[-]
جعبه پيام
» <BATMAN[تصویر: gb1_v1b_tomas.jpg]
» <سروان رنو> مطلبی در باب "چرا به سینمای کلاسیک علاقمندیم ؟" http://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...n=lastpost
» <ال سید> (این بود آغاز سقوط امپراطوری رم این تمدن بزرگ را نیرویی از خارج تسخیر نکرد تا آن که خود از درون متلاشی شد) مثل این این تیکه تازه بهش اضافه شده
» <سروان رنو> درود بر "اسکارلت اوهارا" و "پیرمرد" .... عیدتون مبارک .... و هم اینک فیلم "سقوط امپراطوری روم" از شبکه نمایش [تصویر: happy_new_year1.gif]
» <اسکارلت اُهارا> سال نو همه ی دوستان خوب کافه کلاسیک مبارک
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یادش به خیر...
نویسنده پیام
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 37


تشکرها : 4010
( 3879 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #1
یادش به خیر...

زمان های قدیم، بزرگترها به خصوص مادربزرگ ها برای نشان دادن تأثیر اختلاف طبقاتی و تفاوت های فقیر و غنی مثالی می زدند و می گفتند:"بچه های اغنیا دهانشان کوچک و لب هایشان غنچه است چون از کودکی یاد می گیرند بگویند هلو و بچه های فقرا دهانشان گشاد است چون باید بگویند شلغم." البتّه امروزه با آمپی سیلین و آموکسی سیلین و استاپ کلد و سیب زمینی کیلویی صد تومان، دیگر نیازی به شلغم گفتن(برای بهبود سرماخوردگی و رفع گرسنگی) نیست. امّا طبقات متوسط و پایین جامعه هنوز هم اصطلاحات مخصوص به خود را دارند، که وجه تمایز آنها از متمولان باشد.

یادش به خیر...در اوایل روزگار کودکی زمستان ها دلتنگ بهار و تابستان بودیم و تابستان در شوق برف زمستان. پایمان که به مدرسه باز شد، دلتنگ فراغت خردسالی بودیم، و وارد متوسطه که شدیم، نیم نگاهی به آینده داشتیم ولی باز هم دلتنگ همان بی مسئولیتی و لاقیدی قدیم بودیم. بله یادش به خیر یکی از همان اصطلاحات است که در پی اش خاطراتی نغز روان است.

نمونه اش

(۱۳۸۸/۱۰/۲۴ عصر ۰۲:۳۴)بهزاد ستوده نوشته شده:  

بادش بخیر خانم معلم ما شبها مشق تکراری می داد

من  هم حالش را نداشتم بنویسم یعنی تلوزیون وبازی توی کوچه اجازه نمی داد

مشق روز قبل را صفحه آخرش را فقط که  خط خورده بود پاره می کردم همون چند خط را دوباره می نویشتم  چند صفحه می شد چند خط  عجب حالی می داد

من که از وقتی این شگرد بهزادخان را دیدم، برای عمری که هدر دادم حسرت می خورم البته معلم های ما مرد بودند و خودشان ختم روزگار و سزای چنین تخس گری هایی، مداد بین انگشتان بود و ضربات خط کش و شلنگ، امّا خب جای حسرتش باقی است.

شاید ما تنها ملتی باشیم که کودکانمان یکی از اولین چیزهایی را که از والدینشان یاد می گیرند همین یادش به خیر است. اوایل بچه ها می گویند یادش به خیر چند ماه پیش، بزرگتر که می شوند می گویند پارسال، پیارسال، ...و وقتی همسن پدرانشان شدند می شود 20 و 30 سال پیش. نکتۀ جالبش این است که این فاصله ها با ما بزرگ می شوند.

علی ایّ حال من این جستار را شروع کردم که دوستان خاطراتشان را صاف و ساده بگویند و رفقا لذت ببرند.

۱۳۹۳/۱۱/۵ عصر ۱۱:۰۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, اکتورز, نیومن, خانم لمپرت, BATMAN, بانو, پرشیا, بلوندی غریبه, سروان رنو, کنتس پابرهنه, Classic, زرد ابری, سرهنگ آلن فاکنر, اسکورپان شیردل, حمید هامون, رضا خوشنویس, جروشا, Kurt Steiner, Flirtacia, سارا, Memento, هایدی, واتسون, اشپیلمن
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 37


تشکرها : 4010
( 3879 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: یادش به خیر....

یادش به خیر...وقتی سن آدم به 14-15 سال می رسد، احساس قدرت عجیبی می کند، مخصوصاً اگر اهل ورزش باشد، و قدش هم ناگهان مثل سبزۀ سفرۀ هفت سین برود بالا و به قول قدیمی ها بشود نردبان دزدها یا برود آسمان که شوربا بیاورد. پشت لبش که سبز می شود و صدایش دورگه، دیگر خود را مردی کامل می انگارد، حالا اگر حافظه ای داشته باشد و چندی بیتی شعر بداند و قدری اطلاعات عمومی داشته باشد و درسش هم خوب باشد و رفقایش او را بدل فیثاغورس و اقلیدس بدانند، دیگر نگو و نپرس! می شود بادکنکی که تا حداکثر حجمش باد شده و مبادا که سر سوزنی ببیند که در جا می ترکد. القصه بنده هم در آن سن یک همچون حالی داشتم و گرچه به زبان و ظاهر آشکار نمی کردم امّا ته دلم برای خودم خیلی اعتبار داشتم و آماده بودم به رئیس جمهور ایران که هیچ، به رئیس جمهور آمریکا هم مشاوره بدهم. حالا داشته باشید روزی در اتوبوس ایستاده ام و سرم به میلۀ افقی اتوبوس می رسد، میله ای که تا دو سال پیش باید از آن آویزان می شدم. دو جوان حدود 25 ساله کمی آن طرف تر مشغول صحبت از اطراف و اکناف عالمند و من هم گاهی صدایشان را می شنوم. کم کم صحبتشان می رود به سمت یکی از رفقایشان و غیبت از او. از معایبش می گویند و می گویند تا اینکه می رسد به عقل ناقصش که به تعبیر آنها در حد بچه ای 15 ساله است...من هم که دقیقاً 15 سالم است؟! من را می گویی، گویی به یکباره فرو ریختم، تمام تصوری که از خودم داشتم کف خاکستری در مسیر تندباد شد و رفت. نفهمیدم تا خانه چطور رفتم. من که همیشه سینه ام ستبر بود و نگاهم رو به جلو، چونان پیرمردی با نگاه رو به زمین، سنگ های پیاده رو را می شمردم...خلاصه بادکنک ما هم ترکید و خلاص...

۱۳۹۳/۱۱/۶ عصر ۰۷:۴۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, خانم لمپرت, اکتورز, بلوندی غریبه, کنتس پابرهنه, BATMAN, سروان رنو, ژان والژان, زرد ابری, اسکورپان شیردل, حمید هامون, آنا کارنینا, رضا خوشنویس, جروشا, Kurt Steiner, Flirtacia, Memento, هایدی, واتسون, اشپیلمن
بلوندی غریبه آفلاین
جایزه بگیر
*

ارسال ها: 1
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۲
اعتبار: 6


تشکرها : 1073
( 132 تشکر در 1 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: یادش به خیر....

یادش به خیر...دهۀ شصت و هفتاد پا تو هر کوچه یا خیابون خلوتی که می گذاشتی، انبوهی از بچه های قد و نیم قد در حال فوتبال گل کوچیک بودند. ساعت هم نداشت مخصوصاً شب جمعه ها...از بچه 5-6 ساله تا جوونهای 20-30 ساله(البته هر گروه با هم قد خودشون) توپ پلاستیکی حداقل دولایه که راحت سوراخ نشه...بعضی وقتها سه لا هم بود...توپ چل تیکه که نور علی نور بود و تو هر محل شاید یکی دو نفر داشتند که به اعتبار همون هم حکومتی می کردند...همیشه تو بازی بودند و دروازه هم وا نمیستادند و هم تیمی هاشونم باید حتماً بهشون پاس می دادن که گل مرده خوری بزنند.....ولی خب زمستونها اگه توپ سرد به صورت یخ کردۀ آدم می خورد، دمار از روزگار در میاورد...


چقدر زود دیر شد
۱۳۹۳/۱۱/۷ صبح ۰۸:۲۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : فرانکنشتاین, پیرمرد, خانم لمپرت, زینال بندری, کنتس پابرهنه, هانا اشمیت, BATMAN, اکتورز, زرد ابری, برو بیکر, اسکورپان شیردل, حمید هامون, رضا خوشنویس, جروشا, Kurt Steiner, Flirtacia, اشپیلمن, هایدی, Memento, ریچارد
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 37


تشکرها : 4010
( 3879 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: یادش به خیر....

(۱۳۹۳/۱۱/۷ صبح ۰۸:۲۰)بلوندی غریبه نوشته شده:  

هم تیمی هاشونم باید حتماً بهشون پاس می دادن که گل مرده خوری بزنند

این گل مرده خوری را واقعاً خوب آمدی، در توضیح آن برای دوستان جوان و خانم های محترم که ممکن است با این اصطلاح فنی آشنا نباشند عرض می کنم، این همان چیزی است که امروزه گزارشگران می گویند فلان بازیکن روی توپ اثر گذاشت و گل به نام او ثبت شد.

من هنوز هم برایم سؤال است که آن بچه های نحیف و کچل و سیاه سوخته با آن دست و پاهای چون نی قلیان که آثار سوء تغذیه از سر و رویشان می بارید و زیر تیغ آفتاب روی جدول کنار کوچه نشسته بودند و اگر مأموران سازمان ملل آنها را می دیدند برایشان کمک انسان دوستانه جمع می کردند، چطور بود که با ورود توپ مانند ماهی که درون آب افتاده شروع به دویدن می کردند. حقاً آنها یوز ایرانی بودند که با قدری جنس کوپنی و غذای بخور و نمیر اینطور می دویدند. بی مروت ها ضرب پایشان چنان قوتی داشت که اگر توی ساق پایمان می خورد،نفسمان بند می آمد، برای فرار از همین ضربات جانکاه همیشه توصیه شکسپیر که می گوید آهسته و حکیمانه گام بردارید، آنان که می دوند زمین می خورند، نصب العینم بود.

از نقاط عطف تاریخ گل کوچک، حضور داور خوب کشورمان، محمد فنایی، در دیدار پایانی جام جهانی 1994 آمریکا بین ایتالیا و برزیل بود که موجب شد، نقشی برای بچه هایی که فوتبالشان چندان خوب نبود پیدا شود. البته به نفع این داوران بود که به نام مرحمتی رفقا اکتفا کنند و در اختلاف ها طرف هیچ یک را نگیرند و الا طرف مقابل می گفتند داور به نفع گرفته/یک مشت پفک گرفته یا چیزهایی در همین حدود.

۱۳۹۳/۱۱/۷ عصر ۰۵:۴۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : BATMAN, زینال بندری, بلوندی غریبه, نیومن, کنتس پابرهنه, خانم لمپرت, هانا اشمیت, اکتورز, Keyser, سروان رنو, مگی گربه, زاپاتا, Classic, rahgozar_bineshan, برت گوردون, زرد ابری, برو بیکر, اسکورپان شیردل, حمید هامون, رضا خوشنویس, جروشا, Kurt Steiner, Flirtacia, هایدی, واتسون, Memento, اشپیلمن
خانم لمپرت آفلاین
مدیر بازنشسته
*****

ارسال ها: 405
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۵/۳
اعتبار: 56


تشکرها : 7979
( 7982 تشکر در 142 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: یادش به خیر....

