[-]
جعبه پيام
» <آدری لاووا> خوشحال میشم افتخار بدین و از این صفحه بازدید کرده و بنده رو از نظراتتون آگاه کنید
» <آدری لاووا> سلام دوستان. iran_dubber صفحه بنده در اینستاگرام هستش که به معرفی دوبلور ها اختصاص داره
» <زرد ابری> نایت مووی اولین وب سایتی بود که یک سال پیش نسخه کامل دوبله فارسی این مجموعه را منتشر نمود و پیشنهاد اول بنده است
» <زرد ابریhttp://www.1nightmovie.org/tvshow/tt0086661
» <زرد ابریhttps://filmlost.in/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D...%B1%D9%84/
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آورده اند که ...
نویسنده پیام
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #1
آورده اند که ...

درود . پس از مدتها از خلوت غار الد سانگها سر بیرون کرده و با اجازه دوستان تاپیکی جدید را شروع می کنم . در این بخش بیشتر نظرات بزرگان را که جسته و گریخته در جایی ، کتابی و ... مطالعه و مبنایی برای تفکر و اندیشیدن به مواردی مهم می شوند را با هم در میان خواهیم گذاشت . چون ممکن است این موارد دقیقا به سینما مربوط نباشند، آن را در این بخش ایجاد میکنم  . از دوستان برای همراهی دعوت می شود ...

....................................................

خوب . چراغ اول :

...
گاهی دیده اید که آدم چشمهای زنی را که ده سال عاشقش بوده ، فراموش می کند. هر قدر به ذهنش فشار می آورد ، می بیند یادش نیست . مردم ! لااقل اگر فراموش می کنید ، این طور فراموش کنید؛ و یا در خلوتی ، گوشه ذهنی ، بالاخره در جایی ، به خود فشار بیاورید که نامش ، حرفش ، چشمش ، رنگ و بویش یادتان بیاید .

من همیشه از مشایخی هنرپیشه خوشم آمده، ولی اخیرا ، یعنی همین دو سه سال پیش ، از او سوال شد ، الگوی شما در زندگی کیست ؟ و یا می خواهید مثل چه کسی باشید ؟ سوال مجله دقیقا یادم نیست . مشایخی گفت : تختی . قبول . تختی آدم بسیار وارسته و پاکی بود. من خودم هم تاسفم را راجع به مرگش در شعری نشان داده ام . ولی آیا فکر نمی کنید که آدمی مثل مشایخی باید به ذهنش فشار می آورد تا رنگ ان چشم ها به خاطرش می آمد ؟ این نوع فشارها برای همه ما ضروری است . در جای دیگر ، علی حاتمی برای مشایخی می شود سعدی نثر فیلم ایرانی . دقیقا به همین صورت ! آخر چرا یادتان می رود ، و اگر یادتان رفته ، چرا فشار نمی آورید ؟ از یک سو کل هنر فراموش می شود ، از سوی دیگر ، انگار بیضایی و رادی و ساعدی ، اصلا در عالم تئاتر نبوده اند .

تئاتری که مرکز اصلی ذهن آدمی مثل مشایخی است . چرا فشار نمی آرید ؟ آیا مخاطب روزنامه و مجله این قدر اهمیت دارد که نام این سه تن به نفع تختی فراموش شود ؟ در عالم هنر ، کسی مثل تختی در عالم کشتی ، پیدا نمی شود. لابد باید از یک کشتی گیر هم انتظار داشته باشیم که بگوید قهرمان من مشایخی است ؛ و اگر شاعری بگوید الگوی من عابدزاده دروازه بان است ، شاملو حق ندارد فکر کند که سر به سرش گذاشته اند ؟ مشکل مساله در کجاست ؟ ما اطلاع نمی دهیم ، و یا اطلاعاتمان را مخفی می کنیم . در جایی که به حق باید از آدم ها حرف بزنیم ، حرف نمی زنیم . پس مواظب باشیم . دیگران هم رنگ چشم ما را فراموش خواهند کرد ...


از : رضا براهنی 
منتخب از دیباچه خون و شیر ( بر کتابی از آقای حشمت جزنی )


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۳/۱۲/۱۸ صبح ۰۹:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : شرلوك, شیخ حسن جوری, پیرمرد, برو بیکر, BATMAN, اسپونز, حمید هامون, اسکورپان شیردل, rahgozar_bineshan, سارا, سروان رنو, رضا خوشنویس, Papillon, اسکارلت اُهارا, سناتور, بلوندی غریبه, ژان والژان, Jacques Clouseau, پرشیا, واتسون, جیمز باند, کنتس پابرهنه, مراد بیگ
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: آورده اند که ...

...

وقتی خود عشق حاکم بود ، بحث عشق نبود ، فلسفه عشق نبود ، این همه از ماهیت و محتوای عشق گفتن نبود ...

شب ها را به یاد می آوری ؟ شب ها ... شب ها ... پیش از آنکه به خواب برویم ، چقدر حرف داشتیم که بزنیم . انگار که حرف های مان تمامی نداشت . چند بار پیش آمد که طلوع را دیدیم و رنگ خواب را ندیدیم ؟

آخر چه شد که حال ، دیگر ، می آییم و خسته و بی صدا می خوابیم ؟ شب ها دیگرگون شده ؟ حرف ها تمام شده ؟ یا ما تمام شده ایم ؟ جای عشق ، در این شب های خالی و خلوت کجاست ؟

ــ این سوال من است ؛ جواب تو چیست ؟

از : نادر ابراهیمی ( یک عاشقانه آرام)


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۳/۱۲/۲۳ صبح ۰۸:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, برو بیکر, فرانکنشتاین, رضا خوشنویس, خانم لمپرت, بلوندی غریبه, Papillon, حمید هامون, Classic, BATMAN, سروان رنو, ژان والژان, Kurt Steiner, شرلوك, پرشیا, واتسون, کنتس پابرهنه
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 221
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 40


تشکرها : 4011
( 3907 تشکر در 46 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: آورده اند که ...

در این ساعات آخرین سال 1393 تصمیم گرفتم برای هدیۀ سال نو نکاتی را به مقتضای کسوت پیرمردی ام بیان کنم که امیدوارم حداقل آن را تماماً بخوانید و فرض بفرمایید که در محضر پدر یا پدربزرگتان برای عید دیدنی هستید و سخنان او را گرچه نمی پسندید امّا به حرمت موی سپیدش تحمّل می کنید.

شاید بهتر بود این مطلب را در بهارانه... بنویسم امّا متن دوست عزیز حمید هامون چنان زیبا بود که نخواستم با ارسال من از نظر صاحبدلان مخفی شود.

آورده اند که... تاجری پیر و ثروتمند و خسیس که اموال و اشیاء قیمتی بسیار داشت، صاحب فرزندی نااهل بود که چون از پدرش امید کرم نداشت، هر شب اشیاء قیمتی پدر را که خوابی سنگین داشت، می برد و گناهش به گردن نوکر خانه می افتاد و هر صبح نوکر به جرم آش نخورده، دهانش می سوخت و جرأت دم برآوردن هم نداشت چرا که به جرم جسارت به ارباب زاده، تاوانش دو چندان می شد.

نوکر پس از تفکّر بسیار تصمیم گرفت که آقازاده را در حین ارتکاب جرم به ارباب بنمایاند و خود را از مشقت برهاند. بدین منظور طوطی سخنوری را از دوستی به امانت گرفت و به کمک و وسوسۀ قند به او آموخت که در صورت کم شدن اشیاء فریاد دزد! دزد! سر دهد. چون طوطی خوب درس را فراگرفت، نوکر او را نزد عتیقه های تاجر گذاشت و منتظر دستبرد آقازاده شد. ارباب زاده آمد و طبق عادت معهود آنچه که می خواست برداشت و برد و طوطی دم بر نیاورد. چون جوان دزد رفت، نوکر به نزد طوطی آمد و او را مؤاخذه کرد که چرا صدایی در نیاورده و برای ادب کردن او ظرف قند را از قفسش خارج کرد که در این لحظه طوطی فریاد برآورد دزد! دزد! و تاجر برخاست و نوکر بیچاره عذابش دوبرابر شد.

غرض از این حکایت اینکه در این لحظات آخر امسال کلاهمان را قاضی کنیم و ببینیم به قول اطباء آستانۀ دردناکی ما کجاست؟ رگ غیرت ما کجا می جنبد؟ کدام ضربه ما را تکان می دهد؟ که بزرگی انسان نه به مالش و نه به علمش که به بزرگی دغدغه هایش است. آیا از دیدن رنجهای بشر بر می آشوبیم؟ آیا شبی فکر می کنیم که فلان همسایه مان چه می خورد، چه می پوشد، یا از مریضش چگونه پرستاری می کند؟ یا در بستر فکر می کنیم که آن کودک آدامس فروش سر چهارراه که همین ظهر امروز دیده ایم شب در کدام بیغوله می خوابد؟ آیا افق دیدمان از مرزهای وجودی خودمان و چند نفر دور و برمان خارج می شود و بدون توجّه به القائات شبکه های داخلی و خارجی به مردمانی که از اقلّ امکانات زندگی در این دنیای بی رحم محرومند می اندیشیم؟

غیرت و تعصّب برعکس آنچه که امروزه بعضی از روشنفکران در مورد آن بیان می کنند و آن را جزئی از بی فرهنگی و گاهی حیوانیّت می دانند، از اقتضائات لاینفکّ بشر است. همۀ ما به نوعی در جای مقتضی غیرت خود را نشان می دهیم گرچه معمولاً آنانی که از سائیده شدن گوشه ای از روشنفکریشان واهمه دارند، غیرت را در مسائل ناموسی و مذهبی حتّی المقدور نشان نمی دهند امّا همان ها هم گاهی تعصّبشان را در موضوع هایی بسیار سخیف تر مانند طرفداری از باشگاه ورزشی و یا ورزشکاری یا یک هنرمند و یا جناحی سیاسی و... نشان می دهند.

در این لحظات آخر سال به دغدغه هایمان بیندشیم و وزن آنها را برآورد کنیم و ببینیم امسال برای چه دل که را شکسته ایم و بر که خشم گرفته ایم...

شاید گاهی بازیابی تنظیمات کارخانۀ هستی، ما را با فطرتمان بیشتر آشنا کند. بهار فصل مناسبی برای انتخاب این گزینه است.

پیشاپیش سال نو بر همگان مبارک باد و سرشار از شادی و موفقیت در تمامی جوانب زندگی!

۱۳۹۳/۱۲/۲۹ صبح ۱۲:۱۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : خانم لمپرت, فرانکنشتاین, اسپونز, ژان والژان, رضا خوشنویس, بلوندی غریبه, حمید هامون, BATMAN, دن ویتو کورلئونه, Papillon, سروان رنو, rahgozar_bineshan, Kurt Steiner, برو بیکر, واتسون, جیمز باند, کنتس پابرهنه, مراد بیگ
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: آورده اند که ...

