی بود.

در سینمای مدرن بیش از هر چیز کنار گذاشتن سنتها برایم جالب بود و اینکه مثل سینمای کلاسیک سعی بر دور شدن از ابهام ندارد. اتفاقا فیلمهای مدرن پر از ابهام است و اکثرا در این فیلمها شاهد پایان بندی های باز هستیم.فکرمیکنم در فیلهای مدرن شخصیتهایی را میبینیم که به ما به عنوان انسانی که در دنیای امروز زندگی میکنیم شبیه تر هستند.به طور مثال سال گذشته فیلم پسربچگی را دیدم.فیلمی که زندگی در تک تک لحظات آن جریان داشت و چه لذتی بردم و چقدر با شخصیت میسون همذات پنداری کردم.

البته در سینمای پست مدرن درست مانند سینمای کلاسیک شاهد قصه گویی و داستان پردازی هستیم. اما فکر میکنم به قول اینگرید برگمن تصنع حاکم بر سینمای کلاسیک هالیوود، بعضی از فیلمنامه های آن دوره را از واقع گرایی دور کرده و به سمت کلیشه سوق داده که شاید خوشایند مخاطب آن زمان بوده است.

ناگفته نماند با تمام علاقه ام به سینمای امروز, تعصب عجیبی به سینمای کلاسیک دارم و اگر اسم ده فیلم برتر عمرم را بنویسم همگی از سینمای کلاسیک خواهند بود.

برای من و امثال من که زیاد فیلم میبینیم و مدام در جستجوی فیلمهای ارزشمند هستیم نزدیک شدن به فصل جوایز سینمایی و مخصوصا اسکار بسیار خوشایند است.همین موضوع بهانه ای شد برای باز کردن تاپیکی درباره سینمای امروز, که مطالب مربوط به این سینما در قسمتهای مختلف کافه پراکنده نشود .در این تاپیک به معرفی و نقد و بررسی فیلمهای جدید و بحث و گفت گو پیرامون سینمای امروز می پردازیم.


به هر تقدیر شکلک در نیاوردم ... فقط میخواستم شکل خودم باشم
۱۳۹۴/۱۰/۶ صبح ۱۰:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : خانم لمپرت, لو هارپر, آلبرت کمپیون, داداش کایکو, Classic, Memento, زبل خان, واتسون, oceanic, کاپیتان اسکای, سروان رنو, اسکورپان شیردل, BATMAN, آقاحسینی, ایـده آلـیـسـت, حمید هامون, Princess Anne, جروشا, دزیره, پیرمرد, جیمز باند, فورست, کالاهان, زرد ابری
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 32


تشکرها : 2355
( 2006 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: فیلم بی نهایت خرس قطبی

بی نهایت خرس قطبی روایت گر زندگی خانواده ای ست که پدر خانواده با بیماریِ اختلال روانی دست و پنجه نرم میکند.کامرون پدر خانواده با بازی (مارک روفالو) بعد از اخراج از کار، بیماری اش شدت یافته و در بیمارستان بستری می شود.همسرش مگی (زوئی سالدانا) آپارتمان کوچکی اجاره می کند و همراه دو دخترش آنجا زندگی میکند اما به سختی از پس هزینه های زندگی بر می آید.او برای اینکه راحت تر شغلی به دست آورد تصمیم میگرد برای تحصیل به نیویورک برود و در عرض 18 ماه مدرک فوق لیسانس مدیریت بازرگانی اش را بگیرد.به همین منظور از دانشگاه کلمبیا بورسیه می گیرد. پس مسئولیت مراقبت و نگهداری دو دخترش را به همسرش واگذار میکند و از او خواهش میکند 18 ماه از دخترانشان نگهداری کند.

داستان اصلی فیلم از همین جا شروع می شود. تصور کنید پدری که به اختلال دو قطبی دچار است، تمام مسئولیتهای یک زندگی را به دوش بگیرد.از آشپزی گرفته تا رساندن بچه ها به مدرسه و بازی کردن با آنها. داستان تلخ فیلم آنقدر شیرین روایت می شود و سرشار از لحظه های فرح بخش است که مخاطب را آزرده نمی کند. کامرون پدری ست که با وجود همه مشکلات روحی اش و رفتارهایی که دخترانش را در مقابل همسایه ها و دوستانشان خجالت زده می کند،اصرار دارد که به دخترانش خوش بگذرد.آنها را تفریح و پیک نیک می برد, با نگاه ملتمسانه اش, آنها را مجاب می کند که او را نیز به جمع دوستانشان راه دهند,در بازیهایشان شرکت می کند. او با دوربینی که همیشه در دست دارد انگار دنیای اطرافش را از دریچه ذوق و قریحهٔ خود می بیند.

یکی از سکانسهایی که خیلی دوست داشتم صحنه ای ست که از دخترهایش می خواهد دوستانشان را به آپارتمان محقرشان دعوت کنند اما بچه ها امتناع میکنند و میگویند:ما نمی خوایم بقیه بدونند که ما چطور زندگی میکنیم... تحقیر آمیزه و کامرون با فریاد می گوید: بهشون بگید که پدرتون اختلال روانی داره... این تقصیر شما نیست... نمیخوام به خاطر من هیچ دوستی نداشت باشید. و بعد می بینیم که اتفاقا با وجود همین پدر بیمار چقدر به بچه ها و دوستان شان خوش میگذرد.

بی نهایت خرس قطبی ریتم تندی دارد. از آن دسته فیلمهایی ست که از همان ابتدا مخاطب را با خود همراه می کند.فیلم بیش از هر چیز از بازی درخشان مارک روفالو سود می برد. مارک روفالو که تا قبل از این،بیشتر به خاطر بازی در فیلم جزیرهٔ شاتر در ذهنم مانده بود، به خوبی توانسته کاراکتر پدری مهربان را که دچار بیماری دو قطبی است ایفا کند, به طوری که بازی اش بسیار تاثیر گذار است. او برای این نقش در جشنواره گلدن گلوب نامزد جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد در بخش فیلمهای کمدی شده است.

بی نهایت خرس قطبی شاید شاهکار تلقی نشود اما به نظر من فیلمی بی ادعاست که حرفش را بدون لکنت می زند و از این جهت ستودنی ست.بعد از تیتراژ پایانی فیلم عکسی را می بینیم که زیرش نوشته شده: تقدیم به پدر و مادر و متوجه می شویم که فیلم بر اساس زندگی شخصی فیلمساز ساخته شده است.جالب اینجاست, با اینکه فیلمساز این زندگیِ تلخ را تجربه کرده اما هنگام روایت آن, همان اندازه که مخاطب را متاثر می کند، او را می خنداند و لحظات کمیک می سازد.


به هر تقدیر شکلک در نیاوردم ... فقط میخواستم شکل خودم باشم
۱۳۹۴/۱۰/۱۰ صبح ۱۲:۵۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, خانم لمپرت, ایـده آلـیـسـت, جروشا, اسکورپان شیردل, Memento, پیرمرد, دزیره, لو هارپر, Classic, آلبرت کمپیون, حمید هامون, Princess Anne, داداش کایکو, سروان رنو, جیمز باند, واتسون, زبل خان, زرد ابری
جروشا آفلاین
جودی آبوت
***

ارسال ها: 79
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱۱/۱۷
اعتبار: 26


تشکرها : 1821
( 1480 تشکر در 39 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: سینمای امروز "مدرن و پست مدرن"

دور و بر ما انسانهایی هستند که گاهی ما رو با اخلاق و رفتار و واکنشهای تند و غیرعادی و عجیبشون به تعجب وامیدارند، رفتارهایی نابهنجار که برخلاف فرهنگ و محدوده سنی و جنسی اون اشخاصه.