یادش بخیر روزگاری که آسمان آبی بود و درخت مهربان حیاط ما هرساله در فصل خزان با بار خرمالوی انبوهش پذیرای دهها طوطی سبز شکرشکن وشیرین گفتار ، که هنوز در حیرتم گذرشان چگونه به تهران شلوغ و حریص می افتادو میتوانستند از دام شکارچیان بگریزند و آزادانه در پهنه نیلگون پایتخت به پرواز درآیند... راستی می دانستید طوطی چقدر خرمالو دوست دارد؟! عکس زیر رادر حین ارتکاب جرم یکی از این دردانه های نازنین گرفته ام.

امسال اما ، نه آسمان آبی بود نه درخت پیر وخسته را یارای باوری پربرکت... و من روی نیمکت چوبی نشسته درحسرت دیدن یک طوطی آزاد، گفتم آزاد؟! یک یادش به خیر دیگر نثار کتاب فارسی و درس زیبای "طوطی و بازرگان "... حالا که در آلودگی هوای تهران تنها جان سخت ها دوام آورند باید روایت "طوطی و بازرگان" جناب مولوی را به حکایت "کلاغ و کلاهبردار" بدل کرد! چه هر دو با آلودگی بیشترعجین و قرین اند...


تا شقایق هست، زندگی باید کرد
۱۳۹۳/۱۱/۱۰ صبح ۱۲:۳۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, زینال بندری, Keyser, BATMAN, مگی گربه, پیرمرد, L.B.Jefferies, زاپاتا, نیومن, سروان رنو, Classic, rahgozar_bineshan, برت گوردون, زرد ابری, برو بیکر, سناتور, اسکورپان شیردل, هانا اشمیت, بلوندی غریبه, ژان والژان, حمید هامون, آنا کارنینا, رضا خوشنویس, جروشا, Kurt Steiner, هایدی, نکسوس, واتسون, Memento, آلبرت کمپیون, اشپیلمن, ریچارد
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 509
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۹/۳/۱۱
اعتبار: 48


تشکرها : 5267
( 6215 تشکر در 69 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: یادش به خیر....

راستش رو بخواید اول از این ایده یادش بخیر چندان خوشم نیومد. پیش خودم گفتم چه دلیلی داره همش یاد گذشته ها کنیم و افسوس بخوریم و حسرت بکشیم؟ به قول دوستی ، زمان برای ما ایرانی ها چهاربخشه: آینده ، حال ، گذشته و زمان شاه! همین الانشم نگاه کنید تو اینترنت –چه تو سایت های فارسی و چه تو شبکه های اجتماعی و همینطور قسمتی از کافه خودمون –  هم نسل های ما می پردازند به اینکه قبلاها دنیای ما چه شکلی بود و چه چیزایی بود و چه چیزایی نبود. عکس چیزهای قدیمی رو میذارند مثل توپ دولایه و کارت های ماشین و موتور و آدامس توپی و ... و از این دست موارد. بعد با خودم گفتم چه ایرادی داره؟ دست کم بذار جوونای امروز بدونند دل ما به چه چیزایی خوش بود و قدر چیزایی رو که دارند بدونند و اینقدر از وضعیت بد! امروزشون ننالند. یکدفعه یادم اومد که درسته ما خیلی چیزها که امروز هستند رو نداشتیم مثل ماهواره ، اینترنت ، موبایل و ... ولی در عوض چیزهایی داشتیم که بچه های امروز از نداشتن اونها باید بشینن و خون گریه کنند. ما تو کتابامون شعرهایی داشتیم که شاعران اون جزو مشاهیر و نوابغ زمان خود بودند. برای بچه های اون زمان احمد شاملو شعر می گفت . دکتر مجدالدین میرفخرایی (ملقب به گلچین گیلانی شاعر شعر لطیف باز باران) شعر می گفت.برای ما پرویز ناتل خانلری شعر می گفت. برین کتابای درسی الان رو با کتابای زمان ما مقایسه کنید! شعرهای چرت و مزخرف الان رو با اشعار زمان ما مقایسه کنید! ما کتابهایی میخوندیم که نوجوونای الان فقط میتونند تعداد انگشت شماری  از اونا رو تو نت پیدا کنند و بخونند اون هم از طریق مانیتور...

یادش بخیر!

 نمیدونم از شانس خوب من بود یا واقعا پدرم که برای من کتاب می خرید می دونست چه گنج های نابی رو داره برای فرزندش تهیه می کنه. گنج هایی که در عالم بچگی قدرش رو ندونستم و در طول زمان از بین رفت. کتاب هایی مثل ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی ، پسرک چشم آبی جواد مجابی ، آهو و پرنده ها نیما یوشیج ، گل طلا و کلاش قرمز علی اشرف درویشیان ، حسنک کجایی محمد پرنیان ، آهوی گردن دراز جمشید سپاهی ،  کتاب های حمید عاملی ، سری کتاب های طلایی که اکثر رمان های معروف جهان رو به صورت خلاصه درآورده بود و همونها باعث شد که علاقه به کتاب و کتابخوانی در من شکل بگیره. در این بین کتاب های دیگه ای هم به دستم می رسید و اونها رو میخوندم مثل سری کتاب های مارتین نوشته گیلبرت دلاهای بلژیکی و با نقاشی های قشنگ مارسل مارسیه یا کتاب های مصور تن تن و تارزان و سوپرمن و بتمن. بعد از این کتابها پدرم شروع کرد به خریدن کتاب های ژول ورن برای من. از سه کتاب پنج هفته پرواز با بالون ، جنگلهای تاریک آمازون و سفر به ماه شروع شد تا بقیه کتابهاش که تقریبا 20 جلدی میشد. بعد نوبت به دو کتاب معروف جک لندن –سپیددندان و آوای وحش- رسید. دیگه بزرگترین تفریح من شده بود کتاب رمان خوندن. سووشون سیمین دانشور را در همون نوجوانی خوندم و فهمیدم نویسنده های ایرانی هم دست کمی از نویسنده های معروف دنیا ندارند و با خوندن کتاب های جمال زاده بیشتر بهم ثابت شد. بعد با کتاب های عزیز نسین آشنا شدم و 8-7 جلدی از مجموعه داستانهای این نویسنده طنزپرداز ترک رو هم خوندم.

در سنین نوجوانی و نزدیک به بلوغ  مثل همه نوجوونهای اون دوران علاقه به کتاب های جنایی باعث شد بریم به دنبال کتاب های میکی اسپیلین و پرویز قاضی سعید . وای که چه کیفی داشت دنبال کردن ماجراهای مایک هامر و لاوسون و سامسون و ریچارد! کتابهاشون –مخصوصا مایک هامر- ملغمه ای بود از س.ک.س و خشونت که مطلوب نوجوونای ندید بدید اون زمان بود.  یادمه خونه هرکی که می رفتیم اولین سوالمون از بچه های اون خونه این بود: مایک هامر و لاوسون داری؟حتی یه مدت عزمم رو جزم کردم که خودم هم یه کتاب پلیسی بنویسم! و البته واضح و مبرهن است که پروژه اون کتاب مثل اکثر پروژه های عمرانی کشور تو همون مرحله کلنگ زنی متوقف موند! یه کتابی اون موقعها پیدا کرده بودم تو همین مایه ها به نام اشعه مرگ و اولین بار نام اشعه لیزر تو اون کتاب به چشمم خورد. این کتاب ها امتداد پیدا کرد به کتاب های فردریک فورسایت که کتاب هایی جاسوسی سیاسی محسوب میشد. هنوز هم تموم کتاب هاشو تو کتابخونه منزل پدریم دارم. یه مدت هم افتادم تو سبک کتاب های تاریخی از نوع مرحوم ذبیح الله منصوری. از سینوهه بگیر تا سلیمان خان و خواجه تاجدار و سقوط قسطنتنیه و جراح دیوانه. کتاب های جیبی متعلق به دوران جوانی ابوی هم کتاب های جالبی بود مثل پر اثر ماتیسن و لولیتای ناباکوف (ایضا با ترجمه ذبیح الله منصوری) و جاده تنباکوی ارسکین کالدول و کلبه عموتم مادام هریت بیچر استو. ضمن اینکه ابوی علاقه خاصی به کتاب های مرحوم جواد فاضل داشت که البته از دید من کتاب های چرتی بودند.

با رفتن به دانشگاه و بعد از اون هم همچنان کتاب خوندن رو دنبال کردم و تا امروز هم ادامه داره. هرچند خیلی کمرنگ شده. کتاب بعدی که خوندم و در من تحولی عظیم ایجاد کرد صد سال تنهایی مارکز با ترجمه بی نظیر بهمن فرزانه بود که منو با سبک رئالیسم جادویی آشنا کرد. از این به بعد بود که سبک کتاب خوندن من تا حدی تغییر کرد و به دنبال کتاب های سنگین تر رفتم. هر چند که دیگه خبری از اون شور وشوق اولیه نبود و نیست. امروز هم هرچند گاهی اوقات دست به کتاب میشم یا بعضی کتاب ها رو از مانیتور کامپیوتر میخونم اون لذت و اون شور و شوق اولیه در من ایجاد نمیشه شاید به خاطر شرایط زندگی باشه و شاید به خاطر سن وسال ، نمیدونم.

الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم که کتاب خوندن چه تغییرات بزرگی در زندگی من بوجود آورده. تغییراتی که اکثرا خوب و معدودی هم بد بودند. کتاب خوندن نگاهم رو به دنیا عوض کرد. اطلاعاتم را بالا برد. دایره لغاتم رو وسعت بخشید. افکارم رو نظم داد و دری رو به سمت دنیایی خیالی و زیبا برایم گشود، هرچند که گاهی هم باعث میشد خروج از این دنیای خیالی و بازگشت به دنیای واقعی برایم خیلی سخت و دشوار بشه.

با همه ی اینهایی که گفتم واقعا یادش بخیر! دلم میخواست دوباره برگردم به همون دوران و ایندفعه با دقت بیشتری از کتاب هایم نگهداری کنم و نذارم که گم و گور بشن . هنوز که هنوزه حسرت بعضی کتاب هایم را دارم و میدونم که هیچ وقت دوباره منتشر نمی شن. دو تا از اون کتاب ها رو تو نت پیدا کردم که هرچند جای کتاب کاغذی رو نمیگیره ولی خوندنش ارزش داره.

دانلود کتاب گل طلا و کلاش قرمز

دانلود کتاب آهوی گردن دراز


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱۳۹۳/۱۱/۱۱ عصر ۰۱:۱۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : خانم لمپرت, کنتس پابرهنه, پیرمرد, پرشیا, ژان والژان, برت گوردون, BATMAN, زرد ابری, Classic, برو بیکر, سرهنگ آلن فاکنر, زینال بندری, مگی گربه, سروان رنو, بلوندی غریبه, حمید هامون, رضا خوشنویس, جروشا, Flirtacia, هایدی, واتسون, اشپیلمن, ریچارد
BATMAN آفلاین
DARK KNIGHT
*

ارسال ها: 672
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 61


تشکرها : 9477
( 10341 تشکر در 146 ارسال )
شماره ارسال: #7
RE: یادش به خیر....

