[-]
جعبه پيام
» <سناتور> متاسفانه یکی از بستگان برادرم جزو آتش نشانایی هست که داخل ساختمون گیر کردن و هیچ خبری ازشون نیست. دعا کنید دوستان برای همشون
» <سروان رنو> آسمانخراش جهنمی و ساختمان پلاسکو ... http://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...5#pid34905
» <نسیم بیگ> آندریا: سرزمین فلاکت بار سرزمینی است که قهرمانی نپرورد. گالیله: نه آندریا، سرزمین فلاکت بار سرزمینی است که در آنجا نیاز به قهرمان باشد.
» <هانا اشمیت> برای جواب سلااام هیچ وقت دیر نیست:)آقای شارینگهام سلام:)
» <شارینگهام> سلام ،سلااااااااام...هانا سلام...دنیا سلاااااام
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سینمای علمی، تخیلی و فانتزی
نویسنده پیام
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 42


تشکرها : 4500
( 3665 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #21
به بهانه تولد باز لورمان

نوشتن درباره فیلم مورد علاقه ات واقعا کار سختیه... یک جور وسواس آدم رو اذیت می کنه. اینکه علاقه ات اعتماد به نفست رو میاره پایین.

یکجور قانون نانوشته هست که تو رو منع می کنه از نوشتن... مثل قانونی که پزشک ها رو از عمل کردن آشنایانشون منع می کنه.

هرچی می نویسی نمی تونه توصیف خوبی باشه از اون علاقه ات. برای همین اصولا هی نوشتن درباره اونا رو به تعویق میندازی که نکنه یه وقت چیزی بنویسی که حق مطلب رو ادا نکنه...

بخصوص اینکه وسط نوشتنت دستت بخوره و کروم بسته بشه و کل زحمت امروزت بپره و دیگه هر چی بنویسی مثل قبلی نشه

امروز 17 سپتامبر تولد بازلورمان است. یک کارگردان خاص. تکرار نشدنی. عجیب غریب. بسیار کم کار و عاشق زرق و برق و زلم زیمبو!

به همین مناسبت اون ممانعت درونی و اون کمال گرایی رو میذارم کنار و چند خطی درباره شاهکار ایشون مولن روژ (یا با تلفظ صحیح تر مولاغوژ) می نویسم. البته مسلما حق مطلب ادا نمیشه ولی به هر حال این تصمیم رو گرفتم...

[البته این فیلم موزیکال است و میشد آنرا در تاپیک فیلم موزیکال نیز مطرح کرد. اما اولا فضای فانتزی فیلم خیلی وزن سنگینی دارد ثانیا با وجود موزیکال بودن فیلم کلاسیکی محسوب نمی شود و تاپیک فیلم موزیکال در بخش سینمای کلاسیک است.]

888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

88888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

888888888888888888888888

باز لورمان متولد 17 سپتامبر 1962 سیدنی اکنون وارد 53 سالگی خود شده است...

مادر او یک معلم رقص باله و فروشنده لباس بوده و پدر او صاحب تئاتر و خودش به نوعی ترکیبی از این دو شغل را انتخاب می کند...

او در کودکی به کلاس رقص باله می رود اما بعد از مدتی به سمت تئاتر کشیده می شود و چند نمایش موزیکال را به روی استیج می برد. اولین کار سینمایی او به سال 1992 برمی گردد و فیلم Strictly Ballroom.

بازلورمان کارگردان پرحوصله و کم کاری است. در واقع فاصله دو فیلم متوالی او کمی غیرمتعارف است.

4 سال-5سال-7سال-5سال

در واقع اون در طول بیست و چند سالی که در سینما فعالیت داشته است تنها 5 فیلم ساخته است.

فیلم Strictly Ballroom فیلمی عاشقانه است درباره رقص. داستان شخصی که می خواهد سبک جدید رقص خود را ادامه دهد و با آن برنده یک مسابقه رقص شود.  لورمان داستان این فیلم را قبلا در سال 1984 در قالب تئاتر اجرا کرده بود و این فیلم به نوعی بازسازی همان تئاتر در قالب سینماست...

فیلم Strictly Ballroom چندان فیلم قدرتمندی نیست و با ندیدن آن چیز خاصی را از دست نمی دهید. بجز طراحی صحنه های پر زرق و برق و رنگارنگش. ترکیب رنگی شاد متناسب با سالن رقص که رنگ قرمز سهم بسزایی در آن دارد. در واقع این فیلم بعلاوه دو فیلم بعدی آن Romeo+Juliet و Moulin Rouge سه گانه بازلورمان را تشکیل می دهند که موسوم به سه گانه پرده قرمز است و وجه اشتراک این فیلم ها در کنار تم عاشقانه شان، استفاده از این طراحی خاص صحنه است.

البته در کنار طراحی صحنه ای که با ندیدن فیلم از دست می دید این موسیقی زیبای Doris Day هم هست که در این پست معرفی کردم که از دست ندید!

http://cafeclassic4.ir/thread-496-post-2...l#pid29447

فیلم بعدی او Romeo+Juliet یک فیلم بسیار عجیب غریب است. در این حد که بعد از گذشتن یک ربع از فیلم من واقعا نمی فهمیدم که زیرنویس فیلم درست هست یا نه؟!!

یک سری دیالوگ قلنبه سلنبه، عجیب غریب و بی ربط به هم... (به سبک فیلم فاجعه خرگوش ها از دیوید لینچ!)

در کنار دیالوگ های غیرملموس فیلم، موقعیت های عجیب و غریب فیلم هم هست که کلا داستان شکسپیر را از حالت اصلی خود خارج کرده است. در واقع داستان فیلم در خیابان های شهرهای امروزی اتفاق می افتد و پر از صحنه های ماشین سواری و تیراندازی و غیره است در کنار اتفاقات سنتی داستان اصلی...

اما در کنار تمام نقاط ضعف فیلم، نکته مثبتی که در آن دیده می شود جرقه های تولید فیلم بعدی اوست که یک شاهکار ماندگار سینمایی محسوب می شود.

تغییرات سرعت و صداگذاری اغراق شده و فانتزی را در چند صحنه این فیلم می توان مشاهده کرد. چیزی که یکی از شالوده های کارگردانی فیلم مولن روژ است.

از دیگر نکات جالب توجه فیلم نیز حضور لئوناردو دیکاپریو است. کسی که یکسال بعد از این فیلم در تایتانیک درخشید... نقش مقابل او را کلیر دنس بازی می کند.

و اما فیلم سوم سه گانه پرده قرمز که یک جهش خارق العاده محسوب می شود...

====================================

====================

========

=

مولن روژ (آسیاب قرمز) محصول سال 2001 شاخص ترین اثر باز لورمان است.

این فیلم نامزد 8 جایزه اسکار بوده که موفق به کسب 2 تا از آنها شده است. جایزه بهترین طراحی صحنه و بهترین طراحی لباس...

6 ماده ای که در بدست آوردن آنها ناکام ماند عبارت است از

بهترین فیلم، بهترین فیلم برداری، بهترین صداگذاری، بهترین تدوین، بهترین گریم و بهترین بازیگر نقش اول زن...

طراح صحنه و طراح لباس این فیلم کاترین مارتین همسر باز لورمان است. کاترین مارتین یک طراح داخلی منزل است و فعالیت او در سینما محدود می شود به فیلم های شوهرش. اما با این حال موفق ترین استرالیایی تاریخ اسکار است با 4 جایزه.

دو تا بخاطر مولن روژ و دو تا بخاطر فیلم گتسبی بزرگ (2013)

[بعضا برندگان اسکار کاغذی از جیب خود بیرون می آورد و سخنرانی خود را از روی آن می خوانند. کاترین مارتین وقتی برای جایزه فیلم گتسبی بزرگ به روی سن رفت به جای جیب از یک جای منشوری کاغذی بیرون آورد و گفت معذرت می خوام. عادت استرالیایی هاست که چیزهای مهمشون رو اونجا بذارند! :دی]

آشنایی کاترین مارتین و باز لورمان به سال 1984 و تئاتر Strictly Ballroom بر می گردد. همکاری آنها تا فیلم Romeo+Juliet ادامه پیدا می کند تا اینکه در سال 1997 ازدواج می کنند.

کارهای کاترین مارتین را می توانید در سایت او مشاهده کنید: http://www.catherinemartin.com

((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((​((((((((((((((((((((((((((((

))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))​))))))))))))))))))))))))))))

ایده اولیه فیلم مولن روژ در یک سفر به هندوستان به ذهن باز لورمان رسیده است. جایی که او از دیدن یک فیلم بالیوودی در کنار خیل هندی ها به وجد می آید...

او تصمیم می گیرد یک فیلم غربی با الهام از سینمای هندوستان بسازد. روندی که بعدها برعکس می شود و تعداد زیادی فیلم هندی از فیلم لورمان تاثیر می پذیرند...

رد پاهای مختلفی از هند در فیلم دیده می شود. از اطاق فیل گرفته تا داستان مهاراجه. کل قصه فیلم هم یک داستان خز عاشقانه هندی است که باز لورمان از آن یک شاهکار خلق کرده است.

داستان کلیشه ای یک فقیر که دختری زیبا او را به جای یک فرد پولدار اشتباه می گیرد و عاشقش می شود. و همان مثلث عشقی همیشگی که اصولا در فیلم ها به نفع فرد فقیر به پایان می رسد. [حالا کاری به واقعیت نداریم! :دی]

بنده اولین باری که این فیلم را دیدم هنوز فیلم موزیکال خاصی ندیده بودم. حتی خیلی فیلم فانتزی هم ندیده بودم. بعد از گذشت چند دقیقه از فیلم حالم بد شده بود. به نظرم یک فیلم خیلی مسخره و بچه گانه می آمد. بعلاوه اینکه زیرنویس فیلم هم با پسوند SUB/IDX بود که خودش خیلی روی اعصاب بود!

سریع فیلم را بستم ولی بعد از مدتی دوباره آن را باز کردم و به زور تحمل کردم. نهایتا هم در IMDB یک 6 نثار آن کردم. مدتی گذشت و به فیلم های موزیکال و فانتزی علاقه پیدا کردم. هر چه بیشتر می گذشت بیشتر به ابهت این فیلم پی می بردم. کم کم امتیازی که به این فیلم داده بودم رو افزایش دادم. 7. 8...

تقریبا شیفته یونیک بودن ساخت این فیلم شده بودم. ساعت ها صرف گشتن دنبال فیلم مشابهی کردم. جستجویی نسبتا بی نتیجه. نزدیک ترین فیلمی که تونستم پیدا کنم مسابقه سرعت برادران واچفسکی بود و چند فیلم هندی ضعیف.

خلاصه کار به جایی رسید که این فیلم تبدیل شد به یکی از محبوب ترین فیلم های من. از معدود فیلم هایی که می توانم بارها و بارها آنرا ببینم. یکی از 10 فیلمی که به آنها 10 داده ام...

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\​\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\

فیلم مولن روژ با بودجه 52 میلیون دلاری ساخته شده است. البته در زمان اکران استقبال چندانی از این فیلم نشده است و فروش آن حدود 57 میلیون دلار بوده است.

فیلم بیشتر به یک موزیک ویدئو طولانی شبیه است. سرشار از رنگ های زیبا، آهنگ های متنوع، حرکات دوربین غیر معمول و اتفاقات عجیب و غریب...

شاخص ترین ویژگی فیلم طراحی صحنه آن است. بخصوص صحنه های مربوط به کاباره مولن روژ و بالاخص اطاق فیل.

نیمه ابتدایی فیلم به دلیل فضای شادتری که دارد غلظت رنگی بیشتری نیز در آن دیده می شود. در ادامه یک لایه خاکستری مانع نمود رنگ ها می شود...

در اطاق فیل ترکیب رنگی قرمز و طلایی با پس زمینه سورمه ای آسمان که با خوش سلیقگی تمام تزیین شده است... به همه اینها اضافه نور ملایم چراغ ها، ستاره های اغراق شده، نور مهتاب و ابرهای زیبای آسمان را...

... یعنی واقعا فانتزی تر از این نمیشه این صحنه را ساخت ...

.

طراحی لباس ها نیز چشم نواز است. لباس های بلند، دامن های پرچین و رنگارنگ رقاصه ها بسیار خیره کننده است. این رنگ های زیاد، ساتین که با لباس های ساده زیر نور سفید و آبی از بالا به پایین می آید را به شکل یک الماس درخشان نمایان می کند.

ضمن اینکه لباس های مردان فیلم نیز خیلی خوب انتخاب شده است و نقش بسزایی در شخصیت پردازی آنها دارد.

بازی بازیگران فیلم نیز بسیار فانتزی است و متناسب با حال و هوای فیلم است. اوان مک گرگور که بعد از این فیلم به پای ثابت عاشقانه های احساسی تبدیل می شود. البته قبل از او قرار بوده است دی کاپریو این نقش را بازی کند که این اتفاق نمی افتد.

نیکول کیدمن برای این نقش بسیار خوب انتخاب شده است. چهره سرد و بی روح او دقیقا متناسب با شخصیت ساتین است. در جریان فیلم برداری یکی از دنده های کیدمن نیز می شکند که البته اتفاقی میمونی بوده است چون بعد از این اتفاق دیوید فینچر نقش اول فیلم اطاق امن را قرار بوده به کیدمن به دهد به جودی فاستر رفیق دیرینه ما می دهد!

بازی ریچارد روکسبرگ، بازیگر نقش دوک نیز بامزه است. بخصوص صحنه هایی که حرص می خورد... بنده او را قبل از این فیلم در ماموریت غیر ممکن 2 دیده بودم ولی اصلا متوجه نشدم که این همان بازیگر است...

اما بازی درخشان جیم برودبنت نیز در فیلم بسیار تحسین برانگیز است. بازی او در این فیلم جایزه بفتا را برای او به ارمغان آورد. ضمن اینکه برودبنت در همان سال برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای فیلم دیگری شد.

از دیگر مشخصه های فنی مولن روژ، فیلم برداری خاص آن است. نماهای بسیار نزدیک از چهره های تمام رخ، زوم های عجیب، حرکت های سریع عرضی دوربین و چرخش های آن به خوبی سرگیجه ای و بهتی که با رفتن به مولن روژ به آدم دست می دهد را القا می کند...

تدوین خوب مکمل فیلم برداری مولن روژ است. پلان های کوتاه و ناقص ریتم خوبی به فیلم می دهد. ضمن اینکه زیاد و کم کردن سرعت پخش فیلم نیز چیزی است که در کمتر فیلمی دیده ایم. بعلاوه بعضا فریم بر ثانیه فیلم را نیز کم می کند و تصاویر به شکل گسسته پشت سر هم نشان داده می شود...

ورای این دو، صداگذاری عالی فیلم را می بینیم. استفاده از اصوات عجیب و غریب در ضمن تغییرات سرعت فیلم. چیزی که نمونه خیلی ضعیف تر آن را قبلا در Romeo+Juliet استفاده شده بود و بعدا نیز در فیلم مسابقه سرعت از آن بهره برداری شده است.

موسیقی فیلم نیز بسیار غنی است. مولن روژ یک موزیکال JukeBox محسوب می شود یعنی موزیکال هایی که در آن از آهنگ های معروف استفاده شده است. از جمله موزیکال های JukeBox جدید و معروف می توان به Across The Universe , Romance & Cigarettes و Mamma Mia اشاره کرد.

البته آهنگ های مشهوری که در این فیلم به کار رفته است عمدتا دستکاری شده ورژن اصلی هستند. بویژه چند آهنگ Medly (به قول ابی : سالاد مخلوط!) نیز در فیلم شنیده می شود که تلفیقی از چند آهنگ و ترانه معروف است.

از جمله این آهنگ ها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

The Sound Of Music از فیلم اشک ها و لبخندها

All You Need Is Love از بیتلز

I Will Always Love You از ویتی هاستون

Smells Like Teen Spirit از نیروانا

Material Girl و Like a Virgin از مدونا

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||​||||||||||||||||||

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||​||||||||||||||||||

و اما داستان فیلم

--------------------

فیلم در پاریس 1900 رخ می دهد.

در ابتدای فیلم کریستین (اوان مک گرگور) را می بینیم که مشغول نوشتن یک داستان است. داستان زندگی خودش. درست یک سال پیش. 1899. داستان عاشق شدنش. عاشق دختر زیبایی به اسم ساتین (نیکول کیدمن) که الماس کاباره مولن روژ بوده است و الان دیگر زنده نیست...

