[-]
جعبه پيام
» <ال سیدhttp://s5.picofile.com/file/8287431792/%...F.mp4.html
» <اسکورپان شیردل> مسعود فراستی و زیرآب‌زنی دو فیلم سینمایی در جلسه کمیسیون فرهنگی مجلس http://www.ana.ir/news/198074
» <ال سید> روحش شاد و یادش برای همیشه جاویدان باد
» <سناتور> بانو ایران بزرگمهری راد دوبلور نامدار قدیمی امروز در گذشت
» <دیوید نودلز> ال سید زنده باد
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 11 رای - 3.64 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار و متون ادبی زیبا
نویسنده پیام
Classic آفلاین
صاحب کافه
*********

ارسال ها: 771
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۷
اعتبار: 33


تشکرها : 5004
( 5261 تشکر در 52 ارسال )
شماره ارسال: #21
RE: اشعار زیبا و دلبرانه

خب ، چندی  پیش روز حافظ بود و به جاست ، با شعری از استاد غزل پارسی ، یادی از شیخ شیراز کنیم:

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه  نقاب     ....   تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

بی شک اگر حافظ و دیوان اش را از زبان پارسی بگیریم ، بخش اعظم زیبایی و غنای این زبان را از آن ستانده ایم. حافظ ، رند و هوشمندانه می سراید و سبک او فقط مخصوص خودش است. زیبایی ظاهری و معنوی برخی از شعرهای لسان الغیب ، بی نظیر است:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست  .....  عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

شعرهای زیبای حافظ ، پر از مفاهیم و معانی و تعابیر زیباست و مملو از پیام هایی است که هیچگاه غبار زمان بر آنها نمی نشیند. درست مانند پیام های فیلم های کلاسیک که هیچگاه کهنه نخواهند شد. معناهایی که حتی در زندگی ماشینی امروز هم روشنگر و کارگر است :

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو  ..... یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

چه قدر مایه شرمندگی است که تاکنون حتی یک فیلم سینمایی ، در مورد این شاعر فرهیخته ایرانی ساخته نشده :huh:

بر سر تربت ما گر گذری ، همّت خواه   ......  که زیارت گه رندان جهان خواهد بود


اینهمه کافه توی دنیا هست , اونوقت شما درست به کافه ی ما آمدید !
۱۳۸۸/۷/۲۵ عصر ۱۱:۳۹
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Savezva, سروان رنو, بانو, shahrzad, بهزاد ستوده, الیشا, ژان والژان, فورست
shahrzad آفلاین
تازه وارد
*

ارسال ها: 57
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۳/۱۱
اعتبار: 9


تشکرها : 143
( 517 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #22
RE: اشعار زیبا و دلبرانه

امروز بی مقدمه قطعه شعری از حمید مصدق را به یاد آوردم و در پی آن پاسخ فروغ فرخ زاد به آن را. بد ندیدم که هر دو قطعه را در اینجا بیاورم:

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق":

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 


من برای آن که بتوانم مهربانی کنم ناچارم که در ابتدا خشونت پیشه گیرم
۱۳۸۸/۸/۱ عصر ۰۳:۴۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, سروان رنو, Classic, soheil, بهزاد ستوده, Scarlett, الیشا, دنی براسکو, فورست, بانو الیزا
Classic آفلاین
صاحب کافه
*********

ارسال ها: 771
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۷
اعتبار: 33


تشکرها : 5004
( 5261 تشکر در 52 ارسال )
شماره ارسال: #23
RE: اشعار زیبا و دلبرانه

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی   ........  چیزی به یار مانی ، از یار ما چه دیدی ؟

خندان و تازه رویی ، سرسبز و مشک بویی ......... همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی ؟!

ای گل چرا نخندی کز هجر باز رستی  .........  ای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی ؟

ای باد شاخه​ها را در رقص اندرآور ..........  بر یاد آن که روزی بر وصل می​وزیدی

بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان ............  شادند ، ای بنفشه از غم چرا خمیدی ؟

 

مولوی


اینهمه کافه توی دنیا هست , اونوقت شما درست به کافه ی ما آمدید !
۱۳۸۸/۸/۳ عصر ۰۱:۵۷
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : shahrzad, سروان رنو, بانو, بهزاد ستوده, Kassandra, الیشا, ژان والژان, بانو الیزا
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 62


تشکرها : 7909
( 3354 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #24
اشعار زیبا و دلبرانه

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟                                   گره از کار فروبستۀ ما بگشایی؟

نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی                        گذری کن؛ که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو                 من به جان آمدم، اینک تو چرا می نایی...؟

بسکه سودای سر زلف تو پختم به خیال                  عاقبت چون سر زلف تو، شدم سودایی

همه عالم به تو می بینم و این نیست عجب                  به کی بینم، که تویی چشم مرا بینایی

پیش از این گر دگری در دل من می گنجید،            جز تورا نیست کنون در دل من گنجایی....