[ نامه‌ی ابراهیم گلستان به آیدین آغداشلو ]
.
چهارشنبه 14 مه 1997
آیدین!
تو پسر خوبی هستی، یا در واقع قبلاً پسر خوبی بودی و حالا اگر خوبی دوام آورده باشد دیگر آدم پا به سن خوبی هستی، اما من همیشه چشمداشتم خوب تر بودن تو بود. خوبتر هم یعنی جمع و جورتر، دقیق تر، عمیق تر. حیف آدم با ذوق با شعور با شرف است که دقیق تر و عمیق تر نباشد. نه؟ یک روز خواستی بیایم خانه ات کارهایت را ببینم اما دقیق بودنت بود که چشمگیر بود- وقتی که عمیق نبود. لباس خانه خوبی بود و نقاشی های بسیار دقیق اما نه در عمق رونده، نه پرواز کننده، فقط دقیق، و با دقت ماهر. یا با مهارت دقیق. ولی به هر حال بسیار دلچسب- که به همین جهت جا برای چشمداشت فراوان، فراوان باز می گذاشت.
چند سال پیش هم که مجموعه ای چاپی از کارهایت برایم فرستادی، که بسیار عزیزشان داشتم، هم در آنها و هم در نوشته هایی که همراهشان بود و چاپ کرده بودی، همه، بسیار چاپی بودند و «جا درجا» نبودنشان، یعنی SPONTANEَ نبودنشان حکایت از دقت زیاد می کرد که بیان کننده حقیقت که نه، واقعیت هم زیاد نبودند. تو فکر می کنی دارم دشنام می دهم؟ نه. دارم علاقه بسیار بسیار زیادم را برای آدم عزیزی که نه خُل است و نه بی ذوق و نه بی هوش و نه کند و نه پرت، می نویسم که فقط تا ته نمی رود. یک کمی که سرش را کرد زیر سطح چون هم باهوش است و هم به هوش خود مطمئن و معتقد، همان یک کمی را کافی می داند و خودش را در قیاس با، نمی دانم، کسانی مثلاً میم.آزاد، یا مخترع شاعری او که سیروس طاهباز اسم داشت(اسمش حالا چیست؟)، با اینها، می گیرد و فکر می کند بس است، و این یک ذره عمق. کل درک و دریافت قابل اتکاءست هست؟ نیست، نیست چه می شود کرد؟ وقتی که نیست نیست. تو همان وقت ها هم از شمیم بهار جون هایت بهتر بودی اما فکر می کردی علی آباد که یک دهکوره بیشتر نیست عاصمه پر جوش و خروشی ست از نیویورک و لندن هم وسیعتر و پرتقلاتر. نه. وسعت و تقلا را در خودت سراغ کن، بساز. اگر شنا می کنی یا در دریا نرو یا وقتی رفتی فقط قوزک پا را تر کردن شنا کردن نیست. چهارده پانزده سالی پیش رفته بودم در سان خوان، در اسپانیا، درست در وسط ساحل شرقی شبه جزیره اسپانیا، کنار مدیترانه. جای بسیار زیبا با ساحل بسیار بسیار دراز شن بسیار نرم طلایی. یک روز به خودم گفتم اینهمه در میان دریا پیش می روی، سه چهار کیلومتر شنا در یک جهت می کنی، یک بار هم به موازات ساحل برو و ببین پشت این دماغه نزدیک چه منظره ای می بینی، رفتم. دویست سیصد متری که رفته بودم ساحل قوس ور می داشت و جایی که نه از هتل و نه از میان دریا دیده می شد دیده شد. لوله قطوری می آمد در دریا که همه نجاست های هتل درجه اول و ده سان خوان و نمی دانم کجاهای دیگر را می ریخت در آن آبی ترین و خوشایندترین جای مدیترانه. اما این دیدن لازم بود و می ارزید به کنجکاوی. فردا از آنجا رفتیم و دیگر به هتل سان خوان برنگشتیم. گه را کشف تازه کرده بودیم. همان بس بود.
این را فعلاً داشته باش تا بعد. داشتم راجع به فقط قوزک تر کردن می گفتم. فقط قوزک تر نکن. آدمی که می ترسد و اصلاً نزدیک آب هم نمی رود عاقل تر است تا کسی که به اسم شنا می رود کنار دریا، یا استخر، و مثل آن شاهکار چارلی چاپلین وقتی که نوک انگشت پایش را کرد توی استخر برمی گردد و با حوله همه تنش را که تر نشده است خشک می کند و حتی آبی را که به گوشش نرسیده با انگشت در گوش کردن و روی یک پاجستن در می آورد. احمدرضا که می ترسد و از بحث می گریزد البته این عیب را دارد که خودش را برای مقابله با حرف ها زیاد آماده نمی کند اما منطقی تر رفتار می کند تا آیدین که با همه هوش، و به کمک هوشی که دارد و در نتیجه فکر می کند همه چیز را فهمیده است هر چند برای فهمیدن کوشش زیاد نکرده، با کمک این همه هوش چرت می گوید. ادبیات فارسی پُر است از حرفهای قشنگ، مسجع، مقفی، و با رعایت صدها «هنر» و فن عروضی و بدیعی اما بی معنی. ممکن است در بیان جلال الدین رومی صدها نکته پیدا کنی که با منطق و عقل تو جور در نیاید یا به حساب امروز خراب باشد اما دست کم ساختمان دارد، پرواز می کند در دنیایی که خودش در خیلی بالاتر از استراتوسفر ساخته است. اما در ادبیات فارسی، خارج از حدود آن هفت هشت ده تا، و صرف نظر از لحظه های استثنا، می بینی همینطور مزخرف است با طمطراق، یا اخیراً، تلگرافی، و بعد با «اهداف» و «در این برهه از زمان» یا «در راستای» فلان یا بهمان، یا کلمه هایی که در نظر به کار بَرَنده هایش، جل الخالق!، دارند انقلاب بی نظیر می سازند: حالا آیدین آغداشلو که هم اسمش و هم نام خانوادگیش چندان فارسی نیست نه در حد انتقاد و سنجش، بلکه به صورت احساساتی چنان فردوسی را، مثلاً، پایه گذار زبان فارسی و زنده کننده تاریخ ایران و بخشنده «غرور ملی» می شمارد که بیا و ببین! که اگر فردوسی این کارها را کرده بود در نظام داوری فکر انسانی می دیدی کار نادرستی کرده است، و حال آنکه نکرد و قصه ای را که دیگران ساخته و جمع کرده بودند به نظم درآورد و صد سال پیش از او رودکی هم بود و هم از رستم دستان ذکر خیری کرده بود اما آیدین آغداشلو هم خط آهنی که دیگران تعبیه کرده اند لکوموتیو خودش را می راند بی آنکه فکر کند چه می گوید.
بی آنکه فکر کند چه می گوید. بی آنکه فکر کند چه می گوید. بی آنکه فکر کند چه می گوید و مثل صفحه های سوزن خورده لاکی پیش از سالهای پنجاه فرنگی، هی تکرار می کنم بی آنکه فکر کند چه می گوید، بی آنکه فکر کند چه می گوید، بی آنکه فکر کند چرا فکر نکند؟ آیدین آغداشلو کم فکر می کند: فکر می کند اما کم، اما ساندویچ شده میان حس های ما پرورده و دانسته هایی که با مرارت و مشقت و با پشتکار جمع آورده ست. و چون در تنهایی و انزوای اجباری محیط بسیار کند و وامانده چنین کار را کرده است برایش این اشتباه پیش آمده ست که مقدارشان، حجم این دانسته ها، زیاد است. زیاد یا کمی اینجا نسبی است، چون نسبت را به اطراف خود می گیرد البته این خیلی زیاد به چشمش می آید. اما آیا این واقعاً زیاد است؟ و اگر هم زیاد باشد آیا کافی ست؟ کافی را چه جور اندازه می گیری؟ با قِلّت یا با نبودن این جور چیزها نزد دیگران و در محیط خودت، اگر این کار را می کنی، که می کنی، بسیار به خودت بد می کنی. کم فکر بکن، و در هر چه فکر می کنی بیشتر فکر کن و آن را بسنج. تو کارت«هنر» است. هنر قریحه می خواهد اما به قریحه منحصر نمی شود، به مهارت در رنگ و نقش و نثر و وزن و زاویه و این چیزها منحصر نمی شود. هنر بی سنجیدن، و سنجیدنی که مثل عادت بشود، و نه حساب کتاب های بازاری و سیاسی، میسر نیست. آنقدر بسنج که سنج مثل آب خوردن بشود، و سنجیدن در جهت و ارتقاع فکر، بخصوص. حیف شعور و خیز و قریحه کمیاب توست که در اسارت حمق محیط تو گیر بیفتد و ضعیف و لاغر باشد و بشود و بماند. دیالوگ و داد و ستد فکری در رشد فکری کمک زیاد می کند. بسیار هم لازم است. و در محیط روزگار من کم نبود، نبود. اصلاً نبود. حالا بهتر است اما فقط بالای منبر ننشین، یک خرده هم به نبض زمانه و برداشت دیگران گوش بده، نه برای اطاعت و دنبال کردن، بلکه برای سنجیدن و انتخاب بهتر و دنبال راه و رسم نرفتن. دیالوگ هوشمندانه نبود. نبود که توی سر سگ می زدی «جاودانه ابر مرد» از زمین سبز می شود و می شد. اگر بود این جاودانه بازی راه نمی افتاد، این «زنده یاد» بازی و «استاد» بازی و « در این برهه از زمان» بازی راه نمی افتاد. جاودانه های امروزی بهتر می شدند یا در حد توان ذهنی شان مانند ریگ های کنار راه می ماندند. البته دنیا فرق کرده است و می کند. در همین شماره مجله فیلم که تو هم در آن چند مهمل صادقانه، و بی فکر، ول کرده ای، کسانی هم نوشته اند که پیداست در این بیست و چند سال پا به میدان گذاشته اند یا به دنیا آمده اند که آنقدر بهتر از نسل پیش از خود، و آنقدر فرسنگ ها بهتر و فاصله گرفته تر از نسل سال های 20/30/40 می گویند. دست کم حس و دردشان را صریح، و نو، گفته اند و تو گیر کرده ای در فس ناله های از سکه افتاده چون بهشان عادت کرده ای. بر پدر عادت لعنت. فس ناله هایی که سکه های سربی هستند، و با طلا و نقره فرق ها دارند.
خوب، این ها را مشخص تر و Concrete تر بنویسم، و می نویسم چون تو را با همه بلاهت ها که ازت دیده ام - و از آنها، از آن نوع بلاهت ها خوشم هم آمده است - دوست دارم و از یادم نمی رود که چه جور قرقی از روی یک عکس کمی از تمبر پست بزرگتر در یک اتاق از یک قلمدان کمی بزرگتر یک نقش پنج یا شش متری دراز را با چه سرعتی و دقتی کشیدی، هر چند آن مینیاتور اسفندیار در ارابه را هرگز نکشیدی هرچند، زهر مارت بشود، آن یکی دو تا شیشه کم بهای آب طلا را گرفتی و برای ما به کار نبردی.
چه می گویی؟ وقتی شخصیت کمال الملک را در جنس و رتبه نقاشی او بی هوا بر می زنی و از یاد می بری که راه و رسم سلطان محمد و رضا عباسی را که لابد باید گفت ایرانی است کناری گذاشت، کار صبا را هم دنبال نکرد، از جوش زنده کاری که در روزگارش بود بی اطلاع و بی بهره ماند و اگر خواست از تیسین و ورونز رهبری بگیرد رفت و آن «نامه نویس» را کشید یا آن چشم اندازهای پخت را تحویل تو داد- خوب، چرا درست درباره اش نمی گویی، و با گفتن های نادرست سبب می شوی که سیر و سیلان رشد آنهایی که چشم به دست و حرف و کار تو دارند منحرف شود، و آخر یا در همان مسیر نادرست بمانند یا اگر به انتهای خط که می رسند بفهمند اشتباه می رفته اند ببینند، و ما هم ببینیم، که عمرشان به هدر رفت و خیز آفرینش فروافتاد. فرصت تمام شد و کاری که جان داشته باشد به جا نیاوردند. نقاشی تا حدی یک امر سوبژکتیو است و انتقاد هم در هر زمینه، به هر حال سوبژکتیو است. اگر نبود تنوع و برخورد تنوع به دست نمی آمد. اما یک چیزهایی هست که باید با تیزاب عیارشان را شناخت، با دو دو تا چهار تا حسابشان را باید کرد. طرح سنگفرش یک حیاط در نقاشی پیرو دلا فرانچسکا، که چون در حد روبروی چشم کشیده ست مشخص نیست، وقتی پیاده اش کنی و آن جوری طرح کنی که انگار از بالا به آن نگاه کرده ای یک دنیا معنای معنوی از آن به دست می آوری. این را باید نگاه کرد نه تنها خط و مسیر قلم مو را و در پشت این همه معنا را باید نگاه کرد نه تنها بازی هوس آلود را. اینجاست که آیدین آغداشلو چرند می گوید. یک وقت در بیست سی سالگی چرند می گفتی اما از آن به بعد هم وقت داشته ای که کمتر چرند بگویی، یعنی خودت رابسازی تا چرند نگویی. حالا نگاه کن که چه مسؤولیتی داری. مسؤولیت نه از قبیل مهملات کسانی که از نوشته های مد روز سال های سن ژرمن ده پره، و له دومگو، و فلور، تقلید می کردند، آنهم با کمال نفهمی، آنهم در نشریه های کمک گیرنده از سازمان امنیت!
آیدین به جای چرت و پرت چرا نداند و نگوید که برای زنده بودن، دیدن و فهمیدن لازم است. سرما یا گرما در محیطهای جغرافیایی، نور یا تاریکی نسبی افق زیاد مطرح نیست. داستایفسکی در سیبری جان گرفت و فالکنر در دشت های گرم پنبه و ذرت می سی سی پی. کافکا در کوچه های تنگ و خانه کوتاه سقف توسری خورده در پراگ، و استینبک در آن هوای دل انگیز و چشم انداز جانفزای مونته ری. هیچ وقت در هلند بوده ای؟ برو ببین. آنقدر از یک طرف به تنبلی، و از طرف دیگر به خود گیرانداختن در حرفهای محلی خود را از فهم عام انسانی محروم نکن. به هر حال اگر هلند رفته باشی، با آن آسمان تپیده کوتاه، با آن زمستان های سرد صحنه های بر و گل، و با آن آدمهای عادی و حتی پایین صحنه های براوئر، با آن چمن های لخت و گاوهای تنبل دوکایپ (که شاید کویپ تلفظ کنی، به غلط) با آن تمام زندگی و شادی و غم و آبستنی و مرگ و عشق و خشکی پیری که رامبراندت نشان می دهد، با آن کارهای اثیری و در ظاهر مطلقاً یکنواخت اما مطلقاً پر از تنوع ورمیر، که حتی از یک اتاق و از چند صندلی بیرون نمی رود، با آن شیر که از کوزه می ریزد، با آن دختر اثیری شفاف، خوب، این ها از کجا آمد، آقای نقاشباشی که می خواهی مانند ترمومتر با بالا و رفتن جیوه قضاوت انسان کنی؟ در همین تنگنای از هم گسلنده و وسیع شونده ای که ایران این پنجاه شصت سال است و با همه افت و خیزها آفتابی ترین و زنده ترین سال های این سیصد چهارصد سال مردم و فرهنگشان بوده است اینها چه ربط به گرما و سرما و آفتاب و ابرشان دارد. انگار انسان علف های صحرایی است که حاجت به آفتاب داشته باشد و از سرما بچروکد. آنچه کم داریم فهم درست، فهم درست، و فهم درست هست و هر چه باشد بعد از آن باشد. همین. حالا بنشین و کلاه خودت را که شاید نداشته باشی قاضی کن، از خودت بپرس این تعریف ها که از ابراهیم گلستان می کنی از کجا به تو ثابت شد که این چنین باشد؟ آیا این تمجیدهای با تمام ضمنی بودنشان از حیث اعتبار فرقی دارد با آن فحش های احمق های نارسا که بردن نامشان دل آشوب به دنبال خود دارد؟ از خودت بپرس او از کجا و از چه کس گرفته بود که تو تحسین برای او داری. و تو از کجا و از چه کس گرفته ای که او را چنین می شناسی و می شناسانی. از قصه های او و از قلق های او در ساختمان های داستانی ش تو که باهوش تر و فهمیده تر از عده ای هستی که درک کرده ای، چه گرفتی؟ آیا تو یا کس دیگر از اصل مطلب اساسی خشت و آئینه چیزی به دست آوردی؟ خود آن آقای نویسنده محترم که سازنده فیلم بود هر چیز را به وجه روشن در همان فیلمش گفت، اما تو حالا بگو چه کس از آن چه فهمیده ست؟ از نفس وجود آن بچه که اصلش را کسی نمی دانست، از آن گفتار رادیو که در اول از رادیوی اتومبیل شنیدی، از آن خانه خراب نیم ساخته متروک و ول، از آن زن شبح آسا، از آن افسر پلیس و آن دکتر، از آن آب خوردن زن در صفای ساکت نصف شبی، از فروافتادن فواره ها، از خانه راننده که در تنگی اتاق حضور وسعت آزار و تنگنای انسانی را می توانی دید، از آن لباس بر تن کودک پوشاندن و تکه تکه برهنه شدن مرد و زن، از آن برنامه رادیو و حرفهایی که مرد مذهبی می گوید، از کوچه های تنگ و مرده و تابوت و گردباد و در جهت های ضد هم رفتن، و هی بشمار از این ها چه حاصلی بردی؟ بجز این که قصه است و سرت گرم شد چه حاصلی بردی؟ تو که فهم داری هم چند آن را چندان به کار نمی آوری چرا فقط توجه کنی که فلان کس را با جرثقیل گرفتند و با چه تردستی از پله پایین آمدن را در یک پلان پیروی کردند؟ شعر اگر خوب است به ضرب خط خوب بهتر نمی شود، و مهملات میم.آزاد و..... را اگر یاقوت با آب طلا بنویسد یا میرعماد یا تو روند آنها را جعل کنی همچنان همان مهملات بی بخار دروغ پرت می مانندهر چند عصا قورت داده هم باشند. نه کلیات را فهمیدند نه جزئیات را. چون در فضای فکریشان، نوشته یعنی سجع و قافیه و وزن و تشبیهات. با هر زبان و بهر پرورده بودن نثرت تو بنویسی اگر مطلب برای گفتن- نداشته باشی فقط کشکی. با کارد می شود برید. کارد اگر تیز نباشد به حد کافی بالاخره می بُرد با مداومت دادن. اما چه بهتر است که تیزتر باشد. نه با چماق یا با پر طاووس بریدن میسر نیست. همین. اما اگر تو ندانی که با چه ابزاری چه چیز را برده اند دیگر چه می گویی؟ گیرم که سینما تازه بود و کسانی که به اصطلاح با فرهنگ مکتوب و شعر و نثر آشنا بودند از آن سردرنیاوردند و میدان دست بچه های بی سواد و گاهی قرتی بود که «بی رقیب بودن» خود در میدان «نقد سینمایی» را نشان بزرگتر بودن و برجسته و عظیم و قاطع بودن خودشان می گرفتند، و به جهنم که می گرفتند، اما مگر در نوشته و شعر هم غلطی می کردند. آنها که به کارهای قدیمی آشنایی داشتند کوله بارهای پر از خاک مرده را به دوش می کشیدند و حالا هم به دوش می کشند، یا از زور بی اطلاعی از هم آن میراث های خودشان را پشت مجامله و تعریف از آن میراث ها پنهان می کنند، از آن مرحوم مبرور خانلری تا این بدبختهای آواره مثل یارشاطر و متینی که دلشان به دشنام به جمهوری اسلامی خوش است تا از کیسه های دولتی خارجی و حتی اسلامی داخلی ناخنک بزنند و یا همتاهای مقیم ایرانشان که عیبشان را در ضد جمهوری اسلامی بودنشان نمی گیرم، این در رتبه و مرحله و حد دیگری است، عیبشان را در همان بی سوادی و ناآگاهی از روزگار خودشان باید دید. در حد قصه این ها چه فهمیدند؟ من دارم نقشه جغرافیایی فقدان فکر و فرهنگ را جلوت می کشم. آیا این همه که از هدایت تعریف می کنند، به درک قصه های او و ارزش فکری آنها، در هر حد، آگاهی نشان داده اند؟ لقلقه لسان را قبول نکن به جای فهم و بحث. این همه از نیما می گویند اما آیا هنوز گفته اند که حیثیت نیما در چه حد بود و در کجا بود؟ اینکه قافیه را گذاشت کنار؟ آن وقت ها فقط از «آی آدمها» حرف می زدند چون هم ساده بود هم پا به پای منافع حزبی. اما چه بر سرسلطان فتح او درآوردند و چه جور «مانلی» را کنار گذاشتند! و باز رفتند سر عروض قدیمی در کار او، و ندانستند او در واقع چه کار کرده است. سر از هیچ کار درنیاوردند اما در هر کار مهملات فراوان به هم به زور چسباندند. به زور؟ به نفهمی، به ندانستن، و هیچ کس حتی نگفت که اینها چه مهملات می گویند. حتي آنها هم كه تا حدي سرشان مي شد چون از اين گروه احمق تمجيد مي شنيدند دراندن پرده، و بي بخار نشان دادن اين احمق ها، در حساب روز و نفع پرت شخصي شان، فدا كردند، و نديده گرفتند لزوم نشان دادن پوچي و پوكي احمق هاي دلقكي كه به اسم منتقد چرند مي گفتند و با سواد ناقص اشاره مي كردند به آنچه از نوسينده هاي نقد خارجي تصادفاً به دستشان، يا بدتر به گوششان مي خورد.
باز تكرار مي كنم كه اين ها اصلاً براي من در حد كارهاي خودم بي اهميت بود اما رنج مي بردم كه مي ديدم حماقت و پستي اين جور بي افسار مي راند. حتي آدمهاي بسيار هوشمند كه در كارهاي ديگر كشور هم كاره اي بودند هم اجرا كننده و طراح نقشه ها بودند و هم به فرهنگ و شعر و قصه و سينما دلبستگي داشتند از يك طرف چنان در كارهاي اصلي خودشان مشغول بودند و از طرف ديگر به تكرار آنچه مي شنيدند بس مي كردند، و در نتيجه اين ها كه روشن ترين مغرهاي مملكت بودند كاري به كار هنر و اين جور كارها نداشتند يا نمي توانستند داشته باشند، و ميدان به اين ترتيب مطلقاً خالي بود براي تاخت و تاز بي بته ها كه مهملاتشان تنها خوراك نسل جواني مي شد كه رو به خواندن كتاب و نشريه مي آورند. اينها فقط از اين مهملات امكان تغذيه داشتند، و اگر به حد ميل و قدرت انجام كار يا نوشتن چيزي مي رسيدند در همان فضا و هوا كه فضا و هواي منحصر و منفرد موجود بود رشد مي كردند. همه جور هم براي درافتادن با اين وضع كرده بودم. نه تنها در حد قصه و فيلم، بلكه از خرج براي ساختن مركز فيلم بگير تا تي پا زدن به پول جمع كردن و پخش پول براي ساختن آدم، تا كوشش براي فروش نقاشي نقاش ها،عكس گرفتن عكاس ها، چاپ كتاب، نوشتن مقاله، كور كر كه نبوده اي، ديده بودي. و آنچه كه نديده بودي هم اينجا گفتن ندارد. شايد هيچ جا گفتن نداشته باشد. آنچه گفتن دارد عفونت مسلط محيط است كه در آخر مد و مه گفته ام. «آي! اين سرزمين چه خواهد شد با اين فساد زودرس ارزان؟» اين در سال 1345، گمان مي كنم كه گفته شد. سي سال پيش از انقلاب باربر يخچال را نتوانست در آن ظهر گرم تير به نشانه اش برساند و هشت سال پيش از انقلاب هم به جمله آخر «اسرار گنج» نگاه كن. 15 سال پيش از انقلاب، وقتي «خشت و آينه» را مي ساختم مي ديدم يك نفر نترس دارد مقاومت مي كند. در خانه راننده تاكسي عكس مهوش مزين كننده اتاق او بود. در اداره ها همه جا سرود و درود به 28 مرداد و عكس هاي آن بود. در خيابان ها مجسمه هاي خشن زورو ظلم اما در دكانك مسگري در دالان امامزاده اسمعيل خواستم يك عكس به نشانه مردم آن منطقه و آتش كوره بگذارم. عكسي را كه پيدا كردم و مي خواستم به ديوار بزنم مسكر نمي شناخت كه او كيست. پرسيد او كيست. گفتم آقا را نمي شناسي؟ نمي شناخت. من هم درست نمي شناختم. يا اصلاً نمي شناختم. اما او براي من اگر بيان كننده تفكر و تصور من از انديشه هاي لازم براي جامعه نبود همجنس و خواستار نفع آنها بود، با آنها بود. شايد مي شد بازكننده در يا دروازه اي باشد براي به ميدان آمدن مردم. اين ها حس ها و آناليزهاي من بود كه از لابه لاي امكان هاي كم و تنگ بايستي مي گفتم. در همان فيلم، صبح در خانه راننده گوش كن كه راديو چه مي گويد. و اول فيلم در تاكسي راديو چه مي گفت. هر چيز را كه مي شد كردم و هر چيز را كه مي تونستم كرد. سياستمدار اول مملكت پايش را زمين كوفت گفت تو حتي از گل بر سينه من هم نگذشتي. دون ژوان برناردشا را به صحنه آوردم. همه جور كار كردم. و اصلاً و ابداً توقعي هم نداشتم. توقع بايد اين مي بود كه در زير آن گنبد صدايي بپيچد. اما كسي نفهميد و صدايي نپيچيد. و من وظيفه خودم به خودم را ايفا كرده بودم. آنوقت بود كه رفتم بعد از آن همه سال ها مصرف كننده هم نباشم. نه، به سرما و گرما كاري نداشته باش. در اين نفهميدن ها نگاه كن كه فقط به اينكه با جرثقيل عكس گرفته ام يا مثل دكتر كوشان كه معتقد بود اگر او هم هليكوپتر در اختيارش بود موج و مرجان خارا را مي ساخت. تمام گير كردن در حقارت و حسادت محيط.
همينگوي نويسنده هاي آن روز آمريكا را تشبيه مي كند به كرم هايي كه در شيشه مي فروشند به ماهيگيرها. اين كرم ها در تنگناي شيشه از هم تغذيه مي كنند. حالا از كجا و از چه چيز همديگر را برو از ماهيگيرها يا دانشمندان كرم شناس بپرس. اين گروه دست بقلم غلط انداز هم از چيزهاي يكديگر تغذيه مي كردند براي خودنمايي به يكديگر. حرفشان به خودشان بود و حتي در حمله هاشان دفاع صنفي را از نظر نمي بردند. فقط حقيقت نبود. يا فقط حقيقت بود و درستي كه فدا مي شد. هيچ نويسنده و هيچ نقاشي و هيچ منتقدي نبود كه بسنجد. زود مي پريدند روي كرسي خود نشان دادن. در آن قوطي شكسته تنگ براي خودشان دنياي بزرگ مي ساختند و مهمل هاي خودشان را بصورت نسخه علاج همه دردهاي كيواني و كيهاني تلقي مي كردند. مثل بز اخفش حداكثر سر تكان مي دادند اما آيا مي فهميدند كه در يك قصه چه جور به تدريج كه صبح مي شود و روشنايي زيادتر مي شود و آدمها به هم صحبت مي كنند، اجزاء قصه هم يكي به يكي ديده مي شود و شناسانده مي شود؟ آيا مي فهميدند كه چگونه شر و خبث از يك آتش سيگار به آتش سيگار ديگري منتقل مي شود؟ آيا مي فهميدند مرگ كه هميشه همراه و رفيق آن آدم بوده است حالا براي شفا حبه قند پهلوي بستر او گذاشت؟ آيا فهميدند حمله آخر موج و مرجان را و شيار كف آلود را؟ هيچكس نفهميد. جز فقط يك نفر. اما تمام آن گروه كه هم آن آدم بهشان عن تكلتوئل خطابشان مي كرد نفهميدند. آيا «مارليك» را فهميدند؟ آيا وقتي كه شخم مي شد زمين، و خيش در زمين فرومي رفت آن ابله هاي بي سواد بي گناه كه دل را به فكرهاي خودپسندانه شان خوش نگاه مي داشتند اصلاً مطلقاً ديدند تا برحسب هر جور فهم يا نفهمي شان درباره اش بينديشند؟ ما در زبان فارسي كلمه اي هم به گوشمان نخورد كه از درك زير قشر و ظاهر مطلب حكايتي كند، اصلاً چهار كلمه پشت هم قطار كردن با كش رفتن از ترجمه هائي كه برايشان كردند هيچكسي را شاعر نكرده است اگر چه جاودانه ابرمرد مي شود شد، گاهي. در ما نه چشمداشتي بود نه ترسي، نه اميدي، فقط آرزوي دوردستي بود. حالا كه سال هاي سال گذشته ست ديگر تو سطحي و هوايي نگو، ننويس. من از هيچكس توقعي نداشتم، كه اگر داشتم تعريف و فهم و درك قصد با تمجيد از جوريس ايونز و مالرو و آرتور التون و سادول و جان گريرسون براي من بس بود.
خيلي هم منطقي بود اين نبودن فهم درست، وقتي كه دست كم سه قرن، و در واقع پنج، از افول تمدن ما مي گذشت و تكان خوردن از زمانه اي شروع شد كه مغز فردهاي منفردي مثل داور، با قدرت كاراكتر و نابستگي به حرفهاي كهنه جاري كه در رضاخان بود مملكت را تكاني داد. تكاني از حالتي كه هيچ شباهت نداشت به آن ميوه اي كه ربع قرن بعد به بار آورد، و آن ميوه هيچ شباهت نداشت با آن نفس كشيدني كه از اواخر دهه سي سرعت گرفت، و تنها بعد از اين خواهد بود كه چيزكي باشد، چيزكي اگر كه دنيا بايستد، والا دنيا مي رود و اينها هم به دنبالش اما با سرعت و توان جنبي، به يدك كشيده شده رفتن. فهم يك چيز آماده نيست، و از محيط بار مي گيرد. محيط كم كم به ضرب پيشرفت وسيع تر مي شود، فريبنده تر هم مي شود، اما بايد در اين ميان، درست تر ديد. نه مثل آن كم عقل بيماري كه از دوستي هر چه بهش گفتم علم بهداشت را وسيع تر كرده است ، دوا زيادتر شده ست، مرگ و مير كمتر شده است، جمعيت زيادتر مي شود، جمعيت خوراك مي خواهد، و ساختن خوراك آب مي خواهد و آب از زمين درآوردن با حفظ سنت قنات كافي نيست. اما او از چاه عميق مي ترسيد، بس كه پرت بود و پرت ماند و پرت هم رفت. با سد و چاه مخالف بود زيرا براي سد و چاه ماشين لازم بود و ماشين را كه در جاهاي ديگر اختراع شده بود بايد مي آوردند. و اين كارها با چس ناله ها مرادف مي شود باشد اما ميسر نه.
حالا من دارم بعد از مرگ سهراب نسخه نوشدارو و براي آيدين آغداشلو(قافيه را بشكاف!) مي نويسم.
تو هم گير كرده اي در همان مهملات 20/30 سال پيش، و ناچارم مي كني به گفتن حرفهائي كه بايد بيست سي سال پيش مي گفتي يا رواج مي شد داشت، و ما همان وقت آنها را چنان پيش پاافتاده مي پنداشتيم كه گفتنشان را بيهوده و كوچك كننده مي ديديم اما متعهدين و پيشتازان و پرت ها- اصلاً فراموششان كنيم اينجا، وقار بيشتري نشان داده ايم. سرما و تاريكي آنجا براي ما زيادتر بود از اينجا ، و قدرت خريت و نفهمي و آن ادعاي مردك كاغذنويس كه شكل مار را نشان مردم ده مي داد و از آنها تصديق مي گرفت كه مار نه با ميم و الف و را، نوشته مي شود بلكه شكل كج و كوله يك مار، مار است. از مردم برات و گواهي گرفتن ربطي به واقعيت نمي گذارد. زمين مي چرخيد اگر چه گاليله را به غلط كردن واداشتند و حكم شرعي صدور فرمودند كه زمين نمي چرخد. ما حرفهاي بزرگ و عميق را نه بلد بوديم و نه مي گفتيم اما آنقدر فهم در ما بود كه مهملات حاج سيد جوادي و مجله مزدور پست پنج ريالي و اباطيل آنها، جانمان را بر لبمان آورد. رفتيم. اينجا هم نفهمي و خريت سياسي فراوان است اما اگر نقاش هاي پرت دارد دسترسي به بحث هاي درست و فزاينده و ثمرآورنده را مي شود شنيد. سرما و گرما براي ديگران و خستگي دركردن و يك كمي وظيفه انسانيتي را كه به خودمان داريم رسيدن، انجام دادن و عضو گروه فاسد فراري هم ميهنان سر در هوا نگرديدن. نمي بيني در چه دنيائي پر از لجن بوديم؟ اين حرفها را كه برايت قصار كردم همه حرفها نبود. نمونه بود. خيلي خيلي بيشتر از اين ها مي شود شمرد. مي شود شمرد كه سهمي كه مي داديم در حد قصه نوشتن و يا فيلمهائي كه بچه هاي ما رسيده به آن شكلك بيندازند نبود، فقط نفس بنا كردن يك دستگاه مرتب تهيه فيلم هم بس بود. نفس در خط آنچه كاووسي فيلم فارسي اش مي گفت نيفتادن بس بود. نفس در يك صف و رديف دست به سينه ها و در كنار بچه هاي قرتي فعلاً مرحوم آن دستگاه فاسد لش بيعار نايستادن بس بود. نفس قبول نكردن و صدا در صدا نينداختن با يارشاطر و شفا و خانلري بس بود. نفس به خود گرفتن كه يا به راه راستي كه مي داني برو يا اصلاً نرو، بتمرگ، و در نتيجه نتمرگيدن و در راه هاي كج نرفتن براي ما بس بود، در كوره راه هاي پرعفونت چپ يا راست، ولي دنبال كردن يك راه راست كه هيچ چيز در اين سال هاي سال از قدرت اعتماد به آن نكاهيده است. اينها هر كدام بس بود. هرگز از كسي به خاطر رفاقت تمجيد نكردن، هرگز تن در ندادن به چرت هاي «حزبي» و «تعهدي» و «پيشتازي» و اين جور دلخوشكنك هاي پرت دروغي. اين ها تمام خودش كارهائي بود كه بايد كرد و كرديم. حالا تو آقا خله بگو سرد و گرم و از اين حرفهائي كه آنقدر شعور داري كه اگر درشان مداقه كني پوچ بودنشان را درمي يابي، فوراً. اما مي افتي روي خط آماده، ليز مي خوري به جائي كه بي فكرها بايد در آن ليز بخورند. دل آدم مي سوزد كه آن كس هم كه فكر مي كرده اي شعور دارد و مي تواند از شعورش بهره هاي فراوان برد، سريده است در روال و رسم جاري بي فكر، يعني فاسد. ما از محيط جغرافيايي انساني اينجوري بود كه بيرون شديم، كه « بر و بحر فراخ است و آدمي بسيار» خيلي چيزها مي شود گفت. اما فكر مي كنم بايد و بعد بايد گفت. از بس نوشتم قلمم ديگر كج و كوله مي رود چون واقعاً گير كرده ام ميان ميل به گفتن تو، و درك اينكه به هر حال حرف، بيهوده است. يك وقت گفته بودي فلان كس مرا وصي خودش كرد. اما نگاه نكرده بودي كه وصي براي چه چيزي؟ نديده بودي كه نفس وصيت، اصلاً بي پايه و مضحك است. يا تاسف آور. نديده بودي كه عذرخواهي از خطاها حاصل كم بيني و حقارت و كم عمقي و حسادت بود. و اين نديدن تو، يك جور كم عمقي! هيچ وقت فكر كرده بودي كه من كارهايم را بگذارم زمين و آن قدر صفحه كاغذ براي تو سياه كنم؟ ديگر بس است. اميدوارم حالت خوب باشد و گذار سالها ترا پير نكند، و روحيه جوانت را نگاه داري. گذار سالها ترا پير نكند اما بالاخره عاقل بكند. عقلي نه از آن جنس كه رسم بود و با بهره بردن از آن مي شدند روشنفكر و شاعر و منتقد متعهد. يك عقل پاك محكم و روشن به درد بخورتر است، البته. يك عقل مستقل انسان دوست. يك عقل چابك و بيدار و آماده...