کریستین با شنیدن حال و هوای بوهمی پاریس، علیرغم مخالفت پدرش از لندن به آنجا نقل مکان کرده است تا مشغول نویسندگی شود. (سبک زندگی بوهمی، به زندگی سرخوشانه هنرمندان آن دوره اتلاق می شود.)

درست زمانی که فکر می کند که چه چیزی بنویسد سقف خانه او فرو می ریزد و فردی بی هوش از سقف آویزان می شود. و بعد از آن سر و کله چند آدم عجیب و غریب پیدا می شود. چند هنرمند که مشغول تهیه یک نمایش برای مولن روژ هستند. فرد بیهوش نویسنده گروه است که از یک بیماری شلمانی(!) رنج می برد. کریستین به آنها کمک می کند تا داستان را تمام کنند. سپس پیشنهادی همکاری آنها را قبول کرده.

در این صحنه از فیلم یک مشروب سبز رنگی را به اتفاق می خورند که بعد از خوردن آن عکس روی بطری زنده می شود و شروع به آواز خواندن می کند. بازیگر این نقش کایلی مینوگ خواننده-بازیگر مشهور استرالیایی است. او را قبلا در فیلم StreetFighter در نقش Cammy دیده بودیم. (قابل توجه دوستان سگاباز!)  [کایلی مینوگ خواهر دنی مینوگ است مجری سابق X-Factor است!]

سپس به همراه این گروه به کاباره مولن روژ می رود. جایی که ساتین او را به جای دوک اشتباه می گیرد. ساتین قرار است پس از طرح رفاقت با دوک، او را مجاب کند که در مولن روژ سرمایه گذاری کند. اما به اشتباه مشغول مجاب کردن کریستین می شود(!) که وسط کار دوک سر می رسد!

اعضای گروه که با طناب خود را به پشت پنجره اطاق فیل رسانده اند، قبل از به هم ریختن اوضاع وارد گود می شوند و می گویند که مشغول تمرین یک نمایش هستند و فی البداهه یک دمو از نمایش را اجرا می کنند. این سکانس واقعا جالب و بامزه و شلوغ پلوغ است...

خلاصه دوک از نمایش خوشش می آید و حاضر به همکاری با ده برابر قیمت قبلی می شود بشرطی که ساتین مال او شود. صاحب مولن روژ، زیدلر (جیم برودبنت)، از این پیشنهاد استقبال می کند و قراردادی با دوک امضا می کند.

اما ساتین عاشق کریستین شده است. سکانس آواز عاشقانه آن ها که ،تنها چند دقیقه پس از سکانس قبلی است، نیز یک سکانس دیدنی است.

خلاصه ساتین با کریستین و گروهش مشغول تمرین نمایش می شوند. در این بین دوک چندین بار به رابطه بین ساتین و کریستین شک می کند ولی هر دفعه زیدلر با دروغ های عجیب غریبش او را متقاعد می کند که آن ها فقط همکار هستند.

نهایتا با سوسه آمدن های یکی از رقاصه های مولن روژ، دوک متقاعد می شود که رابطه ساتین و کریستین جدی است. برای همین سعی در تغییر پایان داستان نمایش (که به نوعی حالت انتزاعی داستان خود فیلم است) می کند. همچنین قصد کشتن کریستین را می کند. برای همین ساتین تصمیم می گیرد با کریستین فرار کند...

در این میان چیزی وجود دارد که زیدلر (و البته مخاطب) می داند ولی ساتین نمی داند. آن هم اینکه ساتین در اثر بیماری سل در شرف مرگ است.

برای همین زیدلر ، ساتین را متقاعد می کند که به کریستین بگوید او را دوست ندارد تا با اینکار جان او را نجات دهد.

ساتین این تصمیم را عملی می کند. به پیش کریستین می رود و می گوید دوک قول پول هنگفتی را به او داده است و سپس او را ترک می کند. کریستین روز نمایش به مولن روژ می رود. بازیگر نقش مقابل ساتین، همان عضو شلمانی گروه، مطابق انتظار سر بزنگاه بیهوش می شود و کریستین به جای او روی سن می رود. کریستین که از دست ساتین عصبانی است شروع می کند به سمت او پول پرت کردن ولی ساتین با خواندن شعری او را متقاعد می کند که همچنان عاشق اوست.

دوک که این صحنه را می بیند قصد می کند با تفنگ کریستین را بکشد که زیدلر با یک مشت مانع او می شود. ولی ساتین همانجا روی سن می میرد و قبل از مرگش از کریستین می خواهد داستان عشقشان را بنویسد...

دوک که همه چیز را تمام شده می بیند سالن را ترک می کند و حضار از همه چیز بی خبر، از این نمایش به وجد آمده و گروه را تشویق می کنند...

اکنون یکسال از آن ماجرا گذشته است. مولن روژ تعطیل شده و کریستین مشغول نوشتن آن داستان است...

iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii​iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

باز لورمان فیلم را به پدرش که قبل از ساخت فیلم فوت کرده است تقدیم کرده است...

۱۳۹۴/۶/۲۸ صبح ۰۳:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : واتسون, خانم لمپرت, سروان رنو, Princess Anne, زینال بندری, کنتس پابرهنه, حمید هامون, اسکورپان شیردل, ژیگا ورتوف, BATMAN, Classic, مگی گربه, نکسوس, تارا, زرد ابری, جروشا, پیر چنگی, گاندولف, اشپیلمن, مکس دی وینتر, سوفیا, آلبرت کمپیون, ایـده آلـیـسـت, شارینگهام
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 42


تشکرها : 4500
( 3665 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #22
تقدیم به خانم لمپرت عزیز..

چندی پیش این پست از دزیره رو دیدم...

تصمیم گرفتم مطلبی در ادامه این پست بنویسم. البته ربطی به فیلم خاصی ندارد ولی چون در امتداد پست های کیهانی بود گفتم در این تاپیک مطرح کنم...

.

به امید اینکه روزی دزیره به کافه برگردد و این پست را ببیند...

.

(۱۳۹۲/۳/۱۲ عصر ۰۱:۵۴)دزیره نوشته شده:  

دو چیز نهایت ندارد.یکی عالم هستی و دیگری حماقت بشر، والبته در مورد عالم هستی کاملا مطمئن نیستم!

.

جمله جالبی است. برای نشان دادند وسعت حماقت بشر...

اما آیا اینکه ایشون گفتند در مورد نامتناهی بودن عالم مطمئن نیستند یک شوخی است یا واقعا اطمینان ندارند...

آیا مضحک به نظر نمی رسد که عالم هستی متناهی باشد؟ به نظر حتی یک بچه هم مطمئن است که اگر آسمان را بگیری و بری بالا هیچ وقت به انتها نخواهی رسید. نه به این دلیل که نمی شود به انتهای آن رسید... به این دلیل که اصلا انتها ندارد. چون به نظر هر چقدر به جلو بروید به هر حال به مانعی نخواهید رسید...

دقت کنید بحث سر جهان قابل مشاهده نیست... به خاطر محدود بودن سرعت نور و عمر جهان هستی بعد از انفجار بزرگ، محدوده ای از جهان که برای ما قابل مشاهده است یک کره به مرکز ما و شعاعی حدودا 10 به توان 27 متر (46 میلیارد سال نوری) است... به این معنی که نور در طول عمر دنیا (بعد از انفجار بزرگ) تنها توانسته است این اندازه را بپیماید.

در واقع لحظه به لحظه، با گذشت زمان، محدوده ای که ما می توانیم ببینیم زیاد تر می شود یا به عبارتی به اندازه جهان قابل مشاهده افزوده می شود. مسلما این اندازه از کل جهان واقعی )کل چیزی که وجود دارد) کوچک تر است.

بوضوح جهان قابل مشاهده ما متناهی است... اما آیا جهان واقعی نیز می تواند متناهی باشد؟

به نظر خیلی دور از ذهن است که اینگونه باشد... بیشتر به عقاید چندهزار سال قبل می خورد که دنیا در جایی به پایان می رسد یا کشتی ها از لبه دنیا به پایین می افتند و ...

اما بگذارید زود قضاوت نکنیم...

دوباره برای اینکه درک بهتری داشته باشیم یک موجود دوبعدی را در نظر بگیرید. موجودی که روی یک صفحه زندگی می کند و درکی از بعد سوم ندارد...

اگر صفحه ای که روی آن زندگی می کند کوچک باشد می تواند روزی به مرز آن برسد... یا به عبارتی به آخر دنیای خودش برسد... اما اگر آن صفحه متناهی باشد ولی خیلی بزرگ باشد، او احتمالا هیچ گاه نخواهد توانست به مرز دنیای خودش برسد ولی دنیای او متناهی است و به هر حال مرزی خواهد داشت...

و البته اگر هم روی یک صفحه نامتناهی زندگی کند که دنیای او بی کران خواهد بود...

که البته همه این ها واضح بود...

چیزی که جالب تر است این است که یک موجود دوبعدی را در نظر بگیرید که روی یک کره زندگی می کند. این موجود چون بعد سوم را درک نمی کند نمی تواند از کره فاصله بگیرد تا کره بودن آنرا درک کند. در واقع حتی خمیده بودن محیطی که در آن زندگی می کند را هم درک نمی کند و فکر می کند روی یک صفحه صاف زندگی می کند...

ولی اگر کره به اندازه کافی کوچک باشد، این موجود می تواند با ادامه دادن یک خط مستقیم به محل قبلی خود برگردد. یعنی یه جورایی می تواند بسته بودن محیطش را حس کند. می تواند برای خودش یک دایره بکشد و بگوید احتمالا فضایی که در آن زندگی می کنم یک صفحه صاف نیست... بلکه احتمالا شکلی است که مثل این دایره سر و تهش به هم وصل شده است...

اما اگر این کره بسیار بزرگ باشد، کار دیگر به همین راحتی نیست...

حال یک بعد بالاتر بیایید...

ما در یک فضای 3 بعدی زندگی می کنیم و بعد چهارمی نمی توانیم برای فضا تصور کنیم. برای همین اگر فضای سه بعدی که در آن زندگی می کنیم، در چهار بعد خمیده باشد نیز ما آنرا حس نمی کنیم...

حتی اگر فضای سه بعدی ما در واقع پوسته یک کره چهار بعدی خیلی بزرگ باشد نیز ما نمی توانیم آنرا بفهمیم (مثل موجود دو بعدی که روی پوسته یک کره سه بعدی زندگی کند)

تقریبا همه چیز آماده است...

فقط دقت کنید که پوسته کره سه بعدی محدود است... ولی مرزی ندارد... شما اگر یک مسیر مستقیم را دنبال کنید به مکان قبلی خود باز خواهید گشت، پس یک احتمال این است که ما روی پوسته یک کره چهاربعدی (که محدود است) زندگی کنیم و یک فضاپیما که مسیر مستقیم را طی می کند بعد از دور زدن به مکان قبلی خود بازگردد!

:دی

======================

البته روش های دیگری هم هست که می توان توسط آن ها محدود بودن فضا را تصور کرد.

به عنوان مثال همان مرز داشتن دنیا را در نظر بگیرید. چیزی که گفتم تا حدودی احمقانه به نظر می رسد.

به نظر احمقانه است که بگوییم فضا جایی تمام می شود. به هر حال بعد از اون مرزی که برای فضا درنظر میگیریم باز هم فضا هست. شاید هیچ ملکولی نباشد و صرفا خلا باشد ولی فضا هست. خیلی قابل درک نیست که بگوییم فضا آنجا تمام می شود. شاید قابل دسترسی نباشد ولی هست...

اما بیایید دوباره یک بازنگری به این طرز فکر بکنیم...

برای چند لحظه فرض کنید جهان هستی و موجودات زنده، اجزای یک بازی کامپیوتری هستند که یک برنامه نویس ماهر به اسم خدا آن را نوشته است...

حتی می توان این بازی را یک بازی صفر نفره در نظر گرفت. به این معنی که در ابتدا یک سری تنظیماتی انجام شده و بقیه حاصل این تنظیمات (و شاید شانس) باشد. چیزی شبیه بازی زندگی جان کانوی که در این پست معرفی کرده بودم:

http://cafeclassic4.ir/thread-654-post-2...l#pid28786

شاید بهترین بازی برای مثال زدن بازی SIMS باشد. در این بازی شما به جای کاراکترها بازی نمی کنید. بلکه فقط نقش خدا را بازی می کنید...

حال این گونه به قضیه نگاه کنید... یک کاراکتر بازی کامپیوتری در کنار خود دیواری را می بیند. او دسترسی به پشت دیوار ندارد ولی پیش خودش فکر می کند که به هر حال پشت دیوار چیزی خواهد بود. شاید نتواند به آنسوی دیوار برسد حتی شاید آنسوی دیوار خلا باشد ولی فضا در آنجا وجود خواهد داشت...

برای کاراکتر آن بازی اصلا قابل درک نخواهد بود که در آنجا فضا وجود نداشته باشد ولی ما می دانیم که در آنجا دقیقا فضا وجود ندارد. چون برنامه نویسش آنجا را تعریف نکرده است اصلا...

اینگونه نیست که دسترسی به آنجا نباشد... دقیقا باید اینگونه تعبیر کرد که آنسوی دیوار تعریف نشده است!

اما برای کارکتر بازی، تعریف نشده معنی ندارد...

جالب است بدانید در بازی های سه بعدی کامپیوتری، برای سنگین نشدن اجرای بازی، قسمت هایی از بازی که در آن لحظه دیده نمی شود هم حتی ساخته نمی شوند...

ممکن است کل عالمی که ما می شناسیم خروجی یک برنامه باشد که از جایی به بعد ساخته نشده است...

=================.

چیز جالب دیگری که می توان با این طرز فکر آن را بهتر درک کرد، جهان های موازی است که در این پست چند خطی درباره آن ها نوشته ام:

http://cafeclassic4.ir/thread-782-post-2...l#pid28859

جهان های موازی با دیدی که آنجا گفته بودم خیلی قابل درک نبودند...

ولی فرض کنید که عالم ما خروجی یک بازی روی یک کامپیوتر پیشرفته باشد...

در کنار این کامپیوتر می تواند تعداد زیادی کامپیوتر دیگر هم وجود داشته باشد که همه در حال اجرای این بازی هستند (و ما هیچ تصوری از کامپیوتر بغلی نداریم!). بازی در ابتدا با یک انفجار شروع می شود و چیز خاصی در آن ثابت نیست. حتی قوانین فیزیک...

لذت بازی به نشستن و دیدن اتفاقاتی است که می افتد... از بین اجراهای مختلف این بازی یکی از آنها به جاهای خوب خوب رسیده است. قوانین فیزیک خوبی در آن شکل گرفته است که باعث ایجاد کمی پایداری شده است. بعد از این پایداری حیات هوشمند بوجود آمده است... حیاتی که انقدر هوشمند شده است که می تواند به این چیزها فکر کند و به بازی بودن دنیایی که در آن است پی ببرد...

و چه لذتی می برد آن برنامه نویس که می بیند بچه اش به اینجا رسیده است!

۱۳۹۴/۷/۲ عصر ۰۷:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Classic, مگی گربه, فورست, خانم لمپرت, Princess Anne, زینال بندری, حمید هامون, زرد ابری, اسکورپان شیردل, سروان رنو, جروشا, ویگو مورتنسن, نکسوس, BATMAN, کنتس پابرهنه, ژیگا ورتوف, واتسون, تارا, rahgozar_bineshan, L.B.Jefferies, پیر چنگی, گاندولف, اشپیلمن, مکس دی وینتر, سوفیا, دزیره, آلبرت کمپیون, کاپیتان اسکای, شارینگهام
تارا آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 15
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۴/۲۱
اعتبار: 9


تشکرها : 299
( 179 تشکر در 1 ارسال )
شماره ارسال: #23
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

سلام دوستان،

اقتباس سینمایی نسبتا تازه ی "نارنیا" بسیار موفق بوده.

منظور من از موفق این است که علاوه بر این که یک فیلم سینمایی "قوی" بود،توانست نظر خوانندگان کتاب را هم جلب کند."نارنیا" از اثر گذارترین آثار در دنیای ادبیات است.هم در ادبیات"نوجوانان"،هم ادبیات "فانتزی".خود من شخصا از طرفداران پر و پا قرص ادبیات فانتزی هستم و این مسئله برایم حائز اهمیت است.منظورم وفاداریست.البته این وفاداری در همه ی اقتباس هایی که از کتاب ها می شود باید رعایت شود.مگر چند مورد استثنا که حقیقتا فیلم نسبت به کتاب-بر اثر تغییرات-برتری داشت.

