[-]
جعبه پيام
» <ال سید> گلادیاتور هم دوبله تلویزیونیش که فکر کنم خسروشاهی دوبله کرده خیلی بهتر از نسخه ای بود که جلیلوند دوبله کرده
» <ال سید> در دوبله موسسه کلمات خیلی اغراق آمیز بیان میشه و به نظر من از نقاط ضعف این دوبلست
» <دیوید نودلز> زنده یاد کاملی بعد از57 به حاشیه رونده شد سال های آخر چند یادگار ارزنده واسمون گذاشت؛ ارباب حلقه ها، گلادیاتور...مدیریت دوبله کافکا، گاتاکا، کونت مونت کریستو
» <دیوید نودلز> در ایران معرب این اسم که همون "آشیل" باشه جاافتاده احتمالن فرهیختگی و کمالگرایی زنده یاد کاملی اجازه همرنگی با یک اشتباه متواترو نداده....
» <منصور> تفاوت جالب در دو دوبله تروی اینکه در اولی ، Akhilleus را آکیلیس و در دومی آشیل میگویند که البته هردو درست است
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زندگی پای - Life of Pi
نویسنده پیام
خانم لمپرت آفلاین
مدیر بازنشسته
*****

ارسال ها: 397
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۵/۳
اعتبار: 58


تشکرها : 7981
( 8013 تشکر در 147 ارسال )
شماره ارسال: #1
زندگی پای - Life of Pi

 مدتی بود قصد داشتم درباره فیلم زندگی پای مطلبی بنویسم. اما موکولش کردم به زمانی که موفق شوم نسخه سه بعدی آن را ببینم که عاقبت نسخه سه بعدی آن را به جناب Keyser  سفارش دادم و خوشبختانه بسته در اسرع وقت بدستم رسید و اینبار به تماشای چندباره زندگی پای نشستم و ضمن اینکه از اعجاب تکنیک(CGI (Computer-generated imagery درخلق مناظر محشر سه بعدی لذت بردم بیشتر توانستم با فیلم، محتوی و پیامش و پای ارتباط برقرار کنم.

نام فیلم زندگی پای است و "زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست" پس چگونه می توان این وسعت را در یک پاراگراف، یک صفحه و یا یک پست جا داد؟! ناگزیر مطالب را به اختصار دسته بندی کردم. توضیحاتی کوتاه پیرامون هریک می نگارم و چنانچه عمری باقی بود هر موضوع یا حتی جوانب جدید را در ارسالهای بعدی بسط خواهم داد.

زندگی پای باور انسان به خدا را فراتر از قالب ادیان الهی و خرافات اساطیری به چالش می کشد، برای همین صمیمانه از دوستانی که در این گفتمان شرکت می کنند خواهشمندم ضمن بیان نظرات شخصی، اعتقادات هر فرقه و مذهب را محترم شمارند.

با سپاس

======================================

وقتی نویسنده خودش فیلم می شود!

 یان مارتل نویسنده اسپانیایی تبعه کانادا در سال 2002 برای نوشتن کتاب زندگی پای جایزه بوکر را که یکی از مهمترین جوایز ادبی دنیاست برنده شد. مارتل تا پیش از نگارش این کتاب دو کتاب دیگر به چاپ رسانده بود. اما اثر سومش را با بی انگیزگی نیمه کاره رها کرد و برای یافتن سوژه ای بکر راهی هندوستان شد و به ماجرایی برخورد که خودش هم درآن فیلم شد!...

مارتل در رستورانی در شهر بوندیچری با مردی به نام ماماجی ملاقات نمود که مدعی بود فردی را با داستانی بی نظیر سراغ دارد که انسان را به باور خدا می رساند!. مارتل در پی شنیدن داستان می رود و با مرد جاافتاده هندی به نام پای آشنا می شود. پای در کمال صفا و سادگی شروع به تعریف داستان خود می کند و این گونه مارتل یکی از شگفت انگیزترین سفرهای دریایی را از زبان این غریبه صمیمی می شنود. داستانی که در دل خود حکایت نوح پیامبر، رابینسن کروزوئه، پسرجنگل و مجموعه ای از اساطیر را یکجا دارد. آیا این داستان می تواند ایمان مارتل جوان به خدا را قوت بخشد؟...

در اینجا باید از فیلمنامه اقتباسی دیوید مگی هم سپاسگزار بود که گرچه با کتاب تفاوتهایی دارد ولی به شیوایی هرچه تمامتر حق مطلب را بیان نموده است.

خلاصه فیلم:

 سانتوش پاتل در شهر بوندیچری هند صاحب یک باغ وحش است، وقتی با بحران مالی مواجه می شود تصمیم به انتقال خانواده و حیوانات باغ وحش به کانادا از طریق آب می گیرد. اما با طوفانی شدن اقیانوس آرام، کشتی غرق شده پای پاتل پسر کوچکتر با یک گورخر پاشکسته زخمی، یک کفتار، یک اورانگوتان و یک ببر بنگال  تنها بازماندگان سانحه در قایق نجاتند. طولی نمی کشد که فقط پای می ماند و ببر و سفر هیجان انگیز 227 روزه ای در اقیانوس بیکران ... که درطی آن همیشه زنگ خطر بین شکار و شکارچی در گوش ذهن بیننده آرام و قرار را از او مانند پای و ببر می رباید. در طول سفر پای مدام به خدا متوسل می شود و عاقبت ببر را وادار به همزیستی مسالمت آمیز می کند. سرانجام قایق به ساحل مکزیک می رسد. ببر به جنگل می شتابد. محلی ها پای را یافته و برای مداوا به بیمارستان می برند. درجریان بازجویی پلیس حرفهای او را درباره سفر خارق العاده و همسفران عجیبش باور ندارد لذا دوباره داستانی به اختصار و بسیار خشن لیکن توجیه پذیر با حضور همسفران انسانی تعریف می کند تا به مذاق پلیس خوش آید...

عوامل فیلم:

 کمپانی فوکس پس از کنار رفتن چندین کارگردان نامی نظیر نایت شیاملان هندی، آلفونسو خوآرون و ژونه (کارگردان آملی)، بالاخره در سال 2009 انگ لی تایوانی را برای پروژه انتخاب نمود که در کارنامه اش فیلمهای موفقی چون حس وحساسیت و کوهستان بروک بک داشت. سورج شارما ی شانزده ساله برای بازی درنقش پای نوجوان از بین 3000 داوطلب غیر حرفه ای برگزیده شد. او هفته ها تحت تعالیم یوگا و مدیتیشن قرار گرفت و در نقش خود خوش درخشید. نقش نویسنده کتاب یان مارتل را ابتدا به توبی مک گوآیر( اسپایدرمن) سپردند اما در ادیت انگ لی متوجه شد توبی برای این نقش زیادی مشهور است لذا دوباره تمام صحنه های مربوطه با بازی راف اسپل  فیلمبرداری شد. نقش پای بزرگسال را عرفان خان هنرپیشه نام آشنای هندی بازی نمود که بازی قابل قبول و دلپذیری ارائه داد. قرار بود شاهرخ خان درفیلم حضور داشته باشد که به همان دلیل توبی مک گوایر او هم کنار گذاشته شد. ژرار دپاردیو بازیگر فرانسوی نقش کوتاه آشپز را در رستوران کشتی دارد. در کل انگ لی عملا هیچ سوپر استاری را در فیلمش به بازی نگرفت و شاید یکی از دلایل تاثیرگذاری محتوا و پیام فیلم همین امر باشد.