کمتر دیده شدن طوطی سبز (شاه طوطی) جدا از موردی که خانم لمپرت عزیز در مطالب زیبایشان به آن اشاره کردند دليل ديگری هم دارد
اگر گذرتان به پرنده فروشیها بیفتد میتوانید تعداد زیادی از آنها را مشاهده کنید که براحتی عرضه شده به فروش میرسند (صیدی، پرورشی)
در همين تهران و در گذشته های نه چندان دور طوطی سبز نيز به مانند ديگر پرندگان به وفور يافت ميشد
اما در شرايط فعلی تنها در مکانهای خاصی از تهران ديده ميشوند

من که هر وقت نگام به طوطی سبز میفته یاد سریال در خانه برام زنده میشه و طوطی عزیز خانوم که فندُق صداش میکردن

____________________________________________________

یادش بخیر! این قضیه طوطی منُ یاد خاطراه ای میندازه

کلاس سوم يا چهارم ابتدایی که بودم يکروز تو مدرسه مسابقه نقاشی برگزار شد
نميدونستم چي بايد بکشم تا جالب باشه تا اينکه متوجه تصوير روی جعبه مداد رنگی شدم
روی جلد، تصوير يه طوطی سرخ (تصویر بالا) ديده ميشد با پرهای رنگی و زیبا
تصميم گرفتم همين رو به عنوان مدل نقاشيم انتخاب کنم، بالاخره طرح کامل شد و تحويل دادم
چند روز بعد، زنگ تفريح تو حياط مدرسه قدم ميزدم که يکی از بچه ها صدام کرد و گفت
نقاشيت رو زدن به تابلوی اعلانات و جزو برنده هایی، خودمُ رسوندم به محل نصب نقاشيها و ديدم درست میگه
يه مدت گذشت، من و يکی دو نفر ديگه از بچه ها برای شرکت در مسابقات استانی انتخاب شديم
روز مسابقه همراه با معلم تربیتی مدرسه به محل برگزاری رفتیم  دلشوره داشتم و
با عجله شروع کردم به نقاشی کردن اما هر طرحي رو تا نصفه ميکشيدم و لحظه بعد از ادامه کار منصرف ميشدم
زمان به سرعت سپري ميشد اما هنوز تصميمی نگرفته بودم!
در نهايت يه طرح نصف و نيمه کشيدم که اصلا جالب نشد و مطمئن بودم اينبار خبری از برنده شدن نيست
اتفاقا همينطورم شد و اين بود پايان ماجرا

_______________________________________________________ 

اسکورپان شیردل عزیز مطالب و خاطرات زیبایی در رابطه با کتاب و دنیای اون نوشتند


هر زمان اسم کتاب داستان به گوشم میخوره کتابی رو به یاد میارم که کلی ازش خاطره دارم
در همون دوران دبستان کتاب داستانی داشتم با نام "افسانه دختر چهل گیسو و اژدهای هفت سر" که خیلی بهش علاقمند بودم


کتاب نسبتا بزرگی بود با نقاشیهای رنگی و زیبا، متاسفانه نتونستم مدت زیادی ازش مراقبت کنم و خیلی زود گمش کردم
شاید به این دلیل که بارها به دوستان و آشنایان قرض دادم تا اونهام ازش استفاده کنن
داستان از این قرار بود (البته بصورت خیلی جزئی یادم هست) 
در دهکده ای دوردست اژدهای هفت سری به همراه دختری زیبا که به چهل گیسو معروف بود بر مردم حکومت میکردند
یا ممکنه به اینصورت باشه که دختر زیبای چهل گیسو اسیر اژدهایی هفت سر بود و هر مرد دلیری میتونست نجاتش بده دختر چهل گیسو با او ازدواج میکرد
تا اینکه عده ای از مردان شجاع تصمیم میگیرن راهی سفری دشوار شده و به جنگ اژدها برن
داستانش بی شباهت به انیمیشن "زمزمه گلاکن" نبود
حتی در اون دوران بارها به دنبالش گشتم اما نتیجه نداد، همیشه دوست داشتم دوباره بدستش بیارم اما فکر نمیکنم دیگه امکانش باشه
دوستان اگر از این کتاب و داستانش چیزی به یاد دارند در همین بحث مطرح کنن تا بعد از سالها برام تجدید خاطراه ای باشه



من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۳/۱۱/۱۱ عصر ۱۰:۳۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, پیرمرد, خانم لمپرت, هانا اشمیت, کنتس پابرهنه, ژان والژان, اسکورپان شیردل, زرد ابری, مگی گربه, rahgozar_bineshan, برو بیکر, برت گوردون, سروان رنو, بلوندی غریبه, سناتور, سارا, حمید هامون, رضا خوشنویس, Kurt Steiner, Memento, هایدی, واتسون, اشپیلمن, Hari, جروشا, ریچارد
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 37


تشکرها : 4010
( 3879 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: یادش به خیر....

سروران بزرگوار سرکار خانم لمپرت و جناب اسکورپان شیردل و بتمن عزیز بحث جستار را به سمت بسیار مناسبی پیش بردند که شایسته است مراتب قدردانی و سپاسگزاری خود را از این سه گرامی اعلام دارم. همچنین از بلوندی غریبه که چراغ اول را روشن کرد، سپاسگزارم.

یادش به خیر! کتاب های کودکی...یاد قصه های خوب برای بچه های خوب نوشتۀ ارزشمند مهدی آذر یزدی افتادم. خدا رحمتش کند. چه قلم ساده و گیرا و صمیمانه ای داشت. عمرش را بی هیچ چشمداشتی وقف کودکان این مرز و بوم کرد. نه زنی، نه فرزندی، فقط کتاب! نثر مسجع گلستان و کلیله و دمنه و قابوسنامه و سندباد نامه و مرزبان نامه و داستان مثنوی و منطق الطیر و قصه های قرآنی و چهارده معصوم علیهم السلام را با بیانی ساده که هر کودکی می فهمید، بیان کرده بود.

[تصویر: 1422808546_5616_3553e1658e.jpg]

از برترین لذت هایم نوار قصه بود با صداها و موسیقی های دوست داشتنی...از بس آنها را گوش می کردم در دستگاه می پیچید و یا پاره می شد و با وصله پینه دوباره سرهمش می کردم و روز از نو روزی از نو....بهترین راویان قصه ها معمولاً زنده یاد حمید عاملی و مرحوم مرتضی احمدی بودند البته هر کدام با سبک خود. همین داستان ماهی سیاه کوچولو که اسکورپان عزیز اشاره کردند، نوار قصه اش هم بود. البته نمی دانم برای پیش از انقلاب است یا پس از آن. از داستان های موزیکال خیلی شنیدنی با صدای زنده یادان کنعان کیانی و مرتضی احمدی (هم راوی و هم گویندۀ نقش ها)که هر کدام با صداسازی در چند نقش گویندگی می کردند و همچنین خانمها امیریان و احتمالاً شاهین مقدم، قصه موش و گربه بود، البته آخرش را هم خیلی جالب تغییر داده بودند و گربه در پی از جان گذشتگی ده موش، در آتش می سوزد. متأسفانه هیچ اثری از عوامل تولید آن و تاریخ تولیدش به دست نیاوردم.

دوست گرامی جناب زاپاتا چندی پیش سایتی را معرفی کردند که بالاخره توانستم نوار ننه قوزی با صدای خانم ها زنده یاد بدری نوراللهی و زهرا هاشمی و امیریان و زنده یادان کنعان کیانی و مرتضی احمدی را از آن دانلود کنم، عجب لذتی داشت بعد از 25 سال شنیدن این نوار.

آخرین نوار قصه هم که می خواستم ازش یادی کنم خروس زری،پیرهن پری اثر احمد شاملو است که به علت کیفیت ضعیف آن، تنها صدای منوچهر آذری را در آن با اطمینان تشخیص دادم.

پ.ن. با کلیک روی نام نوارها به لینک آنها دسترسی پیدا می کنید.

دوستانی که اولین بار است به این جستار سر می زنند از مطالب ارزشمند فوق که توسط سرکار خانم لمپرت و جناب اسکورپان شیردل و بتمن عزیز درج شده، بهره مند گردند.

۱۳۹۳/۱۱/۱۲ عصر ۰۸:۳۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, خانم لمپرت, سرهنگ آلن فاکنر, زینال بندری, کنتس پابرهنه, سروان رنو, هانا اشمیت, Classic, BATMAN, زرد ابری, واشیزو, بلوندی غریبه, نسیم بیگ, rahgozar_bineshan, مگی گربه, سناتور, ژان والژان, زاپاتا, شرلوك, حمید هامون, رضا خوشنویس, Kurt Steiner, هایدی, واتسون, Memento, اشپیلمن, ریچارد
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 37


تشکرها : 4010
( 3879 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: یادش به خیر....

یادش به خیر...هم دوره ای های ما افتخارشان به دانستن نام ورزشکاران و پیگیری رقابت های ورزشی نبود...خودشان ورزش می کردند و همین برایشان کافی بود...البته فوتبال استقلال و پرسپولیس و جام جهانی و بازی های ایران مشتری داشت ولی کسی در پی اطلاعات انتقال بازیکن بین تیم های باشگاهی اروپا نبود...به جای این حرف ها افتخار نوجوانان و جوانان به اطلاعات عمومیشان بود. دانستن نام پایتخت کشورها، نام دانشمندان و...خیلی مهم بود و بازی هایی بر همین اساس نیز بوجود آمده بود.

برنامه های مستند تلویزیونی و مجله های علمی و فرهنگی ...آنقدری نبودند که کفاف آن همه مشتاق را بدهند، لذا کتاب های اطلاعات عمومی بسیار متداول بود. سه نمونه از آن را که خودم از آنها خیلی استفاده می کردم علی الخصوص برای حل جدول، در قالب عکس قرار می دهم.

[تصویر: 1423207975_5616_7bb43232b6.jpg][تصویر: 1423208044_5616_d03c8e0bb4.jpg][تصویر: 1423208062_5616_8d91862e81.jpg]

از جدول گفتم. حالا هم گاهی حل می کنم ولی خیلی راحت تر از نمونه های قدیمی است. ولی همسو با آن اطلاعات عمومی جوانان خیلی کم شده است. چند وقت پیش در یکی از دانشگاه های برتر ایران در تهران گذرم افتاده بود. چند دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ای مهندسی را در حال همکاری برای جدول حل کردن، دیدم که در تلفظ واژۀ دُژَم(در بعضی منابع دِژَم) مشکل داشتند، چه برسد به معنایش!:ccco:ccco:ccco

۱۳۹۳/۱۱/۱۷ عصر ۰۶:۳۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : هانا اشمیت, سناتور, کنتس پابرهنه, اسکورپان شیردل, brnudi, ژان والژان, خانم لمپرت, BATMAN, زینال بندری, بلوندی غریبه, برو بیکر, شرلوك, rahgozar_bineshan, سروان رنو, Classic, حمید هامون, زرد ابری, رضا خوشنویس, Kurt Steiner, هایدی, واتسون, Memento, اشپیلمن, ریچارد
BATMAN آفلاین
DARK KNIGHT
*

ارسال ها: 672
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 61


تشکرها : 9477
( 10341 تشکر در 146 ارسال )
شماره ارسال: #10
RE: یادش به خیر....

زمستونم زمستونای قدیم!