سایکوپاتی چیه؟ خوب سایکوپاتها عموما با موازین اجتماعی مشکل دارند، فریبکارند و احساس مسئولیت نمیکنند واسه همین از کرده خودشون پشیمون هم نمیشن. شدیدا اهل ریسک هستند . ضریب هوش احساسی پایینی دارند پس همدردی بلد نیستن، ولی معمولا آدمهای باهوشی هستند و همین تناقض، تصمیم گیریهاشون رو دچار پیچیدگی میکنه اینها سخنران هایی ماهر، اغواگر و مجاب‌کننده هستند میتونن دیگران رو به بازی بگیرن و به تقلید احساساتی بپردازند که خودشان از درک اون عاجزند. اما همیشه سایکوپاتی به بزهکاری و رفتار جنایت‌آمیز منجر نمیشه . در سایکوپاتی نقش بیولوژی بدن، عوامل ژنتیک و نارسایی‌های ارثی به اثبات رسیده اما یک سایکوپات میتونه با تربیت درست خانوادگی و داشتن محیطی که همه جوره ساپورتش کنه و در بهترین حالت ممکن پرورشش بده ممکنه هرگز متوجه نشه مشکل شخصیتی داره مثل جیمز فالون دانشمند عصب شناسی که خودش ضمن تحقیقاتش متوجه شد از نظر فیزیولوژیکی یک سایکوپاته! این اختلال در مردان نسبت به زنان با درصد خیلی بالاتری خودشو نشون میده.

اما با این مقدمه برم سر یک فیلم پرسروصدا درباره یک خانم جذاب سایکوپات بنام ایمی دان ؛ دختر گمشده

Gone Girl  2014

داستان فیلم از اوناییه که ظاهرا یک روایت خطی داره ولی با فلاش بک های متعدد از عملیات سایکوپاتیک ایمی دان! بجای روایت خطی، « خط خطی» میشه! :)

شروع فیلم با مقدمه کوتاه و گویای نوازش لطیف موهای یک زن توسط یک مرد آغاز میشه . فقط چند ثانیه کافیه تا ما رو از جو رومانتیک قضیه پرت کنه بیرون وقتی که مرد نوازش کنان به ما میگه:

" وقتی به همسرم فکر میکنم همیشه به سرش فکر میکنم و خرد کردن جمجمه دوست داشتنیشو تصور میکنم! خالی کردن مغزش و سعی برای رسیدن به جواب سوال اساسی هر ازدواجی"به چی فکر میکنی؟ چه احساسی داری؟ ما چی به سر همدیگه آوردیم؟! "...

خانومه چیزی بما نمیگه فقط بر میگرده و با نگاهی خالی، سرد واستخون سوز نگاه میکنه...(که از هزارتا فحش بدتره!)

صبح روز پنجمین سالگرد ازدواج نیک دان (بن افلک) و ایمی (رزاموند پایک)، ایمی ناپدید میشه و شواهد و آثار جرم در خونه، نیک و پلیس رو متقاعد میکنه که یا ایمی رو بشدت مجروحش کردن و دزدیدن یا کشتنش . از نظر پلیس تموم وجنات صحنه جرم و مدارکی که بتدریج بدست میارن، نیک رو در این جنایت مظنون نشون میده. نیک که میدونه خودش بیگناهه به تکاپو برای اثبات بیگناهیش میفته اما هربار نیک با دنبال کردن نوشته های ایمی به مدارکی میرسه که بدتر اونو در مظان اتهام قتل زنش قرار میده فقط یجورایی زیرکانه ایمی به خود نیک میفهمونه که زنده است و همه اینها یک بازی مخوف جدیه!

خوب چرا ایمی فرار کرده؟ اوضاع خراب مالی، سردی نیک، بچه نخواستنش، بدتر از همه داشتن رابطه جنسی با یک دختر نوجوون که شاگردشه... دلیلهای شاید موجهی برای یک تلافی عادلانه است اما ایمی در انتقام بلند پروازه! در فلاش بکهایی میبینیم ایمی یک عقده ای بار اومده پدر و مادرش از بدو تولد تمام مقاطع سنی اونو کتاب میکردن و بچاپ میرسوندن و این اونو تبدیل به ایمی شگفت انگیز و والدینشو پولدار کرد. فقط گیر کار اینه که ایمی همیشه تو کتاب بی نقص بود حقیقتش- سرخوردگیهاش- شکستهاش تبدیل به پیروزیهای چشمگیر میشد عین یه ابرقهرمان پوشالی و همه اون ایمی دروغین رو میخواستن و دوست داشتن، نه خود واقعیشو.

اما شگفتی و نبوغ ایمی واقعا اینجا نمود پیدا میکنه! برای صحنه سازی و گیر افتادن نیک، از خودش خون می گیره و سرتاسر آشپزخونه میریزه، از ادرار زن حامله همسایه برای مثبت شدن تست بارداری خودش استفاده میکنه، لباس زیر معشوقه نیک رو در دفترکارش جاسازی میکنه و خیلی عملیات محیرالعقول دیگه تا ثابت کنه نیک خائن زن حامله اش رو به قتل رسونده و به عنوان آخرین مدرک هم قصد داره خودش رو بکشه تا جنازه اش آخرین برگ برنده او در این بازی انتقام باشه!

نیک مستاصله باکمک خواهر دوقلوش وکیل خوبی میگیره. وکیل با پیگیری میفهمه ایمی در زمان مجردی قبلا هم بلایی مشابه سر دوست پسرش که قصد داشته باهاش بهم بزنه آورده، حالا اونا میفهمن باچه اعجوبه سایکوپاتی طرف هستند و باید بهش رودست بزنن.

ازطرفی ایمی با تغییر قیافه متواریه که پولهاشو میدزدن و مجبور میشه به دسی کالینز(نیل پاتریک هریس) پولدار جنتلمن و مهربون و عاشق پیشه که از قدیم الایام عاشق دلخسته ایمی بوده زنگ بزنه و کمک بخواد. اینجا ما متوجه میشیم بعد ازدواج ایمی هم دورادور ارتباطاتی بین این دو وجود داشته. دسی مردانه و سخاوتمندانه میخواد زن مورد علاقه اش رو از شر شوهر دیوونه اش که قصد جونشو داره نجات بده و در ویلای دنج ساحلیش مخفی کنه .

تا اینجا همه چی بد نبوده من وقتی خودمو جای ایمی گذاشتم دیدم حق داشته انتقام بگیره (حالا نه به این فجیعی) اون آپارتمان مجللشو در نیویورک میفروشه تا برای شروع کار شوهرش سرمایه جور کنه، حتی حاضر میشه بخاطر مریضی مادر نیک به شهرستان کوچیک میسوری بیاد و اونجا مستقر بشه. پولش هم صرف خریدن کافه و اشتغال  خواهر نیک و درآمدزایی برای هردو میشه و خوب نیک با تمام فخر فروختن های همسرش حق نداشته به اون خیانتی به این بزرگی بکنه.

اما ترفند نیک تمام معادلات رو برمیگردونه اون در تلوزیون رسما و مظلومانه از همسرش معذرت خواهی و طلب بخشش می کنه و آرزو میکنه هرجا که هست صحیح و سالم به آغوش خانواده برگرده!