با علاقه ا.گلستان

( با تشکر از جناب آقای خسرو دهقان)


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۴/۱/۳ صبح ۰۹:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بلوندی غریبه, رضا خوشنویس, ژان والژان, حمید هامون, منصور, سروان رنو, برو بیکر
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: آورده اند که ...

قال نلسون ماندلا :
من می دانستم اگر تلخی و کینه را پشتِ سر نگذارم
باز هم زندانی خواهم بود
حتی اگر درِ سلولم را باز می گذاشتند...


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۴/۱/۱۳ صبح ۱۲:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسپونز, Kurt Steiner, سرهنگ آلن فاکنر, هانا اشمیت, ژان والژان, خانم لمپرت, حمید هامون, پرشیا, Papillon, شرلوك, برو بیکر, واتسون
زرد ابری آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 612
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۲/۳۰
اعتبار: 46


تشکرها : 6736
( 5889 تشکر در 166 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: آورده اند که ...

خرابي كار يك مملكت از دو چيز است : نداشتن مردان عالم و لايق و نبودن آنها بر سر كارهاي مملكت.

بر سر دوراهي هاي زندگي گاهي اتفاق مي افتد كه عاطفه و وظيفه با هم تماس پيدا مي كنند؛ كساني كه از عاطفه پيروي كنند، هميشه از خود شادمانند، اما مردمي كه در اين گونه از مراحل، تبعيت عقل و وجدان را ترجيح داده و انجام وظيفه نمايند، غالبأ از كرده ي خود پشيمان هستند.

از كشوري كه بهاي خدمتكاران و دانشمندان را نداند و از آنان سپاسگزاري ننمايد، نبايد اميد پيشرفت داشت.

حقايق را بگوييد و مردم را آگاه سازيد، هرچند مطمئن باشيد كه كشته خواهيد شد.

فرانسوا ولتر


چرا خدایی را نپرستم که مرا آفریده است و بازگشت همه به سوی اوست؟ (آیه 22 ، سوره یس)
۱۳۹۴/۱/۱۸ عصر ۰۹:۵۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سرهنگ آلن فاکنر, Papillon, ژان والژان, حمید هامون, برو بیکر, علی بابا, جیسون بورن, خانم لمپرت, هایدی, دن ویتو کورلئونه, پرشیا, واتسون, جیمز باند
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 487
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷
اعتبار: 71


تشکرها : 360
( 7465 تشکر در 87 ارسال )
شماره ارسال: #7
RE: آورده اند که ...

در کتاب  سینمای فردین به روایت محمد علی فردین (نوشته عباس بهارلو یا همان غلام حیدری) که حاصل تقریبا 50 ساعت صحبت نگارنده با فردین و بشکل گفتگو منتشر شده است و اینروزها چاپ سوم را در کتابفروشی ها میتوان یافت نکته جالبی توجه مرا بخود جلب کرد.

سالها قبل وقتی عطا بهمنش (گزارشگر مشهور ورزشی) در ماهنامه فیلم و همزمان با درگذشت علی حاتمی و اندر حواشی فیلم جهان پهلوان (تختی) مقاله ای نوشت صراحتا اعلام کرد که علیرغم ادعای عموم مبنی بر کشته شدن غلامرضا ، او خودکشی کرده است ، عده ای زبان به طعنه گشوند که بهمنش از جایگاه خود بنوعی سواستفاده کرده و واقعیتی را که مرحوم علی حاتمی قرار بود در فیلم جهان پهلوانش بشکل قتل نشان دهد تحریف و آنرا خودکشی نامیده است .

در کتاب یاد شده ، مرحوم فردین به صراحت ، مرگ تختی را خودکشی ذکر میکند و با توجه به اینکه ایندو قهرمان کشتی بوده اند و در مسابقات مختلف داخلی و خارجی کنار یکدیگر بوده و حتی رفت و آمد خانوادگی داشته اند این حکایت شنیدنی است.