از این که بگذریم،دلم می خواهد بدانم که چند نفر از شما عزیزان،سال ها پیش سریال "سفر به نارنیا" را دیده اید؟سریال نمایشی شیر،کمد،جادوگر؟من آن زمان بسیار کوچک بودم.عاشقانه آن سریال نمایشی دوست داشتم آن را واقعی می پنداشتم.هر بار که پخش می شد-با وجود این که تکراری بود- تماشایش می کردم.همین سریال بود که مرا وارد جهان ادبیات و سینمای "فانتزی" کرد.

تاثیرش حتی در نقاشی های کودکی ام هم آشکار بود.همیشه "شیر" می کشیدم!!

۱۳۹۴/۷/۵ عصر ۱۲:۴۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, خانم لمپرت, حمید هامون, Princess Anne, BATMAN, واتسون, مگی گربه, اشپیلمن, مکس دی وینتر, سوفیا, آلبرت کمپیون, کاپیتان اسکای
خانم لمپرت آفلاین
مدیر بازنشسته
*****

ارسال ها: 400
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۵/۳
اعتبار: 56


تشکرها : 7899
( 7876 تشکر در 122 ارسال )
شماره ارسال: #24
موسیقی علمی

سلام دوستان

مطلبی در وال استریت ژورنال خواندم که بسیار جالب و شگفت آور بود و از آنجا که مقر هنری-علمی مطالب کافه در تاپیک دوست عزیزمان هانیبال گرامی است . من همین جا ترجمه آن را خدمت ایشان و تمامی دانش دوستان کافه تقدیم می کنم:

نت های اشک آور !

چرا ترانه "Someone Like You" اَدل هرکسی را به گریه می اندازد؟ دانشمندان فرمول علمی آن را کشف کرده اند

-جادوی ترانه های اَدل چیست؟

بر اساس تجربیات شخصی نگارنده ( میشلین دوکلف - نویسنده بخش علمی نشریه) و با در نظر گرفتن نقش فرهنگ در واکنشهای شخصی افراد، این نظریه مطرح می شود که فرم خاصی از موسیقی متداوما سبب تحریک روحی روانی و بروز احساساتی قوی در شنوندگان می شود  و چنانچه یک شعر سوزناک و تاثیر گذار و یک صدای طنین افکن هم به این ساختار اضافه شوند با فرستادن سیگنال های پاداش (اضافه بر سازمان) به مغز می توانند باعث برانگیختن شور و حالی ورای لذتهای دیگر شوند.

بیست سال پیش یک روان شناس انگلیسی بنام جان اسلوبودا اقدام به انجام یک آزمایش ساده نمود: او از عاشقان موسیقی خواست رد ترانه هایی را که در ایشان سبب تحریکات حسی فیزیکی نظیر اشک ریختن، مور مور شدن و سیخ شدن موهای بدن می شوند را بگیرند. داوطلبان با ردیابی ترانه های گریه آور گزارشاتشان را به دکتر اسلوبودا دادند و وی با تجزیه تحلیل داده ها به یک دستاورد ویژه رسید:


18 عدد از این گزارشات به یک بخش خاص از نت نویسی ترانه بر می گشت ؛ Appoggiatura آپوژیاتورا یا نت پیشآ [نت کوچکی که سر ضرب واقع می شود و در همان لحظه شنیده شدن با هارمونی موجود (آکورد جاری) بیگانه است و سپس با یک حرکت متصل (معمولا به سمت پایین) به نت موجود در آکورد جاری می رسد.] این نت ویژه در واقع فقط تا اندازه ای با ملودی برخورد می کند که ناهنجاری کوچکی در آن ایجاد کند.

مارتین گون روان شناس دانشگاه بریتیش کلمبیا در سال 2007 دراینباره در مقاله ای تشریح کرد: این ناهنجاری ناشی از آپوژیاتورا در شنونده تنشی کوتاه ایجاد می کند که با بازگشت به نتهای اصلیِ ملودی رفع می گردد. همین تنشِ لحظه ای باعث برانگیختن حس خوبی در شنونده می شود و در همان آن مو بر تن او سیخ می کند. حال اگر چندین آپوژیاتورا در ملودی پیش آیند یک چرخه تنش و رهش بوجود آورده و باعث واکنشی حتی قویتر، نظیر گریه درمخاطب می گردند.

ترانه "Someone Like You" که اَدل و دانیل ویلسون باهم آن را نوشته اند نه تنها پر از این نتهای خاص است بلکه در قسمت اصلی شعر و درپایان نتهای بلند، اَدل درست قبل از اینکه آهنگ وارد یک فاز هارمونی جدید شود ، به آرامی تن صدایش را تعدیل نموده و اینها باعث ایجاد یک فراز و نشیب احساسی ( تشبیه به ترن هوایی احساسی) می گردند.

برای درک فرمول تولید اشک در موسیقی! مدتی قبل دکتر گون با همکاری متخصصان خبره موسیقی با برانگیختن این احساسات فیزیکی در شنوندگان، واکنشهای روانی آنان را اندازه گیری نمود (ضربان قلب، تعریق، مورمور). قسمتهایی از ترانه ها که محرک این احساسات بودند حداقل چهار ویژگی مشترک داشتند؛  -اول به آرامی شروع شده و ناگهان به اوج می رسند -با ورود ناگهانی یک صدای جدید یا ساز جدید در جریان موسیقی همراه می شوند -گستره فرکانس های موجود در موسیقی زیاد است مثلا در قسمتی از پیانو کنسرتوی شماره 23 موتزارت ناگهان ویولون یک اکتاو بالاتر از خود ملودی اصلی شروع به نواختن می کند. -نهایتا همه این قسمتهای خاص، یک رویداد غیرمنتظره در ملودی یا هارمونی هستند.

این تکه و این آن از موسیقی بیش از همه بر احساسات منتقله از ستون فقرات تاثیر کوتاه مدتش را وارد می کند. دکتر گون ترانه "Someone Like You" را یک مرجع کامل و جامع در این زمینه می داند:

"آهنگ با یک طرح آرام و تکرار شونده شروع می شود چرا که اَدل صدایش را در یک دامنه فرکانسی باریک نگه می دارد. متن شعر خیال انگیز است اما اجازه رویاپردازی زیاد را به مخاطب نمی دهد؛

I heard that you're settled down, that you found a girl and you're married now

من شنیدم که سرو سامون گرفتی، که دختر(موردنظرتو) پیدا کردی، که حالا ازدواج کرده ای

تا اینجا شنونده در یک مود حسی غمناک است. وقتی وارد قسمت اصلی ترانه می شویم صدای اَدل یک اکتاو بالاتر می پرد. او آنگاه صدایش را بتدریج به اوج می برد هارمونی شیفت پیدا می کند و متن دراماتیک تر می شود؛

Sometimes it lasts in love, but sometimes it hurts instead

بعضی وقتا با عشق دوام میاره ولی بعضی وقتا برعکس آسیب می رسونه

وقتی موسیقی ناگهان از طرحی که ازش انتظار می رود دور می شود، سیستم اعصاب سمپاتیک مابه حالت هشدار در می آید-ضربان قلب بالا رفته و تعریق روی می دهد. بسته به محتوی، این حالت اوج گیری را + یا - تلقی و به خوشحال یا غمگین دسته بندی می کنیم."

اگر "Someone Like You" چنین تنش اندهناک شدیدی در شنوندگان ایجاد می کند چرا این قدر محبوب و ماندگار شده است؟!

رابرت زاتور و تیم عصب شناسی وی در دانشگاه مک گیل گزارش داده اند که موسیقی های این مدلی، بعلت القای نوعی لذت باعث آزاد شدن دوپامین می شوند درست مثل یک جایزه برای بخش میانی مغز نظیر غذا خوردن، استعمال مواد مخدر و رابطه جنسی، این مسئله به احساسی خوشایند در شخص به وجود آورده سبب تکرار رفتار می شود. با بررسی واکنش شنوندگان تیم دکتر زاتور فهمیدند تعداد لحظه های وقوع تنش (مورمور و...)با میزان دوپامین آزاد شده مرتبطند، حتی اگر موسیقی خیلی غمگین باشد. نتایج نشان می دهد هرچه یک آهنگ احساسات بیشتری برانگیزد چه غم انگیز چه شادی آور، مطلوبتر می شود. با ترانه "Someone Like You" اَدل و ویلسون نه تنها یک بمب اشک آور فوق العاده ساخته اند بلکه به یک فرمول موفق علمی-تبلیغاتی هم رسیده اند:

"با سورپرایزهایی کوچک در آهنگ،صدایی خش دار و متنی با روح در مخاطبتان ایجاد مور مور و گریه کنید بعد بنشینید و بگذارید دوپامین کار خودش را در معتاد کردن شخص به آهنگتان انجام دهد!"

*******************************************************

حالا بار دیگر ترانه جاودانه 'Someone Like You' اَدل را باهم با نگاهی دیگر بشنویم! :

http://s2.picofile.com/file/7906138595/A...u.mp3.html

--------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع: http://www.wsj.com/articles/SB1000142405...0291701378

من در مورد نقش یا عدم نقش آپوژیاتورا در موسیقی ایرانی سنتی و پاپ خیلی تحقیق کردم ولی متاسفانه نتوانستم بمطلب قابل توجهی برسم حتی بایکی از اساتید موسیقی سنتی و ترانه سازان پاپ هم صحبت کردم متاسفانه اطلاعات چندانی ندادند. دوستان اهل موسیقی اگر اطلاعاتی در این زمینه دارند لطفا مرقوم بفرمایند. سپاس

 


تا شقایق هست، زندگی باید کرد
۱۳۹۴/۷/۱۰ عصر ۰۳:۰۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, پیرمرد, لو هارپر, مگی گربه, کنتس پابرهنه, حمید هامون, rahgozar_bineshan, اسکورپان شیردل, Classic, BATMAN, Princess Anne, اسپونز, زرد ابری, واتسون, سروان رنو, پیر چنگی, Keyser, تارا, لبخند ساوانا, اشپیلمن, مکس دی وینتر, سوفیا, دزیره, oceanic, جیمز باند, آلبرت کمپیون, شارینگهام
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 42


تشکرها : 4500
( 3665 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #25
تقدیم به استاد شرلوك

بعد از پست علمی-موسیقیایی خانم لمپرت گرامی، بد ندیدم یک پست درباره یک هنرمند تمام عیار بذارم.

به قول خود ایشون، یک MatheMusician

.

.

Victoria Hart که به نام ViHart شناخته می شود فرزند جورج هارت ریاضی دان-مجسمه ساز آمریکایی است. تحصیلات ViHart نیز در زمینه ریاضی است اما چیزی که او را متمایز می کند مهارت های هنری اوست.

علاوه بر ریاضیات غنی و مجسمه سازی که در کنار پدر آموخته است، او در موسیقی و نقاشی نیز دستی دارد...

شاید بارزترین نکته شخصیتی او ذوق و قریحه خارق العاده و همت و حوصله وحشتناک اوست. (همت و حوصله اش یه چیزی تو مایه های کورت اشتاینر خودمونه!)

.

کارهای فوق العاده ViHart را می توانید در کانال یو.تی.وب اش ببیند.

.


.

با این مقدمه، یکی از ایده های خیلی ساده و بامزه ایشون رو ذکر می کنم... در واقع کل بامزه بودن کار به ساده بودنش است.

قبل از شروع مجبورم یک پیش زمینه از یک موجود معروف ریاضی بگم: نوار موبیوس.

.

.

نوار موبیوس چیزی نیست به جز یک نوار دراز و باریک که سر و ته آن را بعد از دادن یک تاب به هم وصل کرده ایم. (از ضخامت کاغذ صرف نظر کنید.)

اتفاق جالبی که می افتد این است که این نوار یک لبه دارد. در واقع با ادامه دادن خط قرمزی که روی لبه آن کشیده شده است، شما به محل اولیه خود باز می گردید... پس بر خلاف چیزی که در نگاه اول به نظر می رسد، این نوار یک لبه بیشتر ندارد.

اتفاق جالب تر این است که این نوار یک روی بیشتر ندارد. یعنی مثل یک کاغذ معمولی نیست که پشت و رو داشته باشد بلکه دقیقا با همان استدلالی که برای لبه شد، این نوار یک موجود یک رویه است...

.

البته در شکل بالا به خاطر ضخامتی که نوار دارد، این یک رویه بودن به خوبی حس نمی شود. اگر ضخامت نوار را صفر درنظر بگیریم و فرض کنیم یک انسان دوبعدی روی این نوار زندگی می کند، دقیقا بعد از یک بار دور زدن، انسان به جای قبلی خود باز می گردد با این تفاوت که انسان دوبعدی Flip شده است. (مثل نوشته هایی که در آینه می خوانیم...)

.

دقت کنید که با حرکات دورانی معمولی در صفحه، موجود دوبعدی به هیچ وجه نمی تواند Flip شود، همانطور که ما با حرکات دورانی معمولی در فضا نمی توانیم جای چپ و راست بدن خودمان را عوض کنیم و همیشه قلبمان سمت چپ بدنمان خواهد ماند!

.


.

حال همه چیز مهیاست برای توضیح کارهای موبیوسی ViHart

یکی از کارهای او (که البته ایده اولیه این کار مال او نیست) تعریف کردن یک داستان مصور، روی یک نوار موبیوس است.

روش کار این گونه است که او یک نوار موبیوس بزرگ پلاستیکی شفاف را برمی دارد و روی آن شکلی می کشد. بعد از زدن یک دور، به  جای قبلی باز می گردیم، اما شکل Flip شده است. حال در اینجا شکلی را می کشیم و به جای قبلی باز می گردیم.

داستانی که ViHart در یکی از کلیپ هایش تعریف می کند داستان شخصی است به نام Wind که همسایه ای به نام Mr. ug دارد. اما در واقع این Wind و Mr. ug هر دو یک نفر هستند و دو طرف یک نوار موبیوس قرار دارند.

.

.

این داستان، به سبک داستان های فلسفی کودکانه(!) است که نهایتا Wind متوجه می شود که Mr. ug در واقع تصویر آینه ای خود اون بوده است...

88888888888888888888888888888888888888888

88888888888888888

8

اما کار دیگر او که برای من بسیار جذاب بود، استفاده از نوار موبیوس در یک جعبه موسیقی است!

جعبه موسیقی یک دستگاه ساده برای تولید آهنگ است. ورودی جعبه یک نوار کاغذی است که به جای نت هایی که باید نواخته شود، سوراخ دارد. طرز کار آن نیز بدین گونه است، که میله هایی فنری مانند، بالای این نوار قرار گرفته اند و در جاهایی که نوار سوراخ دارد به صفحه زیرین که شامل نت های آوایی مختلف است ضربه می زند.

.

.

البته الان که بحث نوار موبیوس است، خیلی زود این سوال به ذهن می رسد که اگر به جای نوار معمولی از یک نوار موبیوس استفاده کنیم چه اتفاقی می افتد! ولی به نظرم در حالت عادی خیلی آدم باید خوش ذوق باشد که این سوال به ذهنش خطور کند...

ایده دقیقا همین است. ViHart نوار یکی از موسیقی های متن هری پاتر را به شکل نوار موبیوس درآورده است و مشغول پخش آن است. تا قبل از اینکه نوار یک دور بزند، موسیقی به شکل عادی پخش می شود، اما بعد از یک دور، نوار Flip می شود. در واقع جای نت های زیر و بم موسیقی جابجا می شود و شاید می توان گفت شما مکمل موسیقی اصلی را می شنوید!!

.

http://s6.picofile.com/file/8215426892/M...x.mp4.html

.


برای اینکه خیلی هم پست از حالت سینمایی خارج نشود، یادی می کنیم از دیوید لینچ عزیز که نه، دیوید لینچ عجیب!!

یکی از دیوید لینچی ترین فیلم های دیوید لینچ، بزرگراه گمشده است!

.

.

در صحنه ابتدایی فیلم شخصی را می بینیم که آیفون را برمیدارد و می شنود: دیک لورانت مرده است!

بعد از حدود 2 ساعت اتفاقات عجیب و غریب در فیلم، همان شخص زنگ منزلی را می زند و می گوید: دیک لورانت مرده است!

دوستی دارم که همیشه می گوید این فیلم مثل یک نوار موبیوس است!!

مخاطب را می گیرد، یک تاب اساسی می دهد، خوب که فیتیله پیچ شد، به جای اولش برمی گرداند!      :دی

انصافا اگه کسی از دوستان حرفی راجع به این فیلم داره لطف کنه بنویسه بلکه ما از این سردرگمی خارج بشیم!