ایمی با همه ذکاوت شیطانی تحت تاثیر قرار میگیره بجای خودکشی و مقصر قلمداد کردن نیک و رسوندنش به مجازات اعدام ، باید صحنه سازی دیگه ای بکنه تا بتونه پیش نیک بظاهر پشیمون برگرده دیگه نیازی هم به خودکشی نیست! چطور؟ باترتیب دادن یک صحنه تجاوز وحشیانه و دفاع شخصی و به قتل رسوندن متجاوزی که این همه مدت اون رو با بی رحمی ربوده و آزارش داده: دسی کالینز بدبخت! :(

و ...

کار دیوید فینچر کارگردان رو در بنجامین باتن و هفت دوست داشتم، اینبار هم این درام جنایی معمایی اقتباسی رو با قلم گیلیان فلین (نویسنده خود کتاب) خیلی خوب و شسته رفته به فیلم درآورده. از بن افلک زیاد خوشم نمیاد ولی خداییش در نقش شوهر خیانتکار و بی چشم و رو خوب جا افتاده بود و از شکنجه های روحی که با عملیات سایکوپاتیک زنش بهش وارد میشد، حسابی دل آدم خنک میشد:) اما شاهکار، بازی زیبای رزاموند پایک انگلیسیه در نقش ایمی دان. بازی سرد و خنثی و چهره کاملا بی روحش در غرور وتعصب در نقش جین خواهر الیزابت یجورایی منو یاد لسلی هاوارد در نقش اشلی برباد رفته مینداخت.

اما، کی میتونست باور کنه این بلوند یخ انگلیسی اینقدر نفس گیر و داغ در نقش یک سایکوپات جذاب آمریکایی ظاهر بشه؟!:cheshmak:


برای من تنها چیزهایی جالبند که به قلب مربوط می‌شوند. «آدری هیبورن»
۱۳۹۴/۱۰/۱۱ عصر ۰۶:۰۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, جیمز باند, آلبرت کمپیون, نکسوس, کنتس پابرهنه, ایـده آلـیـسـت, BATMAN, پیرمرد, حمید هامون, خانم لمپرت, سروان رنو, لو هارپر, دزیره, Classic, Princess Anne, Memento, داداش کایکو, واتسون, فورست, شارینگهام, زبل خان, زرد ابری
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 43


تشکرها : 4500
( 3710 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #4
تقدیم به کنتس عزیز

قوی سیاه از قوی سیاه

.

.

قوی سیاه، داستان بزرگ شدن است...

داستان یک کودک 28 ساله به اسم نینا (ناتالی پورتمن) که هنوز لباس هاش را مادر مهربانش به او می پوشاند و حتی ناخن هایش را هم او می گیرد...

نینا رقاص باله است که همیشه در طول زندگی اش سعی کرده است بهترین باشد... زیبا، مهربان، مظلوم و البته خجالتی...

.

.

فیلم با یک خواب بلند پروازانه شروع می شود. خواب اجرای نقش اول نمایش دریاچه قو...

حرکات فوق العاده دوربین از همین سکانس اول کاملا مشهود است... جایی که دوربین نیز مانند یک رقاص باله، دور بازیگران می چرخد و می رقصد... و این واقعا از بدشانسی این فیلم بوده است که در سالی اکران شده است که رقیب سرسختی مثل Incpetion داشته است.

همچنین صدای بلند شکستن قولنج در سکانس دوم، نوید یک صداگذاری فوق العاده را در فیلم می دهد... صداگذاری و موسیقی تاثیرگذار فیلم، یکی از بهترین ابزارهای قوی سیاه برای انتقال احساسش است...

.

.

و روز بعد رویای در حال تحقق است. توما (ونسان کسل)، کارگردان نمایش دریاچه قو به دنبال انتخاب یک بازیگر جدید برای نمایش دریاچه قو است. بازیگری که بتواند هر دو نقش قوی سفید و قوی سیاه را بازی کند.

اما نینا بخاطر شخصیتش فقط از عهده نقش مثبت قوی سفید برمی آید و بخاطر ضعف در بازی نقش منفی قوی سیاه، از لیست توما خط می خورد.

.

.

نینا بعد از حذف از لیست در آغوش مادر گریه می کند... مادر که خود قبلا در گروه رقصنده های باله بوده است و هیچ وقت به موفقیت چشمگیری نرسیده است به نینا می گوید که او را درک می کند...

نینا به مادرش می گوید که فردا دوباره می رود تا از توما خواهش کند تا او را برای نقش انتخاب کند، اما مادر خیلی مطمئن به او می گوید که با این روش ها نمی تواند توما را متقاعد کند...

نینا برای اینکه بتواند  روی توما تاثیرگذار باشد، با لوازمی که از بث (رقصنده سابق نقش قوی سیاه) دزدیده است، کمی آرایش می کند و با حالت تضرع از توما می خواد که نقش را به او بدهد...

اما توما دقیقا همین ضعف نینا را دلیل مناسب نبودنش برای نقش قوی سیاه می داند... و باز هم جواب منفی به او می دهد...

.

.

و نینا هم عذرخواهی کرده و قصد رفتن می کند... که توما جلویش را می گیرد و می گوید: «همین؟ نمی خواهی نظرم رو عوض کنی؟ پس چرا آرایش کرده اومدی؟!»

چیزی که توما از قوی سیاه انتظار دارد، اغواکنندگی است... شیطنت است... اعتماد به نفس است...

و نینا با شنیدن این حرف ها دقیقا کاری که نباید را می کند... بغض...

توما به سمت او می رود تا بوسه ای از او بگیرد ولی نینا ، که یک مقاومت درونی در برابر زشتی ها دارد، او را گاز می گیرد... و همین رفتار باعث می شود که توما او را در نقش قوی سیاه انتخاب کند... البته برخلاف چیزی که توما می گوید که «چشمه هایی از قوی سیاه را در تو دیدم» دلیل انتخاب او اصلا فنی نیست و صرفا لذتی است که توما از این کار نینا می برد...

.

.

نینا خبر قبولی اش را به مادرش می دهد...

بازی فوق العاده ناتالی پورتمن در این سکانس، تقریبا ما را از برنده شدن او مطمئن کرده بود! بخصوص با تقعر برعکس ابروهایش! :دی

در مراسم اسکار هم دقیقا همین سکانس رو به عنوان معرفی این نامزد پخش کردند...

مادر برای نینا کیکی تهیه کرده است ولی نینا ، علاقه ای به خوردن کیک ندارد...

و اینجاست که برای اولین بار چهره دوم مادر را می بینیم... مادر با شیطنت خاصی، کیک را تا لب سطل زباله می برد و نینای مهربان هم دوباره از مواضعش کوتاه میاد و باز هم تسلیم خواسته های مادرش می شود...

.

.

مادر شخصیت مهربان ولی ضعیفی دارد... مدل تربیتی اون نیز ناشی از همین است... اینکه دخترش را جوری تربیت کرده است که بتواند او را کنترل کند... مادری که همیشه دچار یک درگیری درونی است. از طرفی علاقه به پیشرفت دخترش دارد ولی از طرفی هم از موفقیت او می ترسد... برای همین است که همیشه او را تشویق به رها کردن نقش قوی سیاه می کند...

شکاف نسل ها و مشکلات ارتباطی بین فرزندان و والدین را در دیگر فیلم های آرنوفسکی هم دیده ایم... مرثیه ای برای یک رویا، کشتی گیر و حتی سرچشمه...

به نظر می رسد، مردی بی مسئولیت و مادری مهربان ولی ضعیف النفس، در تجارب شخصی او وجود داشته است...

نینا به جلسه تمرین نقش قوی سیاه می رود... باز هم مشکل قبلی...

او نقش قوی سیاه را وانمود می کند... با حرکاتی خشک و منضبط

باز هم بازی ناتالی پورتمن در این سکانس ها تحسین برانگیز است. مسلما طبیعی در آوردن بازی در نقش رقاصی خوب که حرکاتش به نظر خودش کامل است ولی مربی آن را نمی پسندد کار دشواری است!