 فردین میگوید :

تختی مشکلات خانوادگی داشت. شدید. با همسرش. با برادرش که در راه آهن کار میکرد و وجهه خوبی نداشت. و همینطور با رژیم شاهنشاهی. عاشق سیاست بود اما همیشه میترسید به آن نزدیک شود.با مصدق حشر و نشر داشت اما نه به وضوح. سن کشتی 30 سال است. او آنچنان که بود نبود. مردم او را بزرگ کرده بودند. بزرگ کردن مردم بخاطر قهرمانی هایش نبود چون مدالهای خیلی جالبی در سطح جهانی نداشت و اکثرا نقره و برنز بود اما چون مردانگی و خصلتهای انسانی داشت او را در حد یک بت بالا برده بودند. این بالا بردن ها باعث شده بود تا اندازه خود تختی هم در این ورطه گرفتار شود. مثلا وقتی دو غلامرضا (شاپور غلامرضا و غلامرضا تختی) وارد استادیوم ورزشی شدند مردم موقع ورود شاپور غلامرضا ساکت بودند و او آمد و رفت گوشه ای نشست. وقتی تختی وارد شد صدای غلامرضا غلامرضا برخاست که به گوش ماموران دولتی و شاپور غلامرضا خوش نیامد. چند دقیقه بعد ماموران ساواک امنیتی او را محترمانه از سالن بیرون بردند (و در واقع بیرون کردند) و این برای تختی خیلی سنگین بود. همه این تحقیر ها ی دولتی و مسایل مشابه  او را به حد ناامیدی از زمین و زمان پیش برده بود. بخصوص که دوره کشتی او در سن 30 سال هم سرآمده بود. چندین بار به خود من گفت از دست زمین و زمان میخواهم خودکشی کنم. دیگر خسته ام. و من هربار به او گفتم تو مرد خدا هستی. تو مومنی. این صحبتها مال افراد دیگر است.... در نهایت وقتی خود کشی کرد من تهران نبودم. وقتی برگشتم دیدم هفت هشت بار به منزل زنگ زده. شب زنگ زده. فردایش هم جنازه تختی پیدا شد.  آن شب شب تلخی برای او بوده و دنبال یک دوست برای درد دل میگشته و وقتی همه درها رو به روی خود بسته دیده کاری را کرده که نباید...

مرحوم دکتر هوشنگ کاووسی پس از فوت محمدعلی فردین در ماهنامه فیلم افشا کرد که تمام مخارج کفن و دفن تختی را فردین تقبل کرد و به مرحوم کاووسی سپرده بود که  تا وقتی زنده ام پرده از این راز برداشته نشود.

۱۳۹۴/۳/۲۳ صبح ۰۸:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : دکــس, شیخ حسن جوری, هایدی, خانم لمپرت, rahgozar_bineshan, دن ویتو کورلئونه, واتسون, Memento
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 221
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 40


تشکرها : 4011
( 3907 تشکر در 46 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: آورده اند که ...

(۱۳۹۴/۳/۲۳ صبح ۰۸:۲۳)منصور نوشته شده:  

سالها قبل وقتی عطا بهمنش (گزارشگر مشهور ورزشی) در ماهنامه فیلم و همزمان با درگذشت علی حاتمی و اندر حواشی فیلم جهان پهلوان (تختی) مقاله ای نوشت صراحتا اعلام کرد که علیرغم ادعای عموم مبنی بر کشته شدن غلامرضا ، او خودکشی کرده است ، ...

 مرحوم فردین به صراحت ، مرگ تختی را خودکشی ذکر میکند ...

چنانچه همۀ کاربران محترم می دانند، شخصاً آغازگر هیچ بحثی نیستم و هیشه سعیم بر آن بوده که از تنشها بکاهم و اگر این پاسخ را به اظهارات سرور بزرگوار جناب منصور می نویسم صرفاً در جهت تبیین واقعیّاتی است که نسل جوان ما در پی سلسله وقایعی از آن بی خبر مانده اند.

من به هیچ وجه شخص پرست و مجذوب قهرمانان ورزشی و ستارگان هنری نیستم ولی توجه دوستان را به جواب جناب منصور به دوستمان جناب ژیگا که فیلمهای از نوع فیلمفارسی را فاقد ارزش هنری می دانست فرمودند، جلب می کنم:

(۱۳۹۴/۳/۱۶ صبح ۰۸:۰۹)منصور نوشته شده:  

(۱۳۹۴/۳/۱۲ عصر ۱۲:۳۶)ژیگا ورتوف نوشته شده:  

الباقی فیلم ها هم یک مشت آشغال و تصاویر مستهجن و دل بهم زن هستند که فقط بدرد موزه می خورند . تا آیندگان ببینند چه بنجل هایی را بنام هنر در مقطعی از تاریخ بخورد مردم می دادند و همه می دانیم کسانی که به موزه می روند هرگز با ظرف های سفالی دوهزار ساله آب نمی نوشند . ظرف سفالی دو هزار ساله امروزه برای هدف های دیگری نگهداری می شود .

لزومی ندارد هر کس آثار مبتذل آن دوره را برای دیدن و داشتن تهیه کند.اگر گرایشی برای دیدن این قبیل فیلم ها مشاهده می شود ناشی از هزار مشکل روانی و روحی و تاریخی مردمی است که راه را عوضی می روند.

آثاری که در قالب هنر (در مفهوم خاص) تولید میشوند (از نقاشی بگیرید تا سینما) هرچه باشند باید نگهداری و بدقت مراقبت شوند. هرچه که باشند. یک فیلم با یک آشغال فرق دارد. آشغال را باید دور انداخت . چرا؟ چون یک زباله قابلیت خود را در قالب مصرفی که از آن میشود پس داده است و مجددا قابل در همان شکل قابلیت استفاده نیست (بازیابی ها را کنار بگذارید) ، اما یک اثر هنری را نه. هرچه که باشد. هرکدام ازینها بیانگر ذائقه های مردم در دوره ای خاصند. هریک از اینها مبین بخشی از فرهنگ (مرده یا زنده ، ابدی یا مقطعی) یک ملتند ، هریک از اینها حکم آجرهائی را دارند که بنای یک ساختمان به اسم سینما را ساخته و پرداخته کرده اند. شما حق ندارید آجرهائی را از این ساختمان بیرون بکشید که از رنگ و جنس آنها خوشتان نمی آید. حق دارید خود نپسندید  اما حق ندارید به دیگران هم دیکته کنید که نپسندند و آرشیو آنها را جمع آوری نکنند و در مورد آنها صحبت نکنند و از آنها دفاع نکنند.

مردم ما ذائقه های کم و بیش ثابتی دارد. این ذائقه ها زمانی خود را در قالب فردین و ناصر ملک مطیعی نشان میداد. آرزوی رسیدن به آرزوها ، یک شبه پولدار شدن ، داشتن چهره ای زیبا که جنس مخالف در برابرش کرنش کند ، مردانگی و صلابت در برابر ظلم ، وفای به عهد ، خوشبختی و ... مردم ما تمام این خصلتهای ستوده را زمانی در هیبت فردین می دید. مردی که تمام اینها را یکجا داشت. در قالب یک فیلم. آرزوهای مردم روی پرده سینماها بود. مردم از سینما (با تمام نقصها و نداشته هایش) تا عمق جان لذت می بردند. توجهی نمیکردند که کارگردانی و موسیقی و چهره پردازی و فیلمبرداری و دکوپاژ یعنی چه. آنچه بود سینمای دل ها بود. مردم دوست داشتند علی بی غمی را ستایش کنند که واقعا گنج قارون نمیخواست . کسی که برده ثروت باشد در دیدگاه مردم محکوم به فناست. مردم دوست داشتند در پرده سینما ثروتمندان متکبر را کوچک و کوچکهای جامعه را بزرگ ببینند چراکه عامه مردم از جنس همین کوچک ها بودند. شما با تحقیر آنگونه سینما در واقع خط بطلان بر آرزوهای مردمی میکشید که خود بخشی از آنید. درست است که از لحاظ هنر سینما این فیلمها عمدتا ضعیف بودند اما هرچه بودند مبین آمال این ملت بودند. مردم ما با این فیلمها و قهرمانانشان زندگی کرده اند. و شما از این آمال و آرزوهای مردم تعبیر به مشکلات روانی ایشان میکنید و سرخود را بالاتر هم میگیرید تا مبادا بر تک تک جملات شما خدشه ای وارد شود.

شما گفتۀ ایشان را توهین به قشری دانستید که آرزوی رسیدن به آرزوها ، یک شبه پولدار شدن ، داشتن چهره ای زیبا که جنس مخالف در برابرش کرنش کند ، مردانگی و صلابت در برابر ظلم ، وفای به عهد ، خوشبختی و ... مردم ما تمام این خصلتهای ستوده را زمانی در هیبت فردین می دید. آیا تمامی مردم ما ذائقه شان ملک مطیعی و فردین بود؟ آیا دیگرانی که به سینما نمی رفتند مردم ما نبودند و می توان به قهرمان آنها اهانت کرد؟ امّا این ادعای فردین و بهمنش توهین به مردمی است که تختی اسوۀ مردانگی و زبان مخالفت آنان با حکومتی است که امثال بهمنش و فردین نه تنها با آن مشکلی نداشتند بلکه در آن رشد یافتند. توهین به مردمی که فکر می کردند و در هپروت یک شبه پولدار شدن نبودند، توهین به مردمی که از ظلم نفرت داشتند و نفرتشان از فحشا و فساد حکومت پهلوی را در سیمای تختی نشان می دادند. توهین به مردمی که ایرانی به معنی واقعی کلمه بودند.

تختی چرا باید دچار افسردگی باشد زمانی که مردم علی رغم 5بار شکستش در رقابت نهایی جهانی هنوز او را دوست داشتند؟

تختی در المپیک ۱۹۵۶ ملبورن به همراه امام‌علی حبیبی نخستین مدال‌های طلای تاریخ ورزش ایران در بازی‌های المپیک را کسب کرد. او با یک مدال طلا و دو مدال نقرهٔ المپیک، دو طلا و دو نقرهٔ قهرمانی جهان و یک طلای بازی‌های آسیایی در فهرست برترین‌های قرن فیلا در جایگاه سیزدهم قرار دارد. او یکی از سه کشتی‌گیر ایرانی (در کنار امام‌علی حبیبی و عبدالله موحد) است که تصویر آنها در تالار افتخارات فیلا نصب شده است.

چه کسی تضمین داده که بهمنش و فردین راستگو هستند و محضاً لله این سخنان را گفته اند؟ اگر فردین آنقدر جوانمرد بود که در خفا خرج کفن و دفن تختی را داده هوشنگ کاووسی از کجا می دانست و چرا فردین از او نخواسته بود که هیچگاه این موضوع را فاش نکند؟ آیا واقعاً جنازۀ تختی 37 ساله بر زمین می ماند؟ آیا بهمنش و فردین پلیس جنایی بودند یا پزشک کالبد شکاف در پزشکی قانونی، که فهمیده بودند تختی خودکشی کرده و به قتل نرسیده؟چرا فردین نباید به تختی که در میدان کشتی به پهلوانی رسید، حسادت کند زمانی که خودش در کشتی و میدان مردانگی موفقیّتی نیافت و با رقصیدن و حرکات ناشایست و  خارج از عرف در فیلمها مشهور شد؟(من قصد توهین به فردین را ندارم و این چیزی است که می توانید در فیلمهای وی ببینید)،  تختی اعتقادات مذهبی قوی داشت و تمام افتخارات و نشان های خود را وقف آستان مقدس حضرت علی بن موسی الرّضا علیه السلام کرده بود و یک فرد مذهبی که به آخرت معتقد است چنین در برابر مشکلات تسلیم نمی شود، و حتّی مهدی اخوان ثالث نیز در شعر خوان هشتم او را مقتول دستگاه ساواک می دانست.

هر کدام از کاربران محترم این کافه فقط و فقط اگر یک زندانی سیاسی دوران پهلوی را از نزدیک بشناسند و شکنجه های وحشیانۀ آنها را بشنوند و ببینند، می فهمند که از حکومت ها نه تنها قتل جوانمردان که هزار جنایت فجیع تر برمی آید.

در حکومتی که کتاب داستانی خرمگس اثر اتل لیلیان وینیچ به به علت ماهیت انقلابی اش ممنوع الطّبع بوده، و فیلم محمّد رسول الله تنها به علّت یکی دو صحنه تظاهرات در مکّه اکران نشده، زنده بودن تختی که خاری در چشم شاهپور غلامرضا پهلوی بوده چگونه تحمّل می شده است؟

این چه مجموعه ای در مخالفت با تحرّکات سیاسی مردم ایران در زمان مصدّق است که از سمت افراد معلوم الحالی چون خسرو معتضد و سرسپردگان سابق دستگاه پهلوی در این زمان شکل گرفته و هر دم از این باغ بری می رسد؟ و عجیب این است که ایشان در صدا و سیما و دستگاه فرهنگی امروز ما دارای تریبون نیز می باشند؟

امّا در انتها عرض می کنم، برای از بین بردن یک قهرمان، که تاریخ گواه پاکی اوست، این گفته ها کافی نیست و همه می دانند:

سنگ بد گوهر اگر کاسۀ زرّین بشکست     قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود

مصرّاً تأکید می کنم که منظور از این شعر جناب منصور که تنها راوی روایت دیگران است، نمی باشد بلکه منظور کسانی هستند که در زمان زندگی و اوج محبوبیت تختی جرأت دم برآوردن در مقابلش را نداشتند و امروز بعد از 40-50 سال به قبر بی دفاع او لگد می پرانند.

۱۳۹۴/۳/۲۳ عصر ۱۲:۲۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : هایدی, Keyser, خانم لمپرت, ژیگا ورتوف, rahgozar_bineshan, زاپاتا, Memento
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 487
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷
اعتبار: 71


تشکرها : 360
( 7465 تشکر در 87 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: آورده اند که ...

(۱۳۹۴/۳/۲۳ عصر ۱۲:۲۹)پیرمرد نوشته شده:  

شما گفتۀ ایشان را توهین به قشری دانستید که آرزوی رسیدن به آرزوها  را زمانی در هیبت فردین می دید. آیا تمامی مردم ما ذائقه شان ملک مطیعی و فردین بود؟ آیا دیگرانی که به سینما نمی رفتند مردم ما نبودند و می توان به قهرمان آنها اهانت کرد؟ امّا این ادعای فردین و بهمنش توهین به مردمی است که تختی اسوۀ مردانگی و زبان مخالفت آنان با حکومتی است که امثال بهمنش و فردین نه تنها با آن مشکلی نداشتند بلکه در آن رشد یافتند. توهین به مردمی که فکر می کردند و در هپروت یک شبه پولدار شدن نبودند، توهین به مردمی که از ظلم نفرت داشتند و نفرتشان از فحشا و فساد حکومت پهلوی را در سیمای تختی نشان می دادند. توهین به مردمی که ایرانی به معنی واقعی کلمه بودند.

دوست ارجمند پیرمرد گرامی

سنی از شما گذشته است. انتظار آرامش از دوستان کهل و باتجربه برای دوستان جواب انتظاری واهی نیست. جوگیر و احساسی شدن صحبتهای سنجیده را از آدمی سلب میکند. هرچند صحبتهای شما ناسنجیده نیست اما با طمانینه بیان نشده است. بعنوان مثال اینهمه کلمه ی "توهین" در یک پاراگراف از خود بجا میگذارید و آنرا مذمت میکنید اما در انتهای همان پاراگراف خود به فردین و بهمنش تهمت و افترا می بندید که امثال اینها از آنجا که با رژیم شاهنشاهی مشکلی نداشتند توانستند در آن محیط رشد کنند. معتضد را فلان می نامید و دکتر کاووسی را بهمان . صغیر و کبیر را با جاروی احساسات خود در زباله دانی ذهن خود جمع میکنید تا تختی را تطهیر کنید . بدون شک مطابق با گفته شما تختی نیازی ندارد برای تطهیرش دیگران را زایل کنیم تا از پله های سوخته آنها کسی چون تختی را بالا ببریم.

لحن شما مرا یاد 16 سال پیش خودم انداخت. در اولین فاروم فارسی(ایرانکلیک). صحبتهای ما در آنجا حول مباحث مذهبی و دینی بود. بحث بین من و یک دوست اهل تسنن از عربستان بود که فارسی هم میدانست... ناگهان یک نفر با نام کابری لامذهب از در بدر آمد و نوشت : این علی علی که شما همش به بوغ و کرنا میکنید یک آدم قد کوتاه خپل گردن کوتاه بوده است! ... عرق سردی به پیشانی من نشست. ضربان قلبم به 150 رسید و شب تا صبح نخوابیدم . به مقدسترین داشته های ذهنی ام در خصوص ائمه و سرو و سالار آنها توهین شده بود وووو .... بعد ها یاد گرفتم بر سر هیچ داشته ای تعصب نورزم. تعصب فرصت شنیدن را از انسان میگیرد. شنیدن چیزهائی که خلاف نظر باورهای ماست.

(۱۳۹۴/۳/۲۳ عصر ۱۲:۲۹)پیرمرد نوشته شده:  چرا فردین نباید به تختی که در میدان کشتی به پهلوانی رسید، حسادت کند زمانی که خودش در کشتی و میدان مردانگی موفقیّتی نیافت و با رقصیدن و حرکات ناشایست و خارج از عرف در فیلمها مشهور شد؟ (من قصد توهین به فردین را ندارم و این چیزی است که می توانید در فیلمهای وی ببینید)

در مسابقات جهانی 1954 توکیو (جائی که توفیق جهانبخت ، عباس زندی ، غلامرضا تختی ،احمد وفادار ، محمدعلی فردین و ... حضور داشتند ، فردین مدال نقره گرفت و تختی چهارم شد.