۱۳۹۴/۷/۱۲ صبح ۰۳:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, اسکورپان شیردل, خانم لمپرت, rahgozar_bineshan, سروان رنو, واتسون, کنتس پابرهنه, L.B.Jefferies, حمید هامون, شرلوك, BATMAN, تارا, زرد ابری, لبخند ساوانا, مگی گربه, پیر چنگی, گاندولف, Classic, اشپیلمن, نکسوس, مکس دی وینتر, دزیره, oceanic, آلبرت کمپیون, Princess Anne, شارینگهام
خانم لمپرت آفلاین
مدیر بازنشسته
*****

ارسال ها: 400
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۵/۳
اعتبار: 56


تشکرها : 7899
( 7876 تشکر در 122 ارسال )
شماره ارسال: #26
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

سفر شگفت انگیز

Fantastic Voyage

سفر شگفت انگیز یک کلاسیک علمی تخیلی  محصول 1966 هالیوود به کارگردانی ریچارد فلچر می باشد.

داستان فانتزی فیلم درباره کشف بزرگی است که همزمان دانشمندان آمریکا و شوروی در دوران جنگ سرد به آن نایل آمدند؛ فناوری مینیاتوریزه کردن موجودات... تنها ایراد کار آن است که هیچیک از طرفین قادر به کنترل زمان بازگشت جسم کوچک شده به ابعاد حقیقی نبوده ، این رویداد فقط ظرف 60 دقیقه تحقق پذیر است. کلید حل معما اما دست یک دانشمند چک بنام یان بنش است که مدعی است به راز طولانی کردن این فن شگرف و کارساز دست یافته است. او تحت تدابیر شدید امنیتی به آمریکا آورده می شود اما در راه رسیدن به لابراتوآرهای سری پنتاگون تحت ترور جاسوسان دشمن قرار گرفته و بعلت خونریزی مغزی و بر اثر تشکیل لخته در مغز به کما می رود.

تیمی متشکل از یک مامور بیسیم و غواص ارتش آمریکا چارلز گرانت (استفن بوید) یک دانشمند جراح مغز و اعصاب متخصص کار با لیزر دکتر پیتر دوآل  (جرج کندی) و دستیارش کورا پترسون (راکوئل ولش) و پزشک جراح پنتاگون دکتر مایکلز (دونالد پلیزنس) و یک ناخدای زیردریایی کاپیتان اونز (ویلیام ردفیلد) در یک زیردریایی خاص تحت اشعه دستگاه کوچک کننده قرار می گیرند تا از طریق شاهرگ گردن بنش به مغز او رسیده و لخته را با لیزر منهدم کنند. درحالیکه تنها 60 دقیقه زمان برای انجام اینکار داشته  والا حتی یک ثانیه پس ازیک ساعت با شروع پروسه بازگشت نفرات و زیر دریایی به ابعاد اصلی یا توسط سلولهای دفاعی بدن بنش شناسایی و نابود می شوند یا عملا یان بنش را منهدم می کنند!

درحالیکه در آن دوران هنوز اسکنرها اختراع نشده بودند مسیر حرکت و عملکرد تیم توسط یک ردیاب اتمی توسط محققان نظامی پیگیری می شود. نقشه این است که از راه شریان مغز مستقیم به نقطه ای که لخته در آن گیر افتاده برسند و با لیزر لخته را نابود کنند. اما در همان ابتدا در اثر یک حادثه ناخواسته از سرخرگ به سیاه رگ منتقل و پس از عبوری دشوار از قلب بنش که موقتا ضربان آن را متوقف کرده اند تا زیردریایی به سلامت از داخلش خروج کند، از ریه سر در می آورند! حضور یک خرابکار (جاسوس دوجانبه) در تیم هم سبب بروز اختلالات جدی می شود که یکی از آنها تخلیه مخزن اکسیژن زیردریایی است که گرانت هوشمندانه در حالت غواصی داخل برونشها  اکسیژن را از آلوئولهای ریه به داخل مخزن هدایت می کند و دیگری تخریب دستگاه لیزر است که بازهم گرانت با استفاده از ترانزیستور بیسیم با کمک دکتر دوآل آن را تعمیر می نماید.

در این سفر شگفت انگیز سفینه وارد مجرای لنفاوی می گردد و توسط اجرام فیبری لنفاتیک محاصره و موتورش در محوطه گوش بیمار از کار می افتد که برای پاکسازی گروه از زیر دریایی خارج می شوند تا خروجی های هوای موتور را جرم زدایی کنند. اما با تولید یک صوت ناگهانی ناشی از افتادن قیچی در اتاق عمل پنتاگون یک ارتعاش شدید سبب می شود کورا به سمت سلولهای مویی اندام کورتی در گوش پرتاب و در دام آنها گرفتار می شود گرانت او را نجات میدهد اما هردو توسط سیستم دفاعی بدن بیمار شناسایی و تحت حمله ماکروفاژهای دفاعی  بزحمت خود را به داخل سفینه می کشانند و پرسنل سرآسیمه کورا را از خفگی ناشی از چسبیدن ماکروفاژها نجات می دهند .

بالاخره مکان لخته در مغز پدیدار می شود گروه علیرغم کارشکنی خائنانه دکتر مایکلز از سفینه خارج و با لیزر لخته را از بین می برند اما مایکلز با مصدوم کردن ناخدا سعی دارد زیر دریایی را از تیم دور کند که گرانت با لیزر زیر دریایی را متوقف می کند و درحالیکه گلبولهای سفید و ماکروفاژها سر رسیده و مشغول هضم زیر دریایی هستند ناخدا را نجات می دهد. بازماندگان وارد کره چشم بنش میشوند و از راه مجرای اشکی درست سربزنگاه از بدن او خارج می گردند و به ابعاد حقیقی تبدیل می شوند.

آرت کروکشنک (برنده اسکار) جلوه های ویژه فیلم را در نمایش آناتومی اجزا بدن انسان به زیبایی هرچه تمامتر به نمایش می گذارد. پس زمینه سرخرگ و سیاهرگ با گلبولهای سفید و قرمز و بافت پوششی خاص رگ ها، حفرات قلبی با تارهای خاص عضلانی و دریچه های آن، بافت ریه و آلوئولهای ریوی و تبادل گازها و حتی نمایش رسوب ذرات کربن (زغال) بعلت سیگاری بودن بنش در بافت ریه، مجرای لنفاوی با زواید فیبروتیک شیری رنگش و گوش داخلی با شاهکار به تصویر کشیدن اندام کورتی و سلولهای مویی آن، مغز با کانال گسترده نورونی و انتقال جرقه مانند پیامهای عصبی و ساختار درون عصب بینایی و کره چشم که در نیم قرن پیش با امکانات محدود آن زمان بر پرده جادویی نقش بسته ، هنوز هم تازگی و طراوت خود را دارا هستند.

درپایان فیلم عوامل وکارگردان با اعلام نقش موثر پزشکان، محققان و دانشمندان در نگارش و تولید این سفر شگفت انگیز به نوعی به جامعه علمی ابراز ارادت می کنند:

فلچر که پیش از کارگردانی مدتی دانشجوی پزشکی بود از هیچ چیز برای واقعی نشان دادن فیلم فروگذار نکرد. او که شیفته سینمای علمی فانتزی بود حتی طراح سفینه ناتیلوس در فیلم قبلی خودش بیست هزار فرسنگ زیر دریا را بکار گمارد تا زیردریایی سفر شگفت انگیز را طراحی نماید. فیلم یک اسکار دیگر بابت کارگردانی هنری دریافت نمود و تماما با نقدهای مثبت چه در زمان اکران و چه پس از آن مواجه گردید.

آیزاک آسیموف دانشمند و نظریه پرداز و نویسنده بزرگ از سازندگان فیلم اجازه خواست تا براساس فیلمنامه رمانی علمی خلق کند. کتاب زیبای سفر شگفت انگیز آسیموف با اصلاح ایرادات و نواقصی که در فیلمنامه و فیلم بود ارائه گردید و به شدت مورد استقبال قرار گرفت. آیزاک استاد پیش بینی وقایع و کشفیات علمی فرازمانی بود .

اندیشه کوچک کردن اجسام چنانچه اساس این فیلم علمی فانتزی و کتاب آسیموف بود گرچه تاکنون به مرحله اجرا در نیامده اما سفر شگفت انگیز به درون بدن انسان با اهداف تشخیصی- درمانی توسط نانوربات های کاوشگر-درمانگر محقق شده است. این ریز ماشین های هوشمند که عمدتا از مواد طبیعی مثل DNA ، پروتئین و رشته های پپتید ساخته می شوند(بیو-نانوربات) باتزریق به رگ به گلبول های خونی متصل شده همراه با آنها به اندام هدف می رسند و با حسگرهای قوی نقش خود را در تشخیص بیماریها و ترمیم ضایعات و عفونت ها و دارو رسانی (شیمی درمانی) انتخابی بالاخص در سرطان ها بخوبی ایفا کرده و در آینده ای نزدیک بشر با تکیه بر این تکنولوژی نوین نه تنها از ابتلا به انواع بیماری ها مصون شده و موفق به درمان بسیاری بیماریهای صعب العلاج می گردد بلکه روند پیر شدن را نیز به تعویق خواهد انداخت...

----------------------------------------------------------------------------------------------

چندی پیش جناب اتان ادواردز گرامی به بنده پیشنهاد دادند تاپیکی با عنوان پزشکی و سینما برپا کنم اما بنده برای جلوگیری از شلوغی کاذب بعلت کثرت تاپیک دربخشهای تخصصی عذر خواسته ، اینک این ارسال را درکمال احترام و عرض ارادت به محضر بزرگوارشان در تاپیک  سینمای علمی-تخیلی ، تقدیم می نمایم باشد که مقبول کاربران ارجمند نیز واقع شود.


تا شقایق هست، زندگی باید کرد
۱۳۹۴/۷/۱۸ عصر ۱۱:۰۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, لو هارپر, Keyser, پیرمرد, زینال بندری, Memento, لبخند ساوانا, اسپونز, BATMAN, مگی گربه, واتسون, سروان رنو, ژیگا ورتوف, حمید هامون, پیر چنگی, کنتس پابرهنه, تارا, Classic, اشپیلمن, زرد ابری, نکسوس, مکس دی وینتر, دزیره, oceanic, جیمز باند, آلبرت کمپیون, Princess Anne, شارینگهام, EDWIN
تارا آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 15
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۴/۲۱
اعتبار: 9


تشکرها : 299
( 179 تشکر در 1 ارسال )
شماره ارسال: #27
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

درود،

قصد دارم فیلم Nim's Island  یا جزیره ی نیم رو معرفی کنم  که دو هفته ی پیش بعد از ظهر آدینه از شبکه ی دو تلوزیون دولتی دیدم و خیلی لذت بردم.(با یک دوبله ی خوب:) و هنوز از دیدن انیمیشن و فیلم کودک لذت می برم!)

این فیلم ساخته ی زن و شوهر فیلم ساز خانم جنیفر فلکت(Jennifer Flacket) و آقای مارک لوین ( Mark Levim) است بر اساس نوشته ای از خانم وندی اور(Wendy Orr).

جزیره ی نیم یک فیلم فانتزی ماجرایی برای مخاطب نوجوان است که داستان دختری به نام نیم را بازگو می کند.

جک یک دانشمند اقیانوس شناس است که همسرش را از دست داده است. او به همراه دخترش نیم که یازده یا دوازده سال دارد در یک جزیره ی آتش فشانی ناشناخته در جنوب شرق آسیا زندگی می کند.

بنا به دلایلی جک اصلا دلش نمی خواهد کسی جای جزیره اش را بداند.

البته این پدر و دختر از همه ی  امکانات اولیه و پیش رفته ی زندگی هم برخوردار هستندو یک کشتی به طور مرتب همه ی مایحتاج زندگی آن ها را برایشان می آورد.

همچنان که جک کشف می کند و مقاله می نویسد و از طریق ایمیل به پرسش های علمی پاسخ می دهد، نیم روز هایش را با دوستانش،یک پلیکان یک خوک دریایی و یک خزنده ی کوچک می گذراند.

البته سرگرمی مورد علاقه اش خواندن سری کتاب های پرطرفدار "الکس روور" ماجراجو ست.

روزی جک ناچار می شود برای رفتن به یک سفر تحقیقی ،نیم را در برای چند روز در جزیره تنها بگذارد. اما توفان جک را در قایقش در دریا گرفتار می کند.

 روزی که جک جزیره را ترک می کند،نیم ایمیلی از "الکس روور" برای پدرش، دریافت می کند. الکس روور برای نوشتن کتاب تازه اش نیاز دارد درباره ی زندگی در یک جزیره ی آتشفشانی بداند. نیم به او می گوید که پدرش به سفر رفته. اما خودش به پرسش ها پاسخ می دهد.

آن سوی دنیا در ایالات متحده "الکساندرا روور" ترسو را داریم که به علت ابتلا به اختلال انزوا طلبی شش هفته است پایش را آن سوی چهار چوب در خانه اش نگذاشته است، وسواس دارد و همه چیز را اینترنتی می خرد و از "پشت در" بر می دارد در حالی که آفریده اش همه ی دنیا را زیر پا گذاشته است.

پس از گذشت چند روز از مکاتبات میان نیم و "الکس روور" -که خواننده ها از هویت واقعی اش بی اطلاعند- جزیره ی مخفی جک کشف و انتخاب می شود تا یک تفریحگاه شود. نیم با دیدن بیگانه ها وحشت زده می شود چون تصور می کند آن ها دزدان دریایی هستند. پس از طریق ایمیل از "الکس روور" درخواست کمک می کند.الکساندرا که حالا دریافته نیم نه دستیار جک است و نه حتی یک بزرگسال،بلکه یک کودک است، پس از کشمکش فراوان با خودش بالاخره از خانه بیرون می آید تا راهی یک جزیره ی ناشناخته شود...

این فیلم محصول مشترک آمریکا و استرالیاست. 37 ملیون دلار بودجه داشته و تا امروز 100 ملیون دلار به دست آورده. آهنگسازی آن را آقای پاتریک دویل(Patrick Doyle) انجام داده اند. خانم جودی فاستر (Jodie Foster)را در نقش الکساندرا روور،ابی گیل برسلین (Abiegail Breslin)را در نقش نیم و جرارد باتلر(Gerard Butler) را در دو نقش جک و الکس روور می بینیم.

امیدورام لذت ببرید.

۱۳۹۴/۷/۲۲ صبح ۱۲:۱۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, Memento, خانم لمپرت, سروان رنو, BATMAN, واتسون, Princess Anne, ویگو مورتنسن, حمید هامون, اشپیلمن, ژیگا ورتوف, اسپونز, پیر چنگی, زرد ابری, نکسوس, مکس دی وینتر, oceanic, آلبرت کمپیون
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 42


تشکرها : 4500
( 3665 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #28
تقدیم به جناب اسپونز

>>> وقتی یک قضیه ریاضی از دل یک کارتون در می آید <<<

.

Futurama یک سریال انیمیشنی علمی-تخیلی است که مخاطب آن عمدتا بزرگسالان هستند... گروه نویسندگان آن هم، شامل هفت فوق لیسانس و 3 دکتری از دانشگاه هاروارد است...

.

.

سازنده این سریال، مت گرینینگ، خالق انیمیشن سیمپسون هاست... سبک نقاشی ها و کارگردانی این سریال نیز بسیار شبیه همان سیمپسون ها می باشد...

یکی از نویسندگان این انیمیشن، کن کیلر، علاوه بر دکتری ریاضی کاربردی از هاروارد، دارای مدرک کارشناسی ارشد مهندسی برق از دانشگاه استنفورد نیز می باشد...

.

.

کیلر در یکی از قسمت های این سریال به نام زندانی بندا یک قضیه ریاضی را مطرح می کند و اثبات آن را نیز در صحنه ای روی تخته نشان می دهد...

البته اصلا قضیه سختی نیست و در ریاضیات کار شاقی محسوب نمی شود، ولی جنبه هنریش، آن را برجسته می کند... بعضا این قضیه را با نام Futurama Theorem می خوانند...

.

.

در زندانی بندا، دو تا از شخصیت های اصلی، به نام های پروفسور و امی، دستگاهی برای جابجا کردن ذهن اختراع کرده اند. پروفسور و امی با این دستگاه ذهنشان را با همدیگر جابجا می کنند. اما بعد از مدتی که می خواهند به جسم قبلی خود بازگردد با یک پیغام خطا مواجه می شوند که می گوید:

اگر دو نفر قبلا توسط این دستگاه، ذهنشان را جابجا کرده باشند، دیگر نمی توانند با هم در این دستگاه قرار بگیرند.

.

.