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می ناید              وین عجب تر که تو خود، روی به کس ننمایی

          گفتی از لب بدهم کام عراقی روزی

                 وقت آن است که آن وعده؛ وفا فرمایی....

 

فخرالدین ابراهیم همدانی متخلص به عراقی ( قرن هفتم هجری قمری)

 


مریم هروی
۱۳۸۸/۸/۷ عصر ۰۵:۱۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : shahrzad, Classic, بهزاد ستوده, Peter Pan, Kassandra, الیشا, ژان والژان
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,723
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 57


تشکرها : 7443
( 12903 تشکر در 245 ارسال )
شماره ارسال: #25
RE: اشعار زیبا و دلبرانه

ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد   ....  هم مگر لطف شما پيش نهد گامي چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب  ....   فرصت عیش نگه‏دار و بزن جامی چند

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست     ....      بوسه‏ای چند برآمیز به دشنامی چند

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر    ...        تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو    ....    نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شماست    ....    چشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش   ....    که مگو حال دل سوخته با خامی چند

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت   ....    کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

حافظ شیرین سخن

 


رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۳۸۸/۸/۲۰ صبح ۱۲:۳۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, Classic, بهزاد ستوده, Kassandra, الیشا, فورست, بانو الیزا
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 62


تشکرها : 7909
( 3354 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #26
اشعار زیبا و دلبرانه

به یاد شادروان ایرج بسطامی...آواز افشاری بود گمانم...

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم 
چراغ عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد؛
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم...

دلم صد بار می‌گوید: که چشم از فتنه بر هم نه !
دگــر ره دیـده می‌افـتـد بــر آن بــــالای فـتـانـم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه بـاغبان گویـد که دیگر سرو ننشانم

رفیـقـانـم سفر کردند هـر یـاری بـه اقصـایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

بـه دریـایـی درافـتـادم که پایانـش نـمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فـراقـم سـخت می‌آیـد ولـیـکن صبـر می‌بـاید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپـرسم دوش چون بـودی، بـه تاریـکی و تنهایی
شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم!

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
بـه گوش هر که در عالـم رسیـد آواز پنـهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
مـن آزادی نـمی‌خـواهـم کـه بـا یـوسـف بـه زندانم...!

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هـنـوز آواز می‌آیـد بـه مـعنـی از گـلـستـانـم

((سعدی شیرازی))


مریم هروی
۱۳۸۸/۸/۲۰ صبح ۰۹:۵۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, سروان رنو, shahrzad, بهزاد ستوده, Kassandra, الیشا, ژان والژان, پاشنه طلا, فورست
Classic آفلاین
صاحب کافه
*********

ارسال ها: 771
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۷
اعتبار: 33


تشکرها : 5004
( 5261 تشکر در 52 ارسال )
شماره ارسال: #27
RE: اشعار زیبا و دلبرانه

(۱۳۸۸/۸/۲۰ صبح ۱۲:۳۱)سروان رنو نوشته شده:  

عیب مِی جمله چو گفتی هنرش نیز بگو    ....    نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

 حافظ شیرین سخن

(۱۳۸۸/۸/۲۰ صبح ۰۹:۵۰)بانو نوشته شده:  

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت        مـن آزادی نـمی‌خـواهـم کـه بـا یـوسـف بـه زندانم...!

 ((سعدی شیرازی))

چقدر زیبا .... :heart::heart::heart:


اینهمه کافه توی دنیا هست , اونوقت شما درست به کافه ی ما آمدید !
۱۳۸۸/۸/۲۰ عصر ۰۶:۰۹
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, بانو, بهزاد ستوده, الیشا, اینگرید
Classic آفلاین
صاحب کافه
*********

ارسال ها: 771
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۷
اعتبار: 33


تشکرها : 5004
( 5261 تشکر در 52 ارسال )
شماره ارسال: #28
RE: اشعار زیبا و دلبرانه

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست   ....   پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش (1) عربده جوی و لبش افسوس کنان    ....   نیم شب دوش به بالین من آمد ، بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین   ....    گفت :  ای عاشق دیرینه ی  من ؛ خوابت هست  ؟!