.

.

توما او را به دیدن رقص لیلی(میلا کونیس) می برد... دختری باهوش، جسور، بی توجه به قوانین و مقررات، با اعتماد بنفس و شیطنت های خاص خودش و البته برنزه!

لیلی بی توجه به قوانین رقص، با لبخند همیشگی اش، جوری که دوست دارد می رقصد و حتی پای همکارش را لگد می کند... و این چیزی است که نینا نمی تواند قبول کند. این کشمکشی است که نینا را از پای در میاورد... این سختی دوست نداشتنی کار...

اینکه برای کامل بودن، باید خوب بودن را کنار بگذارد...

توما ، نینا را برای معرفی به یک مجلس خیریه می برد و آنجا مراسم تودیع بث (وینونا رایدر) و معارفه نینا را برگزار می کند...

.

.

بث که زمانی رقاص زیبا و بی نقصی بوده، از کنار گذاشته شدنش ناراضی است... با لبخند تلخی بر لب، توما را نگاه می کند که ریاکارانه از زحمات او تشکر می کند و بعد از آن می گوید صحنه پیوسته بجاست و نینا را به عنوان رقاص بعدی معرفی می کند.

نینا ی ساده و مهربان، نمی خواهد بث به چشم یک دشمن به او نگاه کند، به پیش اون می رود تا او را دلداری دهد... غافل از اینکه ماجرا پیچیده تر از این حرف هاست.

بث که این رفتار نینا را ریاکارانه می داند، شروع به فحاشی کردن می کند. اما توما ، نینا را دلداری می دهد و با بی تفاوتی تمام می گوید که این اتفاقات طبیعی است!!

و نینا ی ساده ای که معنی این حرف را نمی فهمد و به راهش ادامه می دهد... در اینجا توما کمی بی پرده تر با نینا  صحبت می کند و یک تمرین منشوری هم به او می دهد...

.

.

بعد از این برای اولین بار نینا کمی جلو مادرش می ایستد... آن هم در مقابله با درخواست مادر برای درآوردن لباس های دخترش...

چرا که یک زخم روی کتف نینا ظاهر شده است و می داند اگر مادرش بفهمد مثل همیشه شروع به مواخذه او خواهد کرد...

روز بعد نینا را با لباس طوسی نسبتا پر رنگی در حال تمرین باله می بینیم...

این اولین بار است که او را در چنین لباسی می بینیم. تا قبل از این همیشه او را با لباس هایی به رنگ صورتی، طوسی کمرنگ و سفید می دیدیم و موهای بسته، که در شخصیت پردازی او نقش مهمی ایفا می کرده است... جالب اینجاست که در طول فیلم، همواره مادر او را با یک لباس سیاه می بینیم. این تغییر رنگ لباس او، نمادی است از حرکت به سمت سیاه شدن... ضمن اینکه زخم روی کتف او، در واقع پرهای قوی سیاه بودند که از زیر پوست او بیرون زده بود...

در طول تمرین، توما بقیه رقصنده ها را مرخص می کند تا به شکل خصوصی نینا را آموزش دهد!!

.

.

در این لحظه، رقاص مرد همراه نینا، متلکی به آن ها می گوید:

خوش بگذره!!

و جالب اینجاست که بازیگر نقش رقاص مرد، در واقعیت همسر ناتالی پورتمن است!!

:دی

توما ، حین رقص شروع به نوازش و بوسیدن نینا می کند و به او هم فرمان می دهد که این چنین کند و نینا هم ادامه می دهد... اما در میانه راه، توما او را کنار می زد... «این من بودم که تو رو اغوا می کردم... در حالی که تو باید من و تماشاچیان رو اغوا کنی»

.

.

روز بعد توما با لجبازی، تمرین نینا را چندین بار تکرار میدهد تا بالاخره او را عصبانی می کند... و برای اولین بار نینا مقابل توما هم می ایستد... «نمی خواهی اشکال کارمون رو بگی؟»

توما در جواب می گوید که «تو می تونستی عالی باشی... ولی یک ترسویی»

با همین یک تشر ساده دوباره نینا تبدیل می شود به نینا ی سابق... «عذر میخوام»

و این دوباره دقیقا همون چیزیست که نباید بگوید! و این نگفتن دقیقا همان چیزی است که نینا نمی خواهد...

روز بعد یک نینا ی کاملا متفاوت در خانه می بینیم... با لباس پررنگ، موهای باز، بدون توجه به حرف های مادرش کار خودش را می کند... و این دفعه محکم تر از همیشه جلو مادرش می ایستد و همراه با لیلی به پارتی می رود و متفاوت تر از قبل باز می گردد...

.

.

نینا به تمرین صبح نمی رسد و می بیند که لیلی بجای او تمرین می کند... نینا که به نوعی پارانوئید شده است فکر می کند که لیلی عمدا او را به پارتی برده است و حس می کند که قرار است جایگزین او شود...

در طول فیلم بارها و بارها از تصاویر عجیبی که نینا در آینه می بیند برای نشان دادن پارنویای او استفاده شده است... استفاده از آینه که در فیلم های ترسناک هم زیاد رواج دارد، این حسن را نیز در پی دارد که می توان آنرا نمادین تفسیر کرد و گفت که تصاویری که نینا در آینه می بیند در واقع نیمه تاریک وجود اوست که می خواد بروز پیدا کند...

.

.

نینا که از جایگزین شدنش وحشت دارد تازه حال بث را درک می کند و به دیدار او می رود و وسایلی که از او دزدیده بود را هم برایش پس می برد... بث از روی افسردگی اقدام به خودکشی کرده است و در بیمارستان است... نینا به بث می گوید که تازه او را درک می کند ولی بث را می بیند که با چاقویی که نینا برایش برده است اقدام به خودزنی می کند... و نینا یی که در شرف دیوانگی است پا به فرار می گذارد.

دزدیدن وسایل بث، کاری بچگانه به نظر می رسد که احتمالا ناشی از شخصیت کودکانه نینای معصوم بوده است...

ضمنا در طول فیلم چندین بار نماهایی با دوربین سردست از پشت سر نینا می بینیم که یادآور فیلم کشتی گیر است... این نما به خوبی سرگردانی و استرس نینا را نشان می دهد...

.

.

نینا تمام عروسک های خودش را دور می ریزد و این دفعه با مادرش که می خواهد مانع رفتن او به اجرای اصلی می شود شود درگیری فیزیکی پیدا می کند... با تاخیر به اجرا می رسد. با جسارت تمام، لیلی را که آماده شده است تا در نقش او بازی کند، کنار میزند، با حاضر جوابی، پاسخ توما را می دهد و روی سن می رود...

نینا یی که دیگر به یک قوی سیاه واقعی تبدیل شده است (حتی مثل قو، بین انگشتان پایش هم پره در آورده است!) در پرده اول که قرار است نقش قوی سفید را بازی کند، اشتباه می کند و روی زمین می افتد و در میان پرده هم با شیطنت تمام این اشتباه را به گردن رقاص مرد می اندازد...

اما در پرده دوم با یک نمایش خیره کننده تمام حضار را به وجد می آورد، با اعتماد به نفس و غرور کامل روی صحنه خودنمایی می کند، به سمت توما می رود و بوسه ای از او می گیرد و دوباره به سمت حضار می رود... و توما متعجب از دست پختش فقط لبخندی متحیرانه می زند...

.

.