اشاره ای هم به موسیقی آرامبخش مایکل دانا کنم که اسکار را از آن خود کرد. موسیقی روحانی وی در روند فیلم و تلقین پیام احساسی آن بسیار موفق عمل نمود. فیلم در سال 2012 اکران گردید.

جلوه های ویژه:

 در ابتدا بگویم لی و گروهش دوماه و نیم داخل بزرگ‌ترین مخزن موج‌ساز جهان  با بیش از 1.5 میلیون گالن آب به‌ سر بردند تا اقیانوس مواج را برای فیلم شبیه سازی کنند. لی حتی برای در نظر گرفتن جزئی ترین نکات از استیو کالاهان، ‌که بیش از دو ماه تنها دراقیانوس متواری بود کمک فکری گرفت.

از همان ابتدای فیلم وقتی خرسی کوچک درخت را بغل می گیرد و ناگاه یک مرغ مگس خار بال زنان از صفحه جادویی بیرون می آید، تماشاچی از اعجاز تکنیکی فیلم به وجد می آید. فیلم سرشار از نمایشهای سه بعدی به تمام معنا است مراسم آیینی هندوها در رودخانه گنگ، یورش ماهیهای پرنده به قایق نجات پای، سکانس های فریبنده و باشکوه جزیره فانتزی در دل اقیانوس آرام با حضور هزاران میمون میرکت ناشی از همکاری هنرمندانه کلودیا میراندا فیلمبردار و اعضای تیم جلوه های ویژه کمپانی R&H بود که باعث شد خود جیمز کامرون زندگی پای را آواتار دوم بنامد! البته تکنولوژی در فیلم زندگی پای  در خدمت خلق صحنه های خیالی فانتزی نظیر آنچه در آواتار کامرون بود قرار نگرفت بلکه کمک کرد تا حقایق شفافتر به نمایش گذاشته شوند.

شاهکار CGI  در صحنه های حضور ببر در قایق نمود می کند که بیش از یک ساعت فیلم 127 دقیقه ای را تشکیل می دهد و چنان هنرمندانه است که کمتر کسی شک می کند سورج شارما تمام این مدت را تک و تنهادر قایق با تجسم حضور ببر بنگالی بازی کرده نه با خود واقعی آن! (که البته اوج مهارت شارما را هم می رساند که اینچنین نقش خود را در برابر یک ببر خیالی باورپذیر بازی کرده بدون کوچکترین خطا در زاویه دید یا دیالوگ).

ریچارد کورتیس منتقد روزنامه تایم ببر انگ لی را با ببر استوایی به تصویر کشیده توسط هنری روسوی نقاش مقایسه می کند؛ زنده، باشکوه و پرهیبت...

پای :

 همه چیز از ابتدا برای پای غیرعادی شروع شد. او را دکتر دامپزشکی که برای ویزیت حیوانات به باغ وحش آمده بود بدنیا آورد! نامش را از روی استخری روباز درفرانسه، پیسین مولیتور گذاشتند که باعث شد در کودکی همواره مورد تمسخر شاگردان باشد و او را به عمد پیسینگ (به معنای ادرار کردن) صدا کنند. همین باعث شد از نام غریبش به عدد پی برسد و با نمایش جالب نوشتن صدها رقم اعشار آن از بر، روی تخته سیاه مدرسه همگان را تسلیم نام جدیدش پای کند. (اینجا نویسنده زیرکانه اشاره ای به فیلم پی اثر آرنوفسکی دارد که شرح زندگی و اندیشه های ریاضیدان نابغه ماکسیمیلیان کوهن است که باور داشت از راه ریاضیات و اعداد می توان به تمام رموز جهان دست یافت و به خدا رسید)...

طبیعت کمال گرای پای هم از همان ابتدا او را به اندیشه در باب خالق جهان برد از وقتی مادرش تابو برایش از خدایان هندو قصه های شیرین تعریف کرد و از او هندویی مقید و گیاهخوار ساخت تا وقتی در نوجوانی در کلیسا عشق به خدا و در مسجد و ضمن نماز به راز وحدت الهی، برادری و آرامش رسید. پای می خواست با تمام ادیان ارتباط برقرار کند چون معتقد بود این راهها همه به یک خالق ختم می شوند. او بعدها هندویی کاتولیک شد که از نمازخواندن و ذکر الله آرامش می گرفت و در دانشگاه فلسفه یهود تدریس می نمود.

پدر پای این خط مشی را نمی پسندید. او خودش اعتقادی به دین نداشت برای همین می خواست به پای بقبولاند که چند دینه بودن فقط مایه سردرگمی است و تنها علم است که می تواند پاسخگوی همه چیز باشد. او حتی باور زیبای پای را درباره اینکه حیوانات در آیین هندو دارای روح هستند و می توانند با آدمی ارتباط برقرار کنند درهم ریخت پای سرگشته بود که عشق آناندی دخترک رقاص دوباره به او انگیزه تکاپو و زندگی داد.

بخش دوم زندگی پای از همان لحظه که به روی قایق نجات پرتاب می شود، شکل می پذیرد. تمام تمرکز فیلم نیز به این بخش است پای و ریچارد پارکر (ببر) ... تقابل انسان و حیوان یا بعبارتی خوی حیوانی-شیطانی خود پای. ببینده به این تصور می رسد که ریچارد پارکر جزئی از وجود خود پای است، نمایانگر خشم و قهر و درندگی ولی این دو (نیمه) مجبورند همدیگر را تحمل کنند. اینجاست که تعقل و دوراندیشی پای با تکیه بر اعتقادش به خدای نجات بخش به داد او می رسد. پای حیوان را اهلی یا تربیت نمی کند تنها مانند خودش او را به ساحل نجات هدایت می کند همانگونه که خودش خطاب به خدا در میان اقیانوس مواج فریاد می زند: " شاید نشه ریچارد پارکر رو رام کرد، اما با اراده‌ی خداوند می شه اون رو هدایت کرد."