 

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند    ....    کافر عشق بود گر نشود باده پرست  !

حافظ

(1) نرگس : چشم


اینهمه کافه توی دنیا هست , اونوقت شما درست به کافه ی ما آمدید !
۱۳۸۸/۸/۲۳ عصر ۰۷:۰۸
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, shahrzad, سروان رنو, بهزاد ستوده, Kassandra, الیشا
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 62


تشکرها : 7909
( 3354 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #29
RE: اشعار زیبا و دلبرانه

(۱۳۸۸/۸/۲۳ عصر ۰۷:۰۸)IranClassic نوشته شده:  

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست   ....   پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان    ....   نیم شب دوش به بالین من آمد ، بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین   ....    گفت :  ای عاشق دیرینه ی  من ؛ خوابت هست  ؟!

 

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند    ....    کافر عشق بود گر نشود باده پرست  !

 حافظ

هرچه کوشیدم دلم نیامد از این شعر بگذرم...سالها قبل بود که این شعر را با صدای مرحوم بسطامی بر روی یکی از قویترین آهنگهای ساخته شده تا کنون(این حرف را به جرات می گویم) در دستگاه همایون از حمید متبسم شنیدم...تصویری ترین غزل حافظ بر روی یک اثر کاملا توصیفی...اگر آلبوم بوی نوروز را در اختیار دارید که چه بهتر وگرنه می توان از این لینک،هم کل اثر و هم تنها این آهنگ(تصنیف باده شبگیر) را شنید...به سازبندی متفاوت کار و ارکستراسیون بی نظیر آن توجه کنید...چک چک های اول قطعه، ساز کمانچه است که با انگشت نواخته می شود به جای آرشه و این تکنیک بعدها رونقی یافت و کمانچه هم مانند ویولون گسترده تر نواخته شد... جلوی اشکهایم را به سختی گرفتم...ممنون کلاسیک عزیز...

http://iranava.ir/App/TrackDetails.aspx?...kageId=370


مریم هروی
۱۳۸۸/۸/۲۳ عصر ۰۸:۴۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : shahrzad, بهزاد ستوده, Classic, سروان رنو, Kassandra, الیشا
Classic آفلاین
صاحب کافه
*********

ارسال ها: 771
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۷
اعتبار: 33


تشکرها : 5004
( 5261 تشکر در 52 ارسال )
شماره ارسال: #30
RE: اشعار زیبا و دلبرانه

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت    .....  و اندر آن برگ و نوا خوش ناله​های زار داشت

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست  ....   گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما ، نیست جای اعتراض   ....   پادشاهی کامران بود ، از گدایی عار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن   ....      شیخ صنعان ، خرقه رهن خانه خمار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت  ....  شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

حافظ


اینهمه کافه توی دنیا هست , اونوقت شما درست به کافه ی ما آمدید !
۱۳۸۸/۹/۹ صبح ۱۲:۳۴
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, سروان رنو, بهزاد ستوده, Kassandra, الیشا
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 62


تشکرها : 7909
( 3354 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #31
اشعار زیبا و دلبرانه

(شاهد افلاکی)

چون زلف تو ام جانا، در عین پریشانی             چون باد سحرگاهم، در بی سر و سامانی

 من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم؛      تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی! 

خواهم که تورا در بر، بنشانم و بنشینم؛                    تا آتش جانم را، بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی، در مستی و در پاکی؛                 من چشم تورا مانم،  تو اشک مرا مانی!

در سینه سوزانم،  مستوری و مهجوری                      در دیده بیدارم، پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم، تو زمزمه پردازی...                      من سلسله موجم،  تو سلسله جنبانی...

از آتش سودایت، دارم من و دارد دل            داغي که نمی بینی، دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپارم...          کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی...

ای چشم رهی سویت،  کو چشم رهی جویت...؟

 روی از من سرگردان، شاید(1) که نگردانی...

 

پ.ن: یکی از نمونه های خوب بکارگیری صنعت لف و نشر مرتب و مشوش در غزل معاصر

(1) شاید= شایسته است


مریم هروی
۱۳۸۸/۹/۹ صبح ۰۸:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, سروان رنو, بهزاد ستوده, shahrzad, Kassandra, الیشا, ژان والژان
Classic آفلاین
صاحب کافه
*********

ارسال ها: 771
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۷
اعتبار: 33


تشکرها : 5004
( 5261 تشکر در 52 ارسال )
شماره ارسال: #32
RE: اشعار زیبا و دلبرانه
 

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ؟

 

ما مریدان ، روی سوی قبله چون آریم چون ؟

روی ، سوی خانه خمار دارد پیر ما

 

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

 

عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

 

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد

زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

 

با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی

آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما ؟

تیر آه ما ز گردون بگذرد ، حافظ خموش

رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

پی نوشت : بانو جان آواتار تازه مبارک است. راستی شهرزاد مدتی است که از کافه خارج شده و تاکنون مراجعت نکرده ! اگر صلاح می دونید  آگهی بدیم ؟!