البته قبل از پرده دوم، نینای سفیدپوش با لیلی درگیری فیزیکی پیدا می کند. البته بعدا متوجه می شویم که این درگیری با لیلی نبوده است و با نیمه سیاه خودش بوده است... در این درگیری نیمه سیاه را می بینیم که مرتبا فریاد می زند «نوبت منه»

و منظور از این نوبت، نوبت اجرای نمایش نیست... بلکه می گوید که بعد از 28 سال سکوت، الان دیگر نوبت اوست که حکمران نینا باشد... که البته موفق هم می شود اما نینا ی سفید با تکه شکسته شده آینه، نینا ی سیاه و در واقع خودش را می کشد و این گونه به زندگی اش پایان می دهد و به آزادی می رسد...

و اینجاست که این فیلم هم به نوعی خودارجاعی دارد! البته خوداشارگی لفظ بهتریه!

داستان دریاچه قو... داستان دختری است که تبدیل به قوی سفیدی می شود که تنها راه نجاتش عشق است... و شاهزاده ای که عاشق او می شود به وسیله قوی سیاه گمراه می شود و قوی سفید با خودکشی به آزادی می رسد...

این فیلم علاوه بر اینکه در مورد داستان دریاچه قو  بود، به نوعی خودش هم نسخه ای از همان داستان بود...

و این فیلم نامه فوق العاده ای بود که آرنوفسکی از آن یک شاهکار خلق کرده بود... آرنوفسکی که تمام فیلم هایش را با نیمه سیاه وجودش می سازد...

و این چیزی است که او را تبدیل به یک قوی سیاه دوست داشتنی کرده است...

۱۳۹۴/۱۰/۱۸ عصر ۰۹:۳۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, BATMAN, حمید هامون, جروشا, کنتس پابرهنه, خانم لمپرت, لو هارپر, آلبرت کمپیون, سروان رنو, واتسون, نکسوس, Princess Anne, فورست, ایـده آلـیـسـت, زبل خان, زرد ابری
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 43


تشکرها : 4500
( 3710 تشکر در 67 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: سینمای امروز "مدرن و پست مدرن"

نیمه شب در پاریس

.

.

برای من که وودی آلن رو زیاد دوست ندارم، این فیلم مصداقی بارز از این جمله معروفیه که خودش همیشه میگه:

.

حتی یک ساعت خراب هم 2 بار در شبانه روز، ساعت درست رو نشون میده!

.

به هر حال وقتی یک نفر طی 40 سال گذشته 40 تا فیلم ساخته باشه عجیب نیست که چند تاش هم خوب از آب در بیاد! نیمه شب در پاریس یکی از اون هاست!

کلا سیستم فیلم سازی وودی آلن اینجوریه که یک جمله جالب در نظر می گیره، یک سری داستان پردازی با درون مایه پوچی، با چاشنی خیانت کنارش میذاره تا بتونه اون رو به یک ساعت و نیم برسونه! و این میشه  فیلم اون سالش! البته نه که نویسنده ضعیفی باشه، همین که توی این سن هنوز اینقدر ایده جدید داره خودش خیلیه ولی شخصا انقدر ماشینی فیلم ساختن رو دوست ندارم.

.

و اما جمله ای که هسته این فیلم رو تشکیل میده، البته این دفعه از یک جمله بیشتر شده:

.

نوستالژی یک جور انکار کردنه، انکار کردن «زمان حال زجرآور»

و به این میگن «تفکر عصر طلایی»

این یک تصور رومانتیک غلطه، که آدم هایی که زندگی کردن در زمان حال رو سخت می دونند، مرتکبش میشن.

.

.

داستان فیلم، داستان یک زوج جوانه که هیچ شباهتی به هم ندارند! ولی همدیگر رو دوست دارند.

.

مرد، با نام گیل و بازی اون ویلسون، دقیقا یادآور دوران جوانی خود وودی آلن است. جوانی ریزنقش، سر به هوا، با لباس های گشاد، دستان در جیب و مو های بور به هم ریخته.

گیل درونگرا، کم حرف، با روابط عمومی ضعیف، همیشه در عالم خودش سیر می کند.

او نویسنده ای است که برای نوشتن یک رمان با نامزدش به پاریس آمده است... عاشق زندگی کردن در بافت سنتی پاریس است و همیشه آرزوی زندگی در دهه 1920 پاریس را دارد...

.

زن، اینز با بازی ریشل مک آدام، بسیار منظم، مسئولیت پذیر، حساس و بلندپرواز  است. او عاشق زندگی در مناطق اعیانی آمریکاست و میل زیادی به ماندن در پاریس ندارد.

.

.

ماجرا از جایی شروع می شود که یک ماشین مرموز، گیل را سوار می کند و به دهه 20 می برد! گیل در آنجا با شخصیت های مشهور آن دوره روبرو میشود. همینگوی، زوج فیتزجرالد، بونوئل، سالوادور دالی، تی.اس. الیوت و ...

بعلاوه آدریانا، مشعوقه سابق مودیلیانی و فعلی پیکاسو و همینگوی! با هنرنمایی ماریون کوتیارد.

آدریانا دختری مهربان، آرام، لطیف، دوست داشتنی، هنردوست و با همان افکار فانتزی است. با لهجه زیبای فرانسوی...

به نوعی نیمه گمشده گیل.

.

.

گیل کم کم دلباخته آدریانا می شود و می خواهد در کنار او بماند. در کنار دختر رویایی اش در دهه رویایی اش.

اما آدریانا عاشق دهه 1890 است.

و دقیقا به همان شکل به آرزویش میرسد. ماشین مرموزی آنها را سوار می کند و به دهه 1890 می برد و آدریانا با شخصیت های مورد علاقه اش روبرو می شود که آنها نیز عاشق دوران رنسانس هستند!

آدریانا در همان دوران باقی می ماند و گیل به سال 2010 برمی گردد. نامزدش را رها می کند و با فردی که شباهت بیشتری با او دارد همراه می گردد.

.

.

.

نیمه شب در پاریس، برنده اسکار بهترین فیلم نامه اورجینال در سال 2011 شد. در واقع رقیب «جدایی نادر از سیمین» بود که توانست آنرا شکست دهد. البته یادمه جایی خوندم که خود وودی آلن گفته بوده که جایزه حق جدایی بوده است.

بزرگ ترین نقطه قوت فیلم، شخصیت پردازی کاراکترهای تاریخی آن است. وودی آلن با قرار دادن شخصیت های مشهور در موقعیت های روزمره، و البته عکس العمل های اغراق شده آن ها به راحتی توانسته است شمایی از خصوصیات اخلاقی آنها را به تصویر بکشد.

مثل بقیه فیلم های وودی آلن، شاهد استفاده صریح از موسیقی های مورد علاقه خود او هستیم. به ویژه آهنگ Let's Do It که چندین بار در طول فیلم پخش می شود!

.

.

نکته دیگر هم اینکه بازیگر نقش راهنمای موزه، کارلا برونی، همسر نیکولای سارکوزی است!

در کل فیلم ساده و دوست داشتنی ای است... بخصوص بخاطر حضور فانتزی شخصیت های تاریخی.

بعلاوه بخاطر پرداختن به مشکل «تفکر عصر طلایی» که بین ما رواج زیادی دارد! :دی

.

.

سکانس مورد علاقه من هم جایی است که گیل به بونوئل و سالوادور دالی می گوید که «می دونم درکش سخته ولی من از یک هزاره دیگه اومدم» و اونها خیلی عادی جواب میدن که البته. همه ما همینطور هستیم!

ویدئویی از دوبله این سکانس توسط خسرو خسروشاهی. (البته این دیالوگی که نوشتم توش نیست.)