بد نیست دوستان ما کتابی که ایوب شهبازی (از دست اندرکاران پشت صحنه سینمای ایران در پیش از انقلاب ) طی سالهای اخیر و در 2 جلد به طبع رساند را نگاهی گذرا کنند. من در مورد فساد در پشت صحنه و روی صحنه فیلمهای آبگوشتی فیلمفارسی صحبتی نمیکنم (همچنانکه همگان از آن آگاهند) ، در چنان محیطی که هرکدام از هنرپیشه های درجه اول تاریخ سینمای ایران (که من بخاطر حفظ آبروی آنها نامی از آنها نمیبرم) با عوامل رو و پشت صحنه رفاقت در حد زن و شوهری داشتند بدون آنکه نسبتی با هم داشته باشند فردین در سن 18 سالگی ازدواج کرد و همچون پل نیومن به همسر خود وفادار ماند. همسری که در همان سالها توفیق حج را هم داشت . او هرگز در دو فیلم متوالی با یک بازیگر زن همبازی نشد تا مبادا صحبتی ناشایست تحت عنوان بهتان و افترا به او بسته شود. شهبازی خاطرات متعددی را از رفتار فردین با زنهای همبازی اش در فیلمها در ماهنامه فیلم که همزمان با درگذشت فردین منتشر شد ذکر میکند. بعنوان نمونه آنکه بارها دخترکانی نجیبی که به قصد سودای بازیگری به این سینما از شهرستانها و روستاها جذب استودیوها میشدند را با نصیحت خود (که اینجا جایگاه افراد پاک طینت نیست) به دیار خودشان بازمیگرداند و هکذا. بسیاری از بازیگران درجه دوم و سوم سینمای پیش از انقلاب که امروز بعنوان بازیگران نقش اول جایگاه خود را در سینمای ایران تثبیت کرده اند و سالهاست جا نماز آب میکشند ، آنقدر حرکات وقیحانه داشته اند که اینروزها کسی به حرمت موهای سفیدشان دیگر صحبتی از آن حرکات نکند. کافی است به عکسهای مبتذل و برهنه سینمای پیش از انقلاب نگاهی بنیندازید تا ببینید چه کسانی را رویت خواهید کرد که اینروزها در اوجند و کسی حتی بدانها نمیگوید بالای چشمت ابروست اما فردین چنین نبود. او به مدد همان روحیات کشتی هرگز به ناموس دیگران نزدیک نشد و میتوان از تک تک عوامل پشت صحنه فیلمهای سینمای پیش از انقلاب چنین حقیقتی را استعلام کرد. وقتی از او سوال شد چرا پس از انقلاب همچون دیگران از ایران مهاجرت نکردی گفت : من هرگز خطائی نکردم و تاریخ گواه منست. آنها که رفتند یا به لحاظ اخلاقی مشکل داشتند یا مالی و یا برای کلاس گذاشتن رفتند و شان و شعور من ازین چیزها مبراست. دوست ندارم جائی غریب زندگی کنم که دخترم دست یک نره خر را بگیرد و به خانه آورد و بگوید این بوی فرند منست . یا پسرم با هرزه ها بگردد و سرافکندگی اش برای من بماند...

(۱۳۹۴/۳/۲۳ عصر ۱۲:۲۹)پیرمرد نوشته شده:  

تختی اعتقادات مذهبی قوی داشت و تمام افتخارات و نشان های خود را وقف آستان مقدس حضرت علی بن موسی الرّضا علیه السلام کرده بود و یک فرد مذهبی که به آخرت معتقد است چنین در برابر مشکلات تسلیم نمی شود

همانطور که شما هم اشاره کردید منصور فقط راوی صحبتهای دیگران بود. روایت با تایید توفیر دارد. من حتی در بین نوشته قبلی یک جمله اضافه کرده بودم که خود موافق و موید این حکایتها نیستم. اما آنرا برداشتم تا در عین خبر تفسیری صورت نگیرد. فلاکت جامعه ما اینروزها همینجاست که ضمن خبر (و نه بعد از خبر) تفسیر هم صورت میگیرد و این از صحت اخبار می کاهد. تفسیرها هماره باید پشت خبرها باشد تا هرکس تفسیر خودش را داشته باشد و مقهور تفسیر مفسر خبر نشود. دوستان قدیمی کافه بیاد دارند که من سالها قبل دیالوگهایی که مرحوم علی حاتمی برای انتهای فیلم جهان پهلوان در توصیف نحوه قتل تختی و اینکه ماموران ساواک چگونه با نردبان، شب هنگام از پنجره اتاق وی وارد شدند و وی را مجبور به نوشتن وصیت نامه کرده  او را به قتل رسانده و با صحنه سازی وانمود نمودند که وی خودکشی کرده است را در کافه درج نوشتم . نوشتن آنها گویای انطباق نظر من با شما و مردم بود. ساواک هرگز اجازه حضور تختی را جائی که جماعتی حضور داشت نمیداد و این برای وی ثقیل بود. حکومتها همیشه از قهرمانهایی که در دل مردم جای دارند واهمه داشته اند. یک اشارت آنها کافی است تا حکومتی برباد رود. بنابراین قهرمان کُشی شیوه کاری سیاسی کارهاست. آنها هرگز اجازه نمیدهند کسی محبوب دلها بماند. سیستم هر اریکه ای بر این اساس است که قهرمانها نباید در اوج ، سر سالم به گور برند. باید با انگی و باسمه ای از وجهه آنها کاست تا حتی از مرده آنها بت ساخته نشود و این سیستم روی تختی هم اجرا شد.

(۱۳۹۴/۳/۲۳ عصر ۱۲:۲۹)پیرمرد نوشته شده:  

در حکومتی که فیلم محمّد رسول الله تنها به علّت یکی دو صحنه تظاهرات در مکّه اکران نشده، زنده بودن تختی که خاری در چشم شاهپور غلامرضا پهلوی بوده چگونه تحمّل می شده است؟

فیلم محمد رسول الله (پیام) محصول 1977 یا 1356 است اما درست در ایام آغازین انقلاب در ایران از طرف شخص بنام محمد زاده و با وساطتت مجتهدی خریداری و پس از دوبله در سینماها اکران شد. شعار "دیو چو بیرون رود فرشته درآید" که در انتهای فیلم از زبان راوی فارسی فیلم (فریدون فرح اندوز) ادا میشود یک جمله تحریف شده اضافی است که به مقتضیتات شعارهای انقلابی آنزمان به فیلم اضافه شد.مضاف بر قصه ی غدیر خم که به هیچ عنوان در نسخه اصلی وجود ندارد. تولید این فیلم 1977 است اما در سال 1978 اکران جهانی شد که البته در سطح بین المللی توفیقی نداشت. اکران این فیلم در سطح بین المللی همزمان با سال انقلاب در ایران بود و سینماها رو به تعطیلی میرفت. صحبتی که فرمودید مستند تاریخی ندارد چراکه مجتهدی که همکلاس مصطفی عقاد در آمریکا و از عوامل پشت صحنه فیلم بود و در کنار وی شهریار روحانی پردازش موسیقی آنرا در کنار موریس ژار انجام میداد اذعان دارند که فیلم در همان سالهای تولید در ایران نمایش داده شد و اکران یا عدم اکران آن ربطی به دوره پیش از انقلاب به هیچ عنوان ندارد.

----------------

رخصت دهید حق کلامی هم در خصوص صحبتهای قبلی در مورد سینمای پیش از انقلاب ادا شود . دوست گرامی ژیگا ورتوف نوشت که نکته جدیدی در صحبتهای من نبوده است. او به مفهوم موزه که در بین صحبتها بدان اشاره کردم هرگز توجهی نکرد. کلی تر عرض کنم به شخصه دل خوشی از سینمای پیش از انقلاب ندارم. فیلمها به لحاظ سینمائی بسیار ضعیف اند. فیلمنامه ها بسیار ضعیف و نصفه نیمه است. بازیها ، گریمها ، صحنه پردازیها ، دکوپاژها ، فلمبرداریها ، کارگردانی ها همه و همه ساده و بدوی هستند. خیلی ساده. سینمای پیش از انقلاب صرفا یک سری سایه ها از آدمهاست که میگویند و میخندند و راه میروند و زندگی میکنند. موضوعات پیش افتاده اند. ساختارها کلیشه ای و شعاری است... منصور همه اینها را میداند. خیلی بهتر از هرکسی. هرگز در طول سالها حضورم در کافه از هیچ فیلم ایرانی پیش از انقلاب دفاع نکردم. حتی از گاو. حتی از قیصر. حتی سلطان قلبها و گنج قارون و خشت و آیینه و شب قوزی و گوزنها. اگر نکته ای را یادآور شدم محض اطلاع دوستان بوده و نه دفاع. هرگز به صراحت سنگ فیلمی را به سینه نزدم . با آثار با ارزشتر سینمای پیش از انقلاب کاری ندارم چون موضوع کلام من نبود . همه نوشته های من درخصوص فیلمهای خارجی بوده و هست...

اگر آنجا از سینمای پیش از انقلاب دفاع کردم صرفا بخاطر دو مبحث بود. اولی را که دوستان متوجه شدند. دفاع از شخصیت فردین . کسی که نه ایرج قادری میتواند شبیهش باشد ، نه رضا بیگ ایمانوردی ، نه سعید راد و نه هیچ هنرپیشه دیگری. او هرچه که بود نمادی از آرزوهای سینماروهای آنزمان بود و به همین خاطر شایستگی دفاع را داشت. در همین حد و نه بیشتر. مبحث دوم (که همانگونه که گفته شد ژيگا توجهی به آن نکرد) بحث نگهداری از آثار هنری و آثاری است که به اسم هنر (حال هرچه که باشد) تولید شده اند. مطالعه تاریخ هنر بدون مطالعه آثار حتی بی ارزش و کم ارزش فاقد اعتبار است. اگر همه ی شبها قدر بودی شب قدر بی قدر بودی. بدون شک اگر همه آثار سینما در اوج بود که دیگر سینمای ارزشمند ارزشی نداشت. رگه های طلا را در بین شن و ماسه ها باید پیدا کرد . اگر همه سنگها طلا بود که دیگر طلا ارزشی نداشت. باید سنگها را کنار طلا دید تا به ارزش آنها پی برد. باید شوهر پاستوریزه را در کنار ناخدا خورشید دید تا فهمید از کجا به کجا رسیده ایم. از ساختن تا رسیدن فرسنگها فاصله است. اینکه گفته میشود نگهداری این آثار پشیزی نمی ارزد صحبت عاقلانه ای نیست. حتی صحبتی احساسی هم نیست. درست است که ما داخل ظروف موزه آب نمیخوریم اما آنها را نگه میداریم. عده ای دوست دارند آنها را نگه دارند و هر روز آنها را بیاد روزهائی که فکر میکردند و فکر میکنند ارزشمندند نگاه کنند. احترام به نگاه انسانها (هر نوع نگاهی که باشد) خود ارزشمند است. حتی مطالعه مشکلات روانی مردم (که ژیگا بدان اصرار دارد) در کنار مطالعه این فیلمها و سایر عوامل و نمادهای دیگری که روی این رفتارها موثر یا بازتابی از آنها هستند کامل خواهد بود. ایرانیها ملتی خاطره باز هستند. اگر شما در کودکی تیرکمانی داشته اید که با چوب و تیوب اتومبیل درست میشد اگر در قرن اتم مشابه آن تیرکمان را پشت ویترین ببینید شک نکنید خواهید خرید. اینکه دیگران به شما بخندند جائی که تفنگهای ساچمه ای هست دیگر چه نیازی به تیر کمان و فلاخن دارید علت خاصی ندارد جز اینکه رجعت به یادها و یادگارهاست. حکایت فیلمهای ایرانی را از این منظر هم میتوان دید که ژیگا (به اشتباه ) بدان نام روانی بودن ایرانیها نام مینهد. حقیقت اینست که  از بسیاری از داشته ها و نداشته های ما (از اعتقاد به خرمهره و مهره مار بگیرید تا 250 رسم و عادت در عروسی و مرگ و همینطور عشق به چیزهائی که بعضا باعث مضحکه بودن ما نزد روشنفکران و غربیها میگردد) ریشه در فرهنگ ما دارد.

۱۳۹۴/۳/۲۴ صبح ۰۹:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پدرام, rahgozar_bineshan, هایدی, بولیت, برو بیکر, خانم لمپرت, بهزاد ستوده, Keyser, دن ویتو کورلئونه, محمد, سروان رنو
ژیگا ورتوف آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 97
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۷/۱۷
اعتبار: 21


تشکرها : 474
( 1105 تشکر در 9 ارسال )
شماره ارسال: #10
RE: آورده اند که ...

هفتۀ گذشته در جلسه ای که برای بزرگ داشت و بررسی کارنامه عزت الله فولادوند برگزار شده بود در میان صحبت های محمد مالجو آقای فولادوند از جا بلند شده و به پشت تریبون رفته و مشت محکمی بر میز می کوبد بطوری که لیوان آب واژگون می شود و با چهره خشماگین فریاد می زند :
- بحث شما ربطی به این جلسه ندارد و مشغول عقده گشایی هستی !!!
جلسه متشنج می شود و مالجو آرام می گوید:
- من در مقام یکی از شاگردان شما سخن می گویم .
- شما شایستگی شاگردی مرا ندارید.
- من قصد رنجش شما را ندارم ، احترام شما واجب است .
- شما که هستید که بخواهید به من احترام بگذارید.
بعد آقای فولادوند با اعتراض به مجری جلسه که چرا جلوی این سخنرانی را نگرفته است جلسه را ترک می کند و...عاقبت با وساطت کسانی دیگر به جلسه بر می گردد.
***
مشکل کجاست ؟
آقای محمد مالجو از پوپر انتقاد می کند و ناراستی هایی را در محتوای کتاب جامعه باز و دشمنانش ترجمه فولادوند نشان می دهد.وی بر می آشوبد و احساس می کند برج عاجش را بتوپ بسته اند.به ساحت مقدس نولیبرالیسم ،کسی بی وضو وارد شده .می خروشد و لیوان آب را چپه می کند . توهین می کند و قهر می کند .آیا فولادوند نمی توانست بارامی جواب انتقادات وارده را بدهد.هر صدای مخالفی را وز وز مگسی انگاشتن و با پیف پاف خشم و غضب به مقابله آن رفتن تا کی می تواند ادامه پیدا کند.آنانی که بعد از مالجو خواهند آمد بی هیچ گفت و گویی بر سر در آن ساحت مقدس تابلو « دستشویی عمومی » نصب خواهند کرد.
***
در یک گفت و گو وقتی زبان طرف مقابل را خوب ندانی آن چه در پاسخ خواهی گفت نارسا ، بی معنی و بی ربط خواهد بود.و وقتی طرف برای توضیح منظورش چیزی می گوید شاید متهمش کنی به مغلطه گر قهار.در یک گفت و گوی دوجانبه طرفین باید حسن نیت داشته باشند. غرض منکوب کردن و خراب کردن یک دیگر نباشد.اگر چنین باشد کسی هم از حاشیه گود فریاد نخواهد زد : فکشو بیار پائین.در یک گفت و گوی دو جانبه وقتی یکی می گوید فلان فیلم آشغاله اگر حسن نیت داشته باشی درک خواهی کرد کلمه آشغاله یک صفت تحقیره و دیگر سراغ خاکروبه و بازیافت و امحاء آشغال نمی روی و بیاد می آوری که بار ها شنیده ای : بابا فلانی که آدمه آشغالیه ...یعنی آدم بی شخصیتی است . نه آدمی که باید امحاء شود . .در یک گفت و گوی دو جانبه ملا نقطی شدن نشانه عدم صداقت در گفت و گوست .نشان آنست که گفت گو دارد برای هدف های دیگری دنبال می شود.در یک گفت و گوی دو جانبه اگر اصول رعایت نشود بسیاری از وجوه مشترک هم دیده نمی شود و بعد از آن که آب ها از آسیاب افتاد تازه می فهمی ما که این همه دیدگاه مشترک داشتیم پس این همه قیل و قال برای چه بود.در یک گفت و گوی دو جانبه وقتی سخن از موزه می شود یعنی سخن از یک مکان خاص شده است . اگر قرار باشد هر کس در خانه اش یک موزه داشته باشد تصویر موزه را به کاریکاتور تبدیل کرده ای!!!در یک گفت و گوی دو جانبه نمی دانم چندبار باید توضیح داد فرق است بین روانی خواندن مردم با این که بگوییم مشکل روانی...؟
***

در نمایشنامه گالیله برتولت برشت دیدگاهی در مورد قهرمان مطرح می شود . گالیله در مقابل شاگرد خود که می گوید مردم به قهرمان نیاز دارند ، می گوید « بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد » .طلوع و غروب تختی در مقطعی از تاریخ معاصر ما شکل گرفت که حنجره مردم بعد از یک کودتای نتگین مصادره شده بود. مردم دنبال حنجره ای می گشتند که صدای درون آن ها را انعکاس دهد.بخشی از توده های مردم تختی را به این ترتیب کشف کرده بودند. کسی که در مقابل قدرت زور گردن خم نکرده بود. کسی که مورد وثوق مردم بود و در زلزله بوئین زهرا کمک های خود را با اعتماد بدست وی می سپردند تا به مقصد برساند.کمک ها وقتی جمع آوری شد زیر بار تحویل کمک ها به شیرخورشید نرفت و خود مستقیم برای اهدای کمک ها به زلزله زدگان رفت و اعتماد مردم را پاسخ گفت .در چنین شرایطی هر اتفاقی برای وی می افتاد مردم آن را از جانب نظام تلقی می کردند.همین حالتی که هم اکنون در ابعاد کوچکترش متوجه امثال محـــــــــــــمدنـــــــــوری زاد است . بگمان من نظام فعلی باید بشدت از جان آدم هایی مثل وی حفاظت کند. .با مروری کوتاه در عکس ها و فیلم های راه پیمایی های انقلاب با عکس های بی شماری از تختی بالای دست مردم مواجه خواهید شد.فردین و بهمنش پس از مرگ تختی چرا لال مونی گرفته بودند.؟  برای این که هر حرفی می زدند مثل تف سربالا روی صورت خودشان فرود می آمد . در پیشگاه مردم سکه یه پول می شدند.فردین علیرغم محبوبیت از نوع آبگوشتیش ، چهره ای دوگانه داشت خلوتش با جلوتش یکی نبود.چندان پاک و مطهر هم نبود . ذکر نمونه هم در این جا به مصلحت نیست .سعی کنیم از انسان ها چهره ای بی نقص و ایراد یا کریه و زشت مطلق ارایه ندهیم .سیاه سیاه یا سپید سپید و بیاد داشته باشیم قهرمانان واقعی تاریخ مردمند.