اینهمه کافه توی دنیا هست , اونوقت شما درست به کافه ی ما آمدید !
۱۳۸۸/۹/۱۱ صبح ۱۲:۲۶
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, بانو, بهزاد ستوده, Kassandra, الیشا, ژان والژان
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,723
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 57


تشکرها : 7443
( 12903 تشکر در 245 ارسال )
شماره ارسال: #33
RE: اشعار زیبا و دلبرانه

یک مطلب جالب در سایت کلوب دیدم ( البته در منابع مختلفی آمده و منبع اصلی آن مشخص نیست )

آیا می دانید بر روی پیام گیر تلفنی خانه هر کدام از  شاعران چه ضبط شده است ؟

پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب      

 

     پیغام گیر خیام

      این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

    ممنون توام که کرده ای از من یاد

    رفتم سر کوچه ، منزلِ کوزه فروش

    آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

         

    پیغام گیر منوچهری

    از شرم به رنگ باده باشد رویم

    در خانه نباشم که سلامی گویم

    بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

    زان پیش که همچو برف گردد رویم

 

         پیغام گیر مولانا

    هر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم

    شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم

    برگو به من پیغام خود...هم نمره و هم نام خود

    فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

    

 

    پیغام گیر بابا طاهر

     تلیفون کرده ای جانم فدایت

    الهی مو به قوربون صدایت

    چو از صحرا بیایُم نازنینُم

    فرستم پاسخی از دل برایت

         

    پیغام گیر حافظ

    رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود ، غم مخور

    تا مگر بینم رخ جانانه ی خود ، غم مخور

    

    بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بُگذاری پیام

    زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود ، غم مخور

     

    پیغام گیر سعدی

    از آوای دل انگیز تو مستم

    نباشم خانه و شرمنده هستم

    به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

    فلک را گر فرصتی دادی به دستم

    

    پیغام گیر نیما

      چون صداهایی که می آید

    شباهنگام از جنگل

    از شغالی دور

    گر شنیدی بوق

    بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

    در فضایی عاری از تزویر

    ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه

    پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

     
    پیغام گیر شاملو

    بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

    سنگواره ای از دستان آدمیت

    آتشی و چرخی که آفرید

    تا کلید واژه ای از دور شنوا

    در آن با من سخن بگو

    که با همان جوابی گویم

    تآنگاه که توانستن سرودی است

     
    پیغام گیر سایه

    ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان

    دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

    گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

    به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

     

    پیغام گیر فروغ

    نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم

    با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم

    و آستانه پر از عشق می شود

    و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

    سلامی دوباره خواهم داد

 

 


رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۳۸۸/۹/۱۱ عصر ۱۲:۱۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Savezva, Classic, بانو, Surrealist, zhivago, بهزاد ستوده, shahrzad, Scarlett, Kassandra, Lino Ventura, الیشا, مگی گربه, کاترین جویس, پاشنه طلا, ژان والژان, کنتس پابرهنه, فورست, Papillon, اکتورز, آلبرت کمپیون
Classic آفلاین
صاحب کافه
*********

ارسال ها: 771
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۷
اعتبار: 33


تشکرها : 5004
( 5261 تشکر در 52 ارسال )
شماره ارسال: #34
RE: اشعار زیبا و دلبرانه


گرگ نزديک چراگاه و شبان رفته به خواب

بره دور از رمه و عزم چرايي دارد

مور هرگز به در قصر سليمان نرود

تا که در لانه ي خود برگ و نوايي دارد

گُهر وقت بدين خيرگي از دست مده

آخرين دّر گران مايه بهايي دارد

فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود

وقت رُستن هوس نشو ونمايي دارد

صرف باطل نکند عمر گرامي پروين

آن که چون پير خرد راهنمايي دارد

پروین اعتصامی


اینهمه کافه توی دنیا هست , اونوقت شما درست به کافه ی ما آمدید !
۱۳۸۸/۹/۱۸ صبح ۱۲:۴۹
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, سروان رنو, zhivago, بهزاد ستوده, Kassandra, الیشا
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,723
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 57