.

http://s6.picofile.com/file/8242167542/M...t.MP4.html

با تشکر از جناب آمادئوس بابت به اشتراک گذاری کلیپ.

.

.

۱۳۹۴/۱۲/۱۷ صبح ۱۲:۴۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جروشا, هستی گرا, ایـده آلـیـسـت, اسکورپان شیردل, کنتس پابرهنه, زینال بندری, آمادئوس, oceanic, دزیره, واتسون, حمید هامون, rahgozar_bineshan, خانم لمپرت, جیمز باند, کاپیتان اسکای, سروان رنو, Schindler, BATMAN, نکسوس, تارا, لورن, Classic, پیر چنگی, Princess Anne, زبل خان, زرد ابری
Schindler آفلاین
[.....]
***

ارسال ها: 142
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۴/۶
اعتبار: 16


تشکرها : 219
( 1430 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: سینمای امروز "مدرن و پست مدرن"

(۱۳۹۴/۱۲/۱۷ صبح ۱۲:۴۶)هانیبال نوشته شده:  

نیمه شب در پاریس

.

.

تصویری که در وودی آلن از پاریس در این فیلم ارائه میدهد به شکلی است که حس میکنم فقط زمانی به آدم دست میدهد  که حسی از مستی و از خود بیخودی و یک خستگی لذت بخش و بیخیالی از غم فردا در وجودت باشد. در این حالت پاریس بهترین شهر دنیا میشود. به شرطی که در زمان درست و در مکانی درست باشی. هوای اندکی سرد، کمی مه، خیابان های خلوت و ...

شاید وودی آلن دوست دارد بگوید ای کاش پاریس اینگونه باشد، اینگونه می ماند. در یک کلام: رمانتیک

پاریسی که امروزه غیر ممکن است در آن خیابانی به خلوتی آن شب در این فیلم پیدا کنی .حداقل آنجاها که وودی آلن تصویر کرده. در محله های معمولی و میان شهر. پاریسی که در حالت عادی بسیار شلوغ و گاهی اضطراب آور است. در مترو، محله های پایین شهر، بوی بنزین و ...، در یک کلام: استرس


کوه با نخستین سنگها آغاز میشود و انسان با نخستین درد
۱۳۹۴/۱۲/۱۷ عصر ۰۸:۵۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ایـده آلـیـسـت, آمادئوس, خانم لمپرت, جروشا, Memento, oceanic, BATMAN, دزیره, سروان رنو, حمید هامون, نکسوس, کاپیتان اسکای, آدمیرال گلوبال, پیر چنگی, Princess Anne, واتسون, زبل خان, زرد ابری, زرد ابری
خانم لمپرت آفلاین
مدیر بازنشسته
*****

ارسال ها: 397
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۵/۳
اعتبار: 59


تشکرها : 7981
( 8071 تشکر در 172 ارسال )
شماره ارسال: #7
RE: سینمای امروز "مدرن و پست مدرن"

سرنوشت شگفت‌انگیز اَمِلی پولن

Le Fabuleux Destin d'Amélie Poulain 2001

اصلا نمی توان املی را دید و دوستش نداشت. املی، کاراکترش، ماجراهایش، موسیقیش و رنگ بندی شاد و چشم نواز و لوکیشن نوستالژیک فیلمش همه و همه به غایت زیبا و رویایی هستند.  

سرنوشت شگفت انگیز املی پولن یک فیلم بهاری است...

این فیلم فانتزی- کمدی- رومانتیک، محصول مشترک فرانسه و آلمان در سال 2001 می باشد. ژان پیر ژونه آن را بر اساس فیلم نامه ای از خودش و گیلیام لورن کارگردانی نمود و اودری توتوی فرانسوی بازیگر نقش اصلی آن، اَمِلی گردید. فیلم در محله مون مارتر پاریس توسط برونو دل بونل فیلم برداری شد که نامزدی اسکار بهترین سینماتوگرافی را برایش به ارمغان آورد. البته سهم املی از اسکار در کل، پنج نامزدی مهم بود. چهارتای دیگر بهترین فیلم خارجی، کارگردانی هنری، صدا برداری و بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی بود. از نقاط قوت دیگر فیلم موسیقی تم شاد و شنیدنی یان تیرسن نوازنده فرانسوی است که عمدتا تلفیقی از صدای گوش نواز پیانو، آکاردئون و ویبرافون بوده و برای این نوازنده فرانسوی شهرت فراوانی را باعث گردید. املی در جشنواره های بین المللی و معتبر دیگر، جوایز متعدد از جمله جایزه بهترین فیلم را از دید مردم یا منتقدان از آن خود نمود و به گواه نشریه های مشهوری چون نیویورک تایمز، امپایر و Paste جزو بهترین فیلمهای کل دوران سینما محسوب می گردد. من هم این فیلم هنری و زیبا را یکی از بهترین فیلمهای عصر مدرن می دانم، چرا؟! 

باید فیلم را ببینید و وقتی املی (اودری توتو) برای کارهای شیرین شیطنت بارش با چشمان درشتش دوربین را می نگرد تا تاییدش کنید، با لبخندش لبخند بزنید و در بخش خیال پرداز ذهن پویایتان با این دخترک همذات پنداری نمایید!


باید فیلم را ببینید و در لذت چنگ زدن به انبوه غلتان حبوبات در گونی، شکافتن رویه دسر با قاشق چای خوری و پرتاب سنگ در رودخانه سن مارتین با املی شریک شوید.


باید فیلم را ببینید و با خود بیندیشید راستی چقدر جالب است در تاریکی سینما به عقب برگردید و بجای دیدن فیلم، واکنش چهره تماشاچیان را بررسی کنید! یا فلِش هایی را که املی در مسیر پارک برای موش و گربه بازی با پسر مورد علاقه اش نینو (ماتیو کازوویتس) کشیده با هیجان و التهابی خوشایند دنبال کنید و از ردیابی چالشی عشقولانه لذت ببرید.:blush:


باید فیلم را ببینید و از صمیم قلب خوشحال شوید که شخصیت های بد فیلم با همت زوروی درشت چشم جذابی بطریقی کاملا نهانی و استادانه تنبیه شده و به حقشان می رسند و شخصیتهای خوب داستان باز هم با کمک داوطلبانه و زیرکانه همان زوروی دوست داشتنی به مکنونات دلشان دست می یابند؛ از پدر تنها و پیر املی بگیر تا همکاران افسرده اش در کافه... او "امید" را برای دل مردگان به ارمغان می آورد بی دریغ و بی چشمداشت...


باید فیلم را ببینید و از پیدایش یک عشق عجیب بین دو انسان تنها، ولی کاملا معمولی مثل خودتان به وجد بیایید! دو انسانی که در رویاهایشان یکدیگر را شناختند و عاشق هم شدند... سکانس ابراز عشق ساده و بی آلایش املی به نینو در اولین دیدار مستقیم و رو در رو، ذهن و روح و قلب شما را به چالشی لذت بخش رهنمون می شود.


در حقیقت؛

سرنوشت شگفت انگیز املی پولن از پیش از تولد او درست زمان لقاح اسپرم و تخمک آغاز می شود با والدینی جدی که با اینکه دوستش دارند، عشق و آغوش را از او دریغ می کنند و همین امر به تنهایی و درون گرایی املی دامن می زند و او به عالم رویایی خویش پناه می برد و بتدریج بزرگ می شود.