قدیما روزای سرد زمستونی که حسابی برف میبارید و همه جارو سفیدپوش میکرد تصميم میگرفتيم (من بهمراه خانواده) يه آدم برفی حسابی درست کنيم

قبل از هر کاری برفها رو يه جا جمع ميکرديم و اول تنه آدم برفی درست ميشد بعدش کَله و آخر سر هم دستاش

اما هميشه با دستش مشکل داشتيم؟ نگات که از آدم برفی دور میشد لحظه بعد با تعجب شاهد بودی که يکی از دستاش افتادِ روی زمين

کلی باهاش کَلنجار ميرفيتم تا بالاخره درست ميشد و زحماتمون نتیجه میداد

مرحله نهايی هم اين بود که يه کلاه ميزاشتی روی سرش و با يه شال گردن، دو تا گردو هم میشد به جای چشماش

اما باز يه چيزی کم داشت؟ بینی يادمون رفته بود! سريع ميرفتيم سر یخچال تا يه هويج پيدا کنيم و بکاریم وسط صورت آدم برفی

وقتی اَم از هويج خبری نبود حتما باید ميرفتيم از مغازه تهيه ميکرديم، آخه آدم برفی بدون بينی هويجی راضیمون نمیکرد!

حالا دیگه آدم برفی ما کامل شده بود و با خيال راحت نگاش ميکرديم، شب که ميشد دوباره برف ميباريد!

واسه اينکه آدم برفی ما ظاهر خودش حفظ کنه يه پلاستيک بزرگ ميکشيديم روش تا مثل روز اول باقی بمونه

آدم برفی روز و روزهای بعد همچنان سر جاش بود تا اينکه هوا صاف ميشد اما حال ما گرفته ميشد!

آخه بايد کم کم باهاش خداحافظی ميکرديم، يه مدت که ميگذشت از اون آدم برفی زيبا فقط يه تيکه برف و هويج يخ زده باقی ميموند!

بعد از ساخت آدم برفی تازه برف بازی تو کوچه و خیابون شروع میشد و سُرسره بازی رو زمین یخ زده!

اصلا زمستونای قديم طوری بود که حتی شبای عيد هم برف میبارید

این هم تا یادم رفته بگم که روزای زمستونی وقتی هوا ابری و سرخ زنگ میشد و هوا هم خیلی سرد بود مطمئن بودی که یه برف سنگین تو راهه

همینطورم بود و نصف شب بارش برف شروع میشد، دو سه ساعت بعد حیاط، پشت بوم، کوچه، خیابون و ماشینها همه سفیدپوش میشدن

ما عادت داشتیم تو این مواقع اول یه سری به پشت بوم بزنیم و بعدش کوچه رو نگاهی مینداختیم

سکوت همه جارو پر کرده بود و کف کوچه ها زیر نور چراغ برق فضای خاص و زیبایی خلق میکرد

دو سه روز قبل از تحويل سال که دیگه از درس و امتحان خبری نبود بدون هیچ فکر و خیال اضافی

موقعی که برای خريد شب عيد بيرون بوديم چه برفی میبارید و چه لحظات قشنگی بود

خاطرات برفی زياده اما اين هم يادم نميره که يه زمستونی تقریبا يک هفته بی وقفه برف باريد و ديگه خوش به حالمون شده بود

اولين کار مثل هميشه ساخت يه آدم برفی بزرگ بود و باقی قضایا

راستی! حالا که از آدم برفی صحبت شد بد نیست یادی هم کنیم از این انیمیشن زیبا

دانلود انیمیشن  The Snowman

حالا! زمستون از نيمه هم گذشته اما دريغ از یه برف حسابی!

حقيقتش! به همون بارون هم راضی هستيم!

در پایان یک والپیپر زیبا و چند تصویر متحرک از بارش برف زمستانی

WINTER / WINTER WINTER / WINTER



من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۳/۱۱/۱۸ صبح ۰۳:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, پیرمرد, ژان والژان, نیومن, خانم لمپرت, هانا اشمیت, بلوندی غریبه, زاپاتا, مگی گربه, برو بیکر, شرلوك, سارا, شیخ حسن جوری, پرشیا, rahgozar_bineshan, کنتس پابرهنه, سروان رنو, Classic, حمید هامون, آنا کارنینا, اکتورز, زرد ابری, رضا خوشنویس, جروشا, Kurt Steiner, Flirtacia, هایدی, واتسون, Memento, اشپیلمن, Hari, رجینا
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 37


تشکرها : 4010
( 3879 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #11
RE: یادش به خیر....

[تصویر: 1423567505_5616_4ac6088afd.jpg]

یادش واقعاً به خیر...داستان های کودکان هم بوی مردی و مردانگی می داد. غایت آرزوها سکه و زر نبود، آزادگی و پهلوانی بود، ایثار و جوانمردی بود. اسوۀ ما رستم بود و آرش کمانگیر. کسی آرنولد و رامبو و ... نمی شناخت. اگر هم می شناخت ارزشی برای آنها قائل نبود. هنرمندان ما فرهنگ شناس بودند و آگاه، سرزمینشان و فرهنگشان برایشان ارزشمندترین سرمایه بود. به زر و سیم و سیمرغ بلورین و تعریف این و آن اهمیّتی نمی دادند...

داستان صوتی ارزشمندی بود به نام آرش کمانگیر با صدای بهترین گویندگان ایرانی. چه موسیقی زیبا و بجایی داشت! و چه شکوهمند اشعار سیاوش کسرایی در لابلای گفتگوها جای گرفته بود! بعد از قریب به 30 سال آن را یافتم و در اختیار دوستان قرار می دهم.

کلام پایانی آرش:

ای یزدان پاک! دادار مهربان! اگر زندگی من صد سال است، همۀ آن سالها را در یک لحظه گرد آور! اگر باید هزاران بار تیر بیفکنم، قدرت و توان هزاران بار را یکجا به بازوان من ببخش! تا فقط یک تیر از ستیغ کوه البرز برای آزادی سرزمینم پرتاب کنم.

مردم من! سروران من! من اینک بی هیچ عیبی، اینجا در برابر شما ایستاده ام. تندرست هستم و سالم. امّا زمانی که تیر را بیفکنم، همۀ توان و قدرت من، زندگی و هستی من، پایان می گیرد، تا آن تیر بتواند به دورها پرواز کند. با تابیدن نخستین فروغ خورشید، من جان خود در تیر خواهم کرد و آنگاه بی هیچ درنگی آن را از خود دور خواهم ساخت.

برآ ای آفتاب! ای توشۀ امید! برآ ای خوشۀ خورشید! چو پا در کام مرگی تندخو دارم، چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم، به موج روشنایی شستشو خواهم، ز گلبرگ تو ای زرّینه گل، من رنگ و بو خواهم.

اکنون ای یزدان پاک! به نام تو، برای تو و مردمم، و آزادی سرزمینم، همۀ توان و قدرت و جانم را، در این تیر خواهم کرد. و آنگاه آن را به سوی خاوران و جیحون خواهم افکند.

مردان! سروران! ایرانیان! اکنون بنگرید که چگونه جان من از پیکرم رها خواهد شد. اکنون تیر در کمان می نهم. تا بناگوش زه کمان را می کشم، و به نام یزدان پاک رها می کنم.

تنی چند از هنرمندان این اثر:

حسین عرفانی(آرشجواد پزشکیان(قبادناصر نظامی(فرستادۀ ایران نزد افراسیابحمید منوچهری(منوچهرشاه)، زنده یادان عزت الله مقبلی(افراسیاب) و احمد مندوب هاشمی(گرسیوز، افشین و نقش های دیگر) و به روایت خانم شهلا ناظریان

بشنوید و بخوانید آرش كمانگیر را:

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه ها دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملك
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشكسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد
هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر اندیشند
نازك اندیشانشان بی شرم
كه مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغاز
پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر تركش آزمون تلختان را
اینك آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و كار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار
در این كار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداری كمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند كوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر كرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
كه با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند
كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افكن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیك امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش
كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید
كه ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
مردها در راه
سرود بی كلامی با غمی جانكاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
كدامین نغمه می ریزد
كدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیكر آرش
با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر كوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید
وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ
می كندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون كلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز


شنبه 23 اسفند 1337

سیاوش کسرایی

(روایت از http://adabiat.rzb.ir/post/83)

۱۳۹۳/۱۱/۲۱ عصر ۰۳:۵۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, برو بیکر, بلوندی غریبه, Classic, مگی گربه, ژان والژان, اسکورپان شیردل, خانم لمپرت, BATMAN, زاپاتا, هانا اشمیت, سرهنگ آلن فاکنر, سروان رنو, پرشیا, حمید هامون, سارا, شیخ حسن جوری, زرد ابری, رضا خوشنویس, جروشا, منصور, Kurt Steiner, هایدی, واتسون, اشپیلمن, ریچارد
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6704 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #12
RE: یادش به خیر...

شَب بود

ماه پُشتِ اَبر بود

من و برادر و خواهرهایم از پشت پنجره به آسمان نگاه می کردیم

برف می بارید و ما همه خوشحال از آنکه فردا شاید مدرسه ها تعطیل شود.

صبح طبق معمول هر روزه مادر همه را از خواب بیدار کرد و همه گوش به رادیو بودیم.

صبحانه زمان ما نان و پنیر و چای شیرین بود، صدای هم زدن قاشق در استکان چای ، زیباترین سمفونی دورانی بود که همه اعضای خانواده بدور هم جمع بودند.

تقویم تاریخ ..... و بعد برنامه کودک و نوجوان رادیو قبل از ساعت هفت صبح ، تکرار روزمره گی من و همنسلان من بود.......  بابا ابر تند ترش کن   تند تر و تند ترش کن و سرودهای کودکانه انقلابی .....  به به چه حرف خوبی ، آنشب امام ما گفت - حرفی که خواب دشمن ، از آن سخن بر آشفت

اینها آغاز یک صبح با نشاط برای رفتن به مدرسه بود اما آنروز صبح هنوز رادیو هیچ اطلاعیه ای را از سوی آموزش و پرورش نخواند که نخواند .....

دستکشها را دست کردم و کلاهی که تمام سر را بجز چشمها و دهان را می پوشاند. به مدرسه رسیدم. یادش بخیر ، روزهای برفی از سر صف  ایستادن و قرآن و دعا خبری نبود، یکراست می رفتیم سر کلاس و بخاری نفتی قطره ای که همه بچه ها تا از راه می رسیدند حلقه می زدند دورش.

هنوز نیم ساعت از شروع کلاس نگذشته بود ، سرو صداهای تویه راهرو نوید یک خبر خوش را می داد ،ناظم درب کلاس را زد : دانش آموزان وسایل خود را جمع کنند و آروم برن خونه .... وای که چه لذتی داشت ، آموزش و پرورش بالاخره تسلیم شده بود و با یک تاخیری یکساعته مدارس را تعطیل کرده بود و ما تو دلمون می گفتیم خوش به حال بعدازظهریها که اصلا مدرسه نمی یان.

زیباترین خاطرات آن سالها موقع بازگشت بود. در حالیکه از کوچه می گذشتیم یکی بچه ها یواشکی می رفت سمت یکی از درختها و با زدن یک لگد محکم همه بچه ها را وادار به دویدن و فرار از زیر درخت می کرد.

یادش بخیر وقتی می رسیدیم خونه همه اعضای خانواده آماده بودند برای رفتن به پشت بام و عملی لذت بخش بنام پارو کردن برفهای پشت بام.

همیشه از از وسط پشت بام بین من و برادرم و سایر اعضای خانواده مرز بندی می کردیم. برفهای انتهای پشت بام را هم ابتدا یک نایلون بزرگ  پهن می کردیم کف پشت بام و برفها را با پارو می ریختیم روی آن و بعد دو ، سه نفری می کشیدیم تا می رسیدیم لب پشت بام و همه رو می ریختیم توی کوچه.

برف همچنان در حال باریدن است و کار پارو کردن به اتمام رسیده است. من و خواهرم خوشحال از اتمام کار به کوچه می رویم. برفهای پارو شده درست مانند یک تپه خاک کوچک توی کوچه خودنمایی می کرد و ما سرمست از پیچیدگیهای زندگی آینده می رفتیم نوک قله اون تپه و یک پیست کوچک برای سرسره بازی درست می کردیم.