تشکرها : 7443
( 12903 تشکر در 245 ارسال )
شماره ارسال: #35
RE: اشعار زیبا و دلبرانه

(۱۳۸۸/۹/۱۸ صبح ۱۲:۴۹)IranClassic نوشته شده:  گرگ نزديک چراگاه و شبان رفته به خواب  

بره دور از رمه و عزم چرايي دارد

این تیکه اش رو پدر بیژن ( پارسا پیروز فر ) در سریال تاریخی در چشم باد ، چندین بار زمزمه می کرد ... زیباست :heart:


رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۳۸۸/۹/۱۹ صبح ۱۲:۱۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بهزاد ستوده, کاترین جویس
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 62


تشکرها : 7909
( 3354 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #36
اشعار زیبا و دلبرانه

شیرینی لبان تو فرهادی آورد                      دلخواهی آنقدر که غمت شادی آورد

 جز عشق دلنشین تو، کارام جان ماست               دامی ندیده ایم که آزادی آورد

دل را خراب کرد و به گنج هنر رسید                    عشقٍ خرابکارٍ تو آبادی آورد...!

 مقبول باد عُذرٍ کمند افکنان عشق؛                        چشم غزال رغبتِ صیّادی آورد!

گر عشق ورز و مست، نمی خواهدم خدای ؛           باری چرا جمال پریزادی آورد؟!

ای جان سرابنوش نگاهت! بگو، دلم ؛                رو با کدام سوی در این وادی آورد؟!

کوه غمت به تیشه ی جان می کند دلم؛                  شیرینی لبان تو فرهادی آورد...

 (اسماعیل خوئی، امرداد 38- مشهد) 

 


مریم هروی
۱۳۸۸/۹/۲۵ صبح ۰۸:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, shahrzad, سروان رنو, بهزاد ستوده, Kassandra, الیشا, ژان والژان, بانو الیزا
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 62


تشکرها : 7909
( 3354 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #37
RE: اشعار و متون ادبی زیبا

نمی دانم دوستان با چه فلسفه هایی در این تالار گرد آمده اند، متریالیسم، اگزیستانسیالیسم، پست مدرنیسم و و و ....اما، این عزاداری اصیل، تقدیم به تمامی گوشهای خسته از عربده های زشت و خزعبلات (به ظاهر مداحان!) ناآگاه امروز....

بند اول:

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين

بي نفح صور، خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو

كار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گويا طلوع مي كند از مغرب آفتاب

كاشوب در تمامي ذرات عالم است

گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست

اين رستخيز عام كه نامش محرم است

در بارگاه قدس كه جاي ملال نيست

سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

جن و ملك بر آدميان نوحه مي كنند

گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

بند دوم:

كشتي شكست خورده ز طوفان كربلا

در خاك و خون فتاده به ميدان كربلا

گر چشم روزگار بر او فاش مي گريست

خون مي گذشت از سر ايوان كربلا

نگرفت دست دهر گلابي به غير اشك

زآن گل كه شد شكفته به بستان كربلا

از آب هم مضايقه كردند كوفيان

خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

بودند ديو و دد همه سيراب و مي مكيد،

خاتم ز قحط آب سليمان كربلا...

زآن تشنگان هنوز به عيوق مي رسد

فرياد العطش ز بيابان كربلا

آه از دمي كه لشكر اعداء نكرد شرم

كردند رو به خيمه ي سلطان كربلا

آندم فلك بر آتش غيرت سپند شد

كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

 بند سوم:

كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدي

وين خرگه بلند ستون بي ستون شدي

كاش آن زمان بر آمدي از كوه تا به كوه

سيل سيه كه روي زمين تيره گون شدي

كاش آن زمان ز آه جگر سوز اهل بيت

يك شعله برق خرمن گردون دون شدي

كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان

سيماب وار روي زمين بي سكون شدي

كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك

جان جهانيان همه از تن برون شدي

كاش آن زمان كه لشكر آل نبي شكست

عالم تمام غرقه ي درياي خون شدي

اين انتقام گر نفتادي به روز حشر

با اين عمل معامله ي دهر چون شدي

آل نبي چو دست تظلم بر آورند

اركان عرش را به تزلزل در آورند

بند چهارم:

بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ي انبيا زدند

نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد

زان ضربتي كه بر سر شير خدا زدند

پس آتشي ز اخير الماس ريزه ها

افروختند و بر حسن مجتبي زدند

وانگه سرادقي كه فلك محرمش نبود

كندند از مدينه و بر كربلا زدند

پس ضربتي كزان جگر مصطفي دريد

بر حلق تشنه ي خلف مرتضي زدند

وز تيشه ي ستيزه در آن دشت، كوفيان

پس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

اهل حرم دريده گريبان گشوده مو

فرياد بر در حرم كبريا زدند

روح الامين نهاده به زانو سر حجاب

تاريك شد ز ديدن او چشم آفتاب

بند پنجم:

چون خون حلق تشنه ي او بر زمين رسيد

جوش از زمين به ذوره ي چرخ برين رسيد

نزديك شد كه خانه ي ايمان شود خراب

از بس شكست ها كه به اركان دين رسيد

نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند

طوفان بر آسمان ز غبار زمين رسيد

باد آن غبار چون به مزار نبي رساند

گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد

يكباره جامه در خم گردون به نيل برد

چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروج

از انبيا به حضرت روح الامين رسيد

كرد اين خيال و هم غلط كار كآن غبار

تا دامن جلال جهان آفرين رسيد

هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال

او در دل است و هيچ دلي نيست بي ملال

بند ششم:

ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند

يكباره بر جريده ي رحمت قلم زنند

ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر

دارند شرم از گنه خلق دم زنند

دست عقاب حق بدر آيد زآستين

چون اهل بيت دست بر اهل ستم زنند

آه از دمي كه با كفن خون چكان ز خاك

آل علي چو شعله ي آتش علم زنند

فرياد از آن زمان كه جوانان اهل بيت

گلگون كفن به عرصه ي محشر قدم زنند

جمعي كه زد به هم صفشان شور كربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب عزا چه توقع كنند باز

آن نا كسان كه تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان كنند سري را كه جبرئيل

شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

بند هفتم:

روزي كه شد به نيزه سر آن بزرگوار

خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار

موجي به جنبش آمد و بر خاست كوه كوه

ابري به جنبش آمد و بگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد خاك مطمئن

گفتي فتاد از حركت چرخ بيقرار

عرش آنچنان به لرزه درآمد و چرخ نيز

افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار

آن خيمه اي كه گيسوي حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعي كه پاس محملشان داشت جبرئيل

گشتند بي عماري و محمل شترسوار

با آنكه سر زد اين عمل از امت نبي

روح الامين زروي نبي گشت شرمسار

وانگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد

نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد

بند هشتم:

بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند

هم گريه بر ملائك هفت آسمان فتاد

هر جا كه بود آهوئي از دشت پا كشيد

هر جا كه بود طايري از آشيان فتاد

شد وحشتي كه شور قيامت ز ياد رفت

چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد

بر زخمهاي كاري تير و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان

بر پيكر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره ي هذا حسين از او

سر زد چنان كه آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان گله آن بضعت بتول

رو بر مدينه كرد كه يا ايها الرسول

بند نهم:

اين كشته ي فتاده به هامون حسين توست

وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

وين ماهي فتاده به درياي خون كه هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست

اين غرقه ي محيط شهادت كه روي دشت

از موج خون او شده گلگون حسين توست

اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه

خرگه از اين جهان زده بيرون حسين توست

اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين

شاه شهيد ما شده مدفون حسين توست

اين خشك لب فتاده ي ممنوع از فرات

كز خون او زمين شده جيهون حسين توست

وين نخل تر كز آتش جانسوز تشنگي

دود از زمين رسانده به گردون حسين توست

پس روي در بقيع به زهرا خطاب كرد

وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد

بند دهم:

كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين

ما را غريب و بي كس و بي آشيان ببين

اولاد خويش را كه شفيعان محشرند

در ورطه ي عقوبت اهل جفا ببين

در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان

وندر جهان، مصيبت ما برملا ببين

ني ني درآچو ابر خروشان كربلا

طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين

تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر

سرهاي سروران همه بر نيزه ها ببين

آن سركه بود بر سر و دوش نبي مدام

يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين

آن تن كه بود پرورشش در كنار تو

غلطان به خاك معركه ي كربلا ببين

يا بضعة الرسو ل ز ابن زياد داد

كو خاك اهل بيت رسالت به باد داد

بند يازدهم:

اي چرخ غافلي كه چه بيداد كرده اي

وز كين چها در اين ستم آباد كردهاي

بر طعنت اين بس است كه برعترت رسول

بيداد كرده خصم و تو امداد كرده اي

اي زاده ي زياد نكردست هيچ گاه

نمرود اين عمل كه تو شداد كرده اي

كام يزيد داده اي از كشتن حسين(ع)

بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده اي

بهر خسي كه بار درخت شقاوت است

در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده اي

با خصم دين نتوان كرد آنچه تو

با مصطفي و حيدر و اولاد كرده اي

حلقي كه سوده لعل لب خود نبي بر آن

آزرده اش به خنجر فولاد كرده اي

ترسم تو را دمي كه به محشر درآورند

از آتش تو دود به محشر درآورند

بند دوازدهم:

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد

بنياد صبر و خانه ي طاقت خراب شد

خاموش محتشم كه از اين حرف سوزناك

مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد

خاموش محتشم كه از اين شعر خون چكان

در ديده اشك مستمعان، خون ناب شد

خاموش محتشم كه از اين نظم گريه خيز

روي زمين به اشك جگرگون كباب شد

خاموش محتشم كه فلك بسكه خون گريست

دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب

از آه سرد ماتميان ماهتاب شد

خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين

جبريل را ز روي پيمبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطايي چنين نكرد

بر هيچ آفريده جفايي چنين نكرد

(ترجيع بند محتشم كاشاني در دوازده بند- قرن دهم) 


مریم هروی
۱۳۸۸/۱۰/۵ صبح ۰۹:۲۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بهزاد ستوده, منصور, Savezva, سروان رنو, Classic, shahrzad, اسکورپان شیردل, Scarlett, بچه رزماری, Kassandra, الیشا, ژان والژان, هانا اشمیت, بانو الیزا
Classic آفلاین
صاحب کافه
*********

ارسال ها: 771
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۷
اعتبار: 33


تشکرها : 5004
( 5261 تشکر در 52 ارسال )
شماره ارسال: #38
RE:
 
زیباترین شش دقیقه سینما
 
 
فصل آخر كتاب دنيوي‌كردن‌ها Profanations

 
جورجو آگامبن / مترجم: امید مهرگان

 
سانچو پانزا وارد سينمايي مي‌شود در يك شهرستان. او به‌دنبال دُن كيشوت است و او را مي‌بيند كه در صندلي كناري نشسته است، و به پرده خيره است. سالن تقريباً پُر است؛ در بالكن ــ كه يك جور تراس عظيم است ــ بچه‌هاي شلوغ كنار هم چپيده‌اند. بعد از چند تلاش ناموفق براي رسيدن به دن كيشوت، سانچو با اكراه روي يكي از صندلي‌هاي پاييني، بغل دختركي (دولسينا؟) كه به او آب‌نبات چوبي تعارف مي‌كند، مي‌نشيند.
پرده روشن شده است؛ فيلمي تاريخي است: روي پرده، شواليه‌ها با زره و نيزه دارند به‌پيش مي‌رانند. ناگهان، زني ظاهر مي‌شود؛ او در خطر است. دن كيشوت به‌يك‌باره برمي‌خيزد، شمشيرش را از نيام مي‌كشد، به سوي پرده مي‌شتابد، و، با چند حمله، شروع مي‌كند پارچه را پاره‌‌كردن. زن و شواليه‌ها هنوز روي پرده قابل‌ديدن‌اند، اما شكافي كه شمشير دن كيشوت گشوده است بزرگ‌ و بزرگ‌تر مي‌شود، و بي‌رحمانه تصاوير را مي‌بلعد.
در پايان، هيچ از پرده نمانده است، و فقط داربست چوبيِ نگهدارنده آن را هنوز مي‌توان ديد. تماشاچيانِ ازجادررفته و عصبانيْ سالن را ترك مي‌كنند، اما بچه‌هاي روي بالكن به هورا و شادي ديوانه‌وارشان براي دن كيشوت ادامه مي‌دهند. فقط دخترك، آن پايين در سالن، با حالتي سرزنش‌بار به او خيره مي‌شود.
ما بايد با تخيلات‌مان چه كنيم؟ آنها را دوست بداريم و به آنها ايمان داشته باشيم تا حد اجبار به ويران‌كردن و باطل‌ساختن‌شان. اما وقتي، در نهايت، آنها تهي و تحقق‌نيافته از كار در‌مي‌آيند، وقتي پوچيِ آنچه را از آن ساخته شده‌اند نشان مي‌دهند، فقط آن زمان است كه مي‌توانيم بهاي حقيقت‌شان را بپردازيم و دريابيم كه دولسينا ــ كسي كه ما نجات‌اش داده‌ايم ــ نمي‌تواند ما را دوست داشته باشد.
 