 و وقتی نشانه هایی از لطف و بزرگی خدا در آن بین می بیند گویی بخشی از سوره حمد را بر زبان می آورد: "ستایش از آن خداست. خداوند تمام دنیاها. ای بخشنده‌ی مهربان."

در نیمه راه پای و همسفرش به جزیره فانتزی بهشت گونه ای می رسند که روزها سرشار از نعمت و شبها آکنده از مصیبت و هلاکت بار می شود. تمام امید پای برای اسکان گرفتن در این مکان عجیب برباد می رود. حتی ریچارد پارکر هم واقف است که اینجا جای ماندن نیست... سفر دریایی دوباره و اینبار با حداقل امکانات آغاز می شود و در اوج ناامیدی قایق به ساحلی امن می رسد.

اما در پایان این سفر پای ناچار می شود ماجرای سفرش را برای پلیسهای ژاپنی به گونه ای انسانی باز گرداند که نه خبری از ببر است و نه خدا، هرچه هست بازماندگانی انتقامجو مرگ تلخ پدر و کشته شدن مادر و قتل آشپز توسط خودش در قایق نجات است که البته بسیار قابل باورتر از حکایت اولی است . وقتی مارتل حقیقت را می پرسد او می گوید هر کدام را که ترجیح می دهی و مارتل می گوید قصه ببر بهتر است و پای می گوید: درباره خدا هم همینطور است...

سکانس ساده و محبوب من

 به اعتقاد من یکی از زیباترین سکانس هابدون هیچ تکنیک و جلوه ویژه یا معجزه، سکانس ضرب زدن پای در مجلس آموزش رقص دختران است که بسیاری منتقدان به آن کم لطفی کرده اند. ضرباهنگ ساز پای همان نظمی است که خدا در خلقت جاری کرده است. هر ضربه جنبش، زیبایی و عشق می آفریند. بدون این ریتم منظم رقص دختران (زن به عنوان نمادی از زمین) مختل شده و عاقبت متوقف می شود. پای در این صحنه جلوه گر آفریننده در جهان هستی است که در باطن فارغ از خویشتن خویش کوس انالحق می زند. دختران با ریتم پای و آوای مربی به رقص در می آیند. پای خالق است، مربی، خورشید و دختران زمین... آناندی با حرکاتش، جذابیتش، معصومیتش و هنرش پای را مجذوب می کند...

و همینجا پای از بعد الهی خود خارج می شود و می شود همان آدمی که به دنبال حوا و سیب سرخ است و ارتباطی ممنوعه. همزمان با ورشکستگی پدرپای از هند رانده می شود نه آنگونه که آدم همراه حوا از بهشت رانده شد. تنها و در پی طوفان حوادث واقعا تنها...اما عشق آناندی در تمام فیلم همراه پای است چه وقتی در اقیانوس او را ماهی وش تصور می کند چه جزیره فانتزی که تصویر آناندی خفته را دارد و چه در سکانس پایانی که در می یابیم پای دخترش را آناندی نامیده است. این امر طرفداران فیلمهای رومانتیک نظیر بنده را نیز تا آخر فیلم خشنود نگاه می دارد.

پیام فیلم:

 در نهایت می پردازم به باور پای و اعتقاد به پلورالیسم دینی برای رسیدن به ایمان الهی و تقویت آن. من شخصا در این وانفسای شیطان پرستی و کفر و الحاد با پذیرش این فلسفه مشکلی ندارم(هرچند علمای دین مبین اسلام تنها پیمودن صراط مستقیم را برای رسیدن به خدای واحد مجاز می دانند). البته در فیلم پدر پای سعی در متقاعد کردن او به این نکته دارد که ادیان در جاهایی کم می آورند و آنگاه علم حرف اول را می زند و چیزی به اسم معجزه وجود ندارد. اما همانگونه که علم روز بروز اسرار خلقت را رمز گشایی می کند، اسرار را نیز پایانی نیست. معجزات می توانند همواره خود را به اشکال بدیع تر نشان دهند. چه تفاوت دارد که ابن سینا  بگوید یا عطار یا ابوسعید که:

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت...یک موی ندانست ولی موی شکافت

اندر دل من هزار خورشید بتافت... آخر به کمال ذره ای راه نیافت

بااین اوصاف زمانی که پای در ابتدای فیلم به مارتل می گوید ایمان اتاقهای بسیار دارد و اتاقهای شک و دودلی در هر طبقه آن زیادند و این شک است که ایمان را زنده نگه می دارد تا قدرت ایمان محک بخورد... این منظور را القا می کند که حتی مومنان نیز می توانند دچار تردید شوند.تردید، تعلیق می آفریند و تعلیقِ بجا همیشه باعث جذابیت است... حالا چه ایرادی دارد برای حل تعلیق از راه های گوناگون وارد شویم تا به هدف برسیم وقتی هدف ذات حق باشد؟ مولانا در این باره سروده است:

ملت عشق از همه دینها جداست ...عاشقان را ملت و مذهب خداست

زندگی پای فیلمی برای تقویت ایمان به خداست نه از فیلمهای مذهبی کلیشه ای پر از شعار و فلسفه بافی برای اثبات وجود خدا بلکه فیلمی است که اندیشه و احساس آدمی را به چالش می کشد که بهترین باور کدامست. بعبارتی بایدها در فیلم نقشی ندارند همه کار را شایدها در تقویت منظور و هدف فیلم می کنند.

در خاتمه، پای پاتل قرار است داستانی تعریف کند که به خدایان ایمان بیاوریم اما انگ لی یک قدم پا را فراتر می گذارد؛ ما به سینما هم ایمان می آوریم که اینگونه باورهایمان را تحت الشعاع قرار می دهد و با قدرت جادویی خود اندیشه ما را تسخیر می کند.


در مسلخ عشق جز نکو را نکشند ... روبه صفتان زشت خو را نکشند
۱۳۹۴/۹/۱۵ صبح ۰۱:۳۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, Memento, لو هارپر, اسکورپان شیردل, نیومن, واتسون, Keyser, بانو الیزا, Princess Anne, دزیره, Classic, کنتس پابرهنه, حمید هامون, rahgozar_bineshan, ویگو مورتنسن, اشپیلمن, هانا اشمیت, سروان رنو, اسپونز, زرد ابری, جروشا, نکسوس, مکس دی وینتر, ایـده آلـیـسـت, کاپیتان اسکای, پیر چنگی, هایدی
ایـده آلـیـسـت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 33
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۴/۱۲
اعتبار: 18


تشکرها : 1017
( 472 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: زندگی پای - Life of Pi

درود؛

با سپاس از خانم لمپرت گرامی جهت توضیحات کامل و ارزشمندشان؛

ابتدا باید عرض کنم که از فیلم زندگی پای در نگاه کلی و از نظر ارزش سینمایی لذت بردم، به خصوص از خلق سکانس های فانتزی و چشم نواز در طول این فیلم، شیوه روایت داستان نیز جالب بود و بیننده را از تماشای فیلم خسته نمی کرد ....

اصلی ترین موضوعی که درباره این فیلم قصد صحبت دارم، اشاره داستان فیلم به خدا و به نوعی اثبات وجود خداست؛ آقای پای دو نوع داستان برای ماموران بیمه تعریف می کند ؛داستان اول که در طول فیلم بیان می شود و کمی دور از ذهن است و پر از چالش ها و رویدادهای تا حدودی غیر طبیعی است ولی در عین حال جذاب و عجیب! داستان دوم قابل باورتر و نزدیک تر به زندگی واقعی است، نویسنده از او می پرسد که کدام داستان اصلی است و او از نویسنده می خواهد خودش انتخاب کند و نویسنده داستان اول را انتخاب می کند و سپس پای پاسخ می دهد: در مورد خدا هم همینطور است.

می توان گفت تمام معنا و مفهوم فیلم در این جمله نهفته است، خب برداشت های متفاوتی از این جمله و مقایسه دو داستان و ارتباط آن با خدا می تواند وجود داشته باشد؛

می توان از این دیدگاه به جمله نگاه کرد که داستان اصلی داستان اول است که در آن خدا وجود دارد و با تمام سختی هایی که بر سر راه پای قرار دارد او را به گونه ای که خودش متوجه نیست راهنمایی کرده و در طول مسیر او را با زیبایی هایی باور نکردنی آشنا می سازد و سرانجام به ساحل نجات می رسد و داستان دوم که بیشتر به انسان ها و عوامل رفتاری آنها در شرایط مختلف مربوط است و هیچ پیشامد خارق العاده و زیبایی حیرت انگیزی وجود ندارد بلکه غم انگیز و تاسف بار است؛

خب فرض کنیم مقصود پای از بیان کردن این جمله مقایسه داستان ها با زندگی واقعی و بیرونی است، داستان اول بیان می کند که انسان ها ابتدا به دنیا می آیند (غرق شدن کشتی) سپس در این دنیا زندگی می کنند و در طول این زندگی با سختی ها و فراز و نشیب های گوناگون روبرو می شوند و علاوه بر این سختی ها باید با حس های متضاد درون خود از جمله خشم (ریچارد پارکر) مقابله کنند، با زیبایی های پنهان این دنیا که گاهی ساده از کنارشان رد می شوند، آشنا می شوند و سرانجام به ساحل نجات می رسند (مرگ)؛ به عقیده پای سرنوشت هر کسی معین و مشخص است و او تنها می تواند تصمیم های کوچک در جهت پیمودن مسیر این سرنوشت بگیرد و قادر به تعیین مقصد و جایگاه نهایی خود نیست؛ همانگونه که پای در قایق برای زنده ماندن و نجات خود تلاش می کند ولی نمی تواند مسیر خود را تعیین کند و هر جا که آب دریا او را ببرد، او نیز خواهد رفت، پای بر این اعتقاد داشت که خدا این مسیر را برای انسان انتخاب کرده و جایگاه نهایی او را می داند و سعی در قرار دادن انسانها در مسیر درست و مشخص جهت رسیدن به ساحل نجات است هر چند که در طی این مسیر سختی های فراوان باشد.

تا به اینجا برداشت کلی خود را از فیلم و پیامی که داشت، بیان کردم؛ اما اگر بخواهیم این برداشت را تحلیل کنیم، در وهله ی اول می توان گفت که داستان دوم زندگی واقعی است و داستان اول فانتزی شده این زندگی است، زندگی واقعی پر از علت و معلول هاست و پدیده هایی که در ارتباط با انسان ها، روابط میان انسانی، موجودات زنده و غیر زنده، طبیعت پیرامون و ... است. در این زندگی واقعی هر پیشامدی دلیل علمی خود را دارد (خواه کشف شده و خواه کشف نشده) و انسان با کمک گرفتن از قدرت اندیشیدن خود می تواند این علت ها را جستجو کرده و پیدا کند. اما داستان اول که غیر واقعی تر به نظر می آید و جذاب تر است، به نوعی همان شکل و قالب دنیای واقعی است که آرایش و پیرایش شده و به زیبایی های آن جلوه ای خاص داده شده است، در این داستان پدیده های عجیب نظیر جزیره و میمون های میرکت یا هجوم ماهی های پرنده وجود دارد که شاید به سختی بتوان برایش دلیل علمی پیدا کرد!

اگر این فرض را بپذیریم که داستان دوم همان دنیای واقعی است، با عقل و منطق سازگارتر است، در واقع امکان دارد که دنیای ما همین دنیای عادی و بدون افسانه ها و معجزه ها و پیشامدهای فرا طبیعی باشد و ما برای اینکه به این دنیای سخت و خشن و فاقد زیبایی جلوه های زیبا و فانتزی ببخشیم، شروع به تعریف یک سری اعتقادات کرده ایم و سعی در بال و پر دادن به یک پدیده یا خلق پدیده ی خارق العاده جدیدی نموده ایم و این پدیده ها را به ماوراء و آنچه ذهن در مورد آن آگاهی ندارد، مربوط ساخته ایم! مسلما اکثریت ما اگر به جای آن نویسنده بودیم، داستان اول را انتخاب می کردیم زیرا با احساس ما سازگارتر است.اما دنیای بیرونی ما داستان دوم است و انسان ها جهت ارضای احساس خود و به نوعی لذت بردن از این زندگی و معنی دادن به آن داستان فانتزیک خود را ساخته و پرداخته اند.

اگر فرض کنیم که داستان اول همان دنیای واقعی ماست، یک اصل مهم به نام "اختیار" انسان نقض می شود، اگر انسان مختار است پس چرا سرنوشتی ثابت برای او مشخص شده است که به آن برسد؟ بیایید از این دیدگاه به قضیه نگاه کنیم که وقتی پای در حادثه غرق شدن کشتی همه خانواده اش را از دست داد، آیا واقعا باز قصد داشت برای ادامه زندگی تلاش کند؟ از کجا می توان گفت که بهترین هدف برای آینده ی او زنده ماندن و زندگی کردن است؟ زندگی که همراه با غم بی پایان از دست دادن خانواده باشد .... گرچه داستان اول جذاب تر است ولی اشاره به یک جبر دارد، جبری بی پایان! بهترین پیامی که این داستان دارد اهمیت تلاش است، با وجود اینکه در فیلم هایی نظیر فورست گامپ و این فیلم اهمیت تلاش به زیبایی هرچه تمام تر بیان شده است، در تحلیل این فیلم ها به این موضوع کم لطفی شده است و بیشتر به جنبه های فلسفی فیلم پرداخته شده است. اگر به داستان اول دقیق تر نگاه کنیم، در می یابیم که پای تمام تلاش خود را می کند تا زنده بماند و زندگی کند، تحمل گرسنگی، تشنگی، طوفان های سهمگین و برقراری هم زیستی مسالمت آمیز با یک ببر!

با اینکه تاکنون دلیل علمی واضح و مشخصی در جهت اثبات وجود خدا ارائه نشده است، هم چنان بیشتر انسان ها به وجود خدا معتقدند، خب یکی از دلایل این اعتقاد می تواند همان مسئله ای باشد که به آن اشاره کردم؛ معنی دادن به این زندگی و زیباتر کردن آن! انسان اساسا موجودی است که به پدیده های ماوراء طبیعی و خارق العاده علاقه دارد، صحت این موضوع را می توان به سادگی در مقایسه تعداد کسانی که فیلم Avengers را دیده و پسندیده اند با تعداد کسانی که فیلم "پرسونا"ی برگمان را می پسندند، دریافت. اما این علاقه انسان به عجایب و غرایب می تواند دلیلی بر وجود پدیده های غیر قابل توجیه از نطر علمی باشد؟ آیا پدیده ای که آن را معجزه می نامند، واقعا توجیه علمی ندارد یا انسان دوست دارد که این پدیده توجیه علمی نداشته باشد؟

همانگونه که در این فیلم بیان شد پایه و اساس یک ایمان را شک می سازد؛ با این حال بسیاری از انسانها از شک کردن در اعتقادات و باورهایشان می ترسند و این ترس موجب ریشه دواندن باورهایشان شده در مقابل شنیدن هر گونه نظر مخالف حالت دفاعی به خود گرفته و سعی در توجیه اعتقاد خود دارند، با اینکه شک پایه و اساس ایمان واقعی است ولی خطرناک است! چه بسا افراد با ایمانی که با شک در پنداشته های خود به فردی بدون ایمان و کاملا متفاوت تبدیل شده اند.

با اینکه انسان در یافتن دلایل علمی در توجیه وجود خدا تاکنون ناکام مانده است اما احساس درونی بیشتر انسانها می گوید که خدایی وجود دارد؛ حال اینکه این احساس ناشی از ترس است یا نه، مستلزم بررسی دقیق و روانکاوانه در مورد هر انسان خاص است! در واقع این احساس وجود خدا می تواند ناشی از این ترس باشد که اگر من قبول کنم که خدایی وجود ندارد و بعد از مرگم با خدا ملاقات کنم و درک کنم که وجود داشته است و من اشتباه می کردم، چه جوابی خواهم داشت؟ شاید این ترس به نوعی ترس از تنهایی در این دنیاست، تنهایی که با تولد آغاز و با مرگ خاتمه می یابد، هیچ انسانی نمی تواند به معنای واقعی کلمه تنهایی یک انسان دیگر را از بین ببرد، انسان همیشه موجودی تنهاست حال اینکه این تنهایی ابعاد مختلف داشته و بسته به نوع انسانها می تواند رنج آور و یا لذت بخش باشد.

پاسخ اساسی ترین سوال بشر را به همین راحتی نمی توان پیدا کرد، شاید بهتر است در همان حیطه لااردی بمانیم و تلاش کنیم که انسان به معنای واقعی کلمه باشیم و از قدرت اندیشه خود نهایت سود را برده و بدون تعصب بیندیشیم .....


غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند، پرواز زاغهای بی سر و پاست!
۱۳۹۴/۹/۲۶ صبح ۰۱:۱۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جروشا, Memento, اسکورپان شیردل, BATMAN, کاپیتان اسکای, Classic, نکسوس, دزیره, هانا اشمیت, اسپونز, خانم لمپرت, حمید هامون, سروان رنو, لو هارپر, rahgozar_bineshan, واتسون, Princess Anne, کنتس پابرهنه, پیر چنگی
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 44


تشکرها : 4500
( 3694 تشکر در 62 ارسال )
شماره ارسال: #3
تقدیم به دوست خوبم، ایده آلیست

به قول مسعود فراستی، یک فیلم نمادین، باید بدون توجه به نمادهاش هم معنی داشته باشه.

یعنی بدون توجه به اینکه در نظر بگیری ببر نماد چیه یا دریا استعاره از چیه، باز هم بشه فیلم رو تفسیر کرد.

وقتی یک فیلم مستقل از نمادهاش هم قابل تفسیر باشه، میشه مفاهیم مختلف رو روی اون نگاشت.

اگه یادتون باشه زمانی که فیلم جدایی نادر از سیمین اومده بود، هر کسی از ظن خود، آدم های فیلم رو نماد یک قشر اجتماعی یا یک گرایش فلسفی می گرفت... و البته همه اون ها هم جور در می اومد.

با وجود اینکه فیلم فقط داشت راجع به یک طلاق صحبت می کرد.

دلیل اینکه همه اون تفسیرها جور در میاد اینه که بین خیلی از مفاهیم دنیا یک یکریختی(ایزومورفیسم) وجود داره. منظورم از یکریختی، یک تابع یک به یک و پوشاست که روابط اجزای درون مجموعه ها رو حفظ می کنه. بخاطر این یکریختی هاست که تفسیرهای مختلف روی این مفاهیم می نشینه.

یک شاهد هم از خود فیلم بیارم.

در جایی که بحث تفسیر حرکات رقص هندیه.

.

.

پی به آناندی میگه که بالا گرفتن دست ها نماد جنگله... یا گرد کردن دست ها نماد خدای عشقه که درجواب می شنوه گرد کردن دست ها می تونه نماد نیلوفر آبی هم باشه...

ولی چیزی که در درجه اول توی رقص مهمه این نیست که این ها نماد چه چیزهایی هستند. مهم موزون بودن حرکاته بدون توجه به استعاره هاش...

.

================================

===================

=

.

داستان فیلم:

فیلم با یک ادعای خیلی کلفت آغاز می شود! داستانی که می تواند کاری کند که خدا را باور کنی. این ادعا توقع بیننده را حسابی بالا می برد و الحق که با پایان فوق العاده فیلم بخوبی از عهده ادعایش بر می آید.

از اون جایی که فیلم رو خیلی دوست دارم، یک بار دیگه داستانش رو تعریف می کنم.

البته چون پست طولانی شده، توصیه می کنم این قسمت رو نخونید!! :دی

پی  یک پسر کنجکاو و خیره سر است که از نگاه خیره اش میشود به عمق شخصیتش پی برد...

.

.

در دوران کودکی آدم ملیحی است! با نگاه خوش بینانه و عرفانی به همه چیز... حتی معتقدست که ببری که در باغ وحش خود دارند دارای روح لطیفی است و می تواند روحش را در چشمانش ببیند.

اما پدر او که شخصی فلج است و فلج بودنش را داروهای غربی بهبود داده است و نه خدایان هندی، درسی به او میدهد که فراموش نکند. با انداختن بزغاله ای به درون قفس ببر...

بعد از تیکه پاره شدن بزغاله، دنیا بخشی از زیبایی و لطافتش رو در نگاه پی از دست می دهد و دچار یک زندگی تکراری می شود تا زمانی که عاشق آناندی می شود و دوباره دنیا پیش چشمش زیبا...

.

.

اما با مهاجرتی که در پیش دارند مجبور می شود که آناندی را هم ترک کند...

کشتی دچار طوفان می شود و پی مجبور می شود که در یک قایق، با یک گورخر زخمی و یک کفتار و یک ببر همسفر شود. بعلاوه یک اورانگوتان که روی یک دسته موز شناور به آنها ملحق می شود...

کفتار، گورخر و اورانگوتان را می کشد ولی بعد از آن توسط ببر (که تا قبل از کشته شدن اورانگوتان در قایق مخفی شده بود) شکار می شود...

اینجاست که پی و ببر در قایق تنها می شوند و این آغازیست بر کشمکش این دو!

کشمکشی که پی  آن را در یک دفترچه ثبت می کند.

پی سعی در رام کردن و شرطی کردن ببر دارد که حرکتی هوشمندانه ولی ناموفق است. نهایتا مجبور می شود که برای او ماهی صید کند که خودش طعمه ببر نشود...

البته در صحنه ای پی می تواند ببر را بکشد ولی بخاطر روح لطیف خود و نگاه معصومانه ببر (که یاد آور نگاه معروف گربه چکمه پوش است!! :دی) تمام بلاهایی که ببر به سرش آورده است را فراموش می کند و او را نمی کشد.

.

.

بعد از تمام شدن ذخیره غذایی و گرفتاری های فراوان، یک شب طوفانی رخ میدهد و باران شدیدی می گیرد. باد دفترچه خاطرات پی را با خود می برد، امواج تمام اثاثیه پی را می برد و پی ، امین تارخ وار زیر باران خطاب به خدا فریاد می زند که چی از جون من می خوای...

.

.

اینجاست که مخاطب آماده معجزه ای از جانب خداست تا یک ورژن خیلی زیباتر از سریال های کلید اسرار یا شاید برای شما هم اتفاق بیفتد را ببیند!

روز بعد  پی ،بی جان، از خدا به خاطر زندگی ای که به او داده است تشکر می کند و می گوید که آماده است برای دیدن پدر و مادر خودش...

اما امواج به شکل معجزه آسایی او را به یک جزیره اسرارآمیز می رساند. یک جزیره شناور با هزاران میرکت... پی در این جزیره جانی تازه می کند ولی متوجه می شود که جزیره، شب ها تبدیل می شود به یک جزیره کشنده با آب های اسیدی! اینجاست که پی دوباره عزم سفر می کند...

.

.

بعد از مدتی، پی به سواحل مکزیک می رسد، و ببر بدون کوچک ترین توجهی به پی ، او را ترک می کند... و پی، که توقع داشته است که ببر او را دوست خود بداند، شروع می کند به گریه کردن، مثل یک کودک...

و اینجاست که یک پایان فوق العاده بر این فیلم خارق العاده می بینیم...

جایی که مسئولین بیمه داستان ببر را باور نمی کنند و پی داستان دیگری تعریف می کند. داستانی منطقی تر بدون هیچ چیز عجیبی...

و نهایتا پی را می بینیم که به نویسنده داستان می گوید من 2 تا داستان گفتم. تو کدوم رو ترجیح میدی باور کنی؟ و نویسنده می گوید اونی که ببر داشت!

.

=================================

===================

=

.

نقد فیلم:

تمام چیزهایی که میگم یک نظره! اینجوری بهش نگاه کنید که «اینجوری هم میشه به فیلم نگاه کرد...»

ضمن اینکه خود فیلم هم یک نظره! و این حرف ها فقط یک نظر راجع به یک نظره!

داستان این فیلم، داستان ایمان است... داستان ایمان...

نکته جالب فیلم هم این است که 90% اول فیلم شما فقط یک داستان فوق العاده شنیده اید. ولی در 10% پایانی تازه متوجه می شوید که این داستان، فقط یک نظریه ممکن است.

که شاید بشه با تاریخ بشر مقایسه کرد... که تا قبل از مطرح شدن نظریه داروین، چیزی بجز نظریه خلقت هوشمند، قابل تصور نبود...

اما یک دفعه می بینید که همه چیزی که تا حالا می دونستید، فقط یک احتماله! و اینجاست که با مطرح کردن نظریه دوم، در عرض چند ثانیه، محتوای فیلم چند برابر می شود و مغزتون از اینکه این حجم اطلاعات رو در زمان کمی کشف می کنه به نوعی ارضا می شود و این است که پایان این فیلم رو انقدر خوشآیند می کنه.

.

.

فیلم به شما دو نظریه می گوید.

هیچ کدام از این دو نظریه علت غرق شدن کشتی را به شما نمی گوید.

همان طور که هیچ کدام از نظریه های خلقت، چیز خاصی راجع به آغاز آن نمی گوید.

در نظریه خلقت هوشمند، برای هر معلولی علتی قائل می شویم ولی وقتی به خدا می رسیم، یک تبصره می گذاریم که خدا ازلی است...

همین طور در نظریه Big Bang هم گفته می شود بخاطر تکینگی فضا زمان، نمی توان چیزی در مورد آن لحظه و قبل از آن گفت...

و این دو نظریه، هر دو یه جورایی علت غرق شدن کشتی رو می پیچونه!!

در هر دوی نظریه ها اشتباهاتی وجود دارد... همانطور که هم اورانگوتان و هم مادر پی ، روی موزهای شناور به سمت قایق می آیند ولی موز روی آب شناور نمی ماند...

البته نظریه دوم خیلی منطقی تر از نظریه اول است... چرا که مثلا در نظریه اول جزیره سحرآمیزی وجود دارد که هزاران میرکت در آن ساکن است ولی تاکنون کسی آن را ندیده است. و کلی چیزهای غیرقابل باور دیگه...

.

.

ضمن اینکه یک دلیل موجه هم برای غلط بودن نظریه اول وجود دارد... آن هم اینکه اگر پی قاتل باشد، برای اینکه بتواند در ادامه زندگی اش با این قضیه کنار بیاید نیاز به تراشیدن یک مفهوم آرامش بخش دارد...

و کیست که انکار کند، آدمی همیشه برای رهایی از تنهایی به خدا روی می آورد... و این ممکن است دلیلی باشد که خدا اختراعی باشد برای رفع این حس تلخ...

چیز دیگه ای که آدم رو متمایل می کنه که نظریه دوم رو قبول کنه، اتفاقات اوایل فیلم هست.

اولا پی می گوید که خیلی وقت هست که راجع به ریچارد پارکر (ببر) صحبت نکرده است... و این به نوعی می تواند ناشی از این باشد که او دوست دارد تجربه تلخی را فراموش کند. تجربه تلخی که می تواند ناشی از یک پنهان کاری و دروغ باشد.

ولی چیزی که مهم تر است، نام اوست.

به نظر بی دلیل نیست که نام او پی انتخاب شده است آن هم با آن اوصاف!

دقت کنید که نام او یک نام خجالت آور (پیسینگ) بوده است و او با یک حرکت عجیب و خارق العاده (نوشتن عدد پی تا n رقم بعد از اعشار) توانست این تلخی را جهت دهی کند به طوری که اسطوره مدرسه شود.

و چیزی که نویسنده دقیقا بعد از این جمله می گوید این است که «من فکر می کردم تو یک اسطوره در دریانوردی باشی»

.

.

و به نظر این سرنخ هوشمندانه به ما می گوید داستان عجیب و خارق العاده ریچارد پارکر، یک داستان ساختگی است...

داستانی که پی عمدا آن را این گونه روایت کرده است... برای تبدیل شدن به یک اسطوره و فراموش شدن کار خجالت آور او (قتل)

دقت کنید که از بین ادیان زیادی که آمده است (و خیلی از آنها را حتی مسلمان ها هم عقیده دارند که ساختگی است) تنها ادیانی باقی مانده اند که یک راه و روش و رفتارهای خاص خودشان را داشته اند.

به عنوان مثال، شکل خاص عبادت

فرض کنید می خواهیم ادعای پیامبری کنیم!! :دی

اگر دین ما شکل خاصی برای عبادت نداشته باشد و صرفا بگوید که هر وقت خواستید و هر جور خواستید با خدا راز و نیاز کنید، احتمالا کسی به ما ایمان نمی آورد.

و احتمالا دین ما دین ضعیفی محسوب می شود و در طول تاریخ طی انتخاب طبیعی حذف می شود.

این شکل خاص روایت کردن داستان (شکل خاص عبادت) چیزی شبیه ترفندهایی که مشاوران استفاده می کنند.

فرض کنید یک مراجعه کننده، مشکل حواس پرتی داشته باشد و درمان آن صرفا نوشتن لیست کارهایش باشد.

از بین این 2 مشاور کدام را انتخاب می کنید؟

1) کسی که صرفا بگوید لیست کارهایت را بنویس

2) کسی که یک استیکر به شما می دهد و به شما می گوید که آن را به یخچال بچسبانید و با یک ماژیک مشکی رنگ To-Do List خود را روی آن یادداشت کنید؟!

به نظرم این تکنیکی است که پی از آن استفاده کرده است تا داستان ببر را به ما بقبولاند.

دقیقا همان تکنیکی که من در ابتدای پست از آن استفاده کرده ام، جایی که تعریف دقیق یکریختی را آوردم! :دی

=================

برگردیم سراغ مساله اصلی:

 نویسنده از بین این دو نظریه داستانی را انتخاب می کند که ببر داشت!

چرا؟

یک دلیلش همونطور که ایده آلیست عزیز گفت، گرایش انسان به چیزهای رازآلود و خارق العاده است.

.

.

ولی دلیل دومش چیزیه که الان گفتم.

فرض کنید چند سالی با یکی زندگی کردید و یک زندگی خیلی زیبا باهاش داشتید. بعد از چند سال یکی میاد بهتون میگه طول این مدت همسرتون داشته بهتون خیانت می کرده...

اولین کاری که می کنید چیه؟ انکار!

شما با 2 نظریه مواجه خواهید بود...

همسرتان صادق است.

همسرتان خیانتکار است.

شما ترجیح می دهید کدام را انتخاب کنید؟

مسلما اولی...

چون مدت هاست به آن باور دارید... با این نظریه کلی خاطره دارید. مگه میشود این همه خاطره زیبا طول این سال ها همه دروغ باشد؟

قبول کردن نویسنده بخاطر این است که پی داستان را این گونه تعریف می کند. مدت زیادی شما را با یک داستان بسیار زیبا سرگرم می کند. بعد از آن نظریه دوم را در کنار آن قرار می دهد...

شما کدوم رو انتخاب می کنی؟ اونی که باهاش خاطره داری... و اصلا مهم نیست که چقدر غیرمنطقی است!

در مورد عقاید هم همینطور است... مسلما بعد از سالیان سال زندگی، کنار گذاشتن بت پرستی کار بسیار سختی بوده است برای بت پرستان... و حتی اگر متقاعد هم می شدند که کارشان اشتباه است، به آن ادامه می دادند... چون بت های خود را دوست داشته اند...

و این داستان ایمانه...

ایمانی که خودت می دانی یک داستان است... ولی انتخاب تو این است که آن را قبول کنی...

و جمله آخری که پی میگه:

اگه این چیزا اتفاق افتاده، اتفاق افتاده! چه لزومی داره که معنی ای بده! مهم اینه که خارق العاده است...

به نظر من حرف این فیلم، این است.

.

========================

==============

=

.

چند نکته متفرقه:

*

یکی از نقاط قوت فیلم مختصر بودن و ریتم تند فیلمه.

استفاده از موسیقی و نماهای مناسب که حس رو بدون هیچ گونه اتلاف وقتی به بهترین شکل منتقل می کند.

به عنوان مثال کل ماجرای عاشقانه پی و آناندی 5 دقیقه در فیلم طول می کشد ولی این پنج دقیقه واقعا تاثیر گذار است.

عاشق شدن پی ، با یک حرکت مختصر رو به بالای دوربین نشان داده می شود...

بالا گرفتن رابطه با خیره بودن سر سفره...

و وداع تلخش با یک نمای زیبا از یک صحنه دلگیر و آهنگی تاثیرگذار...

.

.

یا به عنوان مثال دیگر صحنه ای که پی ، نامه ای می نویسد برای درخواست کمک، و آن را در یک قوطی می گذارد و پرتاب می کند تا شاید به دست کسی برسد...

نمایی که از بالا می بینیم:

دریایی بسیار آرام، قایق، پی و قوطی حاوی نامه؛ به خوبی درماندگی و حقارت این موقعیت را نشان می دهد...

.

.

*

از نکات دیگر فیلم می توان به واقعی ساختن تمام سکانس ها اشاره کرد...

اینکه کارگردان برای هر سکانس تمام تلاش خودش را کرده است تا صحنه را واقعی دربیارد، به مخاطب اجازه نمی دهد دست او را بخواند.

وقتی پی خاطرات خود را در دفترچه اش می نویسد، انقدر با جدیت و زحمت و سختی می نویسد که واقعا کسی توقع ندارد دفترچه را باد ببرد... اینجاست که وقتی دفترچه در طوفان گم می شود، مخاطب هم به اندازه پی رنج می برد...

یا وقتی که زیر باران، رو به خدا فریاد اعتراض آمیز می زند، واقعا منتظر یک معجزه هستیم تا خدا را باور کنیم و اصلا توقع نداریم پایان فیلم آنگونه باشد...

*

نکته دیگر اینکه در طول فیلم چندبار، قطع فیلم عوض می شود که به یاد ماندنی ترینش صحنه ماهی های پرنده است که برای هیجان بیشتر، از دو نوار مشکی در بالا و پایین صفحه استفاده کرده است که ماهی ها بتوانند از صفحه بیرون بزنند! قاعدتا دیدن این صحنه به شکل 3بعدی باید بسیار هیجان انگیز باشد...

.

.

*

نکته بعدی اینکه همانطور که خانم لمپرت هم گفتند المان های موجود در فیلم می توانند نمادین باشند...

مثلا ببر نمادی از خوی حیوانی خود پی باشد... که اصلا هم عجیب نیست. چرا که در داستان دوم، پی می گوید وقتی آشپز مادرم را کشت عصبانی شدم و او را کشتم... و در داستان اول ببر دقیقا وقتی ظاهر می شود که کفتار اورانگوتان را می کشد...

یا در صحنه ای که ببر درون آب را نگاه می کند و یک سری مشاهدات ذهنی می کند در نمای بعدی چهره خود پی را می بینیم که جایگزین چهره ببر شده است...

البته می توان استعاره های دیگری هم گرفت و برای آن ها هم بحث کرد! :دی

مثلا ببر نمادی از امید پی باشد. یا نمادی از ترس او باشد...

.

.

*

اما پیچیده ترین قسمت فیلم، قسمت مربوط به جزیره اسرارآمیز است...

بشخصه دلیل وجودی این جزیره رو، یک نیاز فیلم نامه ای می دونم. به هر حال شما در اون قسمت فیلم نیاز به یک پایان کاذب دارید که توقع بیننده پایین بیاید و شما برگ برنده تونو رو کنید.

اون جزیره نقش معجزه ای را دارد که مقدمات باور اولیه به خدا رو فراهم می کنه که بعدا شنیدن داستان دوم تاثیر بیشتری داشته باشد...

اما جدای از این، به هر حال جزیره نماد یک چیزی هست... بخصوص اگه توی یک نما از دور به شکل جزیره دقت کرده باشید که حالت یک انسان خوابیده دارد.

.

.

دقیقا نمی دونم هدف نویسنده از اون جزیره چی بوده ولی یک جا خوندم که اون انسان خوابیده، نماد ویشنو هست و جزیره نماد باور به تناسخ... به چرخه مرگ و حیات... همانطور که جزیره در طول روز بخشنده است و در طول شب کشنده.

هزاران میرکت بی آزار هم نماد راهبان هستند... و جمله ای که پی در پایان اقامتش می گوید:

«اگه توی جزیره بمونم می میرم... یا باید به دنیا برگردم یا در راه تلاش به دنیا بمیرم.»

که به این جمله هم می خوره که بودن در جزیره نماد ترک دنیا باشه.

شاید بشه اینجوری تعبیر کرد که بعد از روی آوردن به همه دین ها، مدتی نظریه تناسخ روح تازه ای به نویسنده داستان داده بوده است و او این اتفاق رو اینگونه بیان کرده است...

*

در پایان نظرم رو در مورد این جمله ایده آلیست میگم:

(۱۳۹۴/۹/۲۶ صبح ۰۱:۱۵)ایـده آلـیـسـت نوشته شده:  

اگر فرض کنیم که داستان اول همان دنیای واقعی ماست، یک اصل مهم به نام "اختیار" انسان نقض می شود.

به نظرم اولا درست بودن داستان اول هیچ تناقضی با اختیار داشتن انسان ندارد...

البته اگر فرض کنیم دریا واقعا نماد جریان زندگی است شاید با ارفاق بتوان این حرف را زد... هر چند باز هم قابل بحث است...

اما لزومی ندارد که دریا را نماد جریان زندگی بگیریم... هر چند بودن این نماد، داستان را جذاب تر و قوی تر می کند...

ولی اگر یک چیزی را به شکل چیز دیگری گرفتیم و به تناقض رسیدیم اول باید به نماد خودمان شک کنیم تا داستان...

ولی نکته مهم تر اینکه من فکر نمی کنم اختیار یک اصل در زندگی انسان باشد...

به نظرم اصلا چیز واضحی نیست که انسان ها مختار هستند.

فرض کنید یک برنامه کامپیوتری می نویسید که دستورات شما را اجرا کند... پس این برنامه مختار نیست، بلکه مجبور است.

و در عین حال یک دستور هم برای او می نویسید که اینگونه تصور کند که تمام تصمیماتش را با اراده خودش گرفته است...

پس او یک موجود مجبور است که تصور می کند مختار است!

در واقع این احساس اختیاری که انسان ها دارند به راحتی می تواند یک احساس کاذب باشد...

کلمه احساس را به کار بردم چون هیچ استدلالی برای وجود اختیار نیست... (اگر هم استدلالی وجود داشته باشد در دل خود یک پیش فرضی دارد که حداقل به اندازه خود اختیار داشتن غیربدیهی است.)

شاید به نظرتون در این صورت دنیا آشوب خواهد شد و هر کس هر کاری بخواهد می کند، به بهانه مجبور بودن...

ولی جالب اینجاست که اکثر قوانین فردی و اجتماعی موجود را می توان بدون در نظر گرفتن اصل اختیار پذیرفت و به آن ها پایبند بود.

در واقع با این دیدگاه:

اگر شما اینجوری برنامه ریزی شده باشید که تحریک می شوید که جنایت کنید و به پای جبر بگذارید، دادگاه هم از روی جبر شما را زندانی خواهد کرد!

:دی

ترجیح میدهم این پست رو طولانی تر از این نکنم... چون تاپیک مرتبط نیست...

البته شاید هم از روی جبر این کار رو کردم!

:دی

۱۳۹۴/۱۰/۱۸ عصر ۰۹:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, اسکورپان شیردل, کنتس پابرهنه, Princess Anne, BATMAN, لو هارپر, واتسون, خانم لمپرت, آلبرت کمپیون, سروان رنو, پیر چنگی, ایـده آلـیـسـت
ارسال پاسخ