حالا املی یک دختر بالغ و عاقل و کاملا معمولی است، پیشخدمت کافه ای کوچک و خودمانی در یکی از محله های متوسط پاریس و در آپارتمان کوچک خود، تنها زندگی میکند. این تنهایی و درون گرایی الزاما به معنی قطع یا عدم رابطه با دیگران نیست. او به استقبال همه مرسومات روزمره می رود حتی رابطه ج.ن.س.ی با جنس مخالف. اما هیچیک برای املی لذت بخش و انگیزه ساز نیستند، تا اینکه فقط بر حسب یک رویداد اتفاقی -مرگ پرنسس دیانا و یافتن جعبه ای قدیمی زندگیش از این رو به آن رو می گردد. او مصمم می شود جعبه فلزی زنگار بسته را پرسان پرسان به صاحب ناشناسش برساند. مردی که در نوجوانی جعبه فراموش شده اش را جایی مخفی کرده و در میانسالی به آن می رسد و شادی زایدالوصف او املی را ترغیب می کند با کمک به دیگران دلهای بیشتر و بیشتری را شاد کند. املی حالا می داند از زندگی چه می خواهد و از چه چیز لذت می برد و زندگی هم می داند اینک در قبال این طرحهای ثمر بخش و زیبایی که املی بر برگهای زرینش می کشد چه هدیه ای از دل یکی از همین نقاشیهای زیبا به او هدیه کند؛ عشــق... و این سرنوشت شگفت انگیز املی پولن است.




در مسلخ عشق جز نکو را نکشند ... روبه صفتان زشت خو را نکشند
۱۳۹۵/۱/۲ عصر ۱۱:۰۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ایـده آلـیـسـت, جروشا, آمادئوس, کاپیتان اسکای, Papillon, تارا, oceanic, هانا اشمیت, Memento, Schindler, ویگو مورتنسن, Classic, حمید هامون, شارینگهام, دزیره, پیر چنگی, BATMAN, نکسوس, Princess Anne, واتسون, زبل خان, زرد ابری
جروشا آفلاین
جودی آبوت
***

ارسال ها: 79
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱۱/۱۷
اعتبار: 26


تشکرها : 1821
( 1480 تشکر در 39 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: سینمای امروز "مدرن و پست مدرن"

سلام. همیشه ما انتظار داریم کسانی که برای کارآموزی به شرکت ها یا کارخانجات مراجعه میکنند آدمهای جوون، نابلد و بعضا بی دست و پا باشن. اما در دوره آخرالزمان هرچی ممکنه! و اینبار در فیلم The Intern 2015 کارآموزی رو میبینیم که نه فقط اوستای کاره بلکه ...؟! ;)

بن ویتاکر (رابرت دنیرو) برعکس بازنشسته های ما که بزور و برای یه لقمه نون بیشتر طالب کار جدید هستند، برای فرار از کسالت و یکنواختی پس از مرگ همسرش میخواد زندگی و کاری جدید رو تجربه کنه البته چیزی که با کسب و کار قبلیش هم که تجارتی بوده جور در بیاد. برای همین میره در یک کمپانی فروش لباسهای فشن اینترنتی مشهور که مدیرش جولز آستین (آن هاثاوی) باشه دوره کارآموزی رو برای استخدام بگذرونه.

سن و سالش اول مایه حیرت و ناباوری و حتی گاهی تمسخر پرسنل جوون اونجا میشه حتی برای خود جولز هم داشتن دستیاری سالمند و شنیدن اظهار نظرهاش درباره کار و کارمندان و رقبا، اولش قابل تحمل نیست. ولی رفته رفته بن با در اشتراک گذاشتن تجربیات مثبت و مفید کار سابقش شرکت رو متحول میکنه و جولز به ارزش اون پی میبره، بهش علاقه مند و حتی وابسته میشه و عملا میشه دستیار شخصی جولز، مشاورش و ...؟ :)

بن خیلی شیک و آراسته است طرز برخورد و صحبتش با جوونای امروزی، تیپ متفاوت جنتلمن گونه ش و کیف چرمی درجه یکش که مثل تابلوی هنریه همه و همه دل کارمندان رو میبرن. «بنجامین ویتاکر» تبلور نوستالژی های کارآمد و شیرینیه که فقط از بیاد آوردنشون لذت نمیبرید یا حسرت نمیخورید، بلکه از اونها درس میگیرید و الگو قرارشون میدید و این مهمه.

جولز یک دختر سرسخت، خلاق و بااراده است. اما بعنوان یک مادر شاغل عملا چون شوهر خونه دار کدبانویی داره! بیشتر اوقاتش رو صرف پیشبرد تجارتش کرده مخصوصا در بازار بحران زده اقتصاد امروزی، ولی سعی میکنه برا خانواده که عاشقشونه هم چیزی کم نگذاره اما شوهرش درخفا بهش خیانت میکنه :( بن این قضیه دردناک کاملا شخصی رو میفهمه و این سکانس با بازی بی نظیر دنیرو درخشانه. بن، جولز رو واقعا دوست داره و تلاش اونو برای بهبود معاش تحسین میکنه و حالا متاثر و درمونده است که موضوع خیانت همسر جولز رو چجوری آخه به رییس جوون بگه که اونو نرنجونه، برخلاف معمول هیچ ماجرای عشقی ای هم بین رییس و دستیار اتفاق نمیفته نه برای اختلاف سن زیاد اونها بلکه بخاطر پاکی که در خود داستان نهفته است و شخصیت پردازی عالی بن. شاید اگر بن مدل دیگه ای بود جولز حتما عاشقش میشد اونهم در اون شرایط سخت عاطفی ولی ...؟ :)

کارآموز یک فیلم کلیشه ای اجتماعی-کمدیه که در عین حال از بیمزگی تکراری کلیشه ها جون سالم بدر میبره و این در درجه اول بخاطر فیلمنامه ایه که خود کارگردان یعنی خانم نانسی میرز نوشته با دیالوگهایی دلنشین و در درجه دوم بازی عالی دو ستاره پیر و جوون، رابرت دنیرو و آن هاثاوی. آن هاثاوی زیبا و دوست داشتنی با صدای لطیف و بازی قشنگ و لبخندهای قشنگترش کاملا در نقش یک رییس جوون سرسخت ولی دلبر و مهربون، جا افتاده :)

شاید برای اونایی که فیلمهای کانگستری رابرت دنیرو رو زیاد دیدن باور اون در نقش بن پیرمرد خندان تاجرمآب، کمیک، مهربون و آبدیده سخت باشه اما برای کسی مثل من و حتی کسی مثل جولز، بن ویتاکر سوای یک مشاور عالی، یک همکار دلسوز یا یک دوست باارزش، حکم همون پدریه که هرکس آرزوی داشتنشو داره حتی اگه قرار باشه کارآموزش بشه!... :)


برای من تنها چیزهایی جالبند که به قلب مربوط می‌شوند. «آدری هیبورن»
۱۳۹۵/۲/۲۳ عصر ۰۳:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, جیمز باند, خانم لمپرت, Memento, هانا اشمیت, Classic, سروان رنو, حمید هامون, زبل خان, Princess Anne, BATMAN, دزیره, زرد ابری
جو گیلیس آفلاین
فیلمنامه نویس
***

ارسال ها: 107
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۴/۱۷
اعتبار: 23


تشکرها : 726
( 1193 تشکر در 20 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: سینمای امروز "مدرن و پست مدرن"

مدتی است هم کم فیلم می بینم و هم کم به کافه سر میزنم. ولی هنوز از بودن در کافه لذت می برم. مثل همیشه گوشه ای می نشینم و درخواست قهوه ای می کنم و سروان رنو از آن دور دست به کمربندش می زند و تفنگش را به رخ ما می کشد و ساکت همانجا می نشینم و به خواندن مطالب دوستان کافه ای مشغول می شوم.نکته ای در باب "سینمای مدرن و پست مدرن" به ذهنم رسید که سعی بر روشن کردن مفهوم این دو واژگان دارم.