۱۳۹۴/۳/۲۴ عصر ۰۹:۲۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : rahgozar_bineshan, دن ویتو کورلئونه, ژان والژان, خانم لمپرت, برت گوردون, پیرمرد, سروان رنو, Memento
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #11
RE: آورده اند که ...

بعضی از کلمات بر گردن آدمی حق حیات دارند و آدمی نمی‌داند که آنچه آموخته است از او آموخته است. بعضی از کلمات ٌ پاره های بودن ٌ آدمیند و چگونه می توانم ننویسم وقتی که یکی از پاره های بـودنم، پاره لحظـه سرودنم، نه، یکی از پـاره های دلم ، که ز تمام دلـــم عظیمتر و عزیزتر است، با لهجه ای نجیب در گوشم می گوید : بنویس!

و چنین است که پیش ازآنکه تردید را به تصمیم برسانم، دارم می نویسم: بعضی از کلمات کلمه نیستند، پاره خطی از سرنوشت تو هستند. قطعه ای ازتو، قطره ای ازخون تو… کلماتی که تو را بزرگ کرده اند.

وبعضی از کتابـها کتاب نیستند. یک دوره از خاطرات دستهای لـرزان تو بوده اند که در قطع جیبی پنهان می کردی. لابلای برگهای آن قد می کشیدی. بعضی از کتابها سطر سطر سرنوشت تو را رقم می زنند. این کتابها بر گردن تو حق دارند، بلکه واژهای آنها در رگهای گردنت جاری هسـتند. معلم ما بوده اند. معلمانی که بسیار بسیار شاگردان ناشناس دارند که هیچ گاه آنها را ندیده اند.

گیرم که آن چند جلسه را هم به کلاس درس او نرفته بودم و بر سر شعر ٌ مرد و مرکب ٌ و ٌ خوان هشتم ٌ با او چند و چون دانشجویانه نکرده بودم …که جوان بودم ولی جویای نام نبودم. دانشجوی جامعه شناسی بودم و در نتیجه به ادبیات بیشتر علاقه مند بودم و گهـگاه ر کلاس ادبیات معاصر شرکت می کردم. عروض را جند سال پیش از روی چند برگ مجله ای پیدا کرده بودم، آموخته بودم. اما عروض شعر نو را خوب نمی شناختم، تا اینکه اتفاقا مقاله نوعی وزن در شـعر فارسی را مثل یک قاره ناشناخته کشف کردم. همان چند سطر، چند سال مرا به جلو پرتاب کرد.

خلاصه یک نوجوان روستایی که دانشجوی آن کلاس هم نبود، آن روز وقت کلاس را به خود اختصاص داده بود. خوب یادم نیست ولی گویا کلماتی از قبیل شعر ، روایت، سمبولیسم، سیاست، مردم، عـــوام و خواص و …بین ما رد و بدل می شد. شاید بـــرای اینکه می خواستم بگویـم من هم این چیزها را می دانم. و او چه مهربانانه کلاس را رها کرده بود تا مرا مجاب کند. مرا که نگاهم مثل پروانه در فضای باغ او می گشت. مرا که فقط او را می دیدم و نمی شنیدم. و همین که حدیــث مهربانیش روی با من داشت برایم کافی بود. 
یادم هست که در آخر صحبتهایش پرسید: تو خودت هم شعر می گویی؟

من درآنجا چیزی نگفتم، ولی بعد از کلاس دفتری از سیاه مشقهایم را به او دادم تا بخواند هفه بعد لحظه دیدار شاعر ٌ لحظه دیدار ٌ فرا رسید. روز زیبایی بود. ومــن باز گویی در جهان دیگری بودم. در سایه مجـسمه فردوسی ایستاده بودم که در آینه نمایان شد / با ابــر گیسوانش در باد و به سان رهنوردانی که در افسانه هـا گویند، گیسوانش را – چو شیری یالهاش – افشــاند: سلام بر شما از داخل کیفش دفترم را بیرون آورد و به من داد. ومن از نزدیک به هـمان تصویر دور خیره بودم. همان تصویری که نگاه نوجوانـی مرا بر روی جلد کتابهایش خیره می کرد. لحظه دیدار مثل لحظه دیدار کوتاه بود.

* * *

مگر می شود به لبها دستور داد که درست در ساعت هشت وسی دقیقه وسی ثانیه یک لبخند سی وپنج درجــه ای بزنند؟
مگر می شود برای شانه های شاعر بخشنامه ای صادر کرد درست سر یک ساعت معین را به گریه اختصاص دهند؟
شعر یعنی این! و شاعر یعنی دلی که دستور نمی گیرد. و دستی که فقط از دل دستور می گیرد. وگردنی که فقط در برابر راستی خم می شود.

پس زیبا باش، تا تو را بسرایند!
پس راست باش، تا تو را بسرایند!
تو می توانی هر شعری را که تو ر ا خوش نیامد، مچــاله کنی و دور بیندازی.
اما شاعر تنها چند برگ از تاریخ نیست که آن را از شیرازه جدا کنیم و به دورش افکنیم. مثل این است که بخواهی پاره ای از پوســــت و گوشت خویش را برکنی و به دور بیندازی.
با این خط کشی که تو در دست گرفته ای و هر چه را که از آن بلند تر یا کوتاهتر بنماید، قطع می کنی. با این قلمی که نه، با این تـــیغ، چه بازوها باید قلم شوند. بازوهایی که به راستی انگشت شمارند. اما این خط کش تو تا قوزک پای حلاج، نه، تا رد پای حلاج هم قـد نمی دهد. اگر دست تو بود، نه تنها دست و پای حلاج می بریـدی، بلکه از او جز سایه ای بر دارنمی ماند . اگر دست توبودعین القضات و شیخ اشراق را صد بار سنگسـار می کردی، بر دار می کردی. و حتی بوعلی و رازی و ملاصدرا و حافظ و مولوی وسعدی و …
چرا یک لحظه فکر نمیکنی که مـــــمکن است خط کش تو کوتاه باشد. وگرنه دیگران بی قواره نیستند.

دعا کنیم که روزی ، چشم، در دور تکامل خود به نقطای برسد که ذرات زیبایی را در صورت دشمن ببیند.
کجاست آن چشمی که بسراید با مطـــلع : آه دشمن زیبای من، تو را دیدم!
کجاست آن گوشی که بسراید: آه ، دشنام زیبا ، تو را شنیدم...

لحظه دیدار ( یادداشتی زیبا از قیصر امین پور )


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۴/۴/۱۲ عصر ۰۸:۳۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Papillon, برت گوردون, ژان والژان, terme, خانم لمپرت, حمید هامون, پرشیا, سروان رنو
ژیگا ورتوف آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 97
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۷/۱۷
اعتبار: 21


تشکرها : 474
( 1105 تشکر در 9 ارسال )
شماره ارسال: #12
RE: آورده اند که ...

آذر شیوا

عباس بهارلو:

وقتی آذر شیوا در آذر 1349 گفت که با یک‌دو فیلمِ متفاوت تحولی در سینمای ایران حاصل نمی‌شود، و سینمایی که بالغ بر سی سال «راه خطا رفته باز هم می‌رود»، و «فیلم‌های مبتذل» باز هم ساخته می‌شوند، و «تماشاگران باز هم به دیدن این خزعبلات می‌روند، و باز هم کف می‌زنند، و باز هم هورا می‌کشند»، بنابراین چاره‌ای نیست جز این که «جلو فیلم‌های مبتذل را بگیریم»، می‌دانست که نمی‌تواند جلو ساخته‌شدن چنین فیلم‌هایی را بگیرد، بنابراین عطای سینما را به لقایش بخشید، چند بسته آدامس دستش گرفت، جلو دانشگاه تهران رفت تا در اعتراضی نمادین نشان بدهد که فروشِ آدامس را به بازی در چنین فیلم‌هایی ترجیح می‌دهد؛ اما کم‌تر کسی به حمایت از او برخاست. دانش‌جویان، که تحت تأثیر جریان‌های سیاسی بودند، اعتنایی به او نکردند، و نویسندگانِ مجله‌های سینمایی که در «فیلم و هنر» و «ستاره سینما» قلم می‌زدند و تحت تأثیر جریان عمومی سینمای ایران بودند اعتراض او را به دل‌خواه خود پوشش دادند.
فردین بعدها به من گفت: «آذر شیوا در عین حال که زنِ فهمیده‌ای بود و تن به هر کاری نمی‌داد و دوست داشت رُل‌های خوب و سنگین بازی کند گاهی یک مقدار غیرمتعادل بود. با فروشِ آدامس جلو دانشگاه می‌خواست به مسئولان وزارت فرهنگ و هنر دهن‌کجی کند» و بیضایی در روزهایی که مشغول جمع‌آوری مجموعه گفت‌وگوهای قدیمی آذر شیوا بود، با انتقاد از خود گفت: «نمی‌داند چرا امثال او در آن روزگار از اعتراض آذر شیوا حمایت نکردند.» بیضایی برای جبران این کوتاهی در سال 1375 فیلم‌نامۀ «اعتراض» را دربارۀ آذر شیوا نوشت، و به دست او، که در فرانسه زندگی می‌کرد، رساند. هدف بیضایی جلب نظر آذر شیوا برای بازی در فیلم «اعتراض» بود؛ اما خودش گفته است: «آذر شیوا فیلم‌نامه را نپسندید و حاضر نشد دوباره به سینما بازگردد.» به‌نظر می‌رسد که برای آذر شیوا همه چیز در همان سال‌ها تمام شده بود.


کاور کتاب بهروز شیدا


تکه‌ی پایانی‌‌ی جستار «پرده‌ی خونین و آوازِ مست: فضای دهه‌ی 1340 خورشیدی در چهار رمان فارسی و هشت فیلم بلند ایرانی»؛ از کتاب «می‌نویسم: توقف به فرمان نشانه‌ها‌: از هر دری سخنی»؛ نوشته‌ی بهروز شیدا
چهار رمانِ ما در دهه‌ی 1340 اعتراض را درون‌مایه دارند؛ «سنگ صبور» به سنت و تجدد سرکوبگر، هر دو، معترض است؛ «شریفجان، شریفجان» در برابر تجدد سرکوبگر، در کنار سنت می‌ایستد. «شوهر آهوخانم»، فرادستانِ سنتی را در برابرِ تجدد سرکوبگر حمایت می‌کند. «تنگسیر» اعتراض قهرمانامه در مقابلِ فرادستان را خوش می‌دارد.
هشت فیلم ما در دهه‌ی 1340 به راه‌های گوناگون می‌روند.
سه فیلم تجدد سرکوبگر را توجیه می‌کنند: «گنج قارون»، «گدایان تهران»، «دالاهو» از واقعیت عکس توهم می‌گیرند.
سه فیلم در اعتراض به تجدد سرکوبگر در کنار چهار رمان ما می‌ایستند: «قیصر»، «رضا موتوری» مرگ سنت‌ها را در فروپاشی‌های خونین اندوه می‌خورند. «آقای هالو» معصومیت سنت را در مقابل بی‌مروتی‌ی تجدد سرکوبگر روایت می‌کند.
فیلم «شوهر آهوخانم» رمان «شوهر آهوخانم» را در دهه‌ی 1340 خورشیدی تکرار می‌کند؛ فیلم «تنگسیر» رمانِ «تنگسیر» را در دهه‌ی 1350 خورشیدی.

چهار رمان و هشت فیلمِ ما بخشی از تاریخ سرزمین ما را چنین «حکایت» می‌کنند: ستایش قدرت‌مداران در قامتِ ستایش تجدد سرکوبگر، صدای اعتراض در دل‌تنگی برای سنت، توجیه فقر در بی‌اعتنایی به ثروت، تحقیر خویش در تکریم ثروتمندان، مویه بر مرگِ اخلاق، هلهله برای قهرمانان، چشم‌بسته‌گی‌ی توهم، روزمره‌گی‌ی ابتذال، وحشت از تنهایی، ارعاب در مقابل ساختمان‌های بلند، پناه به زیر بازارچه‌ها، سینه‌ی پرموی بی‌نیازان عاشق‌کُش، تسبیح خونینِ ضد قهرمانان، نبرد فرادستان و فرودستان؛ کلافِ طناب و تقلای دست؛ پرده‌ی خونین و آوازِ مست.

۱۳۹۴/۴/۲۴ عصر ۰۲:۰۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : هایدی, پیرمرد, برو بیکر, خانم لمپرت, حمید هامون, زینال بندری, سرهنگ آلن فاکنر, پرشیا, اسکورپان شیردل, ژان والژان, سروان رنو
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #13
RE: آورده اند که ...

«ما مخصوصا در زمان قاجاریه توی یک تاریکی مطلق احمقانه قرار داشتیم. البته خرابی وضع مملکت از دوره صفویه شروع شد. شما می‌بینید که در زمان صفویه شاه به قزلباش می‌گوید که شیبک‌ خان را بخور. این را من جعل که نمی‌کنم. در تاریخ آمده و من هم در تاریخ خوانده‌ام. به دستور شاه مردکه را زنده زنده می‌خواهند بخورند. خب وقتی یک تمدنِ این جوری هست دیگر جایی برای فهم و فکر باقی نمی‌ماند. آن چند نفر آدمی هم که آن وسط‌ها پیدا می‌شدند مجبور بودند فرار کنند. شما همین کتاب «رستم‌التواریخ» را بخوانید ببینید چه کتاب فوق‌العاده‌ای است. تعریفی که این آدم می‌کند، نحوه تعریف کردنش، از یک مغز عجیب‌و‌غریب، حاضر و زبل، حکایت می‌کند. اما عملش نه، از عمل خبری نیست. اصلا در دوره قاجاریه مملکت چنان وحشتناک خراب می‌شود که کسانی هم که می‌فهمند و می‌خواهند کاری بکنند مأیوس می‌شوند. مثلا امیرکبیر، امیرکبیر هیچ تقصیر و نقصی نداشته اما به دستور شاه کشته می‌شود. فقط هم به این خاطر که شاه از او خوشش نمی‌آمده. وضع هم آن‌قدر خراب است که وقتی می‌روند توی حمام فین رگش را بزنند پا نمی‌شود بزند توی گوش آن مردکه بگوید پدرسوخته تو غلط می‌کنی برو گم شو و کشتی بگیرد و دعوا کند که آنها مجبور شوند به زور متوسل شوند. نه، هیچ‌کدام از این کارها را نمی‌کند، برای اینکه آن‌قدر مأیوس شده که می‌گوید خیلی خب بزن و تمام کن. بزن و از این فلاکتی که مرا به آن دچار کرده‌اند راحتم کن. خب این نشان می‌دهد اوضاع چنان خراب بوده که قوه مقاومت فکر کم شده بوده و برای همین یک آدمی مثل امیرکبیر قبول می‌کند که توی حمام فین رگش را بزنند. خب وقتی امیرکبیر که یک آدم وحشتناک باهوش و صدراعظم بزرگ و فلان و فلان بوده این‌طور تسلیم می‌شود معلوم است که تمدن خیلی خیلی خراب بوده. خب این تمدن خراب تأثیرش را روی دوره‌های بعد از خودش هم می‌گذارد و آثارش باید خرده خرده از بین برود. این را قبلا هم در جایی تعریف کرده‌ام که وقتی به خاطر فیلم «یک آتش» از دربار مرا خواستند، آقای حسین علاء که آن زمان وزیر دربار بود به من گفت: «ممکن است اعلیحضرت باز هم امر بفرمایند که شما به حضورشان برسید. پدرجان از من به شما نصیحت که وقتی به حضور ایشان رسیدید از پدر ایشان تعریف نکنید. از خود ایشان تعریف کنید». خب من اصلا ماتم برده بود که چرا آدمی مثل علاء که هم درس خوانده اروپا بود و هم قبل از اینکه وزیر دربار بشود پست‌های سیاسی مهمی داشت، بارها سفیر و وزیر و نخست‌وزیر بوده، حالا به من می‌گوید تملق شاه را بگو و ازش تعریف کن. خب چنین چیزهایی تأثیرات همان تمدن وحشتناک عقب‌مانده گذشته بود.»

 از : ابراهیم گلستان، مصاحبه با روزنامه شرق، بیست و دوم تیر هزار و سیصد و نود و چهار


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۴/۴/۲۸ عصر ۰۳:۴۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, نیومن, پرشیا, ژیگا ورتوف, پیرمرد, ژان والژان, خانم لمپرت, سروان رنو
ژیگا ورتوف آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 97
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۷/۱۷
اعتبار: 21


تشکرها : 474
( 1105 تشکر در 9 ارسال )
شماره ارسال: #14
RE: آورده اند که ...