اینجاست که پروفسور برای برگشتن به حالت قبلی از یک ایده رایج استفاده می کند. استفاده از یک شخص ثالث به عنوان Temp...

ابتدا امی با شخص ثالث، بندر، وارد دستگاه می شوند و سپس بندر با پروفسور...

اما اشکال اینجاست:

با این کار، ذهن پروفسور به بدنش باز می گردد اما ذهن بندر و امی همچنان اشتباهی است...

برای بیان بهتر از حروف انگلیسی استفاده می کنم...

فرض کنید حروف بزرگ نشانگر بدن افراد باشد و حروف کوچک نشانگر ذهن آنها... مثلا وقتی می نویسم Bd منظور این است که ذهن فرد D در بدن B است...

همچنین اگر دو نفر یک بار از دستگاه استفاده کرده باشند، بین آنها یک خط نارنجی می گذاریم که بدانیم این دو نفر دیگر نمی توانند باهم وارد دستگاه شوند.

پس فرض کنید دو شخص A و B در اختیارند و ذهن هر یک در بدن خودش است. یعنی داریم: Aa و Bb

این دو نفر وارد دستگاه می شوند و ذهنشان با هم جابجا می شود... پس حاصل Ab و Ba خواهد بود...

ایده پرفسور استفاده از شخص سومی مثل C بود که نقش واسطه این انتقال را بازی کند...

در واقع برای برگرداندن ذهن های A و B به جای اصلی شان، ابتدا ذهن A و C را با هم جابجا می کنیم...

با توجه به شکل زیر می بینید که با این کار، ذهن b که در بدن A بود به بدن C منتقل می شود...

خب در قدم بعدی باید B و C  را به داخل دستگاه فرستاد... اما با این کار فقط جای ذهن b درست می شود و جای a و c همچنان اشتباه است... از طرفی چون A و C قبلا از دستگاه استفاده کرده اند دیگر نمی توانند وارد آن شوند.

پس راه چاره چیست؟

پروفسور برای درست کردن این ماجرا شروع می کند به استفاده از آدم های مختلف و کم کم ذهن و جسم کل شهر قر و قاطی می شود...

تا اینکه تصمیم می گیرند از ریاضیات استفاده کنند...

قضیه ای که کیلر ثابت کرده است می گوید:

هر تعداد آدمی که جسم و ذهنشان به هر ترتیبی قاطی شده باشد را می توانید با استفاده از 2 شخص جدید به عنوان Temp به وضعیت اولشان بازگردانید...

قبل از بیان شمایی از اثبات کلی، بگذارید مسئله را برای همین حالت دو نفره حل کنیم...

فرض کنید ذهن A و B با هم جابجا شده باشد... دو شخص جدید به نام های C و D به عنوان واسطه، به کار اضافه کنید.

ذهن A را با C و ذهن B را با D عوض کنید...

حال اگر به شکل ضربدری، ذهن A و D و بعد از آن ذهن B و C را جابجا کنیم، جای a و b درست می شود...

البته همچنان جای c و d اشتباه است... اما این دو نفر هنوز با هم وارد دستگاه نشده اند، پس با ورود C و D به دستگاه ذهن همه در جسم خودشان است...

و این کار را تمام می کند...

.

88888888888888888888888888888888888888

8888888888888888

8

حال اثبات قضیه در حالت کلی...

البته چیزی که من می نویسم تفاوتی با اثبات کیلر دارد. من برای سهولت از سه شخص جدید استفاده می کنم... اما ایده اثبات کاملا مشابه است...

فرض کنید تعدادی آدم داریم که ذهن هایشان به شکل تصادفی با هم جابجا شده است...

(یک قضیه معروفی در جبر می گوید:) می توان این افراد را به گروه هایی مجزا تقسیم کرد که در این گروه ها، ذهن شخص اول در جسم شخص دوم باشد، ذهن شخص دوم در جسم نفر سوم، ذهن سومی در بدن چهارمی و ... و نهایتا ذهن شخص آخر در بدن فرد اول باشد...

به هر یک از این گروه ها یک دور می گویند.

چون این دورها مجزاست، پس می توان مسئله را فقط برای یک دور حل کرد.

برای ساده تر بودن فرض کنید دور مذکور تنها 5 عضو دارد که با حروف A تا E نشان داده ایم. (حالت کلی مشابه است.)

همانطور که در زیر می بینید، ذهن هر کسی در جسم نفر قبلی اوست...

برای اصلاح این ذهن ها ابتدا از یک شخص جدید به اسم T بهره می گیریم.

ابتدا ذهن a و t را با هم جابجا می کنیم...

حال که ذهن b به بدن T منتقل شده است، با جابجا کردن ذهن این دو نفر می توان جای ذهن b را درست کرد... در واقع T به نوعی نقش واسطه را بازی می کند.

اما با این کار ذهن c به جسم T منتقل می شود. پس با ادامه همین روند می توان ذهن همه افراد را به جسم خودشان باز گرداند، بجز ذهن A که در ابتدا اشتباه بود و ذهن خود T

البته توجه کنید که چون A و T قبلا با هم در دستگاه قرار گرفته اند، نمی توان آن ها را با هم در دستگاه گذاشت...

اما خیلی مشکلی نیست... چون قبلا یاد گرفته ایم چگونه ذهن دو نفر را با هم جابجا کنیم. کافی است از دو Temp جدید به نام های R و S استفاده کنیم و مانند مسئله پرفسور و امی به آن نگاه کنیم...

البته مشاهده می کنید که روش بالا از 3 شخص واسطه به نام های T,R و S استفاده کرده است... اثبات خود کیلر فقط با استفاده از 2 واسطه این کار را انجام می دهد.

روش کار مشابه است؛ برای اینکار کافیست واسطه یکم را با نفرات اول تا یکی به آخر دور جابجا کنید و واسطه دوم را با نفر آخر لیست و 4 نفری که هنوز درست نشده اند را بعد از آن اصلاح کنید...

برای طولانی نشدن پست، این قسمت آورده نمی شود و به عنوان تمرین به خواننده واگذار می شود!!

۱۳۹۴/۷/۲۳ عصر ۱۲:۲۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : واتسون, حمید هامون, زینال بندری, خانم لمپرت, پیرمرد, ژیگا ورتوف, فورست, Keyser, پیر چنگی, Princess Anne, اسپونز, سروان رنو, کنتس پابرهنه, تارا, زرد ابری, اشپیلمن, ایـده آلـیـسـت, نکسوس, مکس دی وینتر, دزیره, آلبرت کمپیون, کاپیتان اسکای
جروشا آفلاین
جودی آبوت
***

ارسال ها: 79
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱۱/۱۷
اعتبار: 26


تشکرها : 1821
( 1449 تشکر در 25 ارسال )
شماره ارسال: #29
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

روان شناس ها معتقدن که بیشتر آدما براساس اینکه کدوم یکی ازدونیمکره مغزشون فعالتره  به دودسته تقسیم میشن:

راست مخ ها، بیشتر آدمای کلی نگر و خلاق هستند رویاپرداز،هنرمند و بذله گو، شاعر

چپ مخ ها بیشتر اهل جزییات و علوم شناختی هستند منطقی-هدفمند و منضبط، ریاضی دان

یک عده کمی هم این وسط با دونیمکره شون به تعادل رسیدن یعنی فرمونشون به چپ یا راست نمیزنه فقط طفلکیا از درون با دوطرفشون خوددرگیری دارند ولی خوبیش اینه که در واکنش نسبت به رویدادها می تونند جزییات رو در یک تصویر کلی جاگذاری کنن و تصمیم درست تری بگیرند.shakkk!

یک عده کمتری هم هستن که کلا دونیمکره شون تعطیله و مخ فلجند که ما به اونا کاری نداریم.

یادمه سال سوم دبیرستان یک روان شناس خیلی معروف رو دعوت کردن بیاد آمفی تئاتر مدرسه برای والدین سخنرانی کنه البته ورود دانش آموزان ممنوع بود! بعله ایشون درفرازی از سخنانشون فرمودند:

«هوش هم به زبان عامیانه به دو نوع تقسیم می شه هوش خلاقه و هوش تحصیلی

بچه های تیزهوش خلاق معمولا مبتکر هستند ولی بی نظم وبی خیال، با معلوماتند ولی درسخون نیستند نمره هم اصلا براشون مهم نیست.  بچه های تیزهوش تحصیلی کاملا منظم هستند همه چیشون رو برنامه ریزی و حساب کتابه نمره هاشون هم بیسته یک 19 بیارن گریه شون می گیره! ومتاسفانه باید اقرار کنم در این مدرسه 95 درصد شاگردان ما هوش خلاقه بالا دارند! درحالیکه مملکت امروز به دارندگان هوش تحصیلی بیشتر احتیاج داره!!! »

خلاصه ما همونموقع فهمیدیم مملکت بهمون نیازی نداره ... و باخیال و وجدان راحت میتونیم پذیرش بگیریم بریم اونور آب...

اما از بحث نیمکره ها خارج نشم و بریم رو ارتباط فیلمولوژی قضیه:

در سال 2013 سه انیماتور جوون تحصیلکرده به اسامی  سو سانگ و شیک سانگ جون و جوزیا هاوورس  در آمریکا انیمیشن  کمدی رمانتیکی میسازند که مثل توپ در شبکه های اجتماعی و رسانه ها صدا میکنه، اسمش  Brain Devided  

یک داستان فوق جذاب پنج دقیقه ای درباره مرد جوونی به اسم جان که یک قرار با دختر ناشناسی به اسم اسکارلت  تو یه رستوران داره و رفتارش اول بخاطر عملکرد نیمکره چپ (آبی)مغزش معقول و سنجیده است اما بخاطر جذابیتهای اسکارلت سمت راست مغزش (قرمز)فعال میشه و واکنشهای تهاجمی نشون میده واسکارلت رو فراری میکنه! دوتابخش مغز وقتی میبینن هواپسه باهم تعامل می کنن و می رن پی اسکارلت برای دلجویی...بامزه وقتیه که در سکانس پایانی دوتیکه مغز اسکارلت رو نشون میده (بنفش و صورتی)و واکنش کاملا غیرمنتظره اون!-  اگه ندیدینش حتما ببینید اگه هم دیدید ارزش تماشای دوباره رو داره:lovve:

ولی بحث اصلی درباره فیلم دیگه ایه یک  انیمیشن تازه از تنور  در اومده و پرحاشیه پیکسار Inside out 2015  :

انیمیشن درون کارتونی نیست که انتظار داشته باشید بچه های 6-5 ساله بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن  اصلا شبیه مینیون ها نیست که تمام مدت کوچولوهای شما رو با شکل و شمایل و شیطنتها و ماجراهای اکشن کمدیشون سرگرم کنه وقتی درون رو میبینید باید با نگاهی عمیق به درونش برید چون یک انیمیشن کاملا روان شناختیه.

رایلی دختر 11-10 ساله ایه که همراه خانواده اش از مینه سوتای سرد برفی به سانفرانسیسکوی خشک آفتابی اومده و شدیدا دلش برای خونه قدیمی،دوستاش و تیم هاکی روی یخش تنگ شده ولی سعی میکنه با خویشتن داری مایه ناراحتی پدر مادر نشه اما در درونش احساسات متضاد با هم درگیری دارند .

پیت داکتر  و دل کارمن کارگردانای فیلم ما رو به درون مغز رایلی کوچولو میبرن که شاهد این چالش های دیدنی باشیم.  رایلی، مثل همه  آدما پنج حس عاطفی اصلی داره: "شادی" زرد رنگ، "ترس"بنفش رنگ  ، "خشم"قرمز رنگ ، "تنفر" سبز رنگ و "غم" آبی رنگ.

این پنج تا بصورت موجودت انسان نمایی در مرکز کنترل مغز رایلی حضور دارن و رفتار رایلی رو کنترل میکنند. خاطرات رو بصورت توپهای رنگی کوچیک میسازن و ذخیره سازی میکنن و با بیادآوری اونا به رایلی روحیه میدن و باعث ساختن تجربه در مغز اون میشن که هر تجربه بصورت یک جزیره در اقیانوس مغز رایلی سبز میشه:شیطنت- صداقت- خانواده- دوستی- ورزش و ...

فاجعه وقتی شروع میشه که شادی و غم  خیلی اتفاقی ازمرکز کنترل بیرون میفتن و یک سفر عجیب جاده ای رو در پیش میگیرن تا دوباره بتونن خودشون به اتاق فرمان برسونند. چیزی شبیه فیلم  Fantastic Voyage که خانم لمپرت گفتن ولی اینجا دراعماق مغز سفر از ناخودآگاه شروع و بخش خاطرات دور و نزدیک رایلی حتی مرکز خواب رو طی می کنن و فرآیند ساختن خواب در مغز رو میبینند و خودشون عین هنرپیشه های یک فیلم در یک خواب نقش آفرین میشن!. با رفتن غم و شادی تموم خاطره های رایلی هم که یجوری مربوط به این دو حسه محو میشه و پشت سرش جزایر تجربه ها هم فرو می ریزن و رایلی در سکوت وحشتناکی تو خودش فرو میره و عواطف ناهنجارش وادارش می کنن تصمیم به فرار و بازگشت به مینه سوتا بگیره.

اما شادی و غم آخر به کمک دوست خیالی رایلی بینگ بونگ که در کنج مغز او به فراموشی سپرده شده راه برگشت رو پیدا میکنند و بینگ بونگ بدبخت که یه فیل صورتیه برای رسیدن اونا ونجات رایلی ازین مخمصه از جون گذشتگی میکنه کاری که هر دوست واقعی براآدم میکنه. اونا درست بموقع به اتاق کنترل بر می گردن و شادی که تا این لحظه همش فکر میکرده خودش کلید حل تمام ناراحتی های رایلی است کنار میکشه و به غم مجال میده تا بره و در رایلی خودشو بروز بده. رایلی احساس دلتنگی رو با تموم وجود حس میکنه و پیش مامان و باباش برمیگرده و دربغل اونا اشک می ریزهcryyy!(سکانس خیلی احساسی و دراماتیک) پنج تا حس اونم میفهمن باید مثل پنج انگشت باهم کار کنند و امورات مخ دختر کوچولو رو بخیر و خوشی بگذرونند.

درون در ظاهر یک انیمیشن کودکانه است ولی حقیقت اینه که پیکسار لایه های عمیق روان آدم ها رو باز میکنه و فرآیندهای پیچیده احساسی و بازخورد اونا رو با زبون ساده به مخاطب نوجوان و بزرگسال نشون میده - و من شاعرپیشه رو به این فکر میندازه که شاعر لسان الغیب شیرازی ما 6 قرن پیش با یک تک بیت همین رو با زیباترین شکل به خواننده میرسونه:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او درفغان و درغوغاست

میگن سازنده های انیمیشن Brain Devided  شاید از پیکسار برای تشابه سوژه و حتی بعضی تصاویر Inside out  شاکی باشن و کار به مراجع قانونی بکشه!  روح حافظ خودمون شاد که هنوز بعد ششصد سال کسی رو دستش بلند نشده و نخواهد شد.


برای من تنها چیزهایی جالبند که به قلب مربوط می‌شوند. «آدری هیبورن»
۱۳۹۴/۸/۷ عصر ۰۷:۰۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, Classic, Memento, اسکورپان شیردل, Princess Anne, زرد ابری, نکسوس, لو هارپر, اشپیلمن, خانم لمپرت, ایـده آلـیـسـت, سروان رنو, اسپونز, Keyser, jen yu, کاپیتان اسکای, حمید هامون, BATMAN, ژیگا ورتوف, واتسون, کنتس پابرهنه, مکس دی وینتر, سوفیا, دزیره, آلبرت کمپیون
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 42


تشکرها : 4500
( 3665 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #30
تقدیم به خانم سارا

حالا که توی این تاپیک صحبت از علم و موسیقی هم شد، بد نیست در مورد علم و عکاسی هم یه چیزی بنویسیم...

احتمالا تا حالا عکس های پانارومای کروی رو دیده اید... تصاویری که به Tiny Planet معروف هستند...

.

.

البته در بین کارهای عکاسان ایرانی هم تصاویر زیبایی از آثار باستانی کشور به چشم می خورد.

.

باغ ارم شیراز - مسجد جامع کرمان / عکاس : امید جعفرنژاد

.

برای ساخت این عکس ها تنها چیزی که نیاز است یک پانارومای 360 درجه معمولی است.

.

.

برای این کار کافی است عکس را در فوتوشاپ 180 درجه بچرخانید بطوریکه آسمان پایین تصویر باشد، سپس از منوی Filter زیرمنوی Distort فیلتر Polar Coordinates را روی عکس اعمال کنید.