در میان انواع هنر، سینما به عنوان هفتمین و آخرین هنر پدیدآمده شناخته می شود و ایجاد هنری به نام "سینما" در اواخر قرن نوزدهم، در میان هیاهوی مدرنیسم شکل گرفته است. پس می توان سینما را زاده مدرنیسم و پیشرفت تکنولوژی دانست. پس اطلاق واژه ی مدرن به سینما دارای ابهامات زیادیست. اگر برداشت ما از سینمای مدرن تقابل نوعی سینما با سینمای کلاسیک باشد، بهتر است به جنبش های هنری مختلف در تقابل با سینمای کلاسیک (که متکی بر داستان سرایی است) بپردازیم.

سینمای کلاسیک امریکایی بزرگترین و پولساز ترین جنبش سینمایی جهان است.  به دلیل تجمیع پول فراوان در این هنر که به صنعت تبدیل شده بود تکنولوژی ها بسیار پیشرفته بود. ستاره محوری، تاثیر سیاسی ستاره های سینما، مدگرایی، تجمل گرایی و داستان شاه و پریانه ی سینمای کلاسیک بیش از هر چیز به چشم می امد. اما در کنار این صنعت، هنرمندانی چون هیچکاک، فورد و ولز سر برآوردند که تاثیرات گرفته شده را با سرمایه مخلوط کردند و آثاری ناب و خاص ساختند. داستان گرایی و ساختارگرایی سینمای کلاسیک ابداعات کمی در زمینه ساختاری را تولید می نمود و اکثر ابداعات از لحاظ تکنولوژیک بود.

جنبش اکسپرسیونیسم آلمان در دهه 20 آلمان که از نقاشی به سینما وارد شده بود، تاثیر بسزایی در تغییر مولفه های بصری سینمایی گذاشت. القای نوعی ترس، سایه ها و اشیای اغراق شده یک اثر نوآورانه را عرضه می کرد. تاثیر این جنبش را در فیلم های هیچکاک، فریتز لانگ(که خود نقش بزرگی در جهانی سازی ان داشت) و اورسن ولز به وفور یافت می شود.

جنبش اکسپرسیورئالیسم شوروی که پس از انقلاب اکتبر در حکومت کمونیستی به وجود آمد. پودوفکین و آیزنشتاین از پیشگامان این سبک سینمایی هستند. همانگونه که انقلاب اکتبر به رهبری لنین یک نقطه عطف در تاریخ شناخته می شود، انقلاب تدوینی به رهبری ایزنشتاین هم در سینما شناخته ترین تئوری تدوین شناخته می شود. تدوین های سریع با ریتم محکم و کوبنده سینما را از این رو به آن رو می کند، نمونه این نوع تدوین ها در طول این سالها بارها دیده شده و اثرگذاری آن در جای جای سینما دیده می شود.

جنبش نئورئالیسم که بعد از جنگ جهانی دوم در ایتالیا آغاز می شود، یادآور فیلم های بی نظیر و شاهکاری است که در کمال سادگی و نوعی رئالیسم ساخته می شد. فیلمبرداری در نور طبیعی، وجود کمترین اغراق، استفاده از نابازیگران، توجه به مسائل اجتماعی و نشان دادن فقر از مضمون های استفاده شده در فیلم های این جنبش است. دزد دوچرخه، امبرتو دی از نمونه شاهکارهای نئورئالیسم ایتالیایی هستند. تاثیر آن بر سینمای پس از ان مشهود است ولی دیگر هیچ فیلمسازی نتوانست زندگی طبقه فرودست را به زیبایی هنرمندان ایتالیایی آن دوره نشان دهد. (به فیلم ابد و یک روز که این روزها سروصدا کرده است نگاه بیندازید تا بفهمید سینمای شعارزده ما مشکلات طبقه فرودست را به چگونه به سخره می گیرد و با چند تیکه معتادی و رقص و اشک منتقدان و بینندگان را گول میز زند، بدون هیچ ابداع و نوآوری خاصی)

مهمترین جنبشی که هم سینمای قبل خود را نقد کرد و هم جریان ساز سینمای پس از خود شد، جنبش موج نوی فرانسه بود. جنبشی ساختار شکن که همراه با روشنفکران و فیلسوفان در فرانسه رشد کرد. این جنبش به نقد و ستایش سینمای کلاسیک امریکا پرداخت و پاسخی برای "ساختارگرایی" سینمای کلاسیک ایجاد شد. نشانه های "پست مدرنیسم" که در همان دوره بر سر زبان ها افتاده بود در فیلم های استفاده شد و سعی شد از چارچوب های کلاسیک فراتر رقته و راه  را برای تاویل و تفسیرهای متفاوت باز بگذارد. آلن رنه و ژان لوک گدار به همراه فرانسوا تروفو در میان برترین های موج نوی فرانسه هستند. در واقع آنها مفهوم پست مدرن که می گوید "انتقاد از مدرنیته و نفی سنت را در قالب مدرنیته انجام دهید." را در فیلم هایشان بکار گرفتند. ابداع داستان گویی جدید، فیلمبرداری نامتعارف، بازی های رئالیستی و سعی در بیان موضوعات نو در نقد مدرنیته از ویژگی های این جنبش سینمایی مهم است. فیلسوفانی چون هایدگر، دریدا، و روانشناسی چون لاکان در این جنبش تاثیر زیادی داشتند. شاید گزاف نباشد که بگوییم سینمای افسار گسیخته دهه 60 و 70 امریکا از این جنبش تاثیر مستقیم گرفته است.

http://www.yuppee.com/wp-content/uploads/2014/10/400-Blows.jpg

به جز این جنبش ها در جای جای دنیا ابداعات بسیاری در راستای پیشرفت این هنر انجام گرفته است. در شرق سینماگران ژاپنی زیبایی شناختی غربی را به چالش کشیدند و تعریف خاصی را عرضه کردند و همچنین سینماگران مستقلی چون برگمان، یانچو، کیشلوفسکی، برسون و کیارستمی تاثیرات مستقیمی بر سینما گذاشتند و نباید در فرم گرفتن سینمای حال حاضر از نام این هنرمندان چشم پوشی کنیم.

پس در یک بررسی تاریخی می توان نتیجه گرفت سینما خود یک هنر مدرن است و چسباندن وازه ای چون مدرن به این هنر شاید بیهوده باشد و اگر سینمایی که به واقعیت نزدیک است را مدرن می نامیم بهتر است از واژه رئالیستی در معرفی آن استفاده کنیم. و همچنین بهتر است فریب سینمای منفعت پرور هالیوودی را هم نخوریم، سینمای ظاهر فریبی که در نمایش سرمایه داری تلاش می کند تا انسان محوری. ولی اگر در مورد سینمای پست مدرن در امروز سخن می گوییم نمونه های خوبی یافت می شود. کارگردان موفق این سبک کوئنتین تارانتینو و جیم جارموش هستند که موضوعاتی ناب را سینمایی می کنند و نوع نگاهشان به مسائل انتقادی و انسان محور است و سعی در از بین بردن اسطوره ها و کلیشه ها دارند.

http://img02.deviantart.net/057a/i/2010/138/7/f/pulp_fiction_scene_by_olga_kk.jpg


من بزرگم... این فیلم ها هستند که کوچک می شوند
۱۳۹۵/۳/۲۶ عصر ۱۰:۱۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زرد ابری, آمادئوس, خانم لمپرت, Classic, سروان رنو, oceanic, دزیره
ارسال پاسخ