از سینما تک

از کتاب سینما تک پاریس تا کانون فیلم تهران

رودررو با فرخ غفاری - پرویز جاهد - دو مصاحبه

- با نوشته‎های سینمایی آقای کاووسی چقدر موافق بودید؟
- کاووسی دوست عزیز من است . ما دوست بودیم جز یک دورۀ احمقانه که باز بی‎خودی با من قهر کرد.اولین کسی بود که دیپلم گرفت از یک مدرسۀ خیلی خوب . با دیپلم گرفتن از یک مدرسه هم در هیچ جای دنیا ، جز در ایران ، آدم دکتر نمی شود . اگر در ایران به کسی که سینما را در این حد خوانده دکتری بدهند من آن طرف را با هفت تیر می زنم می کشمش.دکتر یعنی چه آقا.ننگ بر دکتری این جوری . دکتر کسی است که واقعن کار جدیدی از خودش ارائه بدهد. آخر ، هوشنگ جان ، تو که رفیق منی ، ما که با تو هزار کار کردیم در پاریس از یللی تللی تا غذایی که درست میکردیم ، از پولی که به هم قرض می دادیم . این چی بود؟آمدم ایران ، دو هفته بعدش هوشنگ کاووسی آمد به دیدن من گفت فرخ ، این جا مملکتی است که آدم فقط و فقط باید این جوری نگاه کند. خودت را بگیر و چی کار کن و فلان کن و بعد کار به جایی رسید که شد دکتر سینما! با من قهر است . چندین سال است . یک روز مرا دید و گفت که نه ، من و تو برادریم . گفتم ما همیشه برادر بودیم . زارزار گریه می کرد مثل بچه ها و بقیۀ شب را نشستیم و دست به موهای کاووسی کشیدم.

۱۳۹۴/۵/۲ عصر ۰۳:۴۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, ژان والژان, خانم لمپرت, اسکورپان شیردل, حمید هامون, rahgozar_bineshan, سروان رنو, کنتس پابرهنه
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #15
RE: آورده اند که ...

سروده ای از میکیس تئودوراکیس :

برای آلکوس ...
وقتی تو دو بار ُ سپس سه بار ُ و بعد باز دو بار در بزنی ای آلکوس عزیز در را برویت بازخواهم کرد برایت غذایی تهیه کرده ام و ملافه های سفید فراهم آورده ام .
وقتی تو دو بار سپس سه بار ُ و بعد دو بار در بزنی ای آلکوس عزیز ُ چهره ات را باز خواهم دید . در چشمانت دو کوره آتش نهان داری و در سینه ات هزار دل نا امنیت را به آهنگ پتک میکوبند.

وقتی تو دو بار سپس سه بار ُ و بعد دو بار در بزنی ای آلکوس عزیز ُدر اندیشه گریختنت هستم تو را در زندان تنگت میبینم که نخستین رقص را بر مرگ خویش میرقصی ...

میلان ۱۹۷۵

........................................

تولدت مبارک میکیس تئودوراکیس عزیز

در گذر سالها از هنر و موسیقی ارزشمندت لذت بردم . چه در این فیلم ها و چه در فیلمهای دیگه . حالا حالا ها سلامت باشی و مانا ...
یاحق

http://s3.picofile.com/file/8204120726/M...Z.mp3.html

و ترک منتخب از موسیقی متن فیلم حکومت نظامی :

http://s3.picofile.com/file/8204120126/M...e.wma.html

یاحق


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۴/۵/۱۳ صبح ۰۸:۳۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : دکــس, زینال بندری, پیرمرد, حمید هامون, برو بیکر, برت گوردون, ژان والژان, خانم لمپرت, سروان رنو
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #16
RE: آورده اند که ...

به نقل از صفحه فیس + بوک آقای جابر قاسمعلی :

برای ثبت در تاریخ 
نامه بهرام بیضایی در اعتراض به توقیف مسافران

خیلی سال پیش ، احتمالا زمستان سال 71 یک کپی از این نامه ی تایپ شده به دستم رسید و من آن را در آرشیو شخصی ام حفظ کردم تا امروز . چند روز پیش لابلای نوشته ها و کتابها و مجلات دوباره این نامه را دیدم . به نظرم آمد بد نیست شما نیز این نامه را تا به آخر بخوانید . نامه را از ابتدا تایپ کردم و کوشیدم شیوه نگارش استاد ( حتی علامت گذاری ها ) به تمامی در آن لحاظ شود ، جز دو جا که درستِ لغت به روشنی بر من معلوم نبود و من آنها را درون این علامت [ !؟ ] آورده ام .

اداره کل امور سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی 
امور نظارت و ارزشیابی 
شورای صدور پروانه نمایش فیلم 
© وقتی سه ماه پیش از طریق دفتر پخش ، و دفتر امور سینمایی پیغام رساندید که به خاطر جو آشفته ی بیرون ، نمایش " مسافران " یک برنامه از نوبتش در جدول تعیین شده عقب بیفتد تا بتوانید آن را حمایت کنید ، حتی جسدم هم باور نمی کرد پیشنهادی از روی خیرخواهی است . اول گفته بودید انتخاب با ماست و بعد معلوم شد مجبور به این انتخابیم ؛ درست مثل همه ی انتخاب های دیگرمان . و حالا " یک " برنامه گذشته ، و " یکِ " بعدی آن هم بر پرده آمده و غرض پیشنهاد شما آشکار شده. حالا به جای حمایت ما در برابر جوّ احتمالی بیرون ، به حمایت از جوّ فرضی علیه فیلم ما برخاسته اید ، و فهرست حذفی های تازه ای ذیل پنج عنوان کلّی نازل کرده اید با دستور این که مواردی چند برابر آن را از فیلم بیرون بکشم . مگر من کارمند شما هستم ، یا سفارشی سازم که هر روز دستور بدهید و من اجرا کنم ؟ 
© هر فیلم را می شود آن قدر دید تا در آن عیبی یافت ؛ و شما که با رفتارتان رای شورا را هدایت می کنید [ چنان که هر کدامشان بعد می گویند شخصا موافق رای نیستند ] حتما این را خوب می دانید . تماشاگر یکی دو بار می بیند و بدبینی شما را هم ندارد . اخلاقی ترین فیلم جهان را بدهید تا من در آن صد عیب نشان بدهم . ولی شما حتی همین را هم در مسافران نیافته اید و ناچار حالا دیگر سانسور سَبک می کنید . یعنی چه تعدیل این صحنه یا آن ؟ این فیلم یک سال قبل ساخته شده و تدوین شده و تمام شده و در مرداد گذشته از شما پروانه نمایش گرفته و پرونده اش بسته شده و در شهریور و مهر گذشته طبق جدول شما باید نشان داده می شد . کجائید ؟ و یعنی چه که هر روز به ما دستور می دهید ازتان درخواست کنیم که فیلممان را ویران کنید ؟ چرا باید دستور داده می شدیم تقاضا کنیم نمایش فیلممان عقب بیفتد ؟ آیا ادارات جز گروگانگیری راه دیگری بلد نیستند ؟ آیا ما اهل یک کشور نیستیم و شما فاتحید و ما مغلوب ؟ و یعنی چه هر روز فهرستی حتی بدون ابلاغ رسمی [ چنان که مدرکی در میان نباشد ] بلند خوانی می کنید تا ما به خط خود بنویسیم ، بی چون و چرا ، و طبق آن به دست خود موادی را از فیلم بیرون بکشیم ؟ و من اگر هر بار فهرست حذفی های شما را عملی می کردم ، از مسافران چه می ماند ؟ و یعنی چه سانسور به دست خود سازنده ؟ مگر کارمندان شما حقوق برای همین نمی گیرند ؟ و آیا سانسور برای هر سازنده جداست ، و آنچه برای یکی مجاز است برای دیگری ممنوع است ؟ چرا ؟ ـ ولی ما حتی همین بی قانونی را هم رعایت کرده ایم . به فیلم های پروانه گرفته ی بر پرده تان نگاه کنید تا ببینید بی خاصیت تر از مسافران آیا فیلم دیگری می شد ساخت ؟ تا کی می خواهید چماق حساسیت نسبت به بیضایی را بر سر من بکوبید ، و من چه کنم که در سال 1317 به دنیا آمده ام ؟ مسافران نه فحاشی و بد دهنی ِ مُجاز برای یکی را دارد ، نه خنده و مسخرگی مُجاز برای یکی دیگر را ، نه ساز و ضرب مُجاز این گروه را دارد ، نه انتقاد تند اجتماعی مُجازِ گروهی دیگر را ، و مطمئن باشید بخت عمده ای برای فروش ندارد ، جز ساخت و وقارش که می خواهید با حذف های جدید بهم بزنید . من دستم را می شکنم و اجازه نمی دهم مرا سانسورچی خودم کنید . من از هنوز از این که پذیرفتم خبرگان اشکالتراشی شما فیلم بدبخت " شاید وقتی دیگر " را ویران کنند شبها نمی خوابم . فیلمی که تنها اشکالش این بود که به قدر کافی بد نبود . 
© حالا نُه ماه از نمایش مسافران در جشنواره فیلم فجر می گذرد ؛ فیلمی که احدی با آن مشکل نداشت . شما نُه ماه مسافران را نگه داشته اید تا بلکه در آن معنایی پیدا کنید . چرا ؟ و هیئت های متعددی به قصد و یا ماموریتِ یافتن اشکال آن را نو به نو بررسی کرده اند . چرا حتما باید اشکالی در آن می یافتید ؟ چرا تصمیم گرفته اید حتما در فیلم بیضایی باید اشکالی باشد ؟ فیلم های دیگر جشنواره که همزمان با مسافران ارائه شده بودند همه یکی دو هفته بعد با پروانه نمایش شما در جشنواره های بیرون کشور نشان داده شدند . چرا باید حتما اجازه ی نمایش مسافران را نُه ماه کش می دادید ؟ چرا من باید نُه ماه مضطرب می بودم و زندگیم آفتاب تا آفتاب فلج می بود ؟ پیدا کردن اشکال این همه طول می کشد ؟ و حتما باید نُه ماه می گذشت تا به ماموران شما مشکلاتی در فیلم من الهام شود ؟ من تا کی باید خسارت جو ساختگی بیرون را بپردازم ؟ از زمان نمایش مسافران در دهمین جشنواره فجر تاکنون ، شورا چندین بار حرف خود را در مورد اشکالات دروغین فیلم مسافران عوض کرده ؛ و این نشانه ی روشنِ بی پایه بودن اشکالات ساختگی شورایی است که می دانند مشکلی در فیلم نیست و مشکل در جو بیرون است . تا کی سینما باید عواقب دعوای قدرت کسانی در بیرون را تحمل کند ؟ قرار است گروههایی به من فحش بدهند ؟ خُب بدهند ، مگر تا امروز چه می کردند ؟ و شما را چه باک ؟ مگر من کم فحش خورده ام ؟ و خیال می کنید گروهی که به دلایل غیر فرهنگی نقشه ی کوباندن فیلمی یا سازنده ای را دارد با حذف صحنه هایی [ که چون همه چیز بی دلیل است ، حتی ممکن است از نظر آنان امتیاز فیلم باشد ، ] تغییر رای می دهند ؟ من اگر فیلم های محبوب آنها را هم ساخته بودم فحش می خوردم ؛ و هیچ فیلم و سازنده ای نیست که همه به یک اندازه بپسندند . و اگر قرار است کیهان نشینان و سوره نویسان و موتور سواران برای سرنوشت نمایش فیلم ما تصمیم بگیرند ، پس چرا ما فیلم هایمان را به شما ارائه می کنیم ؟ 
© برای من کوچکترین اهمیتی ندارد که فیلمم را به دروغِ آشکارِ آماده نبودن در هیچ جای دنیا نشان نداده اید ، ولی اهمیت دارد که وام دار بانکهای شما نباشم . من که دستمزد کارگردانی همه فیلم های زندگی ام در بیست سال گذشته روی هم به چهارصد هزار تومان نمی رسد ، به یمن سیاست های شما پنج میلیون و نیم تومان روی " مسافران " بدهکارم . من آن را با بیماری و فقر و وام بانکی و با سه سال دوندگی بدون دیناری حقوق و درآمد ساخته ام ، و هنگام ساختنش صد برابر بیشتر از آن که هر فیلمسازی در جهان در تصورش بگنجد خودم را سانسور کرده ام . پس از آن که دهها شورا فیلمنامه اش را کلمه به کلمه خوانده بودند و در آن ایرادی ندیده بودند ، و پس از آن که دهها مسئول فیلم را تصویر به تصویر دیدند و در آن ایرادی ندیدند ، فیلم در جشنواره به نمایش در آمد و در پی آن صدها تن از خود شما ، و حتی از طلاب و متشرعین دست مرا فشردند ، و شما به آن شش سیمرغ بلورین جایزه دادید . آیا مسافران این همه اشکال داشته و شما و همه آن کسان نمی فهمیده اید ؟ پس چرا و چرا اشکالتراشی های چند باره ، که هیچیک جز [ همپایی !؟ ] و تایید دشمنان فرهنگ ستیز من نیست ؟ و یعنی چه این موارد جدید ؟ آیا شاد بودن ممنوع است ؟ یک نمونه ی منصوص یا غیر آن نشان بدهید که شادی آن هم در روز عروسی را منع کرده باشد ؛ آن هم ساده ترین ، و کودکانه ترین شکل آن را . ما مُغنی و مُغنیه نیاوردیم که بهانه ای باشد تا بشری به خود اجازه بدهد لفظ جلف را در مورد فیلم بیضایی به کار ببرد ؛ و مردم این کشور تضمین نداده اند تا ابد سگرمه هایشان در هم باشد ؛ و اگر شما فیلم جلفی دیده اید حتما فیلم غیر از مسافران را می دیده اید که کم هم نیستند . آیا مضمون مرگ پایان کسی نیست ، که برایش تحسین نامه نوشتید باید حذف شود ؟ یعنی چه ؟ من عقلم را از دست داده ام یا دنیا ؟ این جمله سه ماه پیش عیبی نداشت ، شش ماه پیش عیبی نداشت ، نُه ماه پیش عیبی نداشت . جمله عوض نشده ؛ در شما چه عوض شده ؟ آیا کلاه برداشتن به احترام باید حذف شود ؟ انسانیت و حرمت نهادن هم ممنوع است ؟ و نمی شد همه اینها را چهار ماه یا شش ماه پیش بگوئید و نوبت نمایش ما را عقب نیندازید ؟ 
© این جو ساختگی و دروغین است . در این مدت به هیچ فیلمی حمله نشد ، و فیلم ها همه در کمال موفقیت در دوره ای که آشفته می خواندید پولشان را در آوردند . من از تک تک سینماها پرسیدم ؛ هیچ تلفن تهدیدی در میان نبود . تصادفا ما هم کور نبودیم و این فیلم ها را دیدیم ، که در مقایسه با آنها فیلم ما تارک دنیاست در برابر خیابانگرد . نه ، این شمائید که با تعلیق یا تعویق یا واقعی تر بگویم توقیف فیلم مسافران دارید به جّو راه نشان می دهید ؛ و از این پس هر معنایی در بیرون به این فیلم داده شود ناشی از سیاست جلوگیری و شبهه انگیزی شماست . 
© من منظور واقعی شما را می دانم . و در اداره ی خود شما هم می دانند . از همان آغاز پیدا بود مایلید فیلم های دلخواهتان را جلو بکشید و فیلم مرا زمین بزنید و کهنه کنید و بسوزانید ؛ همان کاری که با " باشو غریبه ی کوچک " کردید . از نظر شما مسافران باید حتما باید روی پرده بیاید ولی حتما باید شکست بخورد . باید پس از آن که فهرست های پی در پی حذفی رمق آن را کشید ، با تبلیغات گیج و سر در گم شده که نتیجه نُه ماه بلاتکلیفی است ، دست و پا شکسته ، در ماه مُرده ی دی ، در یکی دو هفته ای که تدارک جشنواره ی جدید آغاز شده و همه چشم ها به اخبار فیلم های نوست ، مثل یک فیلم کهنه ، لابلای فیلم های تکراری ، مدت کوتاهی بیاید و برود و بسوزد ؛ شاید هم اسفند ماه که تب سینما فرو نشسته و تب خرید سال نو همه جا را گرفته ؛ یعنی همان شرایط نمایش باشو غریبه ی کوچک . برای شما این تدبیر یعنی بیضایی بماند و پنج میلیون و نیم بدهی بانکی ، و سالها درگیری با آنها که اگر شما حامی فرهنگ ، اینید ، آنها که داعیه ی فرهنگ ندارند چی اند ؛ و پیروزی نهایی در اجرای سیاست اعلام نشده ی این ده ساله که کسی با بیضایی کار نکند . هدف فهرست جدید حذفی های شما هیچ نیست جز آن که مایلید من بگویم نه ، و بتوانید اعلام کنید خود بیضایی مایل به نمایش فیلم نیست . من می گویم نه و بر عکس به شما معترضم که چرا حق نمایش فیلم مرا به وقتش زیر پا گذاشتید ؟ مسافران طبق قوانین این کشور با پروانه ی ساخت شما ساخته شده ، و از خود شما پروانه ی نمایش دارد . چرا نوبت نمایش آن را بدون رضایت ما تهیه کنندگانش به فیلم های دیگر دادید ؟ من در این کشور به دنیا آمده ام و به اندازه شما حق کار و زندگی دارم ، و حقم بر سینما مسلما بیش از شماست که جز جلوگیری از کار من کاری نکرده اید . من فیلمسازم ، و به یمن وجود من و دیگر فیلمسازان است که شما پشت آن میز می نشینید ، در اتاقی که از آن با ما مثل برده و گوش به فرمان و دستور بگیر رفتار می کنید . نُه ماه تمام هر بار من با یکی دیگر از تهیه کنندگان فیلم برای پیگیری و راهیابی و تفاهم آمد[یم !؟] ، راه ندادید و روی پنهان کردید . آیا ما اسیر و بازیچه ایم ، یا شما مسئول سینما نیستید و ما اشتباه آمده بودیم ؟
© همراه با این نامه من جایزه ی سیمرغ بلورین دهمین جشنواره فجر را که به خاطر همین فیلم نُه ماه پیش ، توسط همین وزارت ارشاد به من داده شد ، همراه با گواهینامه ی مربوطش ، برای معاونت امور سینمایی پس می فرستم . و می خواهم که فیلمم همچنان که سزاوار هر فیلم دیگر است ، درست و کامل در بهترین شرایط بر پرده بیاید . شما نخواهید توانست زیانهای روحی و مالی را که طی سالها به من زده اید ، هرگز جبران کنید ، پس فقط می خواهم همه زیانهای مالی این تاخیر تحمیلی ، و شرایط نامطمئنی که برای نمایش آتی مسافران ساخته اید جبران شود . و به عنوان مالک حقوق معنوی فیلم اجازه نمی دهم کسی حتی پس از مرگم یک دندانه از فیلم مسافران را حذف کند . و تا زمانی که در وطنم این شغل بی حرمت شده ، جایی برای فیلم من ندارد ، اجازه نمی دهم کسی با نمایش آن در خارج برای خود کسب احترام کند .