.

.

اگر در ابتدا عکس را نچرخانید، آسمان در مرکز تصویر خواهد بود. که البته آن هم به نوبه خود می تواند جالب باشد.

.

.

البته این فیلتر را برای تصاویری غیرپاناروما هم می توان به کار برد. منتها مرز چسباندن سر و ته تصویر مشخص خواهد بود و زیبایی تصویر را کم خواهد کرد...

.

عکاس : سارا / http://cafeclassic4.ir/thread-537-post-1...l#pid19163

.

برای اینکه طرز کار این فیلتر را بهتر بشناسیم، آن را روی تصویر زیر اعمال کرده ام...

.

VVVVV

VVV

V

.

مشاهده می کنید که خطوط افقی به دایره های هم مرکز تبدیل می شوند و خطوط عمودی به شعاع های خارج شونده از مرکز این دایره ها... در واقع بالای تصویر به مرکز دایره نگاشته شده است و بقیه تصویر به نوعی حول آن گرد شده است...

به بیان دقیق تر، محور افقی تصویر را به منزله زاویه و محور عمودی را به منزله فاصله در مختصات قطبی فرض کرده ایم. سپس تصویر را در دستگاه قطبی رسم کرده ایم...

به عنوان مثال در تصویر زیر:

.

VVVVV

VVV

V

.

نقطه ای که با ضربدر مشخص شده است، متناظر با زاویه 120 درجه و فاصله 2 واحد است. برای همین وقتی در دستگاه قطبی آن را رسم کرده ایم، 120 درجه از بالا در جهت ساعتگرد زاویه گرفته و سپس 2 واحد به سمت جلو حرکت کرده ایم...

(البته در فوتوشاپ در جهت پادساعتگرد این کار انجام می شود. مانند صفحه شطرنجی)

دقت کنید که اگر پانوراما دقیقا 360 درجه باشد (مانند همین تصویر باغ ارم فوق) سمت چپ تصویر دقیقا منطبق بر سمت راست آن می شود و بعد از اعمال فیلتر مرز اتصال زاویه 0 درجه و 360 درجه مشخص نخواهد بود.

.

8888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

888888888888888888888888888888888888888

88888888888888888888

88888

.

از این فیلتر بگذریم... اگر کمی شهودی تر به مسئله نگاه کنیم:

وقتی ما از دنیای اطرافمان یک عکس پاناروما تهیه می کنیم در واقع دنیای سه بعدی اطراف را روی یک کره که خود در مرکز آن هستیم تصویر می کنیم...

.

.

اینگونه تصور کنید که یک کره شیشه ای دور سر شما گذاشته است... وقتی دور خود می چرخید و از اطراف تصویر برداری می کنید، این تصاویر روی یک کره نگاشته می شود.

.

.

کاری که در تصاویر پانارومای کروی انجام می شود، مثل تصویر کردن این کره روی یک صفحه است. اما این دفعه عمل تصویر کردن از مرکز کره انجام نمی شود بلکه از قطب شمال آن انجام می شود.

.

.

به این کار Stereographic Projection گفته می شود.

.

.

در زیر یک نمونه از این افکنش توسط نور را مشاهده می کنید...

.

ویدئو از Henry Segerman ریاضی دان و مجسمه ساز

۱۳۹۴/۸/۱۵ عصر ۱۰:۵۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, سوفیا, مکس دی وینتر, نکسوس, زینال بندری, خانم لمپرت, جروشا, لو هارپر, BATMAN, پیرمرد, واتسون, سروان رنو, حمید هامون, کنتس پابرهنه, اشپیلمن, زرد ابری, دزیره, آلبرت کمپیون, Princess Anne, ایـده آلـیـسـت, کاپیتان اسکای, شارینگهام
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 42


تشکرها : 4500
( 3665 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #31
تقدیم به بولیت عزیز

یک پست دیگه هم از علم و عکاسی بذاریم و برگردیم سراغ سینما...

رد ستارگان یا StarTrails یکی از زیباترین تکنیک های عکاسی نجومی است. تصاویر آن را زیاد دیده اید، بخصوص چندی پیش تلویزیون با پس زمینه قلعه فلک الافلاک ویدئوی بسیار زیبایی پخش کرد...

.

.

علت این پدیده، چرخش زمین به دور خودش است. برای سهولت، به جای اینکه تصور کنید زمین به دور خودش می چرخد، می توانید فرض کنید که زمین یک کره ثابت است و ستارگان روی یک کره بزرگ قرار دارند که دور زمین می چرخد...

در این صورت، ستاره قطبی که بالای محور چرخش کره است (تقریبا) ثابت می ماند و سایر ستارگان روی دایره هایی به مرکزیت ستاره قطبی حرکت می کنند.

گرفتن این عکس ها با دوربین های آنالوگ کار سختی است. برای این کار باید یک عکس با نوردهی طولانی مدت گرفت. اما با دوربین های دیجیتال تعداد زیادی عکس می گیرید و با یک نرم افزار همه آن ها را ترکیب می کنید.

کاری که نرم افزار انجام می دهد به نوعی ماکزیمم گرفتن بین همه عکس هاست! میزان روشنایی هر پیکسل در هر عکس عددی بین صفر (سیاه) تا 255 (سفید) می باشد. کافیست برای هر پیکسل، بالاترین (روشن ترین) مقدار در بین همه عکس ها را انتخاب کنید. با این کار هر ستاره در طول حرکت خودش، مسیر خود را روشن می کند.

از ظاهر این عکس ها می توان اطلاعاتی راجع به نحوه گرفته شدن عکس دریافت.

.

1) آنالوگ یا دیجیتال بودن دوربین:

در تصاویری که به شکل دیجیتال گرفته می شود، رنگ تمام ستارگان سفید است، اما در تصاویر آنالوگ هر ستاره به رنگ واقعی خودش دیده می شود که این به زیباتر شدن تصویر کمک شایانی می کند...

.

.

البته به وضوح عکس ادیت هم شده است ولی به هر حال تنوع رنگی ستاره ها بسیار زیباست.

.

2) نیم کره شمالی یا جنوبی:

در تصاویری که مرکز دایره ها قابل مشاهده است، اگر در نیمکره شمالی باشیم، ستاره قطبی به شکل پرنور، تقریبا در مرکز دوایر قابل مشاهده است که مسیر خیلی کمی را طی کرده است. در صورتی که در نیمکره جنوبی ستاره پرنوری در مرکز نیست.

.

تصویر اول در نیمکره شمالی و تصویر دوم در نیمکره جنوبی گرفته شده است.

.

3) عرض جغرافیایی:

فرض کنید دقیقا زیر محور چرخش ایستاده اید. در این صورت ستاره قطبی را دقیقا بالای سر خود، در مرکز آسمان می بینید و سایر دوایر را حول آن. (البته در تصویر زیر باید 6 ماه صبر کنید تا شب شود! :دی)

.

.

هر چه به سمت پایین تر حرکت کنید، ستاره قطبی را به افق نزدیک تر خواهید دید، تا جایی که به نیمکره جنوبی برسید و دیگر ستاره قطبی قابل مشاهده نباشد. البته با وجود اینکه خود ستاره قطبی را نمی توان دید، همچنان بخشی از دایره هایی که حول آن قرار دارد قابل مشاهده است...

.

.

از طرفی اگر پشت سر خود را نگاه کنید دایره های هم مرکزی در جنوب مشاهده خواهید کرد. در واقع در نزدیکی استوا در طرفین خود دایره هایی با دو مرکز مختلف می بینید که زیبایی خاص خود را دارد...

.

.

تصویر بالا در قصر بهرام (گرمسار) گرفته شده است. با توجه به اینکه ایران در نیمکره شمالی است، می توان نتیجه گرفت که دوربین رو به جنوب بوده است و علی رغم اینکه مرکز دوایر قابل مشاهده نیست، بخشی از آنها را می بینیم...

.

.

این تصویر زیبا هم در ایران گرفته شده است. شما دقیقا می تونید دو دسته دایره هم مرکز را به خوبی مشاهده کنید. کمان های سمت راست تصویر که تقعر رو به پایین دارند به مرکزیت یک نقطه ایست که پایین تر از افق قرار دارد و کمان های سمت چپ تصویر به مرکزیت نقطه ی دیگری است که قابل مشاهده است...

با توجه به اینکه عکس در نیمکره شمالی گرفته شده است می توان نتیجه گرفت که دوایر سمت چپ به مرکزیت قطب شمال و دوایر سمت راست به مرکزیت قطب جنوب است. و این یعنی عکس رو به شرق گرفته شده است! که البته به خاطر هاله نوری که از طلوع خورشید حاصل شده است خیلی راحت تر میشد این موضوع را فهمید! :دی

.

4) مدت زمان گرفتن عکس:

با توجه به اینکه 24 ساعت طول می کشد که زمین 360 درجه به دور خود بچرخد، می توان از اندازه زاویه ای که هر ستاره طی کرده است، متوجه مدت زمان عکس برداری شد...

.

.

به عنوان مثال یک ستاره پر نور را در تصویر بالا در نظر گرفته ایم. این ستاره کمانی به اندازه 40 درجه را طی کرده است.

حال با یک تناسب ساده می توان دریافت که:

0.11=360÷40

یعنی مدت زمان عکس برداری تقریبا یک دهم 24 ساعت بوده است که می شود چیزی حدود 2 ساعت و نیم...

.


.

شاید موارد دیگری رو هم بشه از روی عکس تشخیص داد ولی چیز دیگه ای به ذهن من نرسید. اگر دوستان چیز دیگه ای بخاطر دارند خوشحال میشم به اشتراک بگذارند...

در پایان یک محصول مشترک از این پست و پست قبلی رو با هم می بینیم!

یک رد ستارگان پانارومای قطبی!

.

.

تصویر بسیار زیبایی که دو طرف آسمان را به شما نشان می دهد...

یک جورایی آدم رو یاد میدان مغناطیسی آهنربا میندازه!

۱۳۹۴/۹/۱۲ عصر ۰۴:۰۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آلبرت کمپیون, BATMAN, خانم لمپرت, پیر چنگی, لو هارپر, زینال بندری, اشپیلمن, جروشا, سروان رنو, بولیت, کنتس پابرهنه, Princess Anne, دزیره, واتسون, زرد ابری, oceanic, نکسوس, rahgozar_bineshan, مکس دی وینتر, جیمز باند, ایـده آلـیـسـت, کاپیتان اسکای, شارینگهام
جیمز باند آفلاین
در حال ماموریت!!
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۶/۱۰
اعتبار: 14


تشکرها : 1004
( 1530 تشکر در 99 ارسال )
شماره ارسال: #32
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

با درودی به گستره کیهان

والا میان این همه مباحث جدی و فنی، شاید مطالب من باعث خجالت خود من بشه در درجه اول. حس میکنم میان چندین فیزیک دان و دانشمند هستم اما هیچ چیزی برای ارائه مطلب ندارم!

اما

بچگی من با این سریال آغاز شد... یادمه هنوز... ساعت سه بعدازظهر...

پیشتازان فضا...

مشتاقانه فیلم را میدیدم و در عالم بچگی کیف میکردم... و چند سال بعد...

عاشقتر شدم...

عاشق فضا...

اجازه بدید کمی کافه ای تر باشم:

اینها سه بازیگر اصلی سریال بودند (که اگر مشتری جم کلاسیک باشید دو نفر اول ار راست به چپ در سریال ماموریت غیر ممکن هم بازی نیز بودند/هستند)، از راست به چپ به نامهای مارتین لاندو (با صدای حسین عرفانی) باربارا بین (با صدای رفعت هاشمپور) و باری مورس (با صدای ایرج رضایی)

خدا کنه حافظه معیوب من درست کارکرده باشه در مورد صداها

در ضمن عاشق سفینه این سریال هم بودم

سفینه ها در این گونه فیلمها نقش مهمی را دارند البته. شاید روزی یه آنالیز کوچکی راجع به سفینه ها داشته باشم.

بعد از انقلاب دیگه اینجور سریالها را پخش نکردند و این سریالهای با ارزش در اتاق آرشیو صداسیما درحال خاک خوردن هستند.

پیش خودم قرار گذاشته بودم زیاد پرنویسی نکنم اما اقلا یه نکته علمی بگم (که لال از دنیا نرم! بگن انگار سواد داره! {#smilies.wink})

یه اشتباهی که در اکثر این دسته از فیلمها رخ میده وجود صدای سفینه در هنگام پرواز در خلاء هست! در خلاء که صدا نداریم!!

ولی خداییش صدای سفینه های امپراطوری و ... در جنگهای ستاره ای باحاله! {#smilies.tongue}


ارادتمند شما، جیمز باند
۱۳۹۴/۹/۲۲ عصر ۰۹:۴۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, خانم لمپرت, آلبرت کمپیون, کنتس پابرهنه, Princess Anne, اسپونز, BATMAN, جروشا, اسکورپان شیردل, اشپیلمن, دزیره, واتسون, حمید هامون, سروان رنو, rahgozar_bineshan, مکس دی وینتر, ایـده آلـیـسـت, شارینگهام, EDWIN
جیمز باند آفلاین
در حال ماموریت!!
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۶/۱۰
اعتبار: 14


تشکرها : 1004
( 1530 تشکر در 99 ارسال )
شماره ارسال: #33
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

ماشین زمان

سلام بر دوستان

اکنون: 12:52 روز چهارشنبه 25 آذر 1394

کاری به عکس بالا ندارم... همینجوری گذاشتم... محض خالی نبودن عریضه

اما یکی از آرزوهای انسان دستیابی یا اختراع چنین ماشینی است. آرزوه دیگه کاریش نمیشه کرد اما

آرزوه هم باید منطق داشته باشه

فرض من به گذشته رفتم... مثلا دوران راهنمایی... دقیقا سوم راهنمایی...

اگر من با علم فعلی خودم برگردم که میرم هنرستان رشته گرافیک!!! نه این مسیری که طی شده...

پول در بیارم هم دلار میخرم!{#smilies.biggrin}

اما اگر با برگشت به عقب دانش امروز خودمم از دست بدم که باز میرسم به نقطه فعلی!! عین اینکه یک فیلم را ببریم عقب و باز پخش کنیم!

تازه به قول دوستان دانشمند، اگر من پدر بزرگ خودم را خدای نکرده بکشم، تکلیف من چی میشه؟!!

از این گذشته اگه همه بتونن برن به گذشته و اصلاح کنن مسیر زندگیشونو که دنیا برهم میریزه!!! فکرشو بکن هیتلر به روسیه حمله نکنه و بمونه در اروپا و خودشو تقویت کنه!!! آمریکایی ها هم مواظب پرل هاربر باشن!

آقا نظم دنیا به هم میریزه

از سویی دیگر

اگر ما به آینده سفر کنیم...

فرض بفهمیم بیست سال دیگه فلان اتفاق میفته... میشه جلوشو گرفت؟؟؟ نه

کی حرفتو باور میکنه؟

اصلا مگه میتونی...

مگه میشه؟ مگه داریم؟!

میشیم وقتی از حال رفتیم به گذشته و حال ما حکم آینده را داره برای گذشته.

فیلم مردی که زیاد میدانست به کارگردانی یدا... صمدی (1363) را یادتونه؟

اونجوری حال میده اما برای یه نفر...

دنیا داره به یه نظمی که شاید از دید ما بی نظم باشه به جلو میره... خودمون در حال کاری میکنیم که آینده اونو خواهیم دید...  به قول مک مورفی: ملتفت که هستی؟!

تخیل کن... حالشو ببر...


ارادتمند شما، جیمز باند
۱۳۹۴/۹/۲۵ عصر ۱۲:۵۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آلبرت کمپیون, واتسون, Memento, حمید هامون, سروان رنو, لو هارپر, BATMAN, خانم لمپرت, جروشا, rahgozar_bineshan, اشپیلمن, مکس دی وینتر, ایـده آلـیـسـت, تارا
جیمز باند آفلاین
در حال ماموریت!!
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۶/۱۰
اعتبار: 14


تشکرها : 1004
( 1530 تشکر در 99 ارسال )
شماره ارسال: #34
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

سفینه های فضایی

بخش اول: پیشتازان فضا

uss enterprise

شماره ثبت: NCC-1701

سرعت: بین شش تا نه وارپ. یعنی شش برابر تا نه برابر سرعت نور

توضیح: عملکرد این سیستم بر اساس مفهوم "وارپ فضا" استوار است. بر خلاف نظریه هایی مثل ورود به بعد ابرفضا (Hyperspace) برای سفر سریعتر از نور (مانند سری فیلم جنگ ستارگان)، این سیستم فضاپیما را فضای عادی نگه می دارد، ولی با استفاده از واکنش بین ماده و پادماده، یک "حباب" در فضا-زمان در اطراف فضاپیما ایجاد می کند و آن را از آثار سرعت های بالا همچون تغییرات جرم خود فضاپیما یا سرنشینان آن و یا سریع تر گذشتن زمان حفظ می نماید. بنابراین، سرنشینان فضاپیما هیچ تغییر فیزیکی در اطراف خود یا فضاپیما مشاهده نمی‌کنند. در حالت عادی طبق نظریه نسبیت خاص اینشتین، هیچ جسمی نمی‌تواند به سرعت نور برسد، ولی به علت وجود این حباب، سرعت نور نیز حرکت فضاپیما را محدود نمی‌کند و فضاپیما می تواند بسته به قدرت "سامانه وارپ" به سرعت هایی فراتر از نور دست یابد.