 
منبع:  وبلاگ زیستن برای گفتن


فایل های ضمیمه بند انگشتی
   

اینهمه کافه توی دنیا هست , اونوقت شما درست به کافه ی ما آمدید !
۱۳۸۸/۱۰/۳۰ صبح ۱۰:۳۱
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, Savezva, بانو, Kassandra, الیشا, پاشنه طلا, بانو الیزا
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,723
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 57


تشکرها : 7443
( 12903 تشکر در 245 ارسال )
شماره ارسال: #39
RE:

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر            بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم              تا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی      تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت    حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعد شودم دایره چرخ کبود             هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند              غمزه شوخش و آن طره طرار دگر
راز سربسته ما بین که به دستان گفتند     هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت       کندم قصد دل ریش به آزار دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست       غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

حافظ


رویاهای ما زندگی واقعی ما هستند .
۱۳۸۸/۱۱/۱ عصر ۱۲:۱۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, Classic, Kassandra, الیشا, ژان والژان
بانو آفلاین
مدیر داخلی
*****

ارسال ها: 197
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۵/۳۱
اعتبار: 62


تشکرها : 7909
( 3354 تشکر در 13 ارسال )
شماره ارسال: #40
اشعار و متون ادبی زیبا

یکی از  مثنوی های دلنشین ایرج میرزا را می نویسم... ایرج میرزا از آن دسته شعراییست که در تاریخ ادبیات ما آنگونه که باید، معرفی نشده است، که اگر هجویه و اگر رکیک سروده، به جایش اشعاری بسیار سلیس،دلنشین و شیرین و نزدیک به زبان و سلیقه مردم نیز دارد، جایی خواندم از پایبندی محکم وی به اصول اخلاقی در زندگی شخصی، از پرهیز از هرزه گویی اش در حضور دوستان... در خاطرات یکی از شعرا آمده که ایرج با ملک الشعرای بهار سالهای سال قهر بود چراکه بهار در حضور جمع، دوبار دو شوخی بسیار رکیک می کند و ایرج به عکس اشعارش تاب این لودگی را نیاورده و کار به قهر و رنجش می کشد و قطع رفت و آمد (درست به عکس آنچه در سریال شهریار نشانمان دادند؛ که شهریار ایرج را ارشاد می کند و بهار هم بر وی سر تاسف می جنباند و ...!) برایم جالب است...شعر بهار را متین می دانیم و شعر ایرج را لوده و شخصیت این افراد،.... الله اعلم!

هدیه عاشق

عاشقی محنت بسیار کشید     تا لب دجله، به معشوقه رسید

نشده از گل رویش سیراب     که فلک، دسته گلی داد به آب

نازنین، چشم به شط دوخته بود...    فارغ از عاشق دلسوخته بود...

دید در روی شط آید به شتاب؛       نوگلی چون گل رویش شاداب!

گفت: به به! چه گل رعناییست!       لایق دست چو من زیباییست!

حیف از این گل که برد آب اورا          کند از منظره، نایاب اورا!

زین سخن، عاشق معشوقه پرست،      جست در آب، چو ماهی از شست!

خوانده بود این  مثل آن مایۀ ناز           که نکویی کن و در آب انداز!

خواست کازاد کند از بندش        اسم گل برد و در آب افکندش

گفت رو تا که ز هجرم برهی        نام بی مهری، بر من ننهی!

مورد نیکی خاصت کردم           از غم خویش، خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره، چو بط،         دل به  دریا زد و افتاد به شط!

دید آبیست فراوان و درست          به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پایی زد و گل را بربود      سوی دلدارش پرتاب نمود...

گفت: کای آفت جان سنبل تو،            ما که رفتیم، بگیر این گل تو!

بکنش زیب سر، ای دلبر من،          یاد آبی که گذشت از سر من.....

جز برای دل من بوش مکن        عاشق خویش، فراموش مکن....

خود ندانست مگر عاشق ما           که ز خوبان، نتوان جست وفا...

عاشقان را همه گر آب برد؛          خوب رویان، همه را، خواب برد.....!

پ.ن: این شعر را بانو قمرالملوک وزیری در قالب تصنیف، اجرا کرده اند.


مریم هروی
۱۳۸۸/۱۱/۳ عصر ۰۷:۲۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, Classic, Kassandra, سم اسپید, الیشا, ژان والژان, آلبرت کمپیون
ارسال پاسخ