دیری نمی گذشت که بقیه بچه های همسایه هم به ما می پیوستند و شادی وصف ناپذیری وجود همه را فرا می گرفت.

غروب پدر از سر کار آمد. برف همچنان در حال باریدن بود. نزدیکیهای غروب دوباره همه جمع شدیم و رفتیم بالای پشت بام و دوباره برفهای پشت بام را پارو کردیم. کاری که هیچوقت از انجامش خسته نمی شدیم. تازه گاهی اینقدر لذت بخش بود که به کمک همسایه بغلی هم می رفتیم و در پارو کردن برفها کمک می کردیم.

اونروزها همه بفکر هم بودند. شب همه دور هم و در یک اتاق جمع بودیم. رادیو اعلام کرد اداره آموزش و پرورش شهرستان کرج طی اطلاعیه اعلام نمود تمام مدارس این شهرستان بدلیل بارش برف فردا تعطیل می باشد.

از اون سالها سی ساله که میگذره. اینها زیباترین خاطرات من از اون دورانه. براستی بچه های امروزی سی سال دیگه از چه چیز این روزها بعنوان خاطره یاد خواهند کرد؟ اونروزها ما از امکانات ناچیزی برخوردار بودیم. خیلی چیزها دلمون می خواست داشته باشیم اما شرایط اقتصادیمون اجازه نمی داد.

اما درسته که چیزی نداشتیم و آرزوی خیلی چیزها رو داشتیم. در عوض چیزی داشتیم که اینروزها خیلیها ندارند. دلِ خوش. امروز به لطف خدا احساس می کنم همه چیز دارم، حتی خیلی بیشتر از انتظاراتم ، اما چیزی که اونروزها همه داشتیم رو ندارم ، دلِ خوش. و تنها چیزی که امروز باعث می شود موجب فخر فروختن همنسلان من گردد خاطرات زیبایی است که بچه های امروز در آینده از آن محروم خواهند بود.

بروبیکر - بهمن ماه سال 1363 - کلاس سوم راهنمایی

۱۳۹۳/۱۱/۲۲ عصر ۰۶:۰۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : هانا اشمیت, پیرمرد, زینال بندری, حمید هامون, سید رسول, BATMAN, سروان رنو, اسکورپان شیردل, اسپونز, سرهنگ آلن فاکنر, خانم لمپرت, سارا, Classic, شیخ حسن جوری, بلوندی غریبه, مگی گربه, پرشیا, rahgozar_bineshan, اکتورز, زرد ابری, رضا خوشنویس, جروشا, ژان والژان, Kurt Steiner, دهقان فداکار, کارآگاه علوی, هایدی, واتسون, اشپیلمن, ریچارد
خانم لمپرت آفلاین
مدیر بازنشسته
*****

ارسال ها: 405
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۵/۳
اعتبار: 56


تشکرها : 7979
( 7982 تشکر در 142 ارسال )
شماره ارسال: #13
RE: یادش به خیر...

روزگار تکه فیلم ها!

چندی پیش برای اولین بار نسخه 1940 فیلم غرور و تعصب را با شرکت گریر گارسون و لارنس اولیویه  دیدم. اما نکته جالب نوستالژی شیرینی بود که با دیدن این فیلم در ذهنم تداعی شد.

خاطره ای از یک سکانس کوتاه از این فیلم بصورت دوبله فارسی از یکی از مسابقات دهه شصتی، به گمانم جدول تصویری یا مسابقه هفته   - حالا که فکرش را می کنم در می یابم آنچه من نوجوان را آن زمان پابند دیدن این مسابقات نمود پیش از هرچیز دیدن تکه فیلمهای رویایی کلاسیک بود که به عنوان سوال سینمایی مطرح می شدند. غرور وتعصب کتاب محبوبم را بس که خوانده بودم زهوار دررفته شده بود و آن سان که چهره الیزابت را در تلوزیون دیدم و دریافتم این شاهکار فیلم شده و سیمای ما دوبله اش را هم در آرشیو دارد و البته هرگز هم پخش نمی کندnarahat، بناچار به آن سکانس همیشه تکراری در مسابقه دل بستم ... یادش بخیر

جالب است وقتی برای گرفتن اطلاعات پیرامون مسابقات مزبور در نت می گشتم به مطلبی از آقای علی شیرازی برخوردم که بسیار با حس و حال خودم تشابه داشت! ...

"سینما تئاتر 62 ـ 60 در واقع معجونی از صحبت‌های مجری، همراه مصاحبه با برخی هنرمندان و نیز معدودی مسئولان و انقلابیونی که می‌کوشیدند محیط‌های هنری و محتوای هنرها و البته هنرمندان را با شرایط و ضوابط جدید به نوعی هماهنگی برسانند، بود؛ البته در کنار قطعه‌های نمایشی‌ (که تولیدی و اختصاصی خود برنامه بودند) و تکه‌هایی جذاب از نمایش‌های صحنه‌ای آن سال‌ها که در تئاترشهر و دیگر سالن‌های نمایش روی صحنه می‌رفتند. از همه اینها مهم‌تر، پخش صحنه‌های هر چند کوتاه از فیلم‌های قدیمی و جدید بود که در برهوت کم‌فیلمیِ آن سال‌ها شاید اصلی‌ترین انگیزه برای کشاندن و نشاندن دو سه نسل پای تلویزیون به‌شمار می‌آمد. آن‌وقت‌ها چنین برنامه‌های تلویزیونی‌ که بخش‌هایی از آنها را پخش «تکه‌هایی از فیلم‌های سینمایی» تشکیل می‌داد، در یک عنوان و نامگذاری کلی تیکه‌فیلم (یا همان تکه‌فیلم) می‌نامیدیم، یا مثلا ساعت‌ها قبل از شروع برنامه با ذوق و شوق می‌گفتیم: «امشب تلویزیون، تیکه‌فیلم داره!» [باور کنید راست می‌گویم، باید در آن برهوت بی‌فیلمی قرار گرفته باشید تا چنین وضعی را درست و حسابی درک کنید؛ البته به گمان نگارنده، همان بخشی که زنده‌یاد منوچهر نوذری در برنامه «مسابقه هفته»، پرسش‌های سینمایی می‌نامیدش نیز تا حدی توضیح‌دهنده وضع نسل ماست؛ زیرا عده‌ای «مسابقه هفته» را نیز ـ صرف‌نظر از سایر جذابیت‌هایش ـ به‌ دلیل پخش همان دو سه سکانس از فیلم‌های آن زمان نایاب و کمیاب کلاسیک تاریخ سینما می‌دیدند و حتی از دوبله همان یکی دو دقیقه لذت می‌بردند و سیراب می‌شدند. واقعا که چه روزگاری بود؛ روزگار تکه‌فیلم‌ها! ..."


تا شقایق هست، زندگی باید کرد
۱۳۹۳/۱۱/۲۷ صبح ۱۱:۰۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, شیخ حسن جوری, هانا اشمیت, زینال بندری, بلوندی غریبه, Classic, BATMAN, زاپاتا, اسپونز, برو بیکر, سروان رنو, مگی گربه, فرانکنشتاین, پرشیا, سارا, rahgozar_bineshan, زرد ابری, رضا خوشنویس, اسکورپان شیردل, جروشا, حمید هامون, ژان والژان, Kurt Steiner, Flirtacia, کارآگاه علوی, هایدی, واتسون, آلبرت کمپیون, اشپیلمن, ریچارد
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
*

ارسال ها: 460
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۸/۱۷


تشکرها : 324
( 7218 تشکر در 40 ارسال )
شماره ارسال: #14
RE: یادش به خیر...

هوا سرد بود. بارش نیم متر برف روی برف باقیمانده پریروز و روزهای قبل زمستان، اون سال رو از زمستانی تر از سالهای قبل کرده بود. بچه بودم ;  خیلی بچه ! اینکه میگم خیلی بچه علتش این نیست که ادبیات نمیدونم ، نه . سن خودم رو یادم نمیاد . هرچی بود اونقدر کم سن و سال بودم که قدم بزور چند وجب میشد! هوا سرد بود. خیلی سرد . چایی شیرین صبحونه رو که خوردم مادر گفت پاشو منصور. گفتم کجا؟ از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و با چشم غره گفت : مگه دیشب نگفتم من امروز باید برم خرید تو رو میذارم صف نفت؟ خودم نمیرسم وگرنه دلم نمیاد تو این سرما تو رو بیرون ببرم. هزارتا بدبختی دارم چندجا باید برم، شب مهمون داریم، نمیرسم، به پیر به پیغمبر نمیرسم ، میخوام امروز کمک کنی ، میخوام یکی دو ساعتی صف نفت وایسی. بشکه حیاط رو برو نگاه کن، تهش هیچی نمونده ، اگه زبونم لال اول  مهمونی این چراغه وقتی غذا روشه نفتش ته کشید میگی چه خاکی سرم کنم. اون یکی چراغ علاالدین هم که دیگه وامصیبتا. اون خاموش بشه که دیگه یخ میزنیم تو این زوقوم باران زمستان.پاشو مادر پاشو دیر میشه ها. ده دقیقه دیر برسیم صف پیت حلبی ها میره تا ته کوچه ها ، پاشو... لباسهای گرممو بهم پوشوند.شال قشنگی که تابستان از مشهد خریده بود برام رو دور تا دور صورتم پیچید و کلاه سرمه ای لبه دار رو که خودش میگفت کلاه شاخدار! تا بناگوشم کشید پایین و یقه کاپشن کوچیکم رو داد بالا.جوراب پشمی برام بافته بود پام کرد. هیچوقت ازینجور جورابا خوشم نمی اومد. خیس که میشد بوی بدی میداد تو کفش. متنفر بودم ازینجور بوها . دستکشش هم بود. اون زمانا مادرا جفتی میبافتن. هم دستکش هم جوراب. کفشم رو که پوشیدم پریدم تو کوچه و مادر، پشت سرم ...

همه جا برف بود و یخ. برف وسط کوجه ارتفاعش تا نیمه ی دیوار خونه ها بالا رفته بود. کوره راهی کنار دیوار کوچه از کنار دادن برف درست کرده بودن که فقط میشد ازونجا رد شد و از کوچه گذشت. برف حیاطا و پشت بوما رو مردم میریختن تو کوچه و همین باعث میشد برف کوچه ها اندازه یه کوه بشه طوریکه براحتی میشد از بوم هرخونه پرید وسط کوچه روی برفها . فاصله ای نبود از پشت بام تا ارتفاع برف وسط کوچه. البته پریدنت دست خودت بود و درومدنت دست خدا چون اگه هوا خوب بود و برف، نرم ، تا سر فرو میرفتی داخل برف .توی حیاط خونه ، گاهی از زیر کوهی از برف، تونل میزدم و برای خودم خونه درست میکردم. در یک فیلم قطبی دیده بودم که اسکیموها برای محکم کردن خونه هاشون که از برف می ساختن کار جالبی میکردن; با گرم کردن داخل آلونکشون، برف سطح داخلی رو تا اندازه ای ذوب میکردن و وقتی سردش میکردن برف آب شده سطح ، یخ میزد و دیواری در داخل آلونک تشکیل میداد که توپ هم نمیتونست خرابش کنه. من هم همین کارو میکردم. چراغ نفتی رو میبردم داخل خونه خودم و ... اونقدر محکم میشد که اگه مادرم هم میرفت روش ریزش نمیکرد... اونقدر محکم میشد که اگر پدر میخواست روزی این برفها رو بریزه تو کوچه ، پاروی چوبی که چی بگم ، بیل هم جواب نمیداد و باید کلنگ می آورد برای خرد کردن برف و یخ ، و بعدش غرغر بود و نقشه های شیطانی منصور که : آخه این وضعشه بچه ! ... راهمو کشیدم و از کنار نعش پرنده ها گذشتم. در سرمای بیشتر از 20 درجه زیر صفر ، برف یخ زده زیر پات صدای خاصی میده. صدای جیرجیر خاصی ازش درمیاد که نشون میده هوا واقعا سرده ، واقعا سرد ... صدای جیرجیر کفشهای کوچیکم سکوت کوچه خلوت رو در تاریک روشن هوا می شکست...