اطلاعات بیشتر:

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%...9%88%D8%B1

طول: 289 متر

اما مدل 2009 این سفینه:

طول: 725 متر

من بخاطر علاقه خاصی که به این ژانر دارم، در جاهایی خوانده بودم که شخصیت پردازی اشیاء در این فیلمها مهم هست. یعنی حتی اگر قراره به کره ای حمله کنند کاملا برای آن کره شناسنامه کاملی درست میکنند. مثلا میزان جاذبه، اتمسفر، مواد سازنده و ...

حتی جانوران حتی سفینه ها که بحث منه.

صادقانه بگم آیتم سنگینی انتخاب کردم!! یادم افتاد به روزهای بسیار قدیم، وقتی میخواستیم برای معلم مانور بدیم و بعد برای روزنامه دیواری یک قسمتیش را برعهده میگرفتیم و بعد میدیدیم که اوف چقدر سنگینه!

اما اما اما...

دارم با این بحث جالب حال میکنم...

{#smilies.biggrin}{#smilies.rolleyes}

در ادامه چون این صفحه زیاد سنگین نشه لیستی از کلاسهای مختلف این سفینه را برایتان لینک کردم. خدایی خودم خبر نداشتم این سفینه این همه کلاس داره... میدونستم در طراحی این سفینه برای فیلم سینماییش و سریالهایش تغییراتی دادن اما، این که اصولا کلاس بندی بشه را خبر نداشتم. خودتون بخونید دستتون میاد قضیه:

https://en.wikipedia.org/wiki/List_of_St...tion_class

مثلا این سفینه ای که در تصویر دیدید و بیشتر باهاش آشنا هستیم از کلاس  Constitution هست. نمیدونم برای فیلم چه ترجمه ای بکار ببرم. شاید بشه گفت کلاس اصلی.

مثلا سفینه USS Enterprise NCC-1701-C از کلاس  Ambassador class میباشد!

آقا یعنی خودشونو خفه کردن... اصلا خود ماجرای این سفینه ها که برای کدام فیلم طراحی شدن و چه کاری ازشون برمیاد خودش میشه یه کتاب.

اون روزهایی که داشتم مبانی کارگردانی درس میدادم (یعنی منم آره!) بحث سناریو را داشتیم و شخصیت پردازی و استوری برد و اینا... من در مورد فیلم جنگ ستارگان صحبت میکردم و شخصیت پردازی رباتها...

اما خوبه که به بهانه این بحثی خودم راه انداختم چیزای بیشتری یاد میگیرم...

و

و تصویر زیر:

از بالا به پایین:

 USS Enterprise NX-01, NX Class Starship با کاپتانی جاناتان آرچر

USS Enterprise NCC-1701, NCC-1701-A, Constitution Class Starship با کاپتانی کریستوفر پایک

USS Enterprise NCC-1701-B, Excelsior Class Refit

USS Enterprise NCC-1701-C, Ambassador Class

USS Enterprise NCC-1701-D, Galaxy Class Starship

USS Enterprise NCC-1701-E, Sovereign Class Starship

USS Enterprise NCC-1701-F (not shown), Odyssey Class Starship

USS Enterprise NCC-1701-J (not shown), Class Unknown

یعنی این کلاس ناشناخته شون تو حلقم!!!!! (بی نزاکتی نباشه یه وقت؟ اما هرچی دارم بیشتر میخونم بیشتر تو کف فیلمسازی اینا میرم... خدا قسمت کنه به همه علاقه مندان راستین)

تصویر بالا: اولین تصویر از اولین حضور سفینه

نمونه سوال امتحانی!!!!!:

- سفینه به شماره ثبت: NCC-26632 متعلق به چه کلاسی و به چه نامی است؟!

- جواب: یو اس اس گاندی و آمباسادور کلاس!

یا کاپتان فلان سفینه کی بود؟!!!

-------------------

بگذریم...

دنیاییست دوستان ندیده من... دنیاییست...

ما کجاییم و اونا کجا

والا

و در آخر اینکه اینا همه تخیله... تخیل... هیچی واقعی نیست.

شوخی با یکی از برنامه های آینده:

خوب...

فکر کنم به آخر برنامه امروز رسیدیم. امیدوارم برنامه امروز مورد توجه شما قرار گرفته باشه. از همه خوانندگان و بینندگان این برنامه سپاسگزاری میکنم... تا برنامه بعدی خدا نگهدار شما...


ارادتمند شما، جیمز باند
۱۳۹۴/۹/۲۶ عصر ۰۲:۱۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, آلبرت کمپیون, خانم لمپرت, حمید هامون, اسکورپان شیردل, لو هارپر, سروان رنو, BATMAN, واتسون, جروشا, کنتس پابرهنه, Classic, rahgozar_bineshan, اشپیلمن, Princess Anne, مکس دی وینتر, ایـده آلـیـسـت, EDWIN
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 42


تشکرها : 4500
( 3665 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #35
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

فیلم فانتزی افسون زده

Enchanted 2007

.

.

اگه بخواهیم فیلم رو توی یک جمله خلاصه کنیم، آوردن خط اول WikiPedia کفایت می کنه!

فیلم با باز شدن یک کتاب قصه شروع می شود. با صدای جولی اندروز که داستان را تعریف می کند...

.

.

داستان دختری به نام جیزل که در انتظار شاهزاده ای با اسب سفید است...

کاراکتر جیزل مخلوطی از سفید برفی - سیندرلا و ... است و در کلبه ای با توده ای از حیوانات زندگی می کند...

از قضا پسر ملکه بدجنس شهر (که قیافه اش شبیه مالفیسنت هست) روزی به سمت کلبه جیزل می رود و طی اتفاقی جیزل از بالا کلبه به پایین می افتد، در دامن شاهزاده!

.

.

و خب فرداش ازدواج می کنند! taeed

منتهی قبل از مراسم، ملکه بدجنس جیزل را به درون چاهی پرتاب می کند و جیزل سر از فاضلاب های نیویورک در می آورد!!

دیدن دنیای واقعی برای او باور نکردنی است، برای همین جذب یک بیلبورد تبلیغاتی با نقاشی های کارتونی می شود...

و دوباره از بالای آن بیلبورد به پایین می افتد... در دامن یک مرد دیگر!

.

.

مرد که همسرش را از دست داده است با دختر کوچکش، مورگان، زندگی می کند و به اصرار مورگان، جیزل را به خانه می برد...

صبح که جیزل از خواب بیدار می شود، به یاد هر روز، پرنده ها و حیوانات را صدا می کند تا در نظافت خانه او را همراهی کند...

.

.

سکانس مربوط به تمیز کردن خانه، یک سکانس موزیکال بامزه است که موسیقی آن نامزد دریافت جایزه اسکار شده است...

.

.

شاهزاده انیمیشن که می فهمد جیزل به چاه افتاده است به دنبال او می آید و ملکه بدجنس هم که می بیند پسرش همچنان به دنبال جیزل است، کسی را برای مسموم کردن او می فرستد. مسموم کردن به وسیله سیب های قرمز! :دی

.

.

از طرفی جیزل که می فهمد نامزد مردی که ساکن خانه اوست فکر می کند به او خیانت شده است، مرد را تشویق می کند که نامزدش را به یک اپرا دعوت کند...

سکانس مربوطه، یک سکانس موزیکال بامزه است که موسیقی آن نامزد دریافت جایزه اسکار شده است...

بخشی از این سکانس:

http://s3.picofile.com/file/8227279284/E...2.mp4.html

.

.

صحنه ای در این سکانس است که جیزل همزمان با حرکت پروازی دوربین روی تپه ای می دود... این صحنه یه جورایی یادآور فیلم The Sound Of Music هم هست... بخصوص بخاطر جولی اندروز که راوی همین فیلم هم هست...

شاهزاده، جیزل را پیدا می کند و قصد دارد او را به سرزمین انیمیشنی خودشان بازگرداند ولی جیزل تقاضا می کند که با هم به اپرا بروند...

.

.

و با هم به اپرا می روند و مطابق انتظار تصمیم می گیرند که ضربدری ازدواج کنند!!

سکانس مربوط به اپرا، یک سکانس نسبتا موزیکال است که موسیقی آن نامزد دریافت جایزه اسکار شده است...

ولی هر سه تای این موسیقی ها، به یکی از موسیقی های فیلم کسل کننده Once می بازد! اینجاست که کارگردان می گوید:

نهایتا ملکه بدجنس نیز به دنیای واقعی می آید. نقش او را سوزان ساراندون با 2 گریم متفاوت بازی کرده...

.

.

ملکه دوباره موفق می شود  جیزل را گول بزند و او را متقاعد کند که سیب قرمز را گاز بزند.

اما باز هم مطابق انتظار بوسه عشق واقعی راس ساعت دوازده جان جیزل را نجات می دهد...

جیزل و شوهرش(!) یک زندگی گل و بلبل را آغاز می کنند، نامزد شوهر جیزل(!) هم همراه با شاهزاده به سرزمین انیمیشنی می رود...

.

.

...And They Lived Happily Ever After...

.


.

از نقاط قوت فیلم می توان به طراحی لباس فانتزی آن اشاره کرد.

بعلاوه بازی خوب امی آدامز دقیقا تداعی کننده دخترهای انیمیشن های والت دیزنی است...

جلوه های ویژه به نسبت سال ساخت قابل قبول است. (بجز صحنه ای که ملکه بدجنس تبدیل به اژدها می شود!!)

موسیقی و سکانس های موزیکال هم که واقعا خوب است.

.

این پست رو با یک دیالوگ ماندگار از این فیلم به پایان می برم:

.

مورگان (که یک دختر 6-5 ساله است): مردها رو که می شناسی... هدف اونا از رابطه با زن ها فقط یک چیزه!

جیزل (با تعجب): چیه؟!؟!

مورگان: دیگه نمی دونم. همه تا همین جاش رو میگن!! :دی

۱۳۹۴/۹/۲۹ صبح ۰۲:۱۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, جروشا, زینال بندری, واتسون, آلبرت کمپیون, جیمز باند, کنتس پابرهنه, Classic, دزیره, خانم لمپرت, rahgozar_bineshan, اسکورپان شیردل, لو هارپر, ویگو مورتنسن, حمید هامون, اشپیلمن, مگی گربه, Princess Anne, مکس دی وینتر, ایـده آلـیـسـت, سروان رنو, کاپیتان اسکای, شارینگهام
جیمز باند آفلاین
در حال ماموریت!!
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۶/۱۰
اعتبار: 14


تشکرها : 1004
( 1530 تشکر در 99 ارسال )
شماره ارسال: #36
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

با سلام

در مورد سریال فضا: 1999

یک فرد فرهیخته ای اطلاعات این سریال را ولو خیلی مختصر در ویکی پدیا گذاشته و آنچه که باید میدانستم دانستم. او نوشته:

صدا گذاری این سریال یکی از بهترین و ارزنده‌ترین کارهای دوبلاژ رادیو و تلویزیون ملی ایران بود.

فرمانده جان کونیگ (مارتین لاندو) عباس همایونی

دکتر هلنا راسل (باربارا بین) رفعت هاشم پور

پروفسور ویکتور برگمن (بری مورس) ایرج رضایی

آلن کارتر (نیک تیت) مهدی آژیر

درود بر او. حافظه من فقط درباره مورد اول اشتباه کرده بود!

ادامه دارد...


ارادتمند شما، جیمز باند
۱۳۹۴/۱۰/۶ عصر ۰۸:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, Memento, واتسون, BATMAN, آقاحسینی, تارا, EDWIN
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 118
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 33


تشکرها : 2354
( 1986 تشکر در 31 ارسال )
شماره ارسال: #37
RE: فیلم ملانکولیا

تا جایی که به یاد دارم هیچ گاه به فیلمهایی با ژانر علمی_ تخیلی علاقه نداشتم.حتی اگر فیلمی با این ژانر در جشنواره هایی که برایم مهم هستند برنده جوایز اصلی هم شوند باز هم فیلم را با چند سال تاخیر میبینم.نمونه اش هم فیلم مالیخولیا یا همان ملانکولیا اثر لارس فون تریه که کریستین دانست هنرپیشه محبوبم برای بازی بی نظیرش در این فیلم, برنده نخل طلای کن شد و من فیلم را بعد از چهار سال بالاخره دیدم و خیلی هم مجذوبش شدم.همین ابتدا بگویم که اگر فیلم را ندیده اید و از آن دسته مخاطبانی هستید که به هیچ وجه دوست ندارید پایان فیلم را بدانید خواندن این مطلب را به بعد از تماشای فیلم موکول کنید.

فیلم مالیخولیا فیلمی ست با ژانر درام، علمی و تخیلی و با اینکه موضوع فیلم نابودی زمین و از بین رفتن زندگی است به هیچ وجه مانند فیلمهای آخرالزمانی دیگر شاهد تنش و اضطراب مردمی که در این موقعیتها به خیابانها پناه می آورند نیستیم. بر عکس فیلم سرشار از سکوت است و فقط به رفتار و واکنش سه نفر از اعضای یک خانواده،در برابر فاجعهٔ نابودی زمین میپردازد.

فیلم با تصاویر عجیبی آغاز میشود که در آغاز بی معنی و گنگ جلوه میکنند اما بعد از تماشای فیلم اگر بار دیگر این تصاویر را که تصاویر ذهنی جاستین هستند ببینید, مفهومش را به خوبی درک می کنید.قسمت اول فیلم به جاستین (کریستین دانست) میپردازد.از همان ابتدا متوجه رفتارهای غیر طبیعی او و فضای عجیب فیلم میشویم.در حالی که شوهر خواهر جاستین، "جان"(کیفر ساترلند) یکی از مجلل ترین و گرانترین جشن های ازدواج را برای او برگزار کرده جاستین به همراه همسرش دو ساعت با تاخیر به مراسم میرسد و تمام برنامه های مهمانی را به هم می ریزد انگار که  این جشن اصلا برایش اهمیتی ندارد.

تصور کنید که در شب جشن ازدواج تان، بدانید که تا چند روز دیگر سیاره ای به زمین برخورد میکند و زمین به کلی نابود میشود، آنگاه چه احساسی دارید؟ مخصوصا اگر نتوانید در مورد افکار و پیش بینی تان با کسی حرف بزنید و همه را در دل خود نگه دارید، آیا دچار جنون نمیشوید؟ این اتفاقی ست که در این فیلم برای جاستین رخ داده... پیشگویی رخدادهای آینده انگار از مادرش به او به ارث رسیده است.مادری که رفتارهای او هم عجیب به نظر میرسد. حس پیش بینی جاستین را از سکانسی میتوان فهمید که خطاب به خواهرش کلیر (شارلوت گنزبور) میگوید من گاهی یه چیزهایی رو میفهمم که دیگران نمیدونند و برای اثبات حرفش تعداد لوبیاهای مسابقه شب عروسی اش را که هیچ کسی درست حدس نزده بود میگوید.

جاستین در ابتدای فیلم از شوهر خواهرش "جان" درباره ستاره سرخ رنگی در آسمان سوال میکند و جان در پاسخ میگوید آن ستارهٔ آنتارس است که یکی از ستارگان اصلی صورت فلکی عقرب است. اما روز بعد وقتی برای اسب سواری بیرون میرود و به آسمان نگاه میکند متوجه میشود ستاره قرمز رنگ از صورت فلکی عقرب بیرون رفته, پس مطمئن میشود که در پیش بینی هایش اشتباه نکرده است.درواقع متوجه می شود ستاره قرمز رنگ آنتارس نبوده و همان ملانکولیایی ست که دیگران برخوردش به زمین را شایعه ای بیش نمیدانند. از همان جا رفته رفته حال روحی اش وخیم تر میشود.چنان دچار افسردگی میشود که از پس هیچ کاری برنمی آید.حتی قادر نیست روی پاهایش بایستد. غذای مورد علاقه اش به نظر او طعم خاکستر میدهد و ... . اما از شبی که کنار دریاچه بر روی تخته سنگها دراز میکشد و به سیاره ملانکولیا که رنگش از قرمز به آبی تغییر کرده خیره می شود، انگار خودش را تسلیم سیاره و سرنوشت می کند و از همان جاست که حال روحی اش بهبود می یابد و به آرامش میرسد.