تهران ـ پانزدهم آبان 1371 ـ بهرام بیضایی


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۴/۵/۱۴ عصر ۱۱:۳۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کارآگاه علوی, ژان والژان, oceanic, برت گوردون, حمید هامون, ژیگا ورتوف, برو بیکر, واتسون
ژیگا ورتوف آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 97
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۷/۱۷
اعتبار: 21


تشکرها : 474
( 1105 تشکر در 9 ارسال )
شماره ارسال: #17
RE: آورده اند که ...

روایت آن شانزده سیلی برگونه پریشادخت شعر معاصر

هنوز سمت انسانیت صورتم کبود است . هنوز این زخم خون چکان است . هرچند درس‎نامۀ آهوان را به آتش کشیده‎اند . هرچند تمام پل‎ها را دزدیده‎اند . هرچند تمام راه‎ها را به سرقت برده‎اند. اما این پرهای شناور در جویبارهای باد ، داغ‎نامه‎ای است که مادرانه در ابدیتی میخ‎کوب خشم‎اندوه کبودی را در دل شیر می‎دهد.
من در حدی نیستم که آقای گلستان را قضاوت کنم . تاریخ هم با چشمان تراخمی خاطره‎بینش چه می تواند کند؟ شاید روزی نسل غل‎نویسان و غش‎نویسان و مدیحه‎نویسان و مدیحه‎سرایان منقرض شود و تا آن‎روز این زخم خون‎چکان خواهد بود و سمت انسانیت صورتم کبود خواهد بود ، صورت شما چه‎طور؟

در زیر نوشته بیژن بیجاری را بخوانیم :


نوشته بیژن بیجاری

در مورد سیلی خوردن ِ هنرپیشه­ گان به ­دستور کارگردان، راستی نظرتان چیست آقای گلستان؟
اجازّه بدهید، دو روایت نقل کنم، که در همین کتاب "نوشتن با دوربین" آمده ست.  اوّلی،  ظاهرن از مجموعه مقالاتی با عنوان "فروغ و سینما"( نشرعلم، 1377 ، صفحۀ229 . ) توسط آقای جاهد، در بخشِ "ابراهیم گلستان و آثار او" نقل شده که ظاهرن آن مجموعه مقالات ....، به ­وسیله ی آقای غلام حیدری گردآوری شده بوده ست:

روایت اوّل

 [ جاهد/در بخش ابراهیم گلستان و آثار او] " به این ترتیب بسیاری از کارهای مستند گلستان مورد تحسین و تمجید منتقدان فیلم و روشنفکران واقعی آن زمان قرار می گیرد و گلستان به عنوان یک مستند ساز برجسته و به عنوان یکی از پایه گذاران سینمای مستند واقعی ایران، موقعیت یگانه ای پیدا می کند."
"در این هنگام، گلستان تصمیم به ساختن فیلم بلندی بر اساس داستان کوتاه  " چرا دریا توفانی شده بود " نوشته ی صادق چوبک می گیرد. فروغ فرخزاد، نقش اصلی فیلم را ایفا می کرد و پرویز بهرام، ذکریا هاشمی، تاجی احمدی، اکبرمشکین و رامین فرزاد بازیگران دیگر بودند، اما پس از فیلم برداری چند سکانس، گلستان از ادامه ی کار  صرف­نظر و فیلم را متوقف می کند. گلستان در گفتگوی حاضر با نگارنده دلیل توقف فیلم را اعتباد شدید یکی از بازیگران فیلم ( اکبر مشکین ) و کوشش او برای معتاد کردن دیگران، عنوان کرد."بعدها، پرویز بهرام، بازیگر نقش مَرد فیلم، در خاطرات خود درباره ی این فیلم چنین نوشته است:
" یادم می آید که در صحنه ای من و فروغ در باغ قیطریه، مشاجره­ مان می شد و برای آن که بازی ها به دلخواه گلستان در آید، شانزده بار به فروغ سیلی زدم؛ با هربارتکرار این صحنه چشم های فروغ ، درشت و درشت تر می شد.این اصطلاح عامیانه معروف که می گویند توی گوش فلانی خواباند و برق از چشمش پرید واقعا آن جا مصداق داشت. نمی دانم که چرا گلستان هربار می گفت: " تکرار، در نیامد". فقط یک بار یادم هست که هواپیمایی از بالای سرمان گذشت و صدا را خراب کرد. بالاخره، گلستان شانزدهمین برداشت را قبول کرد و فروغ با فیلم برداری  این صحنه از محوطه دور شد. و من واقعا ناراحت شدم."

[ نوشتن با دوربین صفحات23 و 24 ]

راستی راستی، حتّا ساختن بزرگترین شاهکار سینماییِ جهان می­ارزیده، شانزده بار دستور نواختن سیلی توسط کارگردان فیلم –  برگونه ی هنرپیشۀ زنی .. نواخته شود؟ چه آن هنرپیشه فروغ فرخزاد بوده باشد، چه تاجی احمدی
... یا ...؟
 نه، بگذارید از  خودکتاب نقل کنم، پرسش های آقای جاهد و پاسخ­ های آقای ابراهیم گلستان را. و قضاوت را بگذاریم به انصاف، هوش و تخیّلِ خواننده ی این متن:

روایت دوّم

...[جاهد]: "خاطره ای را هم که پرویز بهرام در کتاب " فروغ وسینما ا" نقل کرده ازهمین فیلم   "دریا  " است که در صحنه ای در باغ قیطریه بین  او  و فروغ مجادله ای پیش می آید و او به صورت فروغ سیلی می زند؟"
[ گلستان]: "نه، به تاجی می زند."
[جاهد]: "ولی آنجا گفته که به فروغ می زند."
[ گلستان] :" کتابِ چی؟"
[ جاهد]:" کتاب " فروغ فرخزاد و سینما "."
[ گلستان] : "کی نوشته؟"
[ جاهد] : "مجموعه مقالات است درباره ی فروغ و فیلم " خانه سیاه است" که غلام حیدری گردآوری کرده."
[ گلستان] : "غلام حیدری کیه؟ من ندیدم. ولی سیلی خوردن یادم نیست. داستان مربوط به چهل سال پیش است. الآن ما در سال 1381 هستیم. خوب می شه چهل سال پیش. "

[ نوشتن با دوربین صفحات 198 و 199]

عجیب نیست؟ استاد پرداخت کرایه ی اتوبوس صادق هدایت در شصت سالِ پیش، خوب یادش هست؛ امّا دستورِ زدنِ سیلی برگونه ی هنرپیشه ی زن فیلم خودش، آن­ هم در چهل سالِ پیش یادش نیست!

 [ گلستان]: "من داشتم فیلم  "دریا  " را درست می کردم. به یک زن احتیاج داشتم [...] به جای اون تاجی اومد اون جا و خیلی خوب شد که اومد. حتی فیلم برداری هم شد اما ناتمام موند. برای این که داستان های احمقانه ی عجیب و غریب پیش اومد. یکی از بازیکنان، اکبر مشکین که بازیکن خیلی خوبی بود، هروئینی بود و این همه را می­خواست هروئینی بکنه و [...]بعد دیدم خیلی بد جوری هست. نزدیک بود فروغ را  هم هروئینی بکنه که من قطع کردم وبرای خاطر این که همان موقع مسئله ی " خانه سیاه است" پیش آمده بود ، گفتم فروغ اینو بیا درست کنیم، تو درست کن.[...]"
[گلستان]: "... آن چیزهایی که ساخته نشده بود، صحنه های تنهایی دو تا قهرمان اصلی فیلم بود که پرویز بهرام بود مَردش، که یک مشکل  با او داشتم. پرویز بهرام پسر خیلی خیلی خوبی هست اما تمام تمرین بازیگری اش را توی دسته ی نوشین کرده بود و تمام  اون سیستم عصاقورت دادگی تئاتر نوشین توش بود دیگه. و حال آن که من علاقه  داشتم به بازی خیلی خیلی ساده."


۱۳۹۴/۶/۱۴ عصر ۰۱:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, Memento, حمید هامون, اسکورپان شیردل, خانم لمپرت, ژان والژان, سروان رنو, واتسون, پیرمرد
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #18
RE: آورده اند که ...

بخشهایی از متنی که گدار برای تروفو نوشته است:

 « ... روزهایی را به یاد می آورم که در میدان پیگال می گذراندیم، روزهایی که از سینما بی کینی بیرون می زدیم، یا از پله های سینما آرتستیک پایین می آمدیم و سیگارهای ارزان قیمت می خریدیم. روزهایی را به یاد می آورم که رفته بودیم تماشای فیلمی از ادگار اولمر، رفته بودیم تماشای فیلمی از ژاک دانیل نورمن ( یا کلودین دوپویی! یا تیلدا تامار! ). روزهایی که به جیب نامادری ام دستبرد زده بودم. یک جوری باید پول بلیت سینمای روز بعد را کنار می گذاشتیم. چیزی که ما را مثل لب ودندان به هم پیوند می داد، چیزی که برای ما قدرتی بیش تر از بوسه های دروغین داشت، همین فیلم هایی بود که روی پرده می رفتند، همین پرده ی سینما.

دیواری و پرده ای می خواستیم تا از دست زندگی رها شویم. همین دیوار بود که افتخارات را پیش روی ما می گذاشت، همین دیوار بود که شکوه از آن می بارید، همین دیوار بود که آویزهای دیدنی اش هوش از سر ما می ربود، همین دیوار بود که بیانیه های آتشین را پیش چشم های ما می گذاشت و ما بودیم که این دیوار را پر می کردیم، با صداقت مان، و مهری که به سینما داشتیم. رب النوعی می خواستیم که سر تعظیم و ارادت پیش پایش فرود آوریم و اندک اندک برای این که اولین قربانی نباشیم و مارا زودتر از دیگران نخورند، یک دیگر را دریدیم و خوردیم.

زندگی را از سینما آموختیم و زندگی هم درست مثل گلن فورد فیلم فریتس لانگ از ما انتقام گرفت. نامه های فرانسوا تروفو نامه های پسرکی است که بدبختانه آداب نوشتن را نمی دانست. اما همین نامه ها نشان می دهند چگونه چیزهایی که می گوید در برابر چیزهایی که نمی گوید و دیده می شوند پیروز می شود. همین است دقیقا. می بیند. این رنج های ماست که زبان باز می کند و می گوید و می گوید و می گوید. اما این زجرها انگار از دل سینمای صامت بیرون پریده اند. هستند و ادامه دارند، ولی صدایی ندارند. شاید فرانسوا مُرده باشد، شاید من زنده باشم. ولی چه فرقی می کند؟ »

 منبع: مجله ی تجربه


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۴/۶/۱۹ صبح ۰۶:۴۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, آمادئوس, Princess Anne, حمید هامون, کنتس پابرهنه, ژان والژان, ژیگا ورتوف, واتسون
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #19
RE: آورده اند که ...

پاییز به روایت جلال :

هیچ همچه قصدی نداشتم ولی اگر بدانی چقدر هوای تو را کرده بودم. آن قدر دلم گرفت که می دیدم در غیاب تو همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی ها، همان درخت ها و جوی ها هستند، من هم هستم، ولی تو نیستی. درخت ها خزان کرده بود. کلاغ ها صدا می کردند. جوی ها خشک بود، و خلوت، آنقدر خلوت بود که با آزادی تمام های های می کردم.خوب سیمین جان، یک خریّت کرده ام که ناچارم برایت بنویسم. 4 و سه ربع بعد از ظهر از سرکاغذ بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم شمیران. می خواستم کمی هوا بخورم. چون صبح تا آن وقت خانه مانده بودم. نزدیک پل رومی که رسیدم دم غروب بود و هوا تاریک داشت می شد. از پل عبور کردم و یک مرتبه یادم به آن روزها افتاد که با هم از همین راه می آمدیم و می رفتیم و آخرین و تنها گردشگاهمان بود. روی هر سنگی که یک وقت نشسته بودیم اندکی نشستم و هوای تو را بو کردم و در جستجوی تو زیر همه درختها را گشتم و بعد از همان راه معهود به طرف جاده ی پهلوی راه افتادم. وسطهای راه کم کم تاریک شد و کسی هم نبود، یک مرتبه گریه ام گرفت. اگر بدانی چقدر گریه کردم. از نزدیکی های آن جا که آن شب پایت پیچید و رگ به رگ شد( یادت هست؟) گریه ام گرفت تا برسم به اول جاده ی آسفالته آن طرف که نزدیک جاده ی پهلوی می شود. همین طور گریه می کردم و هق هق کنان می رفتم. گریه کنان رفتم تا پای آن دو تا درخت که بالای کوه است و یکی دو سه بار قبل از عروسی پای آن نشستیم ... یادت هست؟ در تاریکی آن بالا اطراف و چراغ های پائین را از لای اشک مدتی نگاه کردم و بعد با حالی بدتر و زارتر راه افتادم که برگردم. از میان تیغ ها و خارها همین طور افتان و خیزان و گریان و هق هق کنان پائین آمدم و آمدم و گریه کردم تا به اول جاده آسفالته رسیدم...


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۴/۶/۳۰ عصر ۰۸:۳۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, Memento, حمید هامون, ژیگا ورتوف, خانم لمپرت
دن ویتو کورلئونه آفلاین
استاد
*

ارسال ها: 1,074
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۸/۱۰
اعتبار: 53


تشکرها : 1834
( 10590 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #20
RE: آورده اند که ...

آورده اند که :
ﺭﻭﺯﯼ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﻗﺎﺟﺎﺭ ﻭﻫﻤﺮﺍﻣﺎﻧﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﺩﻭﺷﺎﻥ ﺗﭙﻪ، ﻧﻬﺎﻝ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ ﻗﺸﻨﮕﯽﺟﻠﻮﯼﻋﻤﺎﺭﺕ، ﻧﻈﺮ ﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ، ﻓﻮﺭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﻭ ﻗﻠﻢ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﻥ ﮔﻞ ﻧﻤﻮﺩ .
ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺷﺪ، آن رﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﯾﺎﻥ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟ ﻣﺴﺘﻮﻓﯽ ﺍﻟﻤﻤﺎﻟﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ" ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ." ﺍﻗﺒﺎﻝ ﺍﻟﺪﻭﻟﻪ ﮔﻔﺖ " ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺣﻘﯿﻘﺘﺎ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ" ﻭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﺍﻟﺴﻠﻄﻨﻪ ﻧﯿﺰﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ " ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻧﻈﯿﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ " ﻭ ﺑﻌﺪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮﮔﻔﺖ " ﺍﯾﻦ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﻞ ﻫﻢ ﻃﺒﯿﻌﯽﺗﺮ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺳﺖ" ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻪ ﺿﯿﺎﺍﻟﺪﻭﻟﻪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ "ﺣﺘﯽ ﻋﻄﺮ ﻭ ﺑﻮﯼ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻗﺒﻠﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺯﻋﻄﺮ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﮔﻞ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭ ﻓﺮﺣﻨﺎﮐﺘﺮ ﺍﺳﺖ ." 
ﻫﻤﻪ ﺣﻀﺎﺭ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻧﮑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﺪ ،ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻮﺳﯿﻮ ﺭﯾﺸﺎﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﮔﻔﺖ: ﻭﺿﻊ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﯼ؟ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﻧﺎﻣﻮﺳﻬﺎ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﮐﻨﻢ ...

ﺹ ۹۲۳ ﮐﺘﺎﺏ " ﭼﮑﯿﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﺦ


من با این حرفی که می زنید کاملا مخالفم . ولی حاضرم جانم را بدهم تا شما حق داشته باشید این حرف را بزنید ... ولتر
۱۳۹۴/۱۰/۸ عصر ۰۸:۵۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Memento, سروان رنو, لو هارپر, خانم لمپرت, کنتس پابرهنه, جروشا, oceanic, جیمز باند, دزیره, Princess Anne, Papillon, حمید هامون, BATMAN, واتسون
ارسال پاسخ