همه جا برف بود و سرما... مادر از پشت سر می اومد و من جلوتر . نَفَس هام که از کناره های بینی و شال میزد بیرون بخار میشد و این بخار روی پلکهام یخ میزد. به همین سرعت! مجبور بودم دائم با آستینم یخهای پلکمو پاک کنم که بتونم از زیر اونهمه شال و کلاه راهمو پیدا کنم  ... سرما ، سرمای فقیرکُشی بود! کنار یه درخت چندتا کلاغ و گنجشک رو دیدم که روی برف، مثل سنگ ،درحالیکه پاهاشون رو به آسمون بود یخ زده و مرده بودن. معلوم بود از شدت سرما از درخت افتاده بودن.دلم خیلی سوخت. عاشق حیوانات بودم. الانشم هستم. وایسادم و نگاشون کردم. اشک در چشمام حلقه زد و درجا یخ زد. پاکش کردم. مادر نهیب زد : منصور واینسا . برو ... خیلی سرده... برو ...  (همون شب اخبار اعلام کرد : امروز همدان با 44 درجه زیر صفر سردترین شهر ایران بود. و من ، اونروز ، این سرما رو با تمام وجود حس کرده بودم. این رکورد فکر نمیکنم بعد از انقلاب هنوز هم شکسته شده باشه... چشمام موقع اخبار ناخوداگاه بسمت پنجره اتاق رفت... شیشه یخ زده بود. شیشه یخی که میگفتن همین بود. شیشه سفید شفاف ،با نقشهای گاه منظم و گاه نامنظم طوری شده بود که اون سمتش حتی در روشن ترین روزها هم دیده نمیشد شب که جای خود داشت. شیشه اینوری که نزدیک بخاری نفتی بود علاوه بر یخی شدن، یخ هم زده بود. قالبهای یخ که مثل قندیل، ته هر شبکه شیشه، ازبخار آب روش یخ زده بود گاهی آدمو میترسوند... یادمه وقتی اون شب به پدر گفتم : بابا ازین سردتر هم میشه؟ لبخندی زد و گفت بله من سردتر ازین هم دیدم . سال 42 آب رو کرسی یخ زده بود! ... )

اونروز 4 ساعت تو صف نفت بودم. مادر دو تا پیت 20 لیتری گذاشت تو صف پیت ها. صف پیتها نزدیک ظهر ، ازین کوچه رد میشد و سر از کوچه بغلی درمی آورد. کنار هر چندتا پیت ،یکی وایساده بود .آدمها کنار پیتها تو صف بودن. شاید دل پیتها به حضور آدمها گرم بود و شاید ، دل آدما به همین پیتها. گاهی آدما عوض میشدن. مادر میرفت پدر می اومد ، پسر کوچیک میرفت برادر بزرگتر می اومد .نوبت پر کردنشون خیلی دیر میرسید. هم از کُندی نفتی ها و هم از بلند بالایی صف ها... میگن اگه به کسی که 2 دقیقه س منتظره بگن چند وقته انتظار میکشی ، میگه 5 دقیقه! و اگه از کسی که 5 دقیقه س منتظره همین سوالو بکنن ، میگه 12 دقیقه! دیگه شما حساب کن که در اون سوز و گداز هوا و خشم طبیعت ، 4 ساعت بر من چند روز گذشت !... ظهر پدر رو از دور دیدم که از سرکار یک ضرب اومده بود جای منو بگیره. با دیدنش پاهای یخ زدم جون گرفت و سمتش دوئیدم. اشک در چشمام حلقه زد... خسته شدم باباجون . سردمه. گفت الهی من قربونت بشم. بوسم کرد . برو خونه من اینجام. برو ناهارتو بخور و استراحت کن. برو عزیزم... پاهام جون گرفت و مثل اسیری که از زندان فرار میکنه مثل تیری که از چله کمون درمیره بسمت خونه دوئیدم ... حتی یادم رفته بود خداحافظی کنم... یک نفس تا خونه... دم در خونه، پام لغزید و محکم زمین خوردم ...صدای گریه م مادرو کشوند بیرون... منصور ! بمیرم الهی... پات زخمی شده؟ اشک در چشمان هردوتامون حلقه زوده بود... حتی کلاغها هم نبودن که شاهد خستگی تن و اشک چشمام باشن... چه روز سردی! ... چه روز سختی! ...

۱۳۹۳/۱۱/۲۸ صبح ۱۰:۰۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پرشیا, نیومن, Classic, پیرمرد, زینال بندری, مگی گربه, BATMAN, سارا, خانم لمپرت, rahgozar_bineshan, اسپونز, سروان رنو, اکتورز, بلوندی غریبه, زرد ابری, رضا خوشنویس, اسکورپان شیردل, حمید هامون, Kurt Steiner, Flirtacia, آنا کارنینا, کارآگاه علوی, هایدی, واتسون, اشپیلمن, ریچارد
دکــس آفلاین
رحمه الله علیه
*

ارسال ها: 103
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱۱/۵


تشکرها : 735
( 1185 تشکر در 3 ارسال )
شماره ارسال: #15
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا یا چگونه یاد گرفتم بر سادیسم روزگار لبخند بزنم

گاه به قدیم می‌اندیشم. به دغدغه ها و آرزوهای جوانی. در زمینه سینما شاید اصلی‌ترین و مهم‌ترین آرزویم دیدن فیلمهای تاریخی و حماسی بود. چیزی که دو دهه پیش برای یک پسربچه ساکن شهری کوچک تقریبا محال می‌نمود. شبی که پس از کوشش و تلاش بسیار نسخه قراضه‌ای از بن هور را دیدم شعفی وصف ناشدنی در من جوشید. اما زمان می‌گذرد، آدمی تغییر می‌کند و علایق و لذتها رنگ می‌بازد.

دو شب پیش فیلمی که آن سالها برای دیدنش هر کاری می‌کردم (سلیمان و ملکه سبا)، از قضای روزگار بدستم رسید. کیفیت عالی، صداهای شفاف، تنهایی و وقت کافی برای تماشا، اما...
حس دیگر آن حس نیست. الان دیگر دیدن این فیلم واقعا برایم خسته کننده است. خیلی سعی کردم بیاد گذشته جلوی تلویزیون بمانم و عشق و علاقه بچگی  را باز تولید کنم، اما نشد. یک کارهایی و یک لذتهایی سن و سالی دارد و و قتی از زمانش گذشتیم دیگر تمام است. در آن روزگار دیدن چنین فیلمی لذت فراوانی در من می‌انگیخت اما ممکن نبود. این روزها حس قدیم مرده هر چند کافی است اراده کنی تا جدیدترین آثار سینمایی و یا قدیمی ترینها را تهیه کنی..

بر عمر گذشته و بر نداشته‌هایی که می‌توانست اوقات خوشی برایمان مهیا کند می‌اندیشم و حتی دیگر حس افسوس خوردن هم ندارم.

۱۳۹۳/۱۱/۳۰ عصر ۰۱:۵۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : خانم لمپرت, پیرمرد, BATMAN, terme, بلوندی غریبه, زرد ابری, رضا خوشنویس, اسکورپان شیردل, حمید هامون, ژان والژان, Flirtacia, کارآگاه علوی, هایدی, واتسون, اشپیلمن, ریچارد
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 37


تشکرها : 4010
( 3879 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #16
RE: یادش به خیر...

یادش به خیر...چه روزگار خوشی بود. چشم به داشته هایمان داشتیم. آنقدر زندگی ساده و بی پیرایه بود که تنها یک  کاغذ رنگی کیفورمان می کرد. از دیدن یک عکس رنگی چند روز شاد بودیم و از داشتنش کاسۀ آرزویمان لبریز.

روزهای سرد و تاریک و کوتاه زمستانی با شوق روزهای گرم و طولانی پیش رو، با امید می گذشت. آری... امید، این گمگشتۀ مردم این سرزمین در تارترین شبهای زمستان هم، فروغ دلهای کوچک و گرممان بود. از اواسط بهمن شامۀ تیزمان بوی عید را از خاک یخ زده می شنید. ضربان قلب و بی خوابی هایمان از شوق بهار رو به فزونی می گذاشت. اسفند ما را چون اسپند بر آتش می کرد. بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی...بوی یاس جانماز ترمۀ مادربزرگ...شادی شکستن قلّک پول...بوی اسکناس تانخوردۀ لای کتاب...چه انگیزه های ساده و بی آلایشی...چنان ساده که در طاقچۀ ذهن کودکان امروز هم نمی گنجد. خودمان هم آنها را در انباری ذهنمان گم کرده ایم و برای پیدا کردنشان باید همۀ زندگیمان را، همۀ دغدغه ها و دلمشغولیهایمان را زیر و رو کنیم و کلّی خاک که روی خاطراتمان را گرفته، بخوریم که شاید آن بی بها آرزوهایمان را دوباره بیابیم.

با همۀ کودکی عقلم از بزرگسالان امروزی بیشتر بود. نه من که اکثر مردم ما همینطور بودند. داشتن کفش و لباس نو وقتی کودکی با لباس های مندرس به آنها زل می زد، شوقم را به خجالت بدل می کرد. دیدن کودکی که در مکانیکی کار می کرد به من اجازه نمی داد، آرزویی بیش از همین چیزهای ساده داشته باشم. التماس بچه هایی که فال مرغ عشق می گرفتند، عشق به تجمّل را در من می کشت. لرزیدن پیرمردی لاغراندام در کنار ترازویی خراب، تنها آرزوی روزی که او هم آرام در گرمای خانه اش بی دغدغه بنشیند، بر اندک آرزوهای ساده ام می افزود.

[تصویر: 1424462475_5616_c83e58bfb9.jpg][تصویر: 1424462315_5616_9760061885.jpg]

هر روز که به مدرسه می رفتم، چشمم به کنار خیابان بود که ببینم آیا ماهی قرمزها را آورده اند یا نه؟گرچه در حوض مربعی حیاطمان پر از ماهی بود، امّا عید بهانه ای برای احتکار ماهیان تازه بود. تا عید نه یکبار که چندبار ماهی می خریدم. عقلم آنقدر می رسید که طلب ُتنگ تَنگ نکنم چرا که استفاده اش یک روز بود و خودش نیز در خطر انهدام. با بهایش، چندین ماهی مردنی بیشتر می توانستم بخرم. ماهیانی نحیف که اگر جان به در می بردند، در خزه های کف حوض چنان می چریدند که چند ماهه پروار می شدند.

[تصویر: 1424462527_5616_7c0b44dfa9.jpg]

شاید آهنگ بوی عیدی فرهاد مهراد، آئینۀ تمام نمای افکار ما در آن دوران باشد.

۱۳۹۳/۱۲/۱ عصر ۱۱:۳۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : زینال بندری, BATMAN, سرهنگ آلن فاکنر, خانم لمپرت, بلوندی غریبه, شرلوك, زرد ابری, Classic, سارا, رضا خوشنویس, اسکورپان شیردل, جروشا, سروان رنو, نسیم بیگ, حمید هامون, ژان والژان, Kurt Steiner, Flirtacia, هایدی, واتسون, اشپیلمن
اکتورز آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 347
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۴/۲۱


تشکرها : 1785
( 3403 تشکر در 20 ارسال )
شماره ارسال: #17
RE: یادش به خیر...

ما دوتا حرفه ای بودیم .

یکی من بودم ناصر یکی داداشم طاهر . من شده بودم روبرتو باجو اونم آنجلاپروتسی .

تو کل منطقه یه نفر میتونست جلوم وایسه اونم طاهر بود . گاهی وسط زمین که داشتم تکنیک میریختم اون میدونست بعدش قراره چه بلایی سر حریف بیارم .

وقتی اول بازی دو نفر ( یکیشون خودم ) بازیکن انتخاب میکردیم سر دروازه همیشه دردسر بود که طاهر با کدوم تیم باشه . اگه با ماباشه حریف ضعیفه و قبول نمیکردن . اگه با اونا باشه برای من افت داشت به داداشم گل بزنم و ضایعش کنم ( گرچه جدالی میشد افسانه ای ) .

مادرمون میگفت : وقتی از دور نگاهتون میکنم فقط شمایید که خودتون رو با خاک و خول میزنید !

میگفتم : مامان من بازیکن تکنیکیم و بازیکنای تکنیکی رو زیاد میزنن تقصیر خودم نیست که میفتم ، روم خطا میشه ، طاهرم که دروازه بانه و باید شیرجه بزنه ( اینقدر شیرجه های زیبا میرفت که اگه تو تلویزیون بود کل ملت رو شیفتهء آکروبات خودش میکرد ) .

خلاصه سالها فوتبال بازی کردن ما زبان زد خاص و عام بود و هر منطقه ای میرفتیم همه مارو میشناختن ( بابام معاملهء ملک میکرد و زیاد خونه عوض میکردیم ) .

تا اینکه طاهر لقای پستش رو بخشید و اومد تا با هم خط آشوب ایجاد کنیم ، اینبار شدیم کابوس فوتبال محل .

وقتی بازی میکردیم بایستی تیم ما همیشه اول بازی چند گل همینجوری به حریف بده تا راضی شن دوتا برادر باهم تو یه تیم باشیم .

توپ رو همه به ما پاس میدادن تا شاهد هنرنمایی ماباشن که با توپ چه کارها که نمیکردیم .

اینها رو گفتم که بدونید چقدر فوتبالی بودیم . با هرچیزی و هرجایی که بود حتی وسط مهمونی و گاهی سر سفره روپا میزدیم دریبل میکردیم ، پاس میدادیم و آخرسر یکیمون هدف مشخص میکرد و اون یکی شلیک میکرد ، با جوراب ، سرپپسی ، پلاستیک بستنی توپی و اینا ، سنگ ، قوطی رب ، نمکدون پلاستیکی ...

خلاصه فوتبال ما زمان و مکانش دائمی و هرجایی که فکر آدم بهش نرسه دقیقآ همونجا بود .

زمستون که میشد بیشتر حال میکردیم . هنربود رو یخ و برف لیس نخوری و برگردون بزنی . تیممونم پر ستاره و اعجوبه بود .

اما یاد اینجاش بخیر که دههء فجر میشد و میرسیدیم راهپیمایی 22 بهمن .

کلآ برای ما 22 بهمن های هر سال یه شکل بودن . صبح بریم مدرسه تا حضور غیاب بشیم و از اونجا راه بیوفتیم طرف میدون فرمانداری .

همینکه اول حضورغیاب آمارت رد بشه کافیه و بقیهء راه ترسی از انتظامات و بچه فضولای مدرسه نداشتیم ، وسط راه به یکباره غیبمون میزد و سر از خونهء یکی از فامیل که طرفای مرکز شهر بود در میاوردیم .

این کار هر سال همهء بچه های فامیل بود که بدون هماهنگی و از روی غریزه راهشون به اونجا کج میشد .

دلیلش حیاط بسیار بزرگ اون خونه بود و وقتی اولین نفر میرسید خودش شروع میکرد به پارو کردن برفها و تمیز کردن حیاط و بعد یکی یکی بچه های باند اضافه میشدن و همکاری میکردن تا زمین بازی آماده بشه .

یادمه هرسال وقتی میرسیدیم صاحب خونه خودش یا قسمتیش رو برامون تمیز کرده بود و یا وسایل مورد نیازمون رو قرار میداد که لنگ بیل و جارو و پارو نباشیم .

چه صفا و صمیمیتی بود و چه با خوش خلقی تا بعدازظهر که خونواده هامون میومدن دنبالمون ازمون پذیرایی میشد ( بیشترشم به خاطر دوتا پسر کوچیک خودشون بود که 22 بهمن هرسال شده بود روز روئیاییشون ) .

خلاصه اینکه ما برای یک دهه هر سال تو اون روز و در یک استادیوم از قبل تعیین شده بازی داشتیم ( استقلالیا یه طرف ، پرسپولیسیا یه طرف ) و کلی هم تماشاگر ( دخترای خوشکل فامیل ) که بایستی جلوشون حسابی گل میکاشتیم .

این روال ادامه داشت تا آخرای دههء هفتاد تا اینکه طاهر درس و فوتبال و باهم یکدفعه کنار گذاشت و من ماندم تنها با یه توپ که از کلهء سحر تا انتهای غروب های غم انگیز همیشه همراهم بود .

با اینکه جسته و گریخته تا هفت هشت سال پیش هم ادامه دادم اما دیگه برای فوتبال بازی کردن انگیزه نداشتم ، ما قرار بود با هم بریم تو تیم ملی نه اینکه یکیمون جاخالی بده .

با اینکه طاهر همیشه بهم انرژی میداد و تشویقم میکرد اما ته دلم یه حریف واقعی میخواست ، کسی که جزئیات تکنیک های خود ساختم رو بلد باشه و با این حال بازهم نتونه کنترلم کنه . اینجا بود که دیگه فوتبال برام مرد .

اگرچه ما دوتا حرفه ای بودیم .

پ ن : برادران تاچی بانا خیلی به اون چیزی که مابودیم شبیه بودن فقط ما اینقدر چاخان نبودیم که پرواز کنیم .

[تصویر: 1424483977_3053_4bf9b7fe7d.jpg]

۱۳۹۳/۱۲/۲ صبح ۰۵:۲۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بلوندی غریبه, برو بیکر, Classic, پیرمرد, BATMAN, رضا خوشنویس, خانم لمپرت, جروشا, سروان رنو, حمید هامون, ژان والژان, Flirtacia, شیخ حسن جوری, کارآگاه علوی, هایدی, واتسون, آلبرت کمپیون, اشپیلمن, ریچارد
پیرمرد آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۶/۶
اعتبار: 37


تشکرها : 4010
( 3879 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #18
RE: یادش به خیر...

برگ درختان سبز در نظر هوشیار      هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

یادش به خیر...از زمانی که سخن گفتن را آغاز می کردیم، این بیت سعدی در ذهنمان بود و قدر سبزی را در این کشور کم بهره نیک می دانستیم. امروز همه چیز خریدنی و تصنّعی شده، کمتر کسی حوصلۀ تدارک سفرۀ هفت سین دارد و اکثراً آن را آماده تهیّه می کنند امّا قدیمها ما از همین روزها بود که گندم خیس می کردیم که تا شب عید، نیم وجب بالا بیاید و رونقی به سفرۀ هفت سین بدهد. البته فقط گندم نبود. گاهی کوزه هم سبز می کردیم که بفهمی نفهمی کار فنّی ای بود و همه روالش را نمی دانستند. باید روی کوزه یک پارچه توری یا از همه بهتر جوراب زنانه می کشیدیم و بعد دانه های خیس سبزی شاهی(ترتیزک) را روی آن پخش می کردیم و درون کوزه هم آب می ریختیم تا کوزه سر فرصت تا شب عید سبز شود. واقعاً دیدن نشانه های بهار در آخرین نفس های زمستان، روح انسان را تازه می کرد. سبزه را سبز می کردیم که به طبیعت نشان دهیم، ما انسانها هم بهار را می فهمیم. ما انسانها آنقدر بی صفت نیستیم که دشمن مادر خود باشیم...

در آستانۀ بهار شکوفه های عجول سر بر می آوردند تا به چشمان خود قدوم بهار را نظاره گر باشند و پرندگان بی صبر و پر سر و صدا که با دیدن برگ ها و شکوفه های تازه رسته، سردی زمستان را فراموش کرده بودند از کنج لانه هایشان بیرون می آمدند و پرهای پوش کرده شان را جمع و جور می کردند و آسمان روز را هم ستاره باران می کردند. برای حس کردن بهار نیازی به تقویم و اعلان از رسانه های عمومی نبود. بهار تمام قد در طبیعت آشکار بود. گلها و درختان و پرندگان سفیر و چاووش بهار بودند.

[تصویر: 1426053380_5616_b1a6cf5d89.jpg]

[تصویر: 1426054853_5616_12e2a71f04.jpg]

امّا دریغ از دست بی رحم و ذهن کوتاه بشر که همیشه کاشانۀ خود را بر ویرانۀ آشیانۀ طبیعت بنا می کند و از بریدن نفس سبز درختان نفسش نمی گیرد. امروز کمتر پرنده ای دل و دماغ خبر دادن از قدوم سبز بهار دارد چرا که سبزی ها رخت بربسته اند و پرندگان هم به مانند آدمیان در جستجوی خرده نانی تمام نگاهشان به آسفالت روی زمین است که مگر ذره ای قوت از دست بخیل انسانهای مسرف بر زمین بیفتد.

هر چه می جویم و می اندیشم، نمی فهمم کجای عالم کارخانۀ پتروشیمی را بر روی جنازۀ سبز درختان می سازند و در کدام ناکجاآبادی حاضر می شوند کارخانۀ سیگار را بر روی زمین حاصلخیز بنا کنند؟در هیچ برگ سیاهی از تاریخ ندیدم که ضحّاکی درختان کهن سبزبرگ را فرو اندازد و آسمانخراشی در مقامش استوار سازد؟! هیچگاه نشنیدم که چنگیز هم که ریشۀ آدمیان را برمی کند درختی را از ریشه برکنده باشد!!

۱۳۹۳/۱۲/۲۰ صبح ۰۹:۴۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : نیومن, رضا خوشنویس, خانم لمپرت, Classic, BATMAN, شرلوك, آمادئوس, اسپونز, بلوندی غریبه, جروشا, برو بیکر, سروان رنو, حمید هامون, ژان والژان, Kurt Steiner, Flirtacia, کارآگاه علوی, هایدی, واتسون, اشپیلمن
جروشا آفلاین
جودی آبوت
***

ارسال ها: 79
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۳/۱۱/۱۷
اعتبار: 26


تشکرها : 1821
( 1466 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #19
RE: یادش به خیر...

یادش بخیر چهارشنبه سوری زمان بچگی هام. ازاین ترقه ها و بمبها ونارنجکها خبری نبود .مث بچه آدم میرفتیم تو کوچه یاحیاط خونه بابابزرگ و از رو کپه های آتیش می پریدیم .شاد بودیم بزرگترها اواز میخوندن و ماکوچولوها هم با آجیل وشیرینی دلی اون وسطا دلی ازعزا درمیاوردیم. الان دیگه چارشنبه سوری لطفی نداره اصلا چارشنبه سوزیه! بیشتر ادم یاد انفجارهیروشیما و جنگ جهانی سوم! میفته راستی چی شد که اینجوری شد؟!:ccco


برای من تنها چیزهایی جالبند که به قلب مربوط می‌شوند. «آدری هیبورن»
۱۳۹۳/۱۲/۲۶ عصر ۰۷:۱۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پیرمرد, خانم لمپرت, BATMAN, سناتور, رضا خوشنویس, سروان رنو, بلوندی غریبه, حمید هامون, ژان والژان, Kurt Steiner, Flirtacia, پرشیا, واتسون, اشپیلمن, ریچارد
برو بیکر آفلاین
رحمت الله علیه
*

ارسال ها: 355
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۲/۸/۲۲


تشکرها : 3248
( 6704 تشکر در 50 ارسال )
شماره ارسال: #20
RE: یادش به خیر...

من و دوچرخه م

خرداد ماهِ روزهای خاطره انگیز امتحانات

چه روزهایی بود روزهای مدرسه

مدرسه هم مدرسه های قدیم

معلم ، معلمهای قدیم

..... و از همه مهمتر ، همکلاسی ، همکلاسیهای قدیم.

8 ماه رفت و آمدهای مستمر از خونه به مدرسه و از مدرسه به خونه ، تو باد و بارون و برف و سرما و گرما که سپری میشد می رسدیم به خرداد. ماهی که هم دلهره داشت و هم شادی. دلهره بخاطر امتحاناتش و شادی بخاطر نوید یکدوره طولانی تعطیلات و بازی در کوچه و خیابونها که بهش میگفتیم سه ماه تعطیلی.

بعد از طی تحصیلات ابتدایی ، سه سال دوره راهنمایی و چهار سال دبیرستان یه حال و حس دیگه ای داشت. تو دوران ابتدایی هنوز به اندازه کافی دارای رشد و بلوغ فکری نشده بودیم که بدونیم رفیق یعنی چی ، کوچه و خیابون گردی چه مزه ای میده ، و لذت بازی با یه توپ پلاستیکی تو یه بعدازظهر داغ تابستون چیزی نیست که تو دوران سنی تحصیلات ابتدایی قابل فهم باشه.

وقتی پا به کلاس اول راهنمایی میذاشتیم استقلالمون بیشتر میشد. دیگه وقتی از ساعت 3 بعدازظهر تا هشت شب با بچه محلامون از این محل به او محل و از این کوچه به اون کوچه میرفتیم مادرمون کمتر نگرانمون میشد. خرداد نوید روزهای خوبی رو بهمون میداد.

اما از همه مهمتر خرداد یعنی آماده باش به چرخهای دوچرخه ، آخ که روز آخرین امتحان چه روز با شکوهی بود. حیاط مدرسه و اطرافش پر میشد از پاره شدن کتاب آخرین امتحان و دویدن به سمت خونه برای یه دوچرخه سواری بی استرس از فردای بدون مدرسه .

بعداز ظهرها که کوچه خلوت بود وقت وَر رفتن به دوچرخه هامون بود. یه توپ نوار قرمز و یه توپ نوار آبی ، نوع شیشه ای نوارها گرونتر بود. با چه عشقی دوچرخمونو نوار پیچی میکردیم. راستی بچه های امروزی میدونن نوار پیچی دوچرخه یعنی چی؟ میدونن کِرمَک چیه؟ چرا به دسته فرمون دوچرخه های امروزی یه خوشه از نوارهای راه راه آویزون نیست؟ تا حالا خودشون دوچرخشونو پنچری گرفتن؟ میدونن وصله چیه؟

تمام عشقمون این بود تا یه پولی دستمون می رسید بریم از مغازه دوچرخه فروشی یه آیینه بخریم و ببندیم به فرمون دوچرخمون و به بقیه بچه ها پز بدیم. خرداد یعنی آغاز بازی انداختنی. کیا یادشونه بازی انداختنی چیه؟ دونفری با دو تا دوچرخه هی میپیچیدم جلوی همدیگه تا بلاخره یه جا کنج دیواری یا کنار جوبی حریف رو گیر مینداختیم تا پاش از رو رکاب دوچرخه برداشته بشه و برای اینکه نخوره زمین بزاره روی زمین و این یعنی باختن.

همه کارای دوچرخمونو خودمون انجام میدادیم الا یه چیز ، اونم لنگری گرفتن بود. لنگری کارِ اوس کاظم دوچرخه ساز بود که تو خیابون اصلی محلمون یه مغازه داشت که بعدازظهرها هم پسرش میرفت کمکش. هر وقت از جلوی مغازش رد میشدم طوقه یه دوچرخه روی دو شاخ وسط مغازه اش بود و مشغول لنگری گرفتن بود.

غروب که میشد بیصبرانه منظر بودیم هوا تاریکتر بشه ، تاریکی هوا وقت به رخ کشیدن دینام دوچرخه هامون بود. وقتی دینام می چسبید به لاستیک دوچرخه هرچی تندتر می رفتیم نور چراغ جلوی فرمون بیشتر میشد. یه حسی بهمون میداد که انگار ماشین داریم. دوچرخه سواری تو خون بچه های قدیم بود. وقتی کوچیک بودیم فقط بچه پولدارها دوچرخه داشتن . بقیه باید صبر میکردن تا یه کم بزرگتر بشن تا شاید باباشون براشون دوچرخه بخره .

انوقتها اغلب بچه ها باباهاشون یه دوچرخه 28 داشتن که باهاش میرفتن سرِکار. یه موقع هایی وقتی بابا ها خواب بودن دوچرخشونو یواشکی بر میداشتیم ، اوایل که کوچیکتر بودیم یه پامونو میزاشتیم رو رکابش و با پای دیگمون به زمین هل میدادیم و چند قدمی دوچرخه رو به جلو میبردیم ، یه چیزی مثل اسکوتر سواری بچه های امروزی. یه کم که بزرگتر میشدیم با دوچرخه 28 بابام زیرتنه سواری میکردم.

امروز هیچ بچه ای رو نمی بینید  که با یه دوچرخه که دو برابر هیکلشه زیر تنه سواری کنه. (زیر تنه سواری یه روش دوچرخه سواری برای بچه ها با دوچرخه های بزرگ بود ، اگر میخواستیم سوار دوچرخه بشیم پاهامون به رکاب نمی رسید بنابراین یه پامون رو از وسط دوچرخه - زیر میله تنه - رد میکردیم و فرمونو میگرفتیم و دوچرخه سواری میکردیم). یکی از آرزوهای دوران کودکیم داشتن یه دوچرخه دسته بلند بود ، بارها و بارها خوابشو میدیدم.

ظهر تابستون که همه خواب بودن من تویه حیاط مشغول قلاب کردن نوار به پره های دوچرخه م بودم. ( نوار دوچرخه رو  با قیچی به تکه های دو سانتی تقسیم میکردیم ، یه سرش رو یه سوراخ میکردیم و با برشهایی که در سر دیگرش ایحاد میکردیم نوارها رو دور پره دوچرخه می تابوندیم و یه جورایی گره میزدیم دور پره ) موقع حرکت دوچرخه عاشق صدای چق چق این پره ها بودم. چقدر پیش میومد که زنجیر دوچرخمون در میرفت و خودمون جاش می نداختیم ، نمیدونم چرا سیم تمزهای اونموقع اینقدر پفکی بود هر یکی دو ماه سیم ترمز پاره میکردیمو باید میرفتیم یه سیم ترمز می خریدیم.

یه سال عیدیهامو که جمع کردم رفتم برای دوچرخه م کیلومتر خریدم ، حالا دوچرخه من شده بود سالار دوچرخه ها محل. وقتی تو کوچه خیابونها با بچه ها میرفتیم همشون دوست داشتن کنار من باشن و هی سوال میکردند الان سرعتمون چند کیلومتره ؟ یعنی خوشبختی بالاتر از این هم میشد ؟ وقتی عقربه این کیلومتر شمار حرکت میکردم حس میکردم خلبان یه هواپیما هستم. یه چشمم به جلو بود و یه چشمم به عقربه کیلومتر.

بعدها براش یه جک خریدم ، دوچرخه های زمان ما واقعا 2 چرخه بودند یعنی فقط دو تا چرخ داشتن و بس ، اما دوچرخه های امروزی همه چیز دارن از کمک فنر گرفته تا ......  نامردا فقط دیسک و صفحه کلاچ براش نذاشتن. وقتی میرسیدیم یه جایی و نگه میداشتیم ، جک و میزدیم و روی جدول کنار خیابون می نشستیمو با چه لذتی به دوچرخمون نگاه میکردیم. یکی از آرزهام تک چرخ زدن با دوچرخه بود که آخرش یاد نگرفتم که نگرفتم. واقعا مونده بودم چجوری بعضیها تک چرخ میزدن و از سر کوچه تا ته کوچه با یه چرخ میرفتن.

گاهی دوستامونو که دوچرخه نداشتن جلو روی تنه دوچرخه سوار میکردیم. اون فرمونو میگرفت و منم دستامو میزاشتم رو شونه هاش و هی پا میزدم. اینروزا دیدن چنین صحنه هایی دیگه از محالاته. اینروزا خیلی دلم برای اونوقتها تنگ میشه. هر روز بعدازظهر ها چه جاهایی که با بچه ها با دوچرخمون میرفتیم . احساس و لذتی که من با دوچرخه م داشتم امروز هیچ بچه پولداری با هیچ تکنولوژی و اسباب بازی ای نمی تونه بدست بیاره.

بله دوستان ، خیلی دوست دارم نسلهای امروزی بدونند خرداد برای ما یادآور آزادی خرمشهر و رحلت امام و 15 خردادِ همیشه عزا ، نبود . اینها جای خود اما خرداد برای ما یعنی شروع فصل خوب دوچرخه سواری ، خرداد برای ما یعنی سنگ زدن به شاخه های درختهای توت خیابونها و برداشتن یه توت سفید که با یه فوت کردن تمیز میشد و می خوردیم. خرداد یعنی یه آبتنی دبش تو رودخونه ته محلمون که حالا بلوار شده . از من نشنیده بگیرید خرداد یعنی لذت طعم  گیلاس دزدی از باغهای بی صاحب فاتحِ کرج که میگفتن یه مشت خوردنش حلاله. خرداد یعنی دویدن از تویه کوچه به حیاط برای دَر رفتن خستگیمون و خوردن آب از سرِ شیلنگ ِ شیرِ لب حوض  و خرداد یعنی نوید خوابیدن روی پشت بام خانه در شبهای زیبای تابستان و نشون دادن دب اکبر و دب اصغر و خوشه پروین به همدیگه . ما تو چنین دورانی بزرگ شدیم ، نه تبلتی بود و نه گوشی موبایلی و نه ماهواره ای و نه عصر یخبندانی و پاندای کونگفوکار ......  اما خیلی خوش بودیم .... خیلی.

ارادتمند

بروبیکر

۱۳۹۴/۳/۳ عصر ۱۰:۵۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : برت گوردون, هایدی, سروان رنو, Kurt Steiner, ژان والژان, BATMAN, زینال بندری, دکــس, منصور, پرشیا, rahgozar_bineshan, جیسون بورن, شیخ حسن جوری, خانم لمپرت, سرهنگ آلن فاکنر, Classic, حمید هامون, پیرمرد, Flirtacia, کارآگاه علوی, واتسون, Memento, اشپیلمن, ریچارد
ارسال پاسخ