در ادامه، فیلم بیشتر به کلیر خواهر بزرگتر جاستین می پردازد.کلیر که در ابتدا شخصیتی آرام داشت و به نوعی تکیه گاه جاستین محسوب میشد با قوت گرفتن شایعات و اخبارِ مبنی بر برخورد ملانکولیا به زمین بیقرار و مضطرب می شود تا جایی که بستهٔ قرصی تهیه میکند تا در صورت وجود خطر دست به خودکشی بزند. همسرش که دانشمند و ستاره شناس است به او قول میدهدکه ملانکولیا فقط و فقط از کنار زمین عبور می کند و هرگز به زمین برخورد نمی کند.جان اعتقاد دارد تماشای ملانکولیا وقتی از کنار زمین می گذرد قشنگ ترین تجربهٔ زندگی شان خواهد شد.

شبی که ملانکولیا از کنار زمین عبور می کند جان, کلیر و جاستین به تماشای آن می نشینند.جان با لذت به وسیلهٔ تلسکوپ ملانکولیا را نگاه و دیگران را نیز به تماشای آن دعوت میکند.کلیر که تا قبل از آن به شدت مضطرب و پریشان بود با گفتن جملهٔ به نظر که دوستانه میاد آرامش نسبی اش را نشان میدهد. صدایی که بیشتر از همه در این سکانسها به گوش میرسد صدای عبور سیارهٔ ملانکولیاست (صدایی شبیه غرش هواپیما) که اضطراب را دو چندان می کند.در این حین جاستین با شگفتی و لبخند به ملانکولیا چشم دوخته است...

صبح روز بعد صدای ملانکولیا که در حال دور شدن است هنوز در فضا پیچیده است. کلیر که خیالش راحت شده, با خوشحالی کنار جان می آید و به او چای تعارف می کند اما جان با چهره ای مشوش و مضطرب در حال نگاه کردن درون تلسکوپ, و انجام محاسبات است و به کلیر توجه نمی کند.کلیر در تراس روی صندلی به خواب میرود و وقتی از خواب می پرد, متوجه غیبتِ جان میشود. بی درنگ ملانکولیا را زیر نظر میگیرد و بعد از دقایقی متوجه بازگشت سیاره ملانکولیا به سمت زمین میشود. بعد از کمی جستجو جسدِ جان را در اصطبل پیدا میکند...

وقتی دوباره فیلم را دیدم با خود فکر کردم وقتی جان با آن همه آرامش و اقتدار, با فهمیدن برخورد ملانکولیا به زمین دست به خودکشی میزند پس جاستین حق داشت که دچار افسردگی و مالیخولیا شده بود.

اما سکانسهای پایانی فیلم به همراه شنیدن آن موسیقی مرموز و هراسناک, هول انگیزتر هم جلوه میکند. کلیر از ترس نابودی زمین فرار میکند.انگار متوجه نیست برای فرار از ملانکولیا هیچ راهی ندارد و در آخر خسته و کلافه پیش جاستین برمی گردد. جاستین برای آرامش و خوشحالی خواهر زاده اش با چوپ غاری خیالی می سازد و هر سه نفر دست در دست هم به پیشواز مرگ میروند.

ملانکولیا فیلمی کم دیالوگ است و ریتم کندی دارد که شاید مخاطب عام را خسته کند.نا گفته نماند پوستر فیلم مرگ اوفلیا را (در نمایشنامهٔ شکسپیر)  تداعی میکند. در سکانسی از فیلم هم به این موضوع اشاره می شود.جایی که جاستین در کتابخانهٔ جان, نقاشی هایی که نمود فکری و درونی اش است را در کتابهای مختلف پیدا و جایگزین نقاشی های مدرن میکند, نقاشی مرگ اوفلیا نیز به چشم می خورد.


به هر تقدیر شکلک در نیاوردم ... فقط میخواستم شکل خودم باشم
۱۳۹۴/۱۰/۲۰ عصر ۰۶:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, BATMAN, لو هارپر, خانم لمپرت, آلبرت کمپیون, oceanic, واتسون, حمید هامون, سروان رنو, جروشا, پیر چنگی, تارا, ایـده آلـیـسـت, آقاحسینی, اشپیلمن, Memento
تارا آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 15
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۴/۲۱
اعتبار: 9


تشکرها : 299
( 179 تشکر در 1 ارسال )
شماره ارسال: #38
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

جلوه های ویژه (SFX:FX:special effects) و جلوه های دیداری (VFX:visual effects):

جلوه های ویژه و جلوه های بصری، همان چیزهایی هستند که فیلمسازها را قادر می سازند تا صحنه های خارق العاده ای را به تصویر بکشند. تا مثلا ولفگانگ پترسون بتواند ارتش بزرگ یونان را در تروی به شما نشان دهد. یا پیتر جکسون با موجودی مانند گالوم آشنایتان کند. و یا نمای دور شهر گاندور و برج بلند سارومان را به شما نشان دهد بی آن که آن ها را بنا کرده باشند.  

جلوه های بصری یا جلوه های دیداری که در انگلیسی به اختصار VFX نامیده می شود خود شاخه ای از جلوه های ویژه است که با پیشرفت تکنولوژی گسترش پیدا کرد و مستقل شد.

جلوه های دیداری یعنی دست کاری کردن یا به وجود آوردن نماهایی در فیلم که عملی کردن آن ها در لوکیشن یا گران است یا غیر ممکن.

جلوه های دیداری سه گونه است:

1.شبیه سازی(Simulation FX): به وسیله ی نرم افزار physics engine یا موتور فیزیک اجرا می شود که با استفاده از ویژگی هایی مانند حجم و سرعت، مدل شبیه سازی می کند. این نرم افزار در سینما و بازی های رایانه ای به کار گرفته می شود.  

2.نقاشی مات (Matte Painting): یک نقاشی پس زمینه یا یک منظره در دوردست است که در لوکیشن قرار می گیرد.این نقاشی شاید منظره ای از زندگی واقعی باشد. نقاش ها(Matte Painters) و تکنسین های فیلم برای به وجود آوردن این نقاشی های بزرگ از ابزار و روش های زیادی استفاده می کنند. مهارت این نقاش ها و تکنسین ها برای طبیعی به نظر رسیدن کار بسیار اهمیت دارد. 

اولین نقاشی پس زمینه در سال 1907 توسط نورمن داون (Norman Dawn) برای فیلم Missions Of California کشیده شد.

از سال 1990 به بعد، در کنار نقاشی، امکانات دیجیتال هم وارد کار شدند و این روزها که دیگر تکنولوژی جای نقاشی را گرفته است. البته برخی فیلم سازان به عمد شکل سنتی را به کار می گیرند. یک نمونه ی آن فیلم کمدی سیاه A series of Unfortunate Events  ساخته ی برد سیلبرلینگ (Brad Silberling) است با بازی جیم کری (بر اساس مجموعه ی رمان های LemonySnicket) که در آن از روش سنتی نقاشی مات استفاده شده است.

3.ترکیب (Compositing): در این روش چند المان دیداری جداگانه را در یک صحنه،با هم ادغام کرده و تصویری یگانه می سازند. در هه ی "ترکیب" ها بخشی از تصویر با یک چیز یا شی دیگر که بیش تر اما نه همیشه، یک تصویر دیگر است پر می شود.

تصویر این چهار کماندار با عکس کوهستان ادغام شده است.

اما جلوه های ویژه یا SFX یا ساده تر:FX چیست؟ حقه هایی که چشم شما را بازی می دهد. جلوه های ویژه به دو تقسیم می شود و تفاوت زیادی با جلوه های بصری دارد. در حقیقت پیش رفت اجتناب ناپذیر تکنولوژی این تفاوت را به وجود آورده و جلوه های بصری را مستقل کرده است.

1.جلوه های ویژه ی دیداری (که در بالا توضیح دادم)

2.جلوه های ویژه ی میدانی: 

1-جلوه های ویژه ی نوری (Photographic effects یا Optical effects):در این روش تصویر هایی به صورت عکس یا فیلم ایجاد می شود. برای ایجاد این تصاویر از تکنیک هایی مانند "نوردهی چندگانه" (از تکنیک های عکاسی ست) و "تکنیک شوفتان" استفاده می شود.

تکنیک شوفتان روشی ست که در آن از ماکت ها و مدل های مینیاتوری استفاده می شود. این روش ابداع فردی به نام یوجین شوفتان است.

2-جلوه های ویژه ی فیزیکی یا مکانیکی یا عملی (Physycal effects یا Mechanical effects یا Practical effects): رخداد هایی هستند که به صورت واقعی و حین فیلمبرداری اصلی اجرا می شوند.مانند انفجار ماشین ها و ساختمان ها،زد و خوردها، بادها و باران ها و ... که توسط بدلکارها و هنرمندان اجرا می شوند.

********************************************************************************​*********************************************************

پرده ی سبز (Green Screen یا Chroma key):

پرده ی سبز معروف از تکنیک های "ترکیب یا Compositing" است که چند نگاره(تصویر) یا ویدیو را روی هم قرار میدهد. یک تصویر رو به روی پرده ی سبز است و بعد تصویر دوم به اولی اضافه می شود.

 :huh: چرا سبز یا آبی ؟ چون این رنگ ها بیش ترین تفاوت را با رنگ پوست انسان دارند.

تفاوت مهم جلوه های ویژه و جلوه های دیداری ( بصری):

به بیان کوتاه، تفاوت عمده این است: جلوه های دیداری در مرحله ی پس تولید و با کمک رایانه و نرم افزار انجام می شود اما جلوه های ویژه در لوکیشن و حین فیلمبرداری اصلی اجرا و با دوربین ضبط می شود.

۱۳۹۴/۱۱/۱۰ صبح ۱۲:۵۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : فورست, BATMAN, اسکورپان شیردل, کاپیتان اسکای, خانم لمپرت, دزیره, کنتس پابرهنه, حمید هامون, آمادئوس, سروان رنو, آقاحسینی, Princess Anne, واتسون, اشپیلمن, جروشا, جیمز باند, آلبرت کمپیون, Classic, Memento
جیمز باند آفلاین
در حال ماموریت!!
***

ارسال ها: 196
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۶/۱۰
اعتبار: 14


تشکرها : 1004
( 1530 تشکر در 99 ارسال )
شماره ارسال: #39
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

با سلام

جساراتا در مورد رنگهای سبز و آبی...

اضافه اینکه بطور خالص نیز کمیابند یعنی بر اساس کدهای RGB که میشه 0-255-0

* رنگهای سبز و آبی و قرمز، سه رنگ اصلی نوری هستند.


ارادتمند شما، جیمز باند
۱۳۹۴/۱۱/۱۳ صبح ۱۰:۴۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آلبرت کمپیون, تارا, جروشا, حمید هامون, Memento, BATMAN, واتسون
Memento آفلاین
(2000)
***

ارسال ها: 216
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۷/۱۷
اعتبار: 42


تشکرها : 4500
( 3665 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #40
RE: سینمای علمی، تخیلی و فانتزی

.

بعضی از فیلم ها ایده های خوبی دارند ولی خوب ساخته نشده اند. ایده هایی که با وجود اینکه جالب هستند ولی پتانسیل کشیدن بار کل فیلم را ندارند.

.

یک راهکار مناسب در این موارد استفاده از یک داستان فرعی قدرتمند در کنار این ایده است. مثل فیلم Being John Malkovich که روابط احساسی آن انقدر پیچیده است که در فرعی بودن آن شک می کنید!

ولی خب متاسفانه بعضی فیلم نامه نویسان این کار را نمی کنند و ایده حیف و میل می شود.

به نظرم نوشتن درباره این ایده های حیف و میل شده ثواب بیشتری دارد! از این جهت که احتمالا بخاطر ضعیف بودن ساخت فیلم، فیلم و ایده آن از دید مخاطب دور می مانند. ولی مخاطب با خواندن متنی نسبتا کوتاه، می تواند از زیبایی ایده آن لذت برد...

.

IdioCracy

.

.

IdioCracy ترکیب دو واژه Idiot و Cracy است به معنای احمق سالاری! (در مقابل AristoCracy یا همان نخبه سالاری)

ایده فیلم بر پایه اصل انتخاب طبیعی داروین شکل گرفته است!

انتخاب طبیعی که تا امروز منجر به ایجاد هوشمندی بیشتر و از بین رفتن موجودات کم هوش تر شده است، از این به بعد معکوس عمل می کند!!

در ابتدای فیلم یک زوج جوان بسیار باهوش را می بینیم که بر سر مساله بچه دار شدن با وسواس بسیار زیادی صحبت می کنند و نهایتا هم بچه دار نمی شوند و نسلشان منقرض می شود!

در طرف مقابل یک مرد نه چندان باهوشی را می بینیم با تعداد زیادی بچه و همسر باردار! و شجره نامه ای که روز به روز در حال گسترش است!!

و همین ایده ساده ولی بامزه، اساس فیلم را تشکیل می دهد. اینکه از اینجا به بعد، نسل انسان های باهوش رو به انقراض می رود و احمق ها زمین را پر می کنند...

.

.

داستان با یک آزمایش سری در ارتش آمریکا آغاز می شود. یک خواب طولانی مصنوعی...

بهترین کاندیدا هم برای موش آزمایشگاهی شدن، یکی از مامورین بسیار معمولی ارتش است که هیچ کس و کاری هم ندارد! (لوک ویلسون)

ابتدا قرار است خواب یکساله شود اما بخاطر دستگیری مسئول ارشد آزمایش، این عملیات پنهان می ماند و این خواب 500 ساله می شود!

500 سال بعد، طی یک حادثه ای، محفظه باز شده و لوک ویلسون از خواب طولانی مدتش بیدار می شود و با شهری ویران، آدم هایی بسیار احمق و زبانی متحول شده روبرو می شود.

زبان انگلیسی بسیار تحریف شده است... از وکیل دادگاه گرفته تا رئیس جمهور آمریکا با زبانی سخیف صحبت می کنند و حرف زدن او را هم مسخره می کنند.

.

.

همه کارهای دشوار را روبات هایی که سالها قبل اختراع شده است انجام می دهند. (زمانی که هنوز نسل انسان های باهوش منقرض نشده بوده است)

لوک ویلسون که میخواهد به زمان خودش بازگردد در جستجوی ماشین زمانی است که گفته می شود سال ها قبل اختراع شده است. سفر او کش و قوس زیادی پیدا می کند. از زندان گرفته تا وزارت!

نهایتا هم «ماشین زمان» را پیدا می کند. اما «ماشین زمان» ماشین زمان نیست. بلکه یک تونل زمان در یک شهربازی است که نامش «ماشین زمان» است!

.

.

فیلم اصطلاحا خیلی چیپ ساخته است. البته بعضی از صحنه های آن واقعا خنده دار است. بخصوص با بازی همیشه بامزه لوک ویلسون.

به عنوان مثال نقشه فرار لوک ویلسون از زندان:

در همان صف ابتدایی ورود به زندان، او به یکی از مامورین می گوید که من امروز باید آزاد بشم! مامور یک سیلی توی گوشش می زند و می گوید: احمق! توی صف اشتباهی وایسادی... و بعد به همکارش می گوید این احمق رو بفرست بره بیرون!

.

.

یا سکانس تست هوش که سوالات آن به شکل مضحکی ساده است ولی انسان ها نمی توانند حل کنند و ضمن آن مواظب هستند که سایرین از روی آنها تقلب نکنند!

.

.

در کل فیلم بیشتر حالت هجو دارد. هجونامه ای بر روندی که نوع بشر در پیش گرفته است. اما چیزی که بیشتر از همه در این فیلم جلب توجه می کند نگاه نغز به اصل انتخاب طبیعی است.

.

۱۳۹۴/۱۱/۲۵ عصر ۰۶:۵۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جیمز باند, آمادئوس, خانم لمپرت, سروان رنو, نکسوس, حمید هامون, BATMAN, اسکورپان شیردل, جروشا, ویگو مورتنسن, rahgozar_bineshan, واتسون, تارا, کنتس پابرهنه, شارینگهام
ارسال پاسخ