[-]
جعبه پيام
» <رابین‌هود> کتاب صوتی «جوامع الحکایات» با صدای ژرژ پطرسی در مصاحبه با مهر https://www.mehrnews.com/news/4147235
» <لوک مک گرگور> تکرار برنامه ها و سریال ها فقط مخصوص ایران نیست. فقط کشورهای دیگر برنامه هاشون قابل تحمل تره.
» <سناتور> جالبه سریال یوسف پیامبر قبل ماه محرم پخش شد.دوباره تکرار مکررات.حکایت صمد در راه اژدها شده که هر فیلم رو شیش بار میدید
» <بانو الیزا> جدا چه روزخاطره انگیزی بود برای مردم اون زمان ^_^
» <منصور> 30 آبان مصادف است با اکران فیلم دخترلر -نخستین فیلم ناطق ایران- در سینمامایاک تهران که مدت 5 ماه روی پرده بود
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کریستف کیشلوفسکی
نویسنده پیام
oceanic آفلاین
.
***

ارسال ها: 57
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۷/۹
اعتبار: 10


تشکرها : 806
( 649 تشکر در 3 ارسال )
شماره ارسال: #1
کریستف کیشلوفسکی

در ستایش کریستف کیشلوفسکی

چند شب پیش این افتخار را داشتم که فیلم دیگری از هنرمند زبردست کیشلوفسکی را ببینم

فیلمهای محدودی از این هنرمند دیده ام، البته این محدودیت کاملا آگاهانه انتخاب شده است. هر از گاهی که دچار فقر سینمایی میشوم پناه به یکی از اثارش میبرم  و برای زمان قابل توجهی در شعف لطیفی غوطه ور میشوم. همانطور که واقف هستید زندگی طولانیست و همیشه باید به فکر آذوقه ی برای فرداهای بیشمار بود. برای من دیدن آثار کیشلوفسکی همانند لذت خوردن یک گردو در شبی زمستانی برای یک سنجاب است. زندگی بخش.

ایا ما در دنیای آثاری که دوستشان داریم زندگی میکنیم یا آنها در روان و جان ما

نسبت به این تاثیر پذیری تصوری فانتزی دارم که دوست دارم با شما در میان بگذارم، تصور کنید در مغز ما سرزمین پهناوریست همانند شهری بزرگ، با دیدن هر اثر تاثیر گذار تمام عوامل فیلم از قبیل هنرپیشه ها و گارگردان وارد شهر ما میشوند و حتی موسیقی فیلم  بصورت یک شخص حقیقی

آنها هر کدام در گوشه ای خانه ای میسازند. و شروع به زندگی میکنند. گاهی در گذر زمان با آنها روبرو میشویم، گاهی همخانه میشویم، گاهی به بحث مینشینیم، گاهی فستیوالی بزرگ راه می اندازیم و مدال جاودانگی را بر گردنشان می اویزیم و بی مهری ایام را می زداییم

داشتن چنین روابطی با هر اثری به حس دوستی دامن زده و با گذر ایام تکاملی همه جانبه را رقم می زند.

و اما نکته قابل توجه در آثار کیشلوفسکی فرم است. کیشلوفسکی  یک فرمالیست به معنای کلمه است. تک تک فریمها، کادرها، شاتها استادانه خلق شده اند.

ترکیب بندی (کمپوزیسیون) در تصویر آنچنان استادانه چه در اشیاء و چه در رنگها و میزان حضور نور رعایت شده است که باور اینکه او فیلم ساز است از ذهن دور میشود. همچون یک شاعر مملو از شاعرانگی مملو از عشقبازی با نور، همچون یک نقاش مملو از رنگ، همچون یک نویسنده مملو از راز، همچون یک زن مملو از حس خوب بودن.

کیشلوفسکی یک مرد است و این مایه تعجب من است. چرا که فانتزی های محتوایی او در فیلمهایش از روحیه ای زنانه خبر میدهد. اکثر فیلمهایش زن محورند..... البته اگر با نظریه یونگ مبنی بر وجود آنیما ( بخش زنانه) و آنیموس (بخش مردانه) میانه ای داشته باشیم میتوان این نتیجه نسبی را گرفت که عموما پردازش زیبایی حرکتی آنیماییست. و در ضمیر کیشلوفسکی آنیما افق گسترده ای دارد.

اثار کیشلوفسکی از حیث نورپردازی مرا به یاد آثار ورمیر می اندازد. البته نباید فراموش کرد که کیشلوفسکی انسانی مستقل از جامعه انسانی نیست، بلکه مجموعه دستاوردهای جامعه انسانی در هر رشته ای با تناسباتی هماهنگ شده در افراد خاصی ظهور میکند، به زبانی ساده تر شانه های پیشکسوتان و مردمان گذشته جای پای بزرگان امروز است. پس عجیب نیست کیشلوفسکی در جادوی بکارگیری نور در فیلمهایش از شانه های ورمیر بالا رفته باشد و این مایه افتخار است که ما بدون گذراندن این زمان طولانی همکنون شاهد دیدن این رشد دو چندان بکارگیری تغزلی نور در فیلمهای او هستیم.

فیلم شناسی

نام فیلم سال توضیحات
از شهر اودز ۱۹۶۹ فیلم مستند
من سرباز بودم ۱۹۷۰ فیلم مستند
کارگران ۷۱: در نبود ما، چیزی درباره ما نیست ۱۹۷۱ فیلم مستند
راهروی زیرزمینی ۱۹۷۳ تلویزیونی
عشق اول ۱۹۷۴ فیلم مستند
سوابق کاری (فیلم) ۱۹۷۵ فیلم مستند
بیمارستان ۱۹۷۶ فیلم مستند
کارکنان ۱۹۷۶ تلویزیونی (TV)
زخم ۱۹۷۶
نمی‌دانم ۱۹۷۷ فیلم مستند
از دیدگاه کارگر شب‌کار هتل ۱۹۷۸ فیلم مستند
شیفته دوربین ۱۹۷۹
تاکینگ هدز ۱۹۸۰ فیلم مستند
ایستگاه ۱۹۸۰ فیلم مستند
صلح ۱۹۸۰ تلویزیونی (TV)
شانس کور ۱۹۸۱
روز کوتاه کاری ۱۹۸۱ تلویزیونی (TV)
پایانی نیست ۱۹۸۵
فیلمی کوتاه درباره کشتن ۱۹۸۸
فیلمی کوتاه درباره عشق ۱۹۸۸
ده فرمان (سریال تلویزیونی) ۱۹۸۹ تلویزیونی
زندگی دوگانه ورونیک ۱۹۹۱
سه‌رنگ: آبی ۱۹۹۳
سه‌رنگ: سفید ۱۹۹۴
سه‌رنگ: قرمز ۱۹۹۴

"بدون پایان"

عنوان فیلمی از اوست که حکایت زنی است که همسر وکیل خود را از دست داده است و حال زن با پرونده ناقصی از همسرش روبروست که سعی در یاری رساندن به موکل همسرش را دارد بطوری که به زعم خویش مرد او را به این سمت سوق میدهد, عده ای معتقد هستند که با ساخت این فیلم فصل تازه ای از زندگی فیلم ساز آغاز میشود.

و اما چگونگی شکل گیری بدون پایان:

"در سال 1981 مقاماتِ کمونیست،در تلاش برای سرکوب جنبش روبه رشدِ همبستگی در کشور قانون نظامی را به اجرا گذاشتند.فضای لهستان به سرعت به فضای ارعاب شدید تبدیل شد،با دادگاه هایی که برای جرایم حزبی محکومیت های طولانی تصویب میکردند،داشتن روزنامه ای زیرزمینی یا شعارنویسی بر دیوار جرایمی بودند که با مجاززات طولانی قابل کیفر بودند.کیشلوفسکی تصمیم گرفت که برخی از این دادگاه ها را به فیلم درآورد و با وکیل جوانی به نام کریستف پیشیویچ ملاقات کرد که پذیرفت با او در به نمایش گذاشتن نظام قضایی همکاری کند. وکیل و فیلمساز به زودی کشف کردند که همانطور که دوربین های کیشلوفسکی دادگاه را ضبط میکردند قُضات کمتر میل به صدور محکومیت های آنچنان غیر عادلانه داشتند.کیسلوفسکی به زودی در هر چند دادگاهی که ممکن بود،دوربین کار میگذاشت،که اغلب فیلمی در دوربین هایش نبود...
از ضبط این دوربین ها هیچوقت چیزی حاصل نشد،اما کیسلوفسکی مصمم شد که باید فیلمی درباره قانون نظامی بسازد و پیشیویچ را به عنوان همکار فیلمنامه نویس به کار گرفت.فیلمشان در واقع درباره تاثیرات قانون نظامی بود،نه درباره منابع ناآرامی هایی که به وجود آمد.کیسلوفسکی میگوید آن موقع فکر کردم و هنوز هم فکر میکنم که قانون نظامی واقعا برای همه یک شکست بود،که همه بازنده شدند،که در خلال قانون نظامی همه مان سرِتسلیم فرود آورده بودیم.بی پایان فیلمی بود درباره آن شکست...
از این فیلم استقبال بدی شد.مقامات کاری کردند که فیلم در سینماهایِ پَرت به نمایش گذاشته شود و روزنامه ها نیز زمان های اکران را اشتباه چاپ کنند."

"شانس کور"

عنوان فیلم دیگری از اوست که حکایت اتفاقهای کوچکیست که تاثیر بس عمیق در زندگی آدمی ایفا میکنند. جوانی با عجله در حال خرید بلیط قطار است و پس از خرید به سرعت به سمت ایستگاه قطار می دود و طی چند سکانس حکایت از رسیدن او به قطار و نرسیدنش به قطار و حوادث و اتفاقهای مربوط به سوار شدن و نشدنش به تصویر کشیده میشود. ایا هدف کیشلوفسکی از ساخت این فیلم بیان حضور شانس در زندگی انسانهاست؟ چرا که ما در سکانس دویدن جوان میبینیم که او به زنی برخورد میکند و پول خردهای زن بر زمین میریزد و سکه ای غلطت خرده به دست مردی میرسد که با آن نوشیدنی میخرد. یا با توجه به نام فیلم که شانس کور است می توان این نتیجه را گرفت که کارگردان اعتقاد به تقدیر (سرنوشت از پیش تعیین شده) دارد.

عامل تعیین کننده در این که کارگردان اعتقاد به تقدیر دارد پس از دیدن فیلم بیشتر قوت میگیرد چرا که شخصیت داستان در هیچ کدام از اتفاقات عاقبت خوشی پیدا نمیکند.اما چرا نام فیلم شانس کور است؟ تصور میکنم تعریف شانس عبارت باشد از اتفاقاتی لحظه ای که غیر قابل پیش بینی باشد.

این تعریف میتواند در تقابل با تقدیر باشد

"ده فرمان"

ماجرای ساختن «ده فرمان» از زبان کیشلوفسکی :

"یک روز به طور تصادفی در خیابان به پیسیویچ برخورد کردم. هوا سرد بود. باران می‌آمد. یکی از دستکش‌های خود را گم کرده بودم.پیسیویچ به من گفت: «یکی باید یه فیلمی درباره‌ی "ده فرمان" بسازد. تو باید این کار رو بکنی.»

 در آن زمان احساس ناامنی عمومی را در سراسر دنیا مشاهده کرده بودم. در این‌جا منظورم ناامنی سیاسی نیست، بلکه منظورم ناامنی در زندگی عادی روزمره است. پشت هر لبخند مودبانه‌ای نوعی بی‌تفاوتی می‌دیدم. سراپای وجودم را این احساس دربرگرفته بود که بیش از پیش با انسان‌هایی مواجه می‌شویم که واقعن هیچ ایده‌ی مشخصی از این که چرا زندگی می‌کنند، ندارند. به این نتیجه رسیدم که حق با پیسیویچ است، ولی دریافتم که ساختن "ده فرمان" آسان نیست. از او سوال کردم که چگونه باید این کار را انجام دهیم. او گفت: «نمی‌دونم.»

مدت‌ها گذشت و هنوز هیچ راه حلی نیافته بودیم. آیا باید یک فیلم باشد؟ یا چند فیلم؟ شاید ده فیلم؟ یک سریال، یا ده فیلم جداگانه، هر کدام براساس یکی از فرمان‌ها؟ این ایده‌ی آخری خیلی به ده فرمان وفادار به نظر می‌رسید...

درست از همان ابتدا می‌دانستیم که فیلم‌ها باید (مربوط به زمان) معاصر باشند... فیلم‌ها باید به اندازه‌ای که این فرمان‌ها بر زندگی روزمره نفوذ دارند، زیر نفوذ آن‌ها باشند. می‌دانستیم که طی هزاران سالی که از صدور این فرمان‌ها می‌گذرد، هیچ ایدئولوژی یا فلسفه‌ای با آن‌ها مقابله نکرده است، ولی این فرمان‌ها همواره نقض شده‌اند. به بیان ساده‌تر: هر کسی می‌داندکه قتل انسانی دیگر خطاست ولی جنگ‌ها ادامه دارند و پلیس‌ها هم‌چنان اجسادی را پیدا می‌کنند که چاقویی در گلویشان فرو رفته است. اگر کسی درباره‌ی خوبی یا بدی قتل سوال کند، نشانه‌ی ساده‌لوحی یا حماقت اوست؛ ولی می‌توان این سوال را مطرح کرد که چرا انسان‌ها یکدیگر را بدون دلیل به قتل می‌رسانند، به ویژه می‌توان پرسید که آیا قانون حق دارد برای مجازات قتل، حکم قتل دیگری صادر کند یا نه؟

تا مدت‌ها نگران ابعاد فیلم بودیم، البته نه به عنوان نویسندگان فیلم‌نامه یا کارگردان. ما از چیز دیگری می‌ترسیدیم. آیا حق داشتیم تا موضوعی با این اهمیت جهانی را مطرح کنیم... هنگامی که ناگهان دریافتیم همه‌ی نویسندگان، نقاشان، نمایش‌نامه‌نویشان و فیلم‌سازان به طور غیر مستقیم با مضامین محوری "ده فرمان" سر و کار دارند، ترس ما کاهش یافت – در گذشته چنین بوده و بدون شک در آینده نیز چنین خواهد بود. آیا "ریچارد سوم" شکسپیر «حسرت» چیزی را نمی‌خورد که حقش نبود؟ "برادران کارامازوف" هم برای «تجلیل» از پدرشان دلایل چندان خوبی نداشتند و "راسکولنیکوف" هیچ دلیلی برای «قتل» پیرزن نداشت. "بروگل" در نقاشی‌هایش «دزدها و سارقین» را به تصویر می‌کشید، "وودی آلن" همواره در فیلم‌هایش شخصیتی را تصویر می‌کند که به فکر «زنا» است... بتهوون نیز همین‌طور است: هم خدا را «ستایش» می‌کند و هم به آن «شک» می‌کند – گاهی حتی در یک سمفونی."

یکی از نکات جالب این مجموع سریال جدای از انکه در نکوهش برخی رفتار است ما شاهد عدم علاقه گارگردان به مجازات هستیم. منظور از مجازات در واقع قانون اجرای احکام هر کشور است. بطور مثال در داستان یک قتل همانگونه که ما شاهد قتل راننده تاکسی هستیم و خشونت حاکم بر فضا را کاملا احساس میکنیم در سکانس مجازات قاتل باز ما شاهد خشونت اعمال شده توسط پلیس جهت اجرای قانون اعدام هستیم.

سه رنگ: آبی، سفید، قرمز

سه گانه آبی سفید قرمز عنوان دیگری از فیلمهای اوست که در سال 1993 تا 1994 ساخته شد

"ایرن ژاکوب: بیست‌وچهار سالم بود که در زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک بازی کردم. هنوز هم فکر می‌کنم یکی از دو فیلمِ مهمی‌ست که بازی کرده‌ام. آن فیلمِ دیگر هم قرمز است که کارگردانش کیشلوفسکی بود.
وقتی برای اوّلین‌بار دیدمش و درباره‌ی زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک حرف زد فکر کردم چرا می‌خواهد این نقشِ سخت را به من بسپرد؟ من که خیلی بازیگرِ مشهوری نبودم.
برایم توضیح داد که دلیلِ اصلی‌اش چشم‌های من است. گفت جوری نگاه می‌کنم که تماشاگر قانع می‌شود.taeed
یکی دو ماه گذشت و بعد فیلم‌نامه را برایم فرستاد. یک‌روزه خواندمش. عجیب‌ترین فیلم‌نامه‌ای بود که خوانده بودم. هنوز هم همین‌طور است.
زنگ زدم و گفتم «من باید شما را ببینم؟»
گفت «چی شده؟»
گفتم این دختره چرا این‌قدر آدمِ عجیبی‌ست؟»
گفت «چی‌کار کرده که عجیب است؟»
گفتم «چرا گاهی همه‌چی را از توی آن توپِ پلاستیکی می‌بیند؟»
گفت «تا حالا از این توپ‌ها نداشته‌ای؟ معلوم است نداشته‌ای، وگرنه تو هم ترجیح می‌دادی دنیا را از توی این توپ‌ها ببینی.»
گفتم «چرا باید دستش را بکشد روی تنه‌ی درخت؟ که چی؟»
گفت «تا حالا دستت را روی بدنه‌ی هیچ درختی نکشیده‌ای؟ معلوم است نکشیده‌ای. درخت آدم را آرام می‌کند. خیلی آرام. آرامشی که در درخت هست توی وجودِ هیچ آدمی پیدا نمی‌شود. همین الان برو پارک و قدیمی‌ترین درختش را پیدا کن و دستت را بکش روی تنه‌اش. کِیف می‌کنی از این کار.»
شاید اگر آن روز این کار را نکرده بودم در صحنه‌ی آخرِ فیلم نمی‌توانستم آن‌جور با آرامش دستم را روی تنه‌ی درخت بگذارم."

یکی از نکات جالب این مجموعه هم حضور سه داستان در هم است بطوری که انگار در یک زمان ماجرای این سه فیلم هر سه در حال وقوع هستند

موسیقی اثار کیشلوفسکی

"زبيگنيف پرايزنر" آهنگ ساز لهستاني فيلم هاي "كريستف كيشلوفسكي" در رابطه با موسيقي انساني مي گويد:"به آساني مي شود براي فيلم موسيقي نوشت، اما سئوال اينجا است كه چرا اصلا فيلم بايد موسيقي داشته باشد.ارتباط بين فيلم و موسيقي كاملا متافيزيكي است، چون شما هيچ گاه موسيقي را نمي بينيد بلكه آن را احساس مي كنيد.به عقيده من بهترين موسيقي براي فيلم ، سكوت مطلق است.موسيقي اغلب فيلم هاي آمريكايي را آهنگسازاني همچون جان ويليامز نوشته اند و همه جاي فيلم، موسيقي است كه به شما مي گويد چه طور فكر كنيد و چه احساسي داشته باشيد.در صحنه اي ترسناك، بوق و كرناي رعب انگيز و در صحنه اي عاشقانه، نغمه اي رمانتيك به كار مي برند، اما من به سخن بودلر نويسنده فرانسوي معتقدم كه مي گويد:"دغدغه هنرمند بايد اين باشد كه آنچه را كه احساس مي كند ، تشريح كند و نه آن چه را كه مي بيند"ترجمه : محسن آزرم

شاید خالی از لطف نباشد برشی از خاطراتش را به قلم شیوایش بخوانیم

ترجمه زیر برگرفته از مجله بخارا؛ ترجمه حشمت کامرانی (من کیشلوفسکی)



"طبق معمول نیم ساعت انتظار در فرودگاه ورشو برای رسیدن چمدانها . نوار نقاله یکسره دورمیزند . رویش یک تکه سیگار ، یک چتر ، یک برچسب هتل ماریوت ، یک سگک چمدان و دستمالی تمیز و سفیدرنگ دیده میشود . با وجود علامتهای " سیگار کشیدن ممنوع " سیگاری روشن میکنم . چهار نفر خدمة بار نزدیک نوار نقاله روی چهار صندلی موجود نشسته اند ، یکی از آنها به من میگوید :

اینجا سیگارکشیدن ممنوع است ارباب .

میپرسم :

اما دست روی دست گذاشتن آزاد است ؟

دیگری میگوید :

توی لهستان همیشه دست روی دست گذاشتن آزاد است .

عشق من به لهستان کمی شبیه به عشق زن و شوهری پیر است که تمام زیر و بم هم را میشناسند و کمی هم از یکدیگر خسته شده اند ، اما همین که یکی از آنها میمیرد ، طولی نمیکشد که دیگری هم دنبالش میرود . زندگی بدون لهستان برایم قابل تصور نیست . با آنکه شرایط زندگی در غرب بسیار عالی است . راننده ها معمولا باملاحظه اند و آدمها توی مغازه ها به هم صبح به خیر میگویند ، برای من خیلی سخت است در غرب جایی برای خودم پیدا کنم ، گیرم که همین حالا هم در غرب هستم . وقتی به آینده فکر میکنم ، خودم را فقط در لهستان میبینم .

احساس نمیکنم که شهروند جهانی هستم . هنوز هم احساس میکنم که لهستانی ام . در واقع هر چیزی که بر لهستان اثر میگذارد ، مرا مستقیم تحت تأثیر قرار میدهد : خود را آنقدر از کشورم دور احساس نمیکنم که برایم علی السویه باشد . دیگر به هیچیک از بازیهای سیاسی علاقه ای ندارم ، فقط به خود لهستان علاقه مندم . لهستان دنیای من است . دنیایی که در آن زاده شده ام ، و بی شک ، همانجا نیز خواهم مرد .

وقتی از لهستان دورم احساس میکنم حتما برای مدت کوتاهی خواهد بود ، گویی یک اقامت موقت است . حتی اگر یکی دو سال هم از لهستان دور باشم ، باز احساس میکنم موقتا به سفر رفته ام . به بیان دیگر ، رفتن به لهستان برایم با نوعی احساس بازگشت همراه است ، احساس بازگشت به خانه ، هر کس باید جایی داشته باشد تا به آنجا بازگردد . من هم جایی دارم و آنجا لهستان است ، چه ورشو باشد ، چه کوچک در کنار دریاچه های مازوری . اوضاع آنقدر تغییر نمیکند که احساسات اصلی مرا دگرگون سازد . وقتی به پاریس برمیگردم ، این احساس بازگشت در من به وجود نمیآید . من به پاریس میآیم ، اما به لهستان بازمیگردم .

برای من پدرم از مادرم مهمتر بود . زیرا خیلی جوان مرد . البته مادرم هم مهم بود ، در واقع او یکی از دلایلی بود که تصمیم گرفتم به مدرسة سینما بروم .

یکی از مسائلی که جاه طلبی مرا تحریک کرد درست پس از آن پیش آمد که برای دومین بار در امتحان ورودی شرکت کرده بودم . به خانه برگشتم و تلفنی با مادرم قرار گذاشتم که او را در ورشو ، کنار پله برقی میدان کاخ ( پلاتس زامکو وی ) ببینم . احتمالا روی رفتن من به مدرسة سینما حساب میکرد ، اما من همان موقع میدانستم که قبول نشده ام . مادرم به بالای پلکان برقی رسید و من به پایین آن . با پله برقی بالا رفتم . باران به شدت میبارید و مادرم سر تا پا خیس آنجا ایستاده بود . از اینکه بار دوم هم قبول نشده بودم خیلی ناراحت بود . به من گفت :

ببین ، شاید برای این کار ساخته نشده ای .

نمیدانم گریه میکرد یا باران گونه هایش را خیس کرده بود ، ولی خیلی ناراحت بودم که آنقدر غمگین شده و همان موقع تصمیم گرفتم به هر قیمتی که شده وارد مدرسة سینمایی بشوم و ثابت کنم که برای این کار ساخته شده ام ، فقط به خاطر این که مادرم آنقدر ناراحت شده بود . همان موقع بود که تصمیمم را گرفتم .

خانوادة فقیری بودیم . پدرم مهندس راه و ساختمان بود و مادرم کارمند ادارة بیمه . پدرم سل داشت و در مدت دوازده سال بعد از جنگ جهانی اول ، این بیماری او را ذره ذره از پا درمیآورد . پدرم روانة آسایشگاه ها میشد و چون ما مادرم و ما دو نفر ، یعنی من و خواهرم میخواستیم نزدیکش باشیم ، دنبالش راه میافتادیم . او به آسایشگاهی میرفت و مادرم هم در اداره ای در همان شهر مشغول به کار میشد . پدرم به آسایشگاه دیگری میرفت و ما هم به همان شهر میرفتیم و مادرم در اداره ای در آن شهر مشغول کار میشد .

در زندگی خیلی چیزها بستگی دارد به این که در کودکی چه کسی موقع خوردن صبحانه پشت دستت زده . یعنی پدرت چه کسی بوده ، مادربزرگت کی بوده ، جدت کی بوده ، خلاصه به طور کلی به پیشینة آدم بستگی دارد . این خیلی مهم است . و شخصی که ، وقتی چهار سال داشتی ، سیر میز صبحانه به خاطر شیطنت کشیدهای به صورتت زده ، همان کسی است که بعدها اولین کتاب را روی میز کنار تختخوابت گذاشته یا به مناسبت عید کریسمس به تو هدیه داده است . و همین کتابها شخصیت ما را شکل میدادند . در مورد من که چنین بود . کتابها به من خیلی چیزها یاد دادند و مرا نسبت به بعضی امور حساس کردند . بخصوص کتابهایی که در کودکی و نوجوانی خواندم مرا به این صورتی که هستم درآوردند .

در تمام دوران کودکی ریه هایم ناراحت بود و بیم آن میرفت که سل بگیرم . البته مثل همة پسربچه ها فوتبال بازی میکردم یا سوار دوچرخه میشدم ، اما چون مریض احوال بودم ، مدتهای طولانی پتویی به خود میپیچیدم و در هوای آزاد روی بالکن یا ایوانی مینشستم . به همین دلیل ، وقت خیلی زیادی برای کتاب خواندن داشتم . اوایل که نمیتوانستم بخوانم مادرم برایم کتاب میخواند . بعدها خودم یاد گرفتم که به سرعت کتاب بخوانم ، حتی شبها زیر روانداز و در نور یک چراغ قوة کوچک یا در پرتو شمع چیز میخواندم . گاهی تا صبح کتاب میخواندم .

البته دنیای واقعی من دنیایی بود که در آن زندگی میکردم ، دنیای دوستان ، دوچرخه ها ، دویدن ها ، و اسکی بازی در زمستان با چوب اسکی هایی از تخته های بشکة کلم ترشی . اما دنیای کتابها ، دنیای ماجراهای گوناگون نیز برایم همانقدر واقعی بود . درست نیست که بگویم دنیای من صرفا دنیای کامو و داستایفسکی بود . آنها بخشی از این دنیا بودند ، اما در عین حال گاوچرانها ، سرخپوستها ، تام سایر و همة آن قهرمانها هم بود . هم کتابهای بد بود و هم کتابهای خوب و من هر دو را با علاقهای یکسان میخواندم . نمیتوانم بگویم از داستایفسکی بیشتر یاد گرفتهام یا از یک نویسندة درجة سه امریکایی که ماجراهای گاوچرانها را مینوشت . این را نمیدانم . اصلا به این طبقه بندی ها علاقه ای ندارم . از مدتها پیش پی برده ام که زندگی فراتر از چیزهای مادی است که میتوان لمس کرد یا از مغازه ها خرید . این نکته را فقط از طریق کتاب خواندن یاد گرفتم

من از آن آدمهایی نیستم که خوابهایشان را مدتها به یاد دارند . همین که بیدار میشوم فراموششان میکنم ، البته اگر خوابی دیده باشم . اما بچه که بودم ، مثل همة آدمهای دیگر خواب میدیدم : خوابهای ترسناکی که در آنها مثلا نمیتوانستم فرار کنم یا اینکه کسی تعقیبم میکرد . همه از این خوابها دیده ایم . گاهی هم خواب میدیدم که بر فراز زمین پرواز میکنم . خوابهای رنگی هم میدیدم . همینطور خوابهای سیاه و سفید . خوابهای دوران کودکی را خوب به یاد دارم ، منتها به شیوه ای غریب . نمیتوانم توصیفشان کنم ، اما هروقت چنین خوابی میبینم گهگاه از این خوابها میبینم ، که هم خوابهای خوب هستند و هم خوابهای بد فورا میفهمم که به دوران کودکی ام تعلق دارد .

نکتة دیگری هم هست که فکر میکنم برایم خیلی اهمیت دارد . واقعه هایی زیادی در زندگی ام وجود دارند که فکر میکنم بخشی از زندگی مرا تشکیل میدهند ، ولی در واقع مطمئن نیستم که برای من اتفاق افتاده باشند . این اتفاقها را خیلی واضح به یاد میآورم ، اما شاید علتش این باشد که شخص دیگری دربارة آنها با من صحبت کرده است . به عبارت دیگر من اتفاقهای زندگی دیگران را صاحب شده ام . غالبا حتی به یاد ندارم که این اتفاقها متعلق به چه کسی بوده یا آنها را از کی دزدیده ام . من آنها را میدزدم و بعد به تدریج باورم میشود که برای خودم اتفاق افتاده اند .

چند تا از این اتفاقها را از دوران کودکی به یاد دارم که میدانم امکان ندارد برای من اتفاق افتاده باشد ، ولی در عین حال کاملا مطمئنم که برای من پیش آمده است . هیچیک از افراد خانواده ام نمیداند منشأ آنها چیست . آیا خوابهایی چنان شفاف و نیرومند بوده اند که تجسم یافته اند و در نظرم چون رویدادهای واقعی جلوه میکنند یا این که یک نفر دیگر این اتفاقها را برایم تعریف کرده و من در حالتی نیمه هشیار آنها را دزدیده تصاحب کرده ام .

برای ما اروپاییها ، بازگشت به خانة پدری بیانگر ارزشی است که در سنت ما ، در تاریخ ما و همچنین در فرهنگ ما وجود دارد . این مسئله را میتوان در ادیسه دید . ادبیات ، تئاتر و هنر در طی اعصار ، موضوع بازگشت به خانة پدری ، یعنی مکانی با یک سلسله ارزشها را مطرح کرده اند . مخصوصا در زندگی ما لهستانی ها که خیلی احساساتی هستیم ، خانة پدری جایگاه مهمی دارد . و به همین دلیل فیلم " زندگی دوگانة ورونیک " را آنطور به پایان رساندم .

مفهوم خانة پدری برای آمریکایی ها یعنی جایی که نسلهای متوالی در آن زندگی میکنند ، برایشان قابل تصور نیست ، زیرا مدام محل زندگیشان را عوض میکنند .

کمی بعد از اشغال لهستان در سال 1939 آلمانی ها شروع کردند به بیرون کردن مردم . ما هم رفتیم . پس از آن ، بعد از جنگ ، در مناطق مختلف " سرزمینهای بازیافته " از جمله در گورجیتسه ، زندگی کردیم . سالهای زندگی در گورجیتسه برای خانوادة ما سالهای خوشی بود ، زیرا پدرم هنوز نسبتا سالم بود و کار میکرد . خانه ای داشتیم ، یک خانة واقعی بزرگ و معمولی . من و خواهرم به مدرسه میرفتیم و زندگیمان خیلی خوب بود . این خانه پیش از جنگ به آلمانیها تعلق داشت و پر بود از خرده ریزهای آلمانی . هنوز بعضی از آن خرده ریزها را دارم : یک چاقو و یک سری قطب نما ، قطعه ای از سری قطب نماهای گمشده ، اما قبلا کامل بود . پدرم که مهندس بود از آنها برای تهیة نقشه هایش استفاده میکرد و بعدها به من رسید . کلی کتاب آلمانی هم در آن خانه بود . یکی از آن کتابهای آلمانی را تا امروز نگه داشته ام . اسمش کوهستان در آفتاب است . عکسهایی از اسکی بازها دارد ، زیر آفتاب .

بعدها مادرم در ورشو زندگی میکرد . زندگی بسیار سخت بود چون پولی در بساط نداشتیم ، البته من هم پولی نداشتم . پیدا کردن امکانی برای اقامت در ورشو خیلی دشوار بود ، چون اجازه نمیدادند که کسی اسمش را در آنجا ثبت کند .  این مربوط میشود به اواخر دهة 1960 و اوایل دهة 1970 . مادرم به تدریج به ورشو نقل مکان کرد . عاقبت توانست اسمش را در آنجا به ثبت برساند . آن موقع من کار فیلم را شروع کرده بودم و در ورشو زندگی میکردم ، به همین دلیل میتوانستم کمی کمکش کنم والبته کمکش هم میکردم.

مادرم شصت و هفت سال داشت که در یک تصادف رانندگی ، که یکی از دوستانم رانندگی میکرد ، از بین رفت . بود سال 1981 . به این ترتیب مدتها است که دیگر نه پدر دارم نه مادر . وانگهی خودم بیش از پنجاه سال دارم . به ندرت پیش میآید که آدمهای بالای پنجاه سال پدر و مادرشان زنده باشند . بین ما هزارها مطلب ناگفته مانده است . میدانم که دیگر هیچوقت آنها را نخواهم دید . فقط خواهرم را دارم و امکانش نیست که با او خیلی نزدیک باشم . صرفا به این دلیل که وقتش را ندارم . این اواخر با هیچکس صمیمی نبوده ام . در سالهای اخیر روزبه روز تنهاتر شده ام

مسلما با خواهرم وجوه مشترکی دارم . در بچگی همیشه با هم بودیم . آنطور که ما زندگی  میکردیم با آن جابجایی های دایمی و اینجور مسائل و پدری بیمار هر نوع پیوند و بستگی دائمی بین ما بسیار اهمیت داشت . اکنون اغلب دربارة اتفاقهای گوناگون گذشته فکر میکنیم ، اما نمیتوانیم زنجیرة رویدادها را در ذهنمان دنبال کنیم . آدمهایی که در آن رویدادها نقش اصلی را بر عهده داشتند ، دیگر حضور ندارند و نمیتوانند به ما بگویندکه چه اتفاقی افتاده است . آدم همیشه فکر میکند که وقت زیاد است ، به خودش میگوید اگر روزی فرصت دست داد ..

آدمها دیگر وقتی برای محبت ندارند ، زیرا هر کس برای خودش زندگی مستقلی دارد . ما هر کدام خانواده ها و بچه های خودمان را داریم . البته سعی میکنیم به خانه مان زنگ بزنیم و بگوییم " دوستت دارم ، مامان " اما مسئله این نیست . ما دیگر در آن خانه زندگی نمیکنیم . جای دیگری هستیم . در جالی که واقعیت این است که پدر و مادرهایمان نیاز دارند که ما دور و برشان باشیم . هنوز فکر میکنند ما بچه ایم و باید از ما مراقبت کنند . ولی ما سعی میکنیم خود را از قید این توجه رها کنیم ، و البته این حق را هم داریم . به همین دلیل فکر میکنم رابطة بچه ها با پدر و مادرها ( مخصوصا رابطة پدر و مادرها و بچه ها ) اصلا عاقلانه نیست . اما باید هم اینطور باشد . همة نسلها باید طعم این بیعدالتی را بچشند . شاید مهم این است که در زمان مشخصی این مسئله را درک کنیم .

رفتار دخترم مارتا نیز همین قدر غیرعادلانه است . نظم طبیعی امور همین است . او رفتار غیرعالانة مرا نسبت به پدر و مادر خودم تلافی میکند . از این حرف من اینطور برمیآید که تعمدی در کار است ، ولی اصلا چنین نیست ، نقشهای هم در کار نیست . طبیعت زندگی همین است . او نوزده سال دارد و طبیعی است که بخواهد خانه را ترک کند . البته چیزی میخواهد که خلاف میل من است . اما اوضاع همین است . طبیعی است .

پدر و مادرم در حق من خیلی خوبی کردند . پدرم مرد بسیار دانایی بود اما نمیتوانستم از دانایی اش بهرة زیادی ببرم . حالاست که بعضی از کارها و گفته هایش را درک میکنم . آن موقع نمیفهمیدم . خیلی احمق بودم ، خیلی بی ملاحظه و ساده لوح بودم . به همین دلیل عملا هیچوقت دربارة مسائل مهم با دخترم صحبت نمیکنم ، به ندرت چنین کاری میکنم . البته دربارة امور عینی با او حرف میزنم ، اما دربارة مسائل واقعا مهم زندگی چیزی نمیگویم . برایش نامه مینویسم ، چون میتواند نامه ها را نگهدارد و بعدها دوباره بخواندشان . وقتی چنین نامهای به دست آدم میرسد ، چندان مهم نیست ، اما بعدها ، در آینده ...

خیلی مهم است که پدرتان از نظر شما آدم مقتدر و معتبری باشد ، آدمی باشد که بتوانید به او اعتماد کنید . شاید یکی از معیارهای واقعی رفتار ما در زندگی این باشد که بچه هایمان بتوانند ، حداقل تا حدودی به ما اعتماد کنند . شاید به همین دلیل است که حفظ آبرو میکنیم و رفتار بد و شرم آوری نداریم . دستکم دلیل رفتار من اغلب همین است . "

یادت گرامی باد


coursera.org
ted.com/talks
زندگی جذبه دستی است که می چیند
۱۳۹۴/۸/۴ صبح ۰۷:۳۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جروشا, لو هارپر, واتسون, Keyser, کنتس پابرهنه, Memento, زبل خان, Princess Anne, خانم لمپرت, آدمیرال گلوبال, حمید هامون, اسکورپان شیردل, سروان رنو, پیرمرد, BATMAN, ایـده آلـیـسـت, جو گیلیس, Schindler, نکسوس
ایـده آلـیـسـت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 33
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۴/۱۲
اعتبار: 18


تشکرها : 1017
( 473 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: کریستف کیشلوفسکی

با یک نمای تیره و مه آلود از شهری وارونه در تاریکی و غبار که از دید دختر بچه ای که به صورت وارونه آویزان شده است، آغاز می شود، صدای مادر کودک شنیده می شود که اشاره به رصد ستاره های کوچک که پشت مه غلیظ پنهان شده اند، می کند. سپس یک چشم بزرگ شده در لنز دیده می شود که در حال مشاهده جزئیات برگ سبزی هست که در پشت لنز قرار دارد، مادر این کودک نیز او را تشویق به نگاه کردن در رگه های نازک برگ می کند، تیتراژ شروع آغاز می شود و در همین حین که تیتراژ جلو می رود تصاویر مبهم و نا مشخصی از یک دختر در حال راه رفتن در یک مکان عمومی که از درون لنزی کشیده شده و پهن به نظر می آید، مشاهده می شود، به سختی می شود سن او و یا عوامل محیطی را تشخیص داد.کیشلوفسکی شاهکار هنرمندانه خود را با یک پیام بسیار مهم که در درک تصاویر گوناگون فیلم یاری کننده بیننده است استارت می زند: توجه به جزئیات و کنار هم گذاشتن این نکات ریز در جهت درک مفاهیم عمیق.

گرچه فیلم "زندگی دوگانه ورونیک" یک فیلم غوطه ور در رویا و تصاویر رنگارنگ و ارتباط های احساسی است، کیشلوفسکی ابتدای فیلم و با به تصویر کشیدن سه نمای مختلف سعی در رساندن این مطلب به بینندگان دارد که به جزئیات ریز توجه کنند هرچند که مطابق با دانسته ها و دیده های قبلی آنها نباشند و تنها کلید موفقیت برای درک موضوع و مفهوم این فیلم برانداز نکات ریز و کنار هم گذاشتن آنهاست.

کیشلوفسکی علاقه ای به بیان صریح آنچه در ذهن دارد و یا آنچه که قصد نمایش با هنر خود دارد، نشان نمی دهد، او همواره بیننده را تشویق به نگاه عمیق در جزئیات و پذیرفتن آنها هرچند که عجیب و متفاوت باشند، می کند. او تصمیم بر نگاه به دنیا از زاویه ای خاص و درک مفاهیم عمیق نهفته در تک تک جزئیات کوچک پیرامون آدمی با روشی هنرمندانه دارد و همین باعث می شود کارهای او داستانی عادی و بدون هیجان داشته باشند همانند زندگی دوگانه ورونیک؛ زیرا بیینده به تصویر کلی توجه می کند و سعی در دنبال کردن دیالوگ ها و درک داستان فیلم از زبان آنها را دارد!

داستان "زندگی دوگانه ورونیک" در نگاه اول بسیار ساده و کمی فانتزی به نظر می آید، دختری در لهستان با نام ورونیکا که نگاه عاشقانه ای به دنیای پیرامون خود دارد، او از در آغوش گرفتن دوست پسرش در زیر بارش باران را به همان اندازه ای می پسندد که دوش گرفتن زیر گرد و غبار برخواسته از سقفی مستهلک را. او موسیقی را دوست دارد و به همین دلیل عازم کراکو می شود تا بتواند فرصتی برای اجرا و ادامه زندگی موسیقیایی خود داشته باشد ولی قلب او ضعیف است و در حین اجرا دچار مشکل فلبی می شود با این وجود ادامه می دهد و لحظاتی بعد قلب او از تپیدن ایستاده و وسط صحنه می افتد و زندگی اش پایان می یابد.

در پاریس، همتای ورونیکا، بدون اطلاع از وجود او زندگی خود را دارد، اگرچه در سفری که به کراکو داشته، ناخواسته عکسی از ورونیکا گرفته است ولی خود از آن خبری ندارد. ورونیک محتاط تر و باهوش تر است، او بعد از مرگ ورونیکا غمی ناخواسته و خلاء اذیت کننده ای را در وجود خود حس می کند ولی منشاء این درد را نمی داند. بعد از مدتی او یک عروسک گردان (الکساندر فابری) را در دبستانی که در آن مشغول به تدریس موسیقی است می بیند و دل در گروی عشق او می بندد، هنگامی که او سر نخ ها و پیام های عجیبی مانند بند کفشی در پاکت نامه یا تماس های شبانه که اغلب موسیقی است و یا نوار کاست که حاوی صداهای اطراف یک ایستگاه قطار است را دریافت می کند به دنبال آنها رفته و در کافه ایستگاه قطاری منتظر الکساندر می ماند و سپس بعد از ملاقات با وی و شنیدن این موضوع از زبان الکساندر که او را به تصادف انتخاب کرده، دل شکسته شده و فرار می کند و سپس الکساندر به دنبال او می رود تا در هتلی همدیگر را ملاقات می کنند و در هتل اشاره به ورونیکا در عکس ها می کند و او را متوجه ارتباط گسسته شده و مبهم خود می کند. بعد از گذراندن یک شب با هم، ورونیک در خانه ای الکساندر را می بیند که دو عروسک مشابه ساخته و داستان زندگی او را به عنوان موضوعی جدید برای نوشتن انتخاب کرده است، ورونیک او را ترک می کند گیج و مبهوت از سرنوشت خود.

کل داستان این است اما کیشلوفسکی با توجه به جزئیات، حرکات هنرمندانه دوربین و تغییر هوشمندانه زوایای دید به این داستان جلوه بصری خاصی می بخشد و آن را همانند یک اجرای اپرا، روان و تاثیرگذار در دل و جان بیننده می نشاند. گاهی حرکات دوربین با شیوه ای خاص منحرف می شود مانند سکانسی که ورونیکا در حال اجرای موسیقی در سالن است، هنگامی که متوجه مشکل قلبی خود می شود دوربین چهره تماشاچیان را نشان می دهد سپس می چرخد و ورونیکا را نشان می دهد و سپس باری دگر روی چهره تماشاچیان تمرکز کرده و از نگاه ورونیکا آنها را نشان می دهد و به محض اینکه ورونیکا ایست قلبی کرده و می افتد، دوربین نیز همراه او در مسیر خمیده ای (مانند یک انسان در حال افتادن) پایین می آید و سپس روی زمین می افتد، ناگهان از بالای سر او پرواز می کند و در محیط سالن چرخ می زند (شاید روح ورونیکا از جسم او خارج شده و در سالن به پرواز در می آید)

گاهی اوقات هدف کیشلوفسکی از تغییر زاویه دوربین و چرخش های ناگهانی مبهم و پیچیده است مانند پیچش شال یا پاهای ورونیکا هنگام دویدن. درک کردن کامل این نماها دشوار است زیرا کیشلوفسکیمقصود خود را در لا به لای نکات ریز این تصاویر پنهان کرده است و برداشت های مختلفی می توان از این جزئیات داشت. ورونیک اطلاعی از مشکل قلبی خود ندارد ولی ناخواسته متوجه می شود که باید موسیقی را کنار بگذارد، او روی صندلی نشسته و نوار قلبی خود را در جلوی چشمان خود می گسترد، سپس بند کفشی را که الکساندر برای او در پاکت نامه فرستاده بود را روی آن نهاده و خط صافی را (همانند خط صاف نوار قلبی هنگامی که قلب از کار می افتد) متجسم می شود، گویا این سکانس چراغ راهنمایی برای ورونیک در درک غم پنهانی خود و پی بردن به علت مرگ ورونیکا باشد. گرچه درک این جزئیات و کنار هم گذاشتن آنها بیننده را در مسیری هموار برای درک مفاهیم نهفته شده در داستان می کند، بسیار دشوار است که این سوزن های پنهان شده در انبار کاه داستان را یافته و هر کدام را در مکان مخصوص به خود قرار داد.

برخی از این تصاویر مهم و پر معنی هستند زیرا با تصاویر متعدد بعدی همراه می شوند؛ ورونیکا هنگام رابطه با دوست پسرش رشته های کناره پتو را به دست خود می پیچد که شبیه به هنگامی است که او موقع آواز خواندن بندهای دفتر موسیقی خود را با انگشت خود می پیچاند، این دو تصویر نشان می دهد که موسیقی تا چه حدی بر جسم او تاثیر می گذارد. هنگامی که الکساندر بند کفشی برای ورونیک میفرستد او ارتباطی ما بین بند کفش و نخ دفتر موسیقی خود می یابد بدون آنکه متوجه علت ارتباط باشد، این سکانس به بیننده اشاره می کند که الکساندر راز زندگی ورونیک را می داند و از وجود همتای او آگاه بوده است؛ ولی شوک بزرگ فیلم آنجا خواهد بود که با پیشرفت فیلم و نگاه دقیق به جزئیات بیننده متوجه می شود که علاقه الکساندر به ورونیک معمولی و خودخواهانه است و او از زندگی ورونیک بیشتر از خود او اطلاعی ندارد.

لحظات مختلفی در فیلم وجود دارد که تصاویر به طرز بصری خاصی پیچیده شده اند و جلوه ای متفاوت به فیلم داده اند گویی که در جنگلی مرموز و در عین حال زیبا مشغول قدم زدن هستید. درک دیر هنگام ورونیک از سطحی و غیر رویایی بودن رابطه او با الکساندر به زیبایی در بطن تصاویر گنجانده شده است.

در ابتدای فیلم، کیشلوفسکی هنر پدر ورونیکا را از شانه او و شیشه عینکش به تصویر می کشد، یا هنگامی که ورونیکا در قطار نشسته و عازم کراکو است، محیط پیرامون خود را از درون توپ کوچک خود به صورت وارونه مشاهده می کند، و یا هنگامی که الکساندر به دنبال ورونیک است، او وارد آپارتمانی می شود و از شیشه در آن مشغول تماشای الکساندر می شود، شیشه های رنگی در باعث می شود الکساندر ابتدا سبز سپس قرمز و بعد مبهم و تار دیده شود.

ورونیک با گذشت زمان و نگاه عمیق تر در رابطه خود با الکساندر، به غیر رویایی بودن او پی برده و مردی که او فکر می کرده رمانتیک و شاهزاده دست نیافتنی اش است، بسیار معمولی و حتی خودخواه به نظر می آید، دوباره کیشلوفسکی تاکید بر این نکته می کند که دنیا کاملا چیزی که نشان می دهد نیست.

کیشلوفسکی در طول فیلم بارها و بارها رابطه بین دو کاراکتر فیلم را یادآور می شود، هنگام پخش قسمت مربوط به ورونیکا، بارها انعکاس تصویر او در آینده ها و سطوح منعکس کننده، تاکیدی بر یک زندگی دوگانه پنهانی دارد. در اغلب این نماها خود ورونیکا توجهی به این انعکاس ها ندارد که این موضوع گویای بی خبر بودن او از این زندگی دوگانه است.

اما پس از مرگ او و هنگامی که ورونیک وارد داستان می شود، این انعکاس ها خاتمه می یابد، کیشلوفسکی خاطر نشان می شود که یکی از این همتاها دیگر وجود ندارد و ورونیک احساس تنهایی و خلاء در زندگی خود می کند، سپس ورونیک، الکساندر را هنگام اجرای نمایش عروسکی خود می بیند و بر خلاف سایر تماشاچیان او را از انعکاس تصویرش در آینه پشت صحنه نمایش مشاهده می کند و به جزئیات توجه دارد، بالرین موجود در نمایش بیننده را یاد ورونیکا می اندازد، پای بالرین در حین اجرا شکسته می شود و سپس او در داخل پارچه ای سفید شبیه کفن پیچیده می شود و به شکل پروانه ای در می آید (همانند ورونیکاکه سر صحنه آواز خوانی دچار حمله قلبی می شود و سپس روح او در سالن به پرواز درمی آید)، در این لحظه الکساندر متوجه ورونیک و نگاه متحیرانه او می شود و در همان لحظه جرقه شروع فرستادن سر نخ ها و به آزمایش کشیدن این دختر در ذهن او زده می شود.

از این نقطه به بعد دوباره انعکاس ها شروع می شود و با پیش روی فیلم و پیدا کردن سر نخ های بیشتر تصاویر شفاف تر می شوند، گویی خلاء پنهانی موجود در زندگی ورونیک با مشاهده الکساندر و به نبال او رفتن رفته رفته در حال از بین رفتن است.

این انعکاس ها ادامه می یابد تا هنگامی که ورونیک در حال گوش دادن به نواری که الکساندر برای او فرستاده است، مسواک می زند و انعکاس تصویر او در آینه کاملا شفاف نشان داده می شود، گویی این خلاء دیگر کاملا از بین رفته است و ورونیک منتظر یک رابطه رویایی و ویژه ای است که همیشه در پی آن بوده است.

سپس او الکساندر را پیدا می کند و با او ارتباط برقرار می کند، پس از یک رابطه شبانه در هتل، او به طرز عجیبی در خانه خود بیدار می شود و الکساندر را می بیند که عروسکهایی شبیه او و ورونیکا ساخته و قصد اجرای نمایشی در مورد زندگی او را دارد، با یک نگاه عمیق در عروسک متوجه انعکاس دیگری می شویم ولی این بار یک عروسک ...

به محض اینکه الکساندر گلوله زهرآگین خود را به سمت ورونیک شلیک می کند و او را با حقیقی تلخ آشنا می سازد و داستان جدید خود را که کپی برابر اصل زندگینامه او است برای او تعریف می کند، غم عجیبی بر روی چهره ورونیک مشاهده می شود و او الکساندر و عروسک هایش را ترک می کند تا شاید راه فراری از این زندگی دوگانه خود پیدا کند و در اعماق وجود خود ورونیکا را پیدا کرده و با او تکامل یابد.

موسیقی این فیلم نیز بسیار زیبا و درخور جو فیلم است، زبینگف پرایسنر با هنرمندی ستودنی موسیقی این فیلم را نوشته و تولید کرده است که تم اپرایی و هنری فیلم را بیشتر و بیشتر نمایان می کند.

هنگامی که برای اولین بار این فیلم را دیدم یک شب زمستانی بود و در خانه تنها بودم، از شروع فیلم متوجه شدم که با یک اثر هنری زیبا مواجه خواهم بود و لحظه به لحظه که فیلم جلوتر می رفت به طرز عجیبی با شخصیت های فیلم ارتباط برقرار می کردم و گویی یک خلاء ناشناخته در زندگی ام پر شده است و شخصی را که همیشه منتظرش بودم پیدا کردم اگرچه مجازی و در یک فیلم!

شخصیت ورونیکا و ورونیک در این فیلم بسیار دوست داشتنی و مهربان است و با بازی بی نظیر ایرن ژاکوب نیز قابل لمس تر و تاثیرگذارتر می شود، دختری بی آلایش و ساده که نگاه متفاوتی به دنیا دارد، لذتهای کوچکی دارد که به بزرگی یک رویاست، از لمس تنه درخت، آواز زیر باران، ایستادن زیر بارش گرد و غبار، تماشای اطراف خود از آن توپ کوچک لذت می برد. معصومیت خاصی در چهره اش موج می زند، نگاه های پاک و بیگناه، شلختگی خاص، خانه ساده و مهربانی بی نهایت او در خاطر بینندگان ماندگار است.

هنگامی که مشغول مطالعه کتاب است، و چای کیسه ای درون لیوان پیچ می خورد، زن همسایه با منعکس کردن نور خورشید در خانه اش او را بیدار می کند و یا وقتی که شهادت بر علیه شوهر دوستش را به عنوان کمکی به او قبول می کند، جنبه های مختلف شخصیت او نمایان می شود.

چه ورونیک و چه ورونیکا شخصیتی هستند که نمی شود دوستشان نداشت، ماندگار و ایده آل.

تا قبل از دیدن این فیلم، هیچگاه فکر نمی کردم که یک کاراکتر فیلم تا این حد برای من ایده آل باشد، در حدی که هیچ ایرادی نمی توانم رویش بگذارم، شاید بارها و بارها در ذهنم با او قرار گذاشته و صحبت کرده ام، از سادگی و مهربانی او تعریف کرده و متحیر زیبایی اش شده ام. بسیار جالب است که فرد ایده آل یک نفر، کاراکتر یک فیلم باشد.


غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند، پرواز زاغهای بی سر و پاست!
۱۳۹۴/۸/۱۶ صبح ۱۲:۲۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, خانم لمپرت, لو هارپر, جروشا, BATMAN, سروان رنو, Keyser, oceanic, اسکورپان شیردل, حمید هامون, سوفیا, کنتس پابرهنه, Classic, ژیگا ورتوف, جو گیلیس, Schindler, واتسون, Princess Anne, نکسوس, دزیره, پیر چنگی
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 44


تشکرها : 4500
( 3707 تشکر در 65 ارسال )
شماره ارسال: #3
تقدیم به جناب oceanic

فیلم کوتاهی درباره عشق

.

.

محصول سال 1988 که البته نسخه ی از اپیزود ششم ده فرمان اوست، با (کمی) تغییر در پایان فیلم...

در ابتدای فیلم پسری را می بینیم که تلسکوپی را رو به پنجره خانه همسایه تنظیم می کند و بعد از آن یک لبخند کودکانه میزند... لبخندی سرشار از سادگی و البته ساده لوحی...

مشخصا پسر هنوز خیلی بچه است... انقدر بچه که هنوز نمی داند نباید دنبال دلش برود... انقدر بچه که عاشق زن همسایه شده و یک سال است که فقط از پشت پنجره او را دید می زند.

زن همسایه ای که جای مادر اوست... مادری که هیچ وقت نداشته است.

.

.

پسر در باجه پستخانه کار می کند و زن به باجه او می رود تا حواله ای که برای او پست شده است را نقد کند... اما پسر عمدا او را معطل می کند تا بیشتر او را ببیند.

اینجاست که بیشتر می فهمی پسرک چقدر بچه است...

انقدر بچه که هنوز نمی داند نباید دنبال دلش برود... نباید او را معطل کند چون دفعه بعد به سراغ باجه دیگری خواهد رفت...

نهایتا حواله ای پیدا نمی شود و زن با دلخوری اداره پست را ترک می کند...

دوباره شب می شود و همان برنامه همیشگی... ساعت شماطه داری که دقیقا زمان رسیدن زن کوک شده است...

پسر مبهوت تماشای زنی است که تمام حرکاتش جذابش است... راه رفتنش... غذا خوردنش... لباس عوض کردنش...

.

.

پسر هم در اطاق خودش، تنها و بی کس، برای خودش چای درست می کند و به حماقتش ادامه می دهد... تلفن را برمی دارد و به خانه زن زنگ می زند...

زن تلفن را بر میدارد ولی پسر فقط گوش می کند.

زن که دیگر از این زنگ ها کلافه شده است می گوید "صدای نفس کشیدنت رو می شنوم آشغال!" و تلفن را قطع می کند...

پسر که می بیند معشوق خود را رنجانده دوباره تلفن می کند و فقط یک کلمه می گوید "ببخشید"

و زن از این رفتار او جا می خورد... ولی با صدای زنگ در، خودش را جمع و جور می کند و به استقبال یک مرد می رود. یکی دیگر از خیل مردانی که به خانه او می آیند و او خودش را در اختیار آنها می گذارد...

و پسر دیگر تماشای این صحنه ها را دوست ندارد...

تلسکوپ را کنار می گذارد و از اینکه فرشته ی او با خودش این چنین می کند حسرت می خورد.

.

.

شب بعد هم همین منوال است... فقط با مرد دیگری...  اما این بار پسر نقشه ای می کشد... و خودخواهانه از انجامش لذت می برد...

به آتش نشانی تلفن  می کند برای نشتی گاز خانه زن... و مامورین آتش نشانی هم برنامه زن همسایه و مرد غریبه را به هم می ریزند...

و زن که مطمئن است کار همان مزاحم مرموز همیشگی است بعد از رفتن مامورین هم دیگر تمایلی به ادامه برنامه ندارد...

پسر، که به خودش جرات جلو رفتن نمی دهد باز هم نقشه ای احمقانه می کشد... توزیع شیر...

مجبور به سحرخیزی می شود تا شیر محله را توزیع کند به امید دیدار چند دقیقه ای زن...

.

.

و جالب اینجاست که این به ظاهر از خودگذشتگی فراوانی که دارد، یک خودخواهی بزرگ است. برای پسر خوش بودن با یاد زن مهم است... از برقراری ارتباط با زن می ترسد چرا که می ترسد بت اش را از دست بدهد...

و این جمله ظالمانه ای که مصداق حال اوست: اینکه او عاشق زن نیست، عاشق خودش است در زمان هایی که به زن فکر می کند...

زن به خانه بر می گردد... با حالی پریشان... بطری شیری که پسر برای او آورده است را روی میز می گذارد اما به شکل اتفاقی شیر روی میز می ریزد...

و زنی که از زندگی اش درمانده است تنها کاری که می کند مالیدن شیر ها به روی میز است...

شاید تنها نقطه مثبت و روشن زندگی زن همان مزاحم تلفنی اش باشد... کسی که نمی داند کیست ولی احتمالا برایش مهم است... و می تواند امیدوار باشد کسی دوستش دارد.

.

.

و اینجاست که آن شخص را بالاخره می شناسد.

روز بعد دوباره به اداره پست می رود تا حواله جدیدش را نقد کند. باز هم به باجه پسر می رود و پسر می گوید که رسید شما اشتباه است و زن این دفعه دیگر عصبانی می شود و به پسر می گوید که به بزرگترت بگو که بیاید... دعوا بالا می گیرد و رئیس اداره با زن جر و بحث مفصلی می کند.

و پسرک لحظه به لحظه بیشتر خجالت می کشد...

می خواهد بگوید که کار او بوده است...

ولی نمی تواند...

و هر ثانیه ای که می گذرد گفتنش سخت تر می شود...

اما پسرک خجالتی و خودخواه حمایت از دیگران را بلد نیست...

مردم تجمع می کنند... پسر امیدوار است رئیسش بحث را تمام کند اما نه تنها این کار را نمی کند، بلکه به زن تهمت اخاذی می زند... و زنی که برای هزارمین بار در زندگی اش تحقیر شده است اداره را ترک می کند. پسرک به پیش او می رود و کل ماجرا را تعریف می کند.

.

.

زن که دیگر مزاحم خودش را شناخته است، الان می تواند سوار بر او شود...

و پسری که با گفتن رازش تمام قدرتش را از دست می دهد مجبور است به فرمان های زن گوش کند...

زن تختش را جابجا می کند تا در معرض دید پسر باشد و روی همان تخت برنامه بعدی اش را اجرا می کند و البته وسط برنامه به همراهش می گوید تا یک درس حسابی به تماشاچی برنامه بدهد.

روز بعد زن منتظر پسر شیرفروش می ماند تا رفتار شیطنت آمیز دیشبش را از دل او در آورد. از او می پرسد که هدفش چیست و پسر می گوید هیچ... نه رفاقتی، نه بوسه ای، نه چیز دیگری...

و با هم خداحافظی می کنند.

اما پسر بالاخره این دیوار نامرئی را می شکند و برمی گردد و  به زن پیشنهاد رفتن به یک کافه می دهد...

.

.

و پسری که در آسمان ها سیر می کند...

در این سکانس، مرد مرموز سفید پوشی را می بینیم که وارد این شهر می شود... در سایر قسمت های ده فرمان نیز دیده می شود... مرد سفید پوش در پایان فیلم شهر را ترک می کند.

در کافه، زن عقاید خودش را در مورد عشق می گوید... «عشقی وجود ندارد»

و به عنوان شاهد از مردی مثال می زند که سال گذشته با او بوده است... مردی که پسر هم او را از دریچه دوربینش دیده بود... مردی که روزی می رود و دیگر پیدایش نمی شود و حتی نامه ای هم نمی فرستد...

و پسرکی که عرق دستانش را خشک می کند و نامه های مرد را که از اداره پست دزدیده بود به زن پس می دهد...

.

.

و زنی که هیچ تغییر در عقیده اش راجع به عشق ایجاد نمی شود و نقد را می چسبد...

پسر را به خانه می برد.

از طرفی پسر را دوست دارد... از طرفی خودش را دوست ندارد... قوانین دنیا را دوست ندارد...

زن با تلخی همیشگی اش راجع به عشق صحبت می کند، دستان پسر را می گیرد و به بدن خودش می چسباند...

پسر از طرفی به خاطر تقدسی که برای احساسش قایل است وضعیتش را دوست ندارد، ولی احساس جنسی اش از زیر سرکوب های سنگین وجدانش او را مجبور به همراهی می کند...

و پیروز می شود...

و طی چند ثانیه دنیا پیش چشم پسر عوض می شود...

و زن تیر آخر را شلیک می کند:

«عشق، همه اش همینه...»

.

.

و پسر که در چشمان زن نگاه می کند دیگر او را دوست ندارد... و مهم تر از آن دیگر خودش را هم دوست ندارد...

او که دوست ندارد این را قبول کند، خودکشی می کند...

نمی میرد... ولی معنای عشق را می فهمد...

و ما مرد سفید پوش را می بینیم که از شهر می رود...

.

البته این سکانس بسیار تاثیرگذار ساخته شده است... در واقع کل فیلم در همین چند دقیقه خلاصه شده است اما تشریحش ممکن نیست...

.

============================

============

=

.

در نسخه دوم فیلم که کیشلوفسکی به پیشنهاد بازیگر زن فیلم پایان آن را تغییر داده است، بعد از رفتن پسر، ما زن را می بینیم که نگران پسر می شود... او را از پنجره تعقیب می کند... با دوربینی، پنجره خانه اش را زیر نظر می گیرد... منتظر زنگ تلفنش می ماند... منتظر شیرفروش می ماند... به باجه پست می رود...

.

.

پسر را نمی بیند... ولی معنای عشق را می فهمد...

البته هر دو پایان تلخ است... ولی بشخصه پایان اول را ترجیح می دهم...

یکی از بزرگترین نقاط قوت فیلم این است که ما کل فیلم را از دریچه نگاه یک پسر نامتعارف می بینیم و با او همذات پنداری کامل داریم... در نسخه دوم، پس از اتفاقی که در خانه زن می افتد، ناگهان همذات پنداری ما به سمت زن سوق داده می شود. شاید از نظر تکنیک کارگردانی این امر اتفاق جالبی باشد، ولی به نظر من این کار حاصل زحمت قبلی کارگردان را از بین می برد و دیگر ما حس پسر را نادیده می گیریم... این حس چیزی بود که در کمتر فیلمی به آن پرداخته شده بود و پایان دوم این فیلم را تبدیل به فیلم معمولی تری می کند...

به قول معروف:

یا توی گوش بچه ات نزن... یا اگه زدی ازش معذرت خواهی نکن!

۱۳۹۴/۱۰/۱۸ عصر ۰۹:۲۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, حمید هامون, BATMAN, نکسوس, کنتس پابرهنه, خانم لمپرت, oceanic, لو هارپر, آلبرت کمپیون, سروان رنو, دزیره, واتسون, Princess Anne, جروشا, ایـده آلـیـسـت, پیر چنگی
ایـده آلـیـسـت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 33
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۴/۱۲
اعتبار: 18


تشکرها : 1017
( 473 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: کریستف کیشلوفسکی

"تقابل شانس و تقدیر" به راحتی می تواند درونمایه ی فیلم شانس کور از کریستف کیشلوفسکی را بیان کند.

فیلم با یک صحنه فریاد آغاز می شود، فریادی که ابتدا نمی دانیم ناشی از چیست و یا برای اعتراض به چه موضوعی هست. سپس صحنه هایی از یک بیمارستان که زنی روی زمین نشسته است. (حالت بعد از زایمان) و حدس می زنیم که واپسین نفس های خود را می کشد.

سپس صحنه هایی چند از زندگی یک پسر (کودکی و نوجوانی) را مشاهده می کنیم، اعم از وداع با یک دوست دوران کودکی، قدم زدن با یک دختر نوجوان و صحنه تشریح بدن یک پیرزن در حضور دانشجویان پزشکی. او با پدر خود هم صحبت می شود و پدر به او بخشی از احساس خود در دوران کودکی نسبت به او را بیان می کند.

در سکانس بعدی، او را با دختری می بینیم که در کلاس تشریح با او آشنا شده است و حین عشق بازی، ناگهان می گوید که باید یک زنگ بزند، او با پدر خود تماس گرفته و متوجه وخامت حال او می شود، پدر تنها به او می گوید :"تو نباید ..." و همین جا جمله خود را پایان می دهد، ویتک از او می پرسد که منظورش چه بوده است ولی پدر می گوید: "هیچی" و تلفن را قطع می کند.

با درگذشت پدر، ویتک از دانشگاه مرخصی گرفته و می گوید، به زمانی برای برای اندیشیدن نیاز دارد، او از جمله ی آخر پدر برداشت کرده است که نباید پزشکی را ادامه دهد، بنابراین به زمان نیاز دارد.

داستان اصلی از این قسمت شروع می شود. یعنی سکانسی که ویتک با کیفی در دست می دود تا به قطار برسد، کیشلوفسکی این بخش از زندگی ویتک را در سه بخش مجزا و با سه احتمال متفاوت مورد بررسی قرار داده است.

حالت اول: ویتک در ایستگاه قطار به یک زن برخورد می کند و سکه ی او را می اندازد، سکه به مردی فقیر می رسد و او با آن یک نوشیدنی برای خود می خرد، ویتک نیز با سرعت از کنار او رد شده و برخورد خاصی بین این دو به وجود نمی آید. او می دود و خود را به قطار می رساند و از پشت قطار، سوار می شود. در قطار با یک پیرمرد کمونیست با سابقه آشنا می شود.

سپس همراه پیرمرد، به خانه ی او می رود و علاقه مند به همکاری با گروه آنها می شود. دختری که در ابتدای فیلم نیز مشاهده شد، را اتفاقی در پارک می بیند و رابطه ی خود با او را از سر می گیرد. او به عنوان اولین ماموریت خود، به مکانی جهت آرام کردن گروه معترض و آشوبگر فرستاده می شود و در این کار موفق است. دوست دختر او که عضو گروهی ضد دولت است، از طریق او دستگیر می شود و ویتک که از این موضوع آگاه نبود، تصمیم به ترک کشور به مقصد فرانسه همراه چندی از افراد گروه را می گیرد. اما قبل از ترک، با دوست دخترش که از زندان آزاد شده است، ملاقات می کند و با لحنی تند از سوی او طرد می شود زیرا که در نظر او، ویتک یک جاسوس دولت است. سپس در فرودگاه مشخص می شود که به دلیل یک اعتصاب، نمی توانند سوار هواپیما شده و کشور را ترک کنند.

حالت دوم: ویتک با شتاب به سمت ایستگاه می رود، دوباره به همان زن می خورد و سکه اش را می اندازد، سکه نزد آن مرد فقیر رفته و مرد برای خود نوشیدنی می خرد. این بار ویتک با او برخورد می کند و حتی لیوان نوشیدنی از دست مرد افتاده و می شکند. ویتک هر چه می دود به قطار نمی رسد و در راه توسط مامور ایستگاه متوقف شده و به دلیل زد و خورد با او ملتزم به انجام سی روز کار اجباری می شود.

او در حین انجام کار با یک پسر هم سن خود آشنا می شود و آنها یک بطری قدیمی که در آن نامه ای از یکی از مخالفان قدیمی دولت وجود دارد، پیدا می کنند. سپس دوستی آنها تداوم می یابد و ویتک علاقه مند به پیوستن به گروه آنها می شود. او در هنگام صحبت با یکی از اعضای دیگر گروه، خاطر نشان می شود که اگر یک ماه پیش، قطار را از دست نداده بود، اکنون آنجا نبود و این اتفاق را نتیجه ی شانس می داند. او برخی از جلسات گروه را در خانه ی خود برگزار می کند و در یکی از این جلسات، دوست قدیمی خود (پسری که در ابتدای فیلم با ویتک وداع می کند) به همراه خواهرش را می بیند و تمام شب را با آنان و یاد گذشته ها میگذراند.

او به کشیشی که عضو گروه است، می گوید، قصد دارد غسل تمعید شود و در پاسخ کشیش در جهت دانستن دلیل آن بازگو می کند که می خواهد بداند چرا زنده است. او حتی به کلیسا رفته و قصد صحبت با خدا را دارد، اما هیچ خواسته ای از او نمی تواند داشته باشد. ویتک که دلبستگی خاصی به خواهر دوست قدیمی خود پیدا کرده است، چند بار با او ملاقات می کند. او که قصد سفری به فرانسه را در جهت تامین اهداف گروه دارد، به دفتر پلیس فراخوانده می شود و مامور پلیس، قصد دارد او را در جهت جاسوسی در فرانسه به کار گیرد. پس از ملاقات هایی با خواهر دوستش و بازگویی خاطراتی از گذشته و هم چنین رابطه با او، دوستانش در گروه دستگیر می شوند و مکان مخفی آنها نیز توسط پلیس، کشف می شود. دوستش به ویتک شک کرده و او را جاسوس می داند و از خود طرد می کند. کشیشی که در گروه بود از ویتک درخواست می کند که با آنها به فرانسه برود، اما ویتک درخواست او را رد می کند و سپس به دنبال خواهر دوستش می رود، ولی متوجه می شود که او آنجا را ترک کرده است و ویتک، سرگشته و حیران تنها نامه ای از او به دست دارد که در آن نوشته است، چهار ساعت منتظر ویتک بوده و او نیامده است. ویتک نزد خاله ی خود رفته و در حالی که به رادیو گوش می دهند، خاله اش به او می گوید چه خوب شد که خارج نرفت.

حالت سوم: ویتک با شتاب به سمت ایستگاه می رود، دوباره با آن زن برخورد می کند، سکه اش را می اندازد و با آن سکه، مرد فقیر برای خود، نوشیدنی می خرد. این بار ویتک وقتی به مرد می رسد، سرعت خود را می کاهد، و از کنار او رد می شود. هر چه تلاش می کند به قطار نمی رسد و در راه بازگشت، آن دختر هم کلاسی خود را می بیند.

به دانشگاه بازگشته و تحصیلات خود را ادامه می دهد. با آن دختر ازدواج می کند و پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، زندگی خوبی را با هم می گذرانند. به او پیشنهادهایی از سوی استادش و پسر او جهت پیوستن به یک حزب خاص می شود ولی او همه ی آن پیشنهادها را رد می کند و اعلام می دارد که نمی خواهد وابسته به یک گروه خاص باشد. چندی بعد، پسر استادش دستگیر می شود و استاد از او می خواهد که به جای او به سخنرانی در کشور لیبی برود و به او گوشزد می کند که این کار چه عواقبی دارد. پسر در جهت کمک به استاد خویش این پیشنهاد را می پذیرد. او به دلیل تولد همسرش قصد به تعویق انداختن سفر خود را دارد، اما متوجه می شود که این کار مستلزم این است که ابتدا به فرانسه برود و از آنجا عازم لیبی شود.

ویتک پس از مراسم تولد همسرش، او و فرزندش را ترک می کند و عازم فرانسه می شود. در حالی که این بار، ویتک درگیر هیچ جناح سیاسی نمی شود و زندگی آرام خود را دارد، باری دگر کیشلوفسکی ما را شوکه می کند و نشان می دهد که هواپیمایی که ویتک سوار بر آن است، به دلیل نقص فنی، سقوط می کند.

برخی منتقدان، کیشلوفسکی را از جهت بدبینی خاصی که دارد، مورد نقد قرار می دهند. آنها معتقدند که کیشلوفسکی در کارهای خود، هیچ آینده ی روشنی برای کارکتر فیلم در نظر نگرفته و مخاطب را مایوس و نا امید می کند. در حالی که کیشلوفسکی صدای جامعه است، روایتگر لایه های پنهان زندگی فردی و اجتماعی.

شانس کور به زیبایی تقابل شانس و تقدیر را نشان می دهد. کیشلوفسکی علاوه بر انتخاب لوکیشن های مناسب، فضا سازی هنرمندانه و نورپردازی زیبا، فیلم نامه ی بسیار قوی و ریزکاری شده ای را کارگردانی کرده است. مثل تمام فیلم های دیگر کیشلوفسکی، در این فیلم نیز، توجه به جزئیات اهمیت بسیار زیادی دارد، این که چگونه شانس در تک تک مراحل زندگی ویتک نقش داشته است. علاوه بر سکانس ایستگاه قطار، در هر داستان، حوادث ریز و درشتی اتفاق می افتد که به رقم خوردن سرنوشت ویتک کمک می کنند.

کیشلوفسکی با هنرمندی مثال زدنی، در هر داستان، کاراکترهای داستان دیگر را نیز نشان می دهد تا به مخاطب بگوید که این شانس است که تعیین می کند با چه کسی آشنا شوید و میزان آشنایی شما با وی تا چه حد باشد.

مقصود اصلی بنده از این ارسال، بررسی دو مقوله شانس و تقدیر است؛ که در این فیلم نیز به آنها اشاره شده بود.

آیا تقدیر وجود دارد؟ اگر وجود داشته باشد، آیا شانس نیز در زندگی دخیل است یا خیر؟

در پاسخ به این پرسش ها، ابتدا اجازه بدهید، چند فرض مختلف را بیان کنم که هر یک می توانند در جایگاه خود درست و یا نادرست باشند.

فرض اول: هر کدام از ما یک تقدیر برایمان تعریف شده است. به عبارتی اگر لحظه تولد خود را حالت 1 در نظر بگیریم و مرگ خود را حالت 2 و مابین این دو حالت مسیرهای مختلف وجود داشته باشد، ما تنها مجاز به عبور از مسیری هستیم که در سرنوشت ما تعریف شده است. امکان دارد هر کدام از این مسیرهای اصلی، مسیرهای فرعی فراوانی داشته باشد که هر کدام از آنها به نوعی کمک کننده در جهت پیشرفت در مسیر اصلی هستند. در واقع در این حالت، وجود یک جبر، بر ما معلوم می شود و ما تنها اختیار هایی محدود در زندگی پیدا می کنیم. تصمصم های بزرگ برای ما گرفته شده و ما می توانیم برخی تصمیم های کوچک زندگی خود را بگیریم که خود در جهت رسیدن به آن سرنوشت از پیش تعیین شده است. میز بیلیاردی را تصور کنید، بازیکن چوب بیلیارد را به دست می گیرد و به توپ سفید ضربه می زند و قصد به سوراخ انداختن یکی از توپها را دارد، اما ناگهان مانع هایی در سر راه ظاهر می شوند و توپ سفید را به مسیر دیگری هدایت می کنند. بازیکن بار دیگر به توپ ضربه می زند و قصد انداختن همان توپ قبلی در سوراخ را دارد، اما این بار نیز، مانع ها با شکل هایی متفاوت ظاهر شده و از انجام این کار جلوگیری می کنند. جبر می گوید، اگر قرار نیست آن توپ در سوراخ برود، پس از هیچ مسیری این عمل میسر نمی باشد.

فرض دوم: هیچ تقدیر و سرنوشت معلومی وجود ندارد. هر حادثه ای نتیجه ی بی نهایت حادثه ی کوچک است، مثل همان بازی بیلیارد که شما توپ سفید را هدایت می کنید ولی این که آن توپ به کجا می رود و چه توپ دیگری را در سوراخ می اندازد، دست شما نیست، البته با وجود این که مهارت نیز در این بازی دخیل است، باز به طور قطع نمی توان گفت، چه بلایی سر آن توپ خواهد آمد. در این پیشفرض، تنها شانس و انتخاب انسانهاست که سرنوشت آنها را مشخص می کند، مسیر بین حالت 1 و 2 از برخورد با مسیرهای مختلف و انتخاب در چندراهی ها ناشی می شود. در این حالت، نقطه 2 مشخص نیست و این حوادث هستند که آن را تعیین می کنند.

فرض سوم: یک تقدیر کلی وجود دارد، یعنی یک حالت ثانویه در نظر گرفته شده است اما مسیر رسیدن به این حالت مشخص نیست. یعنی شما قرار است از نقطه 1 به نقطه 2 بروید اما انتخاب مسیر بین این دو نقطه بستگی به برخی انتخاب های ریز خودتان و هم چنین حوادث پیش بینی نشده دارد، در واقع شما نمی توانید مقصد نهایی را انتخاب کنید، تنها مسیر را تا حدودی مشخص می کنید. باز با تشبیه این حالت به بازی بیلیارد، این بار به شما گفته اند که قرار است کدام توپ را داخل سوراخ بیندازید و شما ملتزم به انداختن همان توپ هستید، اما مسیر هدایت توپ سفید با خودتان است.

علاوه بر این سه فرض، می شود، حالت های دیگری را نیز تعریف کرد و قطعاً نمی توان گفت که یکی از این حالت ها به طور مطلق درست و یا نادرست است. تصمیم درباره ی درستی و نادرستی هر کدام از این حالت ها به مخاطب بستگی دارد، علاوه بر این مسائل، اعتقادات نیز در انتخاب حالت نسبتاً درست تر دخالت دارد.

نکته جالبی که در مورد فیلم شانس کور وجود دارد، این است که ویتک در پایان هر سه داستان عاقبت خوشی ندارد و هر کدام از فرض های بالا را نیز در نظر بگیریم، باز پایان داستان زندگی او تلخ است. این پایان تلخ ممکن است برای هر کسی وجود داشته باشد. این که بگوییم یک نفر خوشبخت است یا نه، اشتباه محض است، چون خوشبختی برای هر کسی معنای متفاوتی دارد...

ویتک، چه حزب سیاسی طرفدار دولت را انتخاب کند و چه مخالف آن و چه هیچ کدام از آنها، سرنوشت تلخی دارد. شاید مقصود کیشلوفسکی نمایش جبر حاکم و موهومی بودن اختیاری است که آن را جزء زندگی خود می دانیم. فیلم نکات بسیار ریز و جالبی در مورد تاثیر شانس و یا تقدیر روی زندگی دارد و آنچه مخاطب را به اندیشه وا می دارد، قربانی شدن ویتک در همه ی این داستان ها و تفاسیر است.

اگر به اول فیلم برگردیم، دلیل فریاد ویتک را می توان به راحتی فهمید و هم چنین قادر هستیم جمله ی ناتمام پدر را با حالت های مختلف پایان دهیم...

نکته ی شایان ذکر دیگری در مورد این فیلم، موسیقی بسیار زیبا و تاثیرگذار آن است به خصوص موسیقی که در صحنه ی دویدن ویتک به سمت قطار پخش می شود، در عمق جان انسان، نفوذ می کند. موسیقی این فیلم اثر Wojciech Kilar است. پس از گشت و گذار بسیار این موسیقی زیبا را پیدا کردم و لینک دانلود آن را در همین ارسال قرار می دهم.

دانلود موسیقی متن Blind Chance


غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند، پرواز زاغهای بی سر و پاست!
۱۳۹۴/۱۱/۲۰ صبح ۰۱:۴۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آمادئوس, جروشا, دزیره, oceanic, اسکورپان شیردل, واتسون, Memento, حمید هامون, هانا اشمیت, ليندا, خانم لمپرت, سروان رنو, لو هارپر, BATMAN, نکسوس, Princess Anne, rahgozar_bineshan, پیر چنگی
ارسال